When the weather is fine.
287 subscribers
407 photos
90 videos
5 files
19 links
به من که رسیدی از آسمون آبی بگو. از بوی بهار نارنج بگو. و هر درختی دیدی یاد من بیوفت چون می‌دونی که من درخت‌ها رو خیلی دوست دارم. 🌳
چنل آهنگ‌ها: @soulswhisperr
چنل موسیقی بی‌کلام: @songstree
Download Telegram
ارغوان! پنجه‌ی خونین زمین!
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس
کی‌ بر این درّه‌ی غم می‌گذرند؟

_ هوشنگ ابتهاج (سایه)
آقای کامو ممنونم که هنوز با کلماتت ما رو نجات می‌دی. برای امثال من، مثل یه خونهٔ گرم و پر از نوری. برای من مثل آفتابی، مثل بارونی!
متشکرم آقای کامو، متشکرم!
امروز صد و یازده ساله شدی... نامت همیشه سبز.
آدم یه کتابی که خونده و می‌دونه آخرش چی می‌شه رو دوباره نمی‌خونه. حرف من در مورد کتاب‌ها نیست.
روزگاری بود که واقعاً عاشق کتاب بودم. عاشق دیدن و بو کردن و دست کشیدن روی آن‌ها، منظورم کتاب‌هایی است که حداقل بالای پنجاه سال از عمرشان می‌گذشت. هیچ چیز بیشتر از این خوشحالم نمی‌کرد که با یک شلینگ کلی کتاب از یک حراجی بیرون شهر بگیرم.

_ سیگار یا کتاب
_ جورج اورول
هوا ابریه و چی بهتر از این که آقای کامو رو به یه فنجون قهوه دعوت کنم و کتابش رو با هم بخونیم! ☕️
©: Maisie kane
- او زمین و آسمان من بود؛
چی زنده نگه‌مون می‌داره؟ همین نیم‌ساعت چهل‌دقیقه‌هایی که بین کار فرصت می‌کنیم کتاب بخونیم.
تصویر جمعهٔ هفتهٔ پیش توی ذهنم ثبت شده! تصمیم گرفته بودیم دوباره شب شعری راه بیندازیم و از حافظ بگیم تا سهراب... تا حتی دکلمه‌های افشاریان. شمع روشن کردیم و با هم خواندیم منّت خدای را عزّ و جل... تا آخر دیباچه خواندیم و حیرت زده ماندیم. از سیاوش کسرایی گفتیم و من از مسکوب گفتم. و به خودمان آمدیم و دیدیم همهٔ گفتگومان حول محور وطن شده است. وطن... وطنی که آدم‌های زیادی دوستش داشتند و در غربت چشم‌هایشان را بستند. با احساس درد، غم و دلتنگی... برای لحظه‌ای فکر کردم که داریم در دههٔ سی زندگی می‌کنیم. فکر کردم کنارمان هم سهراب هست، هم مسکوب. هم کسرایی هست، هم سایه. به خودم که آمدم فهمیدم کنارمان بودند. مگر می‌شود ازشان صحبت کنیم و کنارمان نباشند و ما را نبینند؟!
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

_ سیاوش کسرایی، در سال‌های دوری از ایران.