افراد میخواهند به دیگران نزدیک شوند و در عین حال میخواهند استقلال خویش را حفظ کنند. از این رو برای او امکان دستیابی به یک زندگی کامل وجود ندارد. [بهشتی روی زمین وجود ندارد.]
هستی و بودنِ انسان خارج از دنیای ایدهآل است. درواقع بودن انسان همراه با پوچی و فقدان است.
بدین معنا انسانها دائما میخواهند این پوچی و فقدان را با تلاش برای کسب چیزهای بیشتر پر کنند.
@Neyrang
هستی و بودنِ انسان خارج از دنیای ایدهآل است. درواقع بودن انسان همراه با پوچی و فقدان است.
بدین معنا انسانها دائما میخواهند این پوچی و فقدان را با تلاش برای کسب چیزهای بیشتر پر کنند.
@Neyrang
دنیای مسخره و جالبیست!
اکثریت انسانها در دنیای مدرن، سعیمیکنند خود را متفاوت و عمیق جلوه دهند یا خود را خاص و فارغ از دیگران معنی کنند. درصورتی که تمام این افراد شبیه به یکدیگر هستند. عملاً هیچ تفاوتی ندارند با قشر جامعه.
ما این افراد را ''عوام'' میدانیم! شاید هم قشری که ''هنوز نمرده اند.''
در هر صورت آدمها ادعا دارند از جنس عوام نیستند و در عین حال، در عواموار ترین حالت ممکن، مدعی این دروغزنی بزرگ میشوند.
@Neyrang
اکثریت انسانها در دنیای مدرن، سعیمیکنند خود را متفاوت و عمیق جلوه دهند یا خود را خاص و فارغ از دیگران معنی کنند. درصورتی که تمام این افراد شبیه به یکدیگر هستند. عملاً هیچ تفاوتی ندارند با قشر جامعه.
ما این افراد را ''عوام'' میدانیم! شاید هم قشری که ''هنوز نمرده اند.''
در هر صورت آدمها ادعا دارند از جنس عوام نیستند و در عین حال، در عواموار ترین حالت ممکن، مدعی این دروغزنی بزرگ میشوند.
@Neyrang
''احساس و روابط بینفردی''
نقش ابراز عاطفه در روابط بینفردی روشن و آشکار است. در رابطه با فردِ ''الکسیتایمیک''(عدم بیان واژه در ابراز احساسات)مشکلات مهمی به وجود میآید. دیگران هرگز متوجه نمیشوند این فرد چه احساسی دارد؛ غیرخودجوش، خشک و بیروح، کُند،دلمُرده و خستهکننده به نظر میآید. طرف مقابل از اینکه باید بهتنهایی همهی عواطف لازم برای رابطه را تأمین کند،احساس فشار میکند و کم کم شک میکند که آیا مورد علاقهی فرد ''فروبسته'' هست یا نه.
حرکاتِ فردِ دچارِ فروبستگی ذهنی چنان ملاحظهکارانه و بیخودجوش است که اجباری و غیراصیل به نظر میآید. هیچبازی و هیچ تفریحی در کار نیست، آنچه هست فقط خودآگاهیِ ملالتبار و بیقوارهست. کسی که ''احساس'' نمیکند، خواستار و طالب ندارد، در تنهایی زندگی میکند و نه فقط از احساساتِ خود، بلکه از احساسات دیگران هم بُریده است.
''احساس و آرزو کردن''
وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبهخود توانایی او را برای آرزو کردن تسهیل کردهایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد برپایهی چیزی غیر از احساساتش[مثلا برپایهی چارهجویی منطقی یا دستورات اخلاقی]باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه ''بایدها'' و ''اجبارها''ست و فرد از ارتباط با خودِ واقعیاش فرومانده است.
-اروین د یالوم
@Neyrang
نقش ابراز عاطفه در روابط بینفردی روشن و آشکار است. در رابطه با فردِ ''الکسیتایمیک''(عدم بیان واژه در ابراز احساسات)مشکلات مهمی به وجود میآید. دیگران هرگز متوجه نمیشوند این فرد چه احساسی دارد؛ غیرخودجوش، خشک و بیروح، کُند،دلمُرده و خستهکننده به نظر میآید. طرف مقابل از اینکه باید بهتنهایی همهی عواطف لازم برای رابطه را تأمین کند،احساس فشار میکند و کم کم شک میکند که آیا مورد علاقهی فرد ''فروبسته'' هست یا نه.
حرکاتِ فردِ دچارِ فروبستگی ذهنی چنان ملاحظهکارانه و بیخودجوش است که اجباری و غیراصیل به نظر میآید. هیچبازی و هیچ تفریحی در کار نیست، آنچه هست فقط خودآگاهیِ ملالتبار و بیقوارهست. کسی که ''احساس'' نمیکند، خواستار و طالب ندارد، در تنهایی زندگی میکند و نه فقط از احساساتِ خود، بلکه از احساسات دیگران هم بُریده است.
''احساس و آرزو کردن''
وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبهخود توانایی او را برای آرزو کردن تسهیل کردهایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد برپایهی چیزی غیر از احساساتش[مثلا برپایهی چارهجویی منطقی یا دستورات اخلاقی]باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه ''بایدها'' و ''اجبارها''ست و فرد از ارتباط با خودِ واقعیاش فرومانده است.
-اروین د یالوم
@Neyrang
''کتابخوانی''
کمتر کَسی پیدا میشود که با عمیق ترین علاقهی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد.
کمتر کسی را میتوان یافت که با ذوقِ هرچهتمامتر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسانها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعهی آزاد میروند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوهدادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفتهاند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی میتواند به دانش بزرگی برسد.
در هر صورت انسان های اندکی که با علاقهی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه میروند و به آن به صورت منظم میپردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی میرسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست میآورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا مینگرند.
درونگرایی دلیل بر مطالعهگری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسانهای کمصحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسانهای مطالعهگرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسانها دارند.
@Neyrang
کمتر کَسی پیدا میشود که با عمیق ترین علاقهی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد.
کمتر کسی را میتوان یافت که با ذوقِ هرچهتمامتر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسانها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعهی آزاد میروند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوهدادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفتهاند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی میتواند به دانش بزرگی برسد.
در هر صورت انسان های اندکی که با علاقهی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه میروند و به آن به صورت منظم میپردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی میرسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست میآورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا مینگرند.
درونگرایی دلیل بر مطالعهگری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسانهای کمصحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسانهای مطالعهگرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسانها دارند.
@Neyrang
جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید!
اگر موسیقیِ بد را دوست دارید، رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوعانگیزِ دورویی و دوپهلویی را از چهرهٔروحِ خود بزدایید، با آب فراوان بشویید!
@Neyrang
اگر موسیقیِ بد را دوست دارید، رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوعانگیزِ دورویی و دوپهلویی را از چهرهٔروحِ خود بزدایید، با آب فراوان بشویید!
@Neyrang
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید:[ یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهههای سربهفلککشیدهیِ تنهاییِ آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچونوچرایِ آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیزِ عالَم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.]
من معتقدم اگر بتوانیم موقعیتهای تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنهای رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطهای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. درصورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمیتوانیم دستمان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دستوپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم، در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف شدهای از آنچه باید باشد، خواهد بود.
هنگام ارتباط با دیگران، آنها را افرادی مانند خود نمیبینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشتزده که با بههمپیوستنِ چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آنها مانند ابزار یا وسیله رفتار میکنیم. دیگر با ''انسانیدیگر'' روبهرو نیستیم، بلکه با یک ''شیء'' مواجهیم که در محدودهی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برایمان داشته باشد. کاربرد اصلیاش هم انکار تنهاییست.
-اروین د یالوم
@Neyrang
هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید:[ یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهههای سربهفلککشیدهیِ تنهاییِ آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچونوچرایِ آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیزِ عالَم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.]
من معتقدم اگر بتوانیم موقعیتهای تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنهای رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطهای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. درصورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمیتوانیم دستمان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دستوپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم، در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف شدهای از آنچه باید باشد، خواهد بود.
هنگام ارتباط با دیگران، آنها را افرادی مانند خود نمیبینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشتزده که با بههمپیوستنِ چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آنها مانند ابزار یا وسیله رفتار میکنیم. دیگر با ''انسانیدیگر'' روبهرو نیستیم، بلکه با یک ''شیء'' مواجهیم که در محدودهی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برایمان داشته باشد. کاربرد اصلیاش هم انکار تنهاییست.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تنهایی و غمی عمیق سراپایش را فرا گرفت: زندگیاش را از چشمانداز پر ابهت کنار گذر جنگل مشاهده کرد و دانست همیشه غمگین خواهد بود: محصور در آن گِردی کوچک جمجمه، محبوس در آن قلب تپنده و مرموز، زندگی اش همواره باید گذرگاه های تنها را بپوید. گمگشته. میدانست انسان ها همیشه برای هم بیگانه میمانند، هرگز کسی حقیقتاً دیگری را نمیشناسد، میدانست محبوس در زهدان تاریک مادر به زندگی پا میگذاریم بی آنکه چهرهی مادر را ببینیم، غریب در میان بازوانش قرارمان میدهند، در زندان رهایی ناپذیر هستی گرفتار میشویم که هرگز از آن گریزی نیست، فرقی نمیکند کدام آغوش جایمان دهد، کدام دهان ببوسدمان و کدام قلب گرمایمان بخشد. هرگز، هرگز، هرگز گریزی نیست.
@Neyrang
@Neyrang
''تنهایی بینفردی و تنهایی درونفردی''
تنهایی بینفردی که معمولاً بهصورت جداافتادگی و بیکسی تجربه میشود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند: انزوای جغرافیایی، فقدان مهارتهای اجتماعی مناسب، احساساتِ بهشدت متضاد دربارهی صمیمیت یا یک سبک شخصیتی[مثل اسکیزوئید،خودشیفته،استثمارگر یا قضاوتگر] که مانع تعامل اجتماعی راضیکنندهست. عوامل فرهنگی در تنهایی بینفردی نقش مهمی ایفا میکنند. زوال نهادهای تضمینکنندهی صمیمیت[مثلا خانوادههای پرجمعیت، همسایگان دائم و ثابت،کلیسا،کاسب کاران محلی و..] دست کم در ایالات متحده، بی رحمانه بر غربت بینفردی دامن زده است.
تنهایی درونفردی فرایندیست که در آن، اجزایِ مختلفِ وجودِ فرد از هم فاصله میگیرند. فروید اصطلاحِ ''جداسازی'' را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف میکند که خصوصاً در رواننژندیِ وسواسی نمایان است و در آن، یک تجربهی ناخوشایند، از تمامی هیجانها و عواطفش تهی میشود، پیوندش با تداعیها از هم میگسلد و در نتیجه از فرایند معمول تفکر جدا میافتد.
هریاستکسالیوان مشخصاً به بررسی پدیدهای علاقهمند بود که موجب میشود فرد تجربه را از خودآگاه بیرون راند و یا بخشهایی از روان را برای ''خود'' غیرقابل دسترسی کند. او این فرایند را ''گسستگی'' نامید. و آن را در کانون نموداری که از ناهنجاری روانی ترسیم کرده کرده بود، قرار داد. اصطلاح ''جداسازی'' در صحنهی رواندرمانی معاصر، نه فقط سازوکارهای دفاعی، بلکه هرگونه معنای تکهتکه شدنِ ''خود'' را در بر دارد. بنابراین تنهایی درونفردی زمانی اتفاق میافتد که فرد احساسات یا خواستههایش را خفه کند، ''بایدها'' و ''اجبارها'' را به جای آرزوهایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعدادهای خود را به بوتهی فراموشی بسپارد.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تنهایی بینفردی که معمولاً بهصورت جداافتادگی و بیکسی تجربه میشود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند: انزوای جغرافیایی، فقدان مهارتهای اجتماعی مناسب، احساساتِ بهشدت متضاد دربارهی صمیمیت یا یک سبک شخصیتی[مثل اسکیزوئید،خودشیفته،استثمارگر یا قضاوتگر] که مانع تعامل اجتماعی راضیکنندهست. عوامل فرهنگی در تنهایی بینفردی نقش مهمی ایفا میکنند. زوال نهادهای تضمینکنندهی صمیمیت[مثلا خانوادههای پرجمعیت، همسایگان دائم و ثابت،کلیسا،کاسب کاران محلی و..] دست کم در ایالات متحده، بی رحمانه بر غربت بینفردی دامن زده است.
تنهایی درونفردی فرایندیست که در آن، اجزایِ مختلفِ وجودِ فرد از هم فاصله میگیرند. فروید اصطلاحِ ''جداسازی'' را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف میکند که خصوصاً در رواننژندیِ وسواسی نمایان است و در آن، یک تجربهی ناخوشایند، از تمامی هیجانها و عواطفش تهی میشود، پیوندش با تداعیها از هم میگسلد و در نتیجه از فرایند معمول تفکر جدا میافتد.
هریاستکسالیوان مشخصاً به بررسی پدیدهای علاقهمند بود که موجب میشود فرد تجربه را از خودآگاه بیرون راند و یا بخشهایی از روان را برای ''خود'' غیرقابل دسترسی کند. او این فرایند را ''گسستگی'' نامید. و آن را در کانون نموداری که از ناهنجاری روانی ترسیم کرده کرده بود، قرار داد. اصطلاح ''جداسازی'' در صحنهی رواندرمانی معاصر، نه فقط سازوکارهای دفاعی، بلکه هرگونه معنای تکهتکه شدنِ ''خود'' را در بر دارد. بنابراین تنهایی درونفردی زمانی اتفاق میافتد که فرد احساسات یا خواستههایش را خفه کند، ''بایدها'' و ''اجبارها'' را به جای آرزوهایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعدادهای خود را به بوتهی فراموشی بسپارد.
-اروین د یالوم
@Neyrang
آشناییزدایی
ما نهتنها خویشتن را میسازیم، بلکه جهانی را نیز پدید میآوریم که پدید آمدنشبهدست ما را پنهان میکند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِپیونددهندهیچیزها'' و سنگبستر جهان را القا میکند. ولی چنان زیرلایههای دنیوی و دستساخت انسان پنهان شده و هر لایهآکنده از معانی فردی و جمعیست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمرهی ''آنلایهها'' را تجربه میکنیم.
ما ''درخانهیخود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شدهایم، جهانی که در آن همهی اشیا و موجودات چندینوچندبار به هم وصل و پیوسته شدهاند. ما را در بستری گرمونرم و آشنا از متعلقات خواباندهاند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پندارههای اسطورهای دهن میگشاید و سخن میگوید.
-اروین د یالوم
@Neyrang
ما نهتنها خویشتن را میسازیم، بلکه جهانی را نیز پدید میآوریم که پدید آمدنشبهدست ما را پنهان میکند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِپیونددهندهیچیزها'' و سنگبستر جهان را القا میکند. ولی چنان زیرلایههای دنیوی و دستساخت انسان پنهان شده و هر لایهآکنده از معانی فردی و جمعیست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمرهی ''آنلایهها'' را تجربه میکنیم.
ما ''درخانهیخود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شدهایم، جهانی که در آن همهی اشیا و موجودات چندینوچندبار به هم وصل و پیوسته شدهاند. ما را در بستری گرمونرم و آشنا از متعلقات خواباندهاند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پندارههای اسطورهای دهن میگشاید و سخن میگوید.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تقریبا از همان کودکی به وجود خصیصهای در خودم توجه کردم و آن اینکه:«بسیار مستعد خطا یافتن در دیگران و سرزنش آنها بودم.» اما این خصیصه یکباره جای خود را به خصیصهی دیگری داد که برایم بسیار آزاردهنده بود: از خودم میپرسیدم که آیا من خطاکار تر از دیگران نیستم؟ و چقدر خودم را به خاطر هیچ و پوچ سرزنش کردم...
برای فرار از چنین تردید هایی بالطبع انزوا جستم. به علاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همهی پسرهای همسن من، همهی همکلاسیهایم، همه و همه در اندیشههای خود پایین تر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
@Neyrang
برای فرار از چنین تردید هایی بالطبع انزوا جستم. به علاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همهی پسرهای همسن من، همهی همکلاسیهایم، همه و همه در اندیشههای خود پایین تر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
@Neyrang
انسان بودن به معنای تنها بودن است. پیشرفت در جهت انسان شدن بهمعنای کشف شیوههای نوین برای آرام گرفتن در تنهایی خویش است.
-رابرت هابسن
@Neyrang
-رابرت هابسن
@Neyrang
میتوانم دانش را اراده کنم ولی نه فرزانگی و درایت را؛ میتوانم بهبستر رفتن را اراده کنم ولی نه بهخواب رفتن را؛ میتوانم خوردن را اراده کنم ولی نه گرسنگی را؛ میتوانم سربهزیری را اراده کنم ولی نه فروتنی را؛ میتوانم درستکاری را اراده کنم ولی نه فضلیت را؛ میتوانم ابراز وجود یا لافزنی را اراده کنم ولی نه شجاعت را؛ میتوانم شهوت را اراده کنم ولی نه عشق را؛ میتوانم دلسوزی را اراده کنم ولی نه همدردی را؛ میتوانم تهنیت گفتن را اراده کنم ولی نه تحسین کردن را؛ میتوانم خشکهمقدسی را اراده کنم ولی نه ایمان را؛ میتوانم خواندن را اراده کنم ولی نه فهمیدن را.
-فاربر
@Neyrang
-فاربر
@Neyrang
''جنونِ زمان''
عقربه ها به جلو میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند. چرخدنده ها بی هشدار به جلو میروند و ما را شاهد تماشای صورتِ ترسناک جهانِ آینده میکنند.
خوشبختی از سرعتِ گذر زمان عقب میافتد و زمان همانند یک روح هراسزده به جلو میرود و از تمام امیدواری ها سبقت میگیرد آنقدر میرود جلو تا با سرعت مرگ و پوچی به تساوی برسد! زمان خواهان مرگ است نه خواهان جاودانگی و امید.
خوشبختی از اینکه از زمان عقب افتاده و به ''گذشته'' پیوند خورده است، به ستوه میآید، کُند و ملول میشود و استخوان های پایش به فرسودگی و پوسیدگی آغوشِ باز نشان میدهند. زمان با ریشخند به شکستن پاهای امید، به مرگ درود میفرستد. مرگ خواهان ایستایی زمان است و وقتی زمان و مرگ به لحظهی آغوشیدن میرسند، مرگ خنجری بُران به قلب زمان فرو میکند. با عدمِ حضور زمان، مرگ به سراغ خوشبختی و ''زنده بودن'' میرود و سلول های زندگی را دانهدانه میبلعد و خشمی غیرقابل باور، تمام وجودِ وجود را آنی ناپیدا و محو میکند. مرگ بزرگ ترین شَبَح زندگیست که با نقابی خندان به زمان، و جلوهی مهربانانه، از زمان میخواهد هرچه سریع تر به سراغش رود و وقتی زمان نیرنگ تبسم مرگ را میخورد، مرگ او را غافلگیر میکند و به نیستی میسپاردش.
از این شبح ترسناک به اسم مرگ، گریزی نیست.
@Neyrang
عقربه ها به جلو میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند. چرخدنده ها بی هشدار به جلو میروند و ما را شاهد تماشای صورتِ ترسناک جهانِ آینده میکنند.
خوشبختی از سرعتِ گذر زمان عقب میافتد و زمان همانند یک روح هراسزده به جلو میرود و از تمام امیدواری ها سبقت میگیرد آنقدر میرود جلو تا با سرعت مرگ و پوچی به تساوی برسد! زمان خواهان مرگ است نه خواهان جاودانگی و امید.
خوشبختی از اینکه از زمان عقب افتاده و به ''گذشته'' پیوند خورده است، به ستوه میآید، کُند و ملول میشود و استخوان های پایش به فرسودگی و پوسیدگی آغوشِ باز نشان میدهند. زمان با ریشخند به شکستن پاهای امید، به مرگ درود میفرستد. مرگ خواهان ایستایی زمان است و وقتی زمان و مرگ به لحظهی آغوشیدن میرسند، مرگ خنجری بُران به قلب زمان فرو میکند. با عدمِ حضور زمان، مرگ به سراغ خوشبختی و ''زنده بودن'' میرود و سلول های زندگی را دانهدانه میبلعد و خشمی غیرقابل باور، تمام وجودِ وجود را آنی ناپیدا و محو میکند. مرگ بزرگ ترین شَبَح زندگیست که با نقابی خندان به زمان، و جلوهی مهربانانه، از زمان میخواهد هرچه سریع تر به سراغش رود و وقتی زمان نیرنگ تبسم مرگ را میخورد، مرگ او را غافلگیر میکند و به نیستی میسپاردش.
از این شبح ترسناک به اسم مرگ، گریزی نیست.
@Neyrang
ارگانیسم انسانی چیزی نیست جز یک سازوکار پیچیدهی بیوشیمیایی که از یک منبع سوختی نیرو میگیرد و این سوخت، کامپیوترهایی را بهراه میاندازد که امکانات ذخیرهسازی اعجابانگیزی برای اطلاعات اندوختهشده و کدگذاریشده دارند.
@Neyrang
@Neyrang
''چرا نیازمند معناییم؟''
دههها پژوهش تجربی ثابت کرده ساختار ادراکیِ عصبی-روانشناختی، بلافاصله به هر محرکی که به ما نزدیک میشود، شکل میدهد.
جنبش گشتالت در روانشناسی که بهدست ولفگانگ کولر، ماکس ورتهایمر، و کورت کوفکا بنیان گذاشته شد، پژوهشهای فراوانی را در زمینههای ادراک و انگیزه به دستآورد که نشان داد ما محرکهای مولکولی، رفتارهای فیزیکی و اطلاعات روانشناختی را به گشتالتن یعنی به نمایهها یا الگو ها بدل میکنیم.
بنابراین وقتی فرد با نقطههای تصادفی بر کاغذدیواری روبهرو میشود، آنها را به صورت نگاره و زمینه میبیند؛ وقتی با یک دایرهی ناکامل روبهرو میشود، بهطور خودکار در ذهن کاملش میکند و آن را کامل میبیند؛ وقتی دادههای رفتاری متنوعی به او عرضه میشود،(مثلا صدای ناشناختهای در شب یا حالت چهرهای غیرمعمول) با وفق دادنش با قالب آشنایِ قابل توضیح، به آن معنا میبخشد.
هرگاه هر یک از این محرکها یا موقعیت ها، این الگوسازی را به عاریه نپذیرد، فرد احساس نگرانی، آزردگی یا نارضایتی میکند. این ملال ادامه مییابد تا زمانی که یک ادراک کاملتر به او اجازه دهد موقعیت را با الگویی جامعتر و قابل شناسنایی تر وفق دهد.
این گرایش به انتسابِ معنا، پیامدهای روشنی دارد. به همین ترتیب در دنیای روزمرهمان با محرکها ک رویدادهای تصادفی روبهرو میشویم و آنها را سازماندهی میکنیم و به همین ترتیب نیز به موقعیت اگزیستانسیالمان نزدیک میشویم. ملال را در مواجهه با جهانِ بی اعتنا و بی الگو و نیز درجستوجو برای الگوها، توضیحات و معنیِ هستی را تجربه میکنیم.
-اروین د یالوم
@Neyrang
دههها پژوهش تجربی ثابت کرده ساختار ادراکیِ عصبی-روانشناختی، بلافاصله به هر محرکی که به ما نزدیک میشود، شکل میدهد.
جنبش گشتالت در روانشناسی که بهدست ولفگانگ کولر، ماکس ورتهایمر، و کورت کوفکا بنیان گذاشته شد، پژوهشهای فراوانی را در زمینههای ادراک و انگیزه به دستآورد که نشان داد ما محرکهای مولکولی، رفتارهای فیزیکی و اطلاعات روانشناختی را به گشتالتن یعنی به نمایهها یا الگو ها بدل میکنیم.
بنابراین وقتی فرد با نقطههای تصادفی بر کاغذدیواری روبهرو میشود، آنها را به صورت نگاره و زمینه میبیند؛ وقتی با یک دایرهی ناکامل روبهرو میشود، بهطور خودکار در ذهن کاملش میکند و آن را کامل میبیند؛ وقتی دادههای رفتاری متنوعی به او عرضه میشود،(مثلا صدای ناشناختهای در شب یا حالت چهرهای غیرمعمول) با وفق دادنش با قالب آشنایِ قابل توضیح، به آن معنا میبخشد.
هرگاه هر یک از این محرکها یا موقعیت ها، این الگوسازی را به عاریه نپذیرد، فرد احساس نگرانی، آزردگی یا نارضایتی میکند. این ملال ادامه مییابد تا زمانی که یک ادراک کاملتر به او اجازه دهد موقعیت را با الگویی جامعتر و قابل شناسنایی تر وفق دهد.
این گرایش به انتسابِ معنا، پیامدهای روشنی دارد. به همین ترتیب در دنیای روزمرهمان با محرکها ک رویدادهای تصادفی روبهرو میشویم و آنها را سازماندهی میکنیم و به همین ترتیب نیز به موقعیت اگزیستانسیالمان نزدیک میشویم. ملال را در مواجهه با جهانِ بی اعتنا و بی الگو و نیز درجستوجو برای الگوها، توضیحات و معنیِ هستی را تجربه میکنیم.
-اروین د یالوم
@Neyrang
البته که تنهایی راه حل ندارد! تنهایی بخشی از هستیست، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهمترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهاییست. هر یک از ما کِشتیهایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نور کِشتیهای دیگر را میبینیم. کشتیهایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند آرامش زیادی به ما میبخشد. ما از تنهایی و درماندگی محضمان آگاهیم ولی اگر بتوانیم سلولهای بی روزنِمان را بشکافیم، متوجه میشویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند. احساس تنهایی راهی برای همدردی با دیگران به رویمان میگشاید و به این ترتیب دیگر چندان وحشت زده نخواهیم بود. پیوندی نادیدنی، افرادی را که تجربه ای مشترک دارند به هم میپیوندد. حال چه تجربه ای با اشتراک زمانی یا مکانی باشد، مثل هم مدرسه ای بودن، چه یکی از تماشاگران واقعهای بودن.
-اروین د یالوم
@Neyrang
-اروین د یالوم
@Neyrang
شناختن آدمها تقریبا غیرممکن است. همچنان که ''خودشناسی مطلق'' غیرممکن است. ناگهان همه ازدواج میکنند و خوشبخت میشوند و آدم تنها میماند و از اینکه هر روز صبح تنهای تنها یک تخم مرغ آبپز بیمزه بخورد، ناراحت است و بر لبش لبخندی سرخ کِش میآید.
-سیلویا پلات
@Neyrang
-سیلویا پلات
@Neyrang
''برونپاشیِ عاطفی''
احساساتِ هیجانی و لحظهای، دشمنِ روابط انسانی هستند. فرد با از دست دادن بندِ کنترلِ احساساتش، به دوستان و اطرافیانِ خود آسیب می زند. در وهله اول فرد متوجه این اتفاقات ناگوار نمیشود ولی پس از فروکش احساساتِ مهار نشده، تازه میفهمد چه اتفاقی رخ داده و چه دوستان و انسان هایی را از دست داده است.
گاهی اوقات احساسات و تصمیمات هیجانی آنقدر شدید و کنترلناپذیر میشود که فرد پس از انقطاع احساسات، به خود میگوید: من؟ من اینکار را کرده ام؟ این تنهایی قصور من است؟ باور نکردنیست...
پس از انقطاع برونپاشیِ عاطفی و خلأ بیرونی، فرد نسبت به خلأ اطرافش آگاه میشود و دو راه دارد. ابتدا: فرد باید بیاموزد هیجاناتِ لحظهای و عاطفی خود را کنترل کند یا آن را به سمتوسویی هدایت کند که پس لرزههایش به انسانهای زندگی اش اصابت نکند. سپس فرد باید به سوی انسانهای از دست رفتهی زندگیاش برود و به نوعی آنها را بازگرداند.
و روش دوم که اغلب افراد آن را انتخاب میکنند: وقتی پس لرزهی احساسات هیجانی به افرادی که در دایرهی زندگی شخص هستند، برخورد کند و خلأ بیرونی تشکیل شود، فرد با دو جریان عاطفی مواجه میشود: 1-احساس ندامت 2-احساس تکبر
فرد در عین حال هر دو جریان را حس میکند. هم پشیمان است و هم مغرور. غرور با زور و قوای بیشتر، جای ندامت را نیز پر میکند و نمیگذارد انسان به سمت و سوی افراد از دست رفتهی زندگیاش رود. نکتهی جالب اینجاست که در برخی مواقع، فردی که دچار غرور کاذب گشتهاست، پشیمانیاش با حالتی مذبوحانه در عمق وجودش برجسته میشود و فرد هم مغرور است و هم دلش میخواهد انسان های از دست رفته، خودشان با پای خودشان برگردند..
@Neyrang
احساساتِ هیجانی و لحظهای، دشمنِ روابط انسانی هستند. فرد با از دست دادن بندِ کنترلِ احساساتش، به دوستان و اطرافیانِ خود آسیب می زند. در وهله اول فرد متوجه این اتفاقات ناگوار نمیشود ولی پس از فروکش احساساتِ مهار نشده، تازه میفهمد چه اتفاقی رخ داده و چه دوستان و انسان هایی را از دست داده است.
گاهی اوقات احساسات و تصمیمات هیجانی آنقدر شدید و کنترلناپذیر میشود که فرد پس از انقطاع احساسات، به خود میگوید: من؟ من اینکار را کرده ام؟ این تنهایی قصور من است؟ باور نکردنیست...
پس از انقطاع برونپاشیِ عاطفی و خلأ بیرونی، فرد نسبت به خلأ اطرافش آگاه میشود و دو راه دارد. ابتدا: فرد باید بیاموزد هیجاناتِ لحظهای و عاطفی خود را کنترل کند یا آن را به سمتوسویی هدایت کند که پس لرزههایش به انسانهای زندگی اش اصابت نکند. سپس فرد باید به سوی انسانهای از دست رفتهی زندگیاش برود و به نوعی آنها را بازگرداند.
و روش دوم که اغلب افراد آن را انتخاب میکنند: وقتی پس لرزهی احساسات هیجانی به افرادی که در دایرهی زندگی شخص هستند، برخورد کند و خلأ بیرونی تشکیل شود، فرد با دو جریان عاطفی مواجه میشود: 1-احساس ندامت 2-احساس تکبر
فرد در عین حال هر دو جریان را حس میکند. هم پشیمان است و هم مغرور. غرور با زور و قوای بیشتر، جای ندامت را نیز پر میکند و نمیگذارد انسان به سمت و سوی افراد از دست رفتهی زندگیاش رود. نکتهی جالب اینجاست که در برخی مواقع، فردی که دچار غرور کاذب گشتهاست، پشیمانیاش با حالتی مذبوحانه در عمق وجودش برجسته میشود و فرد هم مغرور است و هم دلش میخواهد انسان های از دست رفته، خودشان با پای خودشان برگردند..
@Neyrang
افرادی که از تنهایی وحشت دارند معمولاً میکوشند این وحشت را از طریق یک شیوهی بینفردی تسکین دهند. آنها نیازمند حضور دیگرانند تا هستیِ خود را به اثبات برسانند؛ آرزو دارند توسط دیگران بلعیده شوند یا آنکه میخواهند دیگران را ببلعند تا درماندگیِ ناشی از تنهاییِشان را فرو بنشانند؛ در پی روابط جنسیِ متعدد که کاریکاتور یک رابطهیِ اصیل است، هستند.
خلاصه اینکه فردی که در حال غرق شدن در اضطرابِ تنهاییست، مأیوسانه به هر رابطه ای چنگ میزند. این دست انداختن به سوی هر رابطه، چیزی نیست که او بخواهد بلکه از سر ناچاری چنین می کند؛ و رابطهیِ حاصل از چنین شرایطی برای ادامهی بقاست نه برای دستیابی به رشد و تکامل.
طنز تلخ ماجرا اینجاست: آنان که مأیوسانه نیازمند آرامش و لذت حاصل از یک رابطه اصیلند درست همانهایی هستند که کمتر از هر کسی قادر به برقراری چنین ارتباطی هستند.
-اروین د یالوم
@Neyrang
خلاصه اینکه فردی که در حال غرق شدن در اضطرابِ تنهاییست، مأیوسانه به هر رابطه ای چنگ میزند. این دست انداختن به سوی هر رابطه، چیزی نیست که او بخواهد بلکه از سر ناچاری چنین می کند؛ و رابطهیِ حاصل از چنین شرایطی برای ادامهی بقاست نه برای دستیابی به رشد و تکامل.
طنز تلخ ماجرا اینجاست: آنان که مأیوسانه نیازمند آرامش و لذت حاصل از یک رابطه اصیلند درست همانهایی هستند که کمتر از هر کسی قادر به برقراری چنین ارتباطی هستند.
-اروین د یالوم
@Neyrang
امروز مادر نامهی خوبی پر از شعار و ضرب المثل برایم فرستاد؛ در ابتداشکاک بود مثل همیشه:« اگر خودت را با دیگران مقایسه کنی، مغرور یا غمگین خواهی شد، چرا که همواره کسانی هستند که از تو بالاتر یا پایین تر باشند... با پِیروی از نظمی اصولی بکوش با خودت مهربان باشی. تو فرزند دنیایی، کمتر از ستاره ها و درخت ها نیستی؛ و حق زیستن داری.»
@Neyrang
@Neyrang
شاید زمانی که حس میکنیم همهچیز میخواهیم، به لبهی پرتگاهِ ''هیچنخواستن'' نزدیک شدهایم. هیچنخواستن دو قطبِ مقابلِ هم دارد: یکی اینکه آدم آنقدر غنی و بی نیاز است و بهقدری دنیای درونش بزرگ است که برای لذت بردن، به دنیای بیرون نیازی ندارد، چون لذت و خوشی از هستهی درونی ذات فرد نشأت میگیرد. و دیگری وقتی آدم مُرده و از درون پوسیده و در دنیا وجود ندارد.
@Neyrang
@Neyrang