هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیباییشناسی بر این سادهاندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بیدرنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیباییشناسانه حدّ مییابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده میکند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایهی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتیها را با نیروسنج میتوان سنجید. هر گاه که افسردگی دست میدهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس میکند. احساسِ قدرتاش، خواستِ قدرتاش، دلیریاش، غرور۔اش همگی با زشتی میکاهد و با زیبایی میافزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه میرسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزهی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتیها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهیزدگی در مییابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید میآورد. هر نشانِ فرسودگی، بیریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بیمایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا میخوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون میزند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرفترین غریزههایِ نوع نفرت میورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیشنگری و ژرفنگری و دوربینی ژرفتر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
کلیسا و اخلاق میگوید: « کار هایِ بد و تجمّل پرستیِ یک نسل، یک ملت را به نابودی میکشد.» اما عقلِ دوباره بر سرِ جایِ خود نشستهیِ من میگوید: هنگامی یک ملت رو به نابودی میرود که از نظر فیزیولوژی رو به تباهی گذاشته باشد. آنگاه کار های بد و تجمل پرستی از پِی میآیند.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
در باب نماز
نماز، که گمان میرود خدمت صوریباطنی به خدا و لذا وسیلهٔ رحمت است، یک اغوای خرافی(بتپرستی) است؛ زیرا نماز چیزی نیست جز یک ابراز آرزو در مقابل موجودی که نیازی به ابراز خصلت های درونی شخص آرزوکننده ندارد؛ پس نماز کاری انجام نمیدهد و لذا هیچ یک از تکالیف[اخلاقی] انسان را که ما بهعنوان احکام الهی، ملزم به انجام آن هستیم، بر نمیآورد. پس با عمل نماز خواندن کسی در واقع به خدا خدمت نکرده است: اینکه همهٔ ما قلباً آرزومندیم فعل و ترک فعل انسان در جهت رضای خدا باشد یعنی تمام اعمال و افعالش بنابر یک خصلت دائمی برای خدمت به خدا صورت گیرد، روحِ عبادت است که ''بدونوقفه'' میتواند و باید در وجود ما تحقق یابد. اما این آرزو[نماز] که صرفاً امری باطنی است، در لباس کلمات و قواعد صوری پوشاندن میتواند فقط ارزش وسیلهای را داشته باشد که خود آن خصلت درونی را تقویت کند اما مستقیماً تاثیری در جلب رضای خدا ندارد و به این دلیل نمیتواند یک تکلیف محسوب شود: زیرا یک وسیله را فقط برای کسی میتوان تجویز کرد که او برای اهداف و غایات معینی به آن نیازمند باشد. اما هرگز هیچ انسانی به این وسیله نیاز ندارد (که در درون خود و در واقع با خود و حتی از این بالاتر با خدا زمزمه کند) بلکه ما باید بیشتر از طریق تنویر و تعالی مدامِ خصلت اخلاقیِ خود، برای وصول به این غایت بکوشیم تا روح عبادت در وجود ما استقرار یابد و درنهایت، الفاظ و تعبیرات زبانیِ آن(دستِ کم به نفع خود ما) حذف گردد.
-کانت
@Neyrang
نماز، که گمان میرود خدمت صوریباطنی به خدا و لذا وسیلهٔ رحمت است، یک اغوای خرافی(بتپرستی) است؛ زیرا نماز چیزی نیست جز یک ابراز آرزو در مقابل موجودی که نیازی به ابراز خصلت های درونی شخص آرزوکننده ندارد؛ پس نماز کاری انجام نمیدهد و لذا هیچ یک از تکالیف[اخلاقی] انسان را که ما بهعنوان احکام الهی، ملزم به انجام آن هستیم، بر نمیآورد. پس با عمل نماز خواندن کسی در واقع به خدا خدمت نکرده است: اینکه همهٔ ما قلباً آرزومندیم فعل و ترک فعل انسان در جهت رضای خدا باشد یعنی تمام اعمال و افعالش بنابر یک خصلت دائمی برای خدمت به خدا صورت گیرد، روحِ عبادت است که ''بدونوقفه'' میتواند و باید در وجود ما تحقق یابد. اما این آرزو[نماز] که صرفاً امری باطنی است، در لباس کلمات و قواعد صوری پوشاندن میتواند فقط ارزش وسیلهای را داشته باشد که خود آن خصلت درونی را تقویت کند اما مستقیماً تاثیری در جلب رضای خدا ندارد و به این دلیل نمیتواند یک تکلیف محسوب شود: زیرا یک وسیله را فقط برای کسی میتوان تجویز کرد که او برای اهداف و غایات معینی به آن نیازمند باشد. اما هرگز هیچ انسانی به این وسیله نیاز ندارد (که در درون خود و در واقع با خود و حتی از این بالاتر با خدا زمزمه کند) بلکه ما باید بیشتر از طریق تنویر و تعالی مدامِ خصلت اخلاقیِ خود، برای وصول به این غایت بکوشیم تا روح عبادت در وجود ما استقرار یابد و درنهایت، الفاظ و تعبیرات زبانیِ آن(دستِ کم به نفع خود ما) حذف گردد.
-کانت
@Neyrang
چون خود از نوع بشر هستیم میپنداریم که همه چیز بهخاطر بشر آفریده شده است و برای برآوردن احتیاجات اوست. ولی این خیال و رویایی بیش نیست و ناشی از این است که بشر خود را مرکز عالمِ امکان میداند. اغلب افکارِ ما بر پایهیِ همین خیالِ خام است.
-اسپینوزا
@Neyrang
-اسپینوزا
@Neyrang
چنین گفت زرتشت - نیچه.pdf
6 MB
چنین گفت زرتشت
شاهکاری از #فردریش_ویلهلم_نیچه
چنین گفت زرتشت (به آلمانی: Also sprach Zarathustra) یک داستان فلسفی و شاعرانه است که فریدریش نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی آن را طی سالهای ۱۸۸۳ تا ۱۸۸۵ نگاشتهاست. شخصیت اصلی این رمان فلسفی شخصی به نام «زرتشت» است که نامش از زرتشت پیامبر گرفته شدهاست.نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشتهاست.
شاید بتوان این کتاب را مهمترین اثر نیچه دانست.
حاوی نظریاتی چون «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» به کاملترین صورت و مثبتترین معنی خود است.
داستان در مورد شخصی به نام زرتشت است. زرتشت پس از ده سال عزلت در کوههای آلپ احساس میکند که میخواهد شهد خرد خویش را به انسانها بچشاند و ....
@Neyrang
شاهکاری از #فردریش_ویلهلم_نیچه
چنین گفت زرتشت (به آلمانی: Also sprach Zarathustra) یک داستان فلسفی و شاعرانه است که فریدریش نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی آن را طی سالهای ۱۸۸۳ تا ۱۸۸۵ نگاشتهاست. شخصیت اصلی این رمان فلسفی شخصی به نام «زرتشت» است که نامش از زرتشت پیامبر گرفته شدهاست.نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشتهاست.
شاید بتوان این کتاب را مهمترین اثر نیچه دانست.
حاوی نظریاتی چون «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» به کاملترین صورت و مثبتترین معنی خود است.
داستان در مورد شخصی به نام زرتشت است. زرتشت پس از ده سال عزلت در کوههای آلپ احساس میکند که میخواهد شهد خرد خویش را به انسانها بچشاند و ....
@Neyrang
بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد،
و نه شعور لازم برای خاموش ماندن..!
-ژان دلابرویه
@Neyrang
و نه شعور لازم برای خاموش ماندن..!
-ژان دلابرویه
@Neyrang
انسانِ آزاد، کمتر از هرچیزی دربارهی مرگ میاندیشد،
زیرا خردمندیاش تأمل دربارهی مرگ نیست
بلکه تأمل درباره ی زندگی است.
-اسپینوزا
@Neyrang
زیرا خردمندیاش تأمل دربارهی مرگ نیست
بلکه تأمل درباره ی زندگی است.
-اسپینوزا
@Neyrang
خردمندان سخن میگویند، زیرا چیزی برای گفتن دارند.
ولی ابلهان سخن میگویند چون صرفاً باید چیزی بگویند.
-افلاطون
@Neyrang
ولی ابلهان سخن میگویند چون صرفاً باید چیزی بگویند.
-افلاطون
@Neyrang
شک در اعتقادات گذشته فقط باعث از بین رفتن اعتمادبهنفسِ فعلی میشود و مغرضانه گواه این مطلب است که همین اعتمادبهنفس هم به زودی به ورطهٔ ابطال سقوط میکند. انفعالات حادث شده مسبوق، خواه یا ناخواه بر تنِ زمان حکاکی شده است. حال اگر انسان معارض شود از جریان حادث شده یا دچار ندامت شود؛ توفیری ندارد زیرا چه شکاکی چه تلاش برای اتفاقات سابق، چرخهی زمان یا مکانیسم ماجرای رخ داده را تغییر نمیدهد.
لذا بهتر است گذشته و مکانیسماش را یا از لحاظ عبرتگیری بپذیریم یا با بیتفاوتی بگذریم. گرانمایه ترین وهلهٔ زیستن حال و سپس آینده ست.
با این تفاسیر، برای فلسفهی گذشته افتراقی ندارد که تأثر آن بر بشریت بیزیان است یا زیانمند. زیرا پیامدهای اتفاقات سابق، بر جریان های زنده و ''اکنون'' حاکم است. و آفات اتفاقات مسبوق، همچون پسلرزه ای بر جان عواطف و وجدان بشریت میافتد و اگر اتفاقات عقیدتیِ سابق، عوارضی داشته باشد، هم وجدان و هم باور اکنون بشریت را دچار تزلزل میکند. بنابراین نمیتوان اذعان کرد پیامدهای سابق عقیدتی بر وجدان عقیدتیِ کنونی تزلزل ناپذیر نیست! بلکه سستی و بیثباتی حداقلی را در پیش دارد. یعنی تعصب بشر بر عقیدهاش این هراس را بههمراه دارد که محتملاست آن عقیدهٔ سفتوسخت روزی با الگوریتم ذهنی آن فرد همخوانی لازم را از دست بدهد و عقیدهٔ محبوب مبدل میشود به عقیدهی کمارزشِ پیشین که همین عقیده کمارزش همانطور که بیان شد با پیامد های بی اماناش وجدان و باور عقیدتی شخص را عاجز میکند. در نتیجه در گفتار نخست که عرض شد: باید از اتفاقات سابق عبرتگرفت و یا بیتفاوت گذشت؛ این نتیجه را هم باید گرفت که عقاید سابق، درعین تغییرناپذیری بسیار خطرناکند. ضمناً ممکناست عقاید کنونی شخص که آن را کورکورانه یا مغرضانه پذیرفتهاست، روزی به عقیده مسبوق بدل شود و تزلزل آغاز گردد.
@Neyrang
لذا بهتر است گذشته و مکانیسماش را یا از لحاظ عبرتگیری بپذیریم یا با بیتفاوتی بگذریم. گرانمایه ترین وهلهٔ زیستن حال و سپس آینده ست.
با این تفاسیر، برای فلسفهی گذشته افتراقی ندارد که تأثر آن بر بشریت بیزیان است یا زیانمند. زیرا پیامدهای اتفاقات سابق، بر جریان های زنده و ''اکنون'' حاکم است. و آفات اتفاقات مسبوق، همچون پسلرزه ای بر جان عواطف و وجدان بشریت میافتد و اگر اتفاقات عقیدتیِ سابق، عوارضی داشته باشد، هم وجدان و هم باور اکنون بشریت را دچار تزلزل میکند. بنابراین نمیتوان اذعان کرد پیامدهای سابق عقیدتی بر وجدان عقیدتیِ کنونی تزلزل ناپذیر نیست! بلکه سستی و بیثباتی حداقلی را در پیش دارد. یعنی تعصب بشر بر عقیدهاش این هراس را بههمراه دارد که محتملاست آن عقیدهٔ سفتوسخت روزی با الگوریتم ذهنی آن فرد همخوانی لازم را از دست بدهد و عقیدهٔ محبوب مبدل میشود به عقیدهی کمارزشِ پیشین که همین عقیده کمارزش همانطور که بیان شد با پیامد های بی اماناش وجدان و باور عقیدتی شخص را عاجز میکند. در نتیجه در گفتار نخست که عرض شد: باید از اتفاقات سابق عبرتگرفت و یا بیتفاوت گذشت؛ این نتیجه را هم باید گرفت که عقاید سابق، درعین تغییرناپذیری بسیار خطرناکند. ضمناً ممکناست عقاید کنونی شخص که آن را کورکورانه یا مغرضانه پذیرفتهاست، روزی به عقیده مسبوق بدل شود و تزلزل آغاز گردد.
@Neyrang
قانون فرمان میدهد که به هنگام سختی تا حد امکان آرام بمانیم و در برابر درد و رنج شکیبا باشیم؛ زیرا تشخیص اینکه آن درد سبب سعادت است یا مایهی سیهروزی، آسان نیست؛ با ناشکیبایی و شیون و فریاد نمیتوان آینده را دگرگون ساخت. گذشته از این، هیچیک از امور بشری چندان ارج ندارد که آدمی به خاطر آن خود را از دست بدهد. بهعلاوه، شیون و فریاد نمیگذارد آن نیروی معنوی که در روز سختی نیازمند آنیم به یاری ما شتابد.
-افلاطون
@Neyrang
-افلاطون
@Neyrang
👍1
انسان تنها موجودی است که نمیپذیرد همان بماند که هست.
او همواره در طلبِ شدن است. انسان مرگ اندیش، طعم آزادی را میچشد. آزادی چیزی نیست جز امکان بهتر شدن و فرا رفتن. مرگ اندیشی، پیش نیاز آزادی و اخلاق است. انسان مرگ اندیش بر غریزهی خطرناک بقا میشورد. غریزهی بقا میل به باقی ماندن پس از فنای دیگران است. مطمئن ترین راه تضمین بقای خود قتل دیگران است.
-عرفان ثابتی
@Neyrang
او همواره در طلبِ شدن است. انسان مرگ اندیش، طعم آزادی را میچشد. آزادی چیزی نیست جز امکان بهتر شدن و فرا رفتن. مرگ اندیشی، پیش نیاز آزادی و اخلاق است. انسان مرگ اندیش بر غریزهی خطرناک بقا میشورد. غریزهی بقا میل به باقی ماندن پس از فنای دیگران است. مطمئن ترین راه تضمین بقای خود قتل دیگران است.
-عرفان ثابتی
@Neyrang
▪️«من نخواستهام اعمال بشری را مسخره کنم یا به آن اظهار دلسوزی کنم یا از آن ابراز کراهت و انزجار نمایم، بلکه کوشش من برای درک و فهم اعمال بشری است؛ و به همین جهت من شهوات را عیب و نقص طبیعت انسان نمیدانم بلکه آن را خواص و صفات او میدانم همچنانکه حرارت و برودت و طوفان و رعد از خواص طبیعت جو است.»
-اسپینوزا
@Neyrang
-اسپینوزا
@Neyrang
در باب خودکشی
(1/3)
خودکشی، نه تنها انکار اراده نیست، بلکه تایید نیرومندانهٔ اراده نیز هست. زیرا ماهیت ذاتی انکار اراده در این واقعیت مضمر است که از لذات زندگی اجتناب شود، نه از غم های آن.
خودکشی، زندگی را اراده میکند و صرفاً ناخشنودی از شرایطی است که آن را به فرد تحمیل میکند.
بنابراین فرد به هیچرو از اراده زندگی دست نمیکشد، بلکه صرفاً زندگی را ترک میگوید، زیرا پدیدارِ فردی را نابود میکند. زندگی را اراده میکند، هستی و تأیید بیمانع جسم را اراده میکند؛ اما شرایط دستبهدستهم میدهند و مانع اینها میشوند و نتیجه برای رنج عظیم خواهد بود.
-شوپنهاور
@Neyrang
(1/3)
خودکشی، نه تنها انکار اراده نیست، بلکه تایید نیرومندانهٔ اراده نیز هست. زیرا ماهیت ذاتی انکار اراده در این واقعیت مضمر است که از لذات زندگی اجتناب شود، نه از غم های آن.
خودکشی، زندگی را اراده میکند و صرفاً ناخشنودی از شرایطی است که آن را به فرد تحمیل میکند.
بنابراین فرد به هیچرو از اراده زندگی دست نمیکشد، بلکه صرفاً زندگی را ترک میگوید، زیرا پدیدارِ فردی را نابود میکند. زندگی را اراده میکند، هستی و تأیید بیمانع جسم را اراده میکند؛ اما شرایط دستبهدستهم میدهند و مانع اینها میشوند و نتیجه برای رنج عظیم خواهد بود.
-شوپنهاور
@Neyrang
در باب خودکشی
(2/3)
اراده خود را در این پدیدار خاص، چنان دست و پا بسته مییابد که نمیتواند کوششهای خود را گسترش دهد و نمایان سازد.
بنابراین، بر اساس ماهیت درونی خودش تصمیم میگیرد، ماهیتی که خارج از صورت های اصل دلیل کافی واقع میشود و از اینرو تمام پدیدارهای منفرد برایاش یکساناند، زیرا خودش از هرگونه بهوجود آمدن و درگذشتن بر کنار میماند، و هستهیِ زندگیِ تمامیِ چیزها است.
زیرا همان اطمینان درونی و راسخی که همهٔ ما را قادر میسازد تا بدون ترس مداوم از مرگ، زندگی کنیم، یعنی این اطمینان که اراده هرگز نمیتواند بدون پدیدارش باشد، حتی درمورد خودکشی نیز فعل را تایید میکند.
-شوپنهاور
@Neyrang
(2/3)
اراده خود را در این پدیدار خاص، چنان دست و پا بسته مییابد که نمیتواند کوششهای خود را گسترش دهد و نمایان سازد.
بنابراین، بر اساس ماهیت درونی خودش تصمیم میگیرد، ماهیتی که خارج از صورت های اصل دلیل کافی واقع میشود و از اینرو تمام پدیدارهای منفرد برایاش یکساناند، زیرا خودش از هرگونه بهوجود آمدن و درگذشتن بر کنار میماند، و هستهیِ زندگیِ تمامیِ چیزها است.
زیرا همان اطمینان درونی و راسخی که همهٔ ما را قادر میسازد تا بدون ترس مداوم از مرگ، زندگی کنیم، یعنی این اطمینان که اراده هرگز نمیتواند بدون پدیدارش باشد، حتی درمورد خودکشی نیز فعل را تایید میکند.
-شوپنهاور
@Neyrang
Neyrang | نیرنگ
در باب خودکشی (2/3) اراده خود را در این پدیدار خاص، چنان دست و پا بسته مییابد که نمیتواند کوششهای خود را گسترش دهد و نمایان سازد. بنابراین، بر اساس ماهیت درونی خودش تصمیم میگیرد، ماهیتی که خارج از صورت های اصل دلیل کافی واقع میشود و از اینرو تمام پدیدارهای…
در باب خودکشی
(3/3)
بنابراین، اراده زندگی درست همانقدر در این خودکشی ظاهر میشود که در آسایش و راحتی نفس و لذت جسمانی تولید مثل چهره نمای میکند...
خودکشی نوع مفرد را انکار میکند. خودکشی، یا استهلاک خودخواسته پدیداری منفرد عملی یکسره باطل و نابخردانه است. نهایتاً خودکشی به عنوان پر هیاهوترین نمایش تضاد اراده زندگی با خودش شاهکار پرده مایا است. اراده در اینجا خود را حتی از طریق توقف پدیدار خود تایید میکند، زیرا دیگر قادر نیست خود را به شکل دیگری تایید کند.
-شوپنهاور
@Neyrang
(3/3)
بنابراین، اراده زندگی درست همانقدر در این خودکشی ظاهر میشود که در آسایش و راحتی نفس و لذت جسمانی تولید مثل چهره نمای میکند...
خودکشی نوع مفرد را انکار میکند. خودکشی، یا استهلاک خودخواسته پدیداری منفرد عملی یکسره باطل و نابخردانه است. نهایتاً خودکشی به عنوان پر هیاهوترین نمایش تضاد اراده زندگی با خودش شاهکار پرده مایا است. اراده در اینجا خود را حتی از طریق توقف پدیدار خود تایید میکند، زیرا دیگر قادر نیست خود را به شکل دیگری تایید کند.
-شوپنهاور
@Neyrang
خدا؛ یک پاسخِ خام است.
«خدا»، «جاودانگیِ روح»، «رستگاری»، «آخرت»: به هیچ کدام از این دست مفاهیم نه هرگز توجهی کردم، نه وقتای برایشان گذاشتم، حتی در دورانِ بچگی-شاید به قدر کافی برایشان بچه نبودم؟
خداناباوری موضوعی نیست که به عنوان نتیجهی [تحقیق] بدان رسیده باشم، حتی یک رویداد هم برایم نیست: خداناباوری همچون نوعی غریزه برای من بدیهی است.
من برای قناعت کردن به پاسخ های حاضر-و-آماده، زیاده از حد کنجکاو، شکاک و جسور هستم.
خدا یک پاسخِ خام است، یک بی ظرافتی برای ما اندیشه ورزان- اساساً قسمتی[دستور]ممنوعیتِ حاضر و آماده است برای ما: تو را اندیشیدن نشاید...
-نیچه
@Neyrang
«خدا»، «جاودانگیِ روح»، «رستگاری»، «آخرت»: به هیچ کدام از این دست مفاهیم نه هرگز توجهی کردم، نه وقتای برایشان گذاشتم، حتی در دورانِ بچگی-شاید به قدر کافی برایشان بچه نبودم؟
خداناباوری موضوعی نیست که به عنوان نتیجهی [تحقیق] بدان رسیده باشم، حتی یک رویداد هم برایم نیست: خداناباوری همچون نوعی غریزه برای من بدیهی است.
من برای قناعت کردن به پاسخ های حاضر-و-آماده، زیاده از حد کنجکاو، شکاک و جسور هستم.
خدا یک پاسخِ خام است، یک بی ظرافتی برای ما اندیشه ورزان- اساساً قسمتی[دستور]ممنوعیتِ حاضر و آماده است برای ما: تو را اندیشیدن نشاید...
-نیچه
@Neyrang
■ خدا پاسخی خشک و ثابت و امری ناخوشایند برای ما اندیشمندان است و حتی در اصل نوعی ممنوعیت خشک و ثابت برای ماست، زیرا میگویند: نباید بیندیشید !...
-نیچه
■ چرا چنین هوشمندم؟
@Neyrang
-نیچه
■ چرا چنین هوشمندم؟
@Neyrang
Neyrang | نیرنگ
انسان تنها موجودی است که نمیپذیرد همان بماند که هست. او همواره در طلبِ شدن است. انسان مرگ اندیش، طعم آزادی را میچشد. آزادی چیزی نیست جز امکان بهتر شدن و فرا رفتن. مرگ اندیشی، پیش نیاز آزادی و اخلاق است. انسان مرگ اندیش بر غریزهی خطرناک بقا میشورد. غریزهی…
آنچه مرگ را به مادر همهٔ ترس ها بدل میکند مٌهر خاتمیتی است که بر هر امری می زند. هر رویدادی غیر از مرگ، گذشته و آیندهای دارد ولی مرگ بی آینده است. پس از مرگ از هیچ چیز لذت نخواهیم برد، چیزی را نخواهیم دید، نخواهیم شنید، لمس نخواهیم کرد یا نخواهیم بویید. قوهٔ خیال ما در آستانهٔ مرگ از حرکت باز میایستد. هرگز نمیتوانیم جهانی را در نظر مجسم کنیم که در آن غایبیم. به همین دلیل، اپیکور بر این باور بود که نباید به مرگ اندیشید چون تا زندهایم مرگی نیست و چون مرگ فرا رسد دیگر نیستیم.
ما حتی نمیتوانیم مرگ خود را متصور شویم زیرا هرگاه جهانِ پساز مرگِ خود را در نظر میآوریم باز هم در آن حاضریم و همچون گزارشگر یا فیلمبرداری آن را روایت و تصور میکنیم. در آخر آنکه حتی نمیتوانیم از مرگ خود تجربه ای سوبژکتیو داشته باشیم. اما تا زنده ایم در عین آگاهی به این امر زنده ایم که هر لحظه ممکن است مرگ ما را بِرُباید.
-عرفان ثابتی
@Neyrang
ما حتی نمیتوانیم مرگ خود را متصور شویم زیرا هرگاه جهانِ پساز مرگِ خود را در نظر میآوریم باز هم در آن حاضریم و همچون گزارشگر یا فیلمبرداری آن را روایت و تصور میکنیم. در آخر آنکه حتی نمیتوانیم از مرگ خود تجربه ای سوبژکتیو داشته باشیم. اما تا زنده ایم در عین آگاهی به این امر زنده ایم که هر لحظه ممکن است مرگ ما را بِرُباید.
-عرفان ثابتی
@Neyrang
خودکشی یک فرار است؟
(
اصولاً خودکشی در یک مفهوم نهیلیسمی ارائه میشود
اما بهنقلقول از شوپنهاور :[خودکشی اراده ست.] فردی که خودکشی میکند ممکناست تصمیمَش ریشهدار باشد، و لذا برای ترک کردن دنیا، فردِ تصمیمگیرنده، تمام جوانب را میسنجد. نخست با این واقعیت کنار میآید که خودکشی یک مسیر بی برگشت است و همانند خوابیدن نیست و هیچ دنیایِ دیگری در انتظار او نیست.
دوم اینکه فکرمیکند قطعا کسانی هستند که دلتنگاش شوند یا از فقدان وجودش آزردهخاطر شوند یا حتی نفرینش کنند! گاهاً خودکشی در نتیجهی زوال مفهوم ماتریالیسمی خصوصا در پسامدرن یا تسلیم شدن به زوایای تلخ دترمینیسم رخ میدهد.
نتیجتاً خودکشی نیز برای برخی افراد متفکر یا اَبسوردیسم مانند رفتن به سفری بی برگشت است. همهچیز را میسنجند و با آگاهی، دنیا و آدم ها را ترک می کنند.(گاهی خودکشی یک اقدام تکنفره نیست.)
در مورد بعدی، ابتداءبهساکن بنده باید اذعان کنم که با مفهوم انتزاعی یا مفهوم عملی خودکشی موافق نیستم یا در زمره تصمیمات فکری بنده نیست.
در ذیل: خودکشیِ یک انسان آزاد و مستقل، یعنی یک تصمیمِ آزاد و مستقل.
مگر اینکه آن شخص بدهی داشته باشد یا ضامن بانک باشد و امثالهم.. یعنی یک دِینی به دنیا و امور دنیوی به گردنش باشد و بعد از پرداخت دیون آزاد است انتخابش را به زمین وقوع بنشاند.
ادامه دارد...
@Neyrang
(
1/3)اصولاً خودکشی در یک مفهوم نهیلیسمی ارائه میشود
اما بهنقلقول از شوپنهاور :[خودکشی اراده ست.] فردی که خودکشی میکند ممکناست تصمیمَش ریشهدار باشد، و لذا برای ترک کردن دنیا، فردِ تصمیمگیرنده، تمام جوانب را میسنجد. نخست با این واقعیت کنار میآید که خودکشی یک مسیر بی برگشت است و همانند خوابیدن نیست و هیچ دنیایِ دیگری در انتظار او نیست.
دوم اینکه فکرمیکند قطعا کسانی هستند که دلتنگاش شوند یا از فقدان وجودش آزردهخاطر شوند یا حتی نفرینش کنند! گاهاً خودکشی در نتیجهی زوال مفهوم ماتریالیسمی خصوصا در پسامدرن یا تسلیم شدن به زوایای تلخ دترمینیسم رخ میدهد.
نتیجتاً خودکشی نیز برای برخی افراد متفکر یا اَبسوردیسم مانند رفتن به سفری بی برگشت است. همهچیز را میسنجند و با آگاهی، دنیا و آدم ها را ترک می کنند.(گاهی خودکشی یک اقدام تکنفره نیست.)
در مورد بعدی، ابتداءبهساکن بنده باید اذعان کنم که با مفهوم انتزاعی یا مفهوم عملی خودکشی موافق نیستم یا در زمره تصمیمات فکری بنده نیست.
در ذیل: خودکشیِ یک انسان آزاد و مستقل، یعنی یک تصمیمِ آزاد و مستقل.
مگر اینکه آن شخص بدهی داشته باشد یا ضامن بانک باشد و امثالهم.. یعنی یک دِینی به دنیا و امور دنیوی به گردنش باشد و بعد از پرداخت دیون آزاد است انتخابش را به زمین وقوع بنشاند.
ادامه دارد...
@Neyrang
خودکشی یک فرار است؟
(
جوامع تصمیمگیرنده و برخی از گفتاورد های ادیان، بر جلوگیری از خودکشی تأکیدِ خطیری داشتهاند و بارها شنیدهشده که احادیث دینی اذعان داشتهاند: خودکشی نوعی گناه کبیره است و شخص اگر با ارادهی فردی خویش، حق حیات خویش را سلب نماید در آتش ابدی دوزخ خواهد سوخت و گناهان او بخشوده نمیشود.
یا در جایی دیگر آورده شده: وقتی شخصی خودکشی کند یا به جسم خود آسیب و صدمه ای وارد کند، در روز قیامت اعضای بدن آن فرد به حرف در میآیند و از او اظهار شکایت میکنند و آن فرد نیز به گناه ابدی گرفتار میشود.
من در اینجا موضوع را بهسمت مذاهب و دین نمیبرم و حتی به نوعی از زاویه مدنیت و جهانشمولی میتوان تصدیق کرد که جلوگیری مذاهب از خودکشی در شرایط کودکان و پیرامون الگوپذیری جامعه، یک قدم مثبت تلقی میشود و بهنوعی در حد خود از افسردگی اجتماعی جلوگیری میکند.
اما یک مورد وجود دارد: اینکه چرا اصلاً مذاهب یا ادیان یا انسانها باید نسبت به خودکشیِ یک شخص جلوگیری کنند یا اجبار به حیات کنند؟ وقتی یک فرد به دنیا میآید با حریت به دنیا پا میگذارد، و زندگی اش برای خود و امور شخصیاش مربوط به خودش است، حال این شخصی که حریت دارد تصمیم می گیرد با مستفید شدن از آزادی فردیاش،
خودکشی کند،(هرچقدر هم اشتباه باشد) خودکشی در این موقعیت یک تصمیم و یک انتخاب شخصی است.
حال چرا مذاهب باید با اجبار و تداخل در تصمیم و امورات شخصی یک فردِ آزاد بخواهند مجبورش کنند به زندگی ادامه دهد؟
در مورد بعد به انواع تصمیمات برای حذف بقا میپردازیم.
ادامه دارد...
@Neyrang
(
2/3)جوامع تصمیمگیرنده و برخی از گفتاورد های ادیان، بر جلوگیری از خودکشی تأکیدِ خطیری داشتهاند و بارها شنیدهشده که احادیث دینی اذعان داشتهاند: خودکشی نوعی گناه کبیره است و شخص اگر با ارادهی فردی خویش، حق حیات خویش را سلب نماید در آتش ابدی دوزخ خواهد سوخت و گناهان او بخشوده نمیشود.
یا در جایی دیگر آورده شده: وقتی شخصی خودکشی کند یا به جسم خود آسیب و صدمه ای وارد کند، در روز قیامت اعضای بدن آن فرد به حرف در میآیند و از او اظهار شکایت میکنند و آن فرد نیز به گناه ابدی گرفتار میشود.
من در اینجا موضوع را بهسمت مذاهب و دین نمیبرم و حتی به نوعی از زاویه مدنیت و جهانشمولی میتوان تصدیق کرد که جلوگیری مذاهب از خودکشی در شرایط کودکان و پیرامون الگوپذیری جامعه، یک قدم مثبت تلقی میشود و بهنوعی در حد خود از افسردگی اجتماعی جلوگیری میکند.
اما یک مورد وجود دارد: اینکه چرا اصلاً مذاهب یا ادیان یا انسانها باید نسبت به خودکشیِ یک شخص جلوگیری کنند یا اجبار به حیات کنند؟ وقتی یک فرد به دنیا میآید با حریت به دنیا پا میگذارد، و زندگی اش برای خود و امور شخصیاش مربوط به خودش است، حال این شخصی که حریت دارد تصمیم می گیرد با مستفید شدن از آزادی فردیاش،
خودکشی کند،(هرچقدر هم اشتباه باشد) خودکشی در این موقعیت یک تصمیم و یک انتخاب شخصی است.
حال چرا مذاهب باید با اجبار و تداخل در تصمیم و امورات شخصی یک فردِ آزاد بخواهند مجبورش کنند به زندگی ادامه دهد؟
در مورد بعد به انواع تصمیمات برای حذف بقا میپردازیم.
ادامه دارد...
@Neyrang
خودکشی یک فرار است؟
(
در ذیل به تمام راههایی که به نومیدی ختم میشود میپردازیم:
جاه طلبی بشر: انسان اگر در پی خواستار خلق ساختار مستحکمِ یک زندگی غنی باشد به هر دری میزند تا خواسته اش را افزایش دهد. یعنی حریص بودنِ ذاتی انسان در این مفاهیم نمایان و برجسته میشود و شخصِ انسان از هر شیوه و روشی استفاده میکند تا به ثروت برسد حال این میان هیچ اهمیتی ندارد که طرق های درپی گرفته شده بد باشد یا خوب، بی حیثیتی باشد یا متانت، وقتی جاه طلبی بشریت شکست بخورد، فرد حتی اگر از روزمره های زندگی مستغنی باشد، به دلیل شکست خوردن جاه طلبیِ چندین هزارماش،افسوس خورده و ناراحت است و هیچ توجهی به ثروت های اندوخته شدهی مسبوق خویش ندارد. حال شکست خوردنِ غریزهٔ حریص بودن، وقتی به صورت سرزنشگر در آید، فرد منزوی، منزجر و افسرده میشود و به دلیل خوشیِ زیاد و سیری، اما شکست خوردگی، اقدام به خودکشی میکند. درغایت: برای این قشر خودکشی یک راه فرار است از دیگر تحمل نکردن سرزنش جاه طلبی.
پدیداری نهیلیسم از فرط قنائت: یک فرد ثروتمند و به اصطلاح امروزیان آقا زاده، از بدو تولد در بینیازی مغروق میشود و دیگر تلاشگری و هیجان برای او معنای حقیقی ندارد و فرد دچار یک زندگی فرکانسی، و همه چیز اندکاندک برایش تکراری میشود زیرا فرد هرچه طلب کرده است برای او فراهم گشته و دیگر تلاش استقلالانگیزی برای او خلق نشده. ملال بی پایان او را در چرخهی مکررات میاندازد! از حوادث نو و هیجانی در زندگی او خبری نیست، فرد نمیتواند از طریق شکست ها خود را به چالش بکشد و برای پیروزی تلاش بی حد و مرزی انجام بدهد! فرد نمیتواند با چالش های گوناگون طرق برتری از موانع را بیاموزد. به دلیل کسل شدگی و تکراری بودن زندگی خودکشی میکند. پس خودکشی برای یک فرد اَبسوردیسم یک راه فرار است برای تاب نیاوردن روند تکراری حیات.
خودکشی-راه فرار به مثابه بسامدی شدن حیات
زوالِ فاهمهٔ جبرگرایی: تحول عقیدتی شخص در مدتزمان اندک و زوال عقیدهٔ موسع پیشین او، جهان را به تاریک ترین مکانِ زیستن برای او مجسم میکند. شخصی را متصور شوید که چهل سال دیندار بودهاست و توسط دلایلی مسجل، ناگهان از دین و عقاید الهی باز میگردد و در معنای جبر و دترمینیسم و مفاهیم فیزیکی گیر میافتد، شاید فکر کنید این تحولی مفید است اما شخص بیجهان میشود! نا امیدی و پوچی به بنیان او رخنه می کند و فرد یا به دلیل جنون یا افسردگی مزمن دست به خودکشی می زند. خودکشی فرار است از ترسِ او در جهانی تاریک.
محدودیت به عنوان مانع کسب لذت: وقتی فرد از یک خانوادهٔ فقیر و ذیلاً یتیم به دنیا میآید دیگر نمیتواند تمام آمال خویش را در لحظه دارا باشد. زیرا طبق مفهوم بیولوژیکی هر نوع مانعی ممکن است پدیدار شود، لذا لاجرم تلاش میکند. ولی در برخی حالات قوت محدودیت ها آنقدر زیاد است که هرچقد فردِ نگونبخت تلاشگر، با اراده و جسور باشد باز هم در برابر موانع و محدودیت های محیطی-حیاتی و جبری شکست می خورد و شکست خوردنِ کوشش و عزمش برای او همانند یک کابوس تلخ تداعی میشود و فرد کمکم زور بازوانش را از کف میدهد. بنابراین نهیلیسم به اوج خویش می رسد و دیدگاه اگزیستانسیالیسمی به داد او نخواهد رسید و فرد با انهدام معنای طبیعت و به نوعی مبانی اونتولوژیک، وقتی در اقیانوسِ شیاطینی همچون محدودیتها میافتد نمیتواند شنا کند. به پایین کشیده میشود و نرسیدن به آمال برای او یعنی کم آوردن.
طبق ماهیتِ گفتاریِ عیان شده: (پناه بردن به آخرین سنگر زندگی یک دلیل دارد، نخواستنِ تابآوردن و تحملِ همان حیاتی که برای آنها غیرقابل تحمل گشته و درنتیجه راه فرار انتخاب میشود)
پس خودکشی یک راه فرار است به مثابه نتوانستن در ادامه دادن به بقا و کسب راحتی و آرامش بدی.
در غایت مسأله و پرسمان: خودکشی آخرین ایستگاه امید است.
@Neyrang
(
3/3)در ذیل به تمام راههایی که به نومیدی ختم میشود میپردازیم:
جاه طلبی بشر: انسان اگر در پی خواستار خلق ساختار مستحکمِ یک زندگی غنی باشد به هر دری میزند تا خواسته اش را افزایش دهد. یعنی حریص بودنِ ذاتی انسان در این مفاهیم نمایان و برجسته میشود و شخصِ انسان از هر شیوه و روشی استفاده میکند تا به ثروت برسد حال این میان هیچ اهمیتی ندارد که طرق های درپی گرفته شده بد باشد یا خوب، بی حیثیتی باشد یا متانت، وقتی جاه طلبی بشریت شکست بخورد، فرد حتی اگر از روزمره های زندگی مستغنی باشد، به دلیل شکست خوردن جاه طلبیِ چندین هزارماش،افسوس خورده و ناراحت است و هیچ توجهی به ثروت های اندوخته شدهی مسبوق خویش ندارد. حال شکست خوردنِ غریزهٔ حریص بودن، وقتی به صورت سرزنشگر در آید، فرد منزوی، منزجر و افسرده میشود و به دلیل خوشیِ زیاد و سیری، اما شکست خوردگی، اقدام به خودکشی میکند. درغایت: برای این قشر خودکشی یک راه فرار است از دیگر تحمل نکردن سرزنش جاه طلبی.
پدیداری نهیلیسم از فرط قنائت: یک فرد ثروتمند و به اصطلاح امروزیان آقا زاده، از بدو تولد در بینیازی مغروق میشود و دیگر تلاشگری و هیجان برای او معنای حقیقی ندارد و فرد دچار یک زندگی فرکانسی، و همه چیز اندکاندک برایش تکراری میشود زیرا فرد هرچه طلب کرده است برای او فراهم گشته و دیگر تلاش استقلالانگیزی برای او خلق نشده. ملال بی پایان او را در چرخهی مکررات میاندازد! از حوادث نو و هیجانی در زندگی او خبری نیست، فرد نمیتواند از طریق شکست ها خود را به چالش بکشد و برای پیروزی تلاش بی حد و مرزی انجام بدهد! فرد نمیتواند با چالش های گوناگون طرق برتری از موانع را بیاموزد. به دلیل کسل شدگی و تکراری بودن زندگی خودکشی میکند. پس خودکشی برای یک فرد اَبسوردیسم یک راه فرار است برای تاب نیاوردن روند تکراری حیات.
خودکشی-راه فرار به مثابه بسامدی شدن حیات
زوالِ فاهمهٔ جبرگرایی: تحول عقیدتی شخص در مدتزمان اندک و زوال عقیدهٔ موسع پیشین او، جهان را به تاریک ترین مکانِ زیستن برای او مجسم میکند. شخصی را متصور شوید که چهل سال دیندار بودهاست و توسط دلایلی مسجل، ناگهان از دین و عقاید الهی باز میگردد و در معنای جبر و دترمینیسم و مفاهیم فیزیکی گیر میافتد، شاید فکر کنید این تحولی مفید است اما شخص بیجهان میشود! نا امیدی و پوچی به بنیان او رخنه می کند و فرد یا به دلیل جنون یا افسردگی مزمن دست به خودکشی می زند. خودکشی فرار است از ترسِ او در جهانی تاریک.
محدودیت به عنوان مانع کسب لذت: وقتی فرد از یک خانوادهٔ فقیر و ذیلاً یتیم به دنیا میآید دیگر نمیتواند تمام آمال خویش را در لحظه دارا باشد. زیرا طبق مفهوم بیولوژیکی هر نوع مانعی ممکن است پدیدار شود، لذا لاجرم تلاش میکند. ولی در برخی حالات قوت محدودیت ها آنقدر زیاد است که هرچقد فردِ نگونبخت تلاشگر، با اراده و جسور باشد باز هم در برابر موانع و محدودیت های محیطی-حیاتی و جبری شکست می خورد و شکست خوردنِ کوشش و عزمش برای او همانند یک کابوس تلخ تداعی میشود و فرد کمکم زور بازوانش را از کف میدهد. بنابراین نهیلیسم به اوج خویش می رسد و دیدگاه اگزیستانسیالیسمی به داد او نخواهد رسید و فرد با انهدام معنای طبیعت و به نوعی مبانی اونتولوژیک، وقتی در اقیانوسِ شیاطینی همچون محدودیتها میافتد نمیتواند شنا کند. به پایین کشیده میشود و نرسیدن به آمال برای او یعنی کم آوردن.
طبق ماهیتِ گفتاریِ عیان شده: (پناه بردن به آخرین سنگر زندگی یک دلیل دارد، نخواستنِ تابآوردن و تحملِ همان حیاتی که برای آنها غیرقابل تحمل گشته و درنتیجه راه فرار انتخاب میشود)
پس خودکشی یک راه فرار است به مثابه نتوانستن در ادامه دادن به بقا و کسب راحتی و آرامش بدی.
در غایت مسأله و پرسمان: خودکشی آخرین ایستگاه امید است.
@Neyrang