Neyrang | نیرنگ
537 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
‍ اخلاقِ فارغ از خویش شدن، اراده‌ای معطوف به پایان را رسوا می‌کند، نفْس اساس زندگی را انکار می‌کند. اجازه دهید در این جا این امکان را باز بگذاریم که این انسان نیست که در حال فاسد شدن است، بلکه تنها گونه‌ای انگلیِ انسان، یعنی کشیش است که با کمک اخلاق، خود را در جایگاهی قرار داده که تعیین کننده ارزش‌های انسان است، و در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را می‌بیند. و این در واقع بینش من است: اموزگاران، رهبرانِ نوعِ انسان که شامل دین شناسان نیز می‌شوند، همه منحط بوده‌اند: از این رو لزوم ارزیابی دوباره‌یِ تمامیِ ارزش‌هایِ دشمن خویانه با زندگی، از این رو اخلاق … تعریف اخلاق: اخلاق، خصوصیت ویژه‌ای منحط‌ها یا نیت پنهانی انتقام جوئی از زندگی و پیروزمندانه. برای این تعریف من اهمیت قائلم.

-نیچه
@Neyrang
هرکجا جامعه‌ها، حکومت‌ها، دین‌ها و باورهای عام قوی بوده و خلاصه هرکجا زور و استبداد حکم می‌رانده، فیلسوف تنها در آنجا منفور بوده است؛ زیرا فلسفه به انسان سرپناهی می‌دهد که استبداد و زور نمی‌تواند بدانجا رخنه کند. آنجا هزار توی درونی و راه پر پیج دل است، چیزی که زورگویان را نگران می‌کند. آدم‌های تنها و منزوی در آنجا خود را نهان می‌کنند و خطر بزرگ آن‌ها نیز در همانجا لانه می کند.

-نیچه
@Neyrang
سرچشمه‌ی همه‌ی جنبش‌ها در جهان خودخواهی است. هر زنده‌ای تنها خويش را می‌خواهد، و همه چيز را از بهر خويش می‌خواهد، و در اين راه است كه می‌جنبد و می‌كوشد. زندگی جز نبرد زندگان نمی‌باشد، و در جهان جز كشاكش و زور چيزی نيست‌.

-شوپنهاور
@Neyrang
فراسوی نیک و بد.pdf
3.9 MB
#فراسوی_نیک_و_بد / Jenseits von Gut und Böse
کتابی‌ست نوشته فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی، که در واپسین سال‌های عمر وی در سال ۱۸۸۶ انتشار یافت. عنوان اصلی کتاب فراسوی نیک و بد — پیش درآمدی بر فلسفه آینده است که نویسنده مقصودش را از نگارش این کتاب نگاه به فلسفه آینده عنوان می‌کند.
@Neyrang
همه‌چیز موضوع قوانین طبیعت است و رسیدن به زنجیره‌ی علل از طریق عقل امکان‌پذیر است. این مسئله نه تنها درباره‌ی اشیای فیزیکی، درباره‌ی مسائل انسانی هم صادق است. بررسی این مسئله، اعمال، افکار و تمایلات انسانی را ماده‌ی خطوط، سطوح و اجسام تلقی می‌کند.
انسان بخشی از طبیعت است و بنابراین موضوع شبکه‌ی علّی است. هیچ چیزی در طبیعت، از جمله انسان‌ها، نمی‌تواند از روی هوا و هوس عملی انجام دهد. در یک قلمرو، قلمروهایی مجزا وجود ندارد.
یعنی: وقتی انسان بخشی از ‌طبیعت است، این تصور نادرست است که انسان، به جای آنکه از نظم طبیعت تبعیت کند، در برابر آن قرار دارد. همچنین این تصور نادرست است که انسان و هرموجود دیگری در طبیعت مختار است. هرکاری که انجام می‌دهیم با علل بیرونی و درونی معیّن شده‌اند.
و خدا انسان‌ها را ورای قوانین طبیعت، به عنوان موجوداتی خاص، انتخاب نکرده است. چنین تصوری هیچ ارتباطی به نظم طبیعت ندارد و از نیاز شدید ما به خاص بودن و جاودانه بودن سر بر می‌آورد.

-اسپینوزا
@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(1)
در تمامِ تاریخ بشریت،و در تمام ادوار، واژه‌ی ''خرافه'' توسط رهبران دینی،واقعیت،تعریف و ترجمه ‌شده است، فارغ از اینکه موهومات است. هر انسانِ مذهبی و دین‌دار، نسبت به ایده‌آلیسم خود، یک باورگرایی محض دارد، فرد دیندار و خرافه‌گو، تمام عمرش را صرف امتناع از هراس و دوزخی شدن به‌ دور می‌ریزد و مبطل می‌کند. به‌نوعی می‌توان چنین تاٌویل نمود: فرد کالونیسم و مذهب‌گرا، از اصالت تعقل حذر می‌کند و این محذوریت در وجوهات بیرونی و درونی‌اش به‌صورتِ اجبارِ ناآگاهانه به عمل در می‌آید. شخص دیندار نمی‌داند در حال ابطالِ زمانِ عمرش است و بابت کوچک ترین خطایی که در باورِ اسارتی‌اش ''خطا'' معنا دارد، از خدای خود معتذر می‌شود و هراسان دست به طرق های گوناگونی می‌برد و در پِی عبادات ابلهانه می‌رود تا تعذر خود را موجه نماید.
چنین شخصی و اشخاص کالونیسمی همانندِ او، خواهانِ پذیرش معنای اصالت دنیوی نیستند و آگاه ساختنِ این نوع انسان‌ها همانند به خاطر سپردن تعدد تمام دانه های خاکِ زمین است.
اگر شخصی با عقاید راسیونالیسمی و حتی پراگماتیسمی، سعی در توجیه افراد دیندار و مذهب‌گرا کند، به بن بست ایده‌آل‌ها مواجه می‌شود و تمام ایده های عقلی و مدلل، در مسیر برخورد به عقلِ ذره‌پوش شده‌ی فرد دیندار، به صورت بومرنگ و در حالتی تلویحی،به آغوشِ فرد متعقل باز می‌گردد. دینداران محکم ترین سد را برای اذهان خود تاسیس کرده‌اند و تقریبا کثرت جهان را افراد خرافه‌پرست و افرادی که دچار دامِ پاروشیالیسم(محدودیت فکر) هستند تشکیل می‌دهد. بزرگ ترین جنایت بشریت توسط رهبران دینی و افراد متدین به منظورِ تحقیر قوه‌ی تفکر و استعدادِ تعقل انجام شد. انسان به این باور رسید که شخصِ خود، محدود است و موجودی فراتر و غایی می‌تواند چاره ای برای او باشد و انسان برای پرورانیدن و تجدید کردنِ وجود فراتر، ناچار به عبادت مکرر و منظم است، که این ناچاری با ادغامِ مسمومیت فکری تبدیل به علاقه‌ای درونی می‌شود.

@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(2)
اراده قدرتِ متدینان همیشه با جاه طلبی مطلق همراه و هم‌مسیر بوده است، رهبران دینی از زمان عرصه ورود تا کنون، خواهانِ افزایش سلطه بوده‌اند و همچون طاعون در پِی تکثیر و فراگیری مذاهب و مسمومیت‌های خود بوده‌اند. متاسفانه پاتریونیسم ها و کالونیسم ها هر دو در این هدف شوم، مسیر و مقصد مشترکی دارند و قدرت های آنان از جمله تاثرات عقلی و تحمیلات بیرونی-فرهنگی، روز به روز فزونی دارد. راسیونالیسم ها و افراد متکی بر خرد، توانایی مقابله با رهبران دینی و افراد مذهبی را ندارند و جزٔ قشر اقل جامعه و جهانند. یکی از دلایل کلیدیِ سرنگونی امید و تشدیدپذیری افسردگی در افراد متکی به عقل و تعقل‌گرا، همین عدم توانایی خود نسبت به آگاه سازی جامعه است. فرد عقل‌گرا نسبت به جامعه خود، احساس غریبانگی می‌کند و در اجتماعات، بیگانگیِ محض خود را می‌فهمد. یک فردِ غریب در جماعت دینداران و خرافه‌پرستان چه کار دارد؟
چه کسی او را می‌فهمد؟ اینکه شما نتوانید حقیقت را به جامعه و وطن خود بقبولانید احساس منزجرکننده‌ی وحشتناک به‌شما می‌دهد.
از یک سو رهبران دینی و کالونیسم‌ها و حتی افراد تزاریسم(دیکتاتور) نسبت به این واقعیتِ تلخ آگاه اند و می‌دانند که تعقل‌گرایان تاثُری در تحمیل قدرتِ‌شان ندارند. فیزیوکراسی نیز غریب ترین حزب میان این تودهِ مذهبیان است. دولتِ مافوق مذهب است یا مذهب مافوق دولت، در هرصورت هر دو دارای قدرت و اراده ی اعمال خود هستند. فیزیوکراسی،افرادی که خواهان عدم دخالت دولت در امور کشورند، نسبت به ادعای خود، ضعف شدیدی به‌همراه دارند زیرا که دولت در اکثریت امور جامعه، دست درازی می‌کند.

@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(3)
رهبران دینی همیشه در برابر عدالت و آزادی مقاومتِ مصرانه‌ای به خرج می‌دادند. تقریبا بیشتر مجازات‌ها و کیفرها مبنی بر سرپیچی افراد از قوانین مذهبی و الهی بوده است. فرد برای زیستن در یک جامعه،لاجرم باید با عقایدِ ثابت آن جامعه همراه شود و خود را فردی جلوه بدهد که دارای آن عقاید خاص و دینی ست. اگر شخصِ یک جامعه، از حق آزادی خویش نسبت به باورها و عقایدش مستفید شود، مجازات خواهد شد و ابراز آزادی‌اش، منجر به اسارتِ آزادی‌اش می‌شود. آتئیستی یا مرتد بودن نیز اگر عیان شود جریمه های جزایی و کیفری متعددی برای شخص اعمال می‌شود. و مسلماً دین‌داران و متدین‌ها، دین‌پرستی و ستایشگری را برای عمومیت افراد جامعه الزام آور تلقی کردند که این امر نیز در برابر شعار آزادی در تناقض است و هرگز دین‌داران جزمیت نتوانستند پاسخی مستدل برای این موضعِ تضادی بدهند.
اکثریت عقایدِ دین‌ستیز و دین‌گریز و اتکا به عقل، خدشه پذیر نیستند ولی رهبران ادیان از تکثیر فرایند دین‌گریزی و شکوفایی عقل،هراس عجیبی دارند و هراس آنها موجب می‌شود چنین محدودیت هایی برای اعضای یک جامعه معین شود. این‌طور به نظر می‌رسد که فرد راسیونالیسم و ایده‌آلیسم و دین‌گریز، می‌بایست بدون جامعه زندگی کند تا به ارضای حس آزادی و تعقل خود برسد.

@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(4)
قواعد عقلانی نیازمند تعلم و یادگیری ست برای نوع نگرش، بیان و مورد استفاده قرار گرفتن. وقتی کسی نتواند از طبیعت عقل خود استفاده کند و در امورات روزمرگی و قواعد بقا از آن کار بکشد، دچار از هم‌گسیختگی و تناقضات ابهام‌آور می‌شود. انسان برای ادامه‌ی حیات نیازمند یک غایت قصوا است و اگر نتواند غایت قصواییِ قانونمند و ایده‌آل در ذهن خویش مطرح کند، با بنیانِ بی‌پایگیِ عظیمی مواجه می‌شود، فرد در می‌یابد که غایتی در عمرش ندارد و عدم غایت قصوا، برابر با هدفی پوچ و عاری از معنا ست. و یگانه برهان غرضٔ وی زایل می‌گردد. با تباه شدنِ معنا و غایت، و پیشوایِ بی‌معنایی، هراسی هولناک به شخص رخنه می‌کند.
اما گاهی هراس و ترس، جای خود را به ملتمس شدنِ فرد به خداوندی که خود نیز جانشین غایتِ دست نیافته‌ی فرد است، می‌دهد. فرد ملتمسانه به سوی ستایشگری و عبادات می‌رود و اندک‌اندک حضور عقل را فراموش می‌کند. همان عقلی که شیوه‌ی به‌کارگیری‌اش را هرگز نیاموخت! و در نهایت شوربختی، عقل به بوته‌ی فراموشیِ وجوهات ذهنی و درونی انسان سپرده می‌شود.
فرد دست به یادگیری طرق مختلف ستایشگری می‌زند و با دین‌داران جزمیت رو‌به‌رو می‌شود، معتقدان دینیٔ متعصب، او را از تفکرٔ مستقل و ‌استقلال تعقل‌گرایی دور و دور تر می‌کنند و فردی که به دلایل مختلف نتوانست عقل خود را به کار گیرد و با طبیعت و قانون عقل، غایت قصوایِ بسزا و منطقی را برای خود مطرح کند، در دام دینِ پرستشگری و مدحگُستر می‌افتد. و ستایندگی جای عقایدِ راسیونالیسمی و تعقل‌گری را می‌گیرد.
سیاستِ دین‌داران جزمیت، قبولانیدن بیناییِ آشکار به افرادی‌ست که ناخواسته از مستفید شدنِ عقل، کور و ناآگاهند.

@Neyrang
هر جمله‌ای فقط وقتی نسبت به شخص معینی دارای معنی است که این شخص بتواند صحت و سقم قضیهٔ مندرج در آن جمله را تحقیق و آن را اثبات کند؛ یعنی بداند چه مشاهداتی در تحت چه شرایطی مؤدی به این می‌شود که قضیه مزبور را به عنوان حقیقت، تصدیق، یا به عنوان بطلان رد کند.
اما اگر قضیهٔ مفروض چنان است که فرض صدق یا کذب آن با هرگونه فرضی دربارهٔ ماهیت تجربهٔ آیندهٔ آن شخص سازگار باشد، در این صورت اگر جملهٔ مورد بحث، معلوم متکرر نباشد، صرفاً شبه قضیه یا قضیهٔ کاذب خواهد بود.

-کانت
@Neyrang
اپیکور برهانی دارد به نام برهان تقارن. این برهان اثبات می‌کند که نبودن در زمان پس‌از مرگ با نبودن در زمان پیش از حیات یکی است. و هرچند که ما از مرگ می‌ترسیم از پیش‌از تولدمان که حالتی مشابه مرگ دارد، نمی‌ترسیم. بنابراین؛ دلیلی وجود ندارد که از مرگ هم بترسیم.

@Neyrang
چه چیز موجبِ قهرمانی است؟
همزمان به استقبالِ بزر‌‌‌گ‌ترین رنج و بزرگ‌ترین امیدِ خود رفتن.

-نیچه
@Neyrang
دو درصد مردم جهان فکر می‌کنند؛
سه درصد مردم فکر می‌کنند که فکر می‌کنند؛
و نود و پنج درصد مردم ترجیح می‌دهند که بمیرند تا اینکه فکر کنند.

-جورج برنارد شاو
@Neyrang
انسان هیچ‌گاه خشنود نیست!

در این‌چنین جهانی که دوام هیچ‌چیز ممکن نیست، جایی که همه‌چیز در گرداب بی‌امان تغییر و تبدیل گرفتار آمده، جایی که همه‌چیز با شتاب دیوانه‌وار در حرکت و گریز است و مغلوبِ حرکت و پیشرفت؛ مشکل است بتوان احساس خوشحالی و خرسندی کرد. چگونه می‌توان در جایی آرام و قرار یافت که به گفته‌ی افلاطون «شدنِ مداوم و هرگز نابودن» تنها شکل هستی و وجود در آنجا است؟
انسان هیچ‌گاه خشنود نیست! سرتاسرِ زندگی را به دنبال خشنودیِ خیالی می‌دود، خشنودی‌ای که به ندرت به دست می‌آید و وقتی هم که به دست آمد همان بیداری از خواب خوشحالی است: چون کشتیِ شکسته‌ای که بی‌دکل به بندرگاه وارد می‌شود‌. دست آخر هم تفاوتی نمی‌کند که در طول زندگی خوشبخت بوده یا بدبخت، چون زندگیِ وی چیزی جز یک اکنونِ گذرا نبوده و اکنون پایان یافته.

-شوپنهاور
@Neyrang
استعداد حیوانیت را در وجود انسان می‌توان تحت عنوان کلی، خودخواهی جسمانی و صرفاً ماشینی [افزاری و بی اراده] یعنی تحت چنان عنوانی مطرح کرد که اقتضای عقلانیت ندارد. این استعداد شامل سه بخش است: اول، حفظ ذات خویش؛ دوم، حفظ نوع از طریق انگیزه جنسی و تولید فرزندان از طریق آمیزش؛ سوم، ارتباط با افراد دیگر یعنی انگیزه اجتماعی. - این استعداد منشأ تمام رذایل است (البته خود به‌خود ریشۀ رذایل محسوب نمی شود). این رذایل را می‌توان رذایل [ناشی از] ناهمواری و خامی طبیعت نامید و در نهایت انحراف از غایت طبیعت، رذایل حیوانی ، پرخوری، شهوت رانی و میل به قانون شکنی (نسبت به افراد دیگر) را شامل می‌شوند.
استعداد انسانیت را می‌توان بر عنوان کلی و در واقع جسمانی (طبیعی)، اما البته مقایسه ای و نسبی خودخواهی (که مستلزم عقلانیت است) اطلاق کرد: یعنی در مقایسه با دیگران است که خود را سعید یا شقی ارزیابی می‌کنیم. میل به ارزشمند بودن در نظر دیگران، از همین حس خودخواهی برخاسته است؛ و در واقع اصولاً میل به برابری با دیگران: به این عنوان که هیچ کس بر من تفوق نداشته باشد، توأم با این نگرانی مستمر که دیگران می‌کوشند به این برتری دست یابند؛ از اینجا تدریجاً این تمایل ناموجه رشد می‌کند که انسان بر دیگران مسلط شود. - بر این اساس، یعنی بر اساس حسادت و رقابت، بزرگترین رذایل اخلاقی به صورت خصومت پنهان و آشکار علیه افرادی که ما آنها را دشمن خود می‌پنداریم، میتواند بروز کند: این رذایل در واقع خود به‌خود از طبیعت ریشه نگرفته اند بلکه تمایلاتی هستند که به عنوان واکنش در مقابل سعی و تلاش مشتاقانه دیگران برای تسلط بر ما، در درون ما به وجود آمده اند تا آنها را به عنوان اهرم اطمینان در مقابل تعّدی دیگران به کار بریم: در اینجا البته طبیعت می‌خواهد معنای چنین رقابتی را (که الزاماً نافی عشق متقابل نیست) فقط به عنوان ابزار رشد و پرورش انسان ها به کار برد. پس رذایل وابسته به این میل را می‌توان رذایل فرهنگ نامید و این میل حدّ اشّد شرارت فرهنگ محسوب می‌شود (صرفاً به عنوان حداکثر شرارتی که از مرتبه انسانیت تجاوز می‌کند) اینها رذایلی است از قبیل حسد ، نمک نشناسی، بدخواهی، کینه توزی و از این قبیل که رذایل شیطانی نامیده می‌شوند.

-کانت
@Neyrang
تمایز شخص متدین با شخص متکی به خرد

فرد متدین فی‌نفسه در برابر نقصِ آمال و ایده‌هایش، اتکا می‌کند به مشخصه‌هایی که از بدو ایمان به تدین در او شکل گرفته است. او نسبت به ایده‌آلیسم های اعتقادی اش به درگاه هایی رجوع می‌کند تا نسبت به ضعف آمال، رفع تکلیف کند. ستایشگری، عبادت،دعا و امثالهم، امید هایی برای وی آشکار می‌کند تا معتقد شود با ویژگی هایی که دینداری به آن بخشیده(مثال فوق) می‌تواند از موانع و سد های صعب‌العبور دوران عمرش عبور کند و انرژی و قوای عقلانی خود را معطوف به قواعدی غیرواقعی می‌کند.
اما فرد متکی به خرد و دانش، برای مقابله یا عبور از نقصان زندگی، یا مواردی که لازم است آن‌ها را شکست دهد یا گویی حتی شکست بخورد، رجوع می‌کند به بزرگ ترین موهبت وجودی اش یعنی عقل، که این عقل برای او '' آنتنی انتکتوالیسم'' است. یعنی او با ایده ای که ذکر شد، هم توان بهره‌مندی از علم را دارد، هم ساختار توان بهره‌مندی از علم که یعنی عقل.
قاعدتاً همیشه اصول بر این نیست که فرد متکی به خرد، فردی کاملا بی ایمان است. ایمان به خدا همیشه مانع شکوفایی قوای ذهنی نمی‌شود! شگرف بودن فرد مبنی بر ساختار خودشکوفایی و عزم او نسبت به شناخت خویش و تلاشگری بی‌حد و مرز وی برای دستیابی به والا ترین اهداف ذهنی است.
انسان اگر وقت، انرژی و توان خود را صرف پیدایش وجوهات مخفی ذهن که خواهان فوران اند بکند، بی نیاز از خرافه و آغشته از قوای عقلانی می‌شود.

@Neyrang
عشق والدین به فرزندانِ‌شان[و همه‌ی آنچه به توجه و محبت پدر و مادر ها نسبت می‌دهیم] در اصل تلاشی است برای به دست آوردن نارسیسمِ از دست رفتهٔ خودِشان، که به این ترتیب، مجدداً زنده و متولد می‌شود؛ لذا چشم‌پوشی خاص آنان در خصوص اعمال و کردار فرزندانِ‌شان توجه‌پذیر و علاقه‌ی والدین به کسب کمالات توسط فرزندان[بالاخص آن چیزهایی که خودِشان از آن بازماندند]، تمدید آرزوی درونی خودِشان است.

-فروید
@Neyrang
اصولاً فاهمه ها و درونیاتِ یک شخص عقل‌گرا یا امثالهم، در انظار عموم یا نوع ادراک دیگران، کاملا وجوه متمایزی نسبت به درک خودِ خویش از خود دارد. فردْ مفاهیم فاهمه، اجزا و عناصر درونیات خود را یک طور می‌بیند و مخاطبانش یک طور دیگر. البته در این میان، برخی اُبژه ها کاملا بیرونی و واضح‌اند که لزومی به گفتارِ عیانِ‌شان نیست.
در یک دیالکتیک، طرفینِ مشخص، در یکدیگر عناوین متعینی می‌بینند که هریک در خودی‌ِخود قادر به درک و نگرش به آن نیستند.
فاهمه‌های یک شخص در حین جستجوگریِ مضامینِ درون، خاموش اند. ولی ناخودآگاه هنگام مناظره و دیالکتیک، برایِ فرد مخاطب روشن می‌شوند و فرد عنصرها و خصلت‌هایی می‌بیند که خودِ دارنده از دیدنِ‌شان قاصر یا ناآگاه است.
معمولا در یک مباحثه، آشکارسازیِ فاهمه‌های خاموشِ هرشخص، مبنی بر حسدورزی مخاطب یا عدم حسدورزی‌اش هست. اگر فرد نسبت به وسعِ ژرفنای فاهمه‌یِ مخاطب حسادت کند، آن‌را برای او آشکار نمی‌سازد و با درون‌ریزی در خودش و ادغام با حسادتی که دارد، بر عذاب خود می‌افزاید.
این برهانی‌ست که شخص به ادراکِ باوری برسد که فتواهای نسبت به او، شاید خودمتناقضی‌اش باشد و شاید هم تضادی با حقیقتِ درونش دارد.

@Neyrang
‍ هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیبایی‌شناسی بر این ساده‌اندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بی‌درنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیبایی‌شناسانه حدّ می‌یابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده می‌کند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایه‌ی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتی‌ها را با نیروسنج می‌توان سنجید. هر گاه که افسردگی دست می‌دهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس می‌کند. احساسِ قدرت‌اش، خواستِ قدرت‌اش، دلیری‌اش، غرور۔اش همگی با زشتی می‌کاهد و با زیبایی می‌افزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه می‌رسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزه‌ی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتی‌ها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهی‌زدگی در می‌یابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید می‌آورد. هر نشانِ فرسودگی، بی‌ریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بی‌مایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا می‌خوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون می‌زند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرف‌ترین غریزه‌هایِ نوع نفرت می‌ورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیش‌نگری و ژرف‌نگری و دوربینی ژرف‌تر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...

-نیچه
@Neyrang
کلیسا و اخلاق می‌گوید: « کار هایِ بد و تجمّل پرستیِ یک نسل، یک ملت را به نابودی می‌کشد.» اما عقلِ دوباره بر سرِ جایِ خود نشسته‌یِ من می‌گوید: هنگامی یک ملت رو به نابودی می‌رود که از نظر فیزیولوژی رو به تباهی گذاشته باشد. آنگاه کار های بد و تجمل پرستی از پِی می‌آیند.

-نیچه
@Neyrang
در باب نماز

نماز، که گمان می‌رود خدمت صوری‌باطنی به خدا و لذا وسیلهٔ رحمت است، یک اغوای خرافی(بت‌پرستی)‌ است؛ زیرا نماز چیزی نیست جز یک ابراز آرزو در مقابل موجودی که نیازی به ابراز خصلت های درونی شخص آرزو‌کننده ندارد؛ پس نماز کاری انجام نمی‌دهد و لذا هیچ‌ یک از تکالیف‌[اخلاقی] انسان را که ما به‌عنوان احکام الهی، ملزم به انجام آن هستیم، بر نمی‌آورد. پس با عمل نماز خواندن کسی در واقع به خدا خدمت نکرده است: اینکه همه‌ٔ ما قلباً آرزومندیم فعل و ترک‌ فعل انسان در جهت رضای خدا باشد یعنی تمام اعمال و افعالش بنابر یک خصلت دائمی برای خدمت به خدا صورت گیرد، روحِ عبادت است که ''بدون‌وقفه'' می‌تواند و باید در وجود ما تحقق یابد. اما این آرزو[نماز] که صرفاً امری باطنی است، در لباس کلمات و قواعد صوری پوشاندن می‌تواند فقط ارزش وسیله‌ای را داشته باشد که خود آن خصلت درونی را تقویت کند اما مستقیماً تاثیری در جلب رضای خدا ندارد و به این دلیل نمی‌تواند یک تکلیف محسوب شود: زیرا یک وسیله را فقط برای کسی می‌توان تجویز کرد که او برای اهداف و غایات معینی به آن نیازمند باشد. اما هرگز هیچ‌ انسانی به این وسیله نیاز ندارد (که در درون خود و در واقع با خود و حتی از این بالاتر با خدا زمزمه کند) بلکه ما باید بیشتر از طریق تنویر و تعالی مدامِ خصلت اخلاقیِ خود، برای وصول به این غایت بکوشیم تا روح عبادت در وجود ما استقرار یابد و درنهایت، الفاظ و تعبیرات زبانیِ آن(دستِ کم به نفع خود ما) حذف گردد.

-کانت
@Neyrang