When the weather is fine.
289 subscribers
406 photos
90 videos
5 files
19 links
به من که رسیدی از آسمون آبی بگو. از بوی بهار نارنج بگو. و هر درختی دیدی یاد من بیوفت چون می‌دونی که من درخت‌ها رو خیلی دوست دارم. 🌳
چنل آهنگ‌ها: @soulswhisperr
چنل موسیقی بی‌کلام: @songstree
Download Telegram
No revenge, just everyone telling me I look so much happier now.
4
Well... Yeah! He understands me.
3
عاشق لحظه‌ای هستم که به یک کتاب اعتماد می‌کنم و باعث می‌شه که توقعاتم دربارهٔ تک تک کلماتش بالا بره.
5
3🎄1
It's just a damn phone.
You deserve happy things.
3
«تابستانی که خودم را پیدا کردم.» بهترین عنوان برای یادداشت امشبم هست. وقتی به تابستانی که گذشت فکر می‌کنم لبخند می‌زنم، لبخند رضایت. از وقتی که پروژه‌ها تمام شد و دانشگاه تعطیل، تنها دو ماه فرصت داشتم که به موضوع اصلی زندگی‌م یعنی «خودم» بپردازم. «من که هستم؟» یا «من چه چیزی می‌خواهم؟». شفاف شدن این مسئله به مرور زمان با جستجو کردن بیشتر و بیشتر می‌شد و بعد از دو ماه می‌تونم بگم حداقل جوابی برای این مسئله دارم. یادم هست وقتی پروژه‌ام را تحویل دادم اولین کاری که کردم آرام کردن این تن خسته بود و حالا، آرام تر از همیشه کوله‌م را برای ادامه راه می‌بندم و به حرکت خودم ادامه می‌دهم.
از آدم‌ها گذشتم و بیشتر کتاب خواندم. از آدم‌ها گذشتم و بیشتر به خانواده‌ام اهمیت دادم. از آدم‌ها گذشتم و بیشتر به طبیعت عشق ورزیدم.
دوباره به خودم بازگشتم، به کسی که زندگی را نه در چشمان معشوق بلکه در دامان مادرش، طبیعت، پیدا می‌کند.
در این تابستان، به درختی تکیه دادم. گلی را بوییدم، گربه‌ای را لمس کردم و صدای پرنده‌ای را شنیدم. پس می‌توانم بگویم تابستان امسال را دوست داشتم و به یاد می‌سپارم.
3
و بالاخره بوک کلاب نقلی‌مون رو افتتاح کردیم.
روندمون چه جوریه؟
قراره با هم کتاب بخونیم و در تاریخی معین، همه دور هم به صورت آنلاین جمع بشیم و در مورد کتابی که خوندیم صحبت کنیم. صحبت کنیم و از شخصیت‌ها بگیم، از تاثیری که به روی ما گذاشتن و مهم‌تر از همه از زندگی بگیم...این تنها یکی از کارهایی که قراره توی بوک کلاب‌مون انجام بدیم.
خوشحال می‌شیم عضوی از این انجمن نقلی باشید. 🧸

https://t.me/teandbook 📚
امروز مادرجونم برام دعا کرد که همیشه همینقدر خوشحال، خندان و زیبا باشم.
5
کل صفحه را خواندم، زور زدم به خاطر بیاورم که چه سالی سرگرم این کتاب بوده‌ام. این که قصد و منظور نویسنده چه بوده برایم اهمیتی نداشت، اصلاً اسم خود نویسنده‌ها یادم نمی‌آمد و کتاب‌ها زرد و رنگ و رو رفته شده بودند و دیگر حرف‌شان خریداری نداشت. چیزی که برایم مهم بود پیدا کردن خودم بود: اینکه در گذشته چه فکرها و نظراتی داشتم و چه به نظرم درست بوده و چه غلط، می‌خواستم خود در حال بلوغم را کشف کنم.

_ بندها
_ دومنیکو استارنونه، به ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت
3