امروز مادرجونم برام دعا کرد که همیشه همینقدر خوشحال، خندان و زیبا باشم.
☃5
کل صفحه را خواندم، زور زدم به خاطر بیاورم که چه سالی سرگرم این کتاب بودهام. این که قصد و منظور نویسنده چه بوده برایم اهمیتی نداشت، اصلاً اسم خود نویسندهها یادم نمیآمد و کتابها زرد و رنگ و رو رفته شده بودند و دیگر حرفشان خریداری نداشت. چیزی که برایم مهم بود پیدا کردن خودم بود: اینکه در گذشته چه فکرها و نظراتی داشتم و چه به نظرم درست بوده و چه غلط، میخواستم خود در حال بلوغم را کشف کنم.
_ بندها
_ دومنیکو استارنونه، به ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت
_ بندها
_ دومنیکو استارنونه، به ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت
☃3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❥ In praise of Targaryen family.
P.s: full of spoilers! Watch out!
☃4🎄1
امروز، روز خوبی بود.
جلسهٔ اول کلاسمون با استادی بود که عاشق تدریس و یاد دادنه. استاد شاد جوانی هست. مثل هوای تازه میمونه. ازمون خواست خودمون رو معرفی کنیم و از علایقمون بگیم. اکثر همکلاسیهایم از علایقشون چیزی نگفتن اما من شروع کردم به حرف زدن! از خودم گفتم، از کتابها گفتم و از بوک کلاب نقلیم! استادمون خیلی خوشش اومد. اونقدر زیاد که ازم تشکر کرد به خاطر کاری که انجام میدم و گفت مشتاق هست در مورد کتابها حرف بزنیم. دلیل این کارم رو پرسید و من گفتم:«چون میخوام ادبیات در زندگیمون فراموش نشه. فکر میکنم یادمون رفته تکیهگاهی داریم که میتونیم شبهای تاریکمون رو باهاش بگذرونیم و زودتر به صبح برسونیم.»
آخرین حرفی که در این مکالمه بهم زد این بود:«آفرین! بهت افتخار میکنم بابت کاری که انجام میدی. کارت بسیار ارزشمنده.»
جلسهٔ اول کلاسمون با استادی بود که عاشق تدریس و یاد دادنه. استاد شاد جوانی هست. مثل هوای تازه میمونه. ازمون خواست خودمون رو معرفی کنیم و از علایقمون بگیم. اکثر همکلاسیهایم از علایقشون چیزی نگفتن اما من شروع کردم به حرف زدن! از خودم گفتم، از کتابها گفتم و از بوک کلاب نقلیم! استادمون خیلی خوشش اومد. اونقدر زیاد که ازم تشکر کرد به خاطر کاری که انجام میدم و گفت مشتاق هست در مورد کتابها حرف بزنیم. دلیل این کارم رو پرسید و من گفتم:«چون میخوام ادبیات در زندگیمون فراموش نشه. فکر میکنم یادمون رفته تکیهگاهی داریم که میتونیم شبهای تاریکمون رو باهاش بگذرونیم و زودتر به صبح برسونیم.»
آخرین حرفی که در این مکالمه بهم زد این بود:«آفرین! بهت افتخار میکنم بابت کاری که انجام میدی. کارت بسیار ارزشمنده.»
☃4