Neyrang | نیرنگ
532 subscribers
77 photos
10 files
31 links
ماورای باور ها، قرارمان آنجا.
Download Telegram
بیزار ام از شاعران، چه کهنه چه نو.
اینان همه در چشمِ من تُنُک‌مایگان اند و دریاهایِ کم ژرفا.
اندیشه‌شان نه چندان که باید به ژرفنا فرورفته است. از این‌رو احساسِ‌شان در ژرفنا غوطه نزده است.
کمی شهوت و کمی ملال: مایه‌یِ بهترین اندیشه‌هاشان جز این نبوده است.
دینگ دَنگِ چنگِ‌شان در گوش ام به های و هوی اشباح می‌ماند.
اینان را از گرمیِ نغمه‌ها هرگز چه خبر!
اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند.
همه آب هاشان را گل آلود می‌کنند تا ژرف بنماید.
خوش دارند خود را آشتی‌دهنده جلوه دهند. امّـا در چشمِ من همچنان دلّالان‌اند و درهم‌آمیزان و ناتمامان و ناپاکان!
👍215
آن‌جا که دیگر نمی‌توان عشق ورزید، باید آن را گذاشت و گذشت.
👍28
دانا، نادان را می‌‌شناسد چرا که خود زمانی نادان بوده است.
امّا نادان، دانا را نمی‌شناسد چرا که هرگز دانا نبوده است.
👍31
زندگی به آدمی می‌آموزد که همیشه منتظر حمله‌ی کسی باشد،
که به او خوبیِ فراوان کرده است.
👍223
گذشته را نجات بخشیدن و هر ''چنان-بود'' را به صورتِ ''من آن را چنین خواستم!'' باز آفریدن: این است آنچه من نجات می‌نامم.
اراده: این است نام آنچه آزادی بخش است و شادی بخش. اما اکنون اراده خود نیز زندانی‌ست.
اراده آزادی بخش است. امّـا چه نام دارد آنچه آزادی بخش را نیز دربند می افکند؟
''چنان_بود'' : این است نامِ دندان کروچه‌یِ اراده و بی‌غم‌خوار ترین غمِ او.
او،درمانده در برابرِ آنچه تا کنون شده است، نگرنده‌یِ بدخواهِ همه‌یِ گذشته ها ست.
اراده به واپس اراده نتواند کرد؛ زنجیرِ زمان و آزمندیِ زمان را نتواند گسست: این است بی‌غم‌خوار ترین غمِ اراده.
اراده آزادی‌بخش است. امّا اراده برای رَستن از غمِ خویش و خنده زدن بر سیه‌چالِ خویش چه راهی می‌اندیشد؟
وای که هر زندانی دیوانه‌اي می‌شود! اراده‌یِ دربند نیز خود را دیوانه‌وار نجات می‌بخشد.
خشم‌اش ازین است که زمان واپس نمی‌رود. ''آنچه-بود'' : این است نامِ سنگي که اراده نتواند غلتاند.
از این رو، از سرِ خشم و غضب سنگ‌هارا می غلتانَد و از هرچیزی که رنج تواند بُرد، بدان خاطر که واپس نتواند رفت، انتقام می‌ستانَد.
آری، انتقام تنها همین است و همین: یعنی، دشمنیِ اراده با زمان و ''چنان_بودِ'' آن.

به راستی، جنوني بزرگ در اراده‌یِ ما خانه کرده است. و این که این جنون به خِرَد دست یافته است، نفرینی‌ست بر هر چیزِ انسانی.
👍19
هیچ‌جا وطني نیافته‌ام. در همه‌ شهرها بی سر-و-سامان‌ام.
مَردمِ کنونی، که دل‌ام تا چندي پیش مرا به سوی این‌ها می‌کِشاند، با من بیگانه‌اند و نزدِ من خنده آور.
مرا از تمامیِ سرزمین‌هایِ پدری و مادری رانده اند.

آری، شما در چشمِ من خنده آور اید، شما مردمِ کنونی! و به‌ویژه آنگــاه که از خویش در شگفت‌اید!
👍19
من از امروز ام و از پیش از این.
امّـا چیزی در من است که از فردا ست و از پس فردا و از پس از این.
👍21
آن‌کَس که ''آفرین'' گفتن نتواند، بر او ست که ''نفرین'' کردن آموزد!
👍23
ما با یکدیگر سخن نمی‌گوییم: زیرا بسیار می دانیم.
ما با یکدیگر خاموش‌ایم و داناییِ خود را با لبخند به یکدیگر می رسانیم.
ما همه چیز را با هم آموخته‌ایم.
با هم آموخته‌ایم از فرازِ خویش به سوی خویش بَر شدن و بی ابر لبخند زدن را؛
بی ابر به پایین لبخند زدن از چشمانِ روشن و از فرسنگ ها دور، آنگاه که در زیرِ زمین پای‌مان، اجبار و هدف و گناه چون باران بخار می‌کند.
👍128
کافی است فقط نگاهی به اطراف خود بیاندازیم، تا اندوهبار بودنِ هستی را به یاد آوریم،
هرجا که باشیم به زودی شاهدِ پنجه افکندن، دست و پا زدن و رنج بردن برای ادامه‌یِ این زندگیِ اسفبار ، بی‌ثمر و بی حاصل‌ایم.
👍144
شهر هایِ خیالیِ راهم هم، همه با آب رفت..
من موندم و نهر هایِ بی آبی.
بی نیازی کجا ست؟
12👍2
من شیفته‌یِ انسان‌هایی هستم که تنهایی‌شان را شناخته‌اند؛
با او حرف زده اند، چای خورده اند، در آغوشش گرفته و همچون گنجی گران‌بها از آن مراقبت کرده و می کنند.
آن ها انسان هایی رشد یافته‌اند که در آن سویِ وابستگی یعنی استقلال ایستاده‌اند و اگر روزی به کسی اجازه‌ی‌ ورود به حریم تنهایی‌شان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافته‌اند و این بدان معنا ست که او نیز انسان رشد یافته دیگری ست.
👍273
رَستن انسان از کین، پُلی‌ست به برترین امیدِ من، و رنگین کمانی از پسِ طوفان‌های دراز.
10👍5
در آن پایین(شهرِ بزرگ) هر سخنی بیهوده‌است.
در آنجا بزرگ ترین فرزانگی چشم فروبستن است و از کنار گذشتن!
هرکه بخواهد همه چیزِ آدمیان را در یابد، می‌باید به همه چیزِشان دست ساید.
امّا دست‌هایِ من پا‌‌‌ک‌تر از آن اند که به این کار آیند.
من این را نیز نخواهم که در هوایی که این‌ها دَم می زنند، دَم زنم. وای چه که دراز در میانِ هیاهو و نفس های بویناکِ‌شان زیسته‌ام!

در آن پایین همه‌چیز حرف می‌زند و همه‌چیز ناشنیده مـی‌ماند.
می‌توان فرزانگی خویش را ناقوس‌وار به صدا درآورد، امـّا دُکّان‌داران در بازار با جَرَنگاجَرَنگِ‌قِران‌هاشان صدایِ آن را می‌کُشند!
نزد آنان همه چیز حرف می‌زند و دیگر کسی نمی‌داند چه‌گونه باید دریافت.
همه چیز نقشِ بر آب می‌شود و دیگر چیزي در چاه های ژرف فرو‌ نمی‌افتد.
نزد آنان همه چیز حرف می‌زند و دیگر چیزي به جایی و به فرجامی ‌نمی‌رسد.
نزد آنان همه چیز حرف می‌زند و همه چیز پُر گفته شده است.
و آنچه دیروز برایِ روزگار و دندان هایِ او نیز سخت بود، اکنون جُویده و لِهیده از پوزه‌یِ امروزیان آویزان است.
نزد آنان همه چیز حرف می‌زند و همه چیز آشکار شده است و آنچه روزگاری ''راز'' نامیده می‌شد و سِرِّ روان‌هایِ ژرف، امروز بر زبانِ جارچیانِ گُذر است و دیگر سَبُک‌سَران!
👍122
وقتی با یک احمقِ متعصب بحث می‌کنی،
ناگریزت می‌کند تا به سطح خودش نزول کنی!
و چون در این سطح از حماقت خیلی تجربه دارد، شکستت می‌دهد.
👍303
-مگر در را قفل نمی کنی؟!
-هیچ‌وقت!

و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد:
-دوسال تمام است که می‌خواهم قفل بخرم.
آنگاه خنده‌کنان رو به سوفیا کرد و گفت:
کسانی‌ که چیزی برای قفل کردن ندارند، سعادتمندند.
👍184
کسانی که از نوع عوام نیستند و واقعاً فکری بلند دارند،
مانند عقاب در ارتفاعات بلند در تنهایی آشیانه می‌کنند.
👍213
امروز خم شدم و در گوش کودکی که مُرده به دنیا آمده بود، آهسته گفتم : چیزی را از دست ندادی.
29👍6
تنها قدم می‌زنم و زیر پاهایم خیابان های نیمه شب خالی‌می‌کنند.
چشم هایم را می‌بندم، میان هوس هایم ، همه‌ی خانه های رویایی خاموش می‌شوند.
و پیاز آسمانیِ ماه بر بلندای شیروانی ها آویخته می‌شود!
دور که می‌شوم درختان و خانه ها را کوچک می‌کنم.
ریسه‌ی‌ِ نگاهم می‌افتد به گردن آدم های عروسکی،
که بی خبر از کوچک شدن، می‌خندند، می‌بوسند و مست می‌شوند.
گمان هم نمی‌کنند که با یک چشم‌به‌هم‌ زدنِ من می‌میرند.
من، حالم که خوب باشد، به سبزه، سبزی‌اش را می‌دهم.
و به آسمان پاک، آبی‌اش را!
و طلا را وقف خورشید می کنم.
با این حال، در زمستانی ترین حالت ها، باز قادرم رنگ را تحریم کنم.
و گل را منع کنم از بودن...!
می‌دانم روزی خواهی آمد.
شانه به شانه‌ی من، پر شور و سرزنده.
و می‌گویی که خیال نیستی..
و ادعا می کنی گرمای عشق، برای اثبات تن کافی‌است!
عزیزم، همه‌ی زیبایی ات، همه لطافتت، هدیه ای است که من به تو داده ام..!
👍202
زندگی تنهایی‌ست، به رغمِ همه‌ی افیون ها،
شادمانی های پر زرق و برق و گوش خراش،
میهمانی‌های عبث و بیهوده و چهره‌های دروغینِ خندانِ همه‌مان.
👍223
انتخاب های کورکورانه‌ات قابل تغییر نیست.
حتی نمی‌توانی تصمیم‌بگیری که بروی قدم بزنی:
مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی..
نمی‌توانی عاشق شوی، هرچند راهش را بلدی.
می‌خواهی به خانه بروی ، به دامن مادر بازگردی..
👍155