When the weather is fine.
288 subscribers
407 photos
90 videos
5 files
19 links
به من که رسیدی از آسمون آبی بگو. از بوی بهار نارنج بگو. و هر درختی دیدی یاد من بیوفت چون می‌دونی که من درخت‌ها رو خیلی دوست دارم. 🌳
چنل آهنگ‌ها: @soulswhisperr
چنل موسیقی بی‌کلام: @songstree
Download Telegram
دانم اکنون از آن خانهٔ دور
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می‌دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد

بینم آنجا کنار بخاری
سایهٔ قامتی سست و لرزان
سایهٔ بازوانی که گوئی
زندگی را رها کرده آسان

دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایهٔ خسته و پیر
بر سر نقش گل‌های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایهٔ آن
رنگ گل‌ها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانهٔ در
آب گلدان به آخر رسیده

گربه با دیده‌ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می‌گذارد
شمع در آخرین شعلهٔ خویش
ره بسوی عدم می‌سپارد

دانم اکنون کز آن خانهٔ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان
می‌سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می‌روم تا به دست آرم او را

- فروغ فرخزاد
The Just (Camus Albert) (Z-Library).epub
299.2 KB
• «صالحان»
• نوشته‌ٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ انگلیسی
adelha.pdf
8.3 MB
• «صالحان»
• نوشته‌ٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ فارسی
Forwarded from one day on the way
من در دل فاجعه مانده‌ام و گلوله‌ای به تنم نخورده، اما زخمِ تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره می‌کند.
با یاد آنان که از من زیباتر، آزاد‌ه‌تر، و با جرئت‌تر بودند چه کنم؟
Forwarded from my hair is green.
شب طولانی بود و هوا سرد بود و سیگارم کش‌دار و تموم‌نشدنی؛ همون‌طوری که تو دوست داشتی. یک ماه شده رها. سی روزه که تو نیستی. سی شبه که از خواب بیدار نشدی. به تو فکر کردم. توی سرمای شب قدم زدم و به تو فکر کردم. «چو تخته‌پاره بر موج/رها، رها، رها من» امروز تمام چیزیه که توی دست‌هام دارم. کاش می‌تونستم بذارمش توی دست‌های تو. کاش می‌تونستم روزهام رو بذارم توی دست‌های همیشه سبزِ تو. مشت‌هام کوچیکن و جیب‌هام خالی‌ان. بلد نیستم به خوبیِ تو زندگی کنم، اما روزهام مال تو رها. روزهام مال تو.
Forwarded from Bookmark
قبلا هم گفته‌م که ای کاش همه‌ی مردم ایران لااقل یه بار نمایشنامه‌ی “صالحان” کامو رو بخونن.
«تو ادبیات شو.»
بیشتر از هر لحظه‌ای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.
رها… رها…
روزی نیست که به تو فکر نکنم.
راه می‌روم و ناگهان یاد تو می‌افتم.
کتاب می‌خوانم و میان واژه‌ها، تو را می‌بینم.
اینجا باد می‌وزد…
پرده‌ها آرام با باد می‌رقصند،
انگار چیزی در هوا، نام تو را زمزمه می‌کند.
باد…
باد ما را خواهد برد، نه؟
قطعا همین‌طور است.
این مدت بیشتر از هر لحظه‌ای سایهٔ مرگ رو می‌دیدم. با اطرافیانم که صحبت می‌کردم و از آینده می‌گفتم ته دلم انگار یه نفر وجود داشت که می‌گفت اگه اون آینده رو نبینی چی؟ اگه این آخرین خواسته‌هات باشه که با بقیه در میون می‌ذاری چی؟ و این باعث می‌شه بیشتر بهشون فکر کنم. به اینکه چجوری شجاع بودن و پر از آرزو. همشون آرزو داشتن. همشون امید داشتن.
آره... بیشتر از هر لحظه‌ای فکر می‌کنم که آخرین بار در مورد چه چیزی برای آینده‌شون حرف زدن؟ مثل من بودن؟ یه عالمه کتاب گذاشته بودن که بعد از امتحانات بخونن؟ پول جمع کرده بودن که یه دویست و هفت مشکی بخرن؟ یا برنامه‌ریزی کرده بودن که اولین ولنتاین‌شون رو جشن بگیرن؟
به آخرین آرزو فکر می‌کنم و جوابش رو هم می‌دونم.
خودم دیگه دیدی نسبت به آینده ندارم. همه چیزم خلاصه شده در فردا. فردا. فردا.
فردا به سراغ من بیا... یک روز زیبا به سراغ من بیا...
رها نوشته بود: «فردا اگه مالِ تو بود، خورشیدکم آزاد بتاب.»
🎄6
صالحان بخونید بچه‌ها. صالحان بخونید.
اون روز بهش گفتم با غمی که دارم آزاد زندگی می‌کنم. آزاد زندگی نکنم فردا جوابشون رو چی بدم؟
Forwarded from one day on the way
سایتی که نشون میده هرستاره به اسم یک جاویدنام زده شده، زیباترین و دردمندترین چیزی بود که امروز دیدم.
انگار وسعت این جنایت بزرگ رو فقط یک کهکشان می‌تونه به این اندازه به تصویر بکشه!
زندگی زندگی زندگی
عاشق عاشق عاشق
صالح صالح صالح
رها رها رها
Forwarded from شهرِ بی‌شاعر
تو امروز رو به چشم می‌بینی و فکر می‌کنی جهان هرگز بدتر از این نبوده، اما بوده. تو حاصل بقای هزاران نسل از اجدادتی که سیل و زلزله و قتل‌عام و طاعون و وبا و هرچیز ممکن و ناممکنی رو تاب آورده تا امروز تو این‌جا باشی. هرجای اون مسیر می‌تونست این زنجیره قطع بشه و به تو نرسه، اما تمام اون‌ها تاب آوردن و امروز تو هستی، چون ارزشش رو داشت. مهم‌ترین وظیفه‌ای که امروز داری اینه که تو هم تاب بیاری.