Forwarded from انجمن زیرشیروانی
واقعاً چه چیز عاشقانهای در این جهان هست؟
از نظر ابنسینا جهان تماماً عشقه.
از نظر ابنسینا جهان تماماً عشقه.
💘1
فردا میخوام صبح زود بیدار بشم. ورزش کنم. شیر قهوه بخورم و برم سر کلاس فریما جونم و خودم رو بسپرم به ادبیات. توی ادبیات غرق بشم. 💞💞💞
When the weather is fine.
فردا میخوام صبح زود بیدار بشم. ورزش کنم. شیر قهوه بخورم و برم سر کلاس فریما جونم و خودم رو بسپرم به ادبیات. توی ادبیات غرق بشم. 💞💞💞
شور و شوق فریما مسریه! برای یه لحظه هم که شده با خودت میگی این زندگی ارزشش رو داره! و دلت میخواد پنجره رو باز کنی و داد بزنی زنده باد ادبیات! زنده باد هنر!
_ یادداشت ساعت ۸:۳۶ صبح.
_ یادداشت ساعت ۸:۳۶ صبح.
💘1
If loving me means letting go
And wishing me the best
Well then I guess
I wish, I wish, I wish you loved me less :)))))
And wishing me the best
Well then I guess
I wish, I wish, I wish you loved me less :)))))
💘3
خسته شدم از گذشتن و رفتن پیوسته! میخوام که این دفعه بمونم! میخوام بمونم!
💘7
من دارم امروز رو به همه تبریک میگم چون بالاخره قسمت اول خاندان اژدها قراره بیاد! روزتون بخیر اهالی! 🐉
💘5
پر از احساسات گوناگونم! امروز احساس میکنم سیلویا دستم رو گرفته و داریم قدم میزنیم. 💘
💘4
When the weather is fine.
پر از احساسات گوناگونم! امروز احساس میکنم سیلویا دستم رو گرفته و داریم قدم میزنیم. 💘
همسایهمون درخت انجیر داره و اونقدر درختش بزرگ شده که چندتا از شاخههاش به خونهٔ ما هم رسیدن. چندتا انجیر هم داده بود و من، ذوق چیدنشون رو داشتم. البته یه بار هم چیدم! اما وقتی بازش کردم پوک بود! خالی بود! خشک شده بود. به سیلویا فکر کردم.
امروز تو راه کلاسم، وقتی نزدیک درخت انجیر همیشگی میون راهم شدم، دیدم دوتا انجیر افتادن و سر خوردن و رسیدن جلوی پام. نگاهشون کردم. به نظر پوک میرسیدن. انگار خالی بودن. خشک شده بودن و رنگشون تغییر کرده بود. به سیلویا فکر کردم. احتمالا خودش اونا رو برام چیده بود و هل داده بود تا جلوی پام بایستن. برای همین به سیلویا فکر کردم و یادش افتادم که میگفت:
I saw myself sitting in the crotch of this fig tree, starving to death, just because I couldn’t make up my mind which of the figs I would choose. I wanted each and every one of them, but choosing one meant losing all the rest, and, as I sat there, unable to decide, the figs began to wrinkle and go black, and, one by one, they plopped to the ground at my feet.
امروز تو راه کلاسم، وقتی نزدیک درخت انجیر همیشگی میون راهم شدم، دیدم دوتا انجیر افتادن و سر خوردن و رسیدن جلوی پام. نگاهشون کردم. به نظر پوک میرسیدن. انگار خالی بودن. خشک شده بودن و رنگشون تغییر کرده بود. به سیلویا فکر کردم. احتمالا خودش اونا رو برام چیده بود و هل داده بود تا جلوی پام بایستن. برای همین به سیلویا فکر کردم و یادش افتادم که میگفت:
I saw myself sitting in the crotch of this fig tree, starving to death, just because I couldn’t make up my mind which of the figs I would choose. I wanted each and every one of them, but choosing one meant losing all the rest, and, as I sat there, unable to decide, the figs began to wrinkle and go black, and, one by one, they plopped to the ground at my feet.
💘5
Forwarded from کالیایف
مرگ و دیگر هیچ - عباس کیارستمی.pdf
24.6 MB
اولین روز تابستان: تولد عباس کیارستمیه. میتونید برای جشن گرفتنش بخشی از یادداشتهاش رو بخونید یا برید بیرون و زیر آفتاب منتظر بمونید تا شاید برای لحظهای نسیم ملایمی از راه برسه. (همیشه از راه میرسه.)
@Dahaar
@Dahaar
Forwarded from دو دیوار و چندین گنجشک
- عباس رو هم آوردی؟!
- معلومه. 🌳
- معلومه. 🌳