When the weather is fine.
288 subscribers
407 photos
90 videos
5 files
19 links
به من که رسیدی از آسمون آبی بگو. از بوی بهار نارنج بگو. و هر درختی دیدی یاد من بیوفت چون می‌دونی که من درخت‌ها رو خیلی دوست دارم. 🌳
چنل آهنگ‌ها: @soulswhisperr
چنل موسیقی بی‌کلام: @songstree
Download Telegram
- او زمین و آسمان من بود؛
چی زنده نگه‌مون می‌داره؟ همین نیم‌ساعت چهل‌دقیقه‌هایی که بین کار فرصت می‌کنیم کتاب بخونیم.
تصویر جمعهٔ هفتهٔ پیش توی ذهنم ثبت شده! تصمیم گرفته بودیم دوباره شب شعری راه بیندازیم و از حافظ بگیم تا سهراب... تا حتی دکلمه‌های افشاریان. شمع روشن کردیم و با هم خواندیم منّت خدای را عزّ و جل... تا آخر دیباچه خواندیم و حیرت زده ماندیم. از سیاوش کسرایی گفتیم و من از مسکوب گفتم. و به خودمان آمدیم و دیدیم همهٔ گفتگومان حول محور وطن شده است. وطن... وطنی که آدم‌های زیادی دوستش داشتند و در غربت چشم‌هایشان را بستند. با احساس درد، غم و دلتنگی... برای لحظه‌ای فکر کردم که داریم در دههٔ سی زندگی می‌کنیم. فکر کردم کنارمان هم سهراب هست، هم مسکوب. هم کسرایی هست، هم سایه. به خودم که آمدم فهمیدم کنارمان بودند. مگر می‌شود ازشان صحبت کنیم و کنارمان نباشند و ما را نبینند؟!
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

_ سیاوش کسرایی، در سال‌های دوری از ایران.
- تو سبز جاودان بمان؛
امروز اولین موی سفیدم رو روی سرم پیدا کردم. به اندازهٔ دو بند انگشت بلنده و وقتی موهام فرق وسطه، پیداست. وسط وسطه! وقتی دیدمش بلند داد زدم:«یه موی سفید پیدا کردم!»
دوستانم موهای سفیدشون رو از ته قیچی می‌کنن و دوستشون ندارن، اما من عاشق همین تک موی سفیدمم. حالا می‌گید اگه بیشتر شد حرفت رو پس می‌گیری البته شاید هم نگید ولی من پای حرفم هستم. حتی اگه بیشتر هم بشه باز هم عاشق تک تکشون می‌مونم. احساس خوبی دارم چون بالاخره تونستم حسی که بعد از دیدن موی سفید به آدم دست می‌ده رو لمس کنم.
حالا می‌تونم با صدای بلند فریاد بزنم زنده باد جوانی! زنده باد زندگی!
آدم بودن بسه؛ می‌خوام یه درخت باشم.
- Third of December without any sweater.
_ I told him but he didn't listen.
دیروز تصمیم گرفتم که دست خودم رو بگیرم و ببرم به کافه‌ای که تا حالا نرفته بودم. کتاب‌هام رو برداشتم و همینطور دفتر یادداشت‌های روزانه‌م. در یکی از خیابون‌ها، فرد آشنایی رو دیدم. شک کردم اما فهمیدم رودای عزیزمه که زودتر از من، من رو تشخیص داده و داره به سمتم میاد. به سمتش دویدم و بغلش کردم. گفت از روی «با خوشحالی راه رفتنت» شناختم. بهش گفتم دارم به کافهٔ جدیدی می‌رم و اگه دوست داره با هم بریم که گفت حتماً. با هم رفتیم و از کتاب‌ها و ادبیات حرف زدیم اما این وسط، آقای باریستا یادش رفت برای من آرت بزنه.
اتفاقای دیروز رو که برای برادرم که تعریف می‌کردم گفت مثل توی فیلم‌ها بوده! دقیقا مثل توی فیلم‌ها! دیروز من و رودا شخصیت‌های اصلی فیلم زندگی خودمون بودیم.