هیچجا وطني نیافتهام. در همه شهرها بی سر-و-سامانام.
مَردمِ کنونی، که دلام تا چندي پیش مرا به سوی اینها میکِشاند، با من بیگانهاند و نزدِ من خنده آور.
مرا از تمامیِ سرزمینهایِ پدری و مادری رانده اند.
آری، شما در چشمِ من خنده آور اید، شما مردمِ کنونی! و بهویژه آنگــاه که از خویش در شگفتاید!
مَردمِ کنونی، که دلام تا چندي پیش مرا به سوی اینها میکِشاند، با من بیگانهاند و نزدِ من خنده آور.
مرا از تمامیِ سرزمینهایِ پدری و مادری رانده اند.
آری، شما در چشمِ من خنده آور اید، شما مردمِ کنونی! و بهویژه آنگــاه که از خویش در شگفتاید!
👍19
من از امروز ام و از پیش از این.
امّـا چیزی در من است که از فردا ست و از پس فردا و از پس از این.
امّـا چیزی در من است که از فردا ست و از پس فردا و از پس از این.
👍21
آنکَس که ''آفرین'' گفتن نتواند، بر او ست که ''نفرین'' کردن آموزد!
👍23
ما با یکدیگر سخن نمیگوییم: زیرا بسیار می دانیم.
ما با یکدیگر خاموشایم و داناییِ خود را با لبخند به یکدیگر می رسانیم.
ما همه چیز را با هم آموختهایم.
با هم آموختهایم از فرازِ خویش به سوی خویش بَر شدن و بی ابر لبخند زدن را؛
بی ابر به پایین لبخند زدن از چشمانِ روشن و از فرسنگ ها دور، آنگاه که در زیرِ زمین پایمان، اجبار و هدف و گناه چون باران بخار میکند.
ما با یکدیگر خاموشایم و داناییِ خود را با لبخند به یکدیگر می رسانیم.
ما همه چیز را با هم آموختهایم.
با هم آموختهایم از فرازِ خویش به سوی خویش بَر شدن و بی ابر لبخند زدن را؛
بی ابر به پایین لبخند زدن از چشمانِ روشن و از فرسنگ ها دور، آنگاه که در زیرِ زمین پایمان، اجبار و هدف و گناه چون باران بخار میکند.
👍12✍8
کافی است فقط نگاهی به اطراف خود بیاندازیم، تا اندوهبار بودنِ هستی را به یاد آوریم،
هرجا که باشیم به زودی شاهدِ پنجه افکندن، دست و پا زدن و رنج بردن برای ادامهیِ این زندگیِ اسفبار ، بیثمر و بی حاصلایم.
هرجا که باشیم به زودی شاهدِ پنجه افکندن، دست و پا زدن و رنج بردن برای ادامهیِ این زندگیِ اسفبار ، بیثمر و بی حاصلایم.
👍14✍4
شهر هایِ خیالیِ راهم هم، همه با آب رفت..
من موندم و نهر هایِ بی آبی.
بی نیازی کجا ست؟
من موندم و نهر هایِ بی آبی.
بی نیازی کجا ست؟
✍12👍2
من شیفتهیِ انسانهایی هستم که تنهاییشان را شناختهاند؛
با او حرف زده اند، چای خورده اند، در آغوشش گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و می کنند.
آن ها انسان هایی رشد یافتهاند که در آن سویِ وابستگی یعنی استقلال ایستادهاند و اگر روزی به کسی اجازهی ورود به حریم تنهاییشان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافتهاند و این بدان معنا ست که او نیز انسان رشد یافته دیگری ست.
با او حرف زده اند، چای خورده اند، در آغوشش گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و می کنند.
آن ها انسان هایی رشد یافتهاند که در آن سویِ وابستگی یعنی استقلال ایستادهاند و اگر روزی به کسی اجازهی ورود به حریم تنهاییشان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافتهاند و این بدان معنا ست که او نیز انسان رشد یافته دیگری ست.
👍27✍3
رَستن انسان از کین، پُلیست به برترین امیدِ من، و رنگین کمانی از پسِ طوفانهای دراز.
✍10👍5
در آن پایین(شهرِ بزرگ) هر سخنی بیهودهاست.
در آنجا بزرگ ترین فرزانگی چشم فروبستن است و از کنار گذشتن!
هرکه بخواهد همه چیزِ آدمیان را در یابد، میباید به همه چیزِشان دست ساید.
امّا دستهایِ من پاکتر از آن اند که به این کار آیند.
من این را نیز نخواهم که در هوایی که اینها دَم می زنند، دَم زنم. وای چه که دراز در میانِ هیاهو و نفس های بویناکِشان زیستهام!
در آن پایین همهچیز حرف میزند و همهچیز ناشنیده مـیماند.
میتوان فرزانگی خویش را ناقوسوار به صدا درآورد، امـّا دُکّانداران در بازار با جَرَنگاجَرَنگِقِرانهاشان صدایِ آن را میکُشند!
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر کسی نمیداند چهگونه باید دریافت.
همه چیز نقشِ بر آب میشود و دیگر چیزي در چاه های ژرف فرو نمیافتد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر چیزي به جایی و به فرجامی نمیرسد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز پُر گفته شده است.
و آنچه دیروز برایِ روزگار و دندان هایِ او نیز سخت بود، اکنون جُویده و لِهیده از پوزهیِ امروزیان آویزان است.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز آشکار شده است و آنچه روزگاری ''راز'' نامیده میشد و سِرِّ روانهایِ ژرف، امروز بر زبانِ جارچیانِ گُذر است و دیگر سَبُکسَران!
در آنجا بزرگ ترین فرزانگی چشم فروبستن است و از کنار گذشتن!
هرکه بخواهد همه چیزِ آدمیان را در یابد، میباید به همه چیزِشان دست ساید.
امّا دستهایِ من پاکتر از آن اند که به این کار آیند.
من این را نیز نخواهم که در هوایی که اینها دَم می زنند، دَم زنم. وای چه که دراز در میانِ هیاهو و نفس های بویناکِشان زیستهام!
در آن پایین همهچیز حرف میزند و همهچیز ناشنیده مـیماند.
میتوان فرزانگی خویش را ناقوسوار به صدا درآورد، امـّا دُکّانداران در بازار با جَرَنگاجَرَنگِقِرانهاشان صدایِ آن را میکُشند!
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر کسی نمیداند چهگونه باید دریافت.
همه چیز نقشِ بر آب میشود و دیگر چیزي در چاه های ژرف فرو نمیافتد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و دیگر چیزي به جایی و به فرجامی نمیرسد.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز پُر گفته شده است.
و آنچه دیروز برایِ روزگار و دندان هایِ او نیز سخت بود، اکنون جُویده و لِهیده از پوزهیِ امروزیان آویزان است.
نزد آنان همه چیز حرف میزند و همه چیز آشکار شده است و آنچه روزگاری ''راز'' نامیده میشد و سِرِّ روانهایِ ژرف، امروز بر زبانِ جارچیانِ گُذر است و دیگر سَبُکسَران!
👍12✍2
وقتی با یک احمقِ متعصب بحث میکنی،
ناگریزت میکند تا به سطح خودش نزول کنی!
و چون در این سطح از حماقت خیلی تجربه دارد، شکستت میدهد.
ناگریزت میکند تا به سطح خودش نزول کنی!
و چون در این سطح از حماقت خیلی تجربه دارد، شکستت میدهد.
👍30✍3
-مگر در را قفل نمی کنی؟!
-هیچوقت!
و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد:
-دوسال تمام است که میخواهم قفل بخرم.
آنگاه خندهکنان رو به سوفیا کرد و گفت:
کسانی که چیزی برای قفل کردن ندارند، سعادتمندند.
-هیچوقت!
و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد:
-دوسال تمام است که میخواهم قفل بخرم.
آنگاه خندهکنان رو به سوفیا کرد و گفت:
کسانی که چیزی برای قفل کردن ندارند، سعادتمندند.
👍18✍4
کسانی که از نوع عوام نیستند و واقعاً فکری بلند دارند،
مانند عقاب در ارتفاعات بلند در تنهایی آشیانه میکنند.
مانند عقاب در ارتفاعات بلند در تنهایی آشیانه میکنند.
👍21✍3
امروز خم شدم و در گوش کودکی که مُرده به دنیا آمده بود، آهسته گفتم : چیزی را از دست ندادی.
✍29👍6
تنها قدم میزنم و زیر پاهایم خیابان های نیمه شب خالیمیکنند.
چشم هایم را میبندم، میان هوس هایم ، همهی خانه های رویایی خاموش میشوند.
و پیاز آسمانیِ ماه بر بلندای شیروانی ها آویخته میشود!
دور که میشوم درختان و خانه ها را کوچک میکنم.
ریسهیِ نگاهم میافتد به گردن آدم های عروسکی،
که بی خبر از کوچک شدن، میخندند، میبوسند و مست میشوند.
گمان هم نمیکنند که با یک چشمبههم زدنِ من میمیرند.
من، حالم که خوب باشد، به سبزه، سبزیاش را میدهم.
و به آسمان پاک، آبیاش را!
و طلا را وقف خورشید می کنم.
با این حال، در زمستانی ترین حالت ها، باز قادرم رنگ را تحریم کنم.
و گل را منع کنم از بودن...!
میدانم روزی خواهی آمد.
شانه به شانهی من، پر شور و سرزنده.
و میگویی که خیال نیستی..
و ادعا می کنی گرمای عشق، برای اثبات تن کافیاست!
عزیزم، همهی زیبایی ات، همه لطافتت، هدیه ای است که من به تو داده ام..!
چشم هایم را میبندم، میان هوس هایم ، همهی خانه های رویایی خاموش میشوند.
و پیاز آسمانیِ ماه بر بلندای شیروانی ها آویخته میشود!
دور که میشوم درختان و خانه ها را کوچک میکنم.
ریسهیِ نگاهم میافتد به گردن آدم های عروسکی،
که بی خبر از کوچک شدن، میخندند، میبوسند و مست میشوند.
گمان هم نمیکنند که با یک چشمبههم زدنِ من میمیرند.
من، حالم که خوب باشد، به سبزه، سبزیاش را میدهم.
و به آسمان پاک، آبیاش را!
و طلا را وقف خورشید می کنم.
با این حال، در زمستانی ترین حالت ها، باز قادرم رنگ را تحریم کنم.
و گل را منع کنم از بودن...!
میدانم روزی خواهی آمد.
شانه به شانهی من، پر شور و سرزنده.
و میگویی که خیال نیستی..
و ادعا می کنی گرمای عشق، برای اثبات تن کافیاست!
عزیزم، همهی زیبایی ات، همه لطافتت، هدیه ای است که من به تو داده ام..!
👍20✍2
زندگی تنهاییست، به رغمِ همهی افیون ها،
شادمانی های پر زرق و برق و گوش خراش،
میهمانیهای عبث و بیهوده و چهرههای دروغینِ خندانِ همهمان.
شادمانی های پر زرق و برق و گوش خراش،
میهمانیهای عبث و بیهوده و چهرههای دروغینِ خندانِ همهمان.
👍22✍3
انتخاب های کورکورانهات قابل تغییر نیست.
حتی نمیتوانی تصمیمبگیری که بروی قدم بزنی:
مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی..
نمیتوانی عاشق شوی، هرچند راهش را بلدی.
میخواهی به خانه بروی ، به دامن مادر بازگردی..
حتی نمیتوانی تصمیمبگیری که بروی قدم بزنی:
مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی..
نمیتوانی عاشق شوی، هرچند راهش را بلدی.
میخواهی به خانه بروی ، به دامن مادر بازگردی..
👍15✍5
وَهمی کُهن در کار است که ''نیک'' و ''بد'' نامیده میشود. تاکنون چرخِ این وهم، گِردِ پیامبران و ستارهبینان گشته است.
روزگاری آدمی به پیامبران و ستارهبینان ایمان داشت. از اینرو ایمان داشت که: ''همه چیز به دستِ سرنوشت است'' : تو باید چنین و چنانکنی، زیرا که بر تو ست!
سپس آدمی به پیامبران و ستارهبینان همه بدگمان شد.
از اینرو ایمان آورد که : ''همه چیز آزاد است، تو میتوانی زیرا که میخواهی! ''
برادران، دربارهیِ ستارگان و آینده تاکنون تنها پندار در کار بوده است نه دانش.
ازینرو دربارهیِ ''نیک'' و ''بد'' تاکنون تنها پندار درکار بوده است نه دانش!
روزگاری آدمی به پیامبران و ستارهبینان ایمان داشت. از اینرو ایمان داشت که: ''همه چیز به دستِ سرنوشت است'' : تو باید چنین و چنانکنی، زیرا که بر تو ست!
سپس آدمی به پیامبران و ستارهبینان همه بدگمان شد.
از اینرو ایمان آورد که : ''همه چیز آزاد است، تو میتوانی زیرا که میخواهی! ''
برادران، دربارهیِ ستارگان و آینده تاکنون تنها پندار در کار بوده است نه دانش.
ازینرو دربارهیِ ''نیک'' و ''بد'' تاکنون تنها پندار درکار بوده است نه دانش!
👍16✍1
''چرا چنین سخت؟''
- زغال سنگ روزي به الماس چنین گفت : ''مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟ چرا چنین نَرم؟''
برادران، من از شما چنین میپرسم: مگر شما برادرانِ من نیستید؟
چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دل هایِ شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه هایِ شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چهگونه توانید همپایِ من فتح کرد؟
و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بِدَرّد و ببرَد، چهگونه توانید روزي همپایِ من آفرید؟
زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.
سعادت، نگاشتنِ خواستِ هزارهها ست؛
نگاشتني همچون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ.
تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.
برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما مینَهم: سخت شوید!
- زغال سنگ روزي به الماس چنین گفت : ''مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟ چرا چنین نَرم؟''
برادران، من از شما چنین میپرسم: مگر شما برادرانِ من نیستید؟
چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دل هایِ شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه هایِ شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چهگونه توانید همپایِ من فتح کرد؟
و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بِدَرّد و ببرَد، چهگونه توانید روزي همپایِ من آفرید؟
زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.
سعادت، نگاشتنِ خواستِ هزارهها ست؛
نگاشتني همچون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ.
تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.
برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما مینَهم: سخت شوید!
👍14✍3
در حقیقت، حتی اگر فقط یک فرد در جهان باقی مانده بود، و دیگران جملگی نابود شده بودند، فرد باقی مانده همچنان تمام وجود جهان را سالم و دست نخورده دارا میبود و به نابودی جهان بهسان یک وهم میخندید.
این استنتاج ناممکن را میتوان با استنتاج دیگر، که کاملاً با آن در ارتباط است، متعادل ساخت،
اینکه اگر آن آخرین فرد نیز نابود شود کل جهان در او و همراه با او نابود می شود.
آنگلوس سیلسیوسِ عارف نیز چنین منظوری داشت که گفت: «خدا نمیتواند لحظهای بدون من وجود داشته باشد، و اگر من نابود شوم خدا نیز ضرورتاً باید قبض روح گردد».
این استنتاج ناممکن را میتوان با استنتاج دیگر، که کاملاً با آن در ارتباط است، متعادل ساخت،
اینکه اگر آن آخرین فرد نیز نابود شود کل جهان در او و همراه با او نابود می شود.
آنگلوس سیلسیوسِ عارف نیز چنین منظوری داشت که گفت: «خدا نمیتواند لحظهای بدون من وجود داشته باشد، و اگر من نابود شوم خدا نیز ضرورتاً باید قبض روح گردد».
👍17✍1
یکی عاشقِ مومیایی هاست، یکی عاشقِ اشباح، و هر دو دشمنِ گوشت و خون اند. وَه که این هر دو چه با ذوقِ من ناسازگارند! زیرا من عاشقِ خون ام.
خوش ندارم در جایی خانه و لانه کنم که هر کسی پُف و تُف میکند: ذوق من اکنون چنین است. خوش تر دارم در میانِ دردان و دروغ زنان به سر برم. آخر هیچ کس که زر را در دهان پنهان نمیکند!
باری، ناخوش آیند تر از ایشان نزدِ من کاسه لیسان اند و ناخوش آیند ترین جانورِ بشری ای که یافتم نام «اَنگَل» بر او نهادم: او نمیخواهد مهر بوَرزَد، اما میخواهد به بهایِ مهرِ دیگران زندگی کند.
من نگون بخت مینامم آنانی را که یک راه بیش در پیش ندارند؛ که یا باید جانورانِ شریر شوند، یا رام کنندهیِ شریرِ جانوران. من در جوارِ ایشان برایِ خویش کلبه ای بنا نخواهم کرد.
و نیز نگون بخت مینامم آنانی را که همیشه باید چشم به راه باشند. چنین کسانی با ذوقِ من ناسازگار اند: یعنی، همهیِ باجگیران و کاسبکاران و شهریاران و دیگر زمین-و-دُکّان داران.
به راستی، من نیز چشم به راه ماندن آموختهام و از بیخ-و-بُنِ خویش نیز. امّا تنها چشم به راهِ خویش ماندن را.
و بالاتر از همه، ایستادن و راه رفتن و دویدن و جهیدن و بالارفتن و رقصیدن را.
باری، این است آموزهیِ من: آن که میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن آموزد.
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند!
خوش ندارم در جایی خانه و لانه کنم که هر کسی پُف و تُف میکند: ذوق من اکنون چنین است. خوش تر دارم در میانِ دردان و دروغ زنان به سر برم. آخر هیچ کس که زر را در دهان پنهان نمیکند!
باری، ناخوش آیند تر از ایشان نزدِ من کاسه لیسان اند و ناخوش آیند ترین جانورِ بشری ای که یافتم نام «اَنگَل» بر او نهادم: او نمیخواهد مهر بوَرزَد، اما میخواهد به بهایِ مهرِ دیگران زندگی کند.
من نگون بخت مینامم آنانی را که یک راه بیش در پیش ندارند؛ که یا باید جانورانِ شریر شوند، یا رام کنندهیِ شریرِ جانوران. من در جوارِ ایشان برایِ خویش کلبه ای بنا نخواهم کرد.
و نیز نگون بخت مینامم آنانی را که همیشه باید چشم به راه باشند. چنین کسانی با ذوقِ من ناسازگار اند: یعنی، همهیِ باجگیران و کاسبکاران و شهریاران و دیگر زمین-و-دُکّان داران.
به راستی، من نیز چشم به راه ماندن آموختهام و از بیخ-و-بُنِ خویش نیز. امّا تنها چشم به راهِ خویش ماندن را.
و بالاتر از همه، ایستادن و راه رفتن و دویدن و جهیدن و بالارفتن و رقصیدن را.
باری، این است آموزهیِ من: آن که میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن آموزد.
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند!
👍14✍3