نوروآنالیز
303 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کاملا درست می‌فرمایید: ماشری اسپینوزا را کاملاً هگلی می‌خواند.
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد .
کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می کند از ایده الیسم و تجربه گرایی فراتر برود .
مثلا در مورد همان اصل منطقی عدم تناقض که اشاره کردید او نتیجه می گیرد که این اصل در حدود ذاتهای کرانمند مورد تایید اسپینوزا است و محال است که دو ذات متفاوت در یک ذات جمع شوند اما اصل عدم تناقض ضرورتا جوهر را محدود نمی کند .اما اینطور هم نیست که این تناقضات به شیوه ای هگلی در مطلق رفع شوند .
در مورد اصل منفیت ، ماشری معتقد است که کرانمندی به عنوان تعین وجودی و ایجابی است و نفی صرفا بیرونی است هر چند تعین منفی را کاملا رد نمی کند اما هر نوع تعینی را هم منفی نمی داند بلکه تعینات چیزهای کرانمند یا حالتها صرفا به واسطه محدودیتی است که توسط دیگر کرانمندها اعمال می شوند و گرنه تعین به خودی خود ایجابی است و مطلق .به این ترتیب اصل کوناتوس که همان تعین ایجابی چیزهای کرانمند یا حالتها است بر ذاتها غالب است .ذاتهای کرانمند بر اساس اصل کوناتوس تابع تعین ایجابی خود هستند و منفیت امری بیرونی است که چیزها را مهار می کند .
به این ترتیب دیالکتیک ماشری یا اصلا اگر بتوان نام آن را دیالکتیک گذاشت صرفا بر اساس تعینات ایجابی یا ذات مطلق خود چیزها روان هستند و نفی صرفا محدود کننده چیزها است .این کوناتوس حاوی هیچ هدف یا غایتی مثل سوژه یا آزادی یا از این قبیل نیست بلکه در خود است و از زندگی اش ( ذات بودگی اش ) لذت می برد ( یا رنج می کشد ) هیچ غایت یا مشیت کلی در هستی وجود ندارد و البته هیچ داوری .
فلسفه اسپینوزا آغاز هیجان انگیزی دارد اما گویا پایان غم انگیز .
از آنجا که علاقه مندم از فلسفه ها و فیلسوفان تصویر سازی کنم ؛ اسپینوزا را همچون پیرمردی در حال سکرات موت می بینم که با چشمهای نیمه باز و وق زده به من زل زده( همچون اختاپوس در باب اسفنجی ) به طوریکه من نمی دانم آیا مرا دست انداخته یا این نگاهی بی هدف است .حتی اگر اسپینوزا بخواهد به ما در حال جان کندن، القا کند که هستی هیچ هدف فراسوی خودش ندارد و حکیمانه ترین فلسفه فلسفه ای است که تلاش کند ضرورت هستی را بشناسد ، آیا همین در خودش هدف و غایتی نیست و بر اساس حکمت او آیا این نامی برای آزادی نیست ؟
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد . کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می…
به هر حال کتاب ماشری خصوصاً در بخش ۳ فصل مسئله صفات مشتمل است بر یکسری گزاره‌های نظر ورزانه به سبک و شیوه هگلی. مثلاً ،

جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست

یا

جوهر خود را به وسیله ‌هایی به وجود می‌آورد که می‌سازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد می‌شود
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
به هر حال کتاب ماشری خصوصاً در بخش ۳ فصل مسئله صفات مشتمل است بر یکسری گزاره‌های نظر ورزانه به سبک و شیوه هگلی. مثلاً ، جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست یا جوهر خود را به وسیله ‌هایی به وجود می‌آورد که می‌سازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد می‌شود
بله ماشری تلاش می کند نوعی اینهمانی بین صفات و جوهر ایجاد کند و به این ترتیب هر امر خاصی ، جوهر است در پدیدارشدنش .او برای رد این خوانش هگل از فروشدن صفات نسبت به جوهر ، قائل به اینهمانی صفات و جوهر می شود به طوریکه تمایز جوهر از صفات صرفا نوعی ایده عقلی است تا تمایز واقعی .به عبارت دیگر تمایز جوهر از صفاتش صرفا در عقل است نه در واقعیت به این ترتیب به عقیده من دوباره گرفتار دوگانه گرایی ایده از واقعیت می شود .و همه این کارها را می کند تا تفاوت در جوهر را رد کند .حالت ها یا صفات هیچ چیز از جوهر کم ندارند و برای خودشان جوهر هستند یا به قول معروف برای خودشان آقا هستند نه آقازاده 😁
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که: اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
در واقع ماشری با دو انگیزه متفاوت در پی این بازسازی است .از طرفی می خواهد جوهر را از سیستم آزاد کند ، جوهری هست که هنوز سوژه نشده و هیچ وقت سوژه نمی شود و از سویی انگیزه متضاد دیگه می خواد جوهر درون ماندگار را نگه دارد .از طرفی هر نوع تعالی جوهر رو نسبت به امر کرانمند رد می کند و به کرانمندی به عنوان درون ماندگاری جوهر نگاه می کند ، از طرفی هم می خواهد اسیر سیستم نباشد و مازاد یا پلاس دوژوری از جوهر باقی نگه دارد .این شبیه همان ژوییسانس دیگر یا اضافه لاکانی است .فرانسویها همیشه به دنبال فرار از سیستم هستند😁 و کوشش ماشری هم در همین جهت است .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که: اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
به عنوان نکته تکمیلی اشاره کنم که این کوششی جئوگرافیک در مقابل تاریخ هم هست فضا یا مکانمندی اهمیت بالاتری از کوششهای تاریخی سوژه پیدا می کند .انگار این لوکالیزاسیون چیزها اینقدر اهمیت دارد که به خاطرش تاریخ آگاهی و کوششهایش برای سوژه شدن را نادید بگیریم .ایده فلسفه به مثابه هندسه یا مکانمندی در کارهای دلوز و نیز لفور هم اهمیت زیادی دارد .برتری مکان بر زمان .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
بله ماشری تلاش می کند نوعی اینهمانی بین صفات و جوهر ایجاد کند و به این ترتیب هر امر خاصی ، جوهر است در پدیدارشدنش .او برای رد این خوانش هگل از فروشدن صفات نسبت به جوهر ، قائل به اینهمانی صفات و جوهر می شود به طوریکه تمایز جوهر از صفات صرفا نوعی ایده عقلی است…
بله، دو مرتبه ما با همان تفاوت کذایی میان عقل کرانمند و ناکرانمند مواجه می‌شویم.

عقل کرانمند نمی‌تواند همزمان یگانگی و تفاوت جوهر و صفات را دریابد: این کار کار عقل ناکرانمند است.
و باز این درست شبیه تمایزی است که هگل میان فهم و خرد قائل می‌شود.
Forwarded from Mehdi
من دارم خواب میبینم یا این واقعیت داره؟😐
@Meraj_Jamshidi @Ebrahimi1228
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
من دارم خواب میبینم یا این واقعیت داره؟😐 @Meraj_Jamshidi @Ebrahimi1228
درود
حالا گذشته از اینکه هگل در فلسفه ایده آلیست بود بله این سخن درسته که رویکرد واقع گرا به حقوق سیاسی داشته و به عبارتی درکی از انقلاب حقوقی نداره .گویی این نظمی هست که بوده و خواهد بود .سخن از نوعی دولت انتزاعی هست که وظایف و حقوق خاصی داره نسبت به شهروندان .رابطه بین امر حقوقی و امر سیاسی آشتی جویانه و وحدت گرایانه است .دولت به عنوان ظرف قانون موظف است از شهروندان مراقبت کند و از انحراف و جرم پیشگیری کند .این ارتباط پیدا می کنه به همون بحثهای مربوط به کیفر که چند وقت پیش پویا یک مقاله در این مورد گذاشته بود .هگل درک انقلابی از ساختارهای حقوقی نداشت و گویی نگاه ابدی ازلی به قانون داره .این هم میراث کانتی باقیمانده در هگل .شاید نوعی محافظه کاری سیاسی در زمانه خودش .

به عبارتی این سیستم حقوقی خودش رو نظم همیشگی می دونه و درکی از گسست و لحظه تصمیم ناپذیری حقوقی نداره
شبیه همون انتقادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا می کرد .
Forwarded from Me'rāj
نوروآنالیز
خب الان ارتباط دادن هگل با پوزیتیویسم صحیح هست؟ چون استدلال استاد ما توی جزوه اینکه چون هگل به امر ابژکتیو توجه داشته پس با پوزیتیویسم ارتباط داره.
اگر اینطوری نگاه کنیم که چون هگل جامع تمام فلسفه هاست، پس هگل همه ایسم ها بوده. هم منطق ابژکتیو دارد و هم منطق سوبژکتیو. و در عین حال هم وحدت این دو.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
خب الان ارتباط دادن هگل با پوزیتیویسم صحیح هست؟ چون استدلال استاد ما توی جزوه اینکه چون هگل به امر ابژکتیو توجه داشته پس با پوزیتیویسم ارتباط داره.
خوب نباید از همه انتظار داشته باشیم که در کانتکست مورد نظر ما فکر کنند مخصوصا در فضای آکادمیک که منشا این متون مشخص نیست چند بار خلاصه نویسی شده ؟
بله ممکن است کسی که فلسفه خوانده این برایش مشکل باشد .اینجا چیزی شبیه بازیهای زبانی ویتگنشتاین هست هر گروهی تو کانتکست معرفتی خودش واژه ها را برای منظور یا نیت خاص خودش به کار می بره .مشخص نیست این استاد فلسفه هم خوانده یا نه
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
خوب نباید از همه انتظار داشته باشیم که در کانتکست مورد نظر ما فکر کنند مخصوصا در فضای آکادمیک که منشا این متون مشخص نیست چند بار خلاصه نویسی شده ؟ بله ممکن است کسی که فلسفه خوانده این برایش مشکل باشد .اینجا چیزی شبیه بازیهای زبانی ویتگنشتاین هست هر گروهی…
این متن رو استاد گفته دانشجو ها نوشتن
و طبق حرف خودش در دانشگاه تهران هم استادا این کتابو تدریس میکنن، وای به حال دانشگاه تهران😅
حالا درسی که به ما میده اسمش فلسفه حق هست میخواد فلسفه حقوق رو آموزش بده
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این متن رو استاد گفته دانشجو ها نوشتن و طبق حرف خودش در دانشگاه تهران هم استادا این کتابو تدریس میکنن، وای به حال دانشگاه تهران😅 حالا درسی که به ما میده اسمش فلسفه حق هست میخواد فلسفه حقوق رو آموزش بده
هگل در فلسفه حق ، دولت رو متکفل امر حقوقی می دونه ، نوعی دولت متمرکز که امر حقوقی رو کنترل می کنه ، جایگاه داوری رو داره و مسئول کیفر هست یعنی دولت هگلی شامل قدرت اجرایی ، تقیینی و قضایی هست .در واقع یک دولت توتالیتر شاید در ابتدای قرن نوزدهم این نظریه دولت عجیب بوده برای خیلیها مثل اینکه اینجا در زمان رضاشاه تصمیم گرفته شد همه شناسنامه بگیرند خوب مقاومت بود در مقابل این تمرکز .پس دولت هگل فراتر از اینکه محتوی حقوقی اون چی باشه بیشتر صورت توتالیتر داره به عبارت دیگه هدف هگل در فلسفه حق این بود که حق رو فقط محدود به دولت کنه و مشروعیت حقوقی سایر نهادها رو ازشون بگیره .طبیعی است در آلمان ابتدای قرن نوزدهم این نظریه دولت متمرکز بیشتر برای روشنفکران و تحصیل کرده ها جاذبه داشته ( از جهت خواست وحدت آلمان میگم )
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
من هیچوقت سعی نکردم یک ایسم رو به فیلسوفی الصاق کنم مگر اینکه مبتکر همان ایسم باشه . محدود کردن فلاسفه ی بزرگ قاره ای به ایسم ها ، بدترین نوع شناخت آنهاست چون به نوعی محدودیت ایجاد می کنه . هر فیلسوف جهان پیچیده ی خودشو داره .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
دولت توتالیتر
این بخاطر بحث هگل در باب تمامیت و کلیت در بطن دیالکتیک هست؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این بخاطر بحث هگل در باب تمامیت و کلیت در بطن دیالکتیک هست؟
بله تا حدودی می شود این شباهت ساختاری را بین توتالیتاریسم دیالکتیک سوژه شدن و ساختار دولت دید .هر چند نمی شود داوری تامی در این مورد داشت .همانگونه که جوهر از سوژه شدن رهایی ندارد ، هیچ حقی هم بیرون دولت تعریف نمی شه .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
بله تا حدودی می شود این شباهت ساختاری را بین توتالیتاریسم دیالکتیک سوژه شدن و ساختار دولت دید .هر چند نمی شود داوری تامی در این مورد داشت .همانگونه که جوهر از سوژه شدن رهایی ندارد ، هیچ حقی هم بیرون دولت تعریف نمی شه .
مرسی از توضیحات خوبتون
خب حالا فیلسوفی مانند دلوز که ضد اون منطق تمامیت هگلی هست و از وضعیت تکین حرف میزنه در مورد، 1_سوژه چه می‌گوید؟(جایگاه سوژه)2_ دولت در ترسیم دلوزی به کجا می‌رود آیا اصلا جایگاهی دارد یا نه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مرسی از توضیحات خوبتون خب حالا فیلسوفی مانند دلوز که ضد اون منطق تمامیت هگلی هست و از وضعیت تکین حرف میزنه در مورد، 1_سوژه چه می‌گوید؟(جایگاه سوژه)2_ دولت در ترسیم دلوزی به کجا می‌رود آیا اصلا جایگاهی دارد یا نه؟
خواهش می کنم
البته من خیلی با نظرات دلوز در حوزه دولت آشنا نیستم و خوبست دوستانی که مطالعه کردند توضیح بدن .
اما خوب می توانم به طور کلی بگم که طبیعتا فلسفه مکان گرا و تکینی مثل دلوز با این مدل از دولت مشکل داره .بحث اقلیتها و مقاومت اونا خوب می دونی که در دلوز مهم هست و طبعا این اقلیتها مشروعیت بیشتری از دولت دارند .طبعا تا صلب شدن فلسفه ای مثل دلوز در یک دولت هگلی خیلی فاصله هست .
در مورد سوژه فقط می تونم برخی استنتاجات فرضی داشته باشم .سوژه برای دولت هگلی مهم است حقی که صحبت میشه ازش یک طرفش سوژه است اون هم سوژه فردی که مستحق مجازات هست اما خوب ما در فلسفه تکینی مثل دلوز که تلاش می کنه سوژه فردی رو داخل کمونته های متکثر پخش کنه و به داوریهای فردی باوری نداره ، از این صورتهای کلی امر سیاسی و حقوقی دور هستیم .
Forwarded from Baktiar [without H]
ا. اردستانی
هگل درک انقلابی از ساختارهای حقوقی نداشت و گویی نگاه ابدی ازلی به قانون داره
ولی در بخش هایی از درسگفتارهای فلسفه تاریخ به زعم هگل قوانین اساسیِ قوم های معتبر «تاریخی جهانی» به اوج شکوفایی خودشان رسیدند نه تنها مبنای عام نیستند، یعنی مختص به خودشان هستند، بلکه از آنها برای دوران ما هیچ امری نمی‌توان آموخت.
Forwarded from ا. اردستانی
Baktiar [without H]
ولی در بخش هایی از درسگفتارهای فلسفه تاریخ به زعم هگل قوانین اساسیِ قوم های معتبر «تاریخی جهانی» به اوج شکوفایی خودشان رسیدند نه تنها مبنای عام نیستند، یعنی مختص به خودشان هستند، بلکه از آنها برای دوران ما هیچ امری نمی‌توان آموخت.
درود
این اشکال بر می گرده به محتوی قانون اساسی که اتفاقا هگل و رفقا خیلی هم تاریخی نگاه می کردند به موضوع .بحث من بر سر صورت دولت بود .
اما خوب به نظرم در بخش پایانی فلسفه حق طالب جهانی شدن این دولت هست .
از انجا که این فقط صورت دولت رو داره ، یعنی نه انتخاب عامه که مومنت اراده کل هست بنابراین نمی تونه جهانی نباشه .هر چند این نوع دولت تقریبا در تمام جهان گسترش پیدا کرد و دولت مدرن عمدتا دولت متمرکز هگلی است .