شاید زمانی که حس میکنیم همهچیز میخواهیم، به لبهی پرتگاهِ ''هیچنخواستن'' نزدیک شدهایم. هیچنخواستن دو قطبِ مقابلِ هم دارد: یکی اینکه آدم آنقدر غنی و بی نیاز است و بهقدری دنیای درونش بزرگ است که برای لذت بردن، به دنیای بیرون نیازی ندارد، چون لذت و خوشی از هستهی درونی ذات فرد نشأت میگیرد. و دیگری وقتی آدم مُرده و از درون پوسیده و در دنیا وجود ندارد.
@Neyrang
@Neyrang
''تنهایی ناشی از والد خود بودن''
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
-اروین د یالوم
@Neyrang
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
-اروین د یالوم
@Neyrang
اگر زمان بایستد چه؟
یک قطره ای از بارانم، به قطرات نمیپیوندم و انتهایَم دریا نیست..ذره ای از ذراتم، تکامل جمعی نمیخواهم. فردیتی دارم بی نیاز از جمعیتِ فرد ها. بی زمان از جهانِ تحرک ساعتها. زمان را نگه میدارم و به خود مینگرم. سلولی گریخته از تجمع سلولها، از شلوغیِ آدمهای مفرد غبطه نمیخورم.
لاجرم به تماشای ضمیمهیِ مکررِ مهمل آدمها.
اگر زمان بایستد؟ اگر زمان بایستد من چیزی را از دست نمیدهم..از جایی کَنده نمیشوم.
دنیایِ ساکن من، موضعِ پرازدحامِ مراودهیِ ذرات مغزم است.
نه!نمیگویم متفاوتم! من خود را از منظرهی تصنعیِ جهان، وانهاده ام. نسبت به هرآنچه روانم را مغشوش کند، مفروغ ام.
خواه زمان بایستد خواه زمان با شوریدگی به جلو رود. توفیری برایم ندارد! درونِ من عاری از ساعتها و عقربهها ست.
@Neyrang
یک قطره ای از بارانم، به قطرات نمیپیوندم و انتهایَم دریا نیست..ذره ای از ذراتم، تکامل جمعی نمیخواهم. فردیتی دارم بی نیاز از جمعیتِ فرد ها. بی زمان از جهانِ تحرک ساعتها. زمان را نگه میدارم و به خود مینگرم. سلولی گریخته از تجمع سلولها، از شلوغیِ آدمهای مفرد غبطه نمیخورم.
لاجرم به تماشای ضمیمهیِ مکررِ مهمل آدمها.
اگر زمان بایستد؟ اگر زمان بایستد من چیزی را از دست نمیدهم..از جایی کَنده نمیشوم.
دنیایِ ساکن من، موضعِ پرازدحامِ مراودهیِ ذرات مغزم است.
نه!نمیگویم متفاوتم! من خود را از منظرهی تصنعیِ جهان، وانهاده ام. نسبت به هرآنچه روانم را مغشوش کند، مفروغ ام.
خواه زمان بایستد خواه زمان با شوریدگی به جلو رود. توفیری برایم ندارد! درونِ من عاری از ساعتها و عقربهها ست.
@Neyrang
«نشانه خلقت نامتجانس از مفاهیم محض این است که خالق اثر هنری بتواند آنچه را که میخواهد عرضه کند، پیش از اقدام به خلق اثر، به وسیله الفاظ متمایز بیان کند؛ زیرا در این حالت، دست یافتن به کل مقصود وی از طریق خود این الفاظ امکانپذیر است. کاری که این روزها اغلب انجام میشود، یعنی ساده کردن اشعار شکسپیر یا گوته به یک حقیقت انتزاعی که هدف اشعار ابلاغ آن بوده، کاری است همانقدر بیارزش که مهمل. طبیعی است که هنرمند باید به هنگام تنظیم اثر خود به تفکر بپردازد اما تنها آن ایدهای که پیش از آنکه مورد اندیشه واقع شود درک شده است که به هنگام ابلاغاش نیروی الهامبخش و محرک دارد و به موجب آن جاودانه و فناناپذیر میشود.»
-آرتور شوپنهاور
@Neyrang
-آرتور شوپنهاور
@Neyrang
انسان هرچقدر هم از لحاظ سازوکار های درونی،نیرومند و مجهز باشد، باز هم در برابر غرایز جنسی و عاطفی و سائق های رفتاری، ارادهاش سر خم میکند و خودمحوریاش در دریای امیال و نیاز هایَش غرق میشود.
@Neyrang
@Neyrang
تقریبا باید گفت بیشتر انسانها زمانی احساس تنهایی میکنند که از یک معاشرت طولانی بازگشته اند.
وقتی یک شخصی روز خود را با دوستانش آغاز میکند و در مراکز اجتماعی و آموزشی متنوع حضور دارد، فرصت نمیکند به خود بیاندیشد. فرد با تمام وجود، خود را درگیر ارتباط با دیگران میکند و به مشاغل و کار هایش رسیدگی میکند.
وقتی تمام این کار ها تمام شود، فرد به یک ''وقت آزاد'' میرسد. وقت آزاد فرد را در موقعیتی قرار میدهد که حس کند عمیقا تنها ست و در آن لحظات هیچ کاری ندارد که انجام دهد.
معضل اصلی اینجا نمایان میشود که: فرد هیچ کاری ندارد که انجام دهد!
فارغ از اینکه تمام روز خود مشغول به گذران زندگی بود.
همین امر عدم شلوغی در آن لحظات، سبب میشود انسان گمان کند تنها ست.
خلاٌ کوتاه مدتِ تنهایی، پس از شلوغیِ ساعتهای پیشین، انسان را دچار موجی از اندوه و ناباوری میکند. اما خلأ بلندمدت تنهایی در تمام لحظاتِ زندگی، انسان را به دریچهی عمیقِ زوال میفرستد. زوالی که فرد زمانی آن را در مییابد که دیگر مغروق شده است.
مورد فوق[مورد اول]، با انسان هایی که تمام روز خود تنها هستند تمایز به شدت زیادی دارد.
@Neyrang
وقتی یک شخصی روز خود را با دوستانش آغاز میکند و در مراکز اجتماعی و آموزشی متنوع حضور دارد، فرصت نمیکند به خود بیاندیشد. فرد با تمام وجود، خود را درگیر ارتباط با دیگران میکند و به مشاغل و کار هایش رسیدگی میکند.
وقتی تمام این کار ها تمام شود، فرد به یک ''وقت آزاد'' میرسد. وقت آزاد فرد را در موقعیتی قرار میدهد که حس کند عمیقا تنها ست و در آن لحظات هیچ کاری ندارد که انجام دهد.
معضل اصلی اینجا نمایان میشود که: فرد هیچ کاری ندارد که انجام دهد!
فارغ از اینکه تمام روز خود مشغول به گذران زندگی بود.
همین امر عدم شلوغی در آن لحظات، سبب میشود انسان گمان کند تنها ست.
خلاٌ کوتاه مدتِ تنهایی، پس از شلوغیِ ساعتهای پیشین، انسان را دچار موجی از اندوه و ناباوری میکند. اما خلأ بلندمدت تنهایی در تمام لحظاتِ زندگی، انسان را به دریچهی عمیقِ زوال میفرستد. زوالی که فرد زمانی آن را در مییابد که دیگر مغروق شده است.
مورد فوق[مورد اول]، با انسان هایی که تمام روز خود تنها هستند تمایز به شدت زیادی دارد.
@Neyrang
شاید خدایی که کتاب مقدس فرض گرفته است، اصلا وجود نداشته باشد؛ یا شاید من و شما خدا را اشتباه فهمیده باشیم، یا درست درنیافته باشیم که خدا از ما چه می خواهد و یا خداوند برای شکوفایی ما چه طرحی ریخته است.
متدین بودن ما را معصوم نمی کند؛ و نیز تدین موجب نمی شود که تمایلات کژ از سر راه شکل دهی به باورها، اعمال و حتی هویت بخشی ما کنار برود.
-سورن کییرکگور
@Neyrang
متدین بودن ما را معصوم نمی کند؛ و نیز تدین موجب نمی شود که تمایلات کژ از سر راه شکل دهی به باورها، اعمال و حتی هویت بخشی ما کنار برود.
-سورن کییرکگور
@Neyrang
دکتر میگوید: بین نارضایتی از خودت و عصبانیت و افسردگی تفاوت هست.
آدم میتواند ناراضی باشد و کاری بکند که نارضایتیاش از بین برود. اگر آلمانی بلد نباشی میتوانی یاد بگیری. اگر روی نوشتن کار نکردهای میتوانی این کار را بکنی و آن را بیاموزی. اما اگر از کسی ناراحت باشی و ناراحتیات را سرکوب کنی افسرده میشوی.
من از کی عصبانی ام؟ از خودم. نه، از خودم عصبانی نیستم. پس از کی؟ از... همهٔ مادرانی که شناختهام، از مادرانی که از من خواستهاند آدمی باشم که از ته دل دوست نداشتم. مادرانی که از ما میخواهند چیزی باشیم که از ته دل نمیخواهیم. از این آدمها و تصاویرشان عصبانیام.
-سیلویا پلات
@Neyrang
آدم میتواند ناراضی باشد و کاری بکند که نارضایتیاش از بین برود. اگر آلمانی بلد نباشی میتوانی یاد بگیری. اگر روی نوشتن کار نکردهای میتوانی این کار را بکنی و آن را بیاموزی. اما اگر از کسی ناراحت باشی و ناراحتیات را سرکوب کنی افسرده میشوی.
من از کی عصبانی ام؟ از خودم. نه، از خودم عصبانی نیستم. پس از کی؟ از... همهٔ مادرانی که شناختهام، از مادرانی که از من خواستهاند آدمی باشم که از ته دل دوست نداشتم. مادرانی که از ما میخواهند چیزی باشیم که از ته دل نمیخواهیم. از این آدمها و تصاویرشان عصبانیام.
-سیلویا پلات
@Neyrang
آرزو به اراده گرما،محتوا،تخیُل،بازیگوشیِ کودکانه، تازگی و غنا میبخشد.
اراده خودگردانی و رشدیافتگی را به آرزو ارزانی میکند. اراده بدونِ آرزو، خون لازم برای زندهماندن و زیستپذیریاش را از دست میدهد و در خودستیزی و تناقض با خود میمیرد. اگر تنها اراده داری و آرزو نداری، با انسانی پژمرده، محافظهکار و نوپاکدین طرف هستی. اگر فقط آرزو داری بی آنکه ارادهای داشته باشی، با فردی تحت فرمانِ سائق، ناآزاد و رشدنایافته مواجهی، فرد بزرگسالی که نوزاد باقی مانده و ممکن است به آدم آهنی بدل شود.
-اروین د یالوم
@Nayrang
اراده خودگردانی و رشدیافتگی را به آرزو ارزانی میکند. اراده بدونِ آرزو، خون لازم برای زندهماندن و زیستپذیریاش را از دست میدهد و در خودستیزی و تناقض با خود میمیرد. اگر تنها اراده داری و آرزو نداری، با انسانی پژمرده، محافظهکار و نوپاکدین طرف هستی. اگر فقط آرزو داری بی آنکه ارادهای داشته باشی، با فردی تحت فرمانِ سائق، ناآزاد و رشدنایافته مواجهی، فرد بزرگسالی که نوزاد باقی مانده و ممکن است به آدم آهنی بدل شود.
-اروین د یالوم
@Nayrang
ما نمیتوانیم عملی را به حکمِ ذهن انجام دهیم، مگر اینکه نخست آن را به خاطر بیاوریم. برایِ مثال نمیتوانیم کلمهای ادا کنیم، مگر آن را به خاطر آورده باشیم. از سویِ دیگر به یاد آوردن و یا فراموش کردنِ یک چیز تحتِ قدرتِ ذهن نیست. بنابراین، باید معتقد شد که قدرتِ ذهن محدود است به اینکه دربارهی چیزی که به خاطر آوردهایم سخن بگوییم یا خاموشی گزینیم. اما وقتی که خواب میبینیم که داریم سخن میگوییم، باور میکنیم که به حکمِ آزادِ ذهن سخن میگوییم، در صورتی که ما سخن نمیگوییم، یا اگر هم بگوییم، آن نتیجهی حرکتِ خود به خودیِ بدن است. به علاوه ما خواب میبینیم که اشیائی را از دیگران پنهان میکنیم، و این عمل را به موجبِ همان حكمِ ذهن انجام میدهیم که در وقتِ بیداری، به واسطهی آن، دربارهی آنچه میدانیم سکوت اختیار میکنیم. باز خواب میبینیم که به حکمِ ذهن اعمالی انجام میدهیم که به هنگامِ بیداری جرئتِ انجام دادنِ آنها را نداشتیم. بنابراین دوست دارم بدانم که آیا در ذهن دو نوع حکم وجود دارد، یکی مربوط به خواب است و دیگری آزاد؟ اگر به قدری احمق نباشیم که این را بپذیریم، باید ضرورتاً قبول کنیم که این حکمِ ذهن که آزاد تلقی شده از تخیل یا حافظه قابل تمییز نیست و چیزی نیست مگر همان تصدیق، که ایده از این حیث که ایده است مستلزمِ آن است. بنابراین، احکام در ذهن از همان ضرورتی نشأت میگیرند که ایدهها از اشیائی که بالفعل موجودند. و لذا، آنان که معتقدند که به حکمِ آزادِ ذهن سخن میگویند یا خاموشی میگزینند و یا کارهایی انجام میدهند، با چشمهایِ باز خواب میبینند.
-اسپینوزا
@Neyrang
-اسپینوزا
@Neyrang
ترس خرافه را میپروراند. اشخاص ضعیف و حریص از روی بدبختی از عبادت استفاده میکنند و اشکهای زنانه میریزند تا از خداوند درخواست کمک کنند. تجمل و تشریفات در دین قرار داده شدهاند تا ذهن انسان را با تعصبات مسدود کنند و برای عقل جایی نمیماند که حتی اندکی شک کند. فراموش نکنید که عقل بازیچه الهیات نیست.
-اسپینوزا
@Neyrang
-اسپینوزا
@Neyrang
«اگر بستن ذهن مردم به همان آسانی بستن زبانشان میبود، آنگاه هر حاکمی به امنيت حکمرانی میکرد و حکومت سرکوبگری هم وجود نمیداشت. چون آنگاه جملهی آدمیان مطابق اذهان کسانی که حکمرانی میکنند به سر میکردند و تنها به صلاحدید آنان درست را از نادرست، یا خوب را از بد، تمییز میدادند. اما چنانچه در ابتدای فصل هفدم یادآور شديم، غير ممکن است که ضمیر کسی مطلقاً به فرمان کسی دیگر درآید. زیرا هیچکس نمیتواند حق با توانایی طبیعی خویش برای آزادانه اندیشیدن و قضاوت دربارهی نیک و بد را به دیگری واگذارد، و نمیتوان کسی را به این کار واداشت. از این رو است که دولتی که بخواهد ضماير مردم را تحت تحكم خویش درآورد ستمگر دانسته میشود، و هر قدرت حاکمهای آنگاه که بخواهد به رعایای خویش املاء کند که باید چه چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند و چه چیزی را به عنوان ناصواب طرد کنند و چه عقایدی باید پرستش خدا را در دل هایشان برانگیزانند، زیانبار و غاصب حقوق ایشان دیده میشود. زیرا اینها چیزهایی هستند که درون حق هر شخصی واقعاند، که او نمیتواند از خود سلب کند حتی اگر بخواهد چنین کند.»
-اسپینوزا
@Neyrang
-اسپینوزا
@Neyrang
اخلاقِ فارغ از خویش شدن، ارادهای معطوف به پایان را رسوا میکند، نفْس اساس زندگی را انکار میکند. اجازه دهید در این جا این امکان را باز بگذاریم که این انسان نیست که در حال فاسد شدن است، بلکه تنها گونهای انگلیِ انسان، یعنی کشیش است که با کمک اخلاق، خود را در جایگاهی قرار داده که تعیین کننده ارزشهای انسان است، و در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را میبیند. و این در واقع بینش من است: اموزگاران، رهبرانِ نوعِ انسان که شامل دین شناسان نیز میشوند، همه منحط بودهاند: از این رو لزوم ارزیابی دوبارهیِ تمامیِ ارزشهایِ دشمن خویانه با زندگی، از این رو اخلاق … تعریف اخلاق: اخلاق، خصوصیت ویژهای منحطها یا نیت پنهانی انتقام جوئی از زندگی و پیروزمندانه. برای این تعریف من اهمیت قائلم.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
هرکجا جامعهها، حکومتها، دینها و باورهای عام قوی بوده و خلاصه هرکجا زور و استبداد حکم میرانده، فیلسوف تنها در آنجا منفور بوده است؛ زیرا فلسفه به انسان سرپناهی میدهد که استبداد و زور نمیتواند بدانجا رخنه کند. آنجا هزار توی درونی و راه پر پیج دل است، چیزی که زورگویان را نگران میکند. آدمهای تنها و منزوی در آنجا خود را نهان میکنند و خطر بزرگ آنها نیز در همانجا لانه می کند.
-نیچه
@Neyrang
-نیچه
@Neyrang
سرچشمهی همهی جنبشها در جهان خودخواهی است. هر زندهای تنها خويش را میخواهد، و همه چيز را از بهر خويش میخواهد، و در اين راه است كه میجنبد و میكوشد. زندگی جز نبرد زندگان نمیباشد، و در جهان جز كشاكش و زور چيزی نيست.
-شوپنهاور
@Neyrang
-شوپنهاور
@Neyrang
فراسوی نیک و بد.pdf
3.9 MB
#فراسوی_نیک_و_بد / Jenseits von Gut und Böse
کتابیست نوشته فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی، که در واپسین سالهای عمر وی در سال ۱۸۸۶ انتشار یافت. عنوان اصلی کتاب فراسوی نیک و بد — پیش درآمدی بر فلسفه آینده است که نویسنده مقصودش را از نگارش این کتاب نگاه به فلسفه آینده عنوان میکند.
@Neyrang
کتابیست نوشته فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی، که در واپسین سالهای عمر وی در سال ۱۸۸۶ انتشار یافت. عنوان اصلی کتاب فراسوی نیک و بد — پیش درآمدی بر فلسفه آینده است که نویسنده مقصودش را از نگارش این کتاب نگاه به فلسفه آینده عنوان میکند.
@Neyrang
همهچیز موضوع قوانین طبیعت است و رسیدن به زنجیرهی علل از طریق عقل امکانپذیر است. این مسئله نه تنها دربارهی اشیای فیزیکی، دربارهی مسائل انسانی هم صادق است. بررسی این مسئله، اعمال، افکار و تمایلات انسانی را مادهی خطوط، سطوح و اجسام تلقی میکند.
انسان بخشی از طبیعت است و بنابراین موضوع شبکهی علّی است. هیچ چیزی در طبیعت، از جمله انسانها، نمیتواند از روی هوا و هوس عملی انجام دهد. در یک قلمرو، قلمروهایی مجزا وجود ندارد.
یعنی: وقتی انسان بخشی از طبیعت است، این تصور نادرست است که انسان، به جای آنکه از نظم طبیعت تبعیت کند، در برابر آن قرار دارد. همچنین این تصور نادرست است که انسان و هرموجود دیگری در طبیعت مختار است. هرکاری که انجام میدهیم با علل بیرونی و درونی معیّن شدهاند.
و خدا انسانها را ورای قوانین طبیعت، به عنوان موجوداتی خاص، انتخاب نکرده است. چنین تصوری هیچ ارتباطی به نظم طبیعت ندارد و از نیاز شدید ما به خاص بودن و جاودانه بودن سر بر میآورد.
-اسپینوزا
@Neyrang
انسان بخشی از طبیعت است و بنابراین موضوع شبکهی علّی است. هیچ چیزی در طبیعت، از جمله انسانها، نمیتواند از روی هوا و هوس عملی انجام دهد. در یک قلمرو، قلمروهایی مجزا وجود ندارد.
یعنی: وقتی انسان بخشی از طبیعت است، این تصور نادرست است که انسان، به جای آنکه از نظم طبیعت تبعیت کند، در برابر آن قرار دارد. همچنین این تصور نادرست است که انسان و هرموجود دیگری در طبیعت مختار است. هرکاری که انجام میدهیم با علل بیرونی و درونی معیّن شدهاند.
و خدا انسانها را ورای قوانین طبیعت، به عنوان موجوداتی خاص، انتخاب نکرده است. چنین تصوری هیچ ارتباطی به نظم طبیعت ندارد و از نیاز شدید ما به خاص بودن و جاودانه بودن سر بر میآورد.
-اسپینوزا
@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(1)
در تمامِ تاریخ بشریت،و در تمام ادوار، واژهی ''خرافه'' توسط رهبران دینی،واقعیت،تعریف و ترجمه شده است، فارغ از اینکه موهومات است. هر انسانِ مذهبی و دیندار، نسبت به ایدهآلیسم خود، یک باورگرایی محض دارد، فرد دیندار و خرافهگو، تمام عمرش را صرف امتناع از هراس و دوزخی شدن به دور میریزد و مبطل میکند. بهنوعی میتوان چنین تاٌویل نمود: فرد کالونیسم و مذهبگرا، از اصالت تعقل حذر میکند و این محذوریت در وجوهات بیرونی و درونیاش بهصورتِ اجبارِ ناآگاهانه به عمل در میآید. شخص دیندار نمیداند در حال ابطالِ زمانِ عمرش است و بابت کوچک ترین خطایی که در باورِ اسارتیاش ''خطا'' معنا دارد، از خدای خود معتذر میشود و هراسان دست به طرق های گوناگونی میبرد و در پِی عبادات ابلهانه میرود تا تعذر خود را موجه نماید.
چنین شخصی و اشخاص کالونیسمی همانندِ او، خواهانِ پذیرش معنای اصالت دنیوی نیستند و آگاه ساختنِ این نوع انسانها همانند به خاطر سپردن تعدد تمام دانه های خاکِ زمین است.
اگر شخصی با عقاید راسیونالیسمی و حتی پراگماتیسمی، سعی در توجیه افراد دیندار و مذهبگرا کند، به بن بست ایدهآلها مواجه میشود و تمام ایده های عقلی و مدلل، در مسیر برخورد به عقلِ ذرهپوش شدهی فرد دیندار، به صورت بومرنگ و در حالتی تلویحی،به آغوشِ فرد متعقل باز میگردد. دینداران محکم ترین سد را برای اذهان خود تاسیس کردهاند و تقریبا کثرت جهان را افراد خرافهپرست و افرادی که دچار دامِ پاروشیالیسم(محدودیت فکر) هستند تشکیل میدهد. بزرگ ترین جنایت بشریت توسط رهبران دینی و افراد متدین به منظورِ تحقیر قوهی تفکر و استعدادِ تعقل انجام شد. انسان به این باور رسید که شخصِ خود، محدود است و موجودی فراتر و غایی میتواند چاره ای برای او باشد و انسان برای پرورانیدن و تجدید کردنِ وجود فراتر، ناچار به عبادت مکرر و منظم است، که این ناچاری با ادغامِ مسمومیت فکری تبدیل به علاقهای درونی میشود.
@Neyrang
(1)
در تمامِ تاریخ بشریت،و در تمام ادوار، واژهی ''خرافه'' توسط رهبران دینی،واقعیت،تعریف و ترجمه شده است، فارغ از اینکه موهومات است. هر انسانِ مذهبی و دیندار، نسبت به ایدهآلیسم خود، یک باورگرایی محض دارد، فرد دیندار و خرافهگو، تمام عمرش را صرف امتناع از هراس و دوزخی شدن به دور میریزد و مبطل میکند. بهنوعی میتوان چنین تاٌویل نمود: فرد کالونیسم و مذهبگرا، از اصالت تعقل حذر میکند و این محذوریت در وجوهات بیرونی و درونیاش بهصورتِ اجبارِ ناآگاهانه به عمل در میآید. شخص دیندار نمیداند در حال ابطالِ زمانِ عمرش است و بابت کوچک ترین خطایی که در باورِ اسارتیاش ''خطا'' معنا دارد، از خدای خود معتذر میشود و هراسان دست به طرق های گوناگونی میبرد و در پِی عبادات ابلهانه میرود تا تعذر خود را موجه نماید.
چنین شخصی و اشخاص کالونیسمی همانندِ او، خواهانِ پذیرش معنای اصالت دنیوی نیستند و آگاه ساختنِ این نوع انسانها همانند به خاطر سپردن تعدد تمام دانه های خاکِ زمین است.
اگر شخصی با عقاید راسیونالیسمی و حتی پراگماتیسمی، سعی در توجیه افراد دیندار و مذهبگرا کند، به بن بست ایدهآلها مواجه میشود و تمام ایده های عقلی و مدلل، در مسیر برخورد به عقلِ ذرهپوش شدهی فرد دیندار، به صورت بومرنگ و در حالتی تلویحی،به آغوشِ فرد متعقل باز میگردد. دینداران محکم ترین سد را برای اذهان خود تاسیس کردهاند و تقریبا کثرت جهان را افراد خرافهپرست و افرادی که دچار دامِ پاروشیالیسم(محدودیت فکر) هستند تشکیل میدهد. بزرگ ترین جنایت بشریت توسط رهبران دینی و افراد متدین به منظورِ تحقیر قوهی تفکر و استعدادِ تعقل انجام شد. انسان به این باور رسید که شخصِ خود، محدود است و موجودی فراتر و غایی میتواند چاره ای برای او باشد و انسان برای پرورانیدن و تجدید کردنِ وجود فراتر، ناچار به عبادت مکرر و منظم است، که این ناچاری با ادغامِ مسمومیت فکری تبدیل به علاقهای درونی میشود.
@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(2)
اراده قدرتِ متدینان همیشه با جاه طلبی مطلق همراه و هممسیر بوده است، رهبران دینی از زمان عرصه ورود تا کنون، خواهانِ افزایش سلطه بودهاند و همچون طاعون در پِی تکثیر و فراگیری مذاهب و مسمومیتهای خود بودهاند. متاسفانه پاتریونیسم ها و کالونیسم ها هر دو در این هدف شوم، مسیر و مقصد مشترکی دارند و قدرت های آنان از جمله تاثرات عقلی و تحمیلات بیرونی-فرهنگی، روز به روز فزونی دارد. راسیونالیسم ها و افراد متکی بر خرد، توانایی مقابله با رهبران دینی و افراد مذهبی را ندارند و جزٔ قشر اقل جامعه و جهانند. یکی از دلایل کلیدیِ سرنگونی امید و تشدیدپذیری افسردگی در افراد متکی به عقل و تعقلگرا، همین عدم توانایی خود نسبت به آگاه سازی جامعه است. فرد عقلگرا نسبت به جامعه خود، احساس غریبانگی میکند و در اجتماعات، بیگانگیِ محض خود را میفهمد. یک فردِ غریب در جماعت دینداران و خرافهپرستان چه کار دارد؟
چه کسی او را میفهمد؟ اینکه شما نتوانید حقیقت را به جامعه و وطن خود بقبولانید احساس منزجرکنندهی وحشتناک بهشما میدهد.
از یک سو رهبران دینی و کالونیسمها و حتی افراد تزاریسم(دیکتاتور) نسبت به این واقعیتِ تلخ آگاه اند و میدانند که تعقلگرایان تاثُری در تحمیل قدرتِشان ندارند. فیزیوکراسی نیز غریب ترین حزب میان این تودهِ مذهبیان است. دولتِ مافوق مذهب است یا مذهب مافوق دولت، در هرصورت هر دو دارای قدرت و اراده ی اعمال خود هستند. فیزیوکراسی،افرادی که خواهان عدم دخالت دولت در امور کشورند، نسبت به ادعای خود، ضعف شدیدی بههمراه دارند زیرا که دولت در اکثریت امور جامعه، دست درازی میکند.
@Neyrang
(2)
اراده قدرتِ متدینان همیشه با جاه طلبی مطلق همراه و هممسیر بوده است، رهبران دینی از زمان عرصه ورود تا کنون، خواهانِ افزایش سلطه بودهاند و همچون طاعون در پِی تکثیر و فراگیری مذاهب و مسمومیتهای خود بودهاند. متاسفانه پاتریونیسم ها و کالونیسم ها هر دو در این هدف شوم، مسیر و مقصد مشترکی دارند و قدرت های آنان از جمله تاثرات عقلی و تحمیلات بیرونی-فرهنگی، روز به روز فزونی دارد. راسیونالیسم ها و افراد متکی بر خرد، توانایی مقابله با رهبران دینی و افراد مذهبی را ندارند و جزٔ قشر اقل جامعه و جهانند. یکی از دلایل کلیدیِ سرنگونی امید و تشدیدپذیری افسردگی در افراد متکی به عقل و تعقلگرا، همین عدم توانایی خود نسبت به آگاه سازی جامعه است. فرد عقلگرا نسبت به جامعه خود، احساس غریبانگی میکند و در اجتماعات، بیگانگیِ محض خود را میفهمد. یک فردِ غریب در جماعت دینداران و خرافهپرستان چه کار دارد؟
چه کسی او را میفهمد؟ اینکه شما نتوانید حقیقت را به جامعه و وطن خود بقبولانید احساس منزجرکنندهی وحشتناک بهشما میدهد.
از یک سو رهبران دینی و کالونیسمها و حتی افراد تزاریسم(دیکتاتور) نسبت به این واقعیتِ تلخ آگاه اند و میدانند که تعقلگرایان تاثُری در تحمیل قدرتِشان ندارند. فیزیوکراسی نیز غریب ترین حزب میان این تودهِ مذهبیان است. دولتِ مافوق مذهب است یا مذهب مافوق دولت، در هرصورت هر دو دارای قدرت و اراده ی اعمال خود هستند. فیزیوکراسی،افرادی که خواهان عدم دخالت دولت در امور کشورند، نسبت به ادعای خود، ضعف شدیدی بههمراه دارند زیرا که دولت در اکثریت امور جامعه، دست درازی میکند.
@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(3)
رهبران دینی همیشه در برابر عدالت و آزادی مقاومتِ مصرانهای به خرج میدادند. تقریبا بیشتر مجازاتها و کیفرها مبنی بر سرپیچی افراد از قوانین مذهبی و الهی بوده است. فرد برای زیستن در یک جامعه،لاجرم باید با عقایدِ ثابت آن جامعه همراه شود و خود را فردی جلوه بدهد که دارای آن عقاید خاص و دینی ست. اگر شخصِ یک جامعه، از حق آزادی خویش نسبت به باورها و عقایدش مستفید شود، مجازات خواهد شد و ابراز آزادیاش، منجر به اسارتِ آزادیاش میشود. آتئیستی یا مرتد بودن نیز اگر عیان شود جریمه های جزایی و کیفری متعددی برای شخص اعمال میشود. و مسلماً دینداران و متدینها، دینپرستی و ستایشگری را برای عمومیت افراد جامعه الزام آور تلقی کردند که این امر نیز در برابر شعار آزادی در تناقض است و هرگز دینداران جزمیت نتوانستند پاسخی مستدل برای این موضعِ تضادی بدهند.
اکثریت عقایدِ دینستیز و دینگریز و اتکا به عقل، خدشه پذیر نیستند ولی رهبران ادیان از تکثیر فرایند دینگریزی و شکوفایی عقل،هراس عجیبی دارند و هراس آنها موجب میشود چنین محدودیت هایی برای اعضای یک جامعه معین شود. اینطور به نظر میرسد که فرد راسیونالیسم و ایدهآلیسم و دینگریز، میبایست بدون جامعه زندگی کند تا به ارضای حس آزادی و تعقل خود برسد.
@Neyrang
(3)
رهبران دینی همیشه در برابر عدالت و آزادی مقاومتِ مصرانهای به خرج میدادند. تقریبا بیشتر مجازاتها و کیفرها مبنی بر سرپیچی افراد از قوانین مذهبی و الهی بوده است. فرد برای زیستن در یک جامعه،لاجرم باید با عقایدِ ثابت آن جامعه همراه شود و خود را فردی جلوه بدهد که دارای آن عقاید خاص و دینی ست. اگر شخصِ یک جامعه، از حق آزادی خویش نسبت به باورها و عقایدش مستفید شود، مجازات خواهد شد و ابراز آزادیاش، منجر به اسارتِ آزادیاش میشود. آتئیستی یا مرتد بودن نیز اگر عیان شود جریمه های جزایی و کیفری متعددی برای شخص اعمال میشود. و مسلماً دینداران و متدینها، دینپرستی و ستایشگری را برای عمومیت افراد جامعه الزام آور تلقی کردند که این امر نیز در برابر شعار آزادی در تناقض است و هرگز دینداران جزمیت نتوانستند پاسخی مستدل برای این موضعِ تضادی بدهند.
اکثریت عقایدِ دینستیز و دینگریز و اتکا به عقل، خدشه پذیر نیستند ولی رهبران ادیان از تکثیر فرایند دینگریزی و شکوفایی عقل،هراس عجیبی دارند و هراس آنها موجب میشود چنین محدودیت هایی برای اعضای یک جامعه معین شود. اینطور به نظر میرسد که فرد راسیونالیسم و ایدهآلیسم و دینگریز، میبایست بدون جامعه زندگی کند تا به ارضای حس آزادی و تعقل خود برسد.
@Neyrang
مشروحی مختصر در باب دین
(4)
قواعد عقلانی نیازمند تعلم و یادگیری ست برای نوع نگرش، بیان و مورد استفاده قرار گرفتن. وقتی کسی نتواند از طبیعت عقل خود استفاده کند و در امورات روزمرگی و قواعد بقا از آن کار بکشد، دچار از همگسیختگی و تناقضات ابهامآور میشود. انسان برای ادامهی حیات نیازمند یک غایت قصوا است و اگر نتواند غایت قصواییِ قانونمند و ایدهآل در ذهن خویش مطرح کند، با بنیانِ بیپایگیِ عظیمی مواجه میشود، فرد در مییابد که غایتی در عمرش ندارد و عدم غایت قصوا، برابر با هدفی پوچ و عاری از معنا ست. و یگانه برهان غرضٔ وی زایل میگردد. با تباه شدنِ معنا و غایت، و پیشوایِ بیمعنایی، هراسی هولناک به شخص رخنه میکند.
اما گاهی هراس و ترس، جای خود را به ملتمس شدنِ فرد به خداوندی که خود نیز جانشین غایتِ دست نیافتهی فرد است، میدهد. فرد ملتمسانه به سوی ستایشگری و عبادات میرود و اندکاندک حضور عقل را فراموش میکند. همان عقلی که شیوهی بهکارگیریاش را هرگز نیاموخت! و در نهایت شوربختی، عقل به بوتهی فراموشیِ وجوهات ذهنی و درونی انسان سپرده میشود.
فرد دست به یادگیری طرق مختلف ستایشگری میزند و با دینداران جزمیت روبهرو میشود، معتقدان دینیٔ متعصب، او را از تفکرٔ مستقل و استقلال تعقلگرایی دور و دور تر میکنند و فردی که به دلایل مختلف نتوانست عقل خود را به کار گیرد و با طبیعت و قانون عقل، غایت قصوایِ بسزا و منطقی را برای خود مطرح کند، در دام دینِ پرستشگری و مدحگُستر میافتد. و ستایندگی جای عقایدِ راسیونالیسمی و تعقلگری را میگیرد.
سیاستِ دینداران جزمیت، قبولانیدن بیناییِ آشکار به افرادیست که ناخواسته از مستفید شدنِ عقل، کور و ناآگاهند.
@Neyrang
(4)
قواعد عقلانی نیازمند تعلم و یادگیری ست برای نوع نگرش، بیان و مورد استفاده قرار گرفتن. وقتی کسی نتواند از طبیعت عقل خود استفاده کند و در امورات روزمرگی و قواعد بقا از آن کار بکشد، دچار از همگسیختگی و تناقضات ابهامآور میشود. انسان برای ادامهی حیات نیازمند یک غایت قصوا است و اگر نتواند غایت قصواییِ قانونمند و ایدهآل در ذهن خویش مطرح کند، با بنیانِ بیپایگیِ عظیمی مواجه میشود، فرد در مییابد که غایتی در عمرش ندارد و عدم غایت قصوا، برابر با هدفی پوچ و عاری از معنا ست. و یگانه برهان غرضٔ وی زایل میگردد. با تباه شدنِ معنا و غایت، و پیشوایِ بیمعنایی، هراسی هولناک به شخص رخنه میکند.
اما گاهی هراس و ترس، جای خود را به ملتمس شدنِ فرد به خداوندی که خود نیز جانشین غایتِ دست نیافتهی فرد است، میدهد. فرد ملتمسانه به سوی ستایشگری و عبادات میرود و اندکاندک حضور عقل را فراموش میکند. همان عقلی که شیوهی بهکارگیریاش را هرگز نیاموخت! و در نهایت شوربختی، عقل به بوتهی فراموشیِ وجوهات ذهنی و درونی انسان سپرده میشود.
فرد دست به یادگیری طرق مختلف ستایشگری میزند و با دینداران جزمیت روبهرو میشود، معتقدان دینیٔ متعصب، او را از تفکرٔ مستقل و استقلال تعقلگرایی دور و دور تر میکنند و فردی که به دلایل مختلف نتوانست عقل خود را به کار گیرد و با طبیعت و قانون عقل، غایت قصوایِ بسزا و منطقی را برای خود مطرح کند، در دام دینِ پرستشگری و مدحگُستر میافتد. و ستایندگی جای عقایدِ راسیونالیسمی و تعقلگری را میگیرد.
سیاستِ دینداران جزمیت، قبولانیدن بیناییِ آشکار به افرادیست که ناخواسته از مستفید شدنِ عقل، کور و ناآگاهند.
@Neyrang