Neyrang | نیرنگ
537 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
''تنهایی بین‌فردی و تنهایی درون‌فردی''

تنهایی بین‌فردی که معمولاً به‌صورت جداافتادگی و بی‌کسی تجربه می‌شود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند: انزوای جغرافیایی، فقدان مهارت‌های اجتماعی مناسب، احساساتِ به‌شدت متضاد درباره‌ی صمیمیت یا یک سبک شخصیتی[مثل اسکیزوئید،خودشیفته،استثمارگر یا قضاوت‌گر] که مانع تعامل اجتماعی راضی‌کننده‌ست. عوامل فرهنگی در تنهایی‌ بین‌فردی نقش مهمی ایفا می‌کنند. زوال‌ نها‌دهای تضمین‌کننده‌ی صمیمیت[مثلا خانواده‌های پرجمعیت، همسایگان دائم و ثابت،کلیسا،کاسب کاران محلی و..] دست کم در ایالات متحده، بی رحمانه بر غربت بین‌فردی دامن زده است.

تنهایی درون‌فردی فرایندی‌ست که در آن، اجزایِ مختلفِ وجودِ فرد از هم فاصله می‌گیرند. فروید اصطلاحِ ''جداسازی'' را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف می‌کند که خصوصاً در روان‌نژندیِ‌ وسواسی نمایان است و در آن، یک تجربه‌ی ناخوشایند، از تمامی هیجان‌ها و عواطفش تهی می‌شود، پیوندش با تداعی‌ها از هم می‌گسلد و در نتیجه از فرایند معمول تفکر جدا می‌افتد.
هری‌استک‌سالیوان مشخصاً به بررسی پدیده‌ای علاقه‌مند بود که موجب می‌شود فرد تجربه را از خودآگاه بیرون راند و یا بخش‌هایی از روان را برای ''خود'' غیرقابل دسترسی کند. او این فرایند را ''گسستگی'' نامید. و آن را در کانون نموداری که از ناهنجاری روانی ترسیم کرده کرده بود، قرار داد. اصطلاح ''جداسازی'' در صحنه‌ی روان‌درمانی معاصر، نه فقط سازوکارهای دفاعی، بلکه هرگونه معنای تکه‌تکه شدنِ ''خود'' را در بر دارد. بنابراین تنهایی‌ درون‌فردی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد احساسات یا خواسته‌هایش را خفه کند، ''بایدها'' و ''اجبارها'' را به جای آرزو‌هایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعدا‌د‌های خود را به بوته‌ی فراموشی بسپارد.

-اروین د یالوم
@Neyrang
آشنایی‌زدایی

ما نه‌تنها خویشتن را می‌سازیم، بلکه جهانی را نیز پدید می‌آوریم که پدید آمدنش‌به‌دست ما را پنهان می‌کند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِ‌پیونددهنده‌ی‌چیزها'' و سنگ‌بستر جهان را القا می‌کند. ولی چنان زیرلایه‌های دنیوی و دست‌ساخت انسان پنهان شده و هر لایه‌آکنده از معانی فردی و جمعی‌ست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمره‌ی ''آن‌لایه‌ها'' را تجربه می‌کنیم.
ما ''در‌خانه‌ی‌خود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شده‌ایم، جهانی که در آن همه‌ی اشیا و موجودات چندین‌وچندبار به هم وصل و پیوسته شد‌ه‌اند. ما را در بستری گرم‌ونرم و آشنا از متعلقات خوابانده‌اند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت‌ مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پنداره‌های اسطوره‌ای دهن می‌گشاید و سخن می‌گوید.

-اروین د یالوم
@Neyrang
تقریبا از همان کودکی به وجود خصیصه‌ای در خودم توجه کردم و آن اینکه:«بسیار مستعد خطا یافتن در دیگران و سرزنش آن‌ها بودم.» اما این خصیصه یک‌باره جای خود را به خصیصه‌ی دیگری داد که برایم بسیار آزار‌دهنده بود: از خودم می‌پرسیدم که آیا من خطاکار تر از دیگران نیستم؟ و چقدر خودم را به خاطر هیچ و پوچ سرزنش کردم...
برای فرار از چنین تردید هایی بالطبع انزوا جستم. به علاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همه‌ی پسرهای همسن من، همه‌ی همکلاسی‌هایم، همه و همه در اندیشه‌های خود پایین تر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
@Neyrang
انسان بودن به معنای تنها بودن است. پیشرفت در جهت انسان شدن به‌معنای کشف شیوه‌های نوین برای آرام گرفتن در تنهایی خویش است.

-رابرت هابسن
@Neyrang
می‌توانم دانش را اراده کنم ولی نه فرزانگی و درایت را؛ می‌توانم به‌بستر رفتن را اراده کنم ولی نه ‌به‌خواب رفتن را؛ می‌توانم خوردن را اراده کنم ولی نه گرسنگی را؛ می‌توانم سربه‌زیری را اراده کنم ولی نه فروتنی را؛ می‌توانم درستکاری را اراده کنم ولی نه فضلیت را؛ می‌توانم ابراز وجود یا لاف‌زنی را اراده کنم ولی نه شجاعت را؛ می‌توانم شهوت را اراده کنم ولی نه عشق را؛ می‌توانم دلسوزی را اراده کنم ولی نه همدردی را؛ می‌توانم تهنیت گفتن را اراده کنم ولی نه تحسین کردن را؛ می‌توانم خشکه‌مقدسی را اراده کنم ولی نه ایمان را؛ می‌توانم خواندن را اراده کنم ولی نه فهمیدن را.

-فاربر
@Neyrang
''جنونِ زمان''

عقربه ها به جلو می‌روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند. چرخ‌دنده ها بی هشدار به جلو می‌روند و ما را شاهد تماشای صورتِ ترسناک جهانِ آینده می‌کنند.
خوشبختی از سرعتِ گذر زمان عقب می‌افتد و زمان همانند یک روح هراسزده به جلو می‌رود و از تمام امیدواری ها سبقت می‌گیرد آنقدر می‌رود جلو تا با سرعت مرگ و پوچی به تساوی برسد! زمان خواهان مرگ است نه خواهان جاودانگی و امید.
خوشبختی از اینکه از زمان عقب افتاده و به ''گذشته'' پیوند خورده است، به ستوه می‌آید، کُند و ملول می‌شود و استخوان های پایش به فرسودگی و پوسیدگی آغوشِ باز نشان می‌دهند. زمان با ریشخند به شکستن پاهای امید، به مرگ درود می‌فرستد. مرگ خواهان ایستایی زمان است و وقتی زمان و مرگ به لحظه‌ی آغوشیدن می‌رسند، مرگ خنجری بُران به قلب زمان فرو می‌کند. با عدمِ حضور زمان، مرگ به سراغ خوشبختی و ''زنده بودن'' می‌رود و سلول های زندگی را دانه‌دانه می‌بلعد و خشمی غیرقابل باور، تمام وجودِ وجود را آنی ناپیدا و محو می‌کند. مرگ بزرگ ترین شَبَح زندگی‌ست که با نقابی خندان به زمان، و جلوه‌ی مهربانانه، از زمان می‌خواهد هرچه سریع تر به سراغش رود و وقتی زمان نیرنگ تبسم مرگ را می‌خورد، مرگ او را غافلگیر می‌کند و به نیستی می‌سپاردش.
از این شبح ترسناک به اسم مرگ، گریزی نیست.
@Neyrang
ارگانیسم انسانی چیزی نیست جز یک سازوکار پیچید‌ه‌ی بیوشیمیایی که از یک منبع سوختی نیرو می‌گیرد و این سوخت، کامپیوترهایی را به‌راه می‌اندازد که امکانات ذخیره‌سازی اعجاب‌انگیزی برای اطلاعات اندوخته‌شده و کد‌گذاری‌شده دارند.
@Neyrang
''چرا نیازمند معناییم؟''

دهه‌ها پژوهش تجربی ثابت کرده ساختار ادراکیِ عصبی-روانشناختی، بلافاصله به هر محرکی که به ما نزدیک می‌شود، شکل می‌دهد.
جنبش گشتالت در روانشناسی که به‌دست ولفگانگ کولر، ماکس ورتهایمر، و کورت کوفکا بنیان گذاشته شد، پژوهش‌های فراوانی را در زمینه‌های ادراک و انگیزه به دست‌آورد که نشان داد ما محرک‌های مولکولی، رفتارهای فیزیکی و اطلاعات روانشناختی را به گشتالتن یعنی به نمایه‌ها یا الگو ها بدل می‌کنیم.
بنابراین وقتی فرد با نقطه‌های تصادفی بر کاغذدیواری رو‌به‌رو می‌شود، آن‌ها را به صورت نگاره و زمینه می‌بیند؛ وقتی با یک دایره‌ی ناکامل روبه‌رو می‌شود، به‌طور خودکار در ذهن کاملش می‌کند و آن را کامل می‌بیند؛ وقتی داد‌ه‌های رفتاری متنوعی به او عرضه می‌شود،(مثلا صدای ناشناخته‌ای در شب یا حالت چهره‌ای غیرمعمول) با وفق دادنش با قالب آشنایِ قابل توضیح، به آن معنا می‌بخشد.
هرگاه هر یک از این محرک‌ها یا موقعیت ها، این الگوسازی را به عاریه نپذیرد، فرد احساس نگرانی، آزردگی یا نارضایتی می‌کند. این ملال ادامه می‌یابد تا زمانی که یک ادراک کامل‌تر به او اجازه دهد موقعیت را با الگویی جامع‌تر و قابل شناسنایی تر وفق دهد.
این گرایش به انتسابِ معنا، پیامدهای روشنی دارد. به همین ترتیب در دنیای روزمره‌مان با محرک‌ها ک رویدا‌دهای تصادفی رو‌به‌رو می‌شویم و آن‌ها را سازمان‌دهی می‌کنیم و به همین ترتیب نیز به موقعیت اگزیستانسیالمان نزدیک می‌شویم. ملال را در مواجهه با جهانِ بی اعتنا و بی الگو و نیز درجست‌وجو برای الگوها، توضیحات و معنیِ هستی را تجربه می‌کنیم.

-اروین د یالوم
@Neyrang
البته که تنهایی راه حل ندارد! تنهایی بخشی از هستی‌ست، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم‌ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی‌ست. هر یک از ما کِشتی‌هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نور کِشتی‌های دیگر را میبینیم. کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند آرامش زیادی به ما میبخشد. ما از تنهایی و درماندگی محضمان آگاهیم ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی روزنِمان را بشکافیم، متوجه میشویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند. احساس تنهایی راهی برای همدردی با دیگران به رویمان می‌گشاید و به این ترتیب دیگر چندان وحشت زده نخواهیم بود. پیوندی نادیدنی، افرادی را که تجربه ای مشترک دارند به هم میپیوندد. حال چه تجربه ای با اشتراک زمانی یا مکانی باشد، مثل هم مدرسه ای بودن، چه یکی از تماشاگران واقعه‌ای بودن.

-اروین د یالوم
@Neyrang
شناختن آدم‌ها تقریبا غیرممکن است. همچنان که ''خودشناسی مطلق'' غیرممکن است. ناگهان همه ازدواج می‌کنند و خوشبخت می‌شوند و آدم تنها می‌ماند و از این‌که هر روز صبح تنهای تنها یک تخم مرغ‌ آب‌پز بی‌مزه بخورد، ناراحت است و بر لبش لبخندی سرخ کِش می‌آید.

-سیلویا پلات
@Neyrang
''برون‌پاشیِ عاطفی''

احساساتِ هیجانی و لحظه‌ای، دشمنِ روابط انسانی هستند. فرد با از دست دادن بندِ کنترلِ احساساتش، به دوستان‌ و اطرافیانِ خود آسیب می زند. در وهله اول فرد متوجه این اتفاقات ناگوار نمی‌شود ولی پس از فروکش احساساتِ مهار نشده، تازه می‌فهمد چه اتفاقی رخ داده و چه دوستان و انسان هایی را از دست داده است.
گاهی اوقات احساسات و تصمیمات هیجانی آنقدر شدید و کنترل‌ناپذیر می‌شود که فرد پس از انقطاع احساسات، به خود می‌گوید: من؟ من این‌کار را کرده ام؟ این تنهایی قصور من است؟ باور نکردنی‌ست...

پس از انقطاع برون‌پاشیِ عاطفی و خلأ بیرونی، فرد نسبت به خلأ اطرافش آگاه می‌شود و دو راه دارد. ابتدا: فرد باید بیاموزد هیجاناتِ لحظه‌ای و عاطفی خود را کنترل کند یا آن را به سمت‌وسویی هدایت کند که پس لرزه‌هایش به انسان‌های زندگی اش اصابت نکند. سپس فرد باید به سوی انسان‌های از دست رفته‌ی زندگی‌اش برود و به نوعی آن‌ها را بازگرداند.
و روش دوم که اغلب افراد آن را انتخاب می‌کنند: وقتی پس لرزه‌ی احساسات هیجانی به افرادی که در دایره‌ی زندگی شخص هستند، برخورد کند و خلأ بیرونی تشکیل شود، فرد با دو جریان عاطفی مواجه می‌شود: 1-احساس ندامت 2-احساس تکبر
فرد در عین حال هر دو جریان را حس می‌کند. هم پشیمان است و هم مغرور. غرور با زور و قوای بیشتر، جای ندامت را نیز پر می‌کند و نمی‌گذارد انسان به سمت و سوی افراد از دست رفته‌ی زندگی‌اش رود. نکته‌ی جالب این‌جاست که در برخی مواقع، فردی که دچار غرور کاذب گشته‌است، پشیمانی‌اش با حالتی مذبوحانه در عمق وجودش برجسته می‌شود و فرد هم مغرور است و هم دلش می‌خواهد انسان های از دست رفته، خودشان با پای خودشان برگردند..
@Neyrang
افرادی که از تنهایی وحشت دارند معمولاً می‌کوشند این وحشت را از طریق یک شیوه‌ی بین‌فردی تسکین دهند. آنها نیازمند حضور دیگرانند تا هستیِ خود را به اثبات برسانند؛ آرزو دارند توسط دیگران بلعیده شوند یا آنکه می‌خواهند دیگران را ببلعند تا درماندگیِ ناشی از تنهایی‌ِشان را فرو بنشانند؛ در پی روابط جنسیِ متعدد که کاریکاتور یک رابطه‌یِ اصیل است‌، هستند.
خلاصه اینکه فردی که در حال غرق شدن در اضطرابِ تنهایی‌ست، مأیوسانه به هر رابطه ای چنگ می‌زند. این دست انداختن به سوی هر رابطه، چیزی نیست که او بخواهد بلکه از سر ناچاری چنین می کند؛ و رابطه‌یِ حاصل از چنین شرایطی برای ادامه‌ی بقاست نه برای دستیابی به رشد و تکامل.
طنز تلخ ماجرا اینجاست: آنان که مأیوسانه نیازمند آرامش و لذت حاصل از یک رابطه اصیلند درست همان‌هایی هستند که کمتر از هر کسی قادر به برقراری چنین ارتباطی هستند.

-اروین د یالوم
@Neyrang
امروز مادر نامه‌ی خوبی پر از شعار و ضرب المثل برایم فرستاد؛ در ابتداشکاک بود مثل همیشه:« اگر خودت را با دیگران مقایسه کنی، مغرور یا غمگین خواهی شد، چرا که همواره کسانی هستند که از تو بالاتر یا پایین تر باشند... با پِیروی از نظمی اصولی بکوش با خودت مهربان باشی. تو فرزند دنیایی، کمتر از ستاره ها و درخت ها نیستی؛ و حق زیستن داری.»

@Neyrang
شاید زمانی که حس می‌کنیم همه‌چیز می‌خواهیم، به لبه‌ی پرتگاهِ ''هیچ‌نخواستن'' نزدیک شده‌ایم. هیچ‌نخواستن دو قطبِ مقابلِ‌ هم دارد: یکی این‌که آدم‌ آن‌قدر غنی و بی نیاز است و به‌قدری دنیای درونش بزرگ است که برای لذت بردن، به دنیای بیرون نیازی ندارد، چون لذت و خوشی از هسته‌ی درونی ذات فرد نشأت می‌گیرد. و دیگری وقتی آدم مُرده و از درون پوسیده و در دنیا وجود ندارد.

@Neyrang
''تنهایی ناشی از والد خود بودن''

همان‌قدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم می‌کند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بی‌تفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جان‌پناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیه‌ی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگی‌اش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچه‌اش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربه‌ی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطراب‌هاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانه‌یِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]

-اروین د یالوم
@Neyrang
اگر زمان بایستد چه؟

یک قطره ای از بارانم، به قطرات نمی‌پیوندم و انتهایَم دریا نیست..ذره ای از ذراتم، تکامل جمعی نمی‌خواهم. فردیتی دارم بی نیاز از جمعیتِ فرد ها. بی زمان از جهانِ تحرک ساعت‌ها. زمان را نگه می‌دارم و به خود می‌نگرم. سلولی گریخته از تجمع سلول‌ها، از شلوغیِ آدم‌های مفرد غبطه نمی‌خورم.
لاجرم به تماشای ضمیمه‌یِ مکررِ مهمل آدم‌ها.

اگر زمان بایستد؟ اگر زمان بایستد من چیزی را از دست نمی‌دهم..از جایی کَنده نمی‌شوم.
دنیایِ ساکن من، موضعِ پرازدحامِ مراوده‌یِ ذرات مغزم است.
نه!نمی‌گویم متفاوتم! من خود را از منظره‌ی تصنعیِ جهان، وانهاده ام. نسبت به هرآنچه روانم را مغشوش کند، مفروغ ام.
خواه زمان بایستد خواه زمان با شوریدگی به جلو رود. توفیری برایم ندارد! درونِ من عاری از ساعت‌ها و عقربه‌ها ست.

@Neyrang
«نشانه خلقت نامتجانس از مفاهیم محض این است که خالق اثر هنری بتواند آنچه را که می‌خواهد عرضه کند، پیش از اقدام به خلق اثر، به وسیله الفاظ متمایز بیان کند؛ زیرا در این حالت، دست یافتن به کل مقصود وی از طریق خود این الفاظ امکان‌پذیر است. کاری که این روزها اغلب انجام می‌شود، یعنی ساده کردن اشعار شکسپیر یا گوته به یک حقیقت انتزاعی که هدف اشعار ابلاغ آن بوده، کاری است همان‌قدر بی‌ارزش که مهمل. طبیعی است که هنرمند باید به هنگام تنظیم اثر خود به تفکر بپردازد اما تنها آن ایده‌ای که پیش از آنکه مورد اندیشه واقع شود درک شده است که به هنگام ابلاغ‌اش نیروی الهام‌بخش و محرک دارد و به موجب آن جاودانه و فناناپذیر می‌شود.»

-آرتور شوپنهاور
@Neyrang
انسان هرچقدر هم از لحاظ سازوکار های درونی،نیرومند و مجهز باشد، باز هم در برابر غرایز جنسی و عاطفی و سائق های رفتاری، اراده‌اش سر خم می‌کند و خودمحوری‌اش در دریای امیال و نیاز هایَش غرق می‌شود.

@Neyrang
تقریبا باید گفت بیشتر انسان‌ها زمانی احساس تنهایی می‌کنند که از یک معاشرت طولانی بازگشته اند.
وقتی یک شخصی روز خود را با دوستانش آغاز می‌کند و در مراکز اجتماعی و آموزشی متنوع حضور دارد، فرصت نمی‌کند به خود بیاندیشد. فرد با تمام وجود، خود را درگیر ارتباط با دیگران می‌کند و به مشاغل و کار هایش رسیدگی می‌کند.
وقتی تمام این کار ها تمام شود، فرد به یک ''وقت آزاد'' می‌رسد. وقت آزاد فرد را در موقعیتی قرار می‌دهد که حس کند عمیقا تنها ست و در آن لحظات هیچ کاری ندارد که انجام دهد.
معضل اصلی اینجا نمایان می‌شود که: فرد هیچ کاری ندارد که انجام دهد!
فارغ از اینکه تمام روز خود مشغول به گذران زندگی بود.
همین امر عدم شلوغی در آن لحظات، سبب می‌شود انسان گمان کند تنها ست.
خلاٌ کوتاه مدتِ تنهایی، پس از شلوغیِ ساعتهای پیشین، انسان را دچار موجی از اندوه و ناباوری می‌کند. اما خلأ بلندمدت تنهایی در تمام لحظاتِ زندگی، انسان را به دریچه‌ی عمیقِ زوال می‌فرستد. زوالی که فرد زمانی آن را در می‌یابد که دیگر مغروق شده است.

مورد فوق[مورد اول]، با انسان هایی که تمام روز خود تنها هستند تمایز به شدت زیادی دارد.

@Neyrang
شاید خدایی که کتاب مقدس فرض گرفته است، اصلا وجود نداشته باشد؛ یا شاید من و شما خدا را اشتباه فهمیده باشیم، یا درست درنیافته باشیم که خدا از ما چه می ‌خواهد و یا خداوند برای شکوفایی ما چه طرحی ریخته است.

متدین بودن ما را معصوم نمی‌ کند؛ و نیز تدین موجب نمی‌ شود که تمایلات کژ از سر راه شکل‌ دهی به باورها، اعمال و حتی هویت ‌بخشی ما کنار برود.

-سورن کی‌یرکگور
@Neyrang
دکتر می‌گوید: بین‌ نارضایتی از خودت و عصبانیت و افسردگی تفاوت هست.
آدم می‌تواند ناراضی باشد و کاری بکند که نارضایتی‌اش از بین برود. اگر آلمانی بلد نباشی می‌توانی یاد بگیری. اگر روی نوشتن کار نکرده‌ای می‌توانی این کار را بکنی و آن را بیاموزی. اما اگر از کسی ناراحت باشی و ناراحتی‌ات را سرکوب کنی افسرده می‌شوی.
من از کی عصبانی ام؟ از خودم. نه، از خودم عصبانی نیستم. پس از کی؟ از... همهٔ مادرانی که شناخته‌ام، از مادرانی که از من خواسته‌اند آدمی باشم که از ته دل دوست نداشتم. مادرانی که از ما می‌خواهند چیزی باشیم که از ته دل نمی‌خواهیم. از این آدم‌ها و تصاویرشان عصبانی‌ام.

-سیلویا پلات
@Neyrang