رَستن انسان از کین، پُلیست به برترین امیدِ من، و رنگین کمانی از پسِ طوفانهای دراز.
✍10👍5
در آن پایین(شهرِ بزرگ) هر سخنی بیهودهاست.
در آنجا بزرگ ترین فرزانگی چشم فروبستن است و از کنار گذشتن!
هرکه بخواهد همه چیزِ آدمیان را در یابد، میباید به همه چیزِشان دست ساید.
امّا دستهایِ من پاکتر از آن اند که به این کار آیند.
من این را نیز نخواهم که در هوایی که اینها دَم می زنند، دَم زنم. وای چه که دراز در میانِ هیاهو و نفس های بویناکِشان زیستهام!
در آن پایین همهچیز حرف میزند و همهچیز ناشنیده مـیماند.
میتوان فرزانگی خویش را ناقوسوار به صدا درآورد، امـّا دُکّانداران در بازار با جَرَنگاجَرَنگِقِرانهاشان صدایِ آن را میکُشند!
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر کسی نمیداند چهگونه باید دریافت.
همه چیز نقشِ بر آب میشود و دیگر چیزي در چاه های ژرف فرو نمیافتد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر چیزي به جایی و به فرجامی نمیرسد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز پُر گفته شده است.
و آنچه دیروز برایِ روزگار و دندان هایِ او نیز سخت بود، اکنون جُویده و لِهیده از پوزهیِ امروزیان آویزان است.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز آشکار شده است و آنچه روزگاری ''راز'' نامیده میشد و سِرِّ روانهایِ ژرف، امروز بر زبانِ جارچیانِ گُذر است و دیگر سَبُکسَران!
در آنجا بزرگ ترین فرزانگی چشم فروبستن است و از کنار گذشتن!
هرکه بخواهد همه چیزِ آدمیان را در یابد، میباید به همه چیزِشان دست ساید.
امّا دستهایِ من پاکتر از آن اند که به این کار آیند.
من این را نیز نخواهم که در هوایی که اینها دَم می زنند، دَم زنم. وای چه که دراز در میانِ هیاهو و نفس های بویناکِشان زیستهام!
در آن پایین همهچیز حرف میزند و همهچیز ناشنیده مـیماند.
میتوان فرزانگی خویش را ناقوسوار به صدا درآورد، امـّا دُکّانداران در بازار با جَرَنگاجَرَنگِقِرانهاشان صدایِ آن را میکُشند!
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر کسی نمیداند چهگونه باید دریافت.
همه چیز نقشِ بر آب میشود و دیگر چیزي در چاه های ژرف فرو نمیافتد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر چیزي به جایی و به فرجامی نمیرسد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز پُر گفته شده است.
و آنچه دیروز برایِ روزگار و دندان هایِ او نیز سخت بود، اکنون جُویده و لِهیده از پوزهیِ امروزیان آویزان است.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز آشکار شده است و آنچه روزگاری ''راز'' نامیده میشد و سِرِّ روانهایِ ژرف، امروز بر زبانِ جارچیانِ گُذر است و دیگر سَبُکسَران!
👍12✍2
وقتی با یک احمقِ متعصب بحث میکنی،
ناگریزت میکند تا به سطح خودش نزول کنی!
و چون در این سطح از حماقت خیلی تجربه دارد، شکستت میدهد.
ناگریزت میکند تا به سطح خودش نزول کنی!
و چون در این سطح از حماقت خیلی تجربه دارد، شکستت میدهد.
👍30✍3
-مگر در را قفل نمی کنی؟!
-هیچوقت!
و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد:
-دوسال تمام است که میخواهم قفل بخرم.
آنگاه خندهکنان رو به سوفیا کرد و گفت:
کسانی که چیزی برای قفل کردن ندارند، سعادتمندند.
-هیچوقت!
و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد:
-دوسال تمام است که میخواهم قفل بخرم.
آنگاه خندهکنان رو به سوفیا کرد و گفت:
کسانی که چیزی برای قفل کردن ندارند، سعادتمندند.
👍18✍4
کسانی که از نوع عوام نیستند و واقعاً فکری بلند دارند،
مانند عقاب در ارتفاعات بلند در تنهایی آشیانه میکنند.
مانند عقاب در ارتفاعات بلند در تنهایی آشیانه میکنند.
👍21✍3
امروز خم شدم و در گوش کودکی که مُرده به دنیا آمده بود، آهسته گفتم : چیزی را از دست ندادی.
✍29👍6
تنها قدم میزنم و زیر پاهایم خیابان های نیمه شب خالیمیکنند.
چشم هایم را میبندم، میان هوس هایم ، همهی خانه های رویایی خاموش میشوند.
و پیاز آسمانیِ ماه بر بلندای شیروانی ها آویخته میشود!
دور که میشوم درختان و خانه ها را کوچک میکنم.
ریسهیِ نگاهم میافتد به گردن آدم های عروسکی،
که بی خبر از کوچک شدن، میخندند، میبوسند و مست میشوند.
گمان هم نمیکنند که با یک چشمبههم زدنِ من میمیرند.
من، حالم که خوب باشد، به سبزه، سبزیاش را میدهم.
و به آسمان پاک، آبیاش را!
و طلا را وقف خورشید می کنم.
با این حال، در زمستانی ترین حالت ها، باز قادرم رنگ را تحریم کنم.
و گل را منع کنم از بودن...!
میدانم روزی خواهی آمد.
شانه به شانهی من، پر شور و سرزنده.
و میگویی که خیال نیستی..
و ادعا می کنی گرمای عشق، برای اثبات تن کافیاست!
عزیزم، همهی زیبایی ات، همه لطافتت، هدیه ای است که من به تو داده ام..!
چشم هایم را میبندم، میان هوس هایم ، همهی خانه های رویایی خاموش میشوند.
و پیاز آسمانیِ ماه بر بلندای شیروانی ها آویخته میشود!
دور که میشوم درختان و خانه ها را کوچک میکنم.
ریسهیِ نگاهم میافتد به گردن آدم های عروسکی،
که بی خبر از کوچک شدن، میخندند، میبوسند و مست میشوند.
گمان هم نمیکنند که با یک چشمبههم زدنِ من میمیرند.
من، حالم که خوب باشد، به سبزه، سبزیاش را میدهم.
و به آسمان پاک، آبیاش را!
و طلا را وقف خورشید می کنم.
با این حال، در زمستانی ترین حالت ها، باز قادرم رنگ را تحریم کنم.
و گل را منع کنم از بودن...!
میدانم روزی خواهی آمد.
شانه به شانهی من، پر شور و سرزنده.
و میگویی که خیال نیستی..
و ادعا می کنی گرمای عشق، برای اثبات تن کافیاست!
عزیزم، همهی زیبایی ات، همه لطافتت، هدیه ای است که من به تو داده ام..!
👍20✍2
زندگی تنهاییست، به رغمِ همهی افیون ها،
شادمانی های پر زرق و برق و گوش خراش،
میهمانیهای عبث و بیهوده و چهرههای دروغینِ خندانِ همهمان.
شادمانی های پر زرق و برق و گوش خراش،
میهمانیهای عبث و بیهوده و چهرههای دروغینِ خندانِ همهمان.
👍22✍3
انتخاب های کورکورانهات قابل تغییر نیست.
حتی نمیتوانی تصمیمبگیری که بروی قدم بزنی:
مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی..
نمیتوانی عاشق شوی، هرچند راهش را بلدی.
میخواهی به خانه بروی ، به دامن مادر بازگردی..
حتی نمیتوانی تصمیمبگیری که بروی قدم بزنی:
مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی..
نمیتوانی عاشق شوی، هرچند راهش را بلدی.
میخواهی به خانه بروی ، به دامن مادر بازگردی..
👍15✍5
وَهمی کُهن در کار است که ''نیک'' و ''بد'' نامیده میشود. تاکنون چرخِ این وهم، گِردِ پیامبران و ستارهبینان گشته است.
روزگاری آدمی به پیامبران و ستارهبینان ایمان داشت. از اینرو ایمان داشت که: ''همه چیز به دستِ سرنوشت است'' : تو باید چنین و چنانکنی، زیرا که بر تو ست!
سپس آدمی به پیامبران و ستارهبینان همه بدگمان شد.
از اینرو ایمان آورد که : ''همه چیز آزاد است، تو میتوانی زیرا که میخواهی! ''
برادران، دربارهیِ ستارگان و آینده تاکنون تنها پندار در کار بوده است نه دانش.
ازینرو دربارهیِ ''نیک'' و ''بد'' تاکنون تنها پندار درکار بوده است نه دانش!
روزگاری آدمی به پیامبران و ستارهبینان ایمان داشت. از اینرو ایمان داشت که: ''همه چیز به دستِ سرنوشت است'' : تو باید چنین و چنانکنی، زیرا که بر تو ست!
سپس آدمی به پیامبران و ستارهبینان همه بدگمان شد.
از اینرو ایمان آورد که : ''همه چیز آزاد است، تو میتوانی زیرا که میخواهی! ''
برادران، دربارهیِ ستارگان و آینده تاکنون تنها پندار در کار بوده است نه دانش.
ازینرو دربارهیِ ''نیک'' و ''بد'' تاکنون تنها پندار درکار بوده است نه دانش!
👍16✍1
''چرا چنین سخت؟''
- زغال سنگ روزي به الماس چنین گفت : ''مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟ چرا چنین نَرم؟''
برادران، من از شما چنین میپرسم: مگر شما برادرانِ من نیستید؟
چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دل هایِ شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه هایِ شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چهگونه توانید همپایِ من فتح کرد؟
و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بِدَرّد و ببرَد، چهگونه توانید روزي همپایِ من آفرید؟
زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.
سعادت، نگاشتنِ خواستِ هزارهها ست؛
نگاشتني همچون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ.
تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.
برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما مینَهم: سخت شوید!
- زغال سنگ روزي به الماس چنین گفت : ''مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟ چرا چنین نَرم؟''
برادران، من از شما چنین میپرسم: مگر شما برادرانِ من نیستید؟
چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دل هایِ شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه هایِ شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چهگونه توانید همپایِ من فتح کرد؟
و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بِدَرّد و ببرَد، چهگونه توانید روزي همپایِ من آفرید؟
زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.
سعادت، نگاشتنِ خواستِ هزارهها ست؛
نگاشتني همچون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ.
تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.
برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما مینَهم: سخت شوید!
👍14✍3
در حقیقت، حتی اگر فقط یک فرد در جهان باقی مانده بود، و دیگران جملگی نابود شده بودند، فرد باقی مانده همچنان تمام وجود جهان را سالم و دست نخورده دارا میبود و به نابودی جهان بهسان یک وهم میخندید.
این استنتاج ناممکن را میتوان با استنتاج دیگر، که کاملاً با آن در ارتباط است، متعادل ساخت،
اینکه اگر آن آخرین فرد نیز نابود شود کل جهان در او و همراه با او نابود می شود.
آنگلوس سیلسیوسِ عارف نیز چنین منظوری داشت که گفت: «خدا نمیتواند لحظهای بدون من وجود داشته باشد، و اگر من نابود شوم خدا نیز ضرورتاً باید قبض روح گردد».
این استنتاج ناممکن را میتوان با استنتاج دیگر، که کاملاً با آن در ارتباط است، متعادل ساخت،
اینکه اگر آن آخرین فرد نیز نابود شود کل جهان در او و همراه با او نابود می شود.
آنگلوس سیلسیوسِ عارف نیز چنین منظوری داشت که گفت: «خدا نمیتواند لحظهای بدون من وجود داشته باشد، و اگر من نابود شوم خدا نیز ضرورتاً باید قبض روح گردد».
👍17✍1
یکی عاشقِ مومیایی هاست، یکی عاشقِ اشباح، و هر دو دشمنِ گوشت و خون اند. وَه که این هر دو چه با ذوقِ من ناسازگارند! زیرا من عاشقِ خون ام.
خوش ندارم در جایی خانه و لانه کنم که هر کسی پُف و تُف میکند: ذوق من اکنون چنین است. خوش تر دارم در میانِ دردان و دروغ زنان به سر برم. آخر هیچ کس که زر را در دهان پنهان نمیکند!
باری، ناخوش آیند تر از ایشان نزدِ من کاسه لیسان اند و ناخوش آیند ترین جانورِ بشری ای که یافتم نام «اَنگَل» بر او نهادم: او نمیخواهد مهر بوَرزَد، اما میخواهد به بهایِ مهرِ دیگران زندگی کند.
من نگون بخت مینامم آنانی را که یک راه بیش در پیش ندارند؛ که یا باید جانورانِ شریر شوند، یا رام کنندهیِ شریرِ جانوران. من در جوارِ ایشان برایِ خویش کلبه ای بنا نخواهم کرد.
و نیز نگون بخت مینامم آنانی را که همیشه باید چشم به راه باشند. چنین کسانی با ذوقِ من ناسازگار اند: یعنی، همهیِ باجگیران و کاسبکاران و شهریاران و دیگر زمین-و-دُکّان داران.
به راستی، من نیز چشم به راه ماندن آموختهام و از بیخ-و-بُنِ خویش نیز. امّا تنها چشم به راهِ خویش ماندن را.
و بالاتر از همه، ایستادن و راه رفتن و دویدن و جهیدن و بالارفتن و رقصیدن را.
باری، این است آموزهیِ من: آن که میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن آموزد.
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند!
خوش ندارم در جایی خانه و لانه کنم که هر کسی پُف و تُف میکند: ذوق من اکنون چنین است. خوش تر دارم در میانِ دردان و دروغ زنان به سر برم. آخر هیچ کس که زر را در دهان پنهان نمیکند!
باری، ناخوش آیند تر از ایشان نزدِ من کاسه لیسان اند و ناخوش آیند ترین جانورِ بشری ای که یافتم نام «اَنگَل» بر او نهادم: او نمیخواهد مهر بوَرزَد، اما میخواهد به بهایِ مهرِ دیگران زندگی کند.
من نگون بخت مینامم آنانی را که یک راه بیش در پیش ندارند؛ که یا باید جانورانِ شریر شوند، یا رام کنندهیِ شریرِ جانوران. من در جوارِ ایشان برایِ خویش کلبه ای بنا نخواهم کرد.
و نیز نگون بخت مینامم آنانی را که همیشه باید چشم به راه باشند. چنین کسانی با ذوقِ من ناسازگار اند: یعنی، همهیِ باجگیران و کاسبکاران و شهریاران و دیگر زمین-و-دُکّان داران.
به راستی، من نیز چشم به راه ماندن آموختهام و از بیخ-و-بُنِ خویش نیز. امّا تنها چشم به راهِ خویش ماندن را.
و بالاتر از همه، ایستادن و راه رفتن و دویدن و جهیدن و بالارفتن و رقصیدن را.
باری، این است آموزهیِ من: آن که میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن آموزد.
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند!
👍14✍3
هیچندانی بِهْ از نیمهدانیِ بسیار!
به اعتبارِ خود دیوانه بودن بِهْ از فرزانه بودن در نظرِ دیگران.
من در کار ام به بیخ-و-بُنِ چیز ها میروم:
خواه بزرگ باشد خواه کوچک، مُرداب بنامند اش یا آسمان.
یک کفِ دست زمین مرا بس اگر که به راستی زمینهاي باشد و کَفـي!
یک کفِ دست زمیني که بر آن بتوان ایستاد.
برایِ وجدانِ حقیقیِ علمی، بزرگ و کوچک در کار نیست.
به اعتبارِ خود دیوانه بودن بِهْ از فرزانه بودن در نظرِ دیگران.
من در کار ام به بیخ-و-بُنِ چیز ها میروم:
خواه بزرگ باشد خواه کوچک، مُرداب بنامند اش یا آسمان.
یک کفِ دست زمین مرا بس اگر که به راستی زمینهاي باشد و کَفـي!
یک کفِ دست زمیني که بر آن بتوان ایستاد.
برایِ وجدانِ حقیقیِ علمی، بزرگ و کوچک در کار نیست.
👍12✍2
هرچند احمقانه! ولي بخشي از وجودم از این حقیقت به درد آمده بود!
چرا ما آدم ها همیشه به محبت کسی که بیشتر از همه ما را نادیده میگیرد، محتاج تریم؟
چرا ما آدم ها همیشه به محبت کسی که بیشتر از همه ما را نادیده میگیرد، محتاج تریم؟
👍23✍5
در سرزمینی که در آن تفکیک جنسیتی از کودکی صورت گیرد، دخترانش پسرانش را گرگ تصور میکنند و پسرانش دخترانش را طعمه..
در اوج گرایش و کشش با پیش زمینه ای آلوده عاشق میشوند، بدون هیچ شناختی.. عشق میمیرد و ارتباط نابود،
مردانش تنوع طلب میشوند و زنانش مرد ستیز.
@Neyrang
در اوج گرایش و کشش با پیش زمینه ای آلوده عاشق میشوند، بدون هیچ شناختی.. عشق میمیرد و ارتباط نابود،
مردانش تنوع طلب میشوند و زنانش مرد ستیز.
@Neyrang
👍38✍4
«خیرِ همگانی» کدام است!؟
این عبارت با خود ناهمساز است: زیرا آنچه همگانی تواند بود، ارزشي چندان ندارد.
سرانجام چنان میباید باشد که هست و همیشه و بوده است: یعنی، آنچه بزرگ است بزرگان را ست و مغاکها، ژرفان را و تُردی و لرزانیِ نازکان را، و سخن کلّی و کوتاه: نادران نادران را!
@Neyrang
این عبارت با خود ناهمساز است: زیرا آنچه همگانی تواند بود، ارزشي چندان ندارد.
سرانجام چنان میباید باشد که هست و همیشه و بوده است: یعنی، آنچه بزرگ است بزرگان را ست و مغاکها، ژرفان را و تُردی و لرزانیِ نازکان را، و سخن کلّی و کوتاه: نادران نادران را!
@Neyrang
👍13✍2
همانا که بزرگترین اندیشهها بیگمان بزرگترین رویدادهای اند، دیرتر از همه دریافت میشوند؛ نسلهایِ همزمانِشان چنین رویدادها را زندگی نمیکنند و از کنارِشان میگذرند.
آنچه در این باب میگذرد همانندِ آن چیزيست که در قلمروِ ستارگان میگذرد. نورِ دورترین ستارگان دیرتر از همه به بشر میرسد؛ و تا نرسد آدمی باور ندارد که آن جا ستارهاي هست. «چند سَده میباید بگذرد تا جاني فهمیده شود؟» __ این نیز یکي از سنجهها ست.
با این نیز پایهها و آدابِ رفتاري در میان میآید که هم جان را میباید و هم ستاره را.
@Neyrang
آنچه در این باب میگذرد همانندِ آن چیزيست که در قلمروِ ستارگان میگذرد. نورِ دورترین ستارگان دیرتر از همه به بشر میرسد؛ و تا نرسد آدمی باور ندارد که آن جا ستارهاي هست. «چند سَده میباید بگذرد تا جاني فهمیده شود؟» __ این نیز یکي از سنجهها ست.
با این نیز پایهها و آدابِ رفتاري در میان میآید که هم جان را میباید و هم ستاره را.
@Neyrang
👍13✍4
درد نیز لذّت است؛ نفرین نیز آفرین است؛ شب نیز خورشیديست،
دور شو! وگرنه خواهی آموخت که فرزانه نیز دیوانه است!
هرگز آیا به یک لذّت آری گفته اید؟ پس، دوستانِ من، به همهیِ رنجهـا نـیز آری گفته اید.
چیز ها همه به هم زنجیر اند؛ به یک رشته بستهاند؛ اسیرِ عشقِ هماند.
اگر یک چیز را که یکبار آمده است دوباره خواسته باشید؛ اگر گفته باشید: ''ایمایهی شادکامی، چه خوشایندِ منای. دَمــی بمان!'' پس شما همـهچیز را بازگردنده خواسته اید!
همه چیز را از نو، همه چیز را جاودانه، همه چیز را بسته به یک زنجیر، به یک رشته، اسیرِ عشقِ هم، خواسته اید. آری، شما جهان را اینسان دوستداشته اید.
شما جاودانگان، آن را جاودانه و همیشگی دوست داشتهاید. و نیز با رنج میگویید: گمشو، ولی بازگرد!
زیرا هر لذّتي جاودانگی میخواهد!
@Neyrang
دور شو! وگرنه خواهی آموخت که فرزانه نیز دیوانه است!
هرگز آیا به یک لذّت آری گفته اید؟ پس، دوستانِ من، به همهیِ رنجهـا نـیز آری گفته اید.
چیز ها همه به هم زنجیر اند؛ به یک رشته بستهاند؛ اسیرِ عشقِ هماند.
اگر یک چیز را که یکبار آمده است دوباره خواسته باشید؛ اگر گفته باشید: ''ایمایهی شادکامی، چه خوشایندِ منای. دَمــی بمان!'' پس شما همـهچیز را بازگردنده خواسته اید!
همه چیز را از نو، همه چیز را جاودانه، همه چیز را بسته به یک زنجیر، به یک رشته، اسیرِ عشقِ هم، خواسته اید. آری، شما جهان را اینسان دوستداشته اید.
شما جاودانگان، آن را جاودانه و همیشگی دوست داشتهاید. و نیز با رنج میگویید: گمشو، ولی بازگرد!
زیرا هر لذّتي جاودانگی میخواهد!
@Neyrang
👍17✍1
اگر بخواهیم بدانیم که موجودات بشری، بهلحاظ اخلاقی، عموماً و در کل چه ارزشی دارند، باید به تقدیر آنها بهطور کلی و عمومی نگاه کنیم.
این تقدیر عسرت است و فلاکت و رنج و اندوه و مرگ. عدالت ابدی حکمفرما است؛ اگر انسانها یکسره قابل ترحم نبودند، سرنوشتشان در کل چنین افسرده نمیبود. از این جهت، میتوانیم بگوییم که خود جهان دادگاهِ جهان است.
@Neyrang
این تقدیر عسرت است و فلاکت و رنج و اندوه و مرگ. عدالت ابدی حکمفرما است؛ اگر انسانها یکسره قابل ترحم نبودند، سرنوشتشان در کل چنین افسرده نمیبود. از این جهت، میتوانیم بگوییم که خود جهان دادگاهِ جهان است.
@Neyrang
👍13✍4