Neyrang | نیرنگ
536 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
همیشه فکر می کنیم مسیری که در_ش قدم می گذاریم مسیر درستی است.
حتی اگر افرادی قبلِ ما از مسیر صدمه دیده اند، در نتیجه ناخواسته پا به رخداد حوادث می گذاریم و وقتی واقعه‌ برای ما هم ممکن شود، احساسِ ندامت عیان میشود.
گمان می کنیم کار درست را انجام می‌دهیم(خودسرانه‌ تصمیم گرفتن)
اما معنی *درست* را نمی دانیم،
علاقه‌ای به دست کشیدن از علاقه‌ها نداریم، خود را از مشورت با دیگران مستغنی می‌دانیم، همیشه پیش از شکل‌گیری حوادث آسیب‌پذیر،از آسیب‌ناپذیری خودمان دچار توهم‌آگاهی میشویم و پس از تشکیل عودی از توفان های مخرب تازه دچار فهم‌ از ناتوان‌ بودن‌مان میشویم.
احساس مستثنی‌‌ای شیوه‌ی ترسناکی از خودشیفتگی‌ است.

@Neyrang
👍82
عمر آدمی لحظه‌ای بیش نیست. وجودش جریانی گذرا، احساسات‌اش مبهم، جسم‌اش طعمه‌یِ کِرم‌ها، روح‌اش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است.
آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری و از لحاظ روحانی همچون خواب و خیال و بخار است. زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه و پس از شهرت، گمنامی فرا می‌رسد.
پس چه چیزی می‌تواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز : ''فلسفه''
فیلسوف بودن یعنی پاك و سالم نگه داشتنِ روحِ خود. یعنی روحی فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرا بودن، یعنی در قید کرده‌ها و نکرده‌های دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و از همه مهم تر: یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال و تجزیه‌یِ ساده‌یِ عناصرِ سازنده‌یِ موجوداتِ زنده ندانستن.

تاملات
@Neyrang
👍84
مسلما هیچ فردی نمی‌پذیرد که احمق است،
اگر شما یک فردی را احمق خطاب می‌کنید نباید توقع داشته باشید که او این موضوع را بپذیرد. و چه‌بسا باید توقع این را داشته باشید که آن فرد نیز شما را با همین لحن خطاب کند.
به نظر می‌رسد فرد برای تسکین خشم خود می‌بایست حماقت شخص مقابل را در درون خود بپذیرد و یا بی اعتنا بگذرد.

@Neyrang
👍121
تحلیل رفتن اصول و قوانین اجتماعی و روانشناختیِ تعیین‌کننده‌یِ ساختارهایِ زندگی، ما را بیش از پیش با آزادی‌ِمان رویاروی کرده است. اگر هیچ قانون یا هدف برجسته‌ای درکار نباشد، کاری نباشد که مجبور به انجامش باشیم، در آن صورت آزادیم مطابق انتخاب خویش عمل کنیم. ماهیت بنیادینمان عوض نشده؛ شاید کسی بگوید حال که از مسیرهایِ انحرافی کتمان‌کننده‌ی آزادی محروم مانده‌ایم، حال که ساختارهایِ تحمیلی‌ بیرونی فروریخته‌اند، بیش از هر زمان دیگری، به تجربه‌یِ واقعیت‌هایِ اگزیستانسیالِ‌ زندگی نزدیک شده ایم. ولی آمادگی لازم را نداریم؛ بیش از تحمل ماست، اضطراب برای رها شدن غوغا به‌پا کرده و در هردو سطح فردی و اجتماعی، شوریده‌وار در جست‌وجوی جان‌پناهی هستیم تا خود را از آزادی در امان داریم.

روان درمانی اگزیستانسیال / اروین د یالوم
@Neyrang
👍3
ما انسان‌ها مایل نیستیم مسئولیت عیب‌جو بودنمان را بپذیریم، پس عیب‌جویی را به دیگران فرافکنی می‌کنیم. نمی‌خواهیم مسئولیت موشکافی‌مان را بر عهده‌ بگیریم، پس آن را به بیرون از خود فرا‌می‌افکنیم و بعد مدام در هراس از طرد شدن، زندگی می‌کنیم. و یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌ها، پذیرش مسئولیت فرافکنی‌هایمان‌است، تا به‌همان چیزی بدل شویم که فراافکنده‌ایم.

پرلز
@Neyrang
''دنیای ما بهشت است یا جهنم؟''

اگر سنگدل ترین خوش بینان را به میان بیمارستان ها، درمانگاه ها و اتاق های جراحی ببریم، و از میان زندان ها و شکنجه گاه ها و برده خانه ها، و از فراز میدان های نبرد و اعدام عبور دهیم ، اگر تمامی گوشه های تاریک رنج را، مکان هایی را که نگاه خیره ی خودسرانه به آنها ممکن نیست، به او نشان دهیم و سرانجام، اگر بگذاریم تا به درون سیاه چال اوگولینو که زندانیان در آن از گرسنگی جان می دادند نگاه کند، او نیز به روشنی می بیند که "احسن عوالم ممکن" چگونه دنیایی است.
زیرا اگر دانته مصالح دوزخ خود را از دنیای واقعی ما نیاورده پس از کجا آورده ؟
او در واقع جهنم خوبی ساخت، در عوض هنگامی که به وصف بهشت و لذات آن رفت با اِشکال بزرگی مواجه شد، چون جهان ما برای چیزی از این دست، مطلقا مصالحی ندارد، از اینرو به جای وصف بهشت، جز تکرار آنچه توسط نیایش ویرژیل، بئاتریس و قدیسان مختلف در انجا به وی اموزش داده شده بود، چیزی برایش نماند.
از این معلوم میشود جهان ما چگونه جایی است...

شوپنهاور / جهان همچون اراده و تصور
@Neyrang
⁠رابطه جنسی در عالمِ انسانی نقش مهمی را بازی می کند، یعنی جایی که این رابطه حقیقتا نقطه ی مرکزی نامرئیِ هر عمل و رفتاری است، و با وجودِ تمامیِ پرده هایی که روی آن می اندازند همه جا به چشم می خورد.

رابطه ی جنسی علت جنگ و موضوع و هدف صلح است، بنیانِ امر جدی و مقصودِ شوخی است، و سرچشمه ی ناخشکیدنیِ خنده، و کلیدِ تمامی کنایات و تلویحات، معنای همه ی ایما و اشاره های مخفیانه، و همه ی پیشنهادهای ناگفته، و نگاههای دزدانه؛ اندیشه و هوسِ هر روزه ی جوانان و اغلب نیز پیران، و فکرِ هر لحظه ی بی عفتان و خیالِ واهیِ دخترانِ پاک دامنی است که بر خلافِ اراده شان دائما باز می گردد، و مصالحِ همیشهِ آماده ی شوخی است، صرفا به این دلیل که عمیق ترین جدیت در بنیانِ آن نهفته است.

شوپنهاور
@Neyrang
اطلاعات تاریخی از این جهت مورد نفرت است که ما هنوز نیازهای خود را رفع نکرده‌ایم و لذا هرچه مانع و رادع تامین نیازها و احتیاجات‌مان باشد، جدا زائد می‌نماید.
ما مطمئنا به "تاریخ" نیاز داریم، ولی نیاز ما به تاریخ با نیازی که کاهلان و کم‌تحرّکان در برج عاج دارالعلم‌ها به تاریخ دارند، تفاوت دارد؛ اگرچه چنان کسی ممکن است نیازها و بایدهای ما را از تاریخ خام و بی‌جاذبه تشخیص بدهد.
ما به تاریخ به‌خاطر زندگی و فعالیت محتاج‌ایم نه برای آن‌که ما را از زندگی و عمل دور کند یا حتی برای این‌که آلام و دردهای زندگی خویشتن‌طلبانه و فعالیت ساده و ترس‌آلود ما را تخفیف دهد.

تاملات نابهنگام
@Neyrang
اگر همه‌چیز همان‌طور که گمان می‌کنیم،یا همان‌طور که درحال انجامش هستیم(پیروزی موقت) بگذرد، می‌توانیم دلخوش به خوش‌اقبالی‌مان باشیم، البته این باورمان به خوش‌اقبالی نیازمند عدم‌جبرگرایی‌محض است.
سرنوشت فارغ از حیطه‌یِ مکانِ‌ زندگی، تواناییِ تاٌثر در سرخط یا اکنونِ زندگی ما دارد. ما می‌توانیم بر شادی گذرای خویش نقش شایانی ایجاد کنیم اما قدرتِ کنترلِ اقبالِ‌خوب یعنی سعادتمندی‌ِ جاودانه را نداریم.

@Neyrang
بپرهیزید از آنان که بسیار از این بابت به خود می‌بالند که دیگران ایشان را دارایِ شمّ و بینشِ اخلاقی می‌دانند: اینان اگر یک بار در برابرِ ما (یا بدتر از آن، در حقّ‌ِ ما) لغزشی بکنند، از آن جا که شاهدِ لغزشِ‌شان بوده‌ایم، هرگز این گناه را بر ما نخواهند بخشید و ناگزیر به صورتِ بدگویان و نکوهندگانِ ما در خواهند آمد، اگرچه هنوز با ما «دوست» باشند. خوشا فراموشکاران، که کارِ حماقت‌هایِ خود را نیز «تمام» می‌کنند.

نیچه
@Neyrang
هستیِ آدمی فقط به او اعطا نشده، بلکه از او مطالبه نیز شده است. او در برابرش مسئول است؛ به عبارت دیگر، اگر مورد سؤال قرار گیرد، ناگزیر است پاسخ دهد که از خود چه ساخته است. آنکه از او می‌پرسد، قاضی‌اش یعنی خویشتن خویش اوست. این وضعیت اضطرابی می‌آفریند که اصطلاح نسبی آن اضطراب گناه و اصطلاح مطلق آن، اضطراب خودطردگری یا خودنکوهش گری است. از انسان خواسته شده از خود چیزی بسازد که قرار است بشود و سرنوشت خویش را محقق گرداند. در عمل خود اعتراف گری اخلاقی، انسان می‌کوشد سرنوشتش را محقق کند و بالقوگی هایش را به عمل درآورد.
@Neyrang
اگر جوهر اصلی[ذاتی] فرد انکار یا سرکوب شود، بیمار می‌شود، گاهی محسوس و گاهی نامحسوس. این جوهر، ذاتی ظریف و آسیب‌پذیر است و عادت دارد و فشار اجتماعی به آسانی بر آن مستولی می‌شود... هر دورافتادگی [از جوهرذاتی] و هر لغزش از فطرت، خود را درناخودآگاهمان ثبت می‌کند و موجب می‌شود از خود بیزار شویم.
@Neyrang
نیرومندترین بازو نمی‌تواند به هنگام پرتاب کردن جسمی سبک به آن حرکتی بدهد، تا ان جسم به فاصلهٔ دوری پرتاب شود و به شدت به هدفی اصابت کند. آن جسم در همان نزدیکی به سستی بر زمین می‌افتد، زیرا دارای جرم کافی نیست تا نیروی بیرونی را جذب کند. وضع افکار زیبا و بزرگ و حتی شاهکارهای نوابغ، هنگامی که جز اذهان کوچک، ضعیف یا منحط وجود نداشته باشند و قدر آن را نشناسند نیز چنین است. خردمندان همهٔ دوران‌ها یکصدا از این وضع شکوه می‌کنند.

مثلاً یسوع بن سیراخ می‌گوید : «کسی که با ابلهی سخن می‌گوید، خفته ای را مورد خطاب قرار می دهد و وقتی سخنش به پایان می‌رسد ابله میپرسد : موضوع چیست؟»

همچنین لیشتنبرگ می‌پرسد : «وقتی کله ای با کتابی برخورد می‌کند و صدای پوکی شنیده می‌شود، آیا همیشه این صدا از کتاب است؟» و در جایی دیگر : «چنین آثاری مانند آیینه اند. اگر میمونی به درون آیینه نگاه کند ممکن نیست قدیسی را در آن ببیند.»

شوپنهاور
@Neyrang
با این حال چنین به‌نظر می‌رسد که شیوه‌ی خاصی برای آشنا کردنِ خودمان با مرگ و تمرین آن وجود دارد. می‌توانیم تجزیه‌اش کنیم، تجربه‌ای که گرچه ناب و بی نقص نیست، بی فایده هم نیست و ما را توانمندتر و مطمئن‌تر می‌کند.
اگر نمی‌توان به آن رسید، دست‌کم می‌توان به آن نزدیک شد و بررسی‌اش کرد؛ و اگر به استحکاماتش هم رسوخ نکنیم، دست‌کم از نزدیک می‌بینیمش و با آن خو می‌گیریم.

مونتنی
@Neyrang
چه کمیاب‌اند انسان‌هایی که وقتی می‌فهمند دوستشان داریم، همچنان ''انسان'' باقی می‌مانند.

مارک تواین
@Neyrang
اگر دیگران به میزان کافی سرخورده‌مان کنند، برایِمان واقعی می‌شوند؛ یعنی تبدیل می‌شوند به افرادی که می‌توانیم با آنها تعامل داشته باشیم.
اگر ما را بیش از حد سرخورده‌کنند، بیش از حد واقعی می‌شوند؛ به عبارتی، افرادی که به ستوهِمان می‌آورند و ناگزیریم به ایشان آسیب برسانیم.
اگر ''خیلی کم'' سرخورده‌مان کنند ایدئالیزه می‌شوند، می‌شوند شخصیت‌هایِ تخیّلی و شخصیت‌هایِ آرزوهایمان؛ اگر بیش‌ از اندازه ما را سرخورده کنند، شیطانی و اهریمنی می‌شوند.
@Neyrang
اگه وسایلِتان را پیدا نمی کنید به احتمال زیاد خودِتان گم شده‌اید!
@Neyrang
افراد می‌خواهند به دیگران نزدیک شوند و در عین حال می‌خواهند استقلال خویش را حفظ کنند. از این رو برای او امکان دستیابی به یک زندگی کامل وجود ندارد. [بهشتی روی زمین وجود ندارد.]
هستی و بودنِ انسان خارج از دنیای ایده‌آل است. درواقع بودن انسان همراه با پوچی و فقدان است.
بدین معنا انسان‌ها دائما می‌خواهند این پوچی و فقدان را با تلاش برای کسب چیزهای بیشتر پر کنند.
@Neyrang
دنیای مسخره و جالبی‌ست!
اکثریت انسانها در دنیای مدرن، سعی‌می‌کنند خود را متفاوت و عمیق جلوه دهند یا خود را خاص و فارغ از دیگران معنی کنند. درصورتی که تمام این افراد شبیه به یکدیگر هستند. عملاً هیچ تفاوتی ندارند با قشر جامعه.
ما این افراد را ''عوام'' می‌دانیم! شاید هم قشری که ''هنوز نمرده اند.''
در هر صورت آدم‌ها ادعا دارند از جنس عوام نیستند و در عین حال، در عوام‌وار ترین حالت ممکن، مدعی این دروغزنی بزرگ می‌شوند.
@Neyrang
''احساس و روابط بین‌فردی''
نقش ابراز عاطفه در روابط بین‌فردی روشن و آشکار است. در رابطه با فردِ ''الکسی‌تایمیک''(عدم بیان واژه در ابراز احساسات)مشکلات مهمی به وجود می‌آید. دیگران هرگز متوجه نمی‌شوند این فرد چه احساسی دارد؛ غیرخودجوش، خشک و بی‌روح، کُند،دل‌مُرده و خسته‌کننده‌ به نظر می‌آید. طرف مقابل از اینکه باید به‌تنهایی همه‌ی عواطف لازم برای رابطه را تأمین کند،احساس فشار می‌کند و کم کم شک می‌کند که آیا مورد علاقه‌ی فرد ''فروبسته'' هست یا نه.
حرکاتِ فردِ دچارِ فروبستگی ذهنی چنان ملاحظه‌کارانه و بی‌خودجوش است که اجباری و غیراصیل به نظر می‌آید. هیچ‌بازی و هیچ تفریحی در کار نیست، آنچه هست فقط خودآگاهیِ ملالت‌بار و بی‌قواره‌ست. کسی که ''احساس'' نمی‌کند، خواستار و طالب ندارد، در تنهایی زندگی می‌کند و نه فقط از احساساتِ خود، بلکه از احساسات دیگران هم بُریده است.

''احساس و آرزو کردن''
وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبه‌خود توانایی او را برای آرزو کردن تسهیل کرده‌ایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد برپایه‌ی چیزی غیر از احساساتش[مثلا برپایه‌‌ی چاره‌جویی منطقی یا دستورات اخلاقی]باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه ''بایدها'' و ''اجبارها''‌ست و فرد از ارتباط با خودِ واقعی‌اش فرومانده است.

-اروین د یالوم
@Neyrang
''کتابخوانی''

کمتر کَسی پیدا می‌شود که با عمیق ترین علاقه‌ی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد.
کمتر کسی را می‌توان یافت که با ذوقِ هرچه‌تمام‌تر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسان‌ها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعه‌ی آزاد می‌روند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوه‌دادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفته‌اند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی می‌تواند به دانش بزرگی برسد.
در هر صورت انسان های اندکی که با علاقه‌ی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه می‌روند و به آن به صورت منظم می‌پردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی می‌رسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست می‌آورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا می‌نگرند.
درونگرایی دلیل بر مطالعه‌گری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسان‌های کم‌صحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسان‌های مطالعه‌گرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسان‌ها دارند.
@Neyrang