خودکشی یک فرار است؟
(
جوامع تصمیمگیرنده و برخی از گفتاورد های ادیان، بر جلوگیری از خودکشی تأکیدِ خطیری داشتهاند و بارها شنیدهشده که احادیث دینی اذعان داشتهاند: خودکشی نوعی گناه کبیره است و شخص اگر با ارادهی فردی خویش، حق حیات خویش را سلب نماید در آتش ابدی دوزخ خواهد سوخت و گناهان او بخشوده نمیشود.
یا در جایی دیگر آورده شده: وقتی شخصی خودکشی کند یا به جسم خود آسیب و صدمه ای وارد کند، در روز قیامت اعضای بدن آن فرد به حرف در میآیند و از او اظهار شکایت میکنند و آن فرد نیز به گناه ابدی گرفتار میشود.
من در اینجا موضوع را بهسمت مذاهب و دین نمیبرم و حتی به نوعی از زاویه مدنیت و جهانشمولی میتوان تصدیق کرد که جلوگیری مذاهب از خودکشی در شرایط کودکان و پیرامون الگوپذیری جامعه، یک قدم مثبت تلقی میشود و بهنوعی در حد خود از افسردگی اجتماعی جلوگیری میکند.
اما یک مورد وجود دارد: اینکه چرا اصلاً مذاهب یا ادیان یا انسانها باید نسبت به خودکشیِ یک شخص جلوگیری کنند یا اجبار به حیات کنند؟ وقتی یک فرد به دنیا میآید با حریت به دنیا پا میگذارد، و زندگی اش برای خود و امور شخصیاش مربوط به خودش است، حال این شخصی که حریت دارد تصمیم می گیرد با مستفید شدن از آزادی فردیاش،
خودکشی کند،(هرچقدر هم اشتباه باشد) خودکشی در این موقعیت یک تصمیم و یک انتخاب شخصی است.
حال چرا مذاهب باید با اجبار و تداخل در تصمیم و امورات شخصی یک فردِ آزاد بخواهند مجبورش کنند به زندگی ادامه دهد؟
در مورد بعد به انواع تصمیمات برای حذف بقا میپردازیم.
ادامه دارد...
@Neyrang
(
2/3)جوامع تصمیمگیرنده و برخی از گفتاورد های ادیان، بر جلوگیری از خودکشی تأکیدِ خطیری داشتهاند و بارها شنیدهشده که احادیث دینی اذعان داشتهاند: خودکشی نوعی گناه کبیره است و شخص اگر با ارادهی فردی خویش، حق حیات خویش را سلب نماید در آتش ابدی دوزخ خواهد سوخت و گناهان او بخشوده نمیشود.
یا در جایی دیگر آورده شده: وقتی شخصی خودکشی کند یا به جسم خود آسیب و صدمه ای وارد کند، در روز قیامت اعضای بدن آن فرد به حرف در میآیند و از او اظهار شکایت میکنند و آن فرد نیز به گناه ابدی گرفتار میشود.
من در اینجا موضوع را بهسمت مذاهب و دین نمیبرم و حتی به نوعی از زاویه مدنیت و جهانشمولی میتوان تصدیق کرد که جلوگیری مذاهب از خودکشی در شرایط کودکان و پیرامون الگوپذیری جامعه، یک قدم مثبت تلقی میشود و بهنوعی در حد خود از افسردگی اجتماعی جلوگیری میکند.
اما یک مورد وجود دارد: اینکه چرا اصلاً مذاهب یا ادیان یا انسانها باید نسبت به خودکشیِ یک شخص جلوگیری کنند یا اجبار به حیات کنند؟ وقتی یک فرد به دنیا میآید با حریت به دنیا پا میگذارد، و زندگی اش برای خود و امور شخصیاش مربوط به خودش است، حال این شخصی که حریت دارد تصمیم می گیرد با مستفید شدن از آزادی فردیاش،
خودکشی کند،(هرچقدر هم اشتباه باشد) خودکشی در این موقعیت یک تصمیم و یک انتخاب شخصی است.
حال چرا مذاهب باید با اجبار و تداخل در تصمیم و امورات شخصی یک فردِ آزاد بخواهند مجبورش کنند به زندگی ادامه دهد؟
در مورد بعد به انواع تصمیمات برای حذف بقا میپردازیم.
ادامه دارد...
@Neyrang
خودکشی یک فرار است؟
(
در ذیل به تمام راههایی که به نومیدی ختم میشود میپردازیم:
جاه طلبی بشر: انسان اگر در پی خواستار خلق ساختار مستحکمِ یک زندگی غنی باشد به هر دری میزند تا خواسته اش را افزایش دهد. یعنی حریص بودنِ ذاتی انسان در این مفاهیم نمایان و برجسته میشود و شخصِ انسان از هر شیوه و روشی استفاده میکند تا به ثروت برسد حال این میان هیچ اهمیتی ندارد که طرق های درپی گرفته شده بد باشد یا خوب، بی حیثیتی باشد یا متانت، وقتی جاه طلبی بشریت شکست بخورد، فرد حتی اگر از روزمره های زندگی مستغنی باشد، به دلیل شکست خوردن جاه طلبیِ چندین هزارماش،افسوس خورده و ناراحت است و هیچ توجهی به ثروت های اندوخته شدهی مسبوق خویش ندارد. حال شکست خوردنِ غریزهٔ حریص بودن، وقتی به صورت سرزنشگر در آید، فرد منزوی، منزجر و افسرده میشود و به دلیل خوشیِ زیاد و سیری، اما شکست خوردگی، اقدام به خودکشی میکند. درغایت: برای این قشر خودکشی یک راه فرار است از دیگر تحمل نکردن سرزنش جاه طلبی.
پدیداری نهیلیسم از فرط قنائت: یک فرد ثروتمند و به اصطلاح امروزیان آقا زاده، از بدو تولد در بینیازی مغروق میشود و دیگر تلاشگری و هیجان برای او معنای حقیقی ندارد و فرد دچار یک زندگی فرکانسی، و همه چیز اندکاندک برایش تکراری میشود زیرا فرد هرچه طلب کرده است برای او فراهم گشته و دیگر تلاش استقلالانگیزی برای او خلق نشده. ملال بی پایان او را در چرخهی مکررات میاندازد! از حوادث نو و هیجانی در زندگی او خبری نیست، فرد نمیتواند از طریق شکست ها خود را به چالش بکشد و برای پیروزی تلاش بی حد و مرزی انجام بدهد! فرد نمیتواند با چالش های گوناگون طرق برتری از موانع را بیاموزد. به دلیل کسل شدگی و تکراری بودن زندگی خودکشی میکند. پس خودکشی برای یک فرد اَبسوردیسم یک راه فرار است برای تاب نیاوردن روند تکراری حیات.
خودکشی-راه فرار به مثابه بسامدی شدن حیات
زوالِ فاهمهٔ جبرگرایی: تحول عقیدتی شخص در مدتزمان اندک و زوال عقیدهٔ موسع پیشین او، جهان را به تاریک ترین مکانِ زیستن برای او مجسم میکند. شخصی را متصور شوید که چهل سال دیندار بودهاست و توسط دلایلی مسجل، ناگهان از دین و عقاید الهی باز میگردد و در معنای جبر و دترمینیسم و مفاهیم فیزیکی گیر میافتد، شاید فکر کنید این تحولی مفید است اما شخص بیجهان میشود! نا امیدی و پوچی به بنیان او رخنه می کند و فرد یا به دلیل جنون یا افسردگی مزمن دست به خودکشی می زند. خودکشی فرار است از ترسِ او در جهانی تاریک.
محدودیت به عنوان مانع کسب لذت: وقتی فرد از یک خانوادهٔ فقیر و ذیلاً یتیم به دنیا میآید دیگر نمیتواند تمام آمال خویش را در لحظه دارا باشد. زیرا طبق مفهوم بیولوژیکی هر نوع مانعی ممکن است پدیدار شود، لذا لاجرم تلاش میکند. ولی در برخی حالات قوت محدودیت ها آنقدر زیاد است که هرچقد فردِ نگونبخت تلاشگر، با اراده و جسور باشد باز هم در برابر موانع و محدودیت های محیطی-حیاتی و جبری شکست می خورد و شکست خوردنِ کوشش و عزمش برای او همانند یک کابوس تلخ تداعی میشود و فرد کمکم زور بازوانش را از کف میدهد. بنابراین نهیلیسم به اوج خویش می رسد و دیدگاه اگزیستانسیالیسمی به داد او نخواهد رسید و فرد با انهدام معنای طبیعت و به نوعی مبانی اونتولوژیک، وقتی در اقیانوسِ شیاطینی همچون محدودیتها میافتد نمیتواند شنا کند. به پایین کشیده میشود و نرسیدن به آمال برای او یعنی کم آوردن.
طبق ماهیتِ گفتاریِ عیان شده: (پناه بردن به آخرین سنگر زندگی یک دلیل دارد، نخواستنِ تابآوردن و تحملِ همان حیاتی که برای آنها غیرقابل تحمل گشته و درنتیجه راه فرار انتخاب میشود)
پس خودکشی یک راه فرار است به مثابه نتوانستن در ادامه دادن به بقا و کسب راحتی و آرامش بدی.
در غایت مسأله و پرسمان: خودکشی آخرین ایستگاه امید است.
@Neyrang
(
3/3)در ذیل به تمام راههایی که به نومیدی ختم میشود میپردازیم:
جاه طلبی بشر: انسان اگر در پی خواستار خلق ساختار مستحکمِ یک زندگی غنی باشد به هر دری میزند تا خواسته اش را افزایش دهد. یعنی حریص بودنِ ذاتی انسان در این مفاهیم نمایان و برجسته میشود و شخصِ انسان از هر شیوه و روشی استفاده میکند تا به ثروت برسد حال این میان هیچ اهمیتی ندارد که طرق های درپی گرفته شده بد باشد یا خوب، بی حیثیتی باشد یا متانت، وقتی جاه طلبی بشریت شکست بخورد، فرد حتی اگر از روزمره های زندگی مستغنی باشد، به دلیل شکست خوردن جاه طلبیِ چندین هزارماش،افسوس خورده و ناراحت است و هیچ توجهی به ثروت های اندوخته شدهی مسبوق خویش ندارد. حال شکست خوردنِ غریزهٔ حریص بودن، وقتی به صورت سرزنشگر در آید، فرد منزوی، منزجر و افسرده میشود و به دلیل خوشیِ زیاد و سیری، اما شکست خوردگی، اقدام به خودکشی میکند. درغایت: برای این قشر خودکشی یک راه فرار است از دیگر تحمل نکردن سرزنش جاه طلبی.
پدیداری نهیلیسم از فرط قنائت: یک فرد ثروتمند و به اصطلاح امروزیان آقا زاده، از بدو تولد در بینیازی مغروق میشود و دیگر تلاشگری و هیجان برای او معنای حقیقی ندارد و فرد دچار یک زندگی فرکانسی، و همه چیز اندکاندک برایش تکراری میشود زیرا فرد هرچه طلب کرده است برای او فراهم گشته و دیگر تلاش استقلالانگیزی برای او خلق نشده. ملال بی پایان او را در چرخهی مکررات میاندازد! از حوادث نو و هیجانی در زندگی او خبری نیست، فرد نمیتواند از طریق شکست ها خود را به چالش بکشد و برای پیروزی تلاش بی حد و مرزی انجام بدهد! فرد نمیتواند با چالش های گوناگون طرق برتری از موانع را بیاموزد. به دلیل کسل شدگی و تکراری بودن زندگی خودکشی میکند. پس خودکشی برای یک فرد اَبسوردیسم یک راه فرار است برای تاب نیاوردن روند تکراری حیات.
خودکشی-راه فرار به مثابه بسامدی شدن حیات
زوالِ فاهمهٔ جبرگرایی: تحول عقیدتی شخص در مدتزمان اندک و زوال عقیدهٔ موسع پیشین او، جهان را به تاریک ترین مکانِ زیستن برای او مجسم میکند. شخصی را متصور شوید که چهل سال دیندار بودهاست و توسط دلایلی مسجل، ناگهان از دین و عقاید الهی باز میگردد و در معنای جبر و دترمینیسم و مفاهیم فیزیکی گیر میافتد، شاید فکر کنید این تحولی مفید است اما شخص بیجهان میشود! نا امیدی و پوچی به بنیان او رخنه می کند و فرد یا به دلیل جنون یا افسردگی مزمن دست به خودکشی می زند. خودکشی فرار است از ترسِ او در جهانی تاریک.
محدودیت به عنوان مانع کسب لذت: وقتی فرد از یک خانوادهٔ فقیر و ذیلاً یتیم به دنیا میآید دیگر نمیتواند تمام آمال خویش را در لحظه دارا باشد. زیرا طبق مفهوم بیولوژیکی هر نوع مانعی ممکن است پدیدار شود، لذا لاجرم تلاش میکند. ولی در برخی حالات قوت محدودیت ها آنقدر زیاد است که هرچقد فردِ نگونبخت تلاشگر، با اراده و جسور باشد باز هم در برابر موانع و محدودیت های محیطی-حیاتی و جبری شکست می خورد و شکست خوردنِ کوشش و عزمش برای او همانند یک کابوس تلخ تداعی میشود و فرد کمکم زور بازوانش را از کف میدهد. بنابراین نهیلیسم به اوج خویش می رسد و دیدگاه اگزیستانسیالیسمی به داد او نخواهد رسید و فرد با انهدام معنای طبیعت و به نوعی مبانی اونتولوژیک، وقتی در اقیانوسِ شیاطینی همچون محدودیتها میافتد نمیتواند شنا کند. به پایین کشیده میشود و نرسیدن به آمال برای او یعنی کم آوردن.
طبق ماهیتِ گفتاریِ عیان شده: (پناه بردن به آخرین سنگر زندگی یک دلیل دارد، نخواستنِ تابآوردن و تحملِ همان حیاتی که برای آنها غیرقابل تحمل گشته و درنتیجه راه فرار انتخاب میشود)
پس خودکشی یک راه فرار است به مثابه نتوانستن در ادامه دادن به بقا و کسب راحتی و آرامش بدی.
در غایت مسأله و پرسمان: خودکشی آخرین ایستگاه امید است.
@Neyrang
▪️واژهی عشق در میان زن و مرد دو معنای متفاوت دارد و این خود یکی از شرایط عشق میان دو جنس مخالف است.
ﺁﻥﭼﻪ ﺯﻥ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﻧﺴﺒﺘﺎً ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ : ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﻋﺸﻖ ﻓﻘﻂ ﺧﻠﻮﺹ ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻫﺪﺍﺀ ﻭ ﺑﺨﺸﺶِ ﺗﻤﺎﻡ ﻭ ﮐﻤﺎﻝِ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﻭﻥِ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﺪ ﻭ ﺷﺮﻁ ﻭ ﻣﻼﺣﻈﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺑﺖ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭﯼِ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺤﺖِ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻭ ﻗﯿﻮﺩ ﻭ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﻣﻼﺣﻈﺎﺗﯽ ﺧﺎﺹ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﺩ . ﻫﻤﯿﻦ ﻓﻘﺪﺍﻥِ ﺷﺮﻭﻁ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖِ ﺍﻭ ﯾﮏ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. "ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭد.''
-نیچه
@Neyrang
ﺁﻥﭼﻪ ﺯﻥ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﻧﺴﺒﺘﺎً ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ : ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﻋﺸﻖ ﻓﻘﻂ ﺧﻠﻮﺹ ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻫﺪﺍﺀ ﻭ ﺑﺨﺸﺶِ ﺗﻤﺎﻡ ﻭ ﮐﻤﺎﻝِ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﻭﻥِ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﺪ ﻭ ﺷﺮﻁ ﻭ ﻣﻼﺣﻈﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺑﺖ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭﯼِ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺤﺖِ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻭ ﻗﯿﻮﺩ ﻭ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﻣﻼﺣﻈﺎﺗﯽ ﺧﺎﺹ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﺩ . ﻫﻤﯿﻦ ﻓﻘﺪﺍﻥِ ﺷﺮﻭﻁ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖِ ﺍﻭ ﯾﮏ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. "ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭد.''
-نیچه
@Neyrang
یک اتفاق کوچک
گاهی اوقات در روزمرگیهای زندگی انسان اتفاقات جزئی و بی اهمیتی رخ میدهد که هم یک اتفاق انفرادی است و هم یک اتفاق غیرمهم. مانند اینکه: هنگامی که شما از خواب بیدار میشوید هیچوقت با دقت و تعجب به طلوع خورشید نگاه نمیکنید. استمرار یا بسامد یک موضوع تبدیل به روزمرگی عرفی و انفرادی میشود.
اما گاهی اوقات اتفاقات کوچک فراتر از سهم و حد خود میروند و فاهمهٔ عموم را تحریص میکنند و موجب نمود داشتن عموم میشوند! وقتی یک اتفاق کوچک تبدیل به یک رخداد تشویشکننده و برجسته میشود، یک اسمی در اذهان عموم از خود برجای میگذارد یعنی به مثابه اینکه: اگر شما دچار یک لغزش شوید که آن را یک اتفاق کوچک بنامید و این اتفاق در جمع رخ دهد، ممکن است آن لحظهای که رخداد برقرار شده است، در ذهن تک تک افراد آن جمع حک شود و ساعتهای مداوم در انفراد خود به آن اتفاق و حرکت شما فکر کنند یا تمسخر کنند یا تعمق کنند. پس فراتر رفتن رخداد جزئی به مثابه طویل شدن آن رخداد در ذهن کسانی است که آن را دیدهاند یا بعضاً شنیده اند.
اگر تشجیع رخداد کوچک در انظار به موجب تحقیر فرد مرتکب شود، و فرد مرتکب از این مسئله آگاه باشد، عوارض گزندی بر وجدان و باور به نفس آن شخص میگذارد و انسان دچار سرزنشگری میشود. اما بلعکس اگر اغوای رخداد ناچیز بهموجب ترفیع حیثیت شخص شود یا اعتماد به نفس آن را توسعه دهد، یک امر مثبت تلقی میشود!
اصولا وقتی پیشامد های اندک که در انفراد فرد که به عرف روزمره تبدیل شده است، در انظار عموم یا اماکن عمومی رخ دهد، میتوان آن ها را نوعی عمل غیرارادی نام نهاد زیرا مکانیسم بدن و همینطور اتفاقات دستگاه فاهمهٔ مغز بشر وقتی در انفراد به عرف و عادت تبدیل شود دیگر گاهی اوقات با فقدان افتراق، در عموم به وقوع میپیوندد و ندامت یا بالندگی انسان موضعی در اتفاق غیرارادی پیشین و حادث شده ندارد. پس رخداد غیرارادی در عموم ناشی از سبب تشدید اتفاق عرفی و انفرادی شخص است.
@Neyrang
گاهی اوقات در روزمرگیهای زندگی انسان اتفاقات جزئی و بی اهمیتی رخ میدهد که هم یک اتفاق انفرادی است و هم یک اتفاق غیرمهم. مانند اینکه: هنگامی که شما از خواب بیدار میشوید هیچوقت با دقت و تعجب به طلوع خورشید نگاه نمیکنید. استمرار یا بسامد یک موضوع تبدیل به روزمرگی عرفی و انفرادی میشود.
اما گاهی اوقات اتفاقات کوچک فراتر از سهم و حد خود میروند و فاهمهٔ عموم را تحریص میکنند و موجب نمود داشتن عموم میشوند! وقتی یک اتفاق کوچک تبدیل به یک رخداد تشویشکننده و برجسته میشود، یک اسمی در اذهان عموم از خود برجای میگذارد یعنی به مثابه اینکه: اگر شما دچار یک لغزش شوید که آن را یک اتفاق کوچک بنامید و این اتفاق در جمع رخ دهد، ممکن است آن لحظهای که رخداد برقرار شده است، در ذهن تک تک افراد آن جمع حک شود و ساعتهای مداوم در انفراد خود به آن اتفاق و حرکت شما فکر کنند یا تمسخر کنند یا تعمق کنند. پس فراتر رفتن رخداد جزئی به مثابه طویل شدن آن رخداد در ذهن کسانی است که آن را دیدهاند یا بعضاً شنیده اند.
اگر تشجیع رخداد کوچک در انظار به موجب تحقیر فرد مرتکب شود، و فرد مرتکب از این مسئله آگاه باشد، عوارض گزندی بر وجدان و باور به نفس آن شخص میگذارد و انسان دچار سرزنشگری میشود. اما بلعکس اگر اغوای رخداد ناچیز بهموجب ترفیع حیثیت شخص شود یا اعتماد به نفس آن را توسعه دهد، یک امر مثبت تلقی میشود!
اصولا وقتی پیشامد های اندک که در انفراد فرد که به عرف روزمره تبدیل شده است، در انظار عموم یا اماکن عمومی رخ دهد، میتوان آن ها را نوعی عمل غیرارادی نام نهاد زیرا مکانیسم بدن و همینطور اتفاقات دستگاه فاهمهٔ مغز بشر وقتی در انفراد به عرف و عادت تبدیل شود دیگر گاهی اوقات با فقدان افتراق، در عموم به وقوع میپیوندد و ندامت یا بالندگی انسان موضعی در اتفاق غیرارادی پیشین و حادث شده ندارد. پس رخداد غیرارادی در عموم ناشی از سبب تشدید اتفاق عرفی و انفرادی شخص است.
@Neyrang
▪️بی حوصلگی نادانان و رنج دانایان
حاصل فراغت برای بيشتر انسان ها چيست؟
حاصل آن، هرگاه كه لذات حسی يا كارهای احمقانه اوقاتشان را پر نكند، هميشه بی حوصلگی و كسالت است. اينكه زمان فراغت چقدر بی ارزش است از نحوه ی گذراندن آن معلوم ميشود.
فراغتی كه آريوستو آن را "بی حوصلگی نادانان" مينامند.
دغدغه ی فكری مردم عادی فقط اين است كه وقت بگذرانند، اما دغدغه ی كسی كه استعدادی دارد اين است كه از آن استفاده كند.
دليل اينكه انسان هايی كه فكری محدود دارند انقدر گرفتار بی حوصلگی هستند اين است كه شعورشان چيزی جز وسيله ی برانگيختن اراده ی ايشان نيست.
حال اگر انگيزه ای در دسترس نباشد، اراده ی آدمی منفعل می ماند و شعور غالب ميگردد و چون شعور مانند اراده، خود بخود فعال نميشود، در نتيجه نيروها در كل وجود آدمی به حالت سكونی وحشتناك در می آيند كه اين حالت بی حوصلگی ست.
-شوپنهاور
@Neyrang
حاصل فراغت برای بيشتر انسان ها چيست؟
حاصل آن، هرگاه كه لذات حسی يا كارهای احمقانه اوقاتشان را پر نكند، هميشه بی حوصلگی و كسالت است. اينكه زمان فراغت چقدر بی ارزش است از نحوه ی گذراندن آن معلوم ميشود.
فراغتی كه آريوستو آن را "بی حوصلگی نادانان" مينامند.
دغدغه ی فكری مردم عادی فقط اين است كه وقت بگذرانند، اما دغدغه ی كسی كه استعدادی دارد اين است كه از آن استفاده كند.
دليل اينكه انسان هايی كه فكری محدود دارند انقدر گرفتار بی حوصلگی هستند اين است كه شعورشان چيزی جز وسيله ی برانگيختن اراده ی ايشان نيست.
حال اگر انگيزه ای در دسترس نباشد، اراده ی آدمی منفعل می ماند و شعور غالب ميگردد و چون شعور مانند اراده، خود بخود فعال نميشود، در نتيجه نيروها در كل وجود آدمی به حالت سكونی وحشتناك در می آيند كه اين حالت بی حوصلگی ست.
-شوپنهاور
@Neyrang
باور کنید برادران! مسیح چه زود مُرد!
اگر چندان میزیست که من زیستهام، خود آموزههایش را رَد میکرد.
و چنان نجیب بود که رد کند!
-نیچه
@Neyrang
اگر چندان میزیست که من زیستهام، خود آموزههایش را رَد میکرد.
و چنان نجیب بود که رد کند!
-نیچه
@Neyrang
■ تنها قاعدهی مطمئن این است که نه با هر کس، بلکه فقط با کسانی بحث کنید که آنها را میشناسید؛
و میدانید آنقدر عقل و هوش و عزت نفس دارند که حرفهای بیمعنی نمیزنند؛
و آنقدر منصف هستند که اگر حق با خصم باشد، اشتباه خود را قبول میکنند.
-شوپنهاور
@Neyrang
و میدانید آنقدر عقل و هوش و عزت نفس دارند که حرفهای بیمعنی نمیزنند؛
و آنقدر منصف هستند که اگر حق با خصم باشد، اشتباه خود را قبول میکنند.
-شوپنهاور
@Neyrang
■ انسان، آن گونه که استدلال میکند زندگی نمیکند؛ بلکه آن گونه که زندگی میکند، استدلال میکند.
-شوپنهاور
@Neyrang
-شوپنهاور
@Neyrang
عشق و معنا
تعابیر و تفاسیر در اذهان آدمیان یکسان نیست. مفهومِ واژهٔ عشق را نمیتوان با واکاوی و فرکانسِ معنی آن، یافت و درک نمود. برخی احساسات نیازمند تداخل تجربه و درک اند. یعنی انسان برای فهمِ فاهمهی عشق، باید شخصاً به درک و تجربه آن برسد تا بتواند از مفهوم رخ داده توسط تجربه، یک معنا بسازد و عشق را در آن معنا بگنجاند. پس اگر فرد در احساس عشق تجاربی نداشته باشد، تمام فاهمه های مربوط به عشق، توهمات یا معنا و استدلال های ساختگی ذهن هستند. تنها راه ادراک از وجوهات عشق تجربه ی واقعی و نسبی آن است.
عشق را نمیتوان ساخت یا برگزید: احساس و عاطفهٔ عشق که با نوعی دلباختگی و تفکر مدام به معشوق صورت میپذیرد، یک پیشامد غیرارادی است. یعنی دلباختگی بهصورت یک ماهیت ذاتی اما با فقدان قصد و اراده صورت میگیرد. فرد نمیتواند با غایت و میل به دلباختگی و عاشق شدن، خود را به هدف و مراد خویش برساند. مکانیسم و و وهلههای وقوع این پیشامد طوری ناخودآگاه رخ میدهد که تنها پس از وقوع یا در حین رخداد، فرد از جریان مطلع میشود و پس از اطلاع و آگاهی، سیر و سلوک آغاز میگردد.
لازمهٔ درک، تجربه است و لازمهٔ تجربه، درک است: انسان وقتی قوهٔ ادراک درونش فعال و گویا است، بهآسانی از تجارب خود، خواه یا ناخواه، معنا می سازد و پدیداری معنا، آگاهانه و با سؤنیت و غرضِ فرد صورت میپذیرد. فرد ابتداء درک میکند و سپس تجربه میکند و پس از گذران این دو مرحله اساسی، دست به احداث معنا می زند. حال میتوان جور دیگری نیز تأمل کرد، البته با اندکی شکاکیت، فرد ابتداء تجربه میکند و خود را در جریانِ نخست غوطه ور میسازد و سپس در حین تجربه، به ادراکِ فاهمهٔ تجربه شده میرسد. درک فاهمهٔ تجربه ممکن است پس از پایان تجربه صورت گیرد و این مورد بستگی به قوای تأمل فرد دارد. و باز هم با تداخل و ادغام درک و تجربه، فرد دست به سازش و آفرینش معنا میزند. جریانات مذکور اعم از درک و تجربه و تجربه و درک، تنها در حوادث حقیقی همچون عشق و دلباختگیِ محض صورت میگیرد و سر آغاز گذرگاه فرد از مصائب و بهجت ها است.
@Neyrang
تعابیر و تفاسیر در اذهان آدمیان یکسان نیست. مفهومِ واژهٔ عشق را نمیتوان با واکاوی و فرکانسِ معنی آن، یافت و درک نمود. برخی احساسات نیازمند تداخل تجربه و درک اند. یعنی انسان برای فهمِ فاهمهی عشق، باید شخصاً به درک و تجربه آن برسد تا بتواند از مفهوم رخ داده توسط تجربه، یک معنا بسازد و عشق را در آن معنا بگنجاند. پس اگر فرد در احساس عشق تجاربی نداشته باشد، تمام فاهمه های مربوط به عشق، توهمات یا معنا و استدلال های ساختگی ذهن هستند. تنها راه ادراک از وجوهات عشق تجربه ی واقعی و نسبی آن است.
عشق را نمیتوان ساخت یا برگزید: احساس و عاطفهٔ عشق که با نوعی دلباختگی و تفکر مدام به معشوق صورت میپذیرد، یک پیشامد غیرارادی است. یعنی دلباختگی بهصورت یک ماهیت ذاتی اما با فقدان قصد و اراده صورت میگیرد. فرد نمیتواند با غایت و میل به دلباختگی و عاشق شدن، خود را به هدف و مراد خویش برساند. مکانیسم و و وهلههای وقوع این پیشامد طوری ناخودآگاه رخ میدهد که تنها پس از وقوع یا در حین رخداد، فرد از جریان مطلع میشود و پس از اطلاع و آگاهی، سیر و سلوک آغاز میگردد.
لازمهٔ درک، تجربه است و لازمهٔ تجربه، درک است: انسان وقتی قوهٔ ادراک درونش فعال و گویا است، بهآسانی از تجارب خود، خواه یا ناخواه، معنا می سازد و پدیداری معنا، آگاهانه و با سؤنیت و غرضِ فرد صورت میپذیرد. فرد ابتداء درک میکند و سپس تجربه میکند و پس از گذران این دو مرحله اساسی، دست به احداث معنا می زند. حال میتوان جور دیگری نیز تأمل کرد، البته با اندکی شکاکیت، فرد ابتداء تجربه میکند و خود را در جریانِ نخست غوطه ور میسازد و سپس در حین تجربه، به ادراکِ فاهمهٔ تجربه شده میرسد. درک فاهمهٔ تجربه ممکن است پس از پایان تجربه صورت گیرد و این مورد بستگی به قوای تأمل فرد دارد. و باز هم با تداخل و ادغام درک و تجربه، فرد دست به سازش و آفرینش معنا میزند. جریانات مذکور اعم از درک و تجربه و تجربه و درک، تنها در حوادث حقیقی همچون عشق و دلباختگیِ محض صورت میگیرد و سر آغاز گذرگاه فرد از مصائب و بهجت ها است.
@Neyrang
■ زندگیِ زناشویی برای بیست سالگی نهادی لازم و برای سی سالگی نه لازم اما مفید است : اما برای سال های پسینِ زندگی، بسا که زیانبار است و پژمردگیِ جانِ مرد را فزونی میبخشد.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
معجزات
(
در ادوار تاریخ مفهومِ خلقِ یک معجزه در مواقعی رخ میداد که انسان با اتفاقات و حوادثی رو به رو میشد که توانایی برطرف کردن یا عبور کردن از آن را نداشت و خدایِ آن انسان، با یک معجزه کار را برای آن فرد سهل مینمود. یا گاهاً خدا برای اعطای قدرت و نشان دادنِ گستردگی ویژگی های خود، معجزه ای خلق میکرد تا انسان های بیشتری را شیفته و مجذوبِ سلطهٔ خود سازد. گاهی معجزات در روایت های تاریخی و دینی بهدلیل آشکار نمودن تمایزات شرک و کفرگویی با دینداری و کالونیسم بود. یعنی خدایِ معجزهگر، یک اتفاق فراطبیعی به وجود میآورد تا افراد کافر به فرمان و نیروی او ایمان بیاورند و از شرک پرستی محذوریت جویند. میشود این تفکر را داشت که کثرت معجزات سند تجربی و تاریخی ندارند و هرچه از بناهای تاریخی برجای مانده یک اتفاق طبیعی است و اگر اذعان شود که این بنای تاریخی برای فلان معجزه است باید صحت آن جمله ثابت گردد. مانند سخن #دیوید_هیوم که میگفت: [مدركی دربارهی معجزهها وجود ندارد مگر مداركی كه دروغ بودن آنها را ثابت میكند. معجزه در اینست كه برخی در تلاشند این دروغها را اثبات كنند.]
انسانِ خردمند و لزوما راسیونالیسم، ذهن و شعور خود را بر خرافات و اتفاقات غیرواقعی نمیسپارد و از مفهوم معجزه یک معنای طبیعی و دنیوی میسازد. چرا که اگر برفرض خدایی هم باشد، و معجزاتی هم خلق کرده باشد، اکنون چرا ساکت است؟ اگر در تاریخ دین دربرابر برخی از گناهان (در دین گناه انگاشته شده اند) معجزه ای صورت گرفته، اکنون چرا جنایات فزونی یافته و خبری از عدالت و معجزهگری نیست؟ سوالهای اینچنینی زیاد است و پاسخ عقلانی اندک.
باز هم نقلقول از #ژانژاکروسو: [ افراد سست اراده همیشه منتظر معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند اما افراد قوی، خود آفریننده معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند.] انسانِ ارادهمند، قدرت و اقتدار خود را نمیبازد و قوای خود را دربرابر ناتوانی و ایمان به معجزات تسلیم نمیسازد، لذا برای اینچنین انسان سستاراده، معجزات مانند شرمساری و تنبلی است و یک پاسخِ خیالی است.
ادامه دارد...
@Neyrang
(
1/2)در ادوار تاریخ مفهومِ خلقِ یک معجزه در مواقعی رخ میداد که انسان با اتفاقات و حوادثی رو به رو میشد که توانایی برطرف کردن یا عبور کردن از آن را نداشت و خدایِ آن انسان، با یک معجزه کار را برای آن فرد سهل مینمود. یا گاهاً خدا برای اعطای قدرت و نشان دادنِ گستردگی ویژگی های خود، معجزه ای خلق میکرد تا انسان های بیشتری را شیفته و مجذوبِ سلطهٔ خود سازد. گاهی معجزات در روایت های تاریخی و دینی بهدلیل آشکار نمودن تمایزات شرک و کفرگویی با دینداری و کالونیسم بود. یعنی خدایِ معجزهگر، یک اتفاق فراطبیعی به وجود میآورد تا افراد کافر به فرمان و نیروی او ایمان بیاورند و از شرک پرستی محذوریت جویند. میشود این تفکر را داشت که کثرت معجزات سند تجربی و تاریخی ندارند و هرچه از بناهای تاریخی برجای مانده یک اتفاق طبیعی است و اگر اذعان شود که این بنای تاریخی برای فلان معجزه است باید صحت آن جمله ثابت گردد. مانند سخن #دیوید_هیوم که میگفت: [مدركی دربارهی معجزهها وجود ندارد مگر مداركی كه دروغ بودن آنها را ثابت میكند. معجزه در اینست كه برخی در تلاشند این دروغها را اثبات كنند.]
انسانِ خردمند و لزوما راسیونالیسم، ذهن و شعور خود را بر خرافات و اتفاقات غیرواقعی نمیسپارد و از مفهوم معجزه یک معنای طبیعی و دنیوی میسازد. چرا که اگر برفرض خدایی هم باشد، و معجزاتی هم خلق کرده باشد، اکنون چرا ساکت است؟ اگر در تاریخ دین دربرابر برخی از گناهان (در دین گناه انگاشته شده اند) معجزه ای صورت گرفته، اکنون چرا جنایات فزونی یافته و خبری از عدالت و معجزهگری نیست؟ سوالهای اینچنینی زیاد است و پاسخ عقلانی اندک.
باز هم نقلقول از #ژانژاکروسو: [ افراد سست اراده همیشه منتظر معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند اما افراد قوی، خود آفریننده معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند.] انسانِ ارادهمند، قدرت و اقتدار خود را نمیبازد و قوای خود را دربرابر ناتوانی و ایمان به معجزات تسلیم نمیسازد، لذا برای اینچنین انسان سستاراده، معجزات مانند شرمساری و تنبلی است و یک پاسخِ خیالی است.
ادامه دارد...
@Neyrang
معجزات
(
معجزات، افراد دیندار را قانع میکنند.
اگر خداوندِ مورد ستایش بتواند در قالب دینِ تاسیس شدهی خود، توجیه یا دلایلی برای ستایش شدن بیاورد، معجزات دلیل نهایی یا دلیلی محکم برای تأمین شدن روانه کردن انسان ها به سوی خود است. یعنی آن دین با نقلقول از گفتاورد های خدا، معجزات را نیز با قالب استطاعت خدا معرفی میکند تا انسان ها حیرت زده و شیفتهی این اتفاق متافیزیکی از جانب یک نیروی متافیزیکی شوند. یعنی انسان ها چیزی را که ندیدهاند و طبیعی نیست را مخلصانه میپذیرند. امّـا قوانین طبیعی چون پایه و اساس اتفاقات دنیوی هستند و با علوم تجربی و فیزیکی اثبات میشوند، معجزات الهی و فوقطبیعی را یک دروغ بیمعنا تلقی میکنند.
این جمله #توماسپین بیانگر مبحث مذکور است: [خارج شدن طبیعت از قوانین خود احتمال بیشتری دارد یا دروغ گفتن یک انسان؟ هیچوقت ندیده ایم که طبیعت بر خلاف قوانین خودش عمل کند اما میدانیم که در هر لحظه میلیون ها دروغ گفته می شود. این حقیقت نشان می دهد که معجزات دروغی بیش نیستند.] پس ابا کردنِ شخص خردورز از احادیث دینی برمبنای معجزات، باید بر شواهد حقیقیِ تاریخی تکیه کند. زیرا معجزات مسلماً نوعی تداخل بیرحمانه و بی ربط در قانون و سیروسلوک طبیعت و قوانین طبیعی است و معجزات یک بی نظمی مضحک در اتفاقات مداری-محوری جهان است.
ادیان مختلف مدعی چندین معجزه شده اند که اگر از نگاه پرسپکتیو یا افقدیداری بدان نگاه کنیم و هرمنوتیک معجزات را درک کنیم، تناقض این اتفاقات فراطبیعی را میفهمیم. زیرا هرمعجزه محصول اقتدار خدائی است که گویی با دیگر خدا در جدال و مجادله است و در ذیل معجزات به یک کشمکش بچگانه بین خدایان هر ادیان مبدل میشود و یا حتی معجزات ادیان استطاعت یکدیگر را خنثی میکنند. امّـا یک موضوع در بحث مبرهن است: باور به چندخدایی یا polytheism، مدتهاست که از منظر علم رد شده است و اگر اینباور نزد یک فرد خداپرست یا مونوتیسم نیز رد شود، خواه یا ناخواه باید ایمان به معجزات را رد کند چرا که هر ادیان و هر خدا چند معجزه دارد و اگر خدای ادیان دیگر را رد کند باید مبنا و مفهوم معجزه را نیز رد کند.
در غایت: فرد عقلگرا باورهای خود را معطوف به خواستههای طبیعی و ممکنالوجود میسازد و معجزات یک انحراف فکری است.
@Neyrang
(
2/2)معجزات، افراد دیندار را قانع میکنند.
اگر خداوندِ مورد ستایش بتواند در قالب دینِ تاسیس شدهی خود، توجیه یا دلایلی برای ستایش شدن بیاورد، معجزات دلیل نهایی یا دلیلی محکم برای تأمین شدن روانه کردن انسان ها به سوی خود است. یعنی آن دین با نقلقول از گفتاورد های خدا، معجزات را نیز با قالب استطاعت خدا معرفی میکند تا انسان ها حیرت زده و شیفتهی این اتفاق متافیزیکی از جانب یک نیروی متافیزیکی شوند. یعنی انسان ها چیزی را که ندیدهاند و طبیعی نیست را مخلصانه میپذیرند. امّـا قوانین طبیعی چون پایه و اساس اتفاقات دنیوی هستند و با علوم تجربی و فیزیکی اثبات میشوند، معجزات الهی و فوقطبیعی را یک دروغ بیمعنا تلقی میکنند.
این جمله #توماسپین بیانگر مبحث مذکور است: [خارج شدن طبیعت از قوانین خود احتمال بیشتری دارد یا دروغ گفتن یک انسان؟ هیچوقت ندیده ایم که طبیعت بر خلاف قوانین خودش عمل کند اما میدانیم که در هر لحظه میلیون ها دروغ گفته می شود. این حقیقت نشان می دهد که معجزات دروغی بیش نیستند.] پس ابا کردنِ شخص خردورز از احادیث دینی برمبنای معجزات، باید بر شواهد حقیقیِ تاریخی تکیه کند. زیرا معجزات مسلماً نوعی تداخل بیرحمانه و بی ربط در قانون و سیروسلوک طبیعت و قوانین طبیعی است و معجزات یک بی نظمی مضحک در اتفاقات مداری-محوری جهان است.
ادیان مختلف مدعی چندین معجزه شده اند که اگر از نگاه پرسپکتیو یا افقدیداری بدان نگاه کنیم و هرمنوتیک معجزات را درک کنیم، تناقض این اتفاقات فراطبیعی را میفهمیم. زیرا هرمعجزه محصول اقتدار خدائی است که گویی با دیگر خدا در جدال و مجادله است و در ذیل معجزات به یک کشمکش بچگانه بین خدایان هر ادیان مبدل میشود و یا حتی معجزات ادیان استطاعت یکدیگر را خنثی میکنند. امّـا یک موضوع در بحث مبرهن است: باور به چندخدایی یا polytheism، مدتهاست که از منظر علم رد شده است و اگر اینباور نزد یک فرد خداپرست یا مونوتیسم نیز رد شود، خواه یا ناخواه باید ایمان به معجزات را رد کند چرا که هر ادیان و هر خدا چند معجزه دارد و اگر خدای ادیان دیگر را رد کند باید مبنا و مفهوم معجزه را نیز رد کند.
در غایت: فرد عقلگرا باورهای خود را معطوف به خواستههای طبیعی و ممکنالوجود میسازد و معجزات یک انحراف فکری است.
@Neyrang
وقتی تصمیم میگیری یک احساس را به سرانجامی به نام ''ازدواج'' برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی بُرد؟
سخن گفتن و نه ''همخوابگی''!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، میشود به عمر ارتباطشان امید داشت.
-نیچه
@Neyrang
سخن گفتن و نه ''همخوابگی''!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، میشود به عمر ارتباطشان امید داشت.
-نیچه
@Neyrang
▪️ادعا خواهم کرد که همهی زیبایی و علوّی که به اشیای واقعی و خیالی اعطا کرده ایم دارایی و فراورده انسان است. و این منصفانه ترین ستایش از اوست. انسان به عنوان شاعر ، به عنوان اندیشمند به عنوان خدا، به عنوان عشق، به عنوان قدرت: با چه گشاده دستیِ شاهانهای موهبت ها را در راه اشیاء حیف و میل کرده است. تا خود را بی برگ و نوا کند و به احساس بدبختی بکشاند.
خودشکنانه ترین عملِ انسان تاکنون این بوده است که بستاید و بپرستد و بداند چگونه از خویشتن پنهان کند که اوست که آفرید آنچه را ستود...
-نیچه
@Neyrang
خودشکنانه ترین عملِ انسان تاکنون این بوده است که بستاید و بپرستد و بداند چگونه از خویشتن پنهان کند که اوست که آفرید آنچه را ستود...
-نیچه
@Neyrang
پس هوایِ تازه کو؟ هوایِ تازه! باری، از دور و بَرِ این تیمارستانها و بیمارستانهایِ «فرهنگ» دور میباید شد!
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
شاید درست تر آن باشد که مقصوِد جهان را بدبختی خود بدانیم نه خوشبختی خود. زیرا انسان هرچه بیشتر رنج ببرد، غایت حقیقی زندگی زودتر حاصل میشود و هرچه خوشتر زندگی کند، هدف دورتر می رود.
سنکا می گوید : پس خیر شخصی خود را نگاه خواهی داشت آنگاه که ببینی که خوشبختان ناشادترینِ همگان هستند.
-شوپنهاور
@Neyrang
سنکا می گوید : پس خیر شخصی خود را نگاه خواهی داشت آنگاه که ببینی که خوشبختان ناشادترینِ همگان هستند.
-شوپنهاور
@Neyrang
▪️کِرمَکی که زیر گامهامان پایمال میشود، به خود میپیچد. این عین فرزانگی است؛ اما او دیگربار توانی بازمیجوید که خویشتن را دوباره پامال ببیند. در زبان اخلاقیون، به این کار «فروتنی» گویند.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang