از مصائب مگریز، بلکه با جرئت بیشتر به مقابله با آنها بپرداز.
تا زمانی که فرجام واقعهای خطرناک نامعلوم است، تا وقتی که هنوز این امکان هست که ورق برگردد و عاقبت کار نیکو شود، نباید به نومیدی اندیشید.
بلکه فقط به مقاومت، چنانکه وقتی لکه ای آبی در آسمان ابری میبینیم، نباید از بهبود هوا ناامید شویم.
باید چنان رفتار کرد که: اگر جهان نیز بر سر ما ویران شود، متزلزل نخواهیم گشت.
همهٔ زندگی چندان ارزش ندارد که بخاطر آن از ترس برخود بلرزیم یا دل افسرده شویم، تا چه رسد به نعمت های آن:
بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و دربرابر مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.
تا زمانی که فرجام واقعهای خطرناک نامعلوم است، تا وقتی که هنوز این امکان هست که ورق برگردد و عاقبت کار نیکو شود، نباید به نومیدی اندیشید.
بلکه فقط به مقاومت، چنانکه وقتی لکه ای آبی در آسمان ابری میبینیم، نباید از بهبود هوا ناامید شویم.
باید چنان رفتار کرد که: اگر جهان نیز بر سر ما ویران شود، متزلزل نخواهیم گشت.
همهٔ زندگی چندان ارزش ندارد که بخاطر آن از ترس برخود بلرزیم یا دل افسرده شویم، تا چه رسد به نعمت های آن:
بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و دربرابر مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.
👍20
Ahan
Bamdad
👍20
به راستی، ایکاش جنونِ آدمیان را حقیقت نام بود یا وفاداری یا عدالت.
امّا دریغکه فضلیتِشان در خدمتِ دراز زیستن است و آسودگیِ نکبت بار.
من دستگیرهاي در کنارهیِ رود ام، آن که توانِ در آویختنام را دارد، در آویزد!
امّا،چوبپای شما نیستم.
امّا دریغکه فضلیتِشان در خدمتِ دراز زیستن است و آسودگیِ نکبت بار.
من دستگیرهاي در کنارهیِ رود ام، آن که توانِ در آویختنام را دارد، در آویزد!
امّا،چوبپای شما نیستم.
👍22
پیوسته در جستجوی تنهایی بودهام،(این را جویباران و مرغزاران و جنگلها میدانند) گریزان از مَردُمِ اَبله و کورذهن، که راه را به سوی نور بسته اند.
👍25
تنهایی روزی تو را به ستوه آوَرَد. روزی غرور ات پشت خم کند و دلیریات دندان بر هم ساید.
روزی فریاد کُنی که : من تنهای ام!
روزی دیگر بلندیِ خویش را نبینی و پَستیِ خود را فراچشم بینی.
روزی بلند پایگیات شَبَحوار تو را به هراس افکَنَد.
روزی فریاد کُنی که : همه چیز دروغ است!.
هستند احساسهایی که در پیِ کُشتنِ گوشهنشیناند و اگر کامروا نشوند، خود باید کُشته شوند!
روزی فریاد کُنی که : من تنهای ام!
روزی دیگر بلندیِ خویش را نبینی و پَستیِ خود را فراچشم بینی.
روزی بلند پایگیات شَبَحوار تو را به هراس افکَنَد.
روزی فریاد کُنی که : همه چیز دروغ است!.
هستند احساسهایی که در پیِ کُشتنِ گوشهنشیناند و اگر کامروا نشوند، خود باید کُشته شوند!
👍19
آدمی در هر جمع نخست به تطبیق و همخو شدن با دیگران نیاز دارد، از اینرو هرچه جمع بزرگتر باشد، کسلکنندهتر است.
زین پس بهتر است چنین نتیجه بگیریم :
زمین پوشیده از افرادی است که سخن گفتن با آنان بی فایده است.
زین پس بهتر است چنین نتیجه بگیریم :
زمین پوشیده از افرادی است که سخن گفتن با آنان بی فایده است.
👍22
مَردِ دانا در میانِ آدمیان ، چنان میگردد که در میانِ جانوران.
مردِ دانا، انسان را چنین مینامد: جانوری با گونههایِ سرخ.
دوستانِ من! مردِ دانا چنین میگوید: شرمساری! شرمساری! شرمساری! این است تاریخ بشر!
انسان از آغازِ وجود، خود را بسی کم شاد کرده است. برادران، گناهِ نخستین* همین است و همین!
هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردنِ دیگران و در اندیشهیِ آزار بودن را، بیشتر از یاد میبریم.
مردِ دانا، انسان را چنین مینامد: جانوری با گونههایِ سرخ.
دوستانِ من! مردِ دانا چنین میگوید: شرمساری! شرمساری! شرمساری! این است تاریخ بشر!
انسان از آغازِ وجود، خود را بسی کم شاد کرده است. برادران، گناهِ نخستین* همین است و همین!
هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردنِ دیگران و در اندیشهیِ آزار بودن را، بیشتر از یاد میبریم.
👍20
بسیاری چه دیر میمیرند و اندکی چه زود!
امّا ''به هنگام بمیر!'' آموزهایست هنوز با طنینی ناآشنا.
بهراستی، آن که به هنگام نمیزید، چگونه به هنگام تواند مُرد؟ کاش هرگز از مادر نمیزادید چنان زایدان را!
امّا زایدان نیز مرگِشان را سترگ میانگارند و پوک ترین گردو نیز دوست دارد او را بشکنند.
همه مرگ را سترگ میانگارند. امّا هنوز مرگ را جشن نگرفتهاند.
آدمیان هنوز نیاموختهاند که زیباترین جشنها را مقدّش شمارند.
امّا ''به هنگام بمیر!'' آموزهایست هنوز با طنینی ناآشنا.
بهراستی، آن که به هنگام نمیزید، چگونه به هنگام تواند مُرد؟ کاش هرگز از مادر نمیزادید چنان زایدان را!
امّا زایدان نیز مرگِشان را سترگ میانگارند و پوک ترین گردو نیز دوست دارد او را بشکنند.
همه مرگ را سترگ میانگارند. امّا هنوز مرگ را جشن نگرفتهاند.
آدمیان هنوز نیاموختهاند که زیباترین جشنها را مقدّش شمارند.
👍20
مَردم کمی بیش از آنچه باید از حالِ یکدیگر با خبر اند!
و هستند بسا کَسان که درونِشان بر ما آشکار است و با این همه دیری به درونِشان راه نمیتوان بُرد.
با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است.
بزرگترین بیدادِ ما ،نه با آن کسیست که از او بیزار ایم، بل با کسیست که با او،هیچ سَر و کارِ مان نیست.
و هستند بسا کَسان که درونِشان بر ما آشکار است و با این همه دیری به درونِشان راه نمیتوان بُرد.
با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است.
بزرگترین بیدادِ ما ،نه با آن کسیست که از او بیزار ایم، بل با کسیست که با او،هیچ سَر و کارِ مان نیست.
👍20
زندگی چشمهیِ لذّت است.
امّا آنجا که فرومایه نیز آب مینوشد، چاهها همه زهرآگین اند.
امّا آنجا که فرومایه نیز آب مینوشد، چاهها همه زهرآگین اند.
👍19
Asre Bishouri
omid tootian | @Neyrang
دخترانِ باکره، رهسپارِ قتلگاه
یک دخول، قبلِ مرگ، طبقِ رأی دادگاه
مرگِ عشق و عاطفه، مردمانِ رو سیاه
خاک مرده ریخته، روی شهرِ پر گناه
ذهن های منحرف و انحرافِ ذهن ها
اقتدا به قعر چاه، انجمادِ فکر ها
@Neyrang
یک دخول، قبلِ مرگ، طبقِ رأی دادگاه
مرگِ عشق و عاطفه، مردمانِ رو سیاه
خاک مرده ریخته، روی شهرِ پر گناه
ذهن های منحرف و انحرافِ ذهن ها
اقتدا به قعر چاه، انجمادِ فکر ها
@Neyrang
👍27✍1
نابیناییِ نابینا و کورمال رفتنِ او، می باید گواه قدرتِ خورشیدی باشد که او بر آن چشم دوخته است.
آیا این را تا کنون می دانستید؟
آیا این را تا کنون می دانستید؟
👍16✍1
ویران شدن، تنها برای خانه اتفاق نمیافتد؛
من فروریختن یک نفر، آن هم با یک جمله را، به چشم دیده ام.
من فروریختن یک نفر، آن هم با یک جمله را، به چشم دیده ام.
👍25✍1
هوایِ پیرامونِ شما و خوان هایِ شما همیشه گَندهست. بویِ اندیشههایِ شهوتپرستانه و دروغها و راز هایِ نهانِتان در هوا پراکنده است.
دلیری کنید و به خود ایمان داشته باشید؛ به خود و اندرونهیِ خود!
هر که به خود ایمان نداشته باشد همیشه دروغ میگوید.
شما ''پاکان'' نقابي خدایی بر روی زده اید. کرمِ پیچپیچِ دلآشوبتان درونِ نقابِ خدایي خزیده است!
به راستی، شما فریبکار اید، شما ''دِرنگندگان'' ، فرزانه های حقیقی، روزی شیفتهیِ نمایِ خداوارِ شما بودند و گمان نمیکردند که درونتان را چنبرهیِ مار آکنده باشد.
من در چشم گوسپندان دیگر دانشوَر نیستم.
سرنوشت ام چنین میخواهد: خوشا سرنوشت ام!
چون حقیقت این است که من خانهیِ دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.
روان ام دیري گرسنه بر خوانِ ایشان نشست.
من عاشق آزادی ام و هوای فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن برمقامها و منزلتهایِ آنان.
از اندیشهیِ خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد: آنگاه به هوایِ آزاد پناه باید اَم بُرد، دور از همهیِ اتاقهایِ غم آلود.
اما آنان(پاکانِ نقابزن و دانشورهای دروغین) سرد در سایه هایِ سرد مینشینند. در همه کار میخواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پلههایي که آفتابِ سوزان بر آنها نشسته است.
آنان، چون کسانی که در گُذر میایستند و حیران چشم بر رهگذران میدوزند،چشم به راه اند و حیران بر اندیشیدههایِ دیگران چشم دوخته اند.
چون دست بر اینها نَهی، همچون کیسههایِ آرد ناخواسته در پیرامونِ خویش گَرد بر میانگیزند. امّا که میدانند که گَردشان از خرمنِ گندم و خُرّمیِ زرّینِ کشتزارهایِ تابستانی برخاسته است!
آنگاه که فرزانهنمایی'' میکنند، گفته ها و حقایقِ کوچکِشان مرا چندش آور است.
فرزانگیشان چنان گَندبوی است که گویی از گنداب برآمده است.
و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گندابها به گوشام رسیده است!
این ابلهان را همچون عنکبوت دیده ام، همیشه دیده ام که چه با دقت زهر آماده میکنند،برای این کار همیشه دستکشهای شیشهای به دست دارند.
بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز میدانند، و اینها را چه عرقریز گرمِ بازی دیده ام!
ما با یکدیگر بیگانهایم و فضلیت های اینها با من سازگار نیست.
و آنگاه که با اینها میزیستم، بر فرازِشان میزیستم. از این رو بود که با من دشمن شدند.
آنان نمیخواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازِشان گام میزند. از این روز میانِ من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.
و باید گفت که *آدمیان برابر نیستند* عدالت چنین میگوید.
و آنان را حقِّ آن نیست که همان را بخواهند که من میخواهم!
دلیری کنید و به خود ایمان داشته باشید؛ به خود و اندرونهیِ خود!
هر که به خود ایمان نداشته باشد همیشه دروغ میگوید.
شما ''پاکان'' نقابي خدایی بر روی زده اید. کرمِ پیچپیچِ دلآشوبتان درونِ نقابِ خدایي خزیده است!
به راستی، شما فریبکار اید، شما ''دِرنگندگان'' ، فرزانه های حقیقی، روزی شیفتهیِ نمایِ خداوارِ شما بودند و گمان نمیکردند که درونتان را چنبرهیِ مار آکنده باشد.
من در چشم گوسپندان دیگر دانشوَر نیستم.
سرنوشت ام چنین میخواهد: خوشا سرنوشت ام!
چون حقیقت این است که من خانهیِ دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.
روان ام دیري گرسنه بر خوانِ ایشان نشست.
من عاشق آزادی ام و هوای فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن برمقامها و منزلتهایِ آنان.
از اندیشهیِ خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد: آنگاه به هوایِ آزاد پناه باید اَم بُرد، دور از همهیِ اتاقهایِ غم آلود.
اما آنان(پاکانِ نقابزن و دانشورهای دروغین) سرد در سایه هایِ سرد مینشینند. در همه کار میخواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پلههایي که آفتابِ سوزان بر آنها نشسته است.
آنان، چون کسانی که در گُذر میایستند و حیران چشم بر رهگذران میدوزند،چشم به راه اند و حیران بر اندیشیدههایِ دیگران چشم دوخته اند.
چون دست بر اینها نَهی، همچون کیسههایِ آرد ناخواسته در پیرامونِ خویش گَرد بر میانگیزند. امّا که میدانند که گَردشان از خرمنِ گندم و خُرّمیِ زرّینِ کشتزارهایِ تابستانی برخاسته است!
آنگاه که فرزانهنمایی'' میکنند، گفته ها و حقایقِ کوچکِشان مرا چندش آور است.
فرزانگیشان چنان گَندبوی است که گویی از گنداب برآمده است.
و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گندابها به گوشام رسیده است!
این ابلهان را همچون عنکبوت دیده ام، همیشه دیده ام که چه با دقت زهر آماده میکنند،برای این کار همیشه دستکشهای شیشهای به دست دارند.
بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز میدانند، و اینها را چه عرقریز گرمِ بازی دیده ام!
ما با یکدیگر بیگانهایم و فضلیت های اینها با من سازگار نیست.
و آنگاه که با اینها میزیستم، بر فرازِشان میزیستم. از این رو بود که با من دشمن شدند.
آنان نمیخواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازِشان گام میزند. از این روز میانِ من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.
و باید گفت که *آدمیان برابر نیستند* عدالت چنین میگوید.
و آنان را حقِّ آن نیست که همان را بخواهند که من میخواهم!
👍24✍2
از آن زمان که در میانِ آدمیان به سر میبرم، چیزی نمیشمارم دیدنِ این را که یکی چشم نداشته باشد و دیگری گوش و سه دیگر پا.
و دیگرانی باشند زبانِ خویش باخته یا بینی یا سرِ خویش. ((اگر نابینا را چشم دهی، چنان بدی هایي بر روی زمین خواهد دید که نفرین خواهد کرد برکسی که او را شفا بخشیده.))
ازین ها بَتَر چیزها دیده ام و میبینم. و بسی از آنها چنان نفرتانگیز که از یکایکِشان سخن نیارم گفت و دربارهیِ برخی یکسره خاموش نتوانم ماند: یعنی، دربارهیِ آدمیانی که از همه چیز هیچ ندارند، امّا از یک چیز بیش از آنچه باید دارند.
آدمیانی که هیچ نیستند مگر چشمي کَلان یا دهاني کلان یا شکمي کلان یا دیگر چیزي کلان!
من اینان را عاجزانِ باژگونه مینامم.
و دیگرانی باشند زبانِ خویش باخته یا بینی یا سرِ خویش. ((اگر نابینا را چشم دهی، چنان بدی هایي بر روی زمین خواهد دید که نفرین خواهد کرد برکسی که او را شفا بخشیده.))
ازین ها بَتَر چیزها دیده ام و میبینم. و بسی از آنها چنان نفرتانگیز که از یکایکِشان سخن نیارم گفت و دربارهیِ برخی یکسره خاموش نتوانم ماند: یعنی، دربارهیِ آدمیانی که از همه چیز هیچ ندارند، امّا از یک چیز بیش از آنچه باید دارند.
آدمیانی که هیچ نیستند مگر چشمي کَلان یا دهاني کلان یا شکمي کلان یا دیگر چیزي کلان!
من اینان را عاجزانِ باژگونه مینامم.
👍16✍8
زمین پوستی دارد، و این پوست بیماریهایی.
از جمله، یکی ازین بیماری ها ''انسان'' نام دارد.
از جمله، یکی ازین بیماری ها ''انسان'' نام دارد.
👍27
بعضی ها فقط کمابیش در اثر رابطهای که با آنان برقرار میکنیم،(مثلا اگر چندین بار صمیمانه با آنان گفتگو کنیم) بیشرم و گستاخ میشوند.
دیری نمیگذرد که میپندارند میتوانند هرآنچه میخواهند با ما بکنند و میکوشند قواعد ادب را زیر پا بگذارند.
از اینرو عدهٔ کمی برای معاشرت مناسباند و باید به ویژه از مراوده با طبایع پست پرهیز کرد.
در واقع آدمیان مانند کودکاناند، از این حیث که اگر بد تربیتشان کنند، بی ادب میشوند: بنابراین با هیچکس نباید بیش از اندازه گذشت یا محبّت داشت.
دیری نمیگذرد که میپندارند میتوانند هرآنچه میخواهند با ما بکنند و میکوشند قواعد ادب را زیر پا بگذارند.
از اینرو عدهٔ کمی برای معاشرت مناسباند و باید به ویژه از مراوده با طبایع پست پرهیز کرد.
در واقع آدمیان مانند کودکاناند، از این حیث که اگر بد تربیتشان کنند، بی ادب میشوند: بنابراین با هیچکس نباید بیش از اندازه گذشت یا محبّت داشت.
✍19👍9
بیزار ام از شاعران، چه کهنه چه نو.
اینان همه در چشمِ من تُنُکمایگان اند و دریاهایِ کم ژرفا.
اندیشهشان نه چندان که باید به ژرفنا فرورفته است. از اینرو احساسِشان در ژرفنا غوطه نزده است.
کمی شهوت و کمی ملال: مایهیِ بهترین اندیشههاشان جز این نبوده است.
دینگ دَنگِ چنگِشان در گوش ام به های و هوی اشباح میماند.
اینان را از گرمیِ نغمهها هرگز چه خبر!
اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند.
همه آب هاشان را گل آلود میکنند تا ژرف بنماید.
خوش دارند خود را آشتیدهنده جلوه دهند. امّـا در چشمِ من همچنان دلّالاناند و درهمآمیزان و ناتمامان و ناپاکان!
اینان همه در چشمِ من تُنُکمایگان اند و دریاهایِ کم ژرفا.
اندیشهشان نه چندان که باید به ژرفنا فرورفته است. از اینرو احساسِشان در ژرفنا غوطه نزده است.
کمی شهوت و کمی ملال: مایهیِ بهترین اندیشههاشان جز این نبوده است.
دینگ دَنگِ چنگِشان در گوش ام به های و هوی اشباح میماند.
اینان را از گرمیِ نغمهها هرگز چه خبر!
اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند.
همه آب هاشان را گل آلود میکنند تا ژرف بنماید.
خوش دارند خود را آشتیدهنده جلوه دهند. امّـا در چشمِ من همچنان دلّالاناند و درهمآمیزان و ناتمامان و ناپاکان!
👍21✍5