Forwarded from my hair is green.
شب طولانی بود و هوا سرد بود و سیگارم کشدار و تمومنشدنی؛ همونطوری که تو دوست داشتی. یک ماه شده رها. سی روزه که تو نیستی. سی شبه که از خواب بیدار نشدی. به تو فکر کردم. توی سرمای شب قدم زدم و به تو فکر کردم. «چو تختهپاره بر موج/رها، رها، رها من» امروز تمام چیزیه که توی دستهام دارم. کاش میتونستم بذارمش توی دستهای تو. کاش میتونستم روزهام رو بذارم توی دستهای همیشه سبزِ تو. مشتهام کوچیکن و جیبهام خالیان. بلد نیستم به خوبیِ تو زندگی کنم، اما روزهام مال تو رها. روزهام مال تو.
Forwarded from The Clamor Of Being (Arsam Parvas)
Telegraph
آنچه کشتهشدگانِ ایران به آن عشق ورزیدند و برایش جنگیدند: روزمرهنویسیهای یک زن جوان دربارهٔ سینما و ادبیات، قبرنبشهٔ او شد.
در دوم ژانویه (۱۲ دیماه)، «رَها بَهلولیپور» در اتاق خوابگاهش در دانشگاه تهران، فیلم Sentimental Value، تازهترین اثرِ مؤلفِ نروژی، یوآخیم ترییر، را تماشا کرد. این نخستین فیلمی بود که در سال ۲۰۲۶ دید، و عمیقاً دوستش داشت. این را میدانم چون «رَها»، مثل…
Forwarded from Bookmark
قبلا هم گفتهم که ای کاش همهی مردم ایران لااقل یه بار نمایشنامهی “صالحان” کامو رو بخونن.
«تو ادبیات شو.»
بیشتر از هر لحظهای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.
بیشتر از هر لحظهای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.
رها… رها…
روزی نیست که به تو فکر نکنم.
راه میروم و ناگهان یاد تو میافتم.
کتاب میخوانم و میان واژهها، تو را میبینم.
اینجا باد میوزد…
پردهها آرام با باد میرقصند،
انگار چیزی در هوا، نام تو را زمزمه میکند.
باد…
باد ما را خواهد برد، نه؟
قطعا همینطور است.
روزی نیست که به تو فکر نکنم.
راه میروم و ناگهان یاد تو میافتم.
کتاب میخوانم و میان واژهها، تو را میبینم.
اینجا باد میوزد…
پردهها آرام با باد میرقصند،
انگار چیزی در هوا، نام تو را زمزمه میکند.
باد…
باد ما را خواهد برد، نه؟
قطعا همینطور است.
این مدت بیشتر از هر لحظهای سایهٔ مرگ رو میدیدم. با اطرافیانم که صحبت میکردم و از آینده میگفتم ته دلم انگار یه نفر وجود داشت که میگفت اگه اون آینده رو نبینی چی؟ اگه این آخرین خواستههات باشه که با بقیه در میون میذاری چی؟ و این باعث میشه بیشتر بهشون فکر کنم. به اینکه چجوری شجاع بودن و پر از آرزو. همشون آرزو داشتن. همشون امید داشتن.
آره... بیشتر از هر لحظهای فکر میکنم که آخرین بار در مورد چه چیزی برای آیندهشون حرف زدن؟ مثل من بودن؟ یه عالمه کتاب گذاشته بودن که بعد از امتحانات بخونن؟ پول جمع کرده بودن که یه دویست و هفت مشکی بخرن؟ یا برنامهریزی کرده بودن که اولین ولنتاینشون رو جشن بگیرن؟
به آخرین آرزو فکر میکنم و جوابش رو هم میدونم.
آره... بیشتر از هر لحظهای فکر میکنم که آخرین بار در مورد چه چیزی برای آیندهشون حرف زدن؟ مثل من بودن؟ یه عالمه کتاب گذاشته بودن که بعد از امتحانات بخونن؟ پول جمع کرده بودن که یه دویست و هفت مشکی بخرن؟ یا برنامهریزی کرده بودن که اولین ولنتاینشون رو جشن بگیرن؟
به آخرین آرزو فکر میکنم و جوابش رو هم میدونم.
خودم دیگه دیدی نسبت به آینده ندارم. همه چیزم خلاصه شده در فردا. فردا. فردا.
فردا به سراغ من بیا... یک روز زیبا به سراغ من بیا...
فردا به سراغ من بیا... یک روز زیبا به سراغ من بیا...
اون روز بهش گفتم با غمی که دارم آزاد زندگی میکنم. آزاد زندگی نکنم فردا جوابشون رو چی بدم؟
Forwarded from one day on the way
سایتی که نشون میده هرستاره به اسم یک جاویدنام زده شده، زیباترین و دردمندترین چیزی بود که امروز دیدم.
انگار وسعت این جنایت بزرگ رو فقط یک کهکشان میتونه به این اندازه به تصویر بکشه!
انگار وسعت این جنایت بزرگ رو فقط یک کهکشان میتونه به این اندازه به تصویر بکشه!
Forwarded from شهرِ بیشاعر
تو امروز رو به چشم میبینی و فکر میکنی جهان هرگز بدتر از این نبوده، اما بوده. تو حاصل بقای هزاران نسل از اجدادتی که سیل و زلزله و قتلعام و طاعون و وبا و هرچیز ممکن و ناممکنی رو تاب آورده تا امروز تو اینجا باشی. هرجای اون مسیر میتونست این زنجیره قطع بشه و به تو نرسه، اما تمام اونها تاب آوردن و امروز تو هستی، چون ارزشش رو داشت. مهمترین وظیفهای که امروز داری اینه که تو هم تاب بیاری.
انگار قدرت نوشتنم رو از دست دادم. سرم پر از کلمهس اما دستم نمینویسه. بنویس لعنتی! فقط بنویس! خط بکش!
Forwarded from OnlyAngel.
لطفا اگه ۶ مارچ وصل نبودم البوم هری استایلز رو توی بله برام ارسال کنید 🙏