نوروآنالیز
303 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درسته حالا مسئله‌ی قضاوت در جهان دلوزی چی میشه؟ اگه دو نفر مرتکب جرم بشن بر چه مبنایی باید قضاوت کرد و تصمیم گرفت؟ وقتی که قاعده‌ی کل در دلوز کنار میره چطور میتونیم از تکین بودن در امر قضاوت حقوقی حرف بزنیم؟
خوب من فقط می تونم خیال پردازی کنم در مورد این سوال و اتفاقا خیلی علاقه مند هستم در این موارد خیال پردازی رو چون می دونی نه فوکو و نه دلوز خیلی نخواستند یا امکانش رو نداشتند که ته کار رو در بیارن مثلا اندیشه خودشون رو با این جور سوالات بسنجند .
نیچه یه جا جمله ای داره که حالا دقیق نمی دونم تو کدوم کتابش بود و دنبال وضعیت اخلاقی هست که مثلا رابطه جنسی مثل غذا خوردن باشه بین ادما .البته ادمای زیادی هستند که سعی می کنند غذا خوردن شون رو هم کسی نبینه اما احتمالا جامعه ای فرض میشه که توش جنایت معنایی نداره جرمی وجود نداره و دلوز فهمید چنین کمونته زیبایی شناسانه ایی نیاز به حذف مالکیت داره اون مثال نیچه خیلی چیزای دیگه هم میگه مثلا اینکه تمایل جنسی و روابط جنسی اونا جرم انگاری نشه حالا در هر شکلی ، تصور می کنم وقتی دلوز از عدم داوری میگه چنین چیزی رو مد نظر داره جامعه ای که آدما به طور طبیعی تمایلی به جرم نداشته باشن
مصرف مواد جرم محسوب نشه ، مالکیت معنایی نداشته باشه بنابراین دزدی دیگه جرم محسوب نمی شه و از این قبیل .
بله جامعه بدون داور احتمالا چنین جامعه ای باشه که خوب فکر کنم محمد تو هزار و چهارصد سال پیش چنین تصویر جمعی رو وعده داده در بهشت هیچ کاری جرم نیست بنابراین هیچ داوری هم وجود ندارد .
ایا دلوز و فوکو به دنبال چنین تصویری نبودند ؟
باز هم تکرار می کنم اینها صرفا خیال ورزی هست و هیچ متنی رو ارجاع نمی ده.
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خوب من فقط می تونم خیال پردازی کنم در مورد این سوال و اتفاقا خیلی علاقه مند هستم در این موارد خیال پردازی رو چون می دونی نه فوکو و نه دلوز خیلی نخواستند یا امکانش رو نداشتند که ته کار رو در بیارن مثلا اندیشه خودشون رو با این جور سوالات بسنجند . نیچه یه جا…
ولی اینطوری وارد دنیای فلسفه بافی شدیم و یک تفسیر خیالین صرف ارائه دادیم.
در باب کمونیسم هم همینه، جامعه بدون دولت و قانون و... خب چطوری قراره چند میلیارد نفر رو مدیریت کنیم؟
من فکر می‌کنم این اتوپیا امکان سیاست‌ورزی رو از ما میگیره، اگه قرار بود صرفاً چنین خیالاتی رو بسازیم که دیگه نیازی به فلاسفه‌‌ی جدید نبود، افلاطون چند قرن پیش این کار رو کرده و برای ما یک آرمان ساخته که همه چیز گل و بلبل هست و بقول شما همون بهشت محمد هست.
مگه فلسفه‌ در جهان زیسته نیست که بخواد گامی برای سیاست ما برداره؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ولی اینطوری وارد دنیای فلسفه بافی شدیم و یک تفسیر خیالین صرف ارائه دادیم. در باب کمونیسم هم همینه، جامعه بدون دولت و قانون و... خب چطوری قراره چند میلیارد نفر رو مدیریت کنیم؟ من فکر می‌کنم این اتوپیا امکان سیاست‌ورزی رو از ما میگیره، اگه قرار بود صرفاً چنین…
خوب در ابتدا فیلسوفانی مثل فوکو و دلوز انرژی خود را بر نقد صورتهای مدرن انقیاد سوژه ها گذاشتند ( که خودتان از من بهتر به این مباحث آشنا هستید ) به هر حال هیچ نقدی نمی تونه هیچ غایتی رو دنبال نکنه .طبعا تارگت اصلی فلسفه هگل و دولت توتالیتر اون هست که می بینیم اتفاقا هژمونیک و پارادایم غالب جهانی است .
اینها هم مثل هگل درون ماندگار هستند هر چند تن به قواعد تاریخی تکامل درون ماندگاری نمی دهند اگر بهشت هگلی در انتها بعد از تاریخی پر رنج و خون ظاهر می شود ( مثل بهشت مومنان که پس از رنج عمری کنترل نفس و نخواستن ) دلوز این تاریخ را نفی می کند یا اهمیتی به آن نمی دهد .هستی یک فقدان نیست ، پس کمبود معنایی نداره .بر خلاف شاخه هگلی مارکسیسم که عمدتا سوسیالیسم رو بر اساس فقدان و کمبود نتیجه می گیرن برای دلوز کمونیسم صرفا تصویری آرمانی از بهشتی است که در آن داوری معنایی ندارد آن هم به سبب نفی مالکیت .چون از نظر دلوز مالکیت نوعی نفی و محدود کردن هستی ایجابی است باید هستی را از محدودیتهای خارجی اش آزاد کرد و مالکیت یکی از این محدودیتهاست همچنین دولت و همه نظامهای داوری و ایدئولوژیها و از این قبیل .هر ذاتی بر اساس کوناتوس خودش عمل می کند بنابراین عمل درون ماندگار است سوژه ای نیست که صاحب عمل باشد ، عمل بی صاحب است و صرفا بر اساس توان تشدیدی خودش پیش می رود بنابراین داوری نوعی حد زدن بر کوناتوس است و محدود کردن یک ذات .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خوب در ابتدا فیلسوفانی مثل فوکو و دلوز انرژی خود را بر نقد صورتهای مدرن انقیاد سوژه ها گذاشتند ( که خودتان از من بهتر به این مباحث آشنا هستید ) به هر حال هیچ نقدی نمی تونه هیچ غایتی رو دنبال نکنه .طبعا تارگت اصلی فلسفه هگل و دولت توتالیتر اون هست که می بینیم…
خب وقتی دلوز از تغییر حرف میزنه
و دنبال تغییر تمام مفاهیم هست تا بتونه به ریشه آنها برگرده چطور میشه این تغییر فقط در خود فلسفه بمونه؟
یا اینطور بهش نگاه کنید، وقتی دلوز از زن_شدن حرف میزنه، این شدن فقط در فلسفه قرار نیست رخ بده و اگه قرار نباشه در زندگی واقعی اتفاق بیوفته اصلا چه اهمیتی داره؟ به همون مردسالاری تن میدیم دیگه.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
زن_شدن
زن شدن تا جاییکه من می فهمم تکین شدن را منظور دارد یعنی هر امر تکینی از هر نوع سلطه یا محدودیت خارجی حتی این محدودیت می تونه درونی باشه مثل قواعد اخلاقی کانت ، آزاد بشه .
زن شدن رو من عمل بی صاحب تعریف می کنم ، کوناتوسی که ملک مشاع کمونته است و مال کسی نیست .زن شدن نفی مالکیت است به خصوص مالکیت زن
این کمونته مثلا تحت قوانین و داوریهای خانوادگی نیست .
نه اتفاقا دلوز به شدت دنبال می کنه که این فلسفه روش زیست انضمامی باشه .فلسفه باید تظاهری از همین تصویر باشه یا حداقل تاکتیکهای رسیدن به اون .
در جامعه مدرن غربی فعلا هر دو جریان موازی هم وجود دارند از سویی دولتهای توتالیتر که روز به روز کنترل بیشتری بر سوژه ها اعمال می کنند ( آیا مثلا جنبش me too در جهت همین کنترل بیشتر نبود ، امری که ممکن است جنبشهای فمینیستی برداشت دیگری از آن بکنند )
از سوی دیگر میل فراگیر به رها شدن از سوژگی و وارد بهشت دلوزی شدن .
فوکو جایی پیش بینی کرده بود که جهان آینده یک جهان دلوزی خواهد بود ، این حرف چه معنایی دارد ؟
Forwarded from Me'rāj
رئالیسم دقیقا به همین دلیل پوک است. چراکه در درونی‌ترین هستهٔ خود، یک فنومنالیسم رادیکال دارد‌
Forwarded from Me'rāj
به همین دلیل رئالیسم، در اوج خود، شیوه‌ای ایدئالیسم رادیکال است.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
رئالیسم دقیقا به همین دلیل پوک است. چراکه در درونی‌ترین هستهٔ خود، یک فنومنالیسم رادیکال دارد‌
درود
به نکته دقیقی اشاره کردید .همین که واقع گرایی نیاز به تبیین خود دارد و از کارکردگرایی احتمال گرایی و فنومنالیسیم کمک می گیرد ، این نشان می دهد که نیاز به عصای کمکی برای سرپاموندن داره .همه اون دستگاه عریض و طویل کانتی برای این بود که به ما بگه این یک توجیه داره یعنی واقعیت هست هر چند ایده آلیسم قوی باشد .
به واسطه تناقضات این دستگاه بود که بعد از کانت دوباره هر کی راه خودش رو رفت .بنابراین این مبارزه و جنگی بوده که هیچ یک نتوانسته دیگری را نفی و نابود کند .واقع گرایی اگرچه نیاز به تبیین داره اما نمی توان آن را نفی هم کرد چون نفی آن هم به معنای تاییدش است .
این چند روز که مشغول نوشتن بر موضوع نیست انگاری بودم این تاریخ را پیش چشمم داشتم و اگر کتاب ماشری " هگل یا اسپینوزا " رو اینجا مفصل بحث کردیم همین هدف را داشت .ایده آلیسم قادر نیست این پس مانده واقع یا بقیه الله را بخورد و به اصطلاح جوهر لقمه بزرگتر از گلویش است و پایین نمی رود .
بدون اینکه بخواهیم هگل و منفیت او را رد کنیم ، اما گویا زور این واقع باقیمانده بر این منفیت می چربد و گرنه امروز ما مشغول بحث نبودیم پیرامون حقیقت .
همین اشکال به الهیات هگلی هم وارد است .هگل بر اساس منطق پدیدارشناسانه خود به این نتیجه رسید که مسیح پایان راه است و مسیحیت آخرین معجزه رابطه انسان و خدا بوده از این پس دیگر یا جفنگ گویی است یا تفسیری بر مسیح .به همین خاطر هگل هیچ وقعی به تاریخ الهیات پسا مسیحیت نمی دهد .تاریخی که همچنان ادامه دارد و قابل خوانش مجدد و مکرر است .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
درود به نکته دقیقی اشاره کردید .همین که واقع گرایی نیاز به تبیین خود دارد و از کارکردگرایی احتمال گرایی و فنومنالیسیم کمک می گیرد ، این نشان می دهد که نیاز به عصای کمکی برای سرپاموندن داره .همه اون دستگاه عریض و طویل کانتی برای این بود که به ما بگه این یک…
از نظر هگل ، مسیح خاتم الانبیایی بوده که آخرین ایستگاه حرکت روح مطلق قبل از آشتی بوده با مسیح انسان و خدا نه تنها آشتی که اینهمان می شوند مرگ مسیح در واقع مرگ خدا هم هست از این پس کلیسا به عنوان بنگاه مشارکت با مسئولیت نامحدود ، حامل این روح وحدت یافته با خود است .مفهوم دانش مطلق هم تفطن به همین نکته است که همه انبیای بعد از مسیح کذاب هستند و با مرگ مسیح خدا هم می میرد و پرونده رابطه انسان - خدا برای همیشه بسته می شود .
مفهوم بقیه الله که بر آن تاکید داشتیم مفهومی ضد هگلی است این بقیه الله لزوما در تجربه محمدی هم ته نمی کشد و گرنه چه فرقی می کرد که مسیح نبی پایانی باشد یا محمد .مسئله اینجاست که بقیه الله تن به سوژه شدن نمی دهد .اگر چه این وحی ، بیرون از آگاهی سوژه نیست و گواه آن هم کهنه شدن هر نوع محتویی است ، اما بقیه الله یا بازمانده اشاره به انتظاری برای اینده دارد و دفاع ما از واقع گرایی در شکل بازمانده برای دفاع از همین مفهوم است .
البته هگل اینقدر به درد نخور نیست که دورش بیندازیم ، هگل به ما نشان داد که اگرچه هر نوع وحیی آگاهی سوژه است اما این آگاهی همواره تاریخ خودش را دارد به تعبیر قرآن برای هر عصری کتابی هست .هر عصری ثبت مخصوص به خودش را دارد به این ترتیب ما ضمن اینکه می توانیم دور این محتوی تاریخی خط بکشیم چه در شکل کذب علمی یا ظلم اخلاقی ، اما این مسیری است که اجازه خوانش مکرر را هم به ما می دهد .
این خوانش مکرر می تواند مثلا محدودیتهای آگاهی سوژه عربی شده قرآن را نداشته باشد اما بیرون از خط کلی آن هم نیست .در واقع ما ایرانیها در طول قرون همین کار را می کردیم و این آگاهی عربی را ایرانیزه می کردیم آن هم با ترجمه و تفسیرهای متعدد .بزرگترین مفسران قرآن ایرانیها و یا غیر عرب ها بودن و این صرفا به خاطر معضل ترجمه و زبان نبوده بلکه زور و ضرورت خود این آگاهی یا روح باقیمانده و بازمانده هم بوده .چیزکی باقی می ماند هر چند هگل و مسیح یا حتی ما نمانیم این بازمانده میراثی است برای نسلهای آینده .
Forwarded from ایزان
معیار تشخیص اینکه چیزی توهم است یا نه در نهایت با پاسخ دادن به این سوال به دست می‌آید که این پدیده را همه مشاهده می‌کنند، یا فقط آن شخص. وقتی کسی صدا هایی بشنود یا اشکالی مشاهده کند که بقیه نمی‌شنوند، مشاهدات او در دسته توهمات قرار می‌گیرد. مگر نه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
معیار تشخیص اینکه چیزی توهم است یا نه در نهایت با پاسخ دادن به این سوال به دست می‌آید که این پدیده را همه مشاهده می‌کنند، یا فقط آن شخص. وقتی کسی صدا هایی بشنود یا اشکالی مشاهده کند که بقیه نمی‌شنوند، مشاهدات او در دسته توهمات قرار می‌گیرد. مگر نه؟
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای تپ تپ قلب یک متخصص قلب می تواند بیشتر از ده نوع صدای متمایز تشخیص دهد .بنابراین فکر نکنم چنین معیار گل و گشادی کافی باشد برای تشخیص واقعیت از توهم .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای…
این تفاوت هایی که گفتید مینیمال است. تفاوتی شدید تر از آن تفاوت شنوایی بین حیوانات مختلف است. این فرق دارد با کسانی که صداهایی می‌شنوند که بقیه انسان ها نمی‌شنوند. مهم نیست چه کس دیگری... در کل انسان های دیگر نمی‌شنوند ولی او می‌شنود. یک متخصص قلب بیشتر از ده نوع صدای متمایز قلب و یک موسیقی‌دان ده ها نت متمایز را تشخیص می‌دهد که دیگران تشخیص نمی‌دهند. اما در بین صنف هر دو هزاران فرد دیگر هستند که این صدا ها را تشخیص می‌دهند و برایشان اسم می‌گذارند و یک تجربه مشترک شکل می‌گیرد. اما این مثال کاملا متفاوت است با وقتی که محمد صدا هایی می‌شنود که سایر حاضرین در اتاق نمی‌شنوند.

شما داستان قلب افشاگر ادگار آلن پو را اگر خوانده باشید، فردی که صدا های زیادی می‌شنود و در نهایت صدای تپ تپ قلب پیرمردی را می‌شنود که چند ساعت قبل در تختش خفه‌ کرده و بدن او را مثله نموده و زیر الوار های کف اتاقش دفن کرده. در اوایل داستان او اصرار می‌کند که دیوانه نیست. مشکل او تیز بودن بیش از حد حواسش است.

اما مشکل او اسکیزوفرنی است.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این تفاوت هایی که گفتید مینیمال است. تفاوتی شدید تر از آن تفاوت شنوایی بین حیوانات مختلف است. این فرق دارد با کسانی که صداهایی می‌شنوند که بقیه انسان ها نمی‌شنوند. مهم نیست چه کس دیگری... در کل انسان های دیگر نمی‌شنوند ولی او می‌شنود. یک متخصص قلب بیشتر از…
به نظرم این اشکال هم در همون کانتکست واقع گرایی قرار می گیره و پیشا- پدیدارشناسانه است .
اگر محمد چنین ادعایی می کرده ( مثلا صدای خدا را می شنیده ) در کانتکست ذهنی اون زمان و جهانمندی اون سرزمین و اون مردم بوده .این مثل سیستم کدینگ بعضی جمعیتها هست که کسی نمی فهمه چی میگن یا منظورشون از این اداها چیه .
من میگم در کانتکست زمان خودش این صدا شنیدن جز شروط یا لوازم این تجربه بوده و اگر کسی نداشت اون پیام ازش مورد قبول قرار نمی گرفت .مسئله اینجاست که ما داریم با معیارهای واقع گرایی زمان خودمون با اون کانتکست مواجه میشیم و اتفاقا بخش عمده ای از مواجهه ناخودآگاه هست یعنی ما هر چی تلاش کنیم و نقد هرمنوتیکی رو وارد ماجرا کنیم باز همچنان نسبت به تمامیت اون کانتکست کوریم .بنابراین باید مدام پیش فرضها رو نقد کنیم مثلا بگیم خود شکل این تجربه در کانتکست زمان خودش اقناع کننده بوده .این صورت تجربه پیامبرانه برای ذهنیتی هست که مثلا خدا رو تو آسمونا تصور می کرده و از این قبیل .معلومه که از دید یک عقل سالم امروزی اینا توهم محسوب میشه اما توهم اصولا در زمینه ای ساخت مغزی اتفاق می افته .این چیزی بود که مثلا سینا بهش توجهی نکرد ( سینا با حروف بزرگ ) و فکر می کنه این معیار جدایی واقعیت از توهم تاریخی نیست بلکه ابدی هست تاریخی منظورم خود تاریخ مغز هست که خوب تابعی از ساختهای فرهنگی و طبیعی و تاریخی هست .ما یک ابژه ناب مغز نداریم اشتباه واقع گرایی عامیانه اینه که فکر می کنه خوب این مغزه دیگه همیشه همینطور بوده ، تصور می کنه این ساختار فیزیولوژیک ابدی و ازلی هست .بنابراین خود این تاریخ مغز مانع از این میشه که مثلا من معیار توهم از واقعیت این تاریخ رو به اون زمان گسترش بدم .می بینی وقتی بخوای دست به نقد کانتکست بزنی چاهی هست که ته نداره و بنابراین هر چی هم تلاش کنی همچنان گرفتار واقع گرایی می مونی .
منتها این واقعی هست که در پایان بهش می رسی نه اینکه مثل سینا از همون اول فرض بگیریش .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اگر محمد چنین ادعایی می کرده ( مثلا صدای خدا را می شنیده ) در کانتکست ذهنی اون زمان و جهانمندی اون سرزمین و اون مردم بوده .این مثل سیستم کدینگ بعضی جمعیتها هست که کسی نمی فهمه چی میگن یا منظورشون از این اداها چیه .
اما در اون سرزمین و اون مردم هم این ادعا به عنوان دیوانگی تعبیر میشد. لااقل قبل از اینکه محمد آن را به هذیان جمعی تبدیل کند (شوخی😅) افراد با مواجهه با این ادعا آن را به سخره می‌گرفتند. چون تقریبا معیار های ما را داشتند. هزار و چهارصد سال هم زمان زیادی نیست!
ولی درسته که نمی‌دانیم مغز های آن زمان چقدر متفاوت بودند.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
اما در اون سرزمین و اون مردم هم این ادعا به عنوان دیوانگی تعبیر میشد. لااقل قبل از اینکه محمد آن را به هذیان جمعی تبدیل کند (شوخی😅) افراد با مواجهه با این ادعا آن را به سخره می‌گرفتند. چون تقریبا معیار های ما را داشتند. هزار و چهارصد سال هم زمان زیادی نیست!…
نه احسان به همین سادگی نبوده .تاریخی پشت خودش داشته ، روایت محمدی بیرون از آگاهی تاریخی مذکور نبوده ، قرآن مکرر خودش را ادامه یک سنت متنی و تاریخی می شناسد پس این یک آگاهی تاریخی بوده که به زبان عربی ترجمه شده خود قرآن اعتراف می کنه که این پیامی مخصوص سرزمین عربی است اینکه اعراب بعدا چگونه توجیه تجاوز کارانه پیدا کردند بیرون از حدود متن قرآن است هر چند من منکر تفاسیر مخالف هم نیستم .این متن همخوانی نیست چین و شکنج زیادی داره بالا پایین زیاد داره سیلان خلقی داره کوتاه اومدن داره سخت گرفتن داره اما خوب همیشه چشم به وعده آینده داره عرب این وعده را باور کرد .متن را باید در کانتکست تاریخی و هویتی خودش ببینیم .عرب زمان محمد پراکنده تقسیم شده بین دو امپراطوری ایران و روم بودن بخشی از اعراب نیروی نیابتی ایران بودن بخشی روم .قرآن واضحا طرف اعراب حامی روم رو می گیره بنابراین بعید نبود که با استقرار حکومت عربی مستقل که من تصور می کنم جایی بین مرزهای عربستان عراق سوریه و اردن فعلی بوده ، اولین گسترش خود را به طرف سرزمینهای ایرانی داشتند خسرو از روم شکست خورده بود عراق و سوریه و مصر از دست رفته بود و رومیها نتوانستند به سرعت جای ایران را پر کنند بنابراین اعراب به سرعت تونستند از خلا قدرت به وجود آمده استفاده کنند و قدرت مرکزی تشکیل بدن .
متن قرآن بازتابی از این تحولات درونی جامعه عربی بوده که به نظر موفق شده هویت واحد عربی را در سرزمین مورد نظر یعنی جنوب عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره را بازسازی کند .
محمد به عنوان روشنفکر سیاسی این جامعه سخت به دنبال چنین هویت واحدی بوده اون دوست داشته حکومت عربی واحدی وجود داشته باشه و تصور نمی کنم خیلی علاقه داشته که از مرزهای عربی بیرون بزنه بنابراین گسترش اسلام به بیرون سرزمینهای عربی تصور نمی کنم جز اهداف اولیه بوده .
سنت تفسیری مورد حمایت یا تضمین گر این متن بایبل عبری - سریانی بوده البته
این متن خودش را وارث این سنت می شناسد و خود را شریک در آگاهی مورد نظر می داند آگاهی که با سفر ابراهیم به سرزمین های غربی شروع و به مدینه محمد ختم می شود .
به همین دلیل به سرعت در زمینه مورد خطاب خودش گرفت .سی سال برای شکل گیری یک قدرت در حد عراق و سوریه و اردن و شبه جزیره یک موفقیت بزرگ بوده بنابراین من تصور نمی کنم نفر اول این حکومت چندان با مقاومت روبرو شده باشه .
Forwarded from ا. اردستانی
خوب ضروری دیدم دوباره به مسئله مندی واقع گرایی برگردم .
مشاهده شد که در نهایت واقع گرایی برای اثبات و تثبیت خودش ، نیاز به یک معیار برای تفکیک توهم از واقعیت دارد .یعنی خودش را گرفتار یک دور بیهوده می کند .برای اینکه ثابت کند درست و حقیقی است ضروری است قاعده ای حقیقی یا درست از پیش داشته باشد که واقعیت و توهم را از یکدیگر تفکیک کند .پس واقع گرایی دچار پارادکس می شود گو اینکه مناظره کننده محترم که اینجا قاطعانه از واقع گرایی دفاع می کرد در نهایت دست به دامن احتمال و تصادف شد .
خوب حالا حرف اساسی من این است که واقع گرا بودن یا نبودن یک تصمیم یا باور است باوری که در نهایت باید به شکل دلبخواهانه انتخاب شود .بدون این باور پیشینی چه به شکل آگاهانه و یا غافلانه ما امکان ندارد که بتوانیم از واقع گرایی دفاع کنیم .واقع گرایی نمی تواند دلیل خودش باشد . مسئله مندی تمایز توهم و واقع پنداری هم اینجا خودش را نشان می دهد .اصولا این پروبلماتیک در زمینه خود واقع گرایی به وجود میاید .برای یک واقع گرا مهم است که ادراکی دارم توهم است یا واقعیت .به همین خاطر فرد اسکیزویی که واقعیت را از دست می دهد هیچگاه در واقعی بودن تجارب و ادراکات خود شک نمی کند .
و این موضوع می تواند پاسخ شبهه توهم شهود نبوی هم باشد .مثلا ما در طبابت دو تجربه خیلی جالب داریم .
مراجعی که بعد از بیان تظاهرات پرسشش این است که دکتر یعنی دیوونه شدم ؟ مشخص است که هنوز در واقعیت زندگی می کند که تفاوت واقعیت از توهم را تشخیص می دهد در صورتیکه در یک بیمار واقعی این تمایز در ذهن او وجود ندارد .یا مورد آلزایمر که وقتی شکایتی از فراموشی می کند پزشک اطمینان حاصل می کند که مسئله مهمی نیست در حالی که فرد آلزایمری از فراموشی مضاعف رنج می برد یعنی به فراموشی خودش آگاه نیست .
به همین دلیل علم شناختی ( نوروساینس ) نمی تواند به عنوان شناخت شناسی تبیین کننده همه دانش بشری باشد چون مبنای واقع گرایی را از پیش در فرض گرفته بنابراین در نهایت باید به معیارهای جمعی یا دوکسا برای تفکیک توهم از واقعیت پناه ببرد .
البته این سخن به معنای بازگرفت نوعی ایده آلیسم نیست .باور بنیادی در مورد انتخاب بین هست و نیست واقع گرایی لزوما نوعی تصمیم گیری آگاهانه نیست که اگر بود، خودش را نفی می کرد ( چون قرار است بیرون از آگاهی باشد )
اما اینگونه هم نیست که باورها متاثر از واقع گرایی روز نشوند چون خود باورها هم در تاریخ آگاهی عوض شده اند .
اما مسئله اینجاست که ما همواره واقعیت را بر اساس این باور بنیادی پیش آگاهانه می سازیم .
در همین جا باید اشاره بشه که این عزم یا تصمیم پذیری / ناپذیری باورمندانه پیشااستدلالی است اینطور نیست که من به شکل استدلالی بتوانم باورهای بنیادی افراد را عوض کنم اما اینطور هم نیست که واقع این باورهای بنیادی را دست نخورده باقی بگذارد .
بنابراین مسئله تفکیک توهم از واقعیت نمی تواند معیاری در خود واقعیت داشته باشد واقعیت از قبل باورمندانه پذیرفته شده اما اینطور نیست که این باور از هجوم خود واقعیت در آینده در امان بماند .
با این تبیین می توانیم به دو نتیجه اساسی در موضوع مورد اختلاف برسیم .
از طرفی می توانیم تجربه نبوی را به عنوان یک تجربه واقع گرا بپذیریم
و از سوی دیگر به آن تجارب اکتفا نکنیم چون تاریخ آن باورها به سر رسیده و واقعیت امروز چیز دیگری است .این یعنی استقبال و انتظار رخداد و امر نو و اهمیت آینده هم از همین جهت است .

@Meraj_Jamshidi

@Godseye10
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
خوب ضروری دیدم دوباره به مسئله مندی واقع گرایی برگردم . مشاهده شد که در نهایت واقع گرایی برای اثبات و تثبیت خودش ، نیاز به یک معیار برای تفکیک توهم از واقعیت دارد .یعنی خودش را گرفتار یک دور بیهوده می کند .برای اینکه ثابت کند درست و حقیقی است ضروری است قاعده…
اکنون در موقعیت یا ایستاری هستیم که می توانیم از آنجا دست به نقد ایده آلیسم بزنیم .مشکل ایده الیسم این است که ادعای بزرگتر از توانش می کند یا به اصطلاح لقمه بزرگتر از دهانش بر می دارد و در نهایت همچون واقع گرایی دست به دامن دوکسا یا امر جمعی می شود .برای یک ایده آلیست ، واقعیت همچون آگاهی تاریخی پدیدار می شود ، واقعیت همواره از فیلتر ذهن می گذرد بنابراین ما همواره داخل یک سیکل یا دایره درون ماندگاری از آگاهی و تاریخش دوران می کنیم .فراتر از این، بیان ایده آلیستی پارادکسیکال است .اگر تمایزی بین واقع و آگاهی وجود ندارد ، این بیان از چه جایگاهی صادر شده ؟ از جایگاه امر کلی یا امر فردی ؟ ایده الیست پاسخ می دهد امر کلی و امر فردی در نهایت اینهمان می شوند اما ایده الیست این بیان را صرفا بر اساس تاریخ آگاهی نتیجه می گیرد ، اما خودش را در آینده فرض می گیرد ، آینده ای که ندارد ، چون اینهمانی امر خاص و امر عام قبلا دریافت شده اما هنوز پدیدار نشده .پس آگاهی فردی نمی تواند در اینجا ادعای عامیت کند یعنی از منظر امر عام به آگاهی نگاه کند .در واقع همان اشکالی که ایده الیست در مورد شئ فی نفسه به کانت می گیرد به خودش هم وارد است .اگر هر نوع آگاهی ، تاریخ است ، ایده آلیست محتوی دیگری به جز تاریخ ندارد ، پس چگونه ایده آلیست می تواند پایان را بیان کند .اگر واقع گرایی تاریخ و گذشته ندارد ، ایده آلیسم آینده نخواهد داشت .امر عام ایده الیست در نهایت تبدیل به نوعی اگاهی جمعی و رسوب کرده می شود .هگل گرایی و نیچه گرایی در نهایت هر دو روی دور تکرار می افتند چون درون ماندگاری سرنوشتی به جز تکرار ندارد .
ممکن است اشکال گرفته شود که این همان چیزی بود که می خواستی از اول اثبات کنی پس امر جدیدی اتفاق نیوفتاده ؟
ممکن است من همیشه داخل این دور جهنمی تکرار آن هم به شکل دوکسا یا امر روزمره بمانم و جهان نمادین خود را هیچگاه ترک نکنم اگر بخواهم یک ایده آلیست بمانم .ایده آلیست هم در نهایت همچون نیچه گرایی سر از محافظه کاری و سازش با دوکسا ، در می اورد .( باید بگویم که نیچه گرایی حدود نهایی تنش بین ایده آلیسم و واقع گرایی است ، ایستگاهی که هر دو ایستار را نفی می کند اما توان خروج از دور تکرار خود را ندارد و جهان را بر اساس همین تکرار توجیه می کند ) .
ایده آلیسم از انجا که به جز آگاهی توشه دیگری ندارد ،آینده ای هم ندارد و به این ترتیب در نهایت در قصری از آگاهی روزمره ( قصری که او را از هجوم آینده حفظ کند یا باعث شود اهمیتی به آن ندهد، چون توان دریافت آن را ندارد ) و نقل خاطرات گذشته ، عمر را به پایان می رساند ، اگر چه ایده الیسم این امتیاز را دارد که برای فرار از این قصر جمعی می تواند به خاطره پناه ببرد ، واقع گرا همین خاطره را هم ندارد .


پ ن ؛ واقع گرا از این جهت خاطره ندارد که تاریخ را نه به عنوان امر درونی یا سوژه ، بلکه به عنوان واقعیت خارجی دریافت می کند .واقع گرایی هیچ سوژه دریافتی را فرض نمی گیرد ، چون هر دریافتی را خارج از خودش در نظر می گیرد .اگر در ایده آلیسم در نهایت آگاهی فردی و کلی اینهمان می شوند ، در واقع گرایی این اتفاق همان ابتدا افتاده ، واقع گرایی تمایزی بین دریافت و دریافت کننده فرض نمی گیرد .اگر واقع گرایی از ابتدا سوژه را نمی شناسد ، ایده آلیست در پایان .اگر واقع گرایی از همان ابتدا ادعای خدایی ( حقیقت تام و قاطع ) می کند ، ایده آلیست در پایان به همین نتیجه می رسد .
Forwarded from ایزان
واقع‌گرایی هم بدون پرش ایمان ممکن نیست. ما مشاهده می‌کنیم که اولا تجارب ذهنی ما مستقیما به مغز مرتبط است و با تحریک یا مخدوش کردن قسمت های مختلف مغز و مشاهده اثر آن این را می‌فهمیم. دوم مشاهده می‌کنیم که میلیارد ها انسان روی این کره زمین زندگی می‌کنند که بدن و مغز همه انسان‌ها کمابیش مثل هم اند. حتی مغز انسان آنقدر شبیه مغز پستانداران دیگر است که به ما اجازه می‌دهد با آزمایش مغز پستانداران به نتایج مفیدی درباره مغز انسان برسیم.

برای من دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم همین رابطه بین مغز و تجارب ذهنی برای انسان های دیگر صدق نمی‌کند و فقط برای خود من است.

اینکه من روزی به دنیا آمده ام برای دیگران هم صدق می‌کند و اینکه بقیه روزی خواهند مرد هم برای من صدق می‌کند. همانطور که با مرگ مادربزرگ دنیا تمام نشد، با مرگ من هم دنیا تمام نخواهد شد. دنیا ادامه خواهد داشت.

با این پرش ایمان به این نتیجه می‌رسیم که جهان خارج و مستقل از تجربه ذهنی من وجود دارد.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
واقع‌گرایی هم بدون پرش ایمان ممکن نیست. ما مشاهده می‌کنیم که اولا تجارب ذهنی ما مستقیما به مغز مرتبط است و با تحریک یا مخدوش کردن قسمت های مختلف مغز و مشاهده اثر آن این را می‌فهمیم. دوم مشاهده می‌کنیم که میلیارد ها انسان روی این کره زمین زندگی می‌کنند که بدن…
ایده الیسم درست می گوید که واقع گرایی فلسفه کودکی بشر است .ایده الیسم به این پرشهای غافلانه یا کودکانه تفطن پیدا کرده و آگاه شده که آگاهی فقط باور نیست بلکه تاریخ ضروری هم هست .ایده آلیسم خصلت واقعیت را بهتر از واقع گرایی می شناسد و از خطرات تروماتیک آن آگاه شده بنابراین چاره کار را در کشف و گسترش روشهای حفاظت از این تروما می بیند .قصر نمادین ایده آلیست برای حفاظت از ترومای واقع ، بنا شده، قصری به اسم ضرورت پایان یافته تاریخ ، و این ضرورت کشف شده ، قدرت پیش بینی آینده را به ما می دهد .انسان نباید نگران آینده باشد چون فرمول آینده کشف شده .آنچه واقع گرایی تحت پیش بینی احتمالی یعنی تصادفی آینده می بیند ، ایده آلیست به عنوان ضروری .بنابراین اگرچه ممکن است برای واقع گرا خورشید فردا از شرق طلوع نکند ، اما چون بر اساس احتمال و عادت زندگی می کند ، نگران آینده نیست .آینده هم چیزی شبیه گذشته است اما ایده آلیست می داند که آینده فقط تکرار عادتی گذشته نیست ، اما دستگاهی می سازد که آن را به همین شکل نمایش دهد .ایده آلیست زور می زند که به خودش بقبولاند که در پهنه گیتی هیچ چیز به راستی جدید نیست خدا مرده ، چون مسیح آمده و رفته و از این پس بازمانده ای نیست که بخواهد بیاید .ایده آلیست منتظر نیست .
رخداد آینده از این جهت آسیب بیشتری به ایده آلیست می زند تا واقع گرا .واقع گرا از آنجا که هنوز با سرشت ترسناک واقع آشنا نشده ، رخداد را هم درک نمی کند ، جان دادن برای واقع گرا راحت تر از ایده آلیست است ، اما ایده آلیست از انجا که خود را فریب می داده ، واقع را به شکل تروما و آسیب درک می کند و مضطرب می شود به همین دلیل شاید انبیا با ایده الیستهای اقوام بیشتر مشکل داشتند تا واقع گرایان آنها .
ایده آلیسم نوعی آگاهی تکامل یافته تر از واقع گرایی است ، آگاهی که به خود و ضرورت خود و نیز جایگاه تاریخی خود هم آگاه شده .
ایده آلیسم از آنجا که هر نوع واقعی را از دست می دهد و تصور می کند توان جذب آن در آگاهیش را دارد ، از پشت با خنجر واقعیت آشنا می شود به همین خاطر ترومای واقع برای یک ایده آلیست برآشوبنده تر و غافل گیر کننده تر از واقع گراست .
سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است ، از آنجا که خود پیشاپیش هر نوع جوهر واقعی را نفی کرده بود ، از انجا که تصور می کند هر استخوانی ضرورتا روح می شود ،
به نیست انگاری کشیده می شود .نیست انگاری تحقق کامل تر ایده الیسم است ، صورتی از آگاهی که واقع گرایی و ایده آلیسم را پشت سر گذاشته است .
Forwarded from ا. اردستانی
گفتیم که برتری ایده آلیسم بر واقع گرایی ، پیدا کردن خاطره یا قدرت یاداوری است .واقع گرایی منظری از شناخت است که هنوز دریافتی از زمانمندی ندارد ، یعنی نه گذشته ای دارد و نه آینده ای ، به همین دلیل ادراکی از زمان حال هم ندارد ، یعنی اگرچه تصور می کند دریافتی حضوری است ، اما این دریافت را در حال ندارد ، چون خود درک لحظه اکنون به صورت زمانمندی نیاز به تمایز گذشته و آینده است ، دریافتی که سپری شده و دریافتی که هنوز نیامده .واقع گرایی لحظه اکنون را به صورت یک نقطه مکانی دریافت می کند .به همین دلیل دریافتش از ایگو هم مکانمندانه است ، هر چند واقع گرایی تنها به وساطت ایده آلیسم می تواند به این خود تفطن پیدا کند .صورتهای اولیه واقع گرایی خود را در مکان تصور می کردند که مخزنی برای دریافت بود .
ایده الیسم با پیدا کردن خاطره ، مفهوم زمان را هم کشف کرد ، اکنون با خودی طرف هستیم که دریافت زمانمندانه از خود دارد اما مشکل بزرگ ایده الیسم در فهم زمان این است که فقط گذشته یا تاریخ را دریافت می کند .ایده الیسم از آنجا که با درون ماندگاری خود را محدود می کند و چاره ای هم ندارد ، آینده را از دست می دهد .از نظر ایده آلیسم هستی دوراش رو زده و اکنون لحظه استراحتش است به اصطلاح آرد هاش رو بیخته ، الکش رو آویخته .ایده آلیسم مرگ را که مربوط به آینده است از سر گذرانده و به مرگ به عنوان عملی پوچ مثل بریدن سر یک کلم نگاه می کند ( پدیدارشناسی هگل / ترور ).
ایده آلیسم توجه نمی کند که این درونی شدن بر بنیاد نوعی خارجیت یا بیرونیت مطلق آفریده می شود ، به عبارتی دیالکتیک تنها وقتی چرخش می چرخه که این بیرونیت همواره مقاومت کند ، پس مانده ای از جوهر که بنای حل شدن ندارد ، جسدی که بنای مردن ندارد ، استخوانی که در مقابل روحانی شدن مقاومت می کند .ایده الیسم این جسد نیمه مرده ، این استخوان فسیل شده را فراموش می کند یا حسابی برایش باز نمی کند .ایده آلیسم زمانمندی را ناقص می فهمد ، چون آینده ندارد ، گذشته ای است که در دور تکرار افتاده ، روح به منزلگاه پایانی خود رسیده و آرامش ابدی را مزمزه می کند .
از انجا که سرنوشت ایده الیسم ، نیست انگاری است همه این توصیفات به نیست انگاری منتقل می شود .نیست انگاری با نفی واقع گرایی و ایده الیسم ، هم زمان را از دست می دهد هم مکان را
نیست انگار در این جهان نه زمانی دارد و نه جایی که احساس نزدیکی یا غربت کند .
Forwarded from ا. اردستانی
گفتیم که نیست انگاری تحقق کامل ایده الیسم است .نیست انگاری مدرن نه تنها جوهر واقع بیرونی را نفی می کند ، بلکه درونی شدن این جوهر یا همان اید ه آلیزه شدنش را هم رد می کند .نیست انگاری ایستاری دلبخواهانه در تحقق متافیزیک غربی نیست بلکه نتیجه ضروری آن است .نیست انگاری نه تنها محصول ایده آلیسم است و یک ایده آلیست ناب یک نیست انگار است ، بلکه مرحله تکامل یافته از ایده آلیسم هم هست یعنی نیست انگاری از منظر ایده آلیستی مومنتی ضروری اندیشه پسا- ایده آلیستی است .بر این اساس مثلا یکی از تفاسیر پسا هگلی از ایده آلیسم یعنی تفسیر نیست انگارانه ، از نظر ما اندیشه ای نیست که بدون نسبت با تبار خود تحقق یافته باشد .
نیست انگاری تحقق آن خوانش از ایده آلیسم است که نسبت به بنیاد خودش غافل است .بالاتر گفتیم ، امر واقع به عنوان نقطه مقاومت ، هم بنیاد و هم نقطه فراموشی یا غفلت ایده الیسم است .ایده آلیسم اگر چه مفتخر به کشف حافظه و درونیت سوژه تحت عنوان تاریخ می شود اما از آنجا که در نهایت واقعیت را خارجیت یابی مجدد این امر درونی شده می داند ، این پس مانده واقع را از دست می دهد .جهان ایده الیست همواره گرد خودش می چرخد و از مدار خود خارج نمی شود ، واقعیت ، همان درونیتی است که ترشح شده ، و روح مجددا این ترشح را در خود ادغام مجدد می کند .ایده آلیست همچون سیزیف در چرخه ابدی از درونی شدن / خارجیت یابی گرفتار است و به این ترتیب لحظه" خود " را از دست می دهد .برای ایده آلیسم واقعیت یا سپری شده یا هنوز نیامده .اما این امر نیامده برای ایده آلیست چیزی جز ترشح درونی خود واقعیت نیست .
کوششهایی برای بیرون آمدن از این دور جهنمی شده است .مثلا توجه مجدد به جوهر اسپینورا از این جهت که این جوهری ایجابی است که آنقدر کثیر و تکین است که هیچگاه کاملا تحت امر کلی یا ایده آل قرار نمی گیرد .اما مشکل چنین خوانشی این است که همچنان ضرورت بنیادی خود را فراموش می کند ‌دلوز گرایی فراموش می کند که بدون بنیاد ایده آلیستی اش نمی توانست به وجود بیاید .ایده آلیسم مرحله ای از وجود اندیشه بود که هم ضروری و هم نادید گرفتنی است .ایده آلیسم تقدیر آگاهی بوده است .
نقطه کور یا آنچه ایده الیسم در خودش نمی بیند ، بنیادهای خودش است یعنی واقع گرایی .ایده آلیسم فراموش می کند که اندیشه ای پساواقع گرایانه است ،و خود این واقع گرایی را نادیده می گیرد .ایده آلیسم به عنوان نافی واقع گرایی کوشش می کند واقعیت را توصیف و درونی کند ، اما فراموش می کند که در زمینی در حال این کار است که قبلا واقع گرایی آماده کرده .به عبارت دیگر ایده الیسم قادر نیست بنیاد خود را به حساب بیاورد به همین خاطر محتوی این واقع گرایی را از دست می دهد یعنی امر واقعی که هنوز درونی نشده .
اکنون ما در ایستاری از آگاهی هستیم که به سادگی معصومانه واقع گرایی ، غرور کاذب ایده آلیسم در غفلت از بنیاد خود و از دست رفتگی نیست انگاری ، متفطن شده ایم .
اکنون می دانیم به یادآوری یا خاطره سوژه چیزی نیست به جز همین پس مانده ای که از آن غفلت کرده بود یا آنچه روانکاوی آن را ناخودآگاه می نامد .
ناخوداگاه نه یک درونی شدن رسوب گشته بلکه نقطه مازادی یا همان نقطه تکیه گاه اهرم ارشمیدسی است .ایده آلیسم بر این نقطه تکیه داده اما قادر به دیدن آن نیست ، چون همین نقطه است که دیدن را برای آن فراهم می کند ، آگاهی نیاز به نقطه نا- آگاهی دارد که آگاهی باشد ، بدون امر واقع به عنوان نقطه غفلت آگاهی ، آگاهی نیست .روانکاوی این نقطه غفلت را تحت عنوان ناخودآگاه نام - جا گذاری می کند .

این مازاد باقیمانده به عنوان یاداور ، همبسته همدیگر می مانند .یادآوری همواره به یاد داشتن این باقیمانده است ، rem(a)inder زیادتی بر reminder دارد .غفلت ایده آلیسم همین a است که نمی بیند .به این ترتیب امر واقع برایش امر درونی شده است یا برعکس .
این پس مانده a میراثی است از واقع گرایی که از تاراج ایده آلیسم به جا مانده .