Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
توجه کنید که: جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است. ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است. و در خصوص کثرت غیر عددی، این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
بله ماشری نقد خود بر برداشت هگل از اسپینوزا را بر برداشت نادرست یا اهمیت بیش از حد هگل به چنین گزاره ای که انتساب آن به اسپینوزا مورد شک یا بی اهمیت است ، گذاشته .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
❤1
Forwarded from ا. اردستانی
حالا من سعی می کنم قدم به قدم با مباحث مطرح شده در کتاب ماشری جلو برم و نکاتی که به نظرم می رسه رو طرح کنم ؛
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
Forwarded from Saeed Jafari
درود،
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود، ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین. این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق…
سلامت باشید
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
سلامت باشید ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را…
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است.
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است. حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
اگرچه ماشری ارجاعات زیادی به نوشته های اسپینوزا در نقد دکارت و اصلاح فاهمه می آورد ، برداشت خود من این است که نقد ماشری پس نگرانه است ، یعنی شاید خود اسپینوزا هنوز به این روش شناسی درون ماندگار آگاه نبوده و اینجا هگل به عنوان میانجی ، باعث این فهم روش شناسی در اسپینوزا توسط ماشری شده .اگر این فرض را بپذیریم آن وقت باید به منطق دیالکتیکی هگل مبنی بر اهمیت میانجی گردن بنهیم و خود این موضوع نقد ماشری را بلاموضوع می کند .ماشری می خواد ثابت کنه اونچه که هگل از منطق دیالکتیکی مد نظر داره ، قبلا در اسپینوزا وجود داشته ، اما اگر بپذیریم این آگاهی به وساطت هگل ایجاد شده باشه ، آن وقت کل نقد ماشری از حرکت دیالکتیکی و غایت انگاری هگل زیر سوال می رود .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
اگرچه ماشری ارجاعات زیادی به نوشته های اسپینوزا در نقد دکارت و اصلاح فاهمه می آورد ، برداشت خود من این است که نقد ماشری پس نگرانه است ، یعنی شاید خود اسپینوزا هنوز به این روش شناسی درون ماندگار آگاه نبوده و اینجا هگل به عنوان میانجی ، باعث این فهم روش شناسی…
دقیقاً و با اتکا به سخنان شما میتوان نتیجه گرفت که تفسیر ماشری از اسپینوزا کاملاً غیر اسپینوزایی است!!
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
دقیقاً و با اتکا به سخنان شما میتوان نتیجه گرفت که تفسیر ماشری از اسپینوزا کاملاً غیر اسپینوزایی است!!
ادعای ماشری این است که هگل اسپینوزا را کاملا وارونه خوانده ، آن هم صرفا برای اینکه در واقع به آن خیلی نزدیک بوده ، در واقع ماشری ، هگل را متهم به نوعی مکانیسم دفاعی " رد " می کند ، شبیه خصلتی که در وجود خود آدم است اما وقتی آن را در دیگران می بیند ، نفرت می ورزد ، مثل فرد خودشیفته ای که اتفاقا در دیگران فقط خودشیفتگی می بیند .در واقع ماشری بر خلاف هگل ، که اسپینوزا را به طرف دکارت هل می دهد ، اسپینوزا را هگلی می خواند .
من در ادامه خوانش ام از کتاب ماشری ملاحظات خودم را هم بیان می کنم کما اینکه چند نکته را تا اینجا در نقد ماشری گفته ام .ماشری علی رغم نگاه پسا- هگلی خود به اسپینوزا ، همچنان سوژه و تاریخ را نادیده می گیرد .خوانش او از جوهر و صفات که در ادامه میاورم همچنان غیر تاریخی است و طبعا راه حلی برای مسئله آزادی ،یا تاریخ آگاهی ندارد .اما نکته مثبت نقدهای ماشری به هگل ، مازاد ایجابی است که همچنان از دیالکتیک اندیشه بیرون می ماند تحت عنوان بی کرانی صفات که من در قسمت بعدی به آن می پردازم .
من در ادامه خوانش ام از کتاب ماشری ملاحظات خودم را هم بیان می کنم کما اینکه چند نکته را تا اینجا در نقد ماشری گفته ام .ماشری علی رغم نگاه پسا- هگلی خود به اسپینوزا ، همچنان سوژه و تاریخ را نادیده می گیرد .خوانش او از جوهر و صفات که در ادامه میاورم همچنان غیر تاریخی است و طبعا راه حلی برای مسئله آزادی ،یا تاریخ آگاهی ندارد .اما نکته مثبت نقدهای ماشری به هگل ، مازاد ایجابی است که همچنان از دیالکتیک اندیشه بیرون می ماند تحت عنوان بی کرانی صفات که من در قسمت بعدی به آن می پردازم .
Forwarded from ا. اردستانی
فصل سوم کتاب را ماشری به نسبت صفات و جوهر ، اختصاص داده .
او در اینجا نوعی رابطه بین صفات و جوهر مطرح می کند که بر خلاف خوانش هگل از اسپینوزا ، هگلی است نه دکارتی .هگل در نقد صفات می گفت که صفات در نهایت نوعی تجزیه جوهر هستند و مابعد آن ، صفات از دل جوهر بیرون می آیند بنابراین نسبت به جوهر انتزاعی بیرونی هستند .صفات تنها نتیجه تلاشی جوهر هستند به خصوص که هگل تنها به دو صفت اندیشه و امتداد می پردازد .از نظر هگل ، این انتزاع بیرونی صفات که توسط عقل منتزع می شوند بازگشت به دکارت گرایی است .صفات با هم کاری ندارند یا با هم تضاد دارند و نمی توانند در وحدت بی میانجی در جوهر قرار بگیرند .
صفات انضمامیت واقعیت را ندارند چون ارتباط ارگانیکی با جوهر ندارند .از طرفی اگر جوهر علت صفات باشد ، پس جوهر تقدم زمانی هم بر صفات دارد .
از سوی دیگر وحدت صفات در جوهر وحدت یکجانشینی از سر اجبار است ، مثل اینکه بزرگتر یک فامیل دو نفری که با هم مشکل دارند را در یک جا تحت عنوان آشتی جمع می کند بنابراین وحدت صفات در جوهر وحدتی از سر اجبار است نه ضرورت حرکت خودشان .
ماشری همه این خوانش هگل را رد می کند .
او معتقد است صفات حاصل انتزاع و تلاشی جوهر نیستند بلکه صفات با جوهر اینهمان هستند و صفات هم با خودشان اینهمان هستند .تمایز صفات به عنوان جوهر فقط مکانی است و نه زمانی ، هیچ سلسله مراتب تقدم منطقی یا زمانی بین صفات و جوهر یا صفات با هم وجود ندارد .ماشری در ضمن این رویکرد دلوزی - گرویی را هم که صفات ، جوهر را می سازند را هم رد می کند .خدا به عنوان جوهر مطلق نتیجه وحدت صفات است این وحدتی در عین کثرت است .
صفات بی کران هستند بنابراین تاکید هگل بر دوگانگی صفات یعنی اندیشه و امتداد برداشتی غلط از صفات است بی کرانگی صفات بی کرانگی عددی نیست پس صفات شمارش پذیر نیستند .
هر یک از این صفات حامل کلیت جوهر هستند و هیچ تضادی بین صفت اندیشه و امتداد وجود ندارد .ماشری این قاعده هگلی که هر امر خاصی همه کل را در خود دارد ، را در تحلیل نسبت صفات با جوهر و صفات با خودشان استفاده می کند .وحدت اندیشه و امتداد وحدت دو امر متضاد یا بیگانه نیستند بلکه هر یک در خود یک جوهر کامل هستند .
البته باید در نظر داشت که اسپینوزا صفات را بر حسب تعریف ؛ دریافت عقل از جوهر می داند بنابراین نوعی شبهه کانت گرایی هم اینجا به وجود می اید که هگل در نقد اسپینوزا از آن استفاده می کند یعنی انتزاعی بودن صفات تحت حالت و قواعد عقل .عقل در نزد اسپینوزا یکی از حالتهای صفت اندیشه است و همه این بازی در درون عقل می گذرد .عقل بر اساس اسپینوزا قرار است از محدودیت خودش آگاه شود و آن را پشت سر بگذارد .عقل به عنوان حالت عقل کرانمندی است که با این اگاهی بی کران همچون یک صفت یا جوهر می شود .
ماشری این تاریخ را نادیده می گیرد همانطور که اسپینوزا آن را ندید .این همان تاریخ آزادی هم هست که عقل از کرامندی خود به جوهر می پیوندد و بی کران و آزاد می شود .
بنابراین همانطور که در بحث روش ما ماشری را متهم به نادیده گرفتن تاریخ شناخت کردیم ، اینجا هم او را متهم به این غفلت می کنیم اینکه وحدت عقل در بی کرانگی صفات یا جوهر را غیر تاریخی و صرفا مکانمندانه می بیند .ماشری برای نفی هگلیانیسم ، تاریخ را هم نادیده گرفته .اگرچه ممکن است ما بپذیریم وحدت صفات در جوهر ( جوهر در شدنش ) لزوما تحت قواعد هگلی تضاد و تفاوت پیش نرود ، اما حتی شدن صفات تحت جوهر هم تاریخ خودش را دارد .ماشری امر انضمامی که آن را در صفات بی کران می بیند را بدون تاریخ می بیند ، و طبعا آزادی را .
نقد ماشری بر هگل نکته مثبتی هم دارد .فارغ از این که شدن جوهر را به واسطه قواعد هگلی منفیت و تضاد ببینیم یا نه ، اما با در نظر گرفتن بی کرانگی صفات ، نوعی هستی را فرض می گیرد که بیرون از اندیشه است اگر صفات بی کران هستند ، اگر واقعیت انضمامی شمارش ناپذیر است ، پس اندیشه همواره در شدن خودش ( وحدت با جوهر ) مازادی از خود باقی می گذارد .این مازادی است که ماشری علی رغم اینکه فرضش می گیرد اما به آن اهمیت نمی دهد چون همه تلاش خود را می کند که تاریخ را از این جریان شدن حذف کند .تاریخ و یا آزادی محصول همین مازادی است که اندیشه هنوز به تمامی جوهر نشده ، در پیش خود دارد .
به این ترتیب در اینجا با فرض بی کرانگی صفات ، یا واقعیت انضمامی مازادی داریم که خود تاریخ سوژه یا تاریخ اندیشه است که پروژه اصلی هگل بود .البته هگل غایتی را در نظر می گیرد که اندیشه در سوژه شدن تام خود ، با جوهر اینهمان می شود ، نقد ماشری و اهمیت بی کرانگی صفات ، پس مانده ای را تولید می کند که اندیشه را به فراروی از محدودیتهایش فرا می خواند نام این تلاش سوژه است .
او در اینجا نوعی رابطه بین صفات و جوهر مطرح می کند که بر خلاف خوانش هگل از اسپینوزا ، هگلی است نه دکارتی .هگل در نقد صفات می گفت که صفات در نهایت نوعی تجزیه جوهر هستند و مابعد آن ، صفات از دل جوهر بیرون می آیند بنابراین نسبت به جوهر انتزاعی بیرونی هستند .صفات تنها نتیجه تلاشی جوهر هستند به خصوص که هگل تنها به دو صفت اندیشه و امتداد می پردازد .از نظر هگل ، این انتزاع بیرونی صفات که توسط عقل منتزع می شوند بازگشت به دکارت گرایی است .صفات با هم کاری ندارند یا با هم تضاد دارند و نمی توانند در وحدت بی میانجی در جوهر قرار بگیرند .
صفات انضمامیت واقعیت را ندارند چون ارتباط ارگانیکی با جوهر ندارند .از طرفی اگر جوهر علت صفات باشد ، پس جوهر تقدم زمانی هم بر صفات دارد .
از سوی دیگر وحدت صفات در جوهر وحدت یکجانشینی از سر اجبار است ، مثل اینکه بزرگتر یک فامیل دو نفری که با هم مشکل دارند را در یک جا تحت عنوان آشتی جمع می کند بنابراین وحدت صفات در جوهر وحدتی از سر اجبار است نه ضرورت حرکت خودشان .
ماشری همه این خوانش هگل را رد می کند .
او معتقد است صفات حاصل انتزاع و تلاشی جوهر نیستند بلکه صفات با جوهر اینهمان هستند و صفات هم با خودشان اینهمان هستند .تمایز صفات به عنوان جوهر فقط مکانی است و نه زمانی ، هیچ سلسله مراتب تقدم منطقی یا زمانی بین صفات و جوهر یا صفات با هم وجود ندارد .ماشری در ضمن این رویکرد دلوزی - گرویی را هم که صفات ، جوهر را می سازند را هم رد می کند .خدا به عنوان جوهر مطلق نتیجه وحدت صفات است این وحدتی در عین کثرت است .
صفات بی کران هستند بنابراین تاکید هگل بر دوگانگی صفات یعنی اندیشه و امتداد برداشتی غلط از صفات است بی کرانگی صفات بی کرانگی عددی نیست پس صفات شمارش پذیر نیستند .
هر یک از این صفات حامل کلیت جوهر هستند و هیچ تضادی بین صفت اندیشه و امتداد وجود ندارد .ماشری این قاعده هگلی که هر امر خاصی همه کل را در خود دارد ، را در تحلیل نسبت صفات با جوهر و صفات با خودشان استفاده می کند .وحدت اندیشه و امتداد وحدت دو امر متضاد یا بیگانه نیستند بلکه هر یک در خود یک جوهر کامل هستند .
البته باید در نظر داشت که اسپینوزا صفات را بر حسب تعریف ؛ دریافت عقل از جوهر می داند بنابراین نوعی شبهه کانت گرایی هم اینجا به وجود می اید که هگل در نقد اسپینوزا از آن استفاده می کند یعنی انتزاعی بودن صفات تحت حالت و قواعد عقل .عقل در نزد اسپینوزا یکی از حالتهای صفت اندیشه است و همه این بازی در درون عقل می گذرد .عقل بر اساس اسپینوزا قرار است از محدودیت خودش آگاه شود و آن را پشت سر بگذارد .عقل به عنوان حالت عقل کرانمندی است که با این اگاهی بی کران همچون یک صفت یا جوهر می شود .
ماشری این تاریخ را نادیده می گیرد همانطور که اسپینوزا آن را ندید .این همان تاریخ آزادی هم هست که عقل از کرامندی خود به جوهر می پیوندد و بی کران و آزاد می شود .
بنابراین همانطور که در بحث روش ما ماشری را متهم به نادیده گرفتن تاریخ شناخت کردیم ، اینجا هم او را متهم به این غفلت می کنیم اینکه وحدت عقل در بی کرانگی صفات یا جوهر را غیر تاریخی و صرفا مکانمندانه می بیند .ماشری برای نفی هگلیانیسم ، تاریخ را هم نادیده گرفته .اگرچه ممکن است ما بپذیریم وحدت صفات در جوهر ( جوهر در شدنش ) لزوما تحت قواعد هگلی تضاد و تفاوت پیش نرود ، اما حتی شدن صفات تحت جوهر هم تاریخ خودش را دارد .ماشری امر انضمامی که آن را در صفات بی کران می بیند را بدون تاریخ می بیند ، و طبعا آزادی را .
نقد ماشری بر هگل نکته مثبتی هم دارد .فارغ از این که شدن جوهر را به واسطه قواعد هگلی منفیت و تضاد ببینیم یا نه ، اما با در نظر گرفتن بی کرانگی صفات ، نوعی هستی را فرض می گیرد که بیرون از اندیشه است اگر صفات بی کران هستند ، اگر واقعیت انضمامی شمارش ناپذیر است ، پس اندیشه همواره در شدن خودش ( وحدت با جوهر ) مازادی از خود باقی می گذارد .این مازادی است که ماشری علی رغم اینکه فرضش می گیرد اما به آن اهمیت نمی دهد چون همه تلاش خود را می کند که تاریخ را از این جریان شدن حذف کند .تاریخ و یا آزادی محصول همین مازادی است که اندیشه هنوز به تمامی جوهر نشده ، در پیش خود دارد .
به این ترتیب در اینجا با فرض بی کرانگی صفات ، یا واقعیت انضمامی مازادی داریم که خود تاریخ سوژه یا تاریخ اندیشه است که پروژه اصلی هگل بود .البته هگل غایتی را در نظر می گیرد که اندیشه در سوژه شدن تام خود ، با جوهر اینهمان می شود ، نقد ماشری و اهمیت بی کرانگی صفات ، پس مانده ای را تولید می کند که اندیشه را به فراروی از محدودیتهایش فرا می خواند نام این تلاش سوژه است .
Forwarded from ا. اردستانی
به این ترتیب نقد ماشری از هگل ما را تا حدودی به کانت و چیز در خود او هم نزدیک می کند که البته ماشری به هیچ وجه نمی خواهد نزدیک آن شود و به همین جهت مدام از ایده آلیسم هگلی به طرف نوعی رئالیسم ساده انگارانه می غلطتد .
Forwarded from Saeed Jafari
کاملا درست میفرمایید: ماشری اسپینوزا را کاملاً هگلی میخواند.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کاملا درست میفرمایید: ماشری اسپینوزا را کاملاً هگلی میخواند.
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد .
کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می کند از ایده الیسم و تجربه گرایی فراتر برود .
مثلا در مورد همان اصل منطقی عدم تناقض که اشاره کردید او نتیجه می گیرد که این اصل در حدود ذاتهای کرانمند مورد تایید اسپینوزا است و محال است که دو ذات متفاوت در یک ذات جمع شوند اما اصل عدم تناقض ضرورتا جوهر را محدود نمی کند .اما اینطور هم نیست که این تناقضات به شیوه ای هگلی در مطلق رفع شوند .
در مورد اصل منفیت ، ماشری معتقد است که کرانمندی به عنوان تعین وجودی و ایجابی است و نفی صرفا بیرونی است هر چند تعین منفی را کاملا رد نمی کند اما هر نوع تعینی را هم منفی نمی داند بلکه تعینات چیزهای کرانمند یا حالتها صرفا به واسطه محدودیتی است که توسط دیگر کرانمندها اعمال می شوند و گرنه تعین به خودی خود ایجابی است و مطلق .به این ترتیب اصل کوناتوس که همان تعین ایجابی چیزهای کرانمند یا حالتها است بر ذاتها غالب است .ذاتهای کرانمند بر اساس اصل کوناتوس تابع تعین ایجابی خود هستند و منفیت امری بیرونی است که چیزها را مهار می کند .
به این ترتیب دیالکتیک ماشری یا اصلا اگر بتوان نام آن را دیالکتیک گذاشت صرفا بر اساس تعینات ایجابی یا ذات مطلق خود چیزها روان هستند و نفی صرفا محدود کننده چیزها است .این کوناتوس حاوی هیچ هدف یا غایتی مثل سوژه یا آزادی یا از این قبیل نیست بلکه در خود است و از زندگی اش ( ذات بودگی اش ) لذت می برد ( یا رنج می کشد ) هیچ غایت یا مشیت کلی در هستی وجود ندارد و البته هیچ داوری .
فلسفه اسپینوزا آغاز هیجان انگیزی دارد اما گویا پایان غم انگیز .
از آنجا که علاقه مندم از فلسفه ها و فیلسوفان تصویر سازی کنم ؛ اسپینوزا را همچون پیرمردی در حال سکرات موت می بینم که با چشمهای نیمه باز و وق زده به من زل زده( همچون اختاپوس در باب اسفنجی ) به طوریکه من نمی دانم آیا مرا دست انداخته یا این نگاهی بی هدف است .حتی اگر اسپینوزا بخواهد به ما در حال جان کندن، القا کند که هستی هیچ هدف فراسوی خودش ندارد و حکیمانه ترین فلسفه فلسفه ای است که تلاش کند ضرورت هستی را بشناسد ، آیا همین در خودش هدف و غایتی نیست و بر اساس حکمت او آیا این نامی برای آزادی نیست ؟
کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می کند از ایده الیسم و تجربه گرایی فراتر برود .
مثلا در مورد همان اصل منطقی عدم تناقض که اشاره کردید او نتیجه می گیرد که این اصل در حدود ذاتهای کرانمند مورد تایید اسپینوزا است و محال است که دو ذات متفاوت در یک ذات جمع شوند اما اصل عدم تناقض ضرورتا جوهر را محدود نمی کند .اما اینطور هم نیست که این تناقضات به شیوه ای هگلی در مطلق رفع شوند .
در مورد اصل منفیت ، ماشری معتقد است که کرانمندی به عنوان تعین وجودی و ایجابی است و نفی صرفا بیرونی است هر چند تعین منفی را کاملا رد نمی کند اما هر نوع تعینی را هم منفی نمی داند بلکه تعینات چیزهای کرانمند یا حالتها صرفا به واسطه محدودیتی است که توسط دیگر کرانمندها اعمال می شوند و گرنه تعین به خودی خود ایجابی است و مطلق .به این ترتیب اصل کوناتوس که همان تعین ایجابی چیزهای کرانمند یا حالتها است بر ذاتها غالب است .ذاتهای کرانمند بر اساس اصل کوناتوس تابع تعین ایجابی خود هستند و منفیت امری بیرونی است که چیزها را مهار می کند .
به این ترتیب دیالکتیک ماشری یا اصلا اگر بتوان نام آن را دیالکتیک گذاشت صرفا بر اساس تعینات ایجابی یا ذات مطلق خود چیزها روان هستند و نفی صرفا محدود کننده چیزها است .این کوناتوس حاوی هیچ هدف یا غایتی مثل سوژه یا آزادی یا از این قبیل نیست بلکه در خود است و از زندگی اش ( ذات بودگی اش ) لذت می برد ( یا رنج می کشد ) هیچ غایت یا مشیت کلی در هستی وجود ندارد و البته هیچ داوری .
فلسفه اسپینوزا آغاز هیجان انگیزی دارد اما گویا پایان غم انگیز .
از آنجا که علاقه مندم از فلسفه ها و فیلسوفان تصویر سازی کنم ؛ اسپینوزا را همچون پیرمردی در حال سکرات موت می بینم که با چشمهای نیمه باز و وق زده به من زل زده( همچون اختاپوس در باب اسفنجی ) به طوریکه من نمی دانم آیا مرا دست انداخته یا این نگاهی بی هدف است .حتی اگر اسپینوزا بخواهد به ما در حال جان کندن، القا کند که هستی هیچ هدف فراسوی خودش ندارد و حکیمانه ترین فلسفه فلسفه ای است که تلاش کند ضرورت هستی را بشناسد ، آیا همین در خودش هدف و غایتی نیست و بر اساس حکمت او آیا این نامی برای آزادی نیست ؟
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد . کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می…
به هر حال کتاب ماشری خصوصاً در بخش ۳ فصل مسئله صفات مشتمل است بر یکسری گزارههای نظر ورزانه به سبک و شیوه هگلی. مثلاً ،
جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست
یا
جوهر خود را به وسیله هایی به وجود میآورد که میسازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد میشود
جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست
یا
جوهر خود را به وسیله هایی به وجود میآورد که میسازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد میشود
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد . کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می…
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که:
اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
به هر حال کتاب ماشری خصوصاً در بخش ۳ فصل مسئله صفات مشتمل است بر یکسری گزارههای نظر ورزانه به سبک و شیوه هگلی. مثلاً ، جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست یا جوهر خود را به وسیله هایی به وجود میآورد که میسازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد میشود
بله ماشری تلاش می کند نوعی اینهمانی بین صفات و جوهر ایجاد کند و به این ترتیب هر امر خاصی ، جوهر است در پدیدارشدنش .او برای رد این خوانش هگل از فروشدن صفات نسبت به جوهر ، قائل به اینهمانی صفات و جوهر می شود به طوریکه تمایز جوهر از صفات صرفا نوعی ایده عقلی است تا تمایز واقعی .به عبارت دیگر تمایز جوهر از صفاتش صرفا در عقل است نه در واقعیت به این ترتیب به عقیده من دوباره گرفتار دوگانه گرایی ایده از واقعیت می شود .و همه این کارها را می کند تا تفاوت در جوهر را رد کند .حالت ها یا صفات هیچ چیز از جوهر کم ندارند و برای خودشان جوهر هستند یا به قول معروف برای خودشان آقا هستند نه آقازاده 😁
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که: اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
در واقع ماشری با دو انگیزه متفاوت در پی این بازسازی است .از طرفی می خواهد جوهر را از سیستم آزاد کند ، جوهری هست که هنوز سوژه نشده و هیچ وقت سوژه نمی شود و از سویی انگیزه متضاد دیگه می خواد جوهر درون ماندگار را نگه دارد .از طرفی هر نوع تعالی جوهر رو نسبت به امر کرانمند رد می کند و به کرانمندی به عنوان درون ماندگاری جوهر نگاه می کند ، از طرفی هم می خواهد اسیر سیستم نباشد و مازاد یا پلاس دوژوری از جوهر باقی نگه دارد .این شبیه همان ژوییسانس دیگر یا اضافه لاکانی است .فرانسویها همیشه به دنبال فرار از سیستم هستند😁 و کوشش ماشری هم در همین جهت است .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که: اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
به عنوان نکته تکمیلی اشاره کنم که این کوششی جئوگرافیک در مقابل تاریخ هم هست فضا یا مکانمندی اهمیت بالاتری از کوششهای تاریخی سوژه پیدا می کند .انگار این لوکالیزاسیون چیزها اینقدر اهمیت دارد که به خاطرش تاریخ آگاهی و کوششهایش برای سوژه شدن را نادید بگیریم .ایده فلسفه به مثابه هندسه یا مکانمندی در کارهای دلوز و نیز لفور هم اهمیت زیادی دارد .برتری مکان بر زمان .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
بله ماشری تلاش می کند نوعی اینهمانی بین صفات و جوهر ایجاد کند و به این ترتیب هر امر خاصی ، جوهر است در پدیدارشدنش .او برای رد این خوانش هگل از فروشدن صفات نسبت به جوهر ، قائل به اینهمانی صفات و جوهر می شود به طوریکه تمایز جوهر از صفات صرفا نوعی ایده عقلی است…
بله، دو مرتبه ما با همان تفاوت کذایی میان عقل کرانمند و ناکرانمند مواجه میشویم.
عقل کرانمند نمیتواند همزمان یگانگی و تفاوت جوهر و صفات را دریابد: این کار کار عقل ناکرانمند است.
و باز این درست شبیه تمایزی است که هگل میان فهم و خرد قائل میشود.
عقل کرانمند نمیتواند همزمان یگانگی و تفاوت جوهر و صفات را دریابد: این کار کار عقل ناکرانمند است.
و باز این درست شبیه تمایزی است که هگل میان فهم و خرد قائل میشود.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
من دارم خواب میبینم یا این واقعیت داره؟😐 @Meraj_Jamshidi @Ebrahimi1228
درود
حالا گذشته از اینکه هگل در فلسفه ایده آلیست بود بله این سخن درسته که رویکرد واقع گرا به حقوق سیاسی داشته و به عبارتی درکی از انقلاب حقوقی نداره .گویی این نظمی هست که بوده و خواهد بود .سخن از نوعی دولت انتزاعی هست که وظایف و حقوق خاصی داره نسبت به شهروندان .رابطه بین امر حقوقی و امر سیاسی آشتی جویانه و وحدت گرایانه است .دولت به عنوان ظرف قانون موظف است از شهروندان مراقبت کند و از انحراف و جرم پیشگیری کند .این ارتباط پیدا می کنه به همون بحثهای مربوط به کیفر که چند وقت پیش پویا یک مقاله در این مورد گذاشته بود .هگل درک انقلابی از ساختارهای حقوقی نداشت و گویی نگاه ابدی ازلی به قانون داره .این هم میراث کانتی باقیمانده در هگل .شاید نوعی محافظه کاری سیاسی در زمانه خودش .
به عبارتی این سیستم حقوقی خودش رو نظم همیشگی می دونه و درکی از گسست و لحظه تصمیم ناپذیری حقوقی نداره
شبیه همون انتقادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا می کرد .
حالا گذشته از اینکه هگل در فلسفه ایده آلیست بود بله این سخن درسته که رویکرد واقع گرا به حقوق سیاسی داشته و به عبارتی درکی از انقلاب حقوقی نداره .گویی این نظمی هست که بوده و خواهد بود .سخن از نوعی دولت انتزاعی هست که وظایف و حقوق خاصی داره نسبت به شهروندان .رابطه بین امر حقوقی و امر سیاسی آشتی جویانه و وحدت گرایانه است .دولت به عنوان ظرف قانون موظف است از شهروندان مراقبت کند و از انحراف و جرم پیشگیری کند .این ارتباط پیدا می کنه به همون بحثهای مربوط به کیفر که چند وقت پیش پویا یک مقاله در این مورد گذاشته بود .هگل درک انقلابی از ساختارهای حقوقی نداشت و گویی نگاه ابدی ازلی به قانون داره .این هم میراث کانتی باقیمانده در هگل .شاید نوعی محافظه کاری سیاسی در زمانه خودش .
به عبارتی این سیستم حقوقی خودش رو نظم همیشگی می دونه و درکی از گسست و لحظه تصمیم ناپذیری حقوقی نداره
شبیه همون انتقادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا می کرد .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
درود حالا گذشته از اینکه هگل در فلسفه ایده آلیست بود بله این سخن درسته که رویکرد واقع گرا به حقوق سیاسی داشته و به عبارتی درکی از انقلاب حقوقی نداره .گویی این نظمی هست که بوده و خواهد بود .سخن از نوعی دولت انتزاعی هست که وظایف و حقوق خاصی داره نسبت به شهروندان…
خب الان ارتباط دادن هگل با پوزیتیویسم صحیح هست؟ چون استدلال استاد ما توی جزوه اینکه چون هگل به امر ابژکتیو توجه داشته پس با پوزیتیویسم ارتباط داره.