Neyrang | نیرنگ
537 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
مشروحی مختصر در باب دین
(4)
قواعد عقلانی نیازمند تعلم و یادگیری ست برای نوع نگرش، بیان و مورد استفاده قرار گرفتن. وقتی کسی نتواند از طبیعت عقل خود استفاده کند و در امورات روزمرگی و قواعد بقا از آن کار بکشد، دچار از هم‌گسیختگی و تناقضات ابهام‌آور می‌شود. انسان برای ادامه‌ی حیات نیازمند یک غایت قصوا است و اگر نتواند غایت قصواییِ قانونمند و ایده‌آل در ذهن خویش مطرح کند، با بنیانِ بی‌پایگیِ عظیمی مواجه می‌شود، فرد در می‌یابد که غایتی در عمرش ندارد و عدم غایت قصوا، برابر با هدفی پوچ و عاری از معنا ست. و یگانه برهان غرضٔ وی زایل می‌گردد. با تباه شدنِ معنا و غایت، و پیشوایِ بی‌معنایی، هراسی هولناک به شخص رخنه می‌کند.
اما گاهی هراس و ترس، جای خود را به ملتمس شدنِ فرد به خداوندی که خود نیز جانشین غایتِ دست نیافته‌ی فرد است، می‌دهد. فرد ملتمسانه به سوی ستایشگری و عبادات می‌رود و اندک‌اندک حضور عقل را فراموش می‌کند. همان عقلی که شیوه‌ی به‌کارگیری‌اش را هرگز نیاموخت! و در نهایت شوربختی، عقل به بوته‌ی فراموشیِ وجوهات ذهنی و درونی انسان سپرده می‌شود.
فرد دست به یادگیری طرق مختلف ستایشگری می‌زند و با دین‌داران جزمیت رو‌به‌رو می‌شود، معتقدان دینیٔ متعصب، او را از تفکرٔ مستقل و ‌استقلال تعقل‌گرایی دور و دور تر می‌کنند و فردی که به دلایل مختلف نتوانست عقل خود را به کار گیرد و با طبیعت و قانون عقل، غایت قصوایِ بسزا و منطقی را برای خود مطرح کند، در دام دینِ پرستشگری و مدحگُستر می‌افتد. و ستایندگی جای عقایدِ راسیونالیسمی و تعقل‌گری را می‌گیرد.
سیاستِ دین‌داران جزمیت، قبولانیدن بیناییِ آشکار به افرادی‌ست که ناخواسته از مستفید شدنِ عقل، کور و ناآگاهند.

@Neyrang
هر جمله‌ای فقط وقتی نسبت به شخص معینی دارای معنی است که این شخص بتواند صحت و سقم قضیهٔ مندرج در آن جمله را تحقیق و آن را اثبات کند؛ یعنی بداند چه مشاهداتی در تحت چه شرایطی مؤدی به این می‌شود که قضیه مزبور را به عنوان حقیقت، تصدیق، یا به عنوان بطلان رد کند.
اما اگر قضیهٔ مفروض چنان است که فرض صدق یا کذب آن با هرگونه فرضی دربارهٔ ماهیت تجربهٔ آیندهٔ آن شخص سازگار باشد، در این صورت اگر جملهٔ مورد بحث، معلوم متکرر نباشد، صرفاً شبه قضیه یا قضیهٔ کاذب خواهد بود.

-کانت
@Neyrang
اپیکور برهانی دارد به نام برهان تقارن. این برهان اثبات می‌کند که نبودن در زمان پس‌از مرگ با نبودن در زمان پیش از حیات یکی است. و هرچند که ما از مرگ می‌ترسیم از پیش‌از تولدمان که حالتی مشابه مرگ دارد، نمی‌ترسیم. بنابراین؛ دلیلی وجود ندارد که از مرگ هم بترسیم.

@Neyrang
چه چیز موجبِ قهرمانی است؟
همزمان به استقبالِ بزر‌‌‌گ‌ترین رنج و بزرگ‌ترین امیدِ خود رفتن.

-نیچه
@Neyrang
دو درصد مردم جهان فکر می‌کنند؛
سه درصد مردم فکر می‌کنند که فکر می‌کنند؛
و نود و پنج درصد مردم ترجیح می‌دهند که بمیرند تا اینکه فکر کنند.

-جورج برنارد شاو
@Neyrang
انسان هیچ‌گاه خشنود نیست!

در این‌چنین جهانی که دوام هیچ‌چیز ممکن نیست، جایی که همه‌چیز در گرداب بی‌امان تغییر و تبدیل گرفتار آمده، جایی که همه‌چیز با شتاب دیوانه‌وار در حرکت و گریز است و مغلوبِ حرکت و پیشرفت؛ مشکل است بتوان احساس خوشحالی و خرسندی کرد. چگونه می‌توان در جایی آرام و قرار یافت که به گفته‌ی افلاطون «شدنِ مداوم و هرگز نابودن» تنها شکل هستی و وجود در آنجا است؟
انسان هیچ‌گاه خشنود نیست! سرتاسرِ زندگی را به دنبال خشنودیِ خیالی می‌دود، خشنودی‌ای که به ندرت به دست می‌آید و وقتی هم که به دست آمد همان بیداری از خواب خوشحالی است: چون کشتیِ شکسته‌ای که بی‌دکل به بندرگاه وارد می‌شود‌. دست آخر هم تفاوتی نمی‌کند که در طول زندگی خوشبخت بوده یا بدبخت، چون زندگیِ وی چیزی جز یک اکنونِ گذرا نبوده و اکنون پایان یافته.

-شوپنهاور
@Neyrang
استعداد حیوانیت را در وجود انسان می‌توان تحت عنوان کلی، خودخواهی جسمانی و صرفاً ماشینی [افزاری و بی اراده] یعنی تحت چنان عنوانی مطرح کرد که اقتضای عقلانیت ندارد. این استعداد شامل سه بخش است: اول، حفظ ذات خویش؛ دوم، حفظ نوع از طریق انگیزه جنسی و تولید فرزندان از طریق آمیزش؛ سوم، ارتباط با افراد دیگر یعنی انگیزه اجتماعی. - این استعداد منشأ تمام رذایل است (البته خود به‌خود ریشۀ رذایل محسوب نمی شود). این رذایل را می‌توان رذایل [ناشی از] ناهمواری و خامی طبیعت نامید و در نهایت انحراف از غایت طبیعت، رذایل حیوانی ، پرخوری، شهوت رانی و میل به قانون شکنی (نسبت به افراد دیگر) را شامل می‌شوند.
استعداد انسانیت را می‌توان بر عنوان کلی و در واقع جسمانی (طبیعی)، اما البته مقایسه ای و نسبی خودخواهی (که مستلزم عقلانیت است) اطلاق کرد: یعنی در مقایسه با دیگران است که خود را سعید یا شقی ارزیابی می‌کنیم. میل به ارزشمند بودن در نظر دیگران، از همین حس خودخواهی برخاسته است؛ و در واقع اصولاً میل به برابری با دیگران: به این عنوان که هیچ کس بر من تفوق نداشته باشد، توأم با این نگرانی مستمر که دیگران می‌کوشند به این برتری دست یابند؛ از اینجا تدریجاً این تمایل ناموجه رشد می‌کند که انسان بر دیگران مسلط شود. - بر این اساس، یعنی بر اساس حسادت و رقابت، بزرگترین رذایل اخلاقی به صورت خصومت پنهان و آشکار علیه افرادی که ما آنها را دشمن خود می‌پنداریم، میتواند بروز کند: این رذایل در واقع خود به‌خود از طبیعت ریشه نگرفته اند بلکه تمایلاتی هستند که به عنوان واکنش در مقابل سعی و تلاش مشتاقانه دیگران برای تسلط بر ما، در درون ما به وجود آمده اند تا آنها را به عنوان اهرم اطمینان در مقابل تعّدی دیگران به کار بریم: در اینجا البته طبیعت می‌خواهد معنای چنین رقابتی را (که الزاماً نافی عشق متقابل نیست) فقط به عنوان ابزار رشد و پرورش انسان ها به کار برد. پس رذایل وابسته به این میل را می‌توان رذایل فرهنگ نامید و این میل حدّ اشّد شرارت فرهنگ محسوب می‌شود (صرفاً به عنوان حداکثر شرارتی که از مرتبه انسانیت تجاوز می‌کند) اینها رذایلی است از قبیل حسد ، نمک نشناسی، بدخواهی، کینه توزی و از این قبیل که رذایل شیطانی نامیده می‌شوند.

-کانت
@Neyrang
تمایز شخص متدین با شخص متکی به خرد

فرد متدین فی‌نفسه در برابر نقصِ آمال و ایده‌هایش، اتکا می‌کند به مشخصه‌هایی که از بدو ایمان به تدین در او شکل گرفته است. او نسبت به ایده‌آلیسم های اعتقادی اش به درگاه هایی رجوع می‌کند تا نسبت به ضعف آمال، رفع تکلیف کند. ستایشگری، عبادت،دعا و امثالهم، امید هایی برای وی آشکار می‌کند تا معتقد شود با ویژگی هایی که دینداری به آن بخشیده(مثال فوق) می‌تواند از موانع و سد های صعب‌العبور دوران عمرش عبور کند و انرژی و قوای عقلانی خود را معطوف به قواعدی غیرواقعی می‌کند.
اما فرد متکی به خرد و دانش، برای مقابله یا عبور از نقصان زندگی، یا مواردی که لازم است آن‌ها را شکست دهد یا گویی حتی شکست بخورد، رجوع می‌کند به بزرگ ترین موهبت وجودی اش یعنی عقل، که این عقل برای او '' آنتنی انتکتوالیسم'' است. یعنی او با ایده ای که ذکر شد، هم توان بهره‌مندی از علم را دارد، هم ساختار توان بهره‌مندی از علم که یعنی عقل.
قاعدتاً همیشه اصول بر این نیست که فرد متکی به خرد، فردی کاملا بی ایمان است. ایمان به خدا همیشه مانع شکوفایی قوای ذهنی نمی‌شود! شگرف بودن فرد مبنی بر ساختار خودشکوفایی و عزم او نسبت به شناخت خویش و تلاشگری بی‌حد و مرز وی برای دستیابی به والا ترین اهداف ذهنی است.
انسان اگر وقت، انرژی و توان خود را صرف پیدایش وجوهات مخفی ذهن که خواهان فوران اند بکند، بی نیاز از خرافه و آغشته از قوای عقلانی می‌شود.

@Neyrang
عشق والدین به فرزندانِ‌شان[و همه‌ی آنچه به توجه و محبت پدر و مادر ها نسبت می‌دهیم] در اصل تلاشی است برای به دست آوردن نارسیسمِ از دست رفتهٔ خودِشان، که به این ترتیب، مجدداً زنده و متولد می‌شود؛ لذا چشم‌پوشی خاص آنان در خصوص اعمال و کردار فرزندانِ‌شان توجه‌پذیر و علاقه‌ی والدین به کسب کمالات توسط فرزندان[بالاخص آن چیزهایی که خودِشان از آن بازماندند]، تمدید آرزوی درونی خودِشان است.

-فروید
@Neyrang
اصولاً فاهمه ها و درونیاتِ یک شخص عقل‌گرا یا امثالهم، در انظار عموم یا نوع ادراک دیگران، کاملا وجوه متمایزی نسبت به درک خودِ خویش از خود دارد. فردْ مفاهیم فاهمه، اجزا و عناصر درونیات خود را یک طور می‌بیند و مخاطبانش یک طور دیگر. البته در این میان، برخی اُبژه ها کاملا بیرونی و واضح‌اند که لزومی به گفتارِ عیانِ‌شان نیست.
در یک دیالکتیک، طرفینِ مشخص، در یکدیگر عناوین متعینی می‌بینند که هریک در خودی‌ِخود قادر به درک و نگرش به آن نیستند.
فاهمه‌های یک شخص در حین جستجوگریِ مضامینِ درون، خاموش اند. ولی ناخودآگاه هنگام مناظره و دیالکتیک، برایِ فرد مخاطب روشن می‌شوند و فرد عنصرها و خصلت‌هایی می‌بیند که خودِ دارنده از دیدنِ‌شان قاصر یا ناآگاه است.
معمولا در یک مباحثه، آشکارسازیِ فاهمه‌های خاموشِ هرشخص، مبنی بر حسدورزی مخاطب یا عدم حسدورزی‌اش هست. اگر فرد نسبت به وسعِ ژرفنای فاهمه‌یِ مخاطب حسادت کند، آن‌را برای او آشکار نمی‌سازد و با درون‌ریزی در خودش و ادغام با حسادتی که دارد، بر عذاب خود می‌افزاید.
این برهانی‌ست که شخص به ادراکِ باوری برسد که فتواهای نسبت به او، شاید خودمتناقضی‌اش باشد و شاید هم تضادی با حقیقتِ درونش دارد.

@Neyrang
‍ هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیبایی‌شناسی بر این ساده‌اندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بی‌درنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیبایی‌شناسانه حدّ می‌یابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده می‌کند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایه‌ی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتی‌ها را با نیروسنج می‌توان سنجید. هر گاه که افسردگی دست می‌دهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس می‌کند. احساسِ قدرت‌اش، خواستِ قدرت‌اش، دلیری‌اش، غرور۔اش همگی با زشتی می‌کاهد و با زیبایی می‌افزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه می‌رسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزه‌ی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتی‌ها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهی‌زدگی در می‌یابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید می‌آورد. هر نشانِ فرسودگی، بی‌ریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بی‌مایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا می‌خوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون می‌زند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرف‌ترین غریزه‌هایِ نوع نفرت می‌ورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیش‌نگری و ژرف‌نگری و دوربینی ژرف‌تر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...

-نیچه
@Neyrang
کلیسا و اخلاق می‌گوید: « کار هایِ بد و تجمّل پرستیِ یک نسل، یک ملت را به نابودی می‌کشد.» اما عقلِ دوباره بر سرِ جایِ خود نشسته‌یِ من می‌گوید: هنگامی یک ملت رو به نابودی می‌رود که از نظر فیزیولوژی رو به تباهی گذاشته باشد. آنگاه کار های بد و تجمل پرستی از پِی می‌آیند.

-نیچه
@Neyrang
در باب نماز

نماز، که گمان می‌رود خدمت صوری‌باطنی به خدا و لذا وسیلهٔ رحمت است، یک اغوای خرافی(بت‌پرستی)‌ است؛ زیرا نماز چیزی نیست جز یک ابراز آرزو در مقابل موجودی که نیازی به ابراز خصلت های درونی شخص آرزو‌کننده ندارد؛ پس نماز کاری انجام نمی‌دهد و لذا هیچ‌ یک از تکالیف‌[اخلاقی] انسان را که ما به‌عنوان احکام الهی، ملزم به انجام آن هستیم، بر نمی‌آورد. پس با عمل نماز خواندن کسی در واقع به خدا خدمت نکرده است: اینکه همه‌ٔ ما قلباً آرزومندیم فعل و ترک‌ فعل انسان در جهت رضای خدا باشد یعنی تمام اعمال و افعالش بنابر یک خصلت دائمی برای خدمت به خدا صورت گیرد، روحِ عبادت است که ''بدون‌وقفه'' می‌تواند و باید در وجود ما تحقق یابد. اما این آرزو[نماز] که صرفاً امری باطنی است، در لباس کلمات و قواعد صوری پوشاندن می‌تواند فقط ارزش وسیله‌ای را داشته باشد که خود آن خصلت درونی را تقویت کند اما مستقیماً تاثیری در جلب رضای خدا ندارد و به این دلیل نمی‌تواند یک تکلیف محسوب شود: زیرا یک وسیله را فقط برای کسی می‌توان تجویز کرد که او برای اهداف و غایات معینی به آن نیازمند باشد. اما هرگز هیچ‌ انسانی به این وسیله نیاز ندارد (که در درون خود و در واقع با خود و حتی از این بالاتر با خدا زمزمه کند) بلکه ما باید بیشتر از طریق تنویر و تعالی مدامِ خصلت اخلاقیِ خود، برای وصول به این غایت بکوشیم تا روح عبادت در وجود ما استقرار یابد و درنهایت، الفاظ و تعبیرات زبانیِ آن(دستِ کم به نفع خود ما) حذف گردد.

-کانت
@Neyrang
چون خود از نوع بشر هستیم می‌پنداریم که همه چیز به‌خاطر بشر آفریده شده است و برای برآوردن احتیاجات اوست. ولی این خیال و رویایی بیش نیست و ناشی از این است که بشر خود را مرکز عالمِ امکان می‌داند. اغلب افکارِ ما بر پایه‌یِ همین خیالِ خام است.

-اسپینوزا
@Neyrang
چنین گفت زرتشت - نیچه.pdf
6 MB
چنین گفت زرتشت
شاهکاری از #فردریش_ویلهلم_نیچه

چنین گفت زرتشت (به آلمانی: Also sprach Zarathustra) یک داستان فلسفی و شاعرانه است که فریدریش نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی آن را طی سال‌های ۱۸۸۳ تا ۱۸۸۵ نگاشته‌است. شخصیت اصلی این رمان فلسفی شخصی به نام «زرتشت» است که نامش از زرتشت پیامبر گرفته شده‌است.نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشته‌است.
شاید بتوان این کتاب را مهم‌ترین اثر نیچه دانست.
حاوی نظریاتی چون «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» به کامل‌ترین صورت و مثبت‌ترین معنی خود است.

داستان در مورد شخصی به نام زرتشت است. زرتشت پس از ده سال عزلت در کوه‌های آلپ احساس می‌کند که می‌خواهد شهد خرد خویش را به انسان‌ها بچشاند و ....

@Neyrang
بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد،
و نه شعور لازم برای خاموش ماندن..!

-ژان دلابرویه
@Neyrang
انسانِ آزاد، کمتر از هرچیزی درباره‌ی مرگ می‌اندیشد،
زیرا خردمندی‌اش تأمل درباره‌ی مرگ نیست
بلکه تأمل درباره ی زندگی است.

-اسپینوزا
@Neyrang
خردمندان سخن می‌گویند، زیرا چیزی برای گفتن دارند.
ولی ابلهان سخن می‌گویند چون صرفاً باید چیزی بگویند.

-افلاطون
@Neyrang
شک در اعتقادات گذشته فقط باعث از بین رفتن اعتماد‌به‌نفسِ فعلی می‌شود و مغرضانه گواه این مطلب است که همین اعتماد‌به‌نفس هم به زودی به ورطهٔ ابطال سقوط می‌کند. انفعالات حادث شده مسبوق، خواه یا ناخواه بر تنِ زمان حکاکی شده است. حال اگر انسان معارض شود از جریان حادث شده یا دچار ندامت شود؛ توفیری ندارد زیرا چه شکاکی چه تلاش برای اتفاقات سابق، چرخه‌ی زمان یا مکانیسم ماجرای رخ داده را تغییر نمی‌دهد.
لذا بهتر است گذشته و مکانیسم‌اش را یا از لحاظ عبرت‌گیری بپذیریم یا با بی‌تفاوتی بگذریم. گرانمایه ترین وهله‌ٔ زیستن حال و سپس آینده ست.
با این تفاسیر، برای فلسفه‌ی گذشته افتراقی ندارد که تأثر آن بر بشریت بی‌زیان است یا زیانمند. زیرا پیامدهای اتفاقات سابق، بر جریان های زنده و ''اکنون'' حاکم است. و آفات اتفاقات مسبوق، همچون پس‌لرزه ای بر جان عواطف و وجدان بشریت می‌افتد و اگر اتفاقات عقیدتیِ سابق، عوارضی داشته باشد، هم وجدان و هم باور اکنون بشریت را دچار تزلزل می‌کند. بنابراین نمی‌توان اذعان کرد پیامدهای سابق عقیدتی بر وجدان عقیدتیِ کنونی تزلزل ناپذیر نیست! بلکه سستی و بی‌ثباتی حداقلی را در پیش دارد. یعنی تعصب بشر بر عقیده‌اش این هراس را به‌همراه دارد که محتمل‌است آن‌ عقیدهٔ سفت‌وسخت روزی با الگوریتم ذهنی آن فرد هم‌خوانی لازم را از دست بدهد و عقیدهٔ محبوب مبدل می‌شود به عقیده‌ی کم‌ارزشِ پیشین که همین عقیده کم‌ارزش همان‌طور که بیان شد با پیامد های بی امان‌اش وجدان و باور عقیدتی شخص را عاجز می‌کند. در نتیجه در گفتار نخست که عرض شد: باید از اتفاقات سابق عبرت‌گرفت و یا بی‌تفاوت گذشت؛ این نتیجه را هم باید گرفت که عقاید سابق، در‌عین تغییرناپذیری بسیار خطرناکند. ضمناً ممکن‌است عقاید کنونی‌ شخص که آن را کورکورانه یا مغرضانه پذیرفته‌است، روزی به عقیده مسبوق بدل شود و تزلزل آغاز گردد.

@Neyrang
قانون فرمان می‌دهد که به هنگام سختی تا حد امکان آرام بمانیم و در برابر درد و رنج شکیبا باشیم؛ زیرا تشخیص اینکه آن درد سبب سعادت است یا مایه‌ی سیه‌روزی، آسان نیست؛ با ناشکیبایی و شیون و فریاد نمی‌توان آینده را دگرگون ساخت. گذشته از این، هیچ‌یک از امور بشری چندان ارج ندارد که آدمی به خاطر آن خود را از دست بدهد. به‌علاوه، شیون و فریاد نمی‌گذارد آن نیروی معنوی که در روز سختی نیازمند آنیم به یاری ما شتابد.

-افلاطون
@Neyrang
👍1
انسان تنها موجودی است که نمی‌پذیرد همان بماند که هست.
او همواره در طلبِ شدن است. انسان مرگ اندیش، طعم آزادی را می‌چشد. آزادی چیزی نیست جز امکان بهتر شدن و فرا رفتن. مرگ اندیشی، پیش نیاز آزادی و اخلاق است. انسان مرگ اندیش بر غریزه‌ی خطرناک بقا می‌شورد. غریزه‌ی بقا میل به باقی ماندن پس از فنای دیگران است. مطمئن ترین راه تضمین بقای خود قتل دیگران است.

-عرفان ثابتی
@Neyrang