آدم یه کتابی که خونده و میدونه آخرش چی میشه رو دوباره نمیخونه. حرف من در مورد کتابها نیست.
روزگاری بود که واقعاً عاشق کتاب بودم. عاشق دیدن و بو کردن و دست کشیدن روی آنها، منظورم کتابهایی است که حداقل بالای پنجاه سال از عمرشان میگذشت. هیچ چیز بیشتر از این خوشحالم نمیکرد که با یک شلینگ کلی کتاب از یک حراجی بیرون شهر بگیرم.
_ سیگار یا کتاب
_ جورج اورول
_ سیگار یا کتاب
_ جورج اورول
❥ White nights
امیدواریم وقتی کتاب رو میخونید نگاهی به آسمان دلانگیز پاییز و درختان زرد و نارنجی بیندازید و مثل ما قلم آقای کامو رو ستایش کنید. 🤎
کتاب جدید گذاشته شد! قراره موسیو کامو رو ستایش کنیم. 🧚🏻♀️🌟
هوا ابریه و چی بهتر از این که آقای کامو رو به یه فنجون قهوه دعوت کنم و کتابش رو با هم بخونیم! ☕️
Forwarded from مرگ در میان ابرها
چی زنده نگهمون میداره؟ همین نیمساعت چهلدقیقههایی که بین کار فرصت میکنیم کتاب بخونیم.
تصویر جمعهٔ هفتهٔ پیش توی ذهنم ثبت شده! تصمیم گرفته بودیم دوباره شب شعری راه بیندازیم و از حافظ بگیم تا سهراب... تا حتی دکلمههای افشاریان. شمع روشن کردیم و با هم خواندیم منّت خدای را عزّ و جل... تا آخر دیباچه خواندیم و حیرت زده ماندیم. از سیاوش کسرایی گفتیم و من از مسکوب گفتم. و به خودمان آمدیم و دیدیم همهٔ گفتگومان حول محور وطن شده است. وطن... وطنی که آدمهای زیادی دوستش داشتند و در غربت چشمهایشان را بستند. با احساس درد، غم و دلتنگی... برای لحظهای فکر کردم که داریم در دههٔ سی زندگی میکنیم. فکر کردم کنارمان هم سهراب هست، هم مسکوب. هم کسرایی هست، هم سایه. به خودم که آمدم فهمیدم کنارمان بودند. مگر میشود ازشان صحبت کنیم و کنارمان نباشند و ما را نبینند؟!
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
_ سیاوش کسرایی، در سالهای دوری از ایران.
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
_ سیاوش کسرایی، در سالهای دوری از ایران.