بپرهیزید از آنان که بسیار از این بابت به خود میبالند که دیگران ایشان را دارایِ شمّ و بینشِ اخلاقی میدانند: اینان اگر یک بار در برابرِ ما (یا بدتر از آن، در حقِّ ما) لغزشی بکنند، از آن جا که شاهدِ لغزشِشان بودهایم، هرگز این گناه را بر ما نخواهند بخشید و ناگزیر به صورتِ بدگویان و نکوهندگانِ ما در خواهند آمد، اگرچه هنوز با ما «دوست» باشند. خوشا فراموشکاران، که کارِ حماقتهایِ خود را نیز «تمام» میکنند.
نیچه
@Neyrang
نیچه
@Neyrang
هستیِ آدمی فقط به او اعطا نشده، بلکه از او مطالبه نیز شده است. او در برابرش مسئول است؛ به عبارت دیگر، اگر مورد سؤال قرار گیرد، ناگزیر است پاسخ دهد که از خود چه ساخته است. آنکه از او میپرسد، قاضیاش یعنی خویشتن خویش اوست. این وضعیت اضطرابی میآفریند که اصطلاح نسبی آن اضطراب گناه و اصطلاح مطلق آن، اضطراب خودطردگری یا خودنکوهش گری است. از انسان خواسته شده از خود چیزی بسازد که قرار است بشود و سرنوشت خویش را محقق گرداند. در عمل خود اعتراف گری اخلاقی، انسان میکوشد سرنوشتش را محقق کند و بالقوگی هایش را به عمل درآورد.
@Neyrang
@Neyrang
اگر جوهر اصلی[ذاتی] فرد انکار یا سرکوب شود، بیمار میشود، گاهی محسوس و گاهی نامحسوس. این جوهر، ذاتی ظریف و آسیبپذیر است و عادت دارد و فشار اجتماعی به آسانی بر آن مستولی میشود... هر دورافتادگی [از جوهرذاتی] و هر لغزش از فطرت، خود را درناخودآگاهمان ثبت میکند و موجب میشود از خود بیزار شویم.
@Neyrang
@Neyrang
نیرومندترین بازو نمیتواند به هنگام پرتاب کردن جسمی سبک به آن حرکتی بدهد، تا ان جسم به فاصلهٔ دوری پرتاب شود و به شدت به هدفی اصابت کند. آن جسم در همان نزدیکی به سستی بر زمین میافتد، زیرا دارای جرم کافی نیست تا نیروی بیرونی را جذب کند. وضع افکار زیبا و بزرگ و حتی شاهکارهای نوابغ، هنگامی که جز اذهان کوچک، ضعیف یا منحط وجود نداشته باشند و قدر آن را نشناسند نیز چنین است. خردمندان همهٔ دورانها یکصدا از این وضع شکوه میکنند.
مثلاً یسوع بن سیراخ میگوید : «کسی که با ابلهی سخن میگوید، خفته ای را مورد خطاب قرار می دهد و وقتی سخنش به پایان میرسد ابله میپرسد : موضوع چیست؟»
همچنین لیشتنبرگ میپرسد : «وقتی کله ای با کتابی برخورد میکند و صدای پوکی شنیده میشود، آیا همیشه این صدا از کتاب است؟» و در جایی دیگر : «چنین آثاری مانند آیینه اند. اگر میمونی به درون آیینه نگاه کند ممکن نیست قدیسی را در آن ببیند.»
شوپنهاور
@Neyrang
مثلاً یسوع بن سیراخ میگوید : «کسی که با ابلهی سخن میگوید، خفته ای را مورد خطاب قرار می دهد و وقتی سخنش به پایان میرسد ابله میپرسد : موضوع چیست؟»
همچنین لیشتنبرگ میپرسد : «وقتی کله ای با کتابی برخورد میکند و صدای پوکی شنیده میشود، آیا همیشه این صدا از کتاب است؟» و در جایی دیگر : «چنین آثاری مانند آیینه اند. اگر میمونی به درون آیینه نگاه کند ممکن نیست قدیسی را در آن ببیند.»
شوپنهاور
@Neyrang
با این حال چنین بهنظر میرسد که شیوهی خاصی برای آشنا کردنِ خودمان با مرگ و تمرین آن وجود دارد. میتوانیم تجزیهاش کنیم، تجربهای که گرچه ناب و بی نقص نیست، بی فایده هم نیست و ما را توانمندتر و مطمئنتر میکند.
اگر نمیتوان به آن رسید، دستکم میتوان به آن نزدیک شد و بررسیاش کرد؛ و اگر به استحکاماتش هم رسوخ نکنیم، دستکم از نزدیک میبینیمش و با آن خو میگیریم.
مونتنی
@Neyrang
اگر نمیتوان به آن رسید، دستکم میتوان به آن نزدیک شد و بررسیاش کرد؛ و اگر به استحکاماتش هم رسوخ نکنیم، دستکم از نزدیک میبینیمش و با آن خو میگیریم.
مونتنی
@Neyrang
چه کمیاباند انسانهایی که وقتی میفهمند دوستشان داریم، همچنان ''انسان'' باقی میمانند.
مارک تواین
@Neyrang
مارک تواین
@Neyrang
اگر دیگران به میزان کافی سرخوردهمان کنند، برایِمان واقعی میشوند؛ یعنی تبدیل میشوند به افرادی که میتوانیم با آنها تعامل داشته باشیم.
اگر ما را بیش از حد سرخوردهکنند، بیش از حد واقعی میشوند؛ به عبارتی، افرادی که به ستوهِمان میآورند و ناگزیریم به ایشان آسیب برسانیم.
اگر ''خیلی کم'' سرخوردهمان کنند ایدئالیزه میشوند، میشوند شخصیتهایِ تخیّلی و شخصیتهایِ آرزوهایمان؛ اگر بیش از اندازه ما را سرخورده کنند، شیطانی و اهریمنی میشوند.
@Neyrang
اگر ما را بیش از حد سرخوردهکنند، بیش از حد واقعی میشوند؛ به عبارتی، افرادی که به ستوهِمان میآورند و ناگزیریم به ایشان آسیب برسانیم.
اگر ''خیلی کم'' سرخوردهمان کنند ایدئالیزه میشوند، میشوند شخصیتهایِ تخیّلی و شخصیتهایِ آرزوهایمان؛ اگر بیش از اندازه ما را سرخورده کنند، شیطانی و اهریمنی میشوند.
@Neyrang
اگه وسایلِتان را پیدا نمی کنید به احتمال زیاد خودِتان گم شدهاید!
@Neyrang
@Neyrang
افراد میخواهند به دیگران نزدیک شوند و در عین حال میخواهند استقلال خویش را حفظ کنند. از این رو برای او امکان دستیابی به یک زندگی کامل وجود ندارد. [بهشتی روی زمین وجود ندارد.]
هستی و بودنِ انسان خارج از دنیای ایدهآل است. درواقع بودن انسان همراه با پوچی و فقدان است.
بدین معنا انسانها دائما میخواهند این پوچی و فقدان را با تلاش برای کسب چیزهای بیشتر پر کنند.
@Neyrang
هستی و بودنِ انسان خارج از دنیای ایدهآل است. درواقع بودن انسان همراه با پوچی و فقدان است.
بدین معنا انسانها دائما میخواهند این پوچی و فقدان را با تلاش برای کسب چیزهای بیشتر پر کنند.
@Neyrang
دنیای مسخره و جالبیست!
اکثریت انسانها در دنیای مدرن، سعیمیکنند خود را متفاوت و عمیق جلوه دهند یا خود را خاص و فارغ از دیگران معنی کنند. درصورتی که تمام این افراد شبیه به یکدیگر هستند. عملاً هیچ تفاوتی ندارند با قشر جامعه.
ما این افراد را ''عوام'' میدانیم! شاید هم قشری که ''هنوز نمرده اند.''
در هر صورت آدمها ادعا دارند از جنس عوام نیستند و در عین حال، در عواموار ترین حالت ممکن، مدعی این دروغزنی بزرگ میشوند.
@Neyrang
اکثریت انسانها در دنیای مدرن، سعیمیکنند خود را متفاوت و عمیق جلوه دهند یا خود را خاص و فارغ از دیگران معنی کنند. درصورتی که تمام این افراد شبیه به یکدیگر هستند. عملاً هیچ تفاوتی ندارند با قشر جامعه.
ما این افراد را ''عوام'' میدانیم! شاید هم قشری که ''هنوز نمرده اند.''
در هر صورت آدمها ادعا دارند از جنس عوام نیستند و در عین حال، در عواموار ترین حالت ممکن، مدعی این دروغزنی بزرگ میشوند.
@Neyrang
''احساس و روابط بینفردی''
نقش ابراز عاطفه در روابط بینفردی روشن و آشکار است. در رابطه با فردِ ''الکسیتایمیک''(عدم بیان واژه در ابراز احساسات)مشکلات مهمی به وجود میآید. دیگران هرگز متوجه نمیشوند این فرد چه احساسی دارد؛ غیرخودجوش، خشک و بیروح، کُند،دلمُرده و خستهکننده به نظر میآید. طرف مقابل از اینکه باید بهتنهایی همهی عواطف لازم برای رابطه را تأمین کند،احساس فشار میکند و کم کم شک میکند که آیا مورد علاقهی فرد ''فروبسته'' هست یا نه.
حرکاتِ فردِ دچارِ فروبستگی ذهنی چنان ملاحظهکارانه و بیخودجوش است که اجباری و غیراصیل به نظر میآید. هیچبازی و هیچ تفریحی در کار نیست، آنچه هست فقط خودآگاهیِ ملالتبار و بیقوارهست. کسی که ''احساس'' نمیکند، خواستار و طالب ندارد، در تنهایی زندگی میکند و نه فقط از احساساتِ خود، بلکه از احساسات دیگران هم بُریده است.
''احساس و آرزو کردن''
وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبهخود توانایی او را برای آرزو کردن تسهیل کردهایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد برپایهی چیزی غیر از احساساتش[مثلا برپایهی چارهجویی منطقی یا دستورات اخلاقی]باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه ''بایدها'' و ''اجبارها''ست و فرد از ارتباط با خودِ واقعیاش فرومانده است.
-اروین د یالوم
@Neyrang
نقش ابراز عاطفه در روابط بینفردی روشن و آشکار است. در رابطه با فردِ ''الکسیتایمیک''(عدم بیان واژه در ابراز احساسات)مشکلات مهمی به وجود میآید. دیگران هرگز متوجه نمیشوند این فرد چه احساسی دارد؛ غیرخودجوش، خشک و بیروح، کُند،دلمُرده و خستهکننده به نظر میآید. طرف مقابل از اینکه باید بهتنهایی همهی عواطف لازم برای رابطه را تأمین کند،احساس فشار میکند و کم کم شک میکند که آیا مورد علاقهی فرد ''فروبسته'' هست یا نه.
حرکاتِ فردِ دچارِ فروبستگی ذهنی چنان ملاحظهکارانه و بیخودجوش است که اجباری و غیراصیل به نظر میآید. هیچبازی و هیچ تفریحی در کار نیست، آنچه هست فقط خودآگاهیِ ملالتبار و بیقوارهست. کسی که ''احساس'' نمیکند، خواستار و طالب ندارد، در تنهایی زندگی میکند و نه فقط از احساساتِ خود، بلکه از احساسات دیگران هم بُریده است.
''احساس و آرزو کردن''
وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبهخود توانایی او را برای آرزو کردن تسهیل کردهایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد برپایهی چیزی غیر از احساساتش[مثلا برپایهی چارهجویی منطقی یا دستورات اخلاقی]باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه ''بایدها'' و ''اجبارها''ست و فرد از ارتباط با خودِ واقعیاش فرومانده است.
-اروین د یالوم
@Neyrang
''کتابخوانی''
کمتر کَسی پیدا میشود که با عمیق ترین علاقهی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد.
کمتر کسی را میتوان یافت که با ذوقِ هرچهتمامتر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسانها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعهی آزاد میروند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوهدادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفتهاند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی میتواند به دانش بزرگی برسد.
در هر صورت انسان های اندکی که با علاقهی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه میروند و به آن به صورت منظم میپردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی میرسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست میآورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا مینگرند.
درونگرایی دلیل بر مطالعهگری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسانهای کمصحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسانهای مطالعهگرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسانها دارند.
@Neyrang
کمتر کَسی پیدا میشود که با عمیق ترین علاقهی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد.
کمتر کسی را میتوان یافت که با ذوقِ هرچهتمامتر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسانها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعهی آزاد میروند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوهدادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفتهاند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی میتواند به دانش بزرگی برسد.
در هر صورت انسان های اندکی که با علاقهی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه میروند و به آن به صورت منظم میپردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی میرسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست میآورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا مینگرند.
درونگرایی دلیل بر مطالعهگری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسانهای کمصحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسانهای مطالعهگرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسانها دارند.
@Neyrang
جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید!
اگر موسیقیِ بد را دوست دارید، رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوعانگیزِ دورویی و دوپهلویی را از چهرهٔروحِ خود بزدایید، با آب فراوان بشویید!
@Neyrang
اگر موسیقیِ بد را دوست دارید، رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوعانگیزِ دورویی و دوپهلویی را از چهرهٔروحِ خود بزدایید، با آب فراوان بشویید!
@Neyrang
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید:[ یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهههای سربهفلککشیدهیِ تنهاییِ آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچونوچرایِ آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیزِ عالَم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.]
من معتقدم اگر بتوانیم موقعیتهای تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنهای رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطهای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. درصورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمیتوانیم دستمان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دستوپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم، در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف شدهای از آنچه باید باشد، خواهد بود.
هنگام ارتباط با دیگران، آنها را افرادی مانند خود نمیبینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشتزده که با بههمپیوستنِ چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آنها مانند ابزار یا وسیله رفتار میکنیم. دیگر با ''انسانیدیگر'' روبهرو نیستیم، بلکه با یک ''شیء'' مواجهیم که در محدودهی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برایمان داشته باشد. کاربرد اصلیاش هم انکار تنهاییست.
-اروین د یالوم
@Neyrang
هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید:[ یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهههای سربهفلککشیدهیِ تنهاییِ آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچونوچرایِ آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیزِ عالَم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.]
من معتقدم اگر بتوانیم موقعیتهای تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنهای رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطهای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. درصورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمیتوانیم دستمان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دستوپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم، در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف شدهای از آنچه باید باشد، خواهد بود.
هنگام ارتباط با دیگران، آنها را افرادی مانند خود نمیبینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشتزده که با بههمپیوستنِ چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آنها مانند ابزار یا وسیله رفتار میکنیم. دیگر با ''انسانیدیگر'' روبهرو نیستیم، بلکه با یک ''شیء'' مواجهیم که در محدودهی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برایمان داشته باشد. کاربرد اصلیاش هم انکار تنهاییست.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تنهایی و غمی عمیق سراپایش را فرا گرفت: زندگیاش را از چشمانداز پر ابهت کنار گذر جنگل مشاهده کرد و دانست همیشه غمگین خواهد بود: محصور در آن گِردی کوچک جمجمه، محبوس در آن قلب تپنده و مرموز، زندگی اش همواره باید گذرگاه های تنها را بپوید. گمگشته. میدانست انسان ها همیشه برای هم بیگانه میمانند، هرگز کسی حقیقتاً دیگری را نمیشناسد، میدانست محبوس در زهدان تاریک مادر به زندگی پا میگذاریم بی آنکه چهرهی مادر را ببینیم، غریب در میان بازوانش قرارمان میدهند، در زندان رهایی ناپذیر هستی گرفتار میشویم که هرگز از آن گریزی نیست، فرقی نمیکند کدام آغوش جایمان دهد، کدام دهان ببوسدمان و کدام قلب گرمایمان بخشد. هرگز، هرگز، هرگز گریزی نیست.
@Neyrang
@Neyrang
''تنهایی بینفردی و تنهایی درونفردی''
تنهایی بینفردی که معمولاً بهصورت جداافتادگی و بیکسی تجربه میشود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند: انزوای جغرافیایی، فقدان مهارتهای اجتماعی مناسب، احساساتِ بهشدت متضاد دربارهی صمیمیت یا یک سبک شخصیتی[مثل اسکیزوئید،خودشیفته،استثمارگر یا قضاوتگر] که مانع تعامل اجتماعی راضیکنندهست. عوامل فرهنگی در تنهایی بینفردی نقش مهمی ایفا میکنند. زوال نهادهای تضمینکنندهی صمیمیت[مثلا خانوادههای پرجمعیت، همسایگان دائم و ثابت،کلیسا،کاسب کاران محلی و..] دست کم در ایالات متحده، بی رحمانه بر غربت بینفردی دامن زده است.
تنهایی درونفردی فرایندیست که در آن، اجزایِ مختلفِ وجودِ فرد از هم فاصله میگیرند. فروید اصطلاحِ ''جداسازی'' را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف میکند که خصوصاً در رواننژندیِ وسواسی نمایان است و در آن، یک تجربهی ناخوشایند، از تمامی هیجانها و عواطفش تهی میشود، پیوندش با تداعیها از هم میگسلد و در نتیجه از فرایند معمول تفکر جدا میافتد.
هریاستکسالیوان مشخصاً به بررسی پدیدهای علاقهمند بود که موجب میشود فرد تجربه را از خودآگاه بیرون راند و یا بخشهایی از روان را برای ''خود'' غیرقابل دسترسی کند. او این فرایند را ''گسستگی'' نامید. و آن را در کانون نموداری که از ناهنجاری روانی ترسیم کرده کرده بود، قرار داد. اصطلاح ''جداسازی'' در صحنهی رواندرمانی معاصر، نه فقط سازوکارهای دفاعی، بلکه هرگونه معنای تکهتکه شدنِ ''خود'' را در بر دارد. بنابراین تنهایی درونفردی زمانی اتفاق میافتد که فرد احساسات یا خواستههایش را خفه کند، ''بایدها'' و ''اجبارها'' را به جای آرزوهایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعدادهای خود را به بوتهی فراموشی بسپارد.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تنهایی بینفردی که معمولاً بهصورت جداافتادگی و بیکسی تجربه میشود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند: انزوای جغرافیایی، فقدان مهارتهای اجتماعی مناسب، احساساتِ بهشدت متضاد دربارهی صمیمیت یا یک سبک شخصیتی[مثل اسکیزوئید،خودشیفته،استثمارگر یا قضاوتگر] که مانع تعامل اجتماعی راضیکنندهست. عوامل فرهنگی در تنهایی بینفردی نقش مهمی ایفا میکنند. زوال نهادهای تضمینکنندهی صمیمیت[مثلا خانوادههای پرجمعیت، همسایگان دائم و ثابت،کلیسا،کاسب کاران محلی و..] دست کم در ایالات متحده، بی رحمانه بر غربت بینفردی دامن زده است.
تنهایی درونفردی فرایندیست که در آن، اجزایِ مختلفِ وجودِ فرد از هم فاصله میگیرند. فروید اصطلاحِ ''جداسازی'' را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف میکند که خصوصاً در رواننژندیِ وسواسی نمایان است و در آن، یک تجربهی ناخوشایند، از تمامی هیجانها و عواطفش تهی میشود، پیوندش با تداعیها از هم میگسلد و در نتیجه از فرایند معمول تفکر جدا میافتد.
هریاستکسالیوان مشخصاً به بررسی پدیدهای علاقهمند بود که موجب میشود فرد تجربه را از خودآگاه بیرون راند و یا بخشهایی از روان را برای ''خود'' غیرقابل دسترسی کند. او این فرایند را ''گسستگی'' نامید. و آن را در کانون نموداری که از ناهنجاری روانی ترسیم کرده کرده بود، قرار داد. اصطلاح ''جداسازی'' در صحنهی رواندرمانی معاصر، نه فقط سازوکارهای دفاعی، بلکه هرگونه معنای تکهتکه شدنِ ''خود'' را در بر دارد. بنابراین تنهایی درونفردی زمانی اتفاق میافتد که فرد احساسات یا خواستههایش را خفه کند، ''بایدها'' و ''اجبارها'' را به جای آرزوهایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعدادهای خود را به بوتهی فراموشی بسپارد.
-اروین د یالوم
@Neyrang
آشناییزدایی
ما نهتنها خویشتن را میسازیم، بلکه جهانی را نیز پدید میآوریم که پدید آمدنشبهدست ما را پنهان میکند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِپیونددهندهیچیزها'' و سنگبستر جهان را القا میکند. ولی چنان زیرلایههای دنیوی و دستساخت انسان پنهان شده و هر لایهآکنده از معانی فردی و جمعیست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمرهی ''آنلایهها'' را تجربه میکنیم.
ما ''درخانهیخود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شدهایم، جهانی که در آن همهی اشیا و موجودات چندینوچندبار به هم وصل و پیوسته شدهاند. ما را در بستری گرمونرم و آشنا از متعلقات خواباندهاند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پندارههای اسطورهای دهن میگشاید و سخن میگوید.
-اروین د یالوم
@Neyrang
ما نهتنها خویشتن را میسازیم، بلکه جهانی را نیز پدید میآوریم که پدید آمدنشبهدست ما را پنهان میکند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِپیونددهندهیچیزها'' و سنگبستر جهان را القا میکند. ولی چنان زیرلایههای دنیوی و دستساخت انسان پنهان شده و هر لایهآکنده از معانی فردی و جمعیست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمرهی ''آنلایهها'' را تجربه میکنیم.
ما ''درخانهیخود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شدهایم، جهانی که در آن همهی اشیا و موجودات چندینوچندبار به هم وصل و پیوسته شدهاند. ما را در بستری گرمونرم و آشنا از متعلقات خواباندهاند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پندارههای اسطورهای دهن میگشاید و سخن میگوید.
-اروین د یالوم
@Neyrang
تقریبا از همان کودکی به وجود خصیصهای در خودم توجه کردم و آن اینکه:«بسیار مستعد خطا یافتن در دیگران و سرزنش آنها بودم.» اما این خصیصه یکباره جای خود را به خصیصهی دیگری داد که برایم بسیار آزاردهنده بود: از خودم میپرسیدم که آیا من خطاکار تر از دیگران نیستم؟ و چقدر خودم را به خاطر هیچ و پوچ سرزنش کردم...
برای فرار از چنین تردید هایی بالطبع انزوا جستم. به علاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همهی پسرهای همسن من، همهی همکلاسیهایم، همه و همه در اندیشههای خود پایین تر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
@Neyrang
برای فرار از چنین تردید هایی بالطبع انزوا جستم. به علاوه، هر چه تلاش کردم، در معاشرت با دیگران چیزی نیافتم. همهی پسرهای همسن من، همهی همکلاسیهایم، همه و همه در اندیشههای خود پایین تر از من از کار در آمدند. حتی یک استثنا هم به یاد ندارم.
@Neyrang
انسان بودن به معنای تنها بودن است. پیشرفت در جهت انسان شدن بهمعنای کشف شیوههای نوین برای آرام گرفتن در تنهایی خویش است.
-رابرت هابسن
@Neyrang
-رابرت هابسن
@Neyrang
میتوانم دانش را اراده کنم ولی نه فرزانگی و درایت را؛ میتوانم بهبستر رفتن را اراده کنم ولی نه بهخواب رفتن را؛ میتوانم خوردن را اراده کنم ولی نه گرسنگی را؛ میتوانم سربهزیری را اراده کنم ولی نه فروتنی را؛ میتوانم درستکاری را اراده کنم ولی نه فضلیت را؛ میتوانم ابراز وجود یا لافزنی را اراده کنم ولی نه شجاعت را؛ میتوانم شهوت را اراده کنم ولی نه عشق را؛ میتوانم دلسوزی را اراده کنم ولی نه همدردی را؛ میتوانم تهنیت گفتن را اراده کنم ولی نه تحسین کردن را؛ میتوانم خشکهمقدسی را اراده کنم ولی نه ایمان را؛ میتوانم خواندن را اراده کنم ولی نه فهمیدن را.
-فاربر
@Neyrang
-فاربر
@Neyrang
''جنونِ زمان''
عقربه ها به جلو میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند. چرخدنده ها بی هشدار به جلو میروند و ما را شاهد تماشای صورتِ ترسناک جهانِ آینده میکنند.
خوشبختی از سرعتِ گذر زمان عقب میافتد و زمان همانند یک روح هراسزده به جلو میرود و از تمام امیدواری ها سبقت میگیرد آنقدر میرود جلو تا با سرعت مرگ و پوچی به تساوی برسد! زمان خواهان مرگ است نه خواهان جاودانگی و امید.
خوشبختی از اینکه از زمان عقب افتاده و به ''گذشته'' پیوند خورده است، به ستوه میآید، کُند و ملول میشود و استخوان های پایش به فرسودگی و پوسیدگی آغوشِ باز نشان میدهند. زمان با ریشخند به شکستن پاهای امید، به مرگ درود میفرستد. مرگ خواهان ایستایی زمان است و وقتی زمان و مرگ به لحظهی آغوشیدن میرسند، مرگ خنجری بُران به قلب زمان فرو میکند. با عدمِ حضور زمان، مرگ به سراغ خوشبختی و ''زنده بودن'' میرود و سلول های زندگی را دانهدانه میبلعد و خشمی غیرقابل باور، تمام وجودِ وجود را آنی ناپیدا و محو میکند. مرگ بزرگ ترین شَبَح زندگیست که با نقابی خندان به زمان، و جلوهی مهربانانه، از زمان میخواهد هرچه سریع تر به سراغش رود و وقتی زمان نیرنگ تبسم مرگ را میخورد، مرگ او را غافلگیر میکند و به نیستی میسپاردش.
از این شبح ترسناک به اسم مرگ، گریزی نیست.
@Neyrang
عقربه ها به جلو میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند. چرخدنده ها بی هشدار به جلو میروند و ما را شاهد تماشای صورتِ ترسناک جهانِ آینده میکنند.
خوشبختی از سرعتِ گذر زمان عقب میافتد و زمان همانند یک روح هراسزده به جلو میرود و از تمام امیدواری ها سبقت میگیرد آنقدر میرود جلو تا با سرعت مرگ و پوچی به تساوی برسد! زمان خواهان مرگ است نه خواهان جاودانگی و امید.
خوشبختی از اینکه از زمان عقب افتاده و به ''گذشته'' پیوند خورده است، به ستوه میآید، کُند و ملول میشود و استخوان های پایش به فرسودگی و پوسیدگی آغوشِ باز نشان میدهند. زمان با ریشخند به شکستن پاهای امید، به مرگ درود میفرستد. مرگ خواهان ایستایی زمان است و وقتی زمان و مرگ به لحظهی آغوشیدن میرسند، مرگ خنجری بُران به قلب زمان فرو میکند. با عدمِ حضور زمان، مرگ به سراغ خوشبختی و ''زنده بودن'' میرود و سلول های زندگی را دانهدانه میبلعد و خشمی غیرقابل باور، تمام وجودِ وجود را آنی ناپیدا و محو میکند. مرگ بزرگ ترین شَبَح زندگیست که با نقابی خندان به زمان، و جلوهی مهربانانه، از زمان میخواهد هرچه سریع تر به سراغش رود و وقتی زمان نیرنگ تبسم مرگ را میخورد، مرگ او را غافلگیر میکند و به نیستی میسپاردش.
از این شبح ترسناک به اسم مرگ، گریزی نیست.
@Neyrang