When the weather is fine.
288 subscribers
407 photos
90 videos
5 files
19 links
به من که رسیدی از آسمون آبی بگو. از بوی بهار نارنج بگو. و هر درختی دیدی یاد من بیوفت چون می‌دونی که من درخت‌ها رو خیلی دوست دارم. 🌳
چنل آهنگ‌ها: @soulswhisperr
چنل موسیقی بی‌کلام: @songstree
Download Telegram
برای پونه و آرش که هنوز داغی تازه بر روی بدنم هستند.
Forwarded from بقچه‌ی شبدر
آن کس که تو را کشت
تو را کِشت
مرا زاد .
Forwarded from le vent nous portera
+ دیگه به چیزی فکر نمی‌کنم. درونش فرو می‌رم و همون لحظه که در موقعیتش قرار می‌گیرم کاری می‌کنم. کل زندگی‌م رو همین‌طوری پیش بردم. ترجیح می‌دم در حرکت و جریان بمیرم تا در سکون و مرداب‌شدن.
غمت کل وجودم رو در بر گرفته.
قلبم درد می‌کنه.
منم همینطور. مدام به همه می‌گم قلب من درد می‌کنه. سنگینه. می‌خواد بیوفته زمین.
دقیقا!
به قول رها: قلبم این‌قدر شکسته‌س که خورده‌شیشه‌هاش هی بالا میان.
من هم روز و شب به تو فکر می‌کنم رها.
اگه شما به زندگی‌تون برگشتید... من هنوز برنگشتم. روم نمی‌شه برگردم. اصلا نمی‌خوام برگردم. برگردم که چی بشه؟ من داغدارم. داغ کسایی رو دیدم که وقتی چشم‌هام رو می‌بندم خنده‌هاشون یادم میاد. بعد بهم می‌گی فردا بیا بریم بیرون بچرخیم؟ چطور روت می‌شه آخه؟
Forwarded from Literature
تو ادبیات شو. جنگ جهانی اول هم ادبیات شد. همینگوی نوشت. کرین نوشت. پریمو لوی نوشت. وولف نوشت. ری بردبری. چطور ادبیات مقاومت بشم؟ ادبیات تاب‌آوری؟ بنویس. زنده بمون و از زنده بودنت بنویس، در دفترچه خاطراتت، در روزهایی که عذاب بی‌پایان می‌کشی. بنویس و همیشه یک دفترچه توی جیبت داشته باش.
دانم اکنون از آن خانهٔ دور
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می‌دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد

بینم آنجا کنار بخاری
سایهٔ قامتی سست و لرزان
سایهٔ بازوانی که گوئی
زندگی را رها کرده آسان

دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایهٔ خسته و پیر
بر سر نقش گل‌های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایهٔ آن
رنگ گل‌ها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانهٔ در
آب گلدان به آخر رسیده

گربه با دیده‌ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می‌گذارد
شمع در آخرین شعلهٔ خویش
ره بسوی عدم می‌سپارد

دانم اکنون کز آن خانهٔ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان
می‌سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می‌روم تا به دست آرم او را

- فروغ فرخزاد
The Just (Camus Albert) (Z-Library).epub
299.2 KB
• «صالحان»
• نوشته‌ٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ انگلیسی
adelha.pdf
8.3 MB
• «صالحان»
• نوشته‌ٔ آلبر کامو
• ترجمهٔ فارسی
Forwarded from one day on the way
من در دل فاجعه مانده‌ام و گلوله‌ای به تنم نخورده، اما زخمِ تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره می‌کند.
با یاد آنان که از من زیباتر، آزاد‌ه‌تر، و با جرئت‌تر بودند چه کنم؟
Forwarded from my hair is green.
شب طولانی بود و هوا سرد بود و سیگارم کش‌دار و تموم‌نشدنی؛ همون‌طوری که تو دوست داشتی. یک ماه شده رها. سی روزه که تو نیستی. سی شبه که از خواب بیدار نشدی. به تو فکر کردم. توی سرمای شب قدم زدم و به تو فکر کردم. «چو تخته‌پاره بر موج/رها، رها، رها من» امروز تمام چیزیه که توی دست‌هام دارم. کاش می‌تونستم بذارمش توی دست‌های تو. کاش می‌تونستم روزهام رو بذارم توی دست‌های همیشه سبزِ تو. مشت‌هام کوچیکن و جیب‌هام خالی‌ان. بلد نیستم به خوبیِ تو زندگی کنم، اما روزهام مال تو رها. روزهام مال تو.
Forwarded from Bookmark
قبلا هم گفته‌م که ای کاش همه‌ی مردم ایران لااقل یه بار نمایشنامه‌ی “صالحان” کامو رو بخونن.
«تو ادبیات شو.»
بیشتر از هر لحظه‌ای بخوان. بنویس. به ادبیات تبدیل شو دوست من.