Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
معیار تشخیص اینکه چیزی توهم است یا نه در نهایت با پاسخ دادن به این سوال به دست میآید که این پدیده را همه مشاهده میکنند، یا فقط آن شخص. وقتی کسی صدا هایی بشنود یا اشکالی مشاهده کند که بقیه نمیشنوند، مشاهدات او در دسته توهمات قرار میگیرد. مگر نه؟
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای تپ تپ قلب یک متخصص قلب می تواند بیشتر از ده نوع صدای متمایز تشخیص دهد .بنابراین فکر نکنم چنین معیار گل و گشادی کافی باشد برای تشخیص واقعیت از توهم .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای…
این تفاوت هایی که گفتید مینیمال است. تفاوتی شدید تر از آن تفاوت شنوایی بین حیوانات مختلف است. این فرق دارد با کسانی که صداهایی میشنوند که بقیه انسان ها نمیشنوند. مهم نیست چه کس دیگری... در کل انسان های دیگر نمیشنوند ولی او میشنود. یک متخصص قلب بیشتر از ده نوع صدای متمایز قلب و یک موسیقیدان ده ها نت متمایز را تشخیص میدهد که دیگران تشخیص نمیدهند. اما در بین صنف هر دو هزاران فرد دیگر هستند که این صدا ها را تشخیص میدهند و برایشان اسم میگذارند و یک تجربه مشترک شکل میگیرد. اما این مثال کاملا متفاوت است با وقتی که محمد صدا هایی میشنود که سایر حاضرین در اتاق نمیشنوند.
شما داستان قلب افشاگر ادگار آلن پو را اگر خوانده باشید، فردی که صدا های زیادی میشنود و در نهایت صدای تپ تپ قلب پیرمردی را میشنود که چند ساعت قبل در تختش خفه کرده و بدن او را مثله نموده و زیر الوار های کف اتاقش دفن کرده. در اوایل داستان او اصرار میکند که دیوانه نیست. مشکل او تیز بودن بیش از حد حواسش است.
اما مشکل او اسکیزوفرنی است.
شما داستان قلب افشاگر ادگار آلن پو را اگر خوانده باشید، فردی که صدا های زیادی میشنود و در نهایت صدای تپ تپ قلب پیرمردی را میشنود که چند ساعت قبل در تختش خفه کرده و بدن او را مثله نموده و زیر الوار های کف اتاقش دفن کرده. در اوایل داستان او اصرار میکند که دیوانه نیست. مشکل او تیز بودن بیش از حد حواسش است.
اما مشکل او اسکیزوفرنی است.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این تفاوت هایی که گفتید مینیمال است. تفاوتی شدید تر از آن تفاوت شنوایی بین حیوانات مختلف است. این فرق دارد با کسانی که صداهایی میشنوند که بقیه انسان ها نمیشنوند. مهم نیست چه کس دیگری... در کل انسان های دیگر نمیشنوند ولی او میشنود. یک متخصص قلب بیشتر از…
به نظرم این اشکال هم در همون کانتکست واقع گرایی قرار می گیره و پیشا- پدیدارشناسانه است .
اگر محمد چنین ادعایی می کرده ( مثلا صدای خدا را می شنیده ) در کانتکست ذهنی اون زمان و جهانمندی اون سرزمین و اون مردم بوده .این مثل سیستم کدینگ بعضی جمعیتها هست که کسی نمی فهمه چی میگن یا منظورشون از این اداها چیه .
من میگم در کانتکست زمان خودش این صدا شنیدن جز شروط یا لوازم این تجربه بوده و اگر کسی نداشت اون پیام ازش مورد قبول قرار نمی گرفت .مسئله اینجاست که ما داریم با معیارهای واقع گرایی زمان خودمون با اون کانتکست مواجه میشیم و اتفاقا بخش عمده ای از مواجهه ناخودآگاه هست یعنی ما هر چی تلاش کنیم و نقد هرمنوتیکی رو وارد ماجرا کنیم باز همچنان نسبت به تمامیت اون کانتکست کوریم .بنابراین باید مدام پیش فرضها رو نقد کنیم مثلا بگیم خود شکل این تجربه در کانتکست زمان خودش اقناع کننده بوده .این صورت تجربه پیامبرانه برای ذهنیتی هست که مثلا خدا رو تو آسمونا تصور می کرده و از این قبیل .معلومه که از دید یک عقل سالم امروزی اینا توهم محسوب میشه اما توهم اصولا در زمینه ای ساخت مغزی اتفاق می افته .این چیزی بود که مثلا سینا بهش توجهی نکرد ( سینا با حروف بزرگ ) و فکر می کنه این معیار جدایی واقعیت از توهم تاریخی نیست بلکه ابدی هست تاریخی منظورم خود تاریخ مغز هست که خوب تابعی از ساختهای فرهنگی و طبیعی و تاریخی هست .ما یک ابژه ناب مغز نداریم اشتباه واقع گرایی عامیانه اینه که فکر می کنه خوب این مغزه دیگه همیشه همینطور بوده ، تصور می کنه این ساختار فیزیولوژیک ابدی و ازلی هست .بنابراین خود این تاریخ مغز مانع از این میشه که مثلا من معیار توهم از واقعیت این تاریخ رو به اون زمان گسترش بدم .می بینی وقتی بخوای دست به نقد کانتکست بزنی چاهی هست که ته نداره و بنابراین هر چی هم تلاش کنی همچنان گرفتار واقع گرایی می مونی .
منتها این واقعی هست که در پایان بهش می رسی نه اینکه مثل سینا از همون اول فرض بگیریش .
اگر محمد چنین ادعایی می کرده ( مثلا صدای خدا را می شنیده ) در کانتکست ذهنی اون زمان و جهانمندی اون سرزمین و اون مردم بوده .این مثل سیستم کدینگ بعضی جمعیتها هست که کسی نمی فهمه چی میگن یا منظورشون از این اداها چیه .
من میگم در کانتکست زمان خودش این صدا شنیدن جز شروط یا لوازم این تجربه بوده و اگر کسی نداشت اون پیام ازش مورد قبول قرار نمی گرفت .مسئله اینجاست که ما داریم با معیارهای واقع گرایی زمان خودمون با اون کانتکست مواجه میشیم و اتفاقا بخش عمده ای از مواجهه ناخودآگاه هست یعنی ما هر چی تلاش کنیم و نقد هرمنوتیکی رو وارد ماجرا کنیم باز همچنان نسبت به تمامیت اون کانتکست کوریم .بنابراین باید مدام پیش فرضها رو نقد کنیم مثلا بگیم خود شکل این تجربه در کانتکست زمان خودش اقناع کننده بوده .این صورت تجربه پیامبرانه برای ذهنیتی هست که مثلا خدا رو تو آسمونا تصور می کرده و از این قبیل .معلومه که از دید یک عقل سالم امروزی اینا توهم محسوب میشه اما توهم اصولا در زمینه ای ساخت مغزی اتفاق می افته .این چیزی بود که مثلا سینا بهش توجهی نکرد ( سینا با حروف بزرگ ) و فکر می کنه این معیار جدایی واقعیت از توهم تاریخی نیست بلکه ابدی هست تاریخی منظورم خود تاریخ مغز هست که خوب تابعی از ساختهای فرهنگی و طبیعی و تاریخی هست .ما یک ابژه ناب مغز نداریم اشتباه واقع گرایی عامیانه اینه که فکر می کنه خوب این مغزه دیگه همیشه همینطور بوده ، تصور می کنه این ساختار فیزیولوژیک ابدی و ازلی هست .بنابراین خود این تاریخ مغز مانع از این میشه که مثلا من معیار توهم از واقعیت این تاریخ رو به اون زمان گسترش بدم .می بینی وقتی بخوای دست به نقد کانتکست بزنی چاهی هست که ته نداره و بنابراین هر چی هم تلاش کنی همچنان گرفتار واقع گرایی می مونی .
منتها این واقعی هست که در پایان بهش می رسی نه اینکه مثل سینا از همون اول فرض بگیریش .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اگر محمد چنین ادعایی می کرده ( مثلا صدای خدا را می شنیده ) در کانتکست ذهنی اون زمان و جهانمندی اون سرزمین و اون مردم بوده .این مثل سیستم کدینگ بعضی جمعیتها هست که کسی نمی فهمه چی میگن یا منظورشون از این اداها چیه .
اما در اون سرزمین و اون مردم هم این ادعا به عنوان دیوانگی تعبیر میشد. لااقل قبل از اینکه محمد آن را به هذیان جمعی تبدیل کند (شوخی😅) افراد با مواجهه با این ادعا آن را به سخره میگرفتند. چون تقریبا معیار های ما را داشتند. هزار و چهارصد سال هم زمان زیادی نیست!
ولی درسته که نمیدانیم مغز های آن زمان چقدر متفاوت بودند.
ولی درسته که نمیدانیم مغز های آن زمان چقدر متفاوت بودند.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
اما در اون سرزمین و اون مردم هم این ادعا به عنوان دیوانگی تعبیر میشد. لااقل قبل از اینکه محمد آن را به هذیان جمعی تبدیل کند (شوخی😅) افراد با مواجهه با این ادعا آن را به سخره میگرفتند. چون تقریبا معیار های ما را داشتند. هزار و چهارصد سال هم زمان زیادی نیست!…
نه احسان به همین سادگی نبوده .تاریخی پشت خودش داشته ، روایت محمدی بیرون از آگاهی تاریخی مذکور نبوده ، قرآن مکرر خودش را ادامه یک سنت متنی و تاریخی می شناسد پس این یک آگاهی تاریخی بوده که به زبان عربی ترجمه شده خود قرآن اعتراف می کنه که این پیامی مخصوص سرزمین عربی است اینکه اعراب بعدا چگونه توجیه تجاوز کارانه پیدا کردند بیرون از حدود متن قرآن است هر چند من منکر تفاسیر مخالف هم نیستم .این متن همخوانی نیست چین و شکنج زیادی داره بالا پایین زیاد داره سیلان خلقی داره کوتاه اومدن داره سخت گرفتن داره اما خوب همیشه چشم به وعده آینده داره عرب این وعده را باور کرد .متن را باید در کانتکست تاریخی و هویتی خودش ببینیم .عرب زمان محمد پراکنده تقسیم شده بین دو امپراطوری ایران و روم بودن بخشی از اعراب نیروی نیابتی ایران بودن بخشی روم .قرآن واضحا طرف اعراب حامی روم رو می گیره بنابراین بعید نبود که با استقرار حکومت عربی مستقل که من تصور می کنم جایی بین مرزهای عربستان عراق سوریه و اردن فعلی بوده ، اولین گسترش خود را به طرف سرزمینهای ایرانی داشتند خسرو از روم شکست خورده بود عراق و سوریه و مصر از دست رفته بود و رومیها نتوانستند به سرعت جای ایران را پر کنند بنابراین اعراب به سرعت تونستند از خلا قدرت به وجود آمده استفاده کنند و قدرت مرکزی تشکیل بدن .
متن قرآن بازتابی از این تحولات درونی جامعه عربی بوده که به نظر موفق شده هویت واحد عربی را در سرزمین مورد نظر یعنی جنوب عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره را بازسازی کند .
محمد به عنوان روشنفکر سیاسی این جامعه سخت به دنبال چنین هویت واحدی بوده اون دوست داشته حکومت عربی واحدی وجود داشته باشه و تصور نمی کنم خیلی علاقه داشته که از مرزهای عربی بیرون بزنه بنابراین گسترش اسلام به بیرون سرزمینهای عربی تصور نمی کنم جز اهداف اولیه بوده .
سنت تفسیری مورد حمایت یا تضمین گر این متن بایبل عبری - سریانی بوده البته
این متن خودش را وارث این سنت می شناسد و خود را شریک در آگاهی مورد نظر می داند آگاهی که با سفر ابراهیم به سرزمین های غربی شروع و به مدینه محمد ختم می شود .
به همین دلیل به سرعت در زمینه مورد خطاب خودش گرفت .سی سال برای شکل گیری یک قدرت در حد عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره یک موفقیت بزرگ بوده بنابراین من تصور نمی کنم نفر اول این حکومت چندان با مقاومت روبرو شده باشه .
متن قرآن بازتابی از این تحولات درونی جامعه عربی بوده که به نظر موفق شده هویت واحد عربی را در سرزمین مورد نظر یعنی جنوب عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره را بازسازی کند .
محمد به عنوان روشنفکر سیاسی این جامعه سخت به دنبال چنین هویت واحدی بوده اون دوست داشته حکومت عربی واحدی وجود داشته باشه و تصور نمی کنم خیلی علاقه داشته که از مرزهای عربی بیرون بزنه بنابراین گسترش اسلام به بیرون سرزمینهای عربی تصور نمی کنم جز اهداف اولیه بوده .
سنت تفسیری مورد حمایت یا تضمین گر این متن بایبل عبری - سریانی بوده البته
این متن خودش را وارث این سنت می شناسد و خود را شریک در آگاهی مورد نظر می داند آگاهی که با سفر ابراهیم به سرزمین های غربی شروع و به مدینه محمد ختم می شود .
به همین دلیل به سرعت در زمینه مورد خطاب خودش گرفت .سی سال برای شکل گیری یک قدرت در حد عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره یک موفقیت بزرگ بوده بنابراین من تصور نمی کنم نفر اول این حکومت چندان با مقاومت روبرو شده باشه .
Forwarded from ا. اردستانی
خوب ضروری دیدم دوباره به مسئله مندی واقع گرایی برگردم .
مشاهده شد که در نهایت واقع گرایی برای اثبات و تثبیت خودش ، نیاز به یک معیار برای تفکیک توهم از واقعیت دارد .یعنی خودش را گرفتار یک دور بیهوده می کند .برای اینکه ثابت کند درست و حقیقی است ضروری است قاعده ای حقیقی یا درست از پیش داشته باشد که واقعیت و توهم را از یکدیگر تفکیک کند .پس واقع گرایی دچار پارادکس می شود گو اینکه مناظره کننده محترم که اینجا قاطعانه از واقع گرایی دفاع می کرد در نهایت دست به دامن احتمال و تصادف شد .
خوب حالا حرف اساسی من این است که واقع گرا بودن یا نبودن یک تصمیم یا باور است باوری که در نهایت باید به شکل دلبخواهانه انتخاب شود .بدون این باور پیشینی چه به شکل آگاهانه و یا غافلانه ما امکان ندارد که بتوانیم از واقع گرایی دفاع کنیم .واقع گرایی نمی تواند دلیل خودش باشد . مسئله مندی تمایز توهم و واقع پنداری هم اینجا خودش را نشان می دهد .اصولا این پروبلماتیک در زمینه خود واقع گرایی به وجود میاید .برای یک واقع گرا مهم است که ادراکی دارم توهم است یا واقعیت .به همین خاطر فرد اسکیزویی که واقعیت را از دست می دهد هیچگاه در واقعی بودن تجارب و ادراکات خود شک نمی کند .
و این موضوع می تواند پاسخ شبهه توهم شهود نبوی هم باشد .مثلا ما در طبابت دو تجربه خیلی جالب داریم .
مراجعی که بعد از بیان تظاهرات پرسشش این است که دکتر یعنی دیوونه شدم ؟ مشخص است که هنوز در واقعیت زندگی می کند که تفاوت واقعیت از توهم را تشخیص می دهد در صورتیکه در یک بیمار واقعی این تمایز در ذهن او وجود ندارد .یا مورد آلزایمر که وقتی شکایتی از فراموشی می کند پزشک اطمینان حاصل می کند که مسئله مهمی نیست در حالی که فرد آلزایمری از فراموشی مضاعف رنج می برد یعنی به فراموشی خودش آگاه نیست .
به همین دلیل علم شناختی ( نوروساینس ) نمی تواند به عنوان شناخت شناسی تبیین کننده همه دانش بشری باشد چون مبنای واقع گرایی را از پیش در فرض گرفته بنابراین در نهایت باید به معیارهای جمعی یا دوکسا برای تفکیک توهم از واقعیت پناه ببرد .
البته این سخن به معنای بازگرفت نوعی ایده آلیسم نیست .باور بنیادی در مورد انتخاب بین هست و نیست واقع گرایی لزوما نوعی تصمیم گیری آگاهانه نیست که اگر بود، خودش را نفی می کرد ( چون قرار است بیرون از آگاهی باشد )
اما اینگونه هم نیست که باورها متاثر از واقع گرایی روز نشوند چون خود باورها هم در تاریخ آگاهی عوض شده اند .
اما مسئله اینجاست که ما همواره واقعیت را بر اساس این باور بنیادی پیش آگاهانه می سازیم .
در همین جا باید اشاره بشه که این عزم یا تصمیم پذیری / ناپذیری باورمندانه پیشااستدلالی است اینطور نیست که من به شکل استدلالی بتوانم باورهای بنیادی افراد را عوض کنم اما اینطور هم نیست که واقع این باورهای بنیادی را دست نخورده باقی بگذارد .
بنابراین مسئله تفکیک توهم از واقعیت نمی تواند معیاری در خود واقعیت داشته باشد واقعیت از قبل باورمندانه پذیرفته شده اما اینطور نیست که این باور از هجوم خود واقعیت در آینده در امان بماند .
با این تبیین می توانیم به دو نتیجه اساسی در موضوع مورد اختلاف برسیم .
از طرفی می توانیم تجربه نبوی را به عنوان یک تجربه واقع گرا بپذیریم
و از سوی دیگر به آن تجارب اکتفا نکنیم چون تاریخ آن باورها به سر رسیده و واقعیت امروز چیز دیگری است .این یعنی استقبال و انتظار رخداد و امر نو و اهمیت آینده هم از همین جهت است .
@Meraj_Jamshidi
@Godseye10
مشاهده شد که در نهایت واقع گرایی برای اثبات و تثبیت خودش ، نیاز به یک معیار برای تفکیک توهم از واقعیت دارد .یعنی خودش را گرفتار یک دور بیهوده می کند .برای اینکه ثابت کند درست و حقیقی است ضروری است قاعده ای حقیقی یا درست از پیش داشته باشد که واقعیت و توهم را از یکدیگر تفکیک کند .پس واقع گرایی دچار پارادکس می شود گو اینکه مناظره کننده محترم که اینجا قاطعانه از واقع گرایی دفاع می کرد در نهایت دست به دامن احتمال و تصادف شد .
خوب حالا حرف اساسی من این است که واقع گرا بودن یا نبودن یک تصمیم یا باور است باوری که در نهایت باید به شکل دلبخواهانه انتخاب شود .بدون این باور پیشینی چه به شکل آگاهانه و یا غافلانه ما امکان ندارد که بتوانیم از واقع گرایی دفاع کنیم .واقع گرایی نمی تواند دلیل خودش باشد . مسئله مندی تمایز توهم و واقع پنداری هم اینجا خودش را نشان می دهد .اصولا این پروبلماتیک در زمینه خود واقع گرایی به وجود میاید .برای یک واقع گرا مهم است که ادراکی دارم توهم است یا واقعیت .به همین خاطر فرد اسکیزویی که واقعیت را از دست می دهد هیچگاه در واقعی بودن تجارب و ادراکات خود شک نمی کند .
و این موضوع می تواند پاسخ شبهه توهم شهود نبوی هم باشد .مثلا ما در طبابت دو تجربه خیلی جالب داریم .
مراجعی که بعد از بیان تظاهرات پرسشش این است که دکتر یعنی دیوونه شدم ؟ مشخص است که هنوز در واقعیت زندگی می کند که تفاوت واقعیت از توهم را تشخیص می دهد در صورتیکه در یک بیمار واقعی این تمایز در ذهن او وجود ندارد .یا مورد آلزایمر که وقتی شکایتی از فراموشی می کند پزشک اطمینان حاصل می کند که مسئله مهمی نیست در حالی که فرد آلزایمری از فراموشی مضاعف رنج می برد یعنی به فراموشی خودش آگاه نیست .
به همین دلیل علم شناختی ( نوروساینس ) نمی تواند به عنوان شناخت شناسی تبیین کننده همه دانش بشری باشد چون مبنای واقع گرایی را از پیش در فرض گرفته بنابراین در نهایت باید به معیارهای جمعی یا دوکسا برای تفکیک توهم از واقعیت پناه ببرد .
البته این سخن به معنای بازگرفت نوعی ایده آلیسم نیست .باور بنیادی در مورد انتخاب بین هست و نیست واقع گرایی لزوما نوعی تصمیم گیری آگاهانه نیست که اگر بود، خودش را نفی می کرد ( چون قرار است بیرون از آگاهی باشد )
اما اینگونه هم نیست که باورها متاثر از واقع گرایی روز نشوند چون خود باورها هم در تاریخ آگاهی عوض شده اند .
اما مسئله اینجاست که ما همواره واقعیت را بر اساس این باور بنیادی پیش آگاهانه می سازیم .
در همین جا باید اشاره بشه که این عزم یا تصمیم پذیری / ناپذیری باورمندانه پیشااستدلالی است اینطور نیست که من به شکل استدلالی بتوانم باورهای بنیادی افراد را عوض کنم اما اینطور هم نیست که واقع این باورهای بنیادی را دست نخورده باقی بگذارد .
بنابراین مسئله تفکیک توهم از واقعیت نمی تواند معیاری در خود واقعیت داشته باشد واقعیت از قبل باورمندانه پذیرفته شده اما اینطور نیست که این باور از هجوم خود واقعیت در آینده در امان بماند .
با این تبیین می توانیم به دو نتیجه اساسی در موضوع مورد اختلاف برسیم .
از طرفی می توانیم تجربه نبوی را به عنوان یک تجربه واقع گرا بپذیریم
و از سوی دیگر به آن تجارب اکتفا نکنیم چون تاریخ آن باورها به سر رسیده و واقعیت امروز چیز دیگری است .این یعنی استقبال و انتظار رخداد و امر نو و اهمیت آینده هم از همین جهت است .
@Meraj_Jamshidi
@Godseye10
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
خوب ضروری دیدم دوباره به مسئله مندی واقع گرایی برگردم . مشاهده شد که در نهایت واقع گرایی برای اثبات و تثبیت خودش ، نیاز به یک معیار برای تفکیک توهم از واقعیت دارد .یعنی خودش را گرفتار یک دور بیهوده می کند .برای اینکه ثابت کند درست و حقیقی است ضروری است قاعده…
اکنون در موقعیت یا ایستاری هستیم که می توانیم از آنجا دست به نقد ایده آلیسم بزنیم .مشکل ایده الیسم این است که ادعای بزرگتر از توانش می کند یا به اصطلاح لقمه بزرگتر از دهانش بر می دارد و در نهایت همچون واقع گرایی دست به دامن دوکسا یا امر جمعی می شود .برای یک ایده آلیست ، واقعیت همچون آگاهی تاریخی پدیدار می شود ، واقعیت همواره از فیلتر ذهن می گذرد بنابراین ما همواره داخل یک سیکل یا دایره درون ماندگاری از آگاهی و تاریخش دوران می کنیم .فراتر از این، بیان ایده آلیستی پارادکسیکال است .اگر تمایزی بین واقع و آگاهی وجود ندارد ، این بیان از چه جایگاهی صادر شده ؟ از جایگاه امر کلی یا امر فردی ؟ ایده الیست پاسخ می دهد امر کلی و امر فردی در نهایت اینهمان می شوند اما ایده الیست این بیان را صرفا بر اساس تاریخ آگاهی نتیجه می گیرد ، اما خودش را در آینده فرض می گیرد ، آینده ای که ندارد ، چون اینهمانی امر خاص و امر عام قبلا دریافت شده اما هنوز پدیدار نشده .پس آگاهی فردی نمی تواند در اینجا ادعای عامیت کند یعنی از منظر امر عام به آگاهی نگاه کند .در واقع همان اشکالی که ایده الیست در مورد شئ فی نفسه به کانت می گیرد به خودش هم وارد است .اگر هر نوع آگاهی ، تاریخ است ، ایده آلیست محتوی دیگری به جز تاریخ ندارد ، پس چگونه ایده آلیست می تواند پایان را بیان کند .اگر واقع گرایی تاریخ و گذشته ندارد ، ایده آلیسم آینده نخواهد داشت .امر عام ایده الیست در نهایت تبدیل به نوعی اگاهی جمعی و رسوب کرده می شود .هگل گرایی و نیچه گرایی در نهایت هر دو روی دور تکرار می افتند چون درون ماندگاری سرنوشتی به جز تکرار ندارد .
ممکن است اشکال گرفته شود که این همان چیزی بود که می خواستی از اول اثبات کنی پس امر جدیدی اتفاق نیوفتاده ؟
ممکن است من همیشه داخل این دور جهنمی تکرار آن هم به شکل دوکسا یا امر روزمره بمانم و جهان نمادین خود را هیچگاه ترک نکنم اگر بخواهم یک ایده آلیست بمانم .ایده آلیست هم در نهایت همچون نیچه گرایی سر از محافظه کاری و سازش با دوکسا ، در می اورد .( باید بگویم که نیچه گرایی حدود نهایی تنش بین ایده آلیسم و واقع گرایی است ، ایستگاهی که هر دو ایستار را نفی می کند اما توان خروج از دور تکرار خود را ندارد و جهان را بر اساس همین تکرار توجیه می کند ) .
ایده آلیسم از انجا که به جز آگاهی توشه دیگری ندارد ،آینده ای هم ندارد و به این ترتیب در نهایت در قصری از آگاهی روزمره ( قصری که او را از هجوم آینده حفظ کند یا باعث شود اهمیتی به آن ندهد، چون توان دریافت آن را ندارد ) و نقل خاطرات گذشته ، عمر را به پایان می رساند ، اگر چه ایده الیسم این امتیاز را دارد که برای فرار از این قصر جمعی می تواند به خاطره پناه ببرد ، واقع گرا همین خاطره را هم ندارد .
پ ن ؛ واقع گرا از این جهت خاطره ندارد که تاریخ را نه به عنوان امر درونی یا سوژه ، بلکه به عنوان واقعیت خارجی دریافت می کند .واقع گرایی هیچ سوژه دریافتی را فرض نمی گیرد ، چون هر دریافتی را خارج از خودش در نظر می گیرد .اگر در ایده آلیسم در نهایت آگاهی فردی و کلی اینهمان می شوند ، در واقع گرایی این اتفاق همان ابتدا افتاده ، واقع گرایی تمایزی بین دریافت و دریافت کننده فرض نمی گیرد .اگر واقع گرایی از ابتدا سوژه را نمی شناسد ، ایده آلیست در پایان .اگر واقع گرایی از همان ابتدا ادعای خدایی ( حقیقت تام و قاطع ) می کند ، ایده آلیست در پایان به همین نتیجه می رسد .
ممکن است اشکال گرفته شود که این همان چیزی بود که می خواستی از اول اثبات کنی پس امر جدیدی اتفاق نیوفتاده ؟
ممکن است من همیشه داخل این دور جهنمی تکرار آن هم به شکل دوکسا یا امر روزمره بمانم و جهان نمادین خود را هیچگاه ترک نکنم اگر بخواهم یک ایده آلیست بمانم .ایده آلیست هم در نهایت همچون نیچه گرایی سر از محافظه کاری و سازش با دوکسا ، در می اورد .( باید بگویم که نیچه گرایی حدود نهایی تنش بین ایده آلیسم و واقع گرایی است ، ایستگاهی که هر دو ایستار را نفی می کند اما توان خروج از دور تکرار خود را ندارد و جهان را بر اساس همین تکرار توجیه می کند ) .
ایده آلیسم از انجا که به جز آگاهی توشه دیگری ندارد ،آینده ای هم ندارد و به این ترتیب در نهایت در قصری از آگاهی روزمره ( قصری که او را از هجوم آینده حفظ کند یا باعث شود اهمیتی به آن ندهد، چون توان دریافت آن را ندارد ) و نقل خاطرات گذشته ، عمر را به پایان می رساند ، اگر چه ایده الیسم این امتیاز را دارد که برای فرار از این قصر جمعی می تواند به خاطره پناه ببرد ، واقع گرا همین خاطره را هم ندارد .
پ ن ؛ واقع گرا از این جهت خاطره ندارد که تاریخ را نه به عنوان امر درونی یا سوژه ، بلکه به عنوان واقعیت خارجی دریافت می کند .واقع گرایی هیچ سوژه دریافتی را فرض نمی گیرد ، چون هر دریافتی را خارج از خودش در نظر می گیرد .اگر در ایده آلیسم در نهایت آگاهی فردی و کلی اینهمان می شوند ، در واقع گرایی این اتفاق همان ابتدا افتاده ، واقع گرایی تمایزی بین دریافت و دریافت کننده فرض نمی گیرد .اگر واقع گرایی از ابتدا سوژه را نمی شناسد ، ایده آلیست در پایان .اگر واقع گرایی از همان ابتدا ادعای خدایی ( حقیقت تام و قاطع ) می کند ، ایده آلیست در پایان به همین نتیجه می رسد .
Forwarded from ایزان
واقعگرایی هم بدون پرش ایمان ممکن نیست. ما مشاهده میکنیم که اولا تجارب ذهنی ما مستقیما به مغز مرتبط است و با تحریک یا مخدوش کردن قسمت های مختلف مغز و مشاهده اثر آن این را میفهمیم. دوم مشاهده میکنیم که میلیارد ها انسان روی این کره زمین زندگی میکنند که بدن و مغز همه انسانها کمابیش مثل هم اند. حتی مغز انسان آنقدر شبیه مغز پستانداران دیگر است که به ما اجازه میدهد با آزمایش مغز پستانداران به نتایج مفیدی درباره مغز انسان برسیم.
برای من دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم همین رابطه بین مغز و تجارب ذهنی برای انسان های دیگر صدق نمیکند و فقط برای خود من است.
اینکه من روزی به دنیا آمده ام برای دیگران هم صدق میکند و اینکه بقیه روزی خواهند مرد هم برای من صدق میکند. همانطور که با مرگ مادربزرگ دنیا تمام نشد، با مرگ من هم دنیا تمام نخواهد شد. دنیا ادامه خواهد داشت.
با این پرش ایمان به این نتیجه میرسیم که جهان خارج و مستقل از تجربه ذهنی من وجود دارد.
برای من دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم همین رابطه بین مغز و تجارب ذهنی برای انسان های دیگر صدق نمیکند و فقط برای خود من است.
اینکه من روزی به دنیا آمده ام برای دیگران هم صدق میکند و اینکه بقیه روزی خواهند مرد هم برای من صدق میکند. همانطور که با مرگ مادربزرگ دنیا تمام نشد، با مرگ من هم دنیا تمام نخواهد شد. دنیا ادامه خواهد داشت.
با این پرش ایمان به این نتیجه میرسیم که جهان خارج و مستقل از تجربه ذهنی من وجود دارد.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
واقعگرایی هم بدون پرش ایمان ممکن نیست. ما مشاهده میکنیم که اولا تجارب ذهنی ما مستقیما به مغز مرتبط است و با تحریک یا مخدوش کردن قسمت های مختلف مغز و مشاهده اثر آن این را میفهمیم. دوم مشاهده میکنیم که میلیارد ها انسان روی این کره زمین زندگی میکنند که بدن…
ایده الیسم درست می گوید که واقع گرایی فلسفه کودکی بشر است .ایده الیسم به این پرشهای غافلانه یا کودکانه تفطن پیدا کرده و آگاه شده که آگاهی فقط باور نیست بلکه تاریخ ضروری هم هست .ایده آلیسم خصلت واقعیت را بهتر از واقع گرایی می شناسد و از خطرات تروماتیک آن آگاه شده بنابراین چاره کار را در کشف و گسترش روشهای حفاظت از این تروما می بیند .قصر نمادین ایده آلیست برای حفاظت از ترومای واقع ، بنا شده، قصری به اسم ضرورت پایان یافته تاریخ ، و این ضرورت کشف شده ، قدرت پیش بینی آینده را به ما می دهد .انسان نباید نگران آینده باشد چون فرمول آینده کشف شده .آنچه واقع گرایی تحت پیش بینی احتمالی یعنی تصادفی آینده می بیند ، ایده آلیست به عنوان ضروری .بنابراین اگرچه ممکن است برای واقع گرا خورشید فردا از شرق طلوع نکند ، اما چون بر اساس احتمال و عادت زندگی می کند ، نگران آینده نیست .آینده هم چیزی شبیه گذشته است اما ایده آلیست می داند که آینده فقط تکرار عادتی گذشته نیست ، اما دستگاهی می سازد که آن را به همین شکل نمایش دهد .ایده آلیست زور می زند که به خودش بقبولاند که در پهنه گیتی هیچ چیز به راستی جدید نیست خدا مرده ، چون مسیح آمده و رفته و از این پس بازمانده ای نیست که بخواهد بیاید .ایده آلیست منتظر نیست .
رخداد آینده از این جهت آسیب بیشتری به ایده آلیست می زند تا واقع گرا .واقع گرا از آنجا که هنوز با سرشت ترسناک واقع آشنا نشده ، رخداد را هم درک نمی کند ، جان دادن برای واقع گرا راحت تر از ایده آلیست است ، اما ایده آلیست از انجا که خود را فریب می داده ، واقع را به شکل تروما و آسیب درک می کند و مضطرب می شود به همین دلیل شاید انبیا با ایده الیستهای اقوام بیشتر مشکل داشتند تا واقع گرایان آنها .
ایده آلیسم نوعی آگاهی تکامل یافته تر از واقع گرایی است ، آگاهی که به خود و ضرورت خود و نیز جایگاه تاریخی خود هم آگاه شده .
ایده آلیسم از آنجا که هر نوع واقعی را از دست می دهد و تصور می کند توان جذب آن در آگاهیش را دارد ، از پشت با خنجر واقعیت آشنا می شود به همین خاطر ترومای واقع برای یک ایده آلیست برآشوبنده تر و غافل گیر کننده تر از واقع گراست .
سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است ، از آنجا که خود پیشاپیش هر نوع جوهر واقعی را نفی کرده بود ، از انجا که تصور می کند هر استخوانی ضرورتا روح می شود ،
به نیست انگاری کشیده می شود .نیست انگاری تحقق کامل تر ایده الیسم است ، صورتی از آگاهی که واقع گرایی و ایده آلیسم را پشت سر گذاشته است .
رخداد آینده از این جهت آسیب بیشتری به ایده آلیست می زند تا واقع گرا .واقع گرا از آنجا که هنوز با سرشت ترسناک واقع آشنا نشده ، رخداد را هم درک نمی کند ، جان دادن برای واقع گرا راحت تر از ایده آلیست است ، اما ایده آلیست از انجا که خود را فریب می داده ، واقع را به شکل تروما و آسیب درک می کند و مضطرب می شود به همین دلیل شاید انبیا با ایده الیستهای اقوام بیشتر مشکل داشتند تا واقع گرایان آنها .
ایده آلیسم نوعی آگاهی تکامل یافته تر از واقع گرایی است ، آگاهی که به خود و ضرورت خود و نیز جایگاه تاریخی خود هم آگاه شده .
ایده آلیسم از آنجا که هر نوع واقعی را از دست می دهد و تصور می کند توان جذب آن در آگاهیش را دارد ، از پشت با خنجر واقعیت آشنا می شود به همین خاطر ترومای واقع برای یک ایده آلیست برآشوبنده تر و غافل گیر کننده تر از واقع گراست .
سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است ، از آنجا که خود پیشاپیش هر نوع جوهر واقعی را نفی کرده بود ، از انجا که تصور می کند هر استخوانی ضرورتا روح می شود ،
به نیست انگاری کشیده می شود .نیست انگاری تحقق کامل تر ایده الیسم است ، صورتی از آگاهی که واقع گرایی و ایده آلیسم را پشت سر گذاشته است .
Forwarded from ا. اردستانی
گفتیم که برتری ایده آلیسم بر واقع گرایی ، پیدا کردن خاطره یا قدرت یاداوری است .واقع گرایی منظری از شناخت است که هنوز دریافتی از زمانمندی ندارد ، یعنی نه گذشته ای دارد و نه آینده ای ، به همین دلیل ادراکی از زمان حال هم ندارد ، یعنی اگرچه تصور می کند دریافتی حضوری است ، اما این دریافت را در حال ندارد ، چون خود درک لحظه اکنون به صورت زمانمندی نیاز به تمایز گذشته و آینده است ، دریافتی که سپری شده و دریافتی که هنوز نیامده .واقع گرایی لحظه اکنون را به صورت یک نقطه مکانی دریافت می کند .به همین دلیل دریافتش از ایگو هم مکانمندانه است ، هر چند واقع گرایی تنها به وساطت ایده آلیسم می تواند به این خود تفطن پیدا کند .صورتهای اولیه واقع گرایی خود را در مکان تصور می کردند که مخزنی برای دریافت بود .
ایده الیسم با پیدا کردن خاطره ، مفهوم زمان را هم کشف کرد ، اکنون با خودی طرف هستیم که دریافت زمانمندانه از خود دارد اما مشکل بزرگ ایده الیسم در فهم زمان این است که فقط گذشته یا تاریخ را دریافت می کند .ایده الیسم از آنجا که با درون ماندگاری خود را محدود می کند و چاره ای هم ندارد ، آینده را از دست می دهد .از نظر ایده آلیسم هستی دوراش رو زده و اکنون لحظه استراحتش است به اصطلاح آرد هاش رو بیخته ، الکش رو آویخته .ایده آلیسم مرگ را که مربوط به آینده است از سر گذرانده و به مرگ به عنوان عملی پوچ مثل بریدن سر یک کلم نگاه می کند ( پدیدارشناسی هگل / ترور ).
ایده آلیسم توجه نمی کند که این درونی شدن بر بنیاد نوعی خارجیت یا بیرونیت مطلق آفریده می شود ، به عبارتی دیالکتیک تنها وقتی چرخش می چرخه که این بیرونیت همواره مقاومت کند ، پس مانده ای از جوهر که بنای حل شدن ندارد ، جسدی که بنای مردن ندارد ، استخوانی که در مقابل روحانی شدن مقاومت می کند .ایده الیسم این جسد نیمه مرده ، این استخوان فسیل شده را فراموش می کند یا حسابی برایش باز نمی کند .ایده آلیسم زمانمندی را ناقص می فهمد ، چون آینده ندارد ، گذشته ای است که در دور تکرار افتاده ، روح به منزلگاه پایانی خود رسیده و آرامش ابدی را مزمزه می کند .
از انجا که سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است همه این توصیفات به نیست انگاری منتقل می شود .نیست انگاری با نفی واقع گرایی و ایده الیسم ، هم زمان را از دست می دهد هم مکان را
نیست انگار در این جهان نه زمانی دارد و نه جایی که احساس نزدیکی یا غربت کند .
ایده الیسم با پیدا کردن خاطره ، مفهوم زمان را هم کشف کرد ، اکنون با خودی طرف هستیم که دریافت زمانمندانه از خود دارد اما مشکل بزرگ ایده الیسم در فهم زمان این است که فقط گذشته یا تاریخ را دریافت می کند .ایده الیسم از آنجا که با درون ماندگاری خود را محدود می کند و چاره ای هم ندارد ، آینده را از دست می دهد .از نظر ایده آلیسم هستی دوراش رو زده و اکنون لحظه استراحتش است به اصطلاح آرد هاش رو بیخته ، الکش رو آویخته .ایده آلیسم مرگ را که مربوط به آینده است از سر گذرانده و به مرگ به عنوان عملی پوچ مثل بریدن سر یک کلم نگاه می کند ( پدیدارشناسی هگل / ترور ).
ایده آلیسم توجه نمی کند که این درونی شدن بر بنیاد نوعی خارجیت یا بیرونیت مطلق آفریده می شود ، به عبارتی دیالکتیک تنها وقتی چرخش می چرخه که این بیرونیت همواره مقاومت کند ، پس مانده ای از جوهر که بنای حل شدن ندارد ، جسدی که بنای مردن ندارد ، استخوانی که در مقابل روحانی شدن مقاومت می کند .ایده الیسم این جسد نیمه مرده ، این استخوان فسیل شده را فراموش می کند یا حسابی برایش باز نمی کند .ایده آلیسم زمانمندی را ناقص می فهمد ، چون آینده ندارد ، گذشته ای است که در دور تکرار افتاده ، روح به منزلگاه پایانی خود رسیده و آرامش ابدی را مزمزه می کند .
از انجا که سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است همه این توصیفات به نیست انگاری منتقل می شود .نیست انگاری با نفی واقع گرایی و ایده الیسم ، هم زمان را از دست می دهد هم مکان را
نیست انگار در این جهان نه زمانی دارد و نه جایی که احساس نزدیکی یا غربت کند .
Forwarded from ا. اردستانی
گفتیم که نیست انگاری تحقق کامل ایده الیسم است .نیست انگاری مدرن نه تنها جوهر واقع بیرونی را نفی می کند ، بلکه درونی شدن این جوهر یا همان اید ه آلیزه شدنش را هم رد می کند .نیست انگاری ایستاری دلبخواهانه در تحقق متافیزیک غربی نیست بلکه نتیجه ضروری آن است .نیست انگاری نه تنها محصول ایده آلیسم است و یک ایده آلیست ناب یک نیست انگار است ، بلکه مرحله تکامل یافته از ایده آلیسم هم هست یعنی نیست انگاری از منظر ایده آلیستی مومنتی ضروری اندیشه پسا- ایده آلیستی است .بر این اساس مثلا یکی از تفاسیر پسا هگلی از ایده آلیسم یعنی تفسیر نیست انگارانه ، از نظر ما اندیشه ای نیست که بدون نسبت با تبار خود تحقق یافته باشد .
نیست انگاری تحقق آن خوانش از ایده آلیسم است که نسبت به بنیاد خودش غافل است .بالاتر گفتیم ، امر واقع به عنوان نقطه مقاومت ، هم بنیاد و هم نقطه فراموشی یا غفلت ایده الیسم است .ایده آلیسم اگر چه مفتخر به کشف حافظه و درونیت سوژه تحت عنوان تاریخ می شود اما از آنجا که در نهایت واقعیت را خارجیت یابی مجدد این امر درونی شده می داند ، این پس مانده واقع را از دست می دهد .جهان ایده الیست همواره گرد خودش می چرخد و از مدار خود خارج نمی شود ، واقعیت ، همان درونیتی است که ترشح شده ، و روح مجددا این ترشح را در خود ادغام مجدد می کند .ایده آلیست همچون سیزیف در چرخه ابدی از درونی شدن / خارجیت یابی گرفتار است و به این ترتیب لحظه" خود " را از دست می دهد .برای ایده آلیسم واقعیت یا سپری شده یا هنوز نیامده .اما این امر نیامده برای ایده آلیست چیزی جز ترشح درونی خود واقعیت نیست .
کوششهایی برای بیرون آمدن از این دور جهنمی شده است .مثلا توجه مجدد به جوهر اسپینورا از این جهت که این جوهری ایجابی است که آنقدر کثیر و تکین است که هیچگاه کاملا تحت امر کلی یا ایده آل قرار نمی گیرد .اما مشکل چنین خوانشی این است که همچنان ضرورت بنیادی خود را فراموش می کند دلوز گرایی فراموش می کند که بدون بنیاد ایده آلیستی اش نمی توانست به وجود بیاید .ایده آلیسم مرحله ای از وجود اندیشه بود که هم ضروری و هم نادید گرفتنی است .ایده آلیسم تقدیر آگاهی بوده است .
نقطه کور یا آنچه ایده الیسم در خودش نمی بیند ، بنیادهای خودش است یعنی واقع گرایی .ایده آلیسم فراموش می کند که اندیشه ای پساواقع گرایانه است ،و خود این واقع گرایی را نادیده می گیرد .ایده آلیسم به عنوان نافی واقع گرایی کوشش می کند واقعیت را توصیف و درونی کند ، اما فراموش می کند که در زمینی در حال این کار است که قبلا واقع گرایی آماده کرده .به عبارت دیگر ایده الیسم قادر نیست بنیاد خود را به حساب بیاورد به همین خاطر محتوی این واقع گرایی را از دست می دهد یعنی امر واقعی که هنوز درونی نشده .
اکنون ما در ایستاری از آگاهی هستیم که به سادگی معصومانه واقع گرایی ، غرور کاذب ایده آلیسم در غفلت از بنیاد خود و از دست رفتگی نیست انگاری ، متفطن شده ایم .
اکنون می دانیم به یادآوری یا خاطره سوژه چیزی نیست به جز همین پس مانده ای که از آن غفلت کرده بود یا آنچه روانکاوی آن را ناخودآگاه می نامد .
ناخوداگاه نه یک درونی شدن رسوب گشته بلکه نقطه مازادی یا همان نقطه تکیه گاه اهرم ارشمیدسی است .ایده آلیسم بر این نقطه تکیه داده اما قادر به دیدن آن نیست ، چون همین نقطه است که دیدن را برای آن فراهم می کند ، آگاهی نیاز به نقطه نا- آگاهی دارد که آگاهی باشد ، بدون امر واقع به عنوان نقطه غفلت آگاهی ، آگاهی نیست .روانکاوی این نقطه غفلت را تحت عنوان ناخودآگاه نام - جا گذاری می کند .
این مازاد باقیمانده به عنوان یاداور ، همبسته همدیگر می مانند .یادآوری همواره به یاد داشتن این باقیمانده است ، rem(a)inder زیادتی بر reminder دارد .غفلت ایده آلیسم همین a است که نمی بیند .به این ترتیب امر واقع برایش امر درونی شده است یا برعکس .
این پس مانده a میراثی است از واقع گرایی که از تاراج ایده آلیسم به جا مانده .
نیست انگاری تحقق آن خوانش از ایده آلیسم است که نسبت به بنیاد خودش غافل است .بالاتر گفتیم ، امر واقع به عنوان نقطه مقاومت ، هم بنیاد و هم نقطه فراموشی یا غفلت ایده الیسم است .ایده آلیسم اگر چه مفتخر به کشف حافظه و درونیت سوژه تحت عنوان تاریخ می شود اما از آنجا که در نهایت واقعیت را خارجیت یابی مجدد این امر درونی شده می داند ، این پس مانده واقع را از دست می دهد .جهان ایده الیست همواره گرد خودش می چرخد و از مدار خود خارج نمی شود ، واقعیت ، همان درونیتی است که ترشح شده ، و روح مجددا این ترشح را در خود ادغام مجدد می کند .ایده آلیست همچون سیزیف در چرخه ابدی از درونی شدن / خارجیت یابی گرفتار است و به این ترتیب لحظه" خود " را از دست می دهد .برای ایده آلیسم واقعیت یا سپری شده یا هنوز نیامده .اما این امر نیامده برای ایده آلیست چیزی جز ترشح درونی خود واقعیت نیست .
کوششهایی برای بیرون آمدن از این دور جهنمی شده است .مثلا توجه مجدد به جوهر اسپینورا از این جهت که این جوهری ایجابی است که آنقدر کثیر و تکین است که هیچگاه کاملا تحت امر کلی یا ایده آل قرار نمی گیرد .اما مشکل چنین خوانشی این است که همچنان ضرورت بنیادی خود را فراموش می کند دلوز گرایی فراموش می کند که بدون بنیاد ایده آلیستی اش نمی توانست به وجود بیاید .ایده آلیسم مرحله ای از وجود اندیشه بود که هم ضروری و هم نادید گرفتنی است .ایده آلیسم تقدیر آگاهی بوده است .
نقطه کور یا آنچه ایده الیسم در خودش نمی بیند ، بنیادهای خودش است یعنی واقع گرایی .ایده آلیسم فراموش می کند که اندیشه ای پساواقع گرایانه است ،و خود این واقع گرایی را نادیده می گیرد .ایده آلیسم به عنوان نافی واقع گرایی کوشش می کند واقعیت را توصیف و درونی کند ، اما فراموش می کند که در زمینی در حال این کار است که قبلا واقع گرایی آماده کرده .به عبارت دیگر ایده الیسم قادر نیست بنیاد خود را به حساب بیاورد به همین خاطر محتوی این واقع گرایی را از دست می دهد یعنی امر واقعی که هنوز درونی نشده .
اکنون ما در ایستاری از آگاهی هستیم که به سادگی معصومانه واقع گرایی ، غرور کاذب ایده آلیسم در غفلت از بنیاد خود و از دست رفتگی نیست انگاری ، متفطن شده ایم .
اکنون می دانیم به یادآوری یا خاطره سوژه چیزی نیست به جز همین پس مانده ای که از آن غفلت کرده بود یا آنچه روانکاوی آن را ناخودآگاه می نامد .
ناخوداگاه نه یک درونی شدن رسوب گشته بلکه نقطه مازادی یا همان نقطه تکیه گاه اهرم ارشمیدسی است .ایده آلیسم بر این نقطه تکیه داده اما قادر به دیدن آن نیست ، چون همین نقطه است که دیدن را برای آن فراهم می کند ، آگاهی نیاز به نقطه نا- آگاهی دارد که آگاهی باشد ، بدون امر واقع به عنوان نقطه غفلت آگاهی ، آگاهی نیست .روانکاوی این نقطه غفلت را تحت عنوان ناخودآگاه نام - جا گذاری می کند .
این مازاد باقیمانده به عنوان یاداور ، همبسته همدیگر می مانند .یادآوری همواره به یاد داشتن این باقیمانده است ، rem(a)inder زیادتی بر reminder دارد .غفلت ایده آلیسم همین a است که نمی بیند .به این ترتیب امر واقع برایش امر درونی شده است یا برعکس .
این پس مانده a میراثی است از واقع گرایی که از تاراج ایده آلیسم به جا مانده .
Forwarded from ا. اردستانی
باز - یافت یا کشف این مازاد a که در واقع پس مانده منطق نمادین یا درون ماندگاری در اشکال دیالکتیکی یا غیر دیالکتیکی بود ، که خود این منطق نسبت به آن نابیناست ، راهبر ما به جایگاه شخص سوم است .مفهوم شخص سوم که ما آن را اینجا به عنوان دیگری دیگری بزرگ تعریف می کنیم فقط دیگری یک دیگری نیست ، آنچنانکه لویناس در صدد توصیف آن است ، بلکه جایگاهی است که بیرونیت مطلق نسبت به این دیگری بزرگ دارد .این مازاد یا پس مانده که در بالا تحت عنوان یادآور یا بقیه الله از آن نام بردیم ، در واقع برسازنده جهان نمادین یا دیگری بزرگ است ، هیچ ساختاری بدون این پس مانده a دوام یا بقا ندارد .
در واقع این باقیمانده نسبت وثیقی با زمانمندی سوژه دارد که اگر چه ایده آلیسم کاشف آن بود اما در نهایت نسبت به آن غافل ماند ، چون بقیه الله یا این پس مانده a در دامنه ای از آنچه آینده می شناسیم قرار دارد ، اما ایده آلیسم تنها تاریخ یا زمان گذشته را می فهمید .
البته اندیشه پسا - ایده آلیستی به خصوص فلسفه وجود هایدگر متفطن به این بعد از زمانمندی شد که مرگ را وارد تحلیل هستی شناختی این هستنده ای که دازاین می نامید ، کرد اما از آنجا که اندیشه هایدگر نتوانست به طور کامل خود را از گرداب درون ماندگاری ایده آلیسم بیرون بکشد ، همچنان دازاین را در دایره ای از هستی نمادین توصیف کرد ، بنابراین برای این فلسفه مرگ پایان امکانات دازاین بود ، به همین دلیل اگرچه مفهوم عدالت تنها در زمینه ای از زمانمندی آینده قابل فهم است ، هایدگر به آن نزدیک نشد ، البته شاگردانی مثل دریدا و لویناس متوجه این همبسته بودن مفهوم عدالت و زمانمندی شدند .
همه این تحلیل ما را به اینجا می رساند که مفهوم عدالت و جایگاه شخص سوم را در ارتباط با آینده مندی این مازاد نمادین تحلیل کنیم .
هایدگر با غفلت از این نتایج زمانمندی سوژه نه تنها از مفهوم عدالت غافل شد بلکه متفطن به لوکوس این به اصطلاح شخص سوم که در جایگاه داوری پایانی تاریخ قرار می گیرد هم نشد .
اکنون در موقعیتی هستیم که به درک بهتر و حقیقی تری از مفهوم تئودیسه برسیم و نقد اساسی بر برداشت کلاسیک و سنتی خواهیم داشت ، همان برداشتی که مثلا ولتر از این مفهوم در لایپنیتس داشت .بر این اساس تئودیسه را باید به عنوان عدالتی که از راه می اید یا به عنوان عدالتی که هنوز نیامده فهم کرد .
بدون اینکه ما تاریخ جهان را پشت سر بگذاریم تئودیسه هنوز کاملا متحقق نشده به عبارت دیگر جهان همواره بدهکار است ، بدون این پایانی که باید انتظار آن را کشید ، تاریخ جهان کامل نیست .
شخص سوم نه تنها در جایگاه ناظر که در جایگاه داور این پایان همواره از تاریخ درون ماندگار و نمادین جهان بیرون می ماند ، اگرچه کار جهان ( درون ماندگاری ) بی وساطت این مازاد نمی گردد ، اما اگر کار جهان به خوبی نمی گردد ، اگر در جهان بی عدالتی است ، اگر آشوب است ، این نه به این معناست که این بیرونیت مطلق تنها نظاره گر آن است و نه به این معناست که کار تنها کار اوست .درون ماندگاری برداشت نادرستی از گردش کار جهان است ، اما به همین دلیل تقدیر گرایی مشیت گرایانه هم برداشت نادرستی از آن است .اگر چه این پس مانده به عنوان جایگاه شخص سوم در مقام ناظر و داور جهان تنها در پایان انتظار ما را می کشد ، اما این آینده ای است که جهان خودش را با آن تنظیم می کند . مثل اینکه ما همه برنامه های امروز خود را بر اساس برف نیمه شب تنظیم کنیم .این در کار بودن بدون در کار بودن است .جهان و چیزها کار خودشان را می کنند ، و روح را نمی شود زیر هیچ چاقوی جراحی پیدا کرد ، اما این در کار است ، حداقل در این حد که چاقو را بر بدن بکشیم تا نیافتنش را جار بزنیم .
این جای خالی که هیچ گاه با هیچ چاقویی آن را نمی یابیم ، به واسطه همین جای خالیش کار می کند ، در انتظار بازیافتی که ایجاد می کند ، در انتظار این پایان .
به این ترتیب ما موفق شدیم پاسخی برای آنچه قبل تر تحت عنوان تنش خدا و آخرت در الهیات طرح کرده بودیم ، پیدا کنیم .
بدون این پایان ، بدون فهم این منطق مازاد ، بدون کشف این زمانمندی معطوف به آینده ، بدون کشف این جای خالی در جهان نمادین ، بدون این میراث فلسفی که تا کنون به ما رسیده ، این فهم برایمان ناممکن بود .
در واقع این باقیمانده نسبت وثیقی با زمانمندی سوژه دارد که اگر چه ایده آلیسم کاشف آن بود اما در نهایت نسبت به آن غافل ماند ، چون بقیه الله یا این پس مانده a در دامنه ای از آنچه آینده می شناسیم قرار دارد ، اما ایده آلیسم تنها تاریخ یا زمان گذشته را می فهمید .
البته اندیشه پسا - ایده آلیستی به خصوص فلسفه وجود هایدگر متفطن به این بعد از زمانمندی شد که مرگ را وارد تحلیل هستی شناختی این هستنده ای که دازاین می نامید ، کرد اما از آنجا که اندیشه هایدگر نتوانست به طور کامل خود را از گرداب درون ماندگاری ایده آلیسم بیرون بکشد ، همچنان دازاین را در دایره ای از هستی نمادین توصیف کرد ، بنابراین برای این فلسفه مرگ پایان امکانات دازاین بود ، به همین دلیل اگرچه مفهوم عدالت تنها در زمینه ای از زمانمندی آینده قابل فهم است ، هایدگر به آن نزدیک نشد ، البته شاگردانی مثل دریدا و لویناس متوجه این همبسته بودن مفهوم عدالت و زمانمندی شدند .
همه این تحلیل ما را به اینجا می رساند که مفهوم عدالت و جایگاه شخص سوم را در ارتباط با آینده مندی این مازاد نمادین تحلیل کنیم .
هایدگر با غفلت از این نتایج زمانمندی سوژه نه تنها از مفهوم عدالت غافل شد بلکه متفطن به لوکوس این به اصطلاح شخص سوم که در جایگاه داوری پایانی تاریخ قرار می گیرد هم نشد .
اکنون در موقعیتی هستیم که به درک بهتر و حقیقی تری از مفهوم تئودیسه برسیم و نقد اساسی بر برداشت کلاسیک و سنتی خواهیم داشت ، همان برداشتی که مثلا ولتر از این مفهوم در لایپنیتس داشت .بر این اساس تئودیسه را باید به عنوان عدالتی که از راه می اید یا به عنوان عدالتی که هنوز نیامده فهم کرد .
بدون اینکه ما تاریخ جهان را پشت سر بگذاریم تئودیسه هنوز کاملا متحقق نشده به عبارت دیگر جهان همواره بدهکار است ، بدون این پایانی که باید انتظار آن را کشید ، تاریخ جهان کامل نیست .
شخص سوم نه تنها در جایگاه ناظر که در جایگاه داور این پایان همواره از تاریخ درون ماندگار و نمادین جهان بیرون می ماند ، اگرچه کار جهان ( درون ماندگاری ) بی وساطت این مازاد نمی گردد ، اما اگر کار جهان به خوبی نمی گردد ، اگر در جهان بی عدالتی است ، اگر آشوب است ، این نه به این معناست که این بیرونیت مطلق تنها نظاره گر آن است و نه به این معناست که کار تنها کار اوست .درون ماندگاری برداشت نادرستی از گردش کار جهان است ، اما به همین دلیل تقدیر گرایی مشیت گرایانه هم برداشت نادرستی از آن است .اگر چه این پس مانده به عنوان جایگاه شخص سوم در مقام ناظر و داور جهان تنها در پایان انتظار ما را می کشد ، اما این آینده ای است که جهان خودش را با آن تنظیم می کند . مثل اینکه ما همه برنامه های امروز خود را بر اساس برف نیمه شب تنظیم کنیم .این در کار بودن بدون در کار بودن است .جهان و چیزها کار خودشان را می کنند ، و روح را نمی شود زیر هیچ چاقوی جراحی پیدا کرد ، اما این در کار است ، حداقل در این حد که چاقو را بر بدن بکشیم تا نیافتنش را جار بزنیم .
این جای خالی که هیچ گاه با هیچ چاقویی آن را نمی یابیم ، به واسطه همین جای خالیش کار می کند ، در انتظار بازیافتی که ایجاد می کند ، در انتظار این پایان .
به این ترتیب ما موفق شدیم پاسخی برای آنچه قبل تر تحت عنوان تنش خدا و آخرت در الهیات طرح کرده بودیم ، پیدا کنیم .
بدون این پایان ، بدون فهم این منطق مازاد ، بدون کشف این زمانمندی معطوف به آینده ، بدون کشف این جای خالی در جهان نمادین ، بدون این میراث فلسفی که تا کنون به ما رسیده ، این فهم برایمان ناممکن بود .
Forwarded from Me'rāj
خب راستش من اصلاً هستهٔ بحث در این کامنت را در نیافتم. چطور ناگهان از بحث از زمانمندی منتقل شدید به عدالت؟
Forwarded from Me'rāj
«گشودگی افق آینده» الزاماً در خود عادلانهبودن را وعده نمیدهد. از قضا سیالیت امکان در افق آینده، سرشار از گناهکاری ذاتی است به این معنا که بناست از میان بیشمار امکان، تنها یکی تحقق پیدا کند و هزاران هزار امکان دیگر ناپدید شوند.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
خب راستش من اصلاً هستهٔ بحث در این کامنت را در نیافتم. چطور ناگهان از بحث از زمانمندی منتقل شدید به عدالت؟
بدون فهم این زمانمندی که بعد آینده را مبنا قرار می دهد ( بر خلاف ایده آلیسم که گذشته گراست ) فهم لوکوس شخص سوم به عنوان داور ناممکن است .در واقع شخص سوم همان لوکوس مازاد رو اشغال می کنه که بر اساس زمانمندی شکل می گیره .به زبان الهیاتی من این لوکوس آینده یا موعود رو از این زمانمندی بیرون کشیدم استنتاجی که خود هایدگر یا نخواست یا متوجه نشد هر چند قطعا دریدا این رو فهمید مخصوصا در کار اپوریا و رغبت به راز .
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
«گشودگی افق آینده» الزاماً در خود عادلانهبودن را وعده نمیدهد. از قضا سیالیت امکان در افق آینده، سرشار از گناهکاری ذاتی است به این معنا که بناست از میان بیشمار امکان، تنها یکی تحقق پیدا کند و هزاران هزار امکان دیگر ناپدید شوند.
آینده لزوما عادلانه تر از گذشته نیست ، من قطعا این رو نمی گم ، اما تئودیسه هم به معنای احسن الخالقین بودن خلقت هم نیست ، افق این تئودیسه گشوده باقی می ماند ، به زبان مذهبی خدا در قیامت به خودش می رسه .قیامت حضور خدا در خودش هم هست .به عبارت دیگر این افق مندی ، گشودگی برای هر نوع امکانی هم هست .پایان، پایان ندارد .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
بدون فهم این زمانمندی که بعد آینده را مبنا قرار می دهد ( بر خلاف ایده آلیسم که گذشته گراست ) فهم لوکوس شخص سوم به عنوان داور ناممکن است .در واقع شخص سوم همان لوکوس مازاد رو اشغال می کنه که بر اساس زمانمندی شکل می گیره .به زبان الهیاتی من این لوکوس آینده یا…
اگر اشارهتان به عدالت و موعودگرایی دریدایی است که از قضا فرم فلسفیتر این ایده، به وضوح در هایدگر حاضر است. آخرین خدایی که فراخواهد رسید. حکایت «پسفردا»ی فردید که مثل «عدالت» دریدا، هر دو برداشتهای اخلاقی هستند از همان ایدهٔ هایدگر که از هولدرلین الهام گرفته شده است. کجای این ایده را دقیقاً میفرمایید هایدگر از آن غفلت کرده؟
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
پایان، پایان ندارد .
این بحث بسیار ظریف و خطیری است. بازگشت به امر نامتناهی؟
از نظر هایدگر، خودِ هستی که همهچیز و همهکس را این همه به پای آن فدا کرد، متناهی است.
از نظر هایدگر، خودِ هستی که همهچیز و همهکس را این همه به پای آن فدا کرد، متناهی است.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
اگر اشارهتان به عدالت و موعودگرایی دریدایی است که از قضا فرم فلسفیتر این ایده، به وضوح در هایدگر حاضر است. آخرین خدایی که فراخواهد رسید. حکایت «پسفردا»ی فردید که مثل «عدالت» دریدا، هر دو برداشتهای اخلاقی هستند از همان ایدهٔ هایدگر که از هولدرلین الهام…
البته هایدگر در افادات تا حدودی از چرخه درون ماندگاری که در هستی و زمان گرفتارش بود بیرون آمد .هر چند زبان و ترمینولوژی هایدگر کمی یونانی تر از دریدا که یهودی است .
هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید ایده عدالت باشد اما حداقل هایدگر رنگ هستی شناختی به این تئودیسه نداد .
چرا امر اخلاقی را از امر هستی شناختی جدا می کنید ؟ هر چند هایدگر هم حریف این زور پر زور زمانه خودش مبنی بر اخلاقی بودن نشد اما مثلا در کارهای دریدا این مرز از بین می رود .امر اخلاقی در امر هستی شناختی حل می شود .هر چند به میزان و معیار شما عدالت مورد اشاره من عمدتا بعد هستی شناختی دارد .
هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید ایده عدالت باشد اما حداقل هایدگر رنگ هستی شناختی به این تئودیسه نداد .
چرا امر اخلاقی را از امر هستی شناختی جدا می کنید ؟ هر چند هایدگر هم حریف این زور پر زور زمانه خودش مبنی بر اخلاقی بودن نشد اما مثلا در کارهای دریدا این مرز از بین می رود .امر اخلاقی در امر هستی شناختی حل می شود .هر چند به میزان و معیار شما عدالت مورد اشاره من عمدتا بعد هستی شناختی دارد .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
البته هایدگر در افادات تا حدودی از چرخه درون ماندگاری که در هستی و زمان گرفتارش بود بیرون آمد .هر چند زبان و ترمینولوژی هایدگر کمی یونانی تر از دریدا که یهودی است . هایدگر در هستی و زمان بعد آینده را صرفا به مرگ فرو می کاهد اگرچه خود واقعیت مرگ می تواند موید…
دلیل اینکه پیوسته میخواهم امر اخلاقی را از امر انتولوژیک جدا کنم، این است که در یگانهکردن این دو مجدداً سودای درونماندگاریای را میبینم که شما از آن نوعی نیهیلیسم نقنقو استنتاج کردید. واقعاً لازم نیست همه تمایزها را از میان ببریم. تمایز امر اخلاقی از امر انتولوژیک باید برقرار بماند تا نبرد اندیشهها پایان نگیرد.