Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
اگر اشارهتان به عدالت و موعودگرایی دریدایی است که از قضا فرم فلسفیتر این ایده، به وضوح در هایدگر حاضر است. آخرین خدایی که فراخواهد رسید. حکایت «پسفردا»ی فردید که مثل «عدالت» دریدا، هر دو برداشتهای اخلاقی هستند از همان ایدهٔ هایدگر که از هولدرلین الهام…
البته هایدگر در افادات تا حدودی از چرخه درون ماندگاری که در هستی و زمان گرفتارش بود بیرون آمد .هر چند زبان و ترمینولوژی هایدگر کمی یونانی تر از دریدا که یهودی است .
هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید ایده عدالت باشد اما حداقل هایدگر رنگ هستی شناختی به این تئودیسه نداد .
چرا امر اخلاقی را از امر هستی شناختی جدا می کنید ؟ هر چند هایدگر هم حریف این زور پر زور زمانه خودش مبنی بر اخلاقی بودن نشد اما مثلا در کارهای دریدا این مرز از بین می رود .امر اخلاقی در امر هستی شناختی حل می شود .هر چند به میزان و معیار شما عدالت مورد اشاره من عمدتا بعد هستی شناختی دارد .
هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید ایده عدالت باشد اما حداقل هایدگر رنگ هستی شناختی به این تئودیسه نداد .
چرا امر اخلاقی را از امر هستی شناختی جدا می کنید ؟ هر چند هایدگر هم حریف این زور پر زور زمانه خودش مبنی بر اخلاقی بودن نشد اما مثلا در کارهای دریدا این مرز از بین می رود .امر اخلاقی در امر هستی شناختی حل می شود .هر چند به میزان و معیار شما عدالت مورد اشاره من عمدتا بعد هستی شناختی دارد .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
البته هایدگر در افادات تا حدودی از چرخه درون ماندگاری که در هستی و زمان گرفتارش بود بیرون آمد .هر چند زبان و ترمینولوژی هایدگر کمی یونانی تر از دریدا که یهودی است . هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید…
دلیل اینکه پیوسته میخواهم امر اخلاقی را از امر انتولوژیک جدا کنم، این است که در یگانهکردن این دو مجدداً سودای درونماندگاریای را میبینم که شما از آن نوعی نیهیلیسم نقنقو استنتاج کردید. واقعاً لازم نیست همه تمایزها را از میان ببریم. تمایز امر اخلاقی از امر انتولوژیک باید برقرار بماند تا نبرد اندیشهها پایان نگیرد.
Forwarded from ا. اردستانی
گفتیم که کشف زمانمندی این هستی که هایدگر نام آن را دازاین می گذارد ، کشف آینده هم بود .این آینده ای بود که ایده آلیسم متفطن به آن نشده بود ، چون آینده ای که ایده آلیسم می شناخت ، تحقق ضرورتهای کشف شده بود ، به عبارت دیگر این دیگر آینده نبود بلکه گذشته ای بود که در دور تکرار خود افتاده بود .این آینده حامل رخداد واقع بود ، و هایدگر بعدتر ( بعد از نوشتن هستی و زمان ) متفطن به این بعد زمانمندی شد .زمانمندی در هستی و زمان همچنان در چنبره ایده آلیسم باقی مانده بود چون از حد مرگ دازاین فراتر نمی رفت .مرگ حداقل در هستی و زمان نه به عنوان رخداد واقع که به عنوان امکان قابل پیش بینی ، در نظر گرفته می شود ، شتری که در خانه هر کس می خوابد .
به همین دلیل حداقل در هستی و زمان هایدگر نتوانست تمام نتایجی که از این کشف زمانمندی بیرون می آید ، استنتاج کند .
اهمیت متن افادات در این است که نویسنده آگاه به این اینده رخدادین می شود ، آنجا که از آیندگان و انتظار یک خدا می گوید ، اما اینجا برعکس ما مواجه با زمانمندی می شویم که گذشته ایده آلیستی خودش را فراموش می کند .هایدگر افادات گویی از میراث دل کنده و آن را به حساب نمی آورد .گویی حساب جهان از هر نوع ضرورتی خالی شده و باز به همین دلیل نمی تواند افق این زمانمندی معطوف به آینده را ببیند یعنی افق امر واقع به عنوان زمانمندی معطوف به آینده .
به عبارت دیگر اکنون ( در این عصر نیست انگاری ) دیگر انتظار یک خدا را نباید داشته باشیم بلکه درست تر آن است که انتظار یک قیامت کبری را بکشیم .
این فراموشی میراث ، باعث می شود که مسئله آینده ذیل امر عادلانه داوری قرار نگیرد .
آینده برای هایدگر همچنان از کرانه های مرگ فراتر نمی رود و انتظار یک خدا ، انتظاری بی محتوی می شود .
اکنون در موقعیتی هستیم که این زمانمندی را در صورت رخداد داوری کننده ببینیم ، رخداد واقع که محتوی انتظار یک داوری را در خود دارد .
به این ترتیب ما به همبستگی امر مسیانیک و امر واقع در افق زمانمندی آینده رسیدیم .رخدادهایی که نمی توانند از هم جدا باشند .
به همین دلیل حداقل در هستی و زمان هایدگر نتوانست تمام نتایجی که از این کشف زمانمندی بیرون می آید ، استنتاج کند .
اهمیت متن افادات در این است که نویسنده آگاه به این اینده رخدادین می شود ، آنجا که از آیندگان و انتظار یک خدا می گوید ، اما اینجا برعکس ما مواجه با زمانمندی می شویم که گذشته ایده آلیستی خودش را فراموش می کند .هایدگر افادات گویی از میراث دل کنده و آن را به حساب نمی آورد .گویی حساب جهان از هر نوع ضرورتی خالی شده و باز به همین دلیل نمی تواند افق این زمانمندی معطوف به آینده را ببیند یعنی افق امر واقع به عنوان زمانمندی معطوف به آینده .
به عبارت دیگر اکنون ( در این عصر نیست انگاری ) دیگر انتظار یک خدا را نباید داشته باشیم بلکه درست تر آن است که انتظار یک قیامت کبری را بکشیم .
این فراموشی میراث ، باعث می شود که مسئله آینده ذیل امر عادلانه داوری قرار نگیرد .
آینده برای هایدگر همچنان از کرانه های مرگ فراتر نمی رود و انتظار یک خدا ، انتظاری بی محتوی می شود .
اکنون در موقعیتی هستیم که این زمانمندی را در صورت رخداد داوری کننده ببینیم ، رخداد واقع که محتوی انتظار یک داوری را در خود دارد .
به این ترتیب ما به همبستگی امر مسیانیک و امر واقع در افق زمانمندی آینده رسیدیم .رخدادهایی که نمی توانند از هم جدا باشند .
Forwarded from ا. اردستانی
اکنون موقعیتی ایجاد شده تا حسابهایمان را با ایده آلیسم تصفیه کنیم ، اگرچه این پرونده ای تا ابد باز برای ما می ماند .گفتیم که ایده آلیسم اگرچه کاشف امر درونی شده یا حافظه بود اما در پایان آن را دود کرد و به هوا داد .هگل معتقد بود که گور عیسی از این جهت خالی بود که عیسی در کالبد مسیح ، در تمامیت خودش روح شد و در قالب کلیسا و روح القدس ( روح خدا ) به ابدیت پیوست .مسیح از آن جهت گوری ندارد که ایده آلیسم ، استخوانهای به جا مانده از او را نمی بیند .ایده الیسم استخوان را فراموش می کند ، همان جسدی که همواره سخت ایستی می کند و باقی می ماند .
پرسید ؛ آیا پس از اینکه مردیم این استخوانهای فروپاشیده دوباره زنده می شوند ؟
خطای ایده آلیسم این بود که سرنا را از سر گشادش می نوازد .انکه می میرد یک مشت استخوان و گوشت متعفنی است که برای ابد آنچه به یادگار مانده را در خود حفظ می کند .ایده الیسم اگر چه کاشف این ثبت بود اما با از دست دادن واقعیت این استخوان تحت عنوان روحانی شدنش ( سوژه ) این بازمانده یا بقیه الله را از دست داد .
این جسد ، این استخوان بازمانده در گور ، همان حافظه ای است که ایده الیسم آن را نادید گرفت ، ایده الیسم این استخوان را هم می خورد ، برای همین است که ایده آلیسم مرگ را به حساب نمی اورد ، اما آیا تنی که روزهای آخر عمر از تنگی نفس ناشی از پنومونی زجر می کشید ، خطی بر یک عمر اندیشه خطا نکشید ؟ ( اشاره به پنومونی یا سینه پهلوی هگل که باعث مرگ او شد ) .
از حق نگذریم ایده الیسم نه تنها ما را با مفهوم میراث ( که اسمش را تاریخ می گذارد ) آشنا کرد بلکه در این خطای پایانی اش هم برای ما یادگاری گذاشت .بدون ایده الیسم ما معیار یا مبنایی برای داوری نداشتیم .داوری که بر اساس این امر ثبت شده و به حساب آمده انجام می گیرد .
این اندیشه رخداد بود که ما را راهبر به فهم و کشف این خاطره تحت عنوان باقیمانده ، شد .
رخداد نه تنها مکان و لوکوس این داوری هست بلکه این داوری تنها بر محاسبه امر ثبت شده یا حفظ شده انجام می گیرد .
پس نیاز است که هم از امر اگزیستانس فراتر برویم ( چون پرونده اگزیستانس دازاین با مرگ بسته می شود و این استخوان را ، امر ثبت شده را از دست می دهد ) و هم از ایده آلیسم ،چون ایده الیسم پرونده سوژه را حتی زودتر از اندیشه اگزیستانس می بندد .اگر ایده آلیسم امر مسیانیک را از دست می دهد ، در اندیشه اگزیستانس این بدون محتوی است ، اگر گور ایده آلیست خالی است ، اگزیستانسیالیست ، گوری ندارد .
بر این اساس ما اینجا با مازاد استخوانی سرو کار داریم ( در این گور ) که آنچه بر سوژه رفته را ثبت کرده و داوری هم اتفاقا داوری همین استخوان است .داوری ، داوری بدن است و رنج یا لذتی که این تن می برد.
پس می توان از رخداد امر واقع سخن گفت و نیز امر درونی شده یا سوژه ، سوژه ای که در نهایت چند تکه استخوان برجای می گذارد .داوری ، داوری عادلانه استخوان های باقیمانده است .
پرسید ؛ آیا پس از اینکه مردیم این استخوانهای فروپاشیده دوباره زنده می شوند ؟
خطای ایده آلیسم این بود که سرنا را از سر گشادش می نوازد .انکه می میرد یک مشت استخوان و گوشت متعفنی است که برای ابد آنچه به یادگار مانده را در خود حفظ می کند .ایده الیسم اگر چه کاشف این ثبت بود اما با از دست دادن واقعیت این استخوان تحت عنوان روحانی شدنش ( سوژه ) این بازمانده یا بقیه الله را از دست داد .
این جسد ، این استخوان بازمانده در گور ، همان حافظه ای است که ایده الیسم آن را نادید گرفت ، ایده الیسم این استخوان را هم می خورد ، برای همین است که ایده آلیسم مرگ را به حساب نمی اورد ، اما آیا تنی که روزهای آخر عمر از تنگی نفس ناشی از پنومونی زجر می کشید ، خطی بر یک عمر اندیشه خطا نکشید ؟ ( اشاره به پنومونی یا سینه پهلوی هگل که باعث مرگ او شد ) .
از حق نگذریم ایده الیسم نه تنها ما را با مفهوم میراث ( که اسمش را تاریخ می گذارد ) آشنا کرد بلکه در این خطای پایانی اش هم برای ما یادگاری گذاشت .بدون ایده الیسم ما معیار یا مبنایی برای داوری نداشتیم .داوری که بر اساس این امر ثبت شده و به حساب آمده انجام می گیرد .
این اندیشه رخداد بود که ما را راهبر به فهم و کشف این خاطره تحت عنوان باقیمانده ، شد .
رخداد نه تنها مکان و لوکوس این داوری هست بلکه این داوری تنها بر محاسبه امر ثبت شده یا حفظ شده انجام می گیرد .
پس نیاز است که هم از امر اگزیستانس فراتر برویم ( چون پرونده اگزیستانس دازاین با مرگ بسته می شود و این استخوان را ، امر ثبت شده را از دست می دهد ) و هم از ایده آلیسم ،چون ایده الیسم پرونده سوژه را حتی زودتر از اندیشه اگزیستانس می بندد .اگر ایده آلیسم امر مسیانیک را از دست می دهد ، در اندیشه اگزیستانس این بدون محتوی است ، اگر گور ایده آلیست خالی است ، اگزیستانسیالیست ، گوری ندارد .
بر این اساس ما اینجا با مازاد استخوانی سرو کار داریم ( در این گور ) که آنچه بر سوژه رفته را ثبت کرده و داوری هم اتفاقا داوری همین استخوان است .داوری ، داوری بدن است و رنج یا لذتی که این تن می برد.
پس می توان از رخداد امر واقع سخن گفت و نیز امر درونی شده یا سوژه ، سوژه ای که در نهایت چند تکه استخوان برجای می گذارد .داوری ، داوری عادلانه استخوان های باقیمانده است .
Forwarded from Cognitive Disorders (M.Atazadeh)
🔵 سوگ؛ ایستادن در بیرون زمان
🔆 سوگ صرفاً یک تجربه هیجانی یا واکنشی روانشناختی نیست؛ بلکه یک رویداد عصبی پیچیده است که در شبکههایی مشخص از مغز حک میشود. پیشرفتهای نوروساینس، بهویژه با بهرهگیری از (fMRI)، نشان دادهاند که فقدان یک عزیز، چگونه مدارهای درد، پاداش، تهدید و کنترل شناختی را بهطور همزمان درگیر میکند. این نگاه عصبشناختی توضیح میدهد چرا سوگ میتواند هم «دردناک»، هم «فلجکننده» و هم «فرساینده» باشد و راه کار گذار از این واکنش طبیعی چیست.
۱. قشر سینگولیت قدامی (Anterior Cingulate Cortex – ACC)
کارکرد محوری : برجستهسازی درد و تعارض، تنظیم هیجان، و تشخیص اهمیت محرکها.
کورتکس سینگولیت قدامی ؛ بهویژه بخش قدامی-میانی آن، یکی از گرههای اصلی شبکه سالینس مغز است؛ شبکهای که تعیین میکند کدام تجربه «آنقدر مهم است که نباید نادیده گرفته شود». این ناحیه نهتنها هنگام درد فیزیکی فعال میشود،بلکه در مواجهه با طرد اجتماعی، جدایی عاطفی و فقدان نیز پاسخ شدیدی نشان میدهد.
مطالعات نشان دادهاند که شدت فعالیت ACC در افراد داغدار، با شدت درد ذهنی ناشی از فقدان همبستگی مستقیم دارد. این همپوشانی عصبی میان درد جسمی و درد اجتماعی، پایهای علمی برای تجربههایی مانند «دلشکستگی» یا احساس فشار و درد واقعی در قفسه سینه فراهم میکند. از منظر مغز، درد سوگ یک استعاره نیست؛ بلکه از همان مسیرهای عصبی درد عبور میکند.
۲. هسته اکومبنس (Nucleus Accumbens)
کارکرد محوری: انگیزش، انتظار پاداش و جستجوی دلبستگی
هسته اکومبنس یکی از اجزای مرکزی مدار دوپامینی مغز است و نقشی کلیدی در پیشبینی و انتظار پاداش دارد. در روابط عاطفی، حضور یا حتی تصور فرد محبوب، این ناحیه را فعال میکند و انگیزه نزدیکی و پیوند را تقویت میسازد.
پس از فقدان، این سیستم دچار یک تضاد دردناک میشود. مغز، بر اساس سالها شرطیسازی، همچنان در مواجهه با یادآورهای متوفی انتظار «دیدار» دارد، اما این انتظار هرگز برآورده نمیشود. مطالعات fMRIنشان دادهاند که در سوگ طولانیمدت یا پیچیده، فعالیت هسته اکومبنس در برابر محرکهای مرتبط با فرد از دسترفته بهطور غیرعادی بالا باقی میماند.نتیجه این وضعیت، نه لذت، بلکه تجربهای عذابآور از «ولع» و «اشتیاق مداوم» است؛ حالتی که فرد را در چرخهای از امید عصبی و ناامیدی واقعی گرفتار میکند.
۳. آمیگدال (Amygdala)
کارکرد محوری: پردازش تهدید، هیجانهای منفی و پاسخهای بقا
آمیگدال، نگهبان هیجانی مغز، در دوران سوگ اغلب در وضعیت بیشفعالی قرار میگیرد. فقدان یک عزیز،بهویژه اگر نقش دلبستگی ایفا میکرده، احساس بنیادین امنیت را متزلزل میسازد. پیامد این وضعیت شامل:
- افزایش اضطراب و بیقراری
- حالت هشیاری افراطی و انتظار تهدید
- فورانهای ناگهانی اندوه، خشم یا ترس در پاسخ به محرکهای کوچک
این فعالسازی شدید، کنترل شناختی هیجانها را دشوار کرده و فرد را مستعد غرقشدگی هیجانی میسازد.
۴. قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex – PFC)
کارکرد محوری: کنترل اجرایی، تصمیمگیری، تمرکز و تنظیم هیجان
در سوگ شدید، مغز وارد نوعی «جنگ منابع» میشود. مدارهای هیجانی عمیقتر—مانند آمیگدال و ACC—منابع پردازشی را به خود اختصاص میدهند و در نتیجه، کارایی قشر پیشپیشانی کاهش مییابد. این وضعیت به مجموعهای از علائم منجر میشود که اغلب با عنوان «مغزِ سوگزده» شناخته میشوند:
- اختلال تمرکز و حافظه کاری
- دشواری در تصمیمگیریهای ساده
- ناتوانی در برنامهریزی و سازماندهی
- کاهش مهار شناختی بر واکنشهای هیجانی
🔘 جمع بندی:
سوگ حاصل فعالیت یک ناحیه خاص نیست، بلکه پیامد برهمخوردن تعادل در شبکههای مغزی است. فعالسازی بیشازحد مدارهای درد، پاداش و تهدید،منابع را از سیستمهای شناختی و تنظیمی میرباید. به همین دلیل، فرد داغدار ممکن است همزمان درد بکشد، اشتیاقی بیپاسخ تجربه کند، مضطرب باشد و از نظر ذهنی فرسوده و گیج به نظر برسد.
فرآیند بهبودی ازمسیر فراموشی نمی گذرد، بلکه شامل بازتنظیم تدریجی این شبکهها و بازگشت آرام کنترل به قشر پیشپیشانی است؛ مسیری عصبی که زمان، معنابخشی و حمایت اجتماعی آن را هموار میکند.
دکتر موسی عطازاده
🌿
🔆 سوگ صرفاً یک تجربه هیجانی یا واکنشی روانشناختی نیست؛ بلکه یک رویداد عصبی پیچیده است که در شبکههایی مشخص از مغز حک میشود. پیشرفتهای نوروساینس، بهویژه با بهرهگیری از (fMRI)، نشان دادهاند که فقدان یک عزیز، چگونه مدارهای درد، پاداش، تهدید و کنترل شناختی را بهطور همزمان درگیر میکند. این نگاه عصبشناختی توضیح میدهد چرا سوگ میتواند هم «دردناک»، هم «فلجکننده» و هم «فرساینده» باشد و راه کار گذار از این واکنش طبیعی چیست.
۱. قشر سینگولیت قدامی (Anterior Cingulate Cortex – ACC)
کارکرد محوری : برجستهسازی درد و تعارض، تنظیم هیجان، و تشخیص اهمیت محرکها.
کورتکس سینگولیت قدامی ؛ بهویژه بخش قدامی-میانی آن، یکی از گرههای اصلی شبکه سالینس مغز است؛ شبکهای که تعیین میکند کدام تجربه «آنقدر مهم است که نباید نادیده گرفته شود». این ناحیه نهتنها هنگام درد فیزیکی فعال میشود،بلکه در مواجهه با طرد اجتماعی، جدایی عاطفی و فقدان نیز پاسخ شدیدی نشان میدهد.
مطالعات نشان دادهاند که شدت فعالیت ACC در افراد داغدار، با شدت درد ذهنی ناشی از فقدان همبستگی مستقیم دارد. این همپوشانی عصبی میان درد جسمی و درد اجتماعی، پایهای علمی برای تجربههایی مانند «دلشکستگی» یا احساس فشار و درد واقعی در قفسه سینه فراهم میکند. از منظر مغز، درد سوگ یک استعاره نیست؛ بلکه از همان مسیرهای عصبی درد عبور میکند.
۲. هسته اکومبنس (Nucleus Accumbens)
کارکرد محوری: انگیزش، انتظار پاداش و جستجوی دلبستگی
هسته اکومبنس یکی از اجزای مرکزی مدار دوپامینی مغز است و نقشی کلیدی در پیشبینی و انتظار پاداش دارد. در روابط عاطفی، حضور یا حتی تصور فرد محبوب، این ناحیه را فعال میکند و انگیزه نزدیکی و پیوند را تقویت میسازد.
پس از فقدان، این سیستم دچار یک تضاد دردناک میشود. مغز، بر اساس سالها شرطیسازی، همچنان در مواجهه با یادآورهای متوفی انتظار «دیدار» دارد، اما این انتظار هرگز برآورده نمیشود. مطالعات fMRIنشان دادهاند که در سوگ طولانیمدت یا پیچیده، فعالیت هسته اکومبنس در برابر محرکهای مرتبط با فرد از دسترفته بهطور غیرعادی بالا باقی میماند.نتیجه این وضعیت، نه لذت، بلکه تجربهای عذابآور از «ولع» و «اشتیاق مداوم» است؛ حالتی که فرد را در چرخهای از امید عصبی و ناامیدی واقعی گرفتار میکند.
۳. آمیگدال (Amygdala)
کارکرد محوری: پردازش تهدید، هیجانهای منفی و پاسخهای بقا
آمیگدال، نگهبان هیجانی مغز، در دوران سوگ اغلب در وضعیت بیشفعالی قرار میگیرد. فقدان یک عزیز،بهویژه اگر نقش دلبستگی ایفا میکرده، احساس بنیادین امنیت را متزلزل میسازد. پیامد این وضعیت شامل:
- افزایش اضطراب و بیقراری
- حالت هشیاری افراطی و انتظار تهدید
- فورانهای ناگهانی اندوه، خشم یا ترس در پاسخ به محرکهای کوچک
این فعالسازی شدید، کنترل شناختی هیجانها را دشوار کرده و فرد را مستعد غرقشدگی هیجانی میسازد.
۴. قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex – PFC)
کارکرد محوری: کنترل اجرایی، تصمیمگیری، تمرکز و تنظیم هیجان
در سوگ شدید، مغز وارد نوعی «جنگ منابع» میشود. مدارهای هیجانی عمیقتر—مانند آمیگدال و ACC—منابع پردازشی را به خود اختصاص میدهند و در نتیجه، کارایی قشر پیشپیشانی کاهش مییابد. این وضعیت به مجموعهای از علائم منجر میشود که اغلب با عنوان «مغزِ سوگزده» شناخته میشوند:
- اختلال تمرکز و حافظه کاری
- دشواری در تصمیمگیریهای ساده
- ناتوانی در برنامهریزی و سازماندهی
- کاهش مهار شناختی بر واکنشهای هیجانی
🔘 جمع بندی:
سوگ حاصل فعالیت یک ناحیه خاص نیست، بلکه پیامد برهمخوردن تعادل در شبکههای مغزی است. فعالسازی بیشازحد مدارهای درد، پاداش و تهدید،منابع را از سیستمهای شناختی و تنظیمی میرباید. به همین دلیل، فرد داغدار ممکن است همزمان درد بکشد، اشتیاقی بیپاسخ تجربه کند، مضطرب باشد و از نظر ذهنی فرسوده و گیج به نظر برسد.
فرآیند بهبودی ازمسیر فراموشی نمی گذرد، بلکه شامل بازتنظیم تدریجی این شبکهها و بازگشت آرام کنترل به قشر پیشپیشانی است؛ مسیری عصبی که زمان، معنابخشی و حمایت اجتماعی آن را هموار میکند.
دکتر موسی عطازاده
🌿
Forwarded from Cognitive Disorders (M.Atazadeh)
🔵 فراموشی؛ شالوده تفکر انتزاعی(۱)!
«فکر کردن، فراموش کردن تفاوتهاست.»
🔘 فونس، قهرمان داستان خورخه لوییس بورخس، دقیقاً نقطه مقابل خود بورخس است. در داستان کوتاه «فونس خاطرمند» یا *Funes el memorioso با شخصیتی مواجه میشویم که موهبت فراموشی را از دست میدهد! ایرنیو فونس، جوانی روستایی از اروگوئه، پس از سقوطی شدید از اسب دچار فلج حرکتی میشود، اما همزمان تواناییای خارقالعاده به دست میآورد: حافظهای مطلق، بینقص و برگشتناپذیر. او دیگر هیچ تجربهای را از دست نمیدهد؛ هر تصویر، هر صدا، هر حس بدنی و هر تغییر جزئی در جهان پیرامونش برای همیشه در ذهن او باقی میماند. فونس میتواند یک روز کامل از زندگی خود را با تمام جزئیات بازسازی کند، اما بازگویی همان روز، به اندازه خود آن روز زمان میبرد. او در بستر افتاده است، اما ذهنش بیوقفه در انبوهی از دادههای حسی در گردش است.
فونس بهتدریج از زبان و مفاهیم عینی بیزار میشود. برای او مفاهیم انتزاعی قابل اطلاق بر جمع، مانند «درخت»، «سگ» و حتی «اعداد» وجود ندارند، زیرا هر نمونه از این هویتها در هر لحظه کاملاً یگانه و غیرقابل تقلیل به یک مقوله مشترک است. یک «سگ» برای او هرگز به شکل کلیتی با نام «سگ» تصور نمیشود؛ بلکه موجودی منحصر به فرد است با گوش، دم، پوزه، رنگ، شکل و سن خاص، که در فلان ساعت روز یا شب، در حالی که هوا ابری، آفتابی یا مهتابی بوده و کشیشی از کنار خیابان عبور میکرده، زیر درخت فلان دیده شده است. پس هیچ «دو سگی» برای او یکسان نیست تا به مفهوم انتزاعی دست یابد و از صرف انرژی ذهنی وحشتناک برای یادآوری هر پدیده در امان بماند. تصور چنین تجربهای واقعاً زجرآور است.
🔘 اجازه دهید جسورانه ادعا کنیم که تفکر انتزاعی نه با بهخاطر آوردن، بلکه با فراموش کردن آغاز میشود. مغز، برای آنکه جهان را قابل فهم کند، ناچار است از مهارتی ظریف بهره بگیرد: حذف جزئیات. شبکههای پیشپیشانی (*Prefrontal Cortex*) آنچه را بیشازحد واقعی است خاموش میکنند، هیپوکامپ (*Hippocampus*) تجربه را بازمینویسد، و قشر تمپورال از این برداشت ذهنی، معنا میسازد و نه از عین حقیقت مطلق پیرامونی. فراموشی در اینجا خطا نیست، ضرورت است؛ شرط امکان پیدایش زبان، اندیشه و آرامش.
فونس اما از این موهبت محروم است. او همهچیز را میبیند، همهچیز را به یاد دارد، و درست به همین دلیل هیچچیز برایش به «چیز» تبدیل نمیشود. جهان او بینهایت دقیق است و به همان اندازه غیرقابلتحمل. او حتی میکوشد نظام عددیای ابداع کند که در آن هر عدد نام خاص خود را داشته باشد، نه اینکه با نمادهای انتزاعی نمایش داده شود. این تلاش، همانقدر که شگفتانگیز است، نشاندهنده ناتوانی بنیادی او در تفکر انتزاعی است. فونس سرانجام در جوانی میمیرد؛ انسانی با حافظهای بیکران، اما ذهنی ناتوان از اندیشیدن.
🔘 در سطح عصبشناختی، فونس نمونهای افراطی و ادبی از آنچه امروز با عنوان «حافظه خودزندگینامهای برتر» یا هیپرتایمزیا (*HSAM – Hyperthymesia*) شناخته میشود، است. مطالعات نوروساینس نشان میدهند که حافظه انسانی نه یک آرشیو منفعل، بلکه سامانهای فعال، انتخابگر و وابسته به فراموشی است. شبکههایی شامل هیپوکامپ، قشر تمپورال داخلی و قشر پیشپیشانی، بهطور مداوم در حال فشردهسازی، حذف و بازسازماندهی اطلاعاتاند. فراموشی، در این چارچوب، یک نقص نیست، بلکه سازوکاری حیاتی برای جلوگیری از اشباع شناختی است.
در فونس، میتوان بهصورت استعاری فرض کرد که این فیلترهای عصبی از کار افتادهاند. اگر هیپوکامپ وظیفه رمزگذاری گزینشی و قشر پیشپیشانی نقش مهار و انتزاع را بر عهده دارد، ذهن فونس فاقد این مهار اجرایی است. نتیجه، انباشت بیپایان ردپاهای حافظهای است؛ وضعیتی که بهجای افزایش هوش، به فلج شناختی میانجامد. دادههای تجربی نیز نشان میدهند که افراد با حافظه بسیار دقیق،الزاماً در حل مسئله، استدلال انتزاعی یا خلاقیت برتری ندارند.
ادامه دارد..
دکتر موسی عطازاده
🌿
«فکر کردن، فراموش کردن تفاوتهاست.»
🔘 فونس، قهرمان داستان خورخه لوییس بورخس، دقیقاً نقطه مقابل خود بورخس است. در داستان کوتاه «فونس خاطرمند» یا *Funes el memorioso با شخصیتی مواجه میشویم که موهبت فراموشی را از دست میدهد! ایرنیو فونس، جوانی روستایی از اروگوئه، پس از سقوطی شدید از اسب دچار فلج حرکتی میشود، اما همزمان تواناییای خارقالعاده به دست میآورد: حافظهای مطلق، بینقص و برگشتناپذیر. او دیگر هیچ تجربهای را از دست نمیدهد؛ هر تصویر، هر صدا، هر حس بدنی و هر تغییر جزئی در جهان پیرامونش برای همیشه در ذهن او باقی میماند. فونس میتواند یک روز کامل از زندگی خود را با تمام جزئیات بازسازی کند، اما بازگویی همان روز، به اندازه خود آن روز زمان میبرد. او در بستر افتاده است، اما ذهنش بیوقفه در انبوهی از دادههای حسی در گردش است.
فونس بهتدریج از زبان و مفاهیم عینی بیزار میشود. برای او مفاهیم انتزاعی قابل اطلاق بر جمع، مانند «درخت»، «سگ» و حتی «اعداد» وجود ندارند، زیرا هر نمونه از این هویتها در هر لحظه کاملاً یگانه و غیرقابل تقلیل به یک مقوله مشترک است. یک «سگ» برای او هرگز به شکل کلیتی با نام «سگ» تصور نمیشود؛ بلکه موجودی منحصر به فرد است با گوش، دم، پوزه، رنگ، شکل و سن خاص، که در فلان ساعت روز یا شب، در حالی که هوا ابری، آفتابی یا مهتابی بوده و کشیشی از کنار خیابان عبور میکرده، زیر درخت فلان دیده شده است. پس هیچ «دو سگی» برای او یکسان نیست تا به مفهوم انتزاعی دست یابد و از صرف انرژی ذهنی وحشتناک برای یادآوری هر پدیده در امان بماند. تصور چنین تجربهای واقعاً زجرآور است.
🔘 اجازه دهید جسورانه ادعا کنیم که تفکر انتزاعی نه با بهخاطر آوردن، بلکه با فراموش کردن آغاز میشود. مغز، برای آنکه جهان را قابل فهم کند، ناچار است از مهارتی ظریف بهره بگیرد: حذف جزئیات. شبکههای پیشپیشانی (*Prefrontal Cortex*) آنچه را بیشازحد واقعی است خاموش میکنند، هیپوکامپ (*Hippocampus*) تجربه را بازمینویسد، و قشر تمپورال از این برداشت ذهنی، معنا میسازد و نه از عین حقیقت مطلق پیرامونی. فراموشی در اینجا خطا نیست، ضرورت است؛ شرط امکان پیدایش زبان، اندیشه و آرامش.
فونس اما از این موهبت محروم است. او همهچیز را میبیند، همهچیز را به یاد دارد، و درست به همین دلیل هیچچیز برایش به «چیز» تبدیل نمیشود. جهان او بینهایت دقیق است و به همان اندازه غیرقابلتحمل. او حتی میکوشد نظام عددیای ابداع کند که در آن هر عدد نام خاص خود را داشته باشد، نه اینکه با نمادهای انتزاعی نمایش داده شود. این تلاش، همانقدر که شگفتانگیز است، نشاندهنده ناتوانی بنیادی او در تفکر انتزاعی است. فونس سرانجام در جوانی میمیرد؛ انسانی با حافظهای بیکران، اما ذهنی ناتوان از اندیشیدن.
🔘 در سطح عصبشناختی، فونس نمونهای افراطی و ادبی از آنچه امروز با عنوان «حافظه خودزندگینامهای برتر» یا هیپرتایمزیا (*HSAM – Hyperthymesia*) شناخته میشود، است. مطالعات نوروساینس نشان میدهند که حافظه انسانی نه یک آرشیو منفعل، بلکه سامانهای فعال، انتخابگر و وابسته به فراموشی است. شبکههایی شامل هیپوکامپ، قشر تمپورال داخلی و قشر پیشپیشانی، بهطور مداوم در حال فشردهسازی، حذف و بازسازماندهی اطلاعاتاند. فراموشی، در این چارچوب، یک نقص نیست، بلکه سازوکاری حیاتی برای جلوگیری از اشباع شناختی است.
در فونس، میتوان بهصورت استعاری فرض کرد که این فیلترهای عصبی از کار افتادهاند. اگر هیپوکامپ وظیفه رمزگذاری گزینشی و قشر پیشپیشانی نقش مهار و انتزاع را بر عهده دارد، ذهن فونس فاقد این مهار اجرایی است. نتیجه، انباشت بیپایان ردپاهای حافظهای است؛ وضعیتی که بهجای افزایش هوش، به فلج شناختی میانجامد. دادههای تجربی نیز نشان میدهند که افراد با حافظه بسیار دقیق،الزاماً در حل مسئله، استدلال انتزاعی یا خلاقیت برتری ندارند.
ادامه دارد..
دکتر موسی عطازاده
🌿
❤1
Forwarded from Cognitive Disorders (M.Atazadeh)
🔵 فراموشی؛ شالوده تفکر انتزاعی
🔆 قسمت دوم: ارابهی کییرکگور
سورن کییرکگور در کتاب بازگویی نه نظریهای کلاسیک درباره زمان ارائه میدهد و نه تعریفی از حافظه، بلکه صحنهای میآفریند که در آن امکان زیستن در زمان آزموده میشود. در این اثر، او دو مفهوم مرتبط با حافظه را مقابل هم قرار میدهد: یادآوری و بازگویی.
قهرمان داستان، کنستانتین، در نخستین لایه روایت، تلاش میکند تجربهای خوشایند از گذشته را عیناً تکرار کند. او برای بار دوم به برلین سفر میکند، به همان خیابانها، همان کافهها و همان اتاقها. اما اگرچه مکانها هماناند، تجربه همان نیست، زیرا هم جهان تغییر کرده و هم خود او. این شکست در یادآوری، اتفاقی یا صرفاً روانشناختی نیست؛ نشانهای فلسفی است. کییرکگور از طریق این ناکامی نشان میدهد که تکرار بیرونی، بازسازی مکانیکی گذشته، اساساً ناممکن است.
در لایه دوم روایت، داستان جوانی مطرح میشود که درگیر عشقی عمیق و اضطرابآلود است. او در وضعیتی معلق گرفتار شده: نه میتواند ازدواج کند و نه میتواند رها شود. گذشته، با تمام شدت عاطفیاش، بر اکنون سایه افکنده و آینده را مسدود کرده است. او مدام میاندیشد، میسنجد، به یاد میآورد، اما قادر به تصمیم نیست. این جوان تصویری از انسانی است که در یادآوری منجمد شده؛ انسانی که گذشتهاش بیش از حد حاضر است.
این دو روایت هر دو بر یادآوری متمرکزند: کنستانتین درگیر یادآوری بیرونی است و جوان عاشق درگیر یادآوری درونی. در هر دو حالت، یادآوری حرکتی رو به عقب است که تلاش میکند گذشته را همانگونه که بوده منجمد کند. اگرچه یادآوری ممکن است تسلیبخش باشد یا حتی زیبا، اما خاصیتی فلجکننده دارد: انسانی که تنها یادآوری میکند، زندگی را تماشا میکند، به جای آن که به طور پویا ادامه دهد.
در مقابل، کییرکگور مفهوم بازگویی را پیش میکشد و توصیه میکند. بازگویی حرکتی رو به جلو است. بازگویی به معنای بازسازی گذشته نیست، بلکه به معنای بازگرفتن امکان زیستن از دل گذشته است، آن هم به بهای تغییر آن. بازگویی بدون نوعی فراموشی ممکن نیست؛ فراموشیای که نه به معنای پاککردن، بلکه به معنای فاصلهگذاری است. اگرچه کییرکگور برای این مفهوم مثالی روایی ارائه نکرده، میتوان گفت تجربه مجدد توماش و ترزا در رمان بار هستی غیرقابل تحمل (The Unbearable Lightness of Being) اثر میلان کوندرا، مفهوم بازگویی را به خوبی تشریح میکند. در این رمان، زوجی پس از فراز و فرودهای فراوان و جدایی از هم، دوباره در یک روستا به هم میرسند و تجربه زیسته گذشته را به نحوی نو آغاز میکنند. این آغاز نو مستلزم فراموشی است، از جمله فراموشی خطاهای مرد داستان که در گذشته پایبندی اخلاقی نداشته است.
در سنت تفسیری کییرکگور، برای توضیح تفاوت یادآوری و بازگویی، استعارهای شکل گرفته که هرچند خود کییرکگور صراحتاً آن را ننوشته، اما با جان اندیشه او سازگار است: زندگی همچون ارابهای در حرکت در زمان است. در این استعاره، انسان سرنشینی است که وارونه نشسته و به عقب نگاه میکند و از آنچه پیش روی ارابه است بیخبر است. در حقیقت او ناگزیر رو به گذشته نشسته، زیرا تنها گذشته قابل دیدن است. راننده ارابه، فراموشی است.
فراموشی ارابه را با سرعتی مناسب پیش میبرد و همزمان فاصله انسان را از گذشته تنظیم میکند. نقش او حذف ناگهانی خاطرات نیست، بلکه دورکردن تدریجی آنهاست: محوکردن به ترتیب زمانی، کاستن از وضوح و فروبردن جزئیات در مه. تا زمانی که ارابه در حرکت است، گذشته نمیتواند یکباره و همزمان بر آگاهی هجوم بیاورد. اما اگر راننده دست از راندن بکشد، فاصله حذف میشود و کل گذشته با همه جزئیات خام و حلنشدهاش یکباره بر ذهن آوار میگردد. این همان وضعیت یادآوری است.
در این نقطه، داستان فونسِ خاطرهمند بورخس معنایی تازه پیدا میکند. فونس انسانی است که راننده ارابهاش مرده است. او همه چیز را به خاطر میسپارد، با دقتی بیمارگون و بیرحم. هیچ فاصلهای میان لحظات وجود ندارد. هر تجربه، با تمام جزئیاتش، همانقدر زنده است که لحظه حال. فونس قربانی حافظه کامل نیست؛ قربانی فقدان فراموشی است. او نمونه افراطی همان یادآوری منجمدکنندهای است که کییرکگور آن را ناتوان از زندگی میدانست.
ادامه در دیسکاشن
دکتر موسی عطازاده
🌿
🔆 قسمت دوم: ارابهی کییرکگور
سورن کییرکگور در کتاب بازگویی نه نظریهای کلاسیک درباره زمان ارائه میدهد و نه تعریفی از حافظه، بلکه صحنهای میآفریند که در آن امکان زیستن در زمان آزموده میشود. در این اثر، او دو مفهوم مرتبط با حافظه را مقابل هم قرار میدهد: یادآوری و بازگویی.
قهرمان داستان، کنستانتین، در نخستین لایه روایت، تلاش میکند تجربهای خوشایند از گذشته را عیناً تکرار کند. او برای بار دوم به برلین سفر میکند، به همان خیابانها، همان کافهها و همان اتاقها. اما اگرچه مکانها هماناند، تجربه همان نیست، زیرا هم جهان تغییر کرده و هم خود او. این شکست در یادآوری، اتفاقی یا صرفاً روانشناختی نیست؛ نشانهای فلسفی است. کییرکگور از طریق این ناکامی نشان میدهد که تکرار بیرونی، بازسازی مکانیکی گذشته، اساساً ناممکن است.
در لایه دوم روایت، داستان جوانی مطرح میشود که درگیر عشقی عمیق و اضطرابآلود است. او در وضعیتی معلق گرفتار شده: نه میتواند ازدواج کند و نه میتواند رها شود. گذشته، با تمام شدت عاطفیاش، بر اکنون سایه افکنده و آینده را مسدود کرده است. او مدام میاندیشد، میسنجد، به یاد میآورد، اما قادر به تصمیم نیست. این جوان تصویری از انسانی است که در یادآوری منجمد شده؛ انسانی که گذشتهاش بیش از حد حاضر است.
این دو روایت هر دو بر یادآوری متمرکزند: کنستانتین درگیر یادآوری بیرونی است و جوان عاشق درگیر یادآوری درونی. در هر دو حالت، یادآوری حرکتی رو به عقب است که تلاش میکند گذشته را همانگونه که بوده منجمد کند. اگرچه یادآوری ممکن است تسلیبخش باشد یا حتی زیبا، اما خاصیتی فلجکننده دارد: انسانی که تنها یادآوری میکند، زندگی را تماشا میکند، به جای آن که به طور پویا ادامه دهد.
در مقابل، کییرکگور مفهوم بازگویی را پیش میکشد و توصیه میکند. بازگویی حرکتی رو به جلو است. بازگویی به معنای بازسازی گذشته نیست، بلکه به معنای بازگرفتن امکان زیستن از دل گذشته است، آن هم به بهای تغییر آن. بازگویی بدون نوعی فراموشی ممکن نیست؛ فراموشیای که نه به معنای پاککردن، بلکه به معنای فاصلهگذاری است. اگرچه کییرکگور برای این مفهوم مثالی روایی ارائه نکرده، میتوان گفت تجربه مجدد توماش و ترزا در رمان بار هستی غیرقابل تحمل (The Unbearable Lightness of Being) اثر میلان کوندرا، مفهوم بازگویی را به خوبی تشریح میکند. در این رمان، زوجی پس از فراز و فرودهای فراوان و جدایی از هم، دوباره در یک روستا به هم میرسند و تجربه زیسته گذشته را به نحوی نو آغاز میکنند. این آغاز نو مستلزم فراموشی است، از جمله فراموشی خطاهای مرد داستان که در گذشته پایبندی اخلاقی نداشته است.
در سنت تفسیری کییرکگور، برای توضیح تفاوت یادآوری و بازگویی، استعارهای شکل گرفته که هرچند خود کییرکگور صراحتاً آن را ننوشته، اما با جان اندیشه او سازگار است: زندگی همچون ارابهای در حرکت در زمان است. در این استعاره، انسان سرنشینی است که وارونه نشسته و به عقب نگاه میکند و از آنچه پیش روی ارابه است بیخبر است. در حقیقت او ناگزیر رو به گذشته نشسته، زیرا تنها گذشته قابل دیدن است. راننده ارابه، فراموشی است.
فراموشی ارابه را با سرعتی مناسب پیش میبرد و همزمان فاصله انسان را از گذشته تنظیم میکند. نقش او حذف ناگهانی خاطرات نیست، بلکه دورکردن تدریجی آنهاست: محوکردن به ترتیب زمانی، کاستن از وضوح و فروبردن جزئیات در مه. تا زمانی که ارابه در حرکت است، گذشته نمیتواند یکباره و همزمان بر آگاهی هجوم بیاورد. اما اگر راننده دست از راندن بکشد، فاصله حذف میشود و کل گذشته با همه جزئیات خام و حلنشدهاش یکباره بر ذهن آوار میگردد. این همان وضعیت یادآوری است.
در این نقطه، داستان فونسِ خاطرهمند بورخس معنایی تازه پیدا میکند. فونس انسانی است که راننده ارابهاش مرده است. او همه چیز را به خاطر میسپارد، با دقتی بیمارگون و بیرحم. هیچ فاصلهای میان لحظات وجود ندارد. هر تجربه، با تمام جزئیاتش، همانقدر زنده است که لحظه حال. فونس قربانی حافظه کامل نیست؛ قربانی فقدان فراموشی است. او نمونه افراطی همان یادآوری منجمدکنندهای است که کییرکگور آن را ناتوان از زندگی میدانست.
ادامه در دیسکاشن
دکتر موسی عطازاده
🌿
❤1
فرانسویها علاقه داشتند نیچه را هگلی بخوانند و هگل را نیچه ای .بلانشو نویسنده ای بود که همچنان علاقه داشت نیچه را در حدود مرزهای هگل بخواند و ژان وال و هیپولیت هم هگل را نیچه ای .
همچنان میلی وجود داشت به خصوص بعد از جنگ دوم که از مرزهای اندیشگانی هر دو متفکر به وساطت آن دیگری عبور کنند .یکی از جذاب ترین فضاهایی که در فلسفه خلق شد .
همچنان میلی وجود داشت به خصوص بعد از جنگ دوم که از مرزهای اندیشگانی هر دو متفکر به وساطت آن دیگری عبور کنند .یکی از جذاب ترین فضاهایی که در فلسفه خلق شد .
❤2
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ولی بنظر من نه نیچه رو میشه هگلی خوند و نه هگل رو نیچه ای .
باید جمله ی صریح نیچه رو درباره ی هگل بیاریم .
اگه اشتباه نکنم در فراسوی نیک و بد ، نیچه هگل رو در احمقانه کردن جهان با مکانیکی کردنش به شیوه ی انگلیسی ، همصدا می دونه .
نیچه فرسنگها فاصله داره با هگل
باید جمله ی صریح نیچه رو درباره ی هگل بیاریم .
اگه اشتباه نکنم در فراسوی نیک و بد ، نیچه هگل رو در احمقانه کردن جهان با مکانیکی کردنش به شیوه ی انگلیسی ، همصدا می دونه .
نیچه فرسنگها فاصله داره با هگل
❤1
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ولی بنظر من نه نیچه رو میشه هگلی خوند و نه هگل رو نیچه ای . باید جمله ی صریح نیچه رو درباره ی هگل بیاریم . اگه اشتباه نکنم در فراسوی نیک و بد ، نیچه هگل رو در احمقانه کردن جهان با مکانیکی کردنش به شیوه ی انگلیسی ، همصدا می دونه . نیچه فرسنگها فاصله داره با…
خوب اینجا جمله ای رو از بلانشو اوردم که هگلی خواندن نیچه می تونه معنادار بشه .همین متنی که تکه ای از اون رو از بلانشو اوردم دست گذاشته روی همین تضادهای فلسفه نیچه که از سویی باید در زمینه ای سنت متافیزیکی خونده بشه و در نیچه نوعی شیفتگی به این کار بزرگ وجود داشته و از اون طرف هم میل عجیب نیچه به انفجار اون .مثلا میشه در مورد نظریه های اراده قدرت بازگشت ابدی یا ابر انسان این دوگانگی ها رو دید .اراده قدرت می توته به عنوان نوعی اصل متافیزیکی در نظر گرفته بشه که هستی رو توضیح میده ( نگاه کنید به نیچه هایدگر ) و از سویی نیروی انفجار و تمایل به تکثیر و تشدید دلوزی .نمی شه منکر این شد که در متون نیچه اراده قدرت در حد یک تز متافیزیکی هم مطرح شده .
یا نظریه بازگشت ابدی هم حامل این دوگانگی هست از سویی می تونه نوعی تز متافیزیکی باشه و از سویی یک تجربه فرا نظری .
یا در مورد ابر انسان آیا نیچه مجبور نیست مفهوم تعالی و فراسو را وارد تحلیل ابر انسان کنه ؟ آیا نیچه نمی گفت انسان موجودی هست که باید برش چیره شد ؟
بنابراین همچنان میشه تزهای نیچه را در بستری از متافیزیک تضاد هگلی خواند یا حداقل کسانی مثل بلانشو و وال اینطوری خوندند .
یا نظریه بازگشت ابدی هم حامل این دوگانگی هست از سویی می تونه نوعی تز متافیزیکی باشه و از سویی یک تجربه فرا نظری .
یا در مورد ابر انسان آیا نیچه مجبور نیست مفهوم تعالی و فراسو را وارد تحلیل ابر انسان کنه ؟ آیا نیچه نمی گفت انسان موجودی هست که باید برش چیره شد ؟
بنابراین همچنان میشه تزهای نیچه را در بستری از متافیزیک تضاد هگلی خواند یا حداقل کسانی مثل بلانشو و وال اینطوری خوندند .
👍1
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ولی بنظر من نه نیچه رو میشه هگلی خوند و نه هگل رو نیچه ای . باید جمله ی صریح نیچه رو درباره ی هگل بیاریم . اگه اشتباه نکنم در فراسوی نیک و بد ، نیچه هگل رو در احمقانه کردن جهان با مکانیکی کردنش به شیوه ی انگلیسی ، همصدا می دونه . نیچه فرسنگها فاصله داره با…
حالا که دارم بیشتر فکر می کنم این سنت فکری حتی تا دریدا و لویناس هم ادامه پیدا کرده .مثلا کارهای دریدا در هر لحظه هم ساخت هست و هم ساخت شکنی یعنی در کارهای دریدا ما دیالکتیکی از هگل و نیچه رو می بینیم که روتوشی از فروید و هوسرل یا هایدگر هم خورده .
دریدا مخصوصا در تعاریفی که از دکانستراکشن میده سعی می کنه همواره این سنت متافیزیکی را در کنار انفجار نیچه ای نگه داره .متون دریدا همواره تلاش می کنند گفتار قطعه وار را در کنار سنت متن نویسی نگه داره ، فروید شالوده شکن و سرکش رو کنار فروید دانشگاهی و با دیسپلین نگه داره یا حتی در مورد هوسرل هم این دوگانگی رو تشخیص میده و میگه اتفاقا اگر فروید فروید شد به واسطه همین تضادی بود که در شخصیت و نوشته هاش وجود داشت .
دریدا مخصوصا در تعاریفی که از دکانستراکشن میده سعی می کنه همواره این سنت متافیزیکی را در کنار انفجار نیچه ای نگه داره .متون دریدا همواره تلاش می کنند گفتار قطعه وار را در کنار سنت متن نویسی نگه داره ، فروید شالوده شکن و سرکش رو کنار فروید دانشگاهی و با دیسپلین نگه داره یا حتی در مورد هوسرل هم این دوگانگی رو تشخیص میده و میگه اتفاقا اگر فروید فروید شد به واسطه همین تضادی بود که در شخصیت و نوشته هاش وجود داشت .
👍1
Forwarded from ا. اردستانی
فرانسویها از همان دهه ۳۰ شروع کردند هگل رو جور دیگری خواندند و اینکه من تاکید داشتم این خوانش از هگل پسا- هایدگری است به این دلیل بود که مثلا خوانشهایی از نیچه مثل خوانش دلوز بلانشو باتای یا دریدا از هگل بدون شالوده شکنی هایدگری ناممکن بود .حتی خود هایدگر ببینید چقدر با نظریات بازگشت ابدی ، اراده قدرت و نهیلیسم ور می رود و پر حرفی می کند .کوژو و هیپولیت مبدع این خوانش هگلی بودند حتی میشه پیش از هایدگر هم در متون ژان وال این ردپاها رو دید .شما همین کتاب ناخشنودی آگاهی وال رو ببینید متوجه میشید که حاوی مولفه های اگزیستانسیالیستی مثل مرگ خدا و نهیلیسم هست .عناصری که قبلا در تفسیر هگل بهش توجه نشده بود .هم نشینی مارکسیسم هگل و اگزیستانسیالیسم با تاکید بر مضامینی مثل میل ، ایثار ، قربانی گری ( باتای ) ، نبرد تا پای جان و روابط ارباب و برده ( هیپولیت و کوژو ) شروع کننده مسیری جدیدی بود که بعدها ابزارهای لازم را به فرانسویها داد تا بتوانند بر هگل چیره شوند یا از آن عبور کنند .هر چند به نظر من هگل هیچگاه در مطالعات آنها حذف نشد اگر چه با عناصر دیگر هموراه هم نشین شد .
مشخصه این خوانش جدید از نیچه تاکید بر عناصر تفاوت ، مازاد ، امر تکین ، دیگری ، رستاخیز شناسی ( آیا این مازاد منتج به چنین رستاخیز گرایی نمی شود ؟ ) تکثیر و تشدید متن ، و آنچه که شاید بتوان وضعیت پست مدرن نامید ( لیوتار ) .اراده قدرت دیگر به شکل یک اصل متافیزیکی ( همچون خوانش هایدگر ) خوانده نمی شود بلکه از آن تکثیر و تشدید نیروها نتیجه گرفته می شود و نتایجی که بعدها دلوز از این گرفت .بازگشت ابدی نه چون اصل تکرار ساده همان به عنوان متافیزیک زمان بلکه چون گسست و وقفه در زمان به عنوان نوعی تجربه فراموشی ( باتای و کلوسوفسکی ) یا تجربه فروپاشی نظم نمادین که بعدها امر واقع یا رخداد را به عنوان یکی از خوانشهای اصیل از نیچه مطرح کرد .
بنابراین امر واقع یا رخداد که بعدتر در آثار فیلسوفانی مثل لویناس و دریدا یا حتی لکان طرح شد یا همان تجربه ایلیا ، تجربه بازگشت ابدی یا فروپاشی نظم نمادین بود ، لحظه جنون ، لحظه فروپاشی سوژه و جهان .
مشخصه این خوانش جدید از نیچه تاکید بر عناصر تفاوت ، مازاد ، امر تکین ، دیگری ، رستاخیز شناسی ( آیا این مازاد منتج به چنین رستاخیز گرایی نمی شود ؟ ) تکثیر و تشدید متن ، و آنچه که شاید بتوان وضعیت پست مدرن نامید ( لیوتار ) .اراده قدرت دیگر به شکل یک اصل متافیزیکی ( همچون خوانش هایدگر ) خوانده نمی شود بلکه از آن تکثیر و تشدید نیروها نتیجه گرفته می شود و نتایجی که بعدها دلوز از این گرفت .بازگشت ابدی نه چون اصل تکرار ساده همان به عنوان متافیزیک زمان بلکه چون گسست و وقفه در زمان به عنوان نوعی تجربه فراموشی ( باتای و کلوسوفسکی ) یا تجربه فروپاشی نظم نمادین که بعدها امر واقع یا رخداد را به عنوان یکی از خوانشهای اصیل از نیچه مطرح کرد .
بنابراین امر واقع یا رخداد که بعدتر در آثار فیلسوفانی مثل لویناس و دریدا یا حتی لکان طرح شد یا همان تجربه ایلیا ، تجربه بازگشت ابدی یا فروپاشی نظم نمادین بود ، لحظه جنون ، لحظه فروپاشی سوژه و جهان .
👍1
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
کتاب رو دارم باید دوباره بهش رجوع کنم و درباره اش گفت وگو کنیم ، مایلم چندخط از نیچه بگم ؛
بنظر من نیچه جزو متفکرانی هست که همیشه سایه اش بر سر انسان سنگینی خواهد کرد مثل فروید .
خوانش ها از نیچه بسیار هست همانند هموطنش مارکس
باید گفت نیچه با پس زدن سیستم یا دستگاه ، تحولات عمیقی در فلسفه پدید آورد و مضمونش رو وسعت داد بدین شکل که فلسفه رو از فضای صلب و تکراری معرفت شناسی و اخلاقیات و پدیدارشناسی و نقادی عقل و .. درمیاره و فلسفه رو تبدیل می کنه به اندیشه درباره ی هر چیز بشری !
اندیشه ای که در پرتو آزادی نامحدود به زمینی پا میذاره که بقول کوندرا ، قله ی سبکبالی و آزاداندیشی است که عقل مبتنی بر سیستم نمی تونه به آن راه پیدا کنه .
صراحت بیان و ایجاز کلام نیچه ، اغلب پیچیدگی بینش تیز و برنده اش رو پنهان می کنه یعنی خواندنش آسان اما فهمیدنش سخت و دشواره چون به تعبیر خودش آلمانی ها همه هگلی اند حتا اگه هگل وجود نداشت . روی همرفته استراتژی نیچه به مبارزه طلبیدن خوانندگان و بیرون راندن آنها با ضربه ای ناگهانی از الگوهای فرسوده ی اندیشه است که این استراتژی با سبک نگارش او همخوانی داره .
بنظر من نیچه جزو متفکرانی هست که همیشه سایه اش بر سر انسان سنگینی خواهد کرد مثل فروید .
خوانش ها از نیچه بسیار هست همانند هموطنش مارکس
باید گفت نیچه با پس زدن سیستم یا دستگاه ، تحولات عمیقی در فلسفه پدید آورد و مضمونش رو وسعت داد بدین شکل که فلسفه رو از فضای صلب و تکراری معرفت شناسی و اخلاقیات و پدیدارشناسی و نقادی عقل و .. درمیاره و فلسفه رو تبدیل می کنه به اندیشه درباره ی هر چیز بشری !
اندیشه ای که در پرتو آزادی نامحدود به زمینی پا میذاره که بقول کوندرا ، قله ی سبکبالی و آزاداندیشی است که عقل مبتنی بر سیستم نمی تونه به آن راه پیدا کنه .
صراحت بیان و ایجاز کلام نیچه ، اغلب پیچیدگی بینش تیز و برنده اش رو پنهان می کنه یعنی خواندنش آسان اما فهمیدنش سخت و دشواره چون به تعبیر خودش آلمانی ها همه هگلی اند حتا اگه هگل وجود نداشت . روی همرفته استراتژی نیچه به مبارزه طلبیدن خوانندگان و بیرون راندن آنها با ضربه ای ناگهانی از الگوهای فرسوده ی اندیشه است که این استراتژی با سبک نگارش او همخوانی داره .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ما آلمانی ها هگلی هستیم حتی اگر هرگز هگل هم وجود نداشت زیرا ما بنا به غریزه به تکامل معنایی عمیق تر و والاتر می بخشیم تا به آنچه هست ! / نیچه
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کتاب رو دارم باید دوباره بهش رجوع کنم و درباره اش گفت وگو کنیم ، مایلم چندخط از نیچه بگم ؛ بنظر من نیچه جزو متفکرانی هست که همیشه سایه اش بر سر انسان سنگینی خواهد کرد مثل فروید . خوانش ها از نیچه بسیار هست همانند هموطنش مارکس باید گفت نیچه با پس زدن سیستم…
بله
فرویدی بخوایم به نیچه نگاه کنیم ( کاری که به نظرم امثال فوکو یا بلانشو و دریدا کردند ) باید به این تفاوت ها مازادها ، گسستها ، ناتمامی و پایانها توجه کرد .به نظرم در اینجا ما شاهد این هستیم که از اون نیچه متافیزیکی به عنوان ارباب نهیلیسم عبور می کنیم .دیگر نیچه نه به عنوان پیامبر نیهیلسم بلکه نویددهنده امر نو و متفاوت هست .تکثیر و تشدید تفاوتها یا نیروها .همانطوریکه نویسنده این مقاله از کتاب بازگشت ( رقص نشانه ها ) فروید رقاص رو به فروید دانشگاهی ترجیح میده .فرویدی که نیروی های رویا را کشف کرد یا حتی نیروی فراموشی و سرکوب .این فرویدی هست که با نیچه میشه کشفش کرد .
فرویدی بخوایم به نیچه نگاه کنیم ( کاری که به نظرم امثال فوکو یا بلانشو و دریدا کردند ) باید به این تفاوت ها مازادها ، گسستها ، ناتمامی و پایانها توجه کرد .به نظرم در اینجا ما شاهد این هستیم که از اون نیچه متافیزیکی به عنوان ارباب نهیلیسم عبور می کنیم .دیگر نیچه نه به عنوان پیامبر نیهیلسم بلکه نویددهنده امر نو و متفاوت هست .تکثیر و تشدید تفاوتها یا نیروها .همانطوریکه نویسنده این مقاله از کتاب بازگشت ( رقص نشانه ها ) فروید رقاص رو به فروید دانشگاهی ترجیح میده .فرویدی که نیروی های رویا را کشف کرد یا حتی نیروی فراموشی و سرکوب .این فرویدی هست که با نیچه میشه کشفش کرد .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ما آلمانی ها هگلی هستیم حتی اگر هرگز هگل هم وجود نداشت زیرا ما بنا به غریزه به تکامل معنایی عمیق تر و والاتر می بخشیم تا به آنچه هست ! / نیچه
برای هگل هم البته همین بود ، هگل خودش به تنهایی فیلسوف نویی بود دیالکتیک کشف نیروهای سرکوب شده تاریخ بود که تا آن زمان پنهان مانده بودند .هگلیانیسم هم نوعی نیروشناسی است .