Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
دولت توتالیتر
این بخاطر بحث هگل در باب تمامیت و کلیت در بطن دیالکتیک هست؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این بخاطر بحث هگل در باب تمامیت و کلیت در بطن دیالکتیک هست؟
بله تا حدودی می شود این شباهت ساختاری را بین توتالیتاریسم دیالکتیک سوژه شدن و ساختار دولت دید .هر چند نمی شود داوری تامی در این مورد داشت .همانگونه که جوهر از سوژه شدن رهایی ندارد ، هیچ حقی هم بیرون دولت تعریف نمی شه .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
بله تا حدودی می شود این شباهت ساختاری را بین توتالیتاریسم دیالکتیک سوژه شدن و ساختار دولت دید .هر چند نمی شود داوری تامی در این مورد داشت .همانگونه که جوهر از سوژه شدن رهایی ندارد ، هیچ حقی هم بیرون دولت تعریف نمی شه .
مرسی از توضیحات خوبتون
خب حالا فیلسوفی مانند دلوز که ضد اون منطق تمامیت هگلی هست و از وضعیت تکین حرف میزنه در مورد، 1_سوژه چه میگوید؟(جایگاه سوژه)2_ دولت در ترسیم دلوزی به کجا میرود آیا اصلا جایگاهی دارد یا نه؟
خب حالا فیلسوفی مانند دلوز که ضد اون منطق تمامیت هگلی هست و از وضعیت تکین حرف میزنه در مورد، 1_سوژه چه میگوید؟(جایگاه سوژه)2_ دولت در ترسیم دلوزی به کجا میرود آیا اصلا جایگاهی دارد یا نه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مرسی از توضیحات خوبتون خب حالا فیلسوفی مانند دلوز که ضد اون منطق تمامیت هگلی هست و از وضعیت تکین حرف میزنه در مورد، 1_سوژه چه میگوید؟(جایگاه سوژه)2_ دولت در ترسیم دلوزی به کجا میرود آیا اصلا جایگاهی دارد یا نه؟
خواهش می کنم
البته من خیلی با نظرات دلوز در حوزه دولت آشنا نیستم و خوبست دوستانی که مطالعه کردند توضیح بدن .
اما خوب می توانم به طور کلی بگم که طبیعتا فلسفه مکان گرا و تکینی مثل دلوز با این مدل از دولت مشکل داره .بحث اقلیتها و مقاومت اونا خوب می دونی که در دلوز مهم هست و طبعا این اقلیتها مشروعیت بیشتری از دولت دارند .طبعا تا صلب شدن فلسفه ای مثل دلوز در یک دولت هگلی خیلی فاصله هست .
در مورد سوژه فقط می تونم برخی استنتاجات فرضی داشته باشم .سوژه برای دولت هگلی مهم است حقی که صحبت میشه ازش یک طرفش سوژه است اون هم سوژه فردی که مستحق مجازات هست اما خوب ما در فلسفه تکینی مثل دلوز که تلاش می کنه سوژه فردی رو داخل کمونته های متکثر پخش کنه و به داوریهای فردی باوری نداره ، از این صورتهای کلی امر سیاسی و حقوقی دور هستیم .
البته من خیلی با نظرات دلوز در حوزه دولت آشنا نیستم و خوبست دوستانی که مطالعه کردند توضیح بدن .
اما خوب می توانم به طور کلی بگم که طبیعتا فلسفه مکان گرا و تکینی مثل دلوز با این مدل از دولت مشکل داره .بحث اقلیتها و مقاومت اونا خوب می دونی که در دلوز مهم هست و طبعا این اقلیتها مشروعیت بیشتری از دولت دارند .طبعا تا صلب شدن فلسفه ای مثل دلوز در یک دولت هگلی خیلی فاصله هست .
در مورد سوژه فقط می تونم برخی استنتاجات فرضی داشته باشم .سوژه برای دولت هگلی مهم است حقی که صحبت میشه ازش یک طرفش سوژه است اون هم سوژه فردی که مستحق مجازات هست اما خوب ما در فلسفه تکینی مثل دلوز که تلاش می کنه سوژه فردی رو داخل کمونته های متکثر پخش کنه و به داوریهای فردی باوری نداره ، از این صورتهای کلی امر سیاسی و حقوقی دور هستیم .
Forwarded from Baktiar [without H]
ا. اردستانی
هگل درک انقلابی از ساختارهای حقوقی نداشت و گویی نگاه ابدی ازلی به قانون داره
ولی در بخش هایی از درسگفتارهای فلسفه تاریخ به زعم هگل قوانین اساسیِ قوم های معتبر «تاریخی جهانی» به اوج شکوفایی خودشان رسیدند نه تنها مبنای عام نیستند، یعنی مختص به خودشان هستند، بلکه از آنها برای دوران ما هیچ امری نمیتوان آموخت.
Forwarded from ا. اردستانی
Baktiar [without H]
ولی در بخش هایی از درسگفتارهای فلسفه تاریخ به زعم هگل قوانین اساسیِ قوم های معتبر «تاریخی جهانی» به اوج شکوفایی خودشان رسیدند نه تنها مبنای عام نیستند، یعنی مختص به خودشان هستند، بلکه از آنها برای دوران ما هیچ امری نمیتوان آموخت.
درود
این اشکال بر می گرده به محتوی قانون اساسی که اتفاقا هگل و رفقا خیلی هم تاریخی نگاه می کردند به موضوع .بحث من بر سر صورت دولت بود .
اما خوب به نظرم در بخش پایانی فلسفه حق طالب جهانی شدن این دولت هست .
از انجا که این فقط صورت دولت رو داره ، یعنی نه انتخاب عامه که مومنت اراده کل هست بنابراین نمی تونه جهانی نباشه .هر چند این نوع دولت تقریبا در تمام جهان گسترش پیدا کرد و دولت مدرن عمدتا دولت متمرکز هگلی است .
این اشکال بر می گرده به محتوی قانون اساسی که اتفاقا هگل و رفقا خیلی هم تاریخی نگاه می کردند به موضوع .بحث من بر سر صورت دولت بود .
اما خوب به نظرم در بخش پایانی فلسفه حق طالب جهانی شدن این دولت هست .
از انجا که این فقط صورت دولت رو داره ، یعنی نه انتخاب عامه که مومنت اراده کل هست بنابراین نمی تونه جهانی نباشه .هر چند این نوع دولت تقریبا در تمام جهان گسترش پیدا کرد و دولت مدرن عمدتا دولت متمرکز هگلی است .
Forwarded from Baktiar [without H]
ا. اردستانی
درود این اشکال بر می گرده به محتوی قانون اساسی که اتفاقا هگل و رفقا خیلی هم تاریخی نگاه می کردند به موضوع .بحث من بر سر صورت دولت بود . اما خوب به نظرم در بخش پایانی فلسفه حق طالب جهانی شدن این دولت هست . از انجا که این فقط صورت دولت رو داره ، یعنی نه انتخاب…
در هر صورت مفهوم دولت در منطق دیالکتیکب همواره باید از خودش فراتر برود، چه، در غیر این صورت مرگش فرا میرسد. و نباید فراموش کرد پیشگفتارهای هگل رو در حالی که شما به انتهای فلسفه حق نظر کردید. در پیشگفتار هگل حتی فلسفه خودش را هم تاریخی میبیند و فراروی از زمانه خودش را ابلهانه میداند، با این حال اشاره به ازلی و ابدی بودن نظر هگل درباره دولت او میکنید این سخن را نادیده میگیرید:
«این تصور که فلسفهای می تواند از جهان معاصر خود فراتر رود، به همان اندازه ابلهانه است که تصور کنیم فردی میتواند از فراز زمانهی خود، یا از فراز رودس، بپرد»
با تکیه بر نظری که هگل در قوانین اساسی دارد (که تا حد زیادی قوام بخش و حالت دهنده صورت دولت است) بحث ما تغییری نمیکند. هگل همچنان میگوید که شرقی ها «هنوز» نمیدانند که در پیش آنان یک نفر آزاد است. دولتی که هگل معرفی میکند برای ملت هایی با فرهنگ مدرن است نه ملت هایی کپی هایی از روی نسخه های غربی هستند. پس این دولت قابلیت تحقق پیدا کردن در تمام جوامع رو ندارد تا زمانی که رانای دوم، یعنی کنشمندی، در به فعلیت رساندن مفهوم دولت در مقام ایده نقشی نداشته باشد. که در شرق چنین کنشمندی هزاران سال بعد نخواهد آمد.
«این تصور که فلسفهای می تواند از جهان معاصر خود فراتر رود، به همان اندازه ابلهانه است که تصور کنیم فردی میتواند از فراز زمانهی خود، یا از فراز رودس، بپرد»
با تکیه بر نظری که هگل در قوانین اساسی دارد (که تا حد زیادی قوام بخش و حالت دهنده صورت دولت است) بحث ما تغییری نمیکند. هگل همچنان میگوید که شرقی ها «هنوز» نمیدانند که در پیش آنان یک نفر آزاد است. دولتی که هگل معرفی میکند برای ملت هایی با فرهنگ مدرن است نه ملت هایی کپی هایی از روی نسخه های غربی هستند. پس این دولت قابلیت تحقق پیدا کردن در تمام جوامع رو ندارد تا زمانی که رانای دوم، یعنی کنشمندی، در به فعلیت رساندن مفهوم دولت در مقام ایده نقشی نداشته باشد. که در شرق چنین کنشمندی هزاران سال بعد نخواهد آمد.
Forwarded from ا. اردستانی
Baktiar [without H]
در هر صورت مفهوم دولت در منطق دیالکتیکب همواره باید از خودش فراتر برود، چه، در غیر این صورت مرگش فرا میرسد. و نباید فراموش کرد پیشگفتارهای هگل رو در حالی که شما به انتهای فلسفه حق نظر کردید. در پیشگفتار هگل حتی فلسفه خودش را هم تاریخی میبیند و فراروی از…
اشکال مهمی گرفتید و به نظرم مسائل زیادی رو میشه اینجا در نظر گرفت .
به شخصه تمایل دارم بین روح فلسفه هگل و صورت خاص اون تفاوت بزارم .
مثلا در همین مورد تاریخ جهانی اگر به پایان فلسفه حق مراجعه کنیم ، این روحی که در نهایت در دولت ایده ال ظاهر میشه رو روح نوردیک یا ژرمنی می دونه اون هم بر سه پایه حرکت جداشونده روح و دوباره بازگشت کننده به خود یعنی اون وحدت ارگانیک یونانی تبدیل به جدایی دولت رومی و سپس آشتی روح با خودش در دولت نوردیک یا ژرمنی می شود .روح سرانجام در این صورت دولت به آشتی و وحدت عناصر خودش می رسه .من در حال حاضر به محتوی قانونی این دولت کاری ندارم صرفا صورت توتالیترش مدنظرم بود .
مثلا هگل بر خلاف کانت ناقد مفهوم جامعه ملل یا دولت جهانی صلح هست و چنین چیزی را محال می دونه جنگ بین دولتها یک واقعیتی هست که ابدی هست .اما هگل دولت ژرمنی را مرحله نهایی این ایده آل شدن روح می دونه که خوب بر اساس اون دیدگاه دیالکتیک ابدی و پایان ناپذیر شما قابل بحث هست .
به شخصه تمایل دارم بین روح فلسفه هگل و صورت خاص اون تفاوت بزارم .
مثلا در همین مورد تاریخ جهانی اگر به پایان فلسفه حق مراجعه کنیم ، این روحی که در نهایت در دولت ایده ال ظاهر میشه رو روح نوردیک یا ژرمنی می دونه اون هم بر سه پایه حرکت جداشونده روح و دوباره بازگشت کننده به خود یعنی اون وحدت ارگانیک یونانی تبدیل به جدایی دولت رومی و سپس آشتی روح با خودش در دولت نوردیک یا ژرمنی می شود .روح سرانجام در این صورت دولت به آشتی و وحدت عناصر خودش می رسه .من در حال حاضر به محتوی قانونی این دولت کاری ندارم صرفا صورت توتالیترش مدنظرم بود .
مثلا هگل بر خلاف کانت ناقد مفهوم جامعه ملل یا دولت جهانی صلح هست و چنین چیزی را محال می دونه جنگ بین دولتها یک واقعیتی هست که ابدی هست .اما هگل دولت ژرمنی را مرحله نهایی این ایده آل شدن روح می دونه که خوب بر اساس اون دیدگاه دیالکتیک ابدی و پایان ناپذیر شما قابل بحث هست .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خواهش می کنم البته من خیلی با نظرات دلوز در حوزه دولت آشنا نیستم و خوبست دوستانی که مطالعه کردند توضیح بدن . اما خوب می توانم به طور کلی بگم که طبیعتا فلسفه مکان گرا و تکینی مثل دلوز با این مدل از دولت مشکل داره .بحث اقلیتها و مقاومت اونا خوب می دونی که در…
درسته
حالا مسئلهی قضاوت در جهان دلوزی چی میشه؟
اگه دو نفر مرتکب جرم بشن بر چه مبنایی باید قضاوت کرد و تصمیم گرفت؟ وقتی که قاعدهی کل در دلوز کنار میره چطور میتونیم از تکین بودن در امر قضاوت حقوقی حرف بزنیم؟
حالا مسئلهی قضاوت در جهان دلوزی چی میشه؟
اگه دو نفر مرتکب جرم بشن بر چه مبنایی باید قضاوت کرد و تصمیم گرفت؟ وقتی که قاعدهی کل در دلوز کنار میره چطور میتونیم از تکین بودن در امر قضاوت حقوقی حرف بزنیم؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درسته حالا مسئلهی قضاوت در جهان دلوزی چی میشه؟ اگه دو نفر مرتکب جرم بشن بر چه مبنایی باید قضاوت کرد و تصمیم گرفت؟ وقتی که قاعدهی کل در دلوز کنار میره چطور میتونیم از تکین بودن در امر قضاوت حقوقی حرف بزنیم؟
خوب من فقط می تونم خیال پردازی کنم در مورد این سوال و اتفاقا خیلی علاقه مند هستم در این موارد خیال پردازی رو چون می دونی نه فوکو و نه دلوز خیلی نخواستند یا امکانش رو نداشتند که ته کار رو در بیارن مثلا اندیشه خودشون رو با این جور سوالات بسنجند .
نیچه یه جا جمله ای داره که حالا دقیق نمی دونم تو کدوم کتابش بود و دنبال وضعیت اخلاقی هست که مثلا رابطه جنسی مثل غذا خوردن باشه بین ادما .البته ادمای زیادی هستند که سعی می کنند غذا خوردن شون رو هم کسی نبینه اما احتمالا جامعه ای فرض میشه که توش جنایت معنایی نداره جرمی وجود نداره و دلوز فهمید چنین کمونته زیبایی شناسانه ایی نیاز به حذف مالکیت داره اون مثال نیچه خیلی چیزای دیگه هم میگه مثلا اینکه تمایل جنسی و روابط جنسی اونا جرم انگاری نشه حالا در هر شکلی ، تصور می کنم وقتی دلوز از عدم داوری میگه چنین چیزی رو مد نظر داره جامعه ای که آدما به طور طبیعی تمایلی به جرم نداشته باشن
مصرف مواد جرم محسوب نشه ، مالکیت معنایی نداشته باشه بنابراین دزدی دیگه جرم محسوب نمی شه و از این قبیل .
بله جامعه بدون داور احتمالا چنین جامعه ای باشه که خوب فکر کنم محمد تو هزار و چهارصد سال پیش چنین تصویر جمعی رو وعده داده در بهشت هیچ کاری جرم نیست بنابراین هیچ داوری هم وجود ندارد .
ایا دلوز و فوکو به دنبال چنین تصویری نبودند ؟
باز هم تکرار می کنم اینها صرفا خیال ورزی هست و هیچ متنی رو ارجاع نمی ده.
نیچه یه جا جمله ای داره که حالا دقیق نمی دونم تو کدوم کتابش بود و دنبال وضعیت اخلاقی هست که مثلا رابطه جنسی مثل غذا خوردن باشه بین ادما .البته ادمای زیادی هستند که سعی می کنند غذا خوردن شون رو هم کسی نبینه اما احتمالا جامعه ای فرض میشه که توش جنایت معنایی نداره جرمی وجود نداره و دلوز فهمید چنین کمونته زیبایی شناسانه ایی نیاز به حذف مالکیت داره اون مثال نیچه خیلی چیزای دیگه هم میگه مثلا اینکه تمایل جنسی و روابط جنسی اونا جرم انگاری نشه حالا در هر شکلی ، تصور می کنم وقتی دلوز از عدم داوری میگه چنین چیزی رو مد نظر داره جامعه ای که آدما به طور طبیعی تمایلی به جرم نداشته باشن
مصرف مواد جرم محسوب نشه ، مالکیت معنایی نداشته باشه بنابراین دزدی دیگه جرم محسوب نمی شه و از این قبیل .
بله جامعه بدون داور احتمالا چنین جامعه ای باشه که خوب فکر کنم محمد تو هزار و چهارصد سال پیش چنین تصویر جمعی رو وعده داده در بهشت هیچ کاری جرم نیست بنابراین هیچ داوری هم وجود ندارد .
ایا دلوز و فوکو به دنبال چنین تصویری نبودند ؟
باز هم تکرار می کنم اینها صرفا خیال ورزی هست و هیچ متنی رو ارجاع نمی ده.
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خوب من فقط می تونم خیال پردازی کنم در مورد این سوال و اتفاقا خیلی علاقه مند هستم در این موارد خیال پردازی رو چون می دونی نه فوکو و نه دلوز خیلی نخواستند یا امکانش رو نداشتند که ته کار رو در بیارن مثلا اندیشه خودشون رو با این جور سوالات بسنجند . نیچه یه جا…
ولی اینطوری وارد دنیای فلسفه بافی شدیم و یک تفسیر خیالین صرف ارائه دادیم.
در باب کمونیسم هم همینه، جامعه بدون دولت و قانون و... خب چطوری قراره چند میلیارد نفر رو مدیریت کنیم؟
من فکر میکنم این اتوپیا امکان سیاستورزی رو از ما میگیره، اگه قرار بود صرفاً چنین خیالاتی رو بسازیم که دیگه نیازی به فلاسفهی جدید نبود، افلاطون چند قرن پیش این کار رو کرده و برای ما یک آرمان ساخته که همه چیز گل و بلبل هست و بقول شما همون بهشت محمد هست.
مگه فلسفه در جهان زیسته نیست که بخواد گامی برای سیاست ما برداره؟
در باب کمونیسم هم همینه، جامعه بدون دولت و قانون و... خب چطوری قراره چند میلیارد نفر رو مدیریت کنیم؟
من فکر میکنم این اتوپیا امکان سیاستورزی رو از ما میگیره، اگه قرار بود صرفاً چنین خیالاتی رو بسازیم که دیگه نیازی به فلاسفهی جدید نبود، افلاطون چند قرن پیش این کار رو کرده و برای ما یک آرمان ساخته که همه چیز گل و بلبل هست و بقول شما همون بهشت محمد هست.
مگه فلسفه در جهان زیسته نیست که بخواد گامی برای سیاست ما برداره؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ولی اینطوری وارد دنیای فلسفه بافی شدیم و یک تفسیر خیالین صرف ارائه دادیم. در باب کمونیسم هم همینه، جامعه بدون دولت و قانون و... خب چطوری قراره چند میلیارد نفر رو مدیریت کنیم؟ من فکر میکنم این اتوپیا امکان سیاستورزی رو از ما میگیره، اگه قرار بود صرفاً چنین…
خوب در ابتدا فیلسوفانی مثل فوکو و دلوز انرژی خود را بر نقد صورتهای مدرن انقیاد سوژه ها گذاشتند ( که خودتان از من بهتر به این مباحث آشنا هستید ) به هر حال هیچ نقدی نمی تونه هیچ غایتی رو دنبال نکنه .طبعا تارگت اصلی فلسفه هگل و دولت توتالیتر اون هست که می بینیم اتفاقا هژمونیک و پارادایم غالب جهانی است .
اینها هم مثل هگل درون ماندگار هستند هر چند تن به قواعد تاریخی تکامل درون ماندگاری نمی دهند اگر بهشت هگلی در انتها بعد از تاریخی پر رنج و خون ظاهر می شود ( مثل بهشت مومنان که پس از رنج عمری کنترل نفس و نخواستن ) دلوز این تاریخ را نفی می کند یا اهمیتی به آن نمی دهد .هستی یک فقدان نیست ، پس کمبود معنایی نداره .بر خلاف شاخه هگلی مارکسیسم که عمدتا سوسیالیسم رو بر اساس فقدان و کمبود نتیجه می گیرن برای دلوز کمونیسم صرفا تصویری آرمانی از بهشتی است که در آن داوری معنایی ندارد آن هم به سبب نفی مالکیت .چون از نظر دلوز مالکیت نوعی نفی و محدود کردن هستی ایجابی است باید هستی را از محدودیتهای خارجی اش آزاد کرد و مالکیت یکی از این محدودیتهاست همچنین دولت و همه نظامهای داوری و ایدئولوژیها و از این قبیل .هر ذاتی بر اساس کوناتوس خودش عمل می کند بنابراین عمل درون ماندگار است سوژه ای نیست که صاحب عمل باشد ، عمل بی صاحب است و صرفا بر اساس توان تشدیدی خودش پیش می رود بنابراین داوری نوعی حد زدن بر کوناتوس است و محدود کردن یک ذات .
اینها هم مثل هگل درون ماندگار هستند هر چند تن به قواعد تاریخی تکامل درون ماندگاری نمی دهند اگر بهشت هگلی در انتها بعد از تاریخی پر رنج و خون ظاهر می شود ( مثل بهشت مومنان که پس از رنج عمری کنترل نفس و نخواستن ) دلوز این تاریخ را نفی می کند یا اهمیتی به آن نمی دهد .هستی یک فقدان نیست ، پس کمبود معنایی نداره .بر خلاف شاخه هگلی مارکسیسم که عمدتا سوسیالیسم رو بر اساس فقدان و کمبود نتیجه می گیرن برای دلوز کمونیسم صرفا تصویری آرمانی از بهشتی است که در آن داوری معنایی ندارد آن هم به سبب نفی مالکیت .چون از نظر دلوز مالکیت نوعی نفی و محدود کردن هستی ایجابی است باید هستی را از محدودیتهای خارجی اش آزاد کرد و مالکیت یکی از این محدودیتهاست همچنین دولت و همه نظامهای داوری و ایدئولوژیها و از این قبیل .هر ذاتی بر اساس کوناتوس خودش عمل می کند بنابراین عمل درون ماندگار است سوژه ای نیست که صاحب عمل باشد ، عمل بی صاحب است و صرفا بر اساس توان تشدیدی خودش پیش می رود بنابراین داوری نوعی حد زدن بر کوناتوس است و محدود کردن یک ذات .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خوب در ابتدا فیلسوفانی مثل فوکو و دلوز انرژی خود را بر نقد صورتهای مدرن انقیاد سوژه ها گذاشتند ( که خودتان از من بهتر به این مباحث آشنا هستید ) به هر حال هیچ نقدی نمی تونه هیچ غایتی رو دنبال نکنه .طبعا تارگت اصلی فلسفه هگل و دولت توتالیتر اون هست که می بینیم…
خب وقتی دلوز از تغییر حرف میزنه
و دنبال تغییر تمام مفاهیم هست تا بتونه به ریشه آنها برگرده چطور میشه این تغییر فقط در خود فلسفه بمونه؟
یا اینطور بهش نگاه کنید، وقتی دلوز از زن_شدن حرف میزنه، این شدن فقط در فلسفه قرار نیست رخ بده و اگه قرار نباشه در زندگی واقعی اتفاق بیوفته اصلا چه اهمیتی داره؟ به همون مردسالاری تن میدیم دیگه.
و دنبال تغییر تمام مفاهیم هست تا بتونه به ریشه آنها برگرده چطور میشه این تغییر فقط در خود فلسفه بمونه؟
یا اینطور بهش نگاه کنید، وقتی دلوز از زن_شدن حرف میزنه، این شدن فقط در فلسفه قرار نیست رخ بده و اگه قرار نباشه در زندگی واقعی اتفاق بیوفته اصلا چه اهمیتی داره؟ به همون مردسالاری تن میدیم دیگه.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
زن_شدن
زن شدن تا جاییکه من می فهمم تکین شدن را منظور دارد یعنی هر امر تکینی از هر نوع سلطه یا محدودیت خارجی حتی این محدودیت می تونه درونی باشه مثل قواعد اخلاقی کانت ، آزاد بشه .
زن شدن رو من عمل بی صاحب تعریف می کنم ، کوناتوسی که ملک مشاع کمونته است و مال کسی نیست .زن شدن نفی مالکیت است به خصوص مالکیت زن
این کمونته مثلا تحت قوانین و داوریهای خانوادگی نیست .
نه اتفاقا دلوز به شدت دنبال می کنه که این فلسفه روش زیست انضمامی باشه .فلسفه باید تظاهری از همین تصویر باشه یا حداقل تاکتیکهای رسیدن به اون .
در جامعه مدرن غربی فعلا هر دو جریان موازی هم وجود دارند از سویی دولتهای توتالیتر که روز به روز کنترل بیشتری بر سوژه ها اعمال می کنند ( آیا مثلا جنبش me too در جهت همین کنترل بیشتر نبود ، امری که ممکن است جنبشهای فمینیستی برداشت دیگری از آن بکنند )
از سوی دیگر میل فراگیر به رها شدن از سوژگی و وارد بهشت دلوزی شدن .
فوکو جایی پیش بینی کرده بود که جهان آینده یک جهان دلوزی خواهد بود ، این حرف چه معنایی دارد ؟
زن شدن رو من عمل بی صاحب تعریف می کنم ، کوناتوسی که ملک مشاع کمونته است و مال کسی نیست .زن شدن نفی مالکیت است به خصوص مالکیت زن
این کمونته مثلا تحت قوانین و داوریهای خانوادگی نیست .
نه اتفاقا دلوز به شدت دنبال می کنه که این فلسفه روش زیست انضمامی باشه .فلسفه باید تظاهری از همین تصویر باشه یا حداقل تاکتیکهای رسیدن به اون .
در جامعه مدرن غربی فعلا هر دو جریان موازی هم وجود دارند از سویی دولتهای توتالیتر که روز به روز کنترل بیشتری بر سوژه ها اعمال می کنند ( آیا مثلا جنبش me too در جهت همین کنترل بیشتر نبود ، امری که ممکن است جنبشهای فمینیستی برداشت دیگری از آن بکنند )
از سوی دیگر میل فراگیر به رها شدن از سوژگی و وارد بهشت دلوزی شدن .
فوکو جایی پیش بینی کرده بود که جهان آینده یک جهان دلوزی خواهد بود ، این حرف چه معنایی دارد ؟
Forwarded from Me'rāj
رئالیسم دقیقا به همین دلیل پوک است. چراکه در درونیترین هستهٔ خود، یک فنومنالیسم رادیکال دارد
Forwarded from Me'rāj
به همین دلیل رئالیسم، در اوج خود، شیوهای ایدئالیسم رادیکال است.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
رئالیسم دقیقا به همین دلیل پوک است. چراکه در درونیترین هستهٔ خود، یک فنومنالیسم رادیکال دارد
درود
به نکته دقیقی اشاره کردید .همین که واقع گرایی نیاز به تبیین خود دارد و از کارکردگرایی احتمال گرایی و فنومنالیسیم کمک می گیرد ، این نشان می دهد که نیاز به عصای کمکی برای سرپاموندن داره .همه اون دستگاه عریض و طویل کانتی برای این بود که به ما بگه این یک توجیه داره یعنی واقعیت هست هر چند ایده آلیسم قوی باشد .
به واسطه تناقضات این دستگاه بود که بعد از کانت دوباره هر کی راه خودش رو رفت .بنابراین این مبارزه و جنگی بوده که هیچ یک نتوانسته دیگری را نفی و نابود کند .واقع گرایی اگرچه نیاز به تبیین داره اما نمی توان آن را نفی هم کرد چون نفی آن هم به معنای تاییدش است .
این چند روز که مشغول نوشتن بر موضوع نیست انگاری بودم این تاریخ را پیش چشمم داشتم و اگر کتاب ماشری " هگل یا اسپینوزا " رو اینجا مفصل بحث کردیم همین هدف را داشت .ایده آلیسم قادر نیست این پس مانده واقع یا بقیه الله را بخورد و به اصطلاح جوهر لقمه بزرگتر از گلویش است و پایین نمی رود .
بدون اینکه بخواهیم هگل و منفیت او را رد کنیم ، اما گویا زور این واقع باقیمانده بر این منفیت می چربد و گرنه امروز ما مشغول بحث نبودیم پیرامون حقیقت .
همین اشکال به الهیات هگلی هم وارد است .هگل بر اساس منطق پدیدارشناسانه خود به این نتیجه رسید که مسیح پایان راه است و مسیحیت آخرین معجزه رابطه انسان و خدا بوده از این پس دیگر یا جفنگ گویی است یا تفسیری بر مسیح .به همین خاطر هگل هیچ وقعی به تاریخ الهیات پسا مسیحیت نمی دهد .تاریخی که همچنان ادامه دارد و قابل خوانش مجدد و مکرر است .
به نکته دقیقی اشاره کردید .همین که واقع گرایی نیاز به تبیین خود دارد و از کارکردگرایی احتمال گرایی و فنومنالیسیم کمک می گیرد ، این نشان می دهد که نیاز به عصای کمکی برای سرپاموندن داره .همه اون دستگاه عریض و طویل کانتی برای این بود که به ما بگه این یک توجیه داره یعنی واقعیت هست هر چند ایده آلیسم قوی باشد .
به واسطه تناقضات این دستگاه بود که بعد از کانت دوباره هر کی راه خودش رو رفت .بنابراین این مبارزه و جنگی بوده که هیچ یک نتوانسته دیگری را نفی و نابود کند .واقع گرایی اگرچه نیاز به تبیین داره اما نمی توان آن را نفی هم کرد چون نفی آن هم به معنای تاییدش است .
این چند روز که مشغول نوشتن بر موضوع نیست انگاری بودم این تاریخ را پیش چشمم داشتم و اگر کتاب ماشری " هگل یا اسپینوزا " رو اینجا مفصل بحث کردیم همین هدف را داشت .ایده آلیسم قادر نیست این پس مانده واقع یا بقیه الله را بخورد و به اصطلاح جوهر لقمه بزرگتر از گلویش است و پایین نمی رود .
بدون اینکه بخواهیم هگل و منفیت او را رد کنیم ، اما گویا زور این واقع باقیمانده بر این منفیت می چربد و گرنه امروز ما مشغول بحث نبودیم پیرامون حقیقت .
همین اشکال به الهیات هگلی هم وارد است .هگل بر اساس منطق پدیدارشناسانه خود به این نتیجه رسید که مسیح پایان راه است و مسیحیت آخرین معجزه رابطه انسان و خدا بوده از این پس دیگر یا جفنگ گویی است یا تفسیری بر مسیح .به همین خاطر هگل هیچ وقعی به تاریخ الهیات پسا مسیحیت نمی دهد .تاریخی که همچنان ادامه دارد و قابل خوانش مجدد و مکرر است .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
درود به نکته دقیقی اشاره کردید .همین که واقع گرایی نیاز به تبیین خود دارد و از کارکردگرایی احتمال گرایی و فنومنالیسیم کمک می گیرد ، این نشان می دهد که نیاز به عصای کمکی برای سرپاموندن داره .همه اون دستگاه عریض و طویل کانتی برای این بود که به ما بگه این یک…
از نظر هگل ، مسیح خاتم الانبیایی بوده که آخرین ایستگاه حرکت روح مطلق قبل از آشتی بوده با مسیح انسان و خدا نه تنها آشتی که اینهمان می شوند مرگ مسیح در واقع مرگ خدا هم هست از این پس کلیسا به عنوان بنگاه مشارکت با مسئولیت نامحدود ، حامل این روح وحدت یافته با خود است .مفهوم دانش مطلق هم تفطن به همین نکته است که همه انبیای بعد از مسیح کذاب هستند و با مرگ مسیح خدا هم می میرد و پرونده رابطه انسان - خدا برای همیشه بسته می شود .
مفهوم بقیه الله که بر آن تاکید داشتیم مفهومی ضد هگلی است این بقیه الله لزوما در تجربه محمدی هم ته نمی کشد و گرنه چه فرقی می کرد که مسیح نبی پایانی باشد یا محمد .مسئله اینجاست که بقیه الله تن به سوژه شدن نمی دهد .اگر چه این وحی ، بیرون از آگاهی سوژه نیست و گواه آن هم کهنه شدن هر نوع محتویی است ، اما بقیه الله یا بازمانده اشاره به انتظاری برای اینده دارد و دفاع ما از واقع گرایی در شکل بازمانده برای دفاع از همین مفهوم است .
البته هگل اینقدر به درد نخور نیست که دورش بیندازیم ، هگل به ما نشان داد که اگرچه هر نوع وحیی آگاهی سوژه است اما این آگاهی همواره تاریخ خودش را دارد به تعبیر قرآن برای هر عصری کتابی هست .هر عصری ثبت مخصوص به خودش را دارد به این ترتیب ما ضمن اینکه می توانیم دور این محتوی تاریخی خط بکشیم چه در شکل کذب علمی یا ظلم اخلاقی ، اما این مسیری است که اجازه خوانش مکرر را هم به ما می دهد .
این خوانش مکرر می تواند مثلا محدودیتهای آگاهی سوژه عربی شده قرآن را نداشته باشد اما بیرون از خط کلی آن هم نیست .در واقع ما ایرانیها در طول قرون همین کار را می کردیم و این آگاهی عربی را ایرانیزه می کردیم آن هم با ترجمه و تفسیرهای متعدد .بزرگترین مفسران قرآن ایرانیها و یا غیر عرب ها بودن و این صرفا به خاطر معضل ترجمه و زبان نبوده بلکه زور و ضرورت خود این آگاهی یا روح باقیمانده و بازمانده هم بوده .چیزکی باقی می ماند هر چند هگل و مسیح یا حتی ما نمانیم این بازمانده میراثی است برای نسلهای آینده .
مفهوم بقیه الله که بر آن تاکید داشتیم مفهومی ضد هگلی است این بقیه الله لزوما در تجربه محمدی هم ته نمی کشد و گرنه چه فرقی می کرد که مسیح نبی پایانی باشد یا محمد .مسئله اینجاست که بقیه الله تن به سوژه شدن نمی دهد .اگر چه این وحی ، بیرون از آگاهی سوژه نیست و گواه آن هم کهنه شدن هر نوع محتویی است ، اما بقیه الله یا بازمانده اشاره به انتظاری برای اینده دارد و دفاع ما از واقع گرایی در شکل بازمانده برای دفاع از همین مفهوم است .
البته هگل اینقدر به درد نخور نیست که دورش بیندازیم ، هگل به ما نشان داد که اگرچه هر نوع وحیی آگاهی سوژه است اما این آگاهی همواره تاریخ خودش را دارد به تعبیر قرآن برای هر عصری کتابی هست .هر عصری ثبت مخصوص به خودش را دارد به این ترتیب ما ضمن اینکه می توانیم دور این محتوی تاریخی خط بکشیم چه در شکل کذب علمی یا ظلم اخلاقی ، اما این مسیری است که اجازه خوانش مکرر را هم به ما می دهد .
این خوانش مکرر می تواند مثلا محدودیتهای آگاهی سوژه عربی شده قرآن را نداشته باشد اما بیرون از خط کلی آن هم نیست .در واقع ما ایرانیها در طول قرون همین کار را می کردیم و این آگاهی عربی را ایرانیزه می کردیم آن هم با ترجمه و تفسیرهای متعدد .بزرگترین مفسران قرآن ایرانیها و یا غیر عرب ها بودن و این صرفا به خاطر معضل ترجمه و زبان نبوده بلکه زور و ضرورت خود این آگاهی یا روح باقیمانده و بازمانده هم بوده .چیزکی باقی می ماند هر چند هگل و مسیح یا حتی ما نمانیم این بازمانده میراثی است برای نسلهای آینده .
Forwarded from ایزان
معیار تشخیص اینکه چیزی توهم است یا نه در نهایت با پاسخ دادن به این سوال به دست میآید که این پدیده را همه مشاهده میکنند، یا فقط آن شخص. وقتی کسی صدا هایی بشنود یا اشکالی مشاهده کند که بقیه نمیشنوند، مشاهدات او در دسته توهمات قرار میگیرد. مگر نه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
معیار تشخیص اینکه چیزی توهم است یا نه در نهایت با پاسخ دادن به این سوال به دست میآید که این پدیده را همه مشاهده میکنند، یا فقط آن شخص. وقتی کسی صدا هایی بشنود یا اشکالی مشاهده کند که بقیه نمیشنوند، مشاهدات او در دسته توهمات قرار میگیرد. مگر نه؟
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای تپ تپ قلب یک متخصص قلب می تواند بیشتر از ده نوع صدای متمایز تشخیص دهد .بنابراین فکر نکنم چنین معیار گل و گشادی کافی باشد برای تشخیص واقعیت از توهم .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اینطور نیست قدرت شنوایی همگان برابر نیست و قدرت تشخیص هم برابر نیست .یک صدای انفجار را بچه بمب می شنود من بزرگسال غیر متخصص انفجار مثلا موشک تشخیص می دهم و یک متخصص می تواند نوع سلاح را هم تشخیص دهد .ادراکات بسته به زمینه ذهنی گشوده و بسته می مانند .از صدای…
این تفاوت هایی که گفتید مینیمال است. تفاوتی شدید تر از آن تفاوت شنوایی بین حیوانات مختلف است. این فرق دارد با کسانی که صداهایی میشنوند که بقیه انسان ها نمیشنوند. مهم نیست چه کس دیگری... در کل انسان های دیگر نمیشنوند ولی او میشنود. یک متخصص قلب بیشتر از ده نوع صدای متمایز قلب و یک موسیقیدان ده ها نت متمایز را تشخیص میدهد که دیگران تشخیص نمیدهند. اما در بین صنف هر دو هزاران فرد دیگر هستند که این صدا ها را تشخیص میدهند و برایشان اسم میگذارند و یک تجربه مشترک شکل میگیرد. اما این مثال کاملا متفاوت است با وقتی که محمد صدا هایی میشنود که سایر حاضرین در اتاق نمیشنوند.
شما داستان قلب افشاگر ادگار آلن پو را اگر خوانده باشید، فردی که صدا های زیادی میشنود و در نهایت صدای تپ تپ قلب پیرمردی را میشنود که چند ساعت قبل در تختش خفه کرده و بدن او را مثله نموده و زیر الوار های کف اتاقش دفن کرده. در اوایل داستان او اصرار میکند که دیوانه نیست. مشکل او تیز بودن بیش از حد حواسش است.
اما مشکل او اسکیزوفرنی است.
شما داستان قلب افشاگر ادگار آلن پو را اگر خوانده باشید، فردی که صدا های زیادی میشنود و در نهایت صدای تپ تپ قلب پیرمردی را میشنود که چند ساعت قبل در تختش خفه کرده و بدن او را مثله نموده و زیر الوار های کف اتاقش دفن کرده. در اوایل داستان او اصرار میکند که دیوانه نیست. مشکل او تیز بودن بیش از حد حواسش است.
اما مشکل او اسکیزوفرنی است.