منم همینطور. مدام به همه میگم قلب من درد میکنه. سنگینه. میخواد بیوفته زمین.
Forwarded from obsessed with little things
دقیقا!
به قول رها: قلبم اینقدر شکستهس که خوردهشیشههاش هی بالا میان.
به قول رها: قلبم اینقدر شکستهس که خوردهشیشههاش هی بالا میان.
Forwarded from my hair is green.
le vent nous portera
زنده باش و آسیب ببین. رنج بکش و بیزار شو. اما زنده باش! با دستهایت به روی رنج تنت دست بکش و در زیر آفتاب بسوز. زنده باش و آسیب ببین. خواهش میکنم زنده باش. و آسیب ببین. اگر آسیب نمیبینی بهخاطر آن است که زنده نیستی! خواهش میکنم زنده باش! زنده باش!
به تو فکر میکنم عزیزدلم. هرروز به تو فکر میکنم. دچار عشق هستی و دچار زندگی. چنان دچار که نمیتونم بنویسم «بودی». همیشه «هستی». همیشهی همیشه. در فکر توام.
اگه شما به زندگیتون برگشتید... من هنوز برنگشتم. روم نمیشه برگردم. اصلا نمیخوام برگردم. برگردم که چی بشه؟ من داغدارم. داغ کسایی رو دیدم که وقتی چشمهام رو میبندم خندههاشون یادم میاد. بعد بهم میگی فردا بیا بریم بیرون بچرخیم؟ چطور روت میشه آخه؟
Forwarded from Literature
تو ادبیات شو. جنگ جهانی اول هم ادبیات شد. همینگوی نوشت. کرین نوشت. پریمو لوی نوشت. وولف نوشت. ری بردبری. چطور ادبیات مقاومت بشم؟ ادبیات تابآوری؟ بنویس. زنده بمون و از زنده بودنت بنویس، در دفترچه خاطراتت، در روزهایی که عذاب بیپایان میکشی. بنویس و همیشه یک دفترچه توی جیبت داشته باش.
one day on the way
هرسال تو روز تولدم خیلی آرزو کردم.
که زیاد زندگی کنم. عاشق بشم. دوستیهای زیادی شکل بدم. خراب کنم و دوباره بسازم. گریه کنم. بخندم.
اما هیچوقت این آخرینباری که برای همیشه ۲۱ رو فوت میکنم و تو غمانگیزترین و خونآلودترین دورهی تاریخ هستم رو یادم نمیره. هیچوقت از یادم نمیره که، با یه قلب مچاله و چشمِ پر از اشک به یاد هزارانهزار و اندی، آرزو کردم.
هيچوقت.
عمیقاً میخوام که ظلم ریشهکن بشه و ظالم از بین بره.
به بدترین شکل!
روح همهی کسایی که یهروزی زندگی جریان داشت براشون، آروم بگیره. حال همه آروم بگیره.
و نوری که نمیدونم هنوز هست یا نه، بر تاریکی پیروز بشه.
من امروز جای همهی قلبهایی که دیگه نمیتپه تا ۲۱سالگیشون رو ببینن؛ این شمع رو فوت میکنم.
که زیاد زندگی کنم. عاشق بشم. دوستیهای زیادی شکل بدم. خراب کنم و دوباره بسازم. گریه کنم. بخندم.
اما هیچوقت این آخرینباری که برای همیشه ۲۱ رو فوت میکنم و تو غمانگیزترین و خونآلودترین دورهی تاریخ هستم رو یادم نمیره. هیچوقت از یادم نمیره که، با یه قلب مچاله و چشمِ پر از اشک به یاد هزارانهزار و اندی، آرزو کردم.
هيچوقت.
عمیقاً میخوام که ظلم ریشهکن بشه و ظالم از بین بره.
به بدترین شکل!
روح همهی کسایی که یهروزی زندگی جریان داشت براشون، آروم بگیره. حال همه آروم بگیره.
و نوری که نمیدونم هنوز هست یا نه، بر تاریکی پیروز بشه.
من امروز جای همهی قلبهایی که دیگه نمیتپه تا ۲۱سالگیشون رو ببینن؛ این شمع رو فوت میکنم.
چه متن زیبایی! من هم دیروز تولدم بود. ولی شمعی فوت نکردم. برام مثل بقیهٔ این روزهای غمانگیزم بود.
🎄1
دانم اکنون از آن خانهٔ دور
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان میدود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایهٔ قامتی سست و لرزان
سایهٔ بازوانی که گوئی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایهٔ خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایهٔ آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانهٔ در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیدهای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعلهٔ خویش
ره بسوی عدم میسپارد
دانم اکنون کز آن خانهٔ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
میسپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
میروم تا به دست آرم او را
- فروغ فرخزاد
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان میدود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایهٔ قامتی سست و لرزان
سایهٔ بازوانی که گوئی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایهٔ خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایهٔ آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانهٔ در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیدهای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در آخرین شعلهٔ خویش
ره بسوی عدم میسپارد
دانم اکنون کز آن خانهٔ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
میسپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
میروم تا به دست آرم او را
- فروغ فرخزاد
The Just (Camus Albert) (Z-Library).epub
299.2 KB
• «صالحان»
• نوشتهٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ انگلیسی
• نوشتهٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ انگلیسی
Forwarded from one day on the way
من در دل فاجعه ماندهام و گلولهای به تنم نخورده، اما زخمِ تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند.
با یاد آنان که از من زیباتر، آزادهتر، و با جرئتتر بودند چه کنم؟
با یاد آنان که از من زیباتر، آزادهتر، و با جرئتتر بودند چه کنم؟
Forwarded from my hair is green.
شب طولانی بود و هوا سرد بود و سیگارم کشدار و تمومنشدنی؛ همونطوری که تو دوست داشتی. یک ماه شده رها. سی روزه که تو نیستی. سی شبه که از خواب بیدار نشدی. به تو فکر کردم. توی سرمای شب قدم زدم و به تو فکر کردم. «چو تختهپاره بر موج/رها، رها، رها من» امروز تمام چیزیه که توی دستهام دارم. کاش میتونستم بذارمش توی دستهای تو. کاش میتونستم روزهام رو بذارم توی دستهای همیشه سبزِ تو. مشتهام کوچیکن و جیبهام خالیان. بلد نیستم به خوبیِ تو زندگی کنم، اما روزهام مال تو رها. روزهام مال تو.
Forwarded from The Clamor Of Being (Arsam Parvas)
Telegraph
آنچه کشتهشدگانِ ایران به آن عشق ورزیدند و برایش جنگیدند: روزمرهنویسیهای یک زن جوان دربارهٔ سینما و ادبیات، قبرنبشهٔ او شد.
در دوم ژانویه (۱۲ دیماه)، «رَها بَهلولیپور» در اتاق خوابگاهش در دانشگاه تهران، فیلم Sentimental Value، تازهترین اثرِ مؤلفِ نروژی، یوآخیم ترییر، را تماشا کرد. این نخستین فیلمی بود که در سال ۲۰۲۶ دید، و عمیقاً دوستش داشت. این را میدانم چون «رَها»، مثل…
Forwarded from Bookmark
قبلا هم گفتهم که ای کاش همهی مردم ایران لااقل یه بار نمایشنامهی “صالحان” کامو رو بخونن.
«تو ادبیات شو.»
بیشتر از هر لحظهای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.
بیشتر از هر لحظهای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.
رها… رها…
روزی نیست که به تو فکر نکنم.
راه میروم و ناگهان یاد تو میافتم.
کتاب میخوانم و میان واژهها، تو را میبینم.
اینجا باد میوزد…
پردهها آرام با باد میرقصند،
انگار چیزی در هوا، نام تو را زمزمه میکند.
باد…
باد ما را خواهد برد، نه؟
قطعا همینطور است.
روزی نیست که به تو فکر نکنم.
راه میروم و ناگهان یاد تو میافتم.
کتاب میخوانم و میان واژهها، تو را میبینم.
اینجا باد میوزد…
پردهها آرام با باد میرقصند،
انگار چیزی در هوا، نام تو را زمزمه میکند.
باد…
باد ما را خواهد برد، نه؟
قطعا همینطور است.
این مدت بیشتر از هر لحظهای سایهٔ مرگ رو میدیدم. با اطرافیانم که صحبت میکردم و از آینده میگفتم ته دلم انگار یه نفر وجود داشت که میگفت اگه اون آینده رو نبینی چی؟ اگه این آخرین خواستههات باشه که با بقیه در میون میذاری چی؟ و این باعث میشه بیشتر بهشون فکر کنم. به اینکه چجوری شجاع بودن و پر از آرزو. همشون آرزو داشتن. همشون امید داشتن.
آره... بیشتر از هر لحظهای فکر میکنم که آخرین بار در مورد چه چیزی برای آیندهشون حرف زدن؟ مثل من بودن؟ یه عالمه کتاب گذاشته بودن که بعد از امتحانات بخونن؟ پول جمع کرده بودن که یه دویست و هفت مشکی بخرن؟ یا برنامهریزی کرده بودن که اولین ولنتاینشون رو جشن بگیرن؟
به آخرین آرزو فکر میکنم و جوابش رو هم میدونم.
آره... بیشتر از هر لحظهای فکر میکنم که آخرین بار در مورد چه چیزی برای آیندهشون حرف زدن؟ مثل من بودن؟ یه عالمه کتاب گذاشته بودن که بعد از امتحانات بخونن؟ پول جمع کرده بودن که یه دویست و هفت مشکی بخرن؟ یا برنامهریزی کرده بودن که اولین ولنتاینشون رو جشن بگیرن؟
به آخرین آرزو فکر میکنم و جوابش رو هم میدونم.
خودم دیگه دیدی نسبت به آینده ندارم. همه چیزم خلاصه شده در فردا. فردا. فردا.
فردا به سراغ من بیا... یک روز زیبا به سراغ من بیا...
فردا به سراغ من بیا... یک روز زیبا به سراغ من بیا...