Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کتاب رو مطالعه نکردم در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا با آلتوسر و حلقه دانشجویان نزدیک به خودش شروع شد که ماشری هم یکی از آنان بود .ماشری البته مدتی به عنوان همکار آلتوسر همکاری داشت .یکی از مشخصه های این جریان زنده کردن دوباره اسپینوزا بود .خود آلتوسر هم تلاش کرد جوهر ایجابی اسپینوزا را در مقابل دیالکتیک منفی و غایت انگارانه هگلی مطرح نماید .در آلمان جریان ضد هگلی عمدتا در جنبش پدیدارشناسی و ایده رخداد در هوسرل و هایدگر ایجاد شده بود .هایدگر از اعصار تاریخی هستی گفته بود ، از نوعی انتظار تاریخی یا رستاخیز هستی شناختی تحت عنوان رخداد ، اما تاریخ هستی هایدگر برخلاف تاریخ هگلی ، غایتی نداشت البته خالی از هر نوع ضرورت هم نبود .اپروچ فرانسوی کمی متفاوت تر بود .در فرانسه هم موج برگشت ضد هگل گرایی بعد از دهه ۷۰ ، متوجه ایجابیت رخداد شده بود اما در فرانسه بیشتر از اسپینوزا کمک گرفتند .طبعا برای ریبرند کردن اسپینوزا که بتواند هم منفیت و نیست انگاری واقعی موجود را توجیه کند و هم آرزوی ذات ایجابی ؛ نیاز بود که ابتدا نادرستی تفسیر هگل از اسپینوزا بررسی شود .این خوانش دیالکتیکی از اسپینوزا نمی توانست بدون زمینه ای از غلبه منفیت و نیست انگاری چیره شده هگلی ، به وجود بیاید ، بنابراین باید توجه کنیم که کل پروژه آلتوسری - دلوزی بازگشت به جوهر ایجابی اسپینوزا ، نوعی واکنش به هگل گرایی دهه های ۵۰ و ۶۰ فرانسه هم بود .
البته خواندن کتاب ماشری با ادبیات خاص و مته به خشخاش گذاشتن های مکرر و اینکه دقیقا آدم نمی داند که نقدی که در حال جریان هست نقد خود ماشری هست یا بدخوانی هگل از اسپینوزا ، خسته کننده و پیچیده است .اما اونچه که من در پراکنده خوانی های مکرری که تا کنون از این کتاب داشتم ( همین مواجهه را مجبور شدم در طول سالهای متمادی با اخلاق اسپینوزا داشته باشم ) متوجه شدم که ماشری به دنبال چند هدف است که این اهداف بعدا در پروژه دلوز خیلی واضح تر خودش را نشان داد .
اول : تلاش برای تعریف و توصیف نوعی دیالکتیک یا خود جنبشی جوهر ، که دیگر منفی نیست یعنی بر اساس ذات ایجابی خودش حرکت می کند و متجلی می شود نه بر اساس قاعده تناقض و منفیت دیالکتیک هگلی .بنابراین ماشری در درجه اول تلاش می کند ثابت کند که تلاش هگل برای وارد کردن منفیت به جوهر ایجابی اسپینوزا تلاشی نادرست بوده و این جوهر بدون منفیت و ضرورت تاریخی آن هم ، برای خودش جنبش و حرکتی دارد .
دوم ؛ این تجلیهای جوهر ، بر خلاف خوانش هگل ،فقط ضروری نیستند بلکه رخدادین هم هستند .منظور از دیالکتیک مواجهه ، همین رخدادین بودن تجلیهای این جوهر است .بنابراین جوهر در ظهورات تاریخی خودش لزوما غایت مند و به سوی هدف خاصی نیست .ناگفته پیداست که کل نقد ضد غایت انگارانه از تاریخ هدفش هگل است و آن هم نتیجه شکست تاریخ بود .
سوم ؛ دیگر امر منفی در اینجا عاملیت مطلق ندارد ، اینگونه نیست که جوهر بدون دخالت امر منفی ، لخت و ایستا و درخود برای ابد باقی بماند .ایجابیت جوهر یا جستجوی یک ذات ایجابی در فرانسه دهه ۷۰ تبدیل به آرزوی روشنفکری شده بود ، جاییکه تاریخ منفیت به حدود نهایی نیست انگارانه خود رسیده بود .
چهارم ؛ فلسفه دلوز را می توان تظاهری از این خواست روشنفکری دانست ( بدیو هم صورت دیگری از این خواست امر کلی و ایجابی بود منتها از خاستگاهی دیگر ) .
اینها مواردی بودند که بعدتر مضامین اصلی فلسفه ای مثل دلوز را شکل می دادند .
البته خواندن کتاب ماشری با ادبیات خاص و مته به خشخاش گذاشتن های مکرر و اینکه دقیقا آدم نمی داند که نقدی که در حال جریان هست نقد خود ماشری هست یا بدخوانی هگل از اسپینوزا ، خسته کننده و پیچیده است .اما اونچه که من در پراکنده خوانی های مکرری که تا کنون از این کتاب داشتم ( همین مواجهه را مجبور شدم در طول سالهای متمادی با اخلاق اسپینوزا داشته باشم ) متوجه شدم که ماشری به دنبال چند هدف است که این اهداف بعدا در پروژه دلوز خیلی واضح تر خودش را نشان داد .
اول : تلاش برای تعریف و توصیف نوعی دیالکتیک یا خود جنبشی جوهر ، که دیگر منفی نیست یعنی بر اساس ذات ایجابی خودش حرکت می کند و متجلی می شود نه بر اساس قاعده تناقض و منفیت دیالکتیک هگلی .بنابراین ماشری در درجه اول تلاش می کند ثابت کند که تلاش هگل برای وارد کردن منفیت به جوهر ایجابی اسپینوزا تلاشی نادرست بوده و این جوهر بدون منفیت و ضرورت تاریخی آن هم ، برای خودش جنبش و حرکتی دارد .
دوم ؛ این تجلیهای جوهر ، بر خلاف خوانش هگل ،فقط ضروری نیستند بلکه رخدادین هم هستند .منظور از دیالکتیک مواجهه ، همین رخدادین بودن تجلیهای این جوهر است .بنابراین جوهر در ظهورات تاریخی خودش لزوما غایت مند و به سوی هدف خاصی نیست .ناگفته پیداست که کل نقد ضد غایت انگارانه از تاریخ هدفش هگل است و آن هم نتیجه شکست تاریخ بود .
سوم ؛ دیگر امر منفی در اینجا عاملیت مطلق ندارد ، اینگونه نیست که جوهر بدون دخالت امر منفی ، لخت و ایستا و درخود برای ابد باقی بماند .ایجابیت جوهر یا جستجوی یک ذات ایجابی در فرانسه دهه ۷۰ تبدیل به آرزوی روشنفکری شده بود ، جاییکه تاریخ منفیت به حدود نهایی نیست انگارانه خود رسیده بود .
چهارم ؛ فلسفه دلوز را می توان تظاهری از این خواست روشنفکری دانست ( بدیو هم صورت دیگری از این خواست امر کلی و ایجابی بود منتها از خاستگاهی دیگر ) .
اینها مواردی بودند که بعدتر مضامین اصلی فلسفه ای مثل دلوز را شکل می دادند .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا…
با سلام،
تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند.
مثلا: تعین مستلزم نفی نیست.
یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند.
مثلا: تعین مستلزم نفی نیست.
یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با سلام، تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند. مثلا: تعین مستلزم نفی نیست. یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
درود بر شما
پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟
و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد که ما اسپینوزا را ریبرند کنیم در مقابل هگل ؟ و اصلا ایا این مواجهه پیشاپیش بازی در زمین یا میدان هگل نیست ؟
ماشری چند هدف از این مواجهه دارد .یکی اینکه ، حتمن ضروری نیست هگل را فیلسوف پسا- اسپینوزایی بدانیم ، چنانکه خود هگل اینطور خودش را در نظر می گرفت و به فلسفه اسپینوزا به عنوان آغازگاه ایده درون ماندگاری که هنوز منطق تاریخی مانع ظهورات آن می شود .به عبارت دیگر ماشری اصل ضرورت تاریخی هگل پس از اسپینوزا را که اصلی هگلی است ، را نفی می کند .می شود اسپینوزا را پس از هگل هم خواند به عنوان نقطه ای از اندیشه که کمبودهای هگلی را ندارد .پس ابتدا این ضرورت خطی تاریخی اندیشه را نفی می کند .
اما ما تصور می کنیم این خوانش و ریبرندینگ اسپینوزا بازی در میدان هگلیانیسم است یعنی ضرورتی تاریخی در چیره شدن بر هگل به عنوان نوعی سیستم ، یا غایت انگاری یا ضرورتهای تاریخی .به عبارت دیگر اونچه که باعث توجه مجدد ما به اسپینوزا میشه زمینه ای از درون ماندگاری نیست انگارانه است که ما را مجبور می کند دربه در دنبال جوهر ایجابی متعالی از منفیت بگردیم .
به زعم ماشری این مواجهه باید برای ما رخداد و امر تکین را به هدیه بیاورد ، امر واقع ایجابی که بیرون از منفیت هگلی در کار است و ما را شگفت زده می کند ، بنابراین همه تعینات هستی ، نفی یا نفی نفی نیستند بلکه تعینات هستی می توانند در شکل رخدادین بیرون از منطق ضروری تاریخ هم دیده شوند .
پس نباید به اسپینوزا به عنوان پیش نیاز هگل نگاه کنیم اونچانکه هگل به اسپینوزا به عنوان مقدمه روح نگاه می کرد ، بلکه این جوهر خارج از منفیت و تعینات آن است .
بر هم خوردن سیر خطی تاریخ تا غایت خود ، باعث می شود که ما اسپینوزا را رخدادین بخوانیم به عنوان نوعی ذات ایجابی و کلی که بیرون از تاریخ روح منفی هست و دیالکتیک خاص خودش را دارد .
پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟
و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد که ما اسپینوزا را ریبرند کنیم در مقابل هگل ؟ و اصلا ایا این مواجهه پیشاپیش بازی در زمین یا میدان هگل نیست ؟
ماشری چند هدف از این مواجهه دارد .یکی اینکه ، حتمن ضروری نیست هگل را فیلسوف پسا- اسپینوزایی بدانیم ، چنانکه خود هگل اینطور خودش را در نظر می گرفت و به فلسفه اسپینوزا به عنوان آغازگاه ایده درون ماندگاری که هنوز منطق تاریخی مانع ظهورات آن می شود .به عبارت دیگر ماشری اصل ضرورت تاریخی هگل پس از اسپینوزا را که اصلی هگلی است ، را نفی می کند .می شود اسپینوزا را پس از هگل هم خواند به عنوان نقطه ای از اندیشه که کمبودهای هگلی را ندارد .پس ابتدا این ضرورت خطی تاریخی اندیشه را نفی می کند .
اما ما تصور می کنیم این خوانش و ریبرندینگ اسپینوزا بازی در میدان هگلیانیسم است یعنی ضرورتی تاریخی در چیره شدن بر هگل به عنوان نوعی سیستم ، یا غایت انگاری یا ضرورتهای تاریخی .به عبارت دیگر اونچه که باعث توجه مجدد ما به اسپینوزا میشه زمینه ای از درون ماندگاری نیست انگارانه است که ما را مجبور می کند دربه در دنبال جوهر ایجابی متعالی از منفیت بگردیم .
به زعم ماشری این مواجهه باید برای ما رخداد و امر تکین را به هدیه بیاورد ، امر واقع ایجابی که بیرون از منفیت هگلی در کار است و ما را شگفت زده می کند ، بنابراین همه تعینات هستی ، نفی یا نفی نفی نیستند بلکه تعینات هستی می توانند در شکل رخدادین بیرون از منطق ضروری تاریخ هم دیده شوند .
پس نباید به اسپینوزا به عنوان پیش نیاز هگل نگاه کنیم اونچانکه هگل به اسپینوزا به عنوان مقدمه روح نگاه می کرد ، بلکه این جوهر خارج از منفیت و تعینات آن است .
بر هم خوردن سیر خطی تاریخ تا غایت خود ، باعث می شود که ما اسپینوزا را رخدادین بخوانیم به عنوان نوعی ذات ایجابی و کلی که بیرون از تاریخ روح منفی هست و دیالکتیک خاص خودش را دارد .
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا…
بسیار عالی بود
چیز بیشتری برای گفتن نیست
چیز بیشتری برای گفتن نیست
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود بر شما پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟ و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد…
با سلام مجدد،
مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با سلام مجدد، مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
مگر تعین ایجابی یا کثرت غیر عددی نقض کننده منطق است ؟
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
مگر تعین ایجابی یا کثرت غیر عددی نقض کننده منطق است ؟
توجه کنید که:
جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است.
ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است.
و در خصوص کثرت غیر عددی،
این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است.
ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است.
و در خصوص کثرت غیر عددی،
این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
توجه کنید که: جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است. ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است. و در خصوص کثرت غیر عددی، این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
بله ماشری نقد خود بر برداشت هگل از اسپینوزا را بر برداشت نادرست یا اهمیت بیش از حد هگل به چنین گزاره ای که انتساب آن به اسپینوزا مورد شک یا بی اهمیت است ، گذاشته .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
❤1
Forwarded from ا. اردستانی
حالا من سعی می کنم قدم به قدم با مباحث مطرح شده در کتاب ماشری جلو برم و نکاتی که به نظرم می رسه رو طرح کنم ؛
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
Forwarded from Saeed Jafari
درود،
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود، ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین. این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق…
سلامت باشید
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
سلامت باشید ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را…
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است.
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است. حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
اگرچه ماشری ارجاعات زیادی به نوشته های اسپینوزا در نقد دکارت و اصلاح فاهمه می آورد ، برداشت خود من این است که نقد ماشری پس نگرانه است ، یعنی شاید خود اسپینوزا هنوز به این روش شناسی درون ماندگار آگاه نبوده و اینجا هگل به عنوان میانجی ، باعث این فهم روش شناسی در اسپینوزا توسط ماشری شده .اگر این فرض را بپذیریم آن وقت باید به منطق دیالکتیکی هگل مبنی بر اهمیت میانجی گردن بنهیم و خود این موضوع نقد ماشری را بلاموضوع می کند .ماشری می خواد ثابت کنه اونچه که هگل از منطق دیالکتیکی مد نظر داره ، قبلا در اسپینوزا وجود داشته ، اما اگر بپذیریم این آگاهی به وساطت هگل ایجاد شده باشه ، آن وقت کل نقد ماشری از حرکت دیالکتیکی و غایت انگاری هگل زیر سوال می رود .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
اگرچه ماشری ارجاعات زیادی به نوشته های اسپینوزا در نقد دکارت و اصلاح فاهمه می آورد ، برداشت خود من این است که نقد ماشری پس نگرانه است ، یعنی شاید خود اسپینوزا هنوز به این روش شناسی درون ماندگار آگاه نبوده و اینجا هگل به عنوان میانجی ، باعث این فهم روش شناسی…
دقیقاً و با اتکا به سخنان شما میتوان نتیجه گرفت که تفسیر ماشری از اسپینوزا کاملاً غیر اسپینوزایی است!!
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
دقیقاً و با اتکا به سخنان شما میتوان نتیجه گرفت که تفسیر ماشری از اسپینوزا کاملاً غیر اسپینوزایی است!!
ادعای ماشری این است که هگل اسپینوزا را کاملا وارونه خوانده ، آن هم صرفا برای اینکه در واقع به آن خیلی نزدیک بوده ، در واقع ماشری ، هگل را متهم به نوعی مکانیسم دفاعی " رد " می کند ، شبیه خصلتی که در وجود خود آدم است اما وقتی آن را در دیگران می بیند ، نفرت می ورزد ، مثل فرد خودشیفته ای که اتفاقا در دیگران فقط خودشیفتگی می بیند .در واقع ماشری بر خلاف هگل ، که اسپینوزا را به طرف دکارت هل می دهد ، اسپینوزا را هگلی می خواند .
من در ادامه خوانش ام از کتاب ماشری ملاحظات خودم را هم بیان می کنم کما اینکه چند نکته را تا اینجا در نقد ماشری گفته ام .ماشری علی رغم نگاه پسا- هگلی خود به اسپینوزا ، همچنان سوژه و تاریخ را نادیده می گیرد .خوانش او از جوهر و صفات که در ادامه میاورم همچنان غیر تاریخی است و طبعا راه حلی برای مسئله آزادی ،یا تاریخ آگاهی ندارد .اما نکته مثبت نقدهای ماشری به هگل ، مازاد ایجابی است که همچنان از دیالکتیک اندیشه بیرون می ماند تحت عنوان بی کرانی صفات که من در قسمت بعدی به آن می پردازم .
من در ادامه خوانش ام از کتاب ماشری ملاحظات خودم را هم بیان می کنم کما اینکه چند نکته را تا اینجا در نقد ماشری گفته ام .ماشری علی رغم نگاه پسا- هگلی خود به اسپینوزا ، همچنان سوژه و تاریخ را نادیده می گیرد .خوانش او از جوهر و صفات که در ادامه میاورم همچنان غیر تاریخی است و طبعا راه حلی برای مسئله آزادی ،یا تاریخ آگاهی ندارد .اما نکته مثبت نقدهای ماشری به هگل ، مازاد ایجابی است که همچنان از دیالکتیک اندیشه بیرون می ماند تحت عنوان بی کرانی صفات که من در قسمت بعدی به آن می پردازم .
Forwarded from ا. اردستانی
فصل سوم کتاب را ماشری به نسبت صفات و جوهر ، اختصاص داده .
او در اینجا نوعی رابطه بین صفات و جوهر مطرح می کند که بر خلاف خوانش هگل از اسپینوزا ، هگلی است نه دکارتی .هگل در نقد صفات می گفت که صفات در نهایت نوعی تجزیه جوهر هستند و مابعد آن ، صفات از دل جوهر بیرون می آیند بنابراین نسبت به جوهر انتزاعی بیرونی هستند .صفات تنها نتیجه تلاشی جوهر هستند به خصوص که هگل تنها به دو صفت اندیشه و امتداد می پردازد .از نظر هگل ، این انتزاع بیرونی صفات که توسط عقل منتزع می شوند بازگشت به دکارت گرایی است .صفات با هم کاری ندارند یا با هم تضاد دارند و نمی توانند در وحدت بی میانجی در جوهر قرار بگیرند .
صفات انضمامیت واقعیت را ندارند چون ارتباط ارگانیکی با جوهر ندارند .از طرفی اگر جوهر علت صفات باشد ، پس جوهر تقدم زمانی هم بر صفات دارد .
از سوی دیگر وحدت صفات در جوهر وحدت یکجانشینی از سر اجبار است ، مثل اینکه بزرگتر یک فامیل دو نفری که با هم مشکل دارند را در یک جا تحت عنوان آشتی جمع می کند بنابراین وحدت صفات در جوهر وحدتی از سر اجبار است نه ضرورت حرکت خودشان .
ماشری همه این خوانش هگل را رد می کند .
او معتقد است صفات حاصل انتزاع و تلاشی جوهر نیستند بلکه صفات با جوهر اینهمان هستند و صفات هم با خودشان اینهمان هستند .تمایز صفات به عنوان جوهر فقط مکانی است و نه زمانی ، هیچ سلسله مراتب تقدم منطقی یا زمانی بین صفات و جوهر یا صفات با هم وجود ندارد .ماشری در ضمن این رویکرد دلوزی - گرویی را هم که صفات ، جوهر را می سازند را هم رد می کند .خدا به عنوان جوهر مطلق نتیجه وحدت صفات است این وحدتی در عین کثرت است .
صفات بی کران هستند بنابراین تاکید هگل بر دوگانگی صفات یعنی اندیشه و امتداد برداشتی غلط از صفات است بی کرانگی صفات بی کرانگی عددی نیست پس صفات شمارش پذیر نیستند .
هر یک از این صفات حامل کلیت جوهر هستند و هیچ تضادی بین صفت اندیشه و امتداد وجود ندارد .ماشری این قاعده هگلی که هر امر خاصی همه کل را در خود دارد ، را در تحلیل نسبت صفات با جوهر و صفات با خودشان استفاده می کند .وحدت اندیشه و امتداد وحدت دو امر متضاد یا بیگانه نیستند بلکه هر یک در خود یک جوهر کامل هستند .
البته باید در نظر داشت که اسپینوزا صفات را بر حسب تعریف ؛ دریافت عقل از جوهر می داند بنابراین نوعی شبهه کانت گرایی هم اینجا به وجود می اید که هگل در نقد اسپینوزا از آن استفاده می کند یعنی انتزاعی بودن صفات تحت حالت و قواعد عقل .عقل در نزد اسپینوزا یکی از حالتهای صفت اندیشه است و همه این بازی در درون عقل می گذرد .عقل بر اساس اسپینوزا قرار است از محدودیت خودش آگاه شود و آن را پشت سر بگذارد .عقل به عنوان حالت عقل کرانمندی است که با این اگاهی بی کران همچون یک صفت یا جوهر می شود .
ماشری این تاریخ را نادیده می گیرد همانطور که اسپینوزا آن را ندید .این همان تاریخ آزادی هم هست که عقل از کرامندی خود به جوهر می پیوندد و بی کران و آزاد می شود .
بنابراین همانطور که در بحث روش ما ماشری را متهم به نادیده گرفتن تاریخ شناخت کردیم ، اینجا هم او را متهم به این غفلت می کنیم اینکه وحدت عقل در بی کرانگی صفات یا جوهر را غیر تاریخی و صرفا مکانمندانه می بیند .ماشری برای نفی هگلیانیسم ، تاریخ را هم نادیده گرفته .اگرچه ممکن است ما بپذیریم وحدت صفات در جوهر ( جوهر در شدنش ) لزوما تحت قواعد هگلی تضاد و تفاوت پیش نرود ، اما حتی شدن صفات تحت جوهر هم تاریخ خودش را دارد .ماشری امر انضمامی که آن را در صفات بی کران می بیند را بدون تاریخ می بیند ، و طبعا آزادی را .
نقد ماشری بر هگل نکته مثبتی هم دارد .فارغ از این که شدن جوهر را به واسطه قواعد هگلی منفیت و تضاد ببینیم یا نه ، اما با در نظر گرفتن بی کرانگی صفات ، نوعی هستی را فرض می گیرد که بیرون از اندیشه است اگر صفات بی کران هستند ، اگر واقعیت انضمامی شمارش ناپذیر است ، پس اندیشه همواره در شدن خودش ( وحدت با جوهر ) مازادی از خود باقی می گذارد .این مازادی است که ماشری علی رغم اینکه فرضش می گیرد اما به آن اهمیت نمی دهد چون همه تلاش خود را می کند که تاریخ را از این جریان شدن حذف کند .تاریخ و یا آزادی محصول همین مازادی است که اندیشه هنوز به تمامی جوهر نشده ، در پیش خود دارد .
به این ترتیب در اینجا با فرض بی کرانگی صفات ، یا واقعیت انضمامی مازادی داریم که خود تاریخ سوژه یا تاریخ اندیشه است که پروژه اصلی هگل بود .البته هگل غایتی را در نظر می گیرد که اندیشه در سوژه شدن تام خود ، با جوهر اینهمان می شود ، نقد ماشری و اهمیت بی کرانگی صفات ، پس مانده ای را تولید می کند که اندیشه را به فراروی از محدودیتهایش فرا می خواند نام این تلاش سوژه است .
او در اینجا نوعی رابطه بین صفات و جوهر مطرح می کند که بر خلاف خوانش هگل از اسپینوزا ، هگلی است نه دکارتی .هگل در نقد صفات می گفت که صفات در نهایت نوعی تجزیه جوهر هستند و مابعد آن ، صفات از دل جوهر بیرون می آیند بنابراین نسبت به جوهر انتزاعی بیرونی هستند .صفات تنها نتیجه تلاشی جوهر هستند به خصوص که هگل تنها به دو صفت اندیشه و امتداد می پردازد .از نظر هگل ، این انتزاع بیرونی صفات که توسط عقل منتزع می شوند بازگشت به دکارت گرایی است .صفات با هم کاری ندارند یا با هم تضاد دارند و نمی توانند در وحدت بی میانجی در جوهر قرار بگیرند .
صفات انضمامیت واقعیت را ندارند چون ارتباط ارگانیکی با جوهر ندارند .از طرفی اگر جوهر علت صفات باشد ، پس جوهر تقدم زمانی هم بر صفات دارد .
از سوی دیگر وحدت صفات در جوهر وحدت یکجانشینی از سر اجبار است ، مثل اینکه بزرگتر یک فامیل دو نفری که با هم مشکل دارند را در یک جا تحت عنوان آشتی جمع می کند بنابراین وحدت صفات در جوهر وحدتی از سر اجبار است نه ضرورت حرکت خودشان .
ماشری همه این خوانش هگل را رد می کند .
او معتقد است صفات حاصل انتزاع و تلاشی جوهر نیستند بلکه صفات با جوهر اینهمان هستند و صفات هم با خودشان اینهمان هستند .تمایز صفات به عنوان جوهر فقط مکانی است و نه زمانی ، هیچ سلسله مراتب تقدم منطقی یا زمانی بین صفات و جوهر یا صفات با هم وجود ندارد .ماشری در ضمن این رویکرد دلوزی - گرویی را هم که صفات ، جوهر را می سازند را هم رد می کند .خدا به عنوان جوهر مطلق نتیجه وحدت صفات است این وحدتی در عین کثرت است .
صفات بی کران هستند بنابراین تاکید هگل بر دوگانگی صفات یعنی اندیشه و امتداد برداشتی غلط از صفات است بی کرانگی صفات بی کرانگی عددی نیست پس صفات شمارش پذیر نیستند .
هر یک از این صفات حامل کلیت جوهر هستند و هیچ تضادی بین صفت اندیشه و امتداد وجود ندارد .ماشری این قاعده هگلی که هر امر خاصی همه کل را در خود دارد ، را در تحلیل نسبت صفات با جوهر و صفات با خودشان استفاده می کند .وحدت اندیشه و امتداد وحدت دو امر متضاد یا بیگانه نیستند بلکه هر یک در خود یک جوهر کامل هستند .
البته باید در نظر داشت که اسپینوزا صفات را بر حسب تعریف ؛ دریافت عقل از جوهر می داند بنابراین نوعی شبهه کانت گرایی هم اینجا به وجود می اید که هگل در نقد اسپینوزا از آن استفاده می کند یعنی انتزاعی بودن صفات تحت حالت و قواعد عقل .عقل در نزد اسپینوزا یکی از حالتهای صفت اندیشه است و همه این بازی در درون عقل می گذرد .عقل بر اساس اسپینوزا قرار است از محدودیت خودش آگاه شود و آن را پشت سر بگذارد .عقل به عنوان حالت عقل کرانمندی است که با این اگاهی بی کران همچون یک صفت یا جوهر می شود .
ماشری این تاریخ را نادیده می گیرد همانطور که اسپینوزا آن را ندید .این همان تاریخ آزادی هم هست که عقل از کرامندی خود به جوهر می پیوندد و بی کران و آزاد می شود .
بنابراین همانطور که در بحث روش ما ماشری را متهم به نادیده گرفتن تاریخ شناخت کردیم ، اینجا هم او را متهم به این غفلت می کنیم اینکه وحدت عقل در بی کرانگی صفات یا جوهر را غیر تاریخی و صرفا مکانمندانه می بیند .ماشری برای نفی هگلیانیسم ، تاریخ را هم نادیده گرفته .اگرچه ممکن است ما بپذیریم وحدت صفات در جوهر ( جوهر در شدنش ) لزوما تحت قواعد هگلی تضاد و تفاوت پیش نرود ، اما حتی شدن صفات تحت جوهر هم تاریخ خودش را دارد .ماشری امر انضمامی که آن را در صفات بی کران می بیند را بدون تاریخ می بیند ، و طبعا آزادی را .
نقد ماشری بر هگل نکته مثبتی هم دارد .فارغ از این که شدن جوهر را به واسطه قواعد هگلی منفیت و تضاد ببینیم یا نه ، اما با در نظر گرفتن بی کرانگی صفات ، نوعی هستی را فرض می گیرد که بیرون از اندیشه است اگر صفات بی کران هستند ، اگر واقعیت انضمامی شمارش ناپذیر است ، پس اندیشه همواره در شدن خودش ( وحدت با جوهر ) مازادی از خود باقی می گذارد .این مازادی است که ماشری علی رغم اینکه فرضش می گیرد اما به آن اهمیت نمی دهد چون همه تلاش خود را می کند که تاریخ را از این جریان شدن حذف کند .تاریخ و یا آزادی محصول همین مازادی است که اندیشه هنوز به تمامی جوهر نشده ، در پیش خود دارد .
به این ترتیب در اینجا با فرض بی کرانگی صفات ، یا واقعیت انضمامی مازادی داریم که خود تاریخ سوژه یا تاریخ اندیشه است که پروژه اصلی هگل بود .البته هگل غایتی را در نظر می گیرد که اندیشه در سوژه شدن تام خود ، با جوهر اینهمان می شود ، نقد ماشری و اهمیت بی کرانگی صفات ، پس مانده ای را تولید می کند که اندیشه را به فراروی از محدودیتهایش فرا می خواند نام این تلاش سوژه است .
Forwarded from ا. اردستانی
به این ترتیب نقد ماشری از هگل ما را تا حدودی به کانت و چیز در خود او هم نزدیک می کند که البته ماشری به هیچ وجه نمی خواهد نزدیک آن شود و به همین جهت مدام از ایده آلیسم هگلی به طرف نوعی رئالیسم ساده انگارانه می غلطتد .
Forwarded from Saeed Jafari
کاملا درست میفرمایید: ماشری اسپینوزا را کاملاً هگلی میخواند.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کاملا درست میفرمایید: ماشری اسپینوزا را کاملاً هگلی میخواند.
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد .
کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می کند از ایده الیسم و تجربه گرایی فراتر برود .
مثلا در مورد همان اصل منطقی عدم تناقض که اشاره کردید او نتیجه می گیرد که این اصل در حدود ذاتهای کرانمند مورد تایید اسپینوزا است و محال است که دو ذات متفاوت در یک ذات جمع شوند اما اصل عدم تناقض ضرورتا جوهر را محدود نمی کند .اما اینطور هم نیست که این تناقضات به شیوه ای هگلی در مطلق رفع شوند .
در مورد اصل منفیت ، ماشری معتقد است که کرانمندی به عنوان تعین وجودی و ایجابی است و نفی صرفا بیرونی است هر چند تعین منفی را کاملا رد نمی کند اما هر نوع تعینی را هم منفی نمی داند بلکه تعینات چیزهای کرانمند یا حالتها صرفا به واسطه محدودیتی است که توسط دیگر کرانمندها اعمال می شوند و گرنه تعین به خودی خود ایجابی است و مطلق .به این ترتیب اصل کوناتوس که همان تعین ایجابی چیزهای کرانمند یا حالتها است بر ذاتها غالب است .ذاتهای کرانمند بر اساس اصل کوناتوس تابع تعین ایجابی خود هستند و منفیت امری بیرونی است که چیزها را مهار می کند .
به این ترتیب دیالکتیک ماشری یا اصلا اگر بتوان نام آن را دیالکتیک گذاشت صرفا بر اساس تعینات ایجابی یا ذات مطلق خود چیزها روان هستند و نفی صرفا محدود کننده چیزها است .این کوناتوس حاوی هیچ هدف یا غایتی مثل سوژه یا آزادی یا از این قبیل نیست بلکه در خود است و از زندگی اش ( ذات بودگی اش ) لذت می برد ( یا رنج می کشد ) هیچ غایت یا مشیت کلی در هستی وجود ندارد و البته هیچ داوری .
فلسفه اسپینوزا آغاز هیجان انگیزی دارد اما گویا پایان غم انگیز .
از آنجا که علاقه مندم از فلسفه ها و فیلسوفان تصویر سازی کنم ؛ اسپینوزا را همچون پیرمردی در حال سکرات موت می بینم که با چشمهای نیمه باز و وق زده به من زل زده( همچون اختاپوس در باب اسفنجی ) به طوریکه من نمی دانم آیا مرا دست انداخته یا این نگاهی بی هدف است .حتی اگر اسپینوزا بخواهد به ما در حال جان کندن، القا کند که هستی هیچ هدف فراسوی خودش ندارد و حکیمانه ترین فلسفه فلسفه ای است که تلاش کند ضرورت هستی را بشناسد ، آیا همین در خودش هدف و غایتی نیست و بر اساس حکمت او آیا این نامی برای آزادی نیست ؟
کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می کند از ایده الیسم و تجربه گرایی فراتر برود .
مثلا در مورد همان اصل منطقی عدم تناقض که اشاره کردید او نتیجه می گیرد که این اصل در حدود ذاتهای کرانمند مورد تایید اسپینوزا است و محال است که دو ذات متفاوت در یک ذات جمع شوند اما اصل عدم تناقض ضرورتا جوهر را محدود نمی کند .اما اینطور هم نیست که این تناقضات به شیوه ای هگلی در مطلق رفع شوند .
در مورد اصل منفیت ، ماشری معتقد است که کرانمندی به عنوان تعین وجودی و ایجابی است و نفی صرفا بیرونی است هر چند تعین منفی را کاملا رد نمی کند اما هر نوع تعینی را هم منفی نمی داند بلکه تعینات چیزهای کرانمند یا حالتها صرفا به واسطه محدودیتی است که توسط دیگر کرانمندها اعمال می شوند و گرنه تعین به خودی خود ایجابی است و مطلق .به این ترتیب اصل کوناتوس که همان تعین ایجابی چیزهای کرانمند یا حالتها است بر ذاتها غالب است .ذاتهای کرانمند بر اساس اصل کوناتوس تابع تعین ایجابی خود هستند و منفیت امری بیرونی است که چیزها را مهار می کند .
به این ترتیب دیالکتیک ماشری یا اصلا اگر بتوان نام آن را دیالکتیک گذاشت صرفا بر اساس تعینات ایجابی یا ذات مطلق خود چیزها روان هستند و نفی صرفا محدود کننده چیزها است .این کوناتوس حاوی هیچ هدف یا غایتی مثل سوژه یا آزادی یا از این قبیل نیست بلکه در خود است و از زندگی اش ( ذات بودگی اش ) لذت می برد ( یا رنج می کشد ) هیچ غایت یا مشیت کلی در هستی وجود ندارد و البته هیچ داوری .
فلسفه اسپینوزا آغاز هیجان انگیزی دارد اما گویا پایان غم انگیز .
از آنجا که علاقه مندم از فلسفه ها و فیلسوفان تصویر سازی کنم ؛ اسپینوزا را همچون پیرمردی در حال سکرات موت می بینم که با چشمهای نیمه باز و وق زده به من زل زده( همچون اختاپوس در باب اسفنجی ) به طوریکه من نمی دانم آیا مرا دست انداخته یا این نگاهی بی هدف است .حتی اگر اسپینوزا بخواهد به ما در حال جان کندن، القا کند که هستی هیچ هدف فراسوی خودش ندارد و حکیمانه ترین فلسفه فلسفه ای است که تلاش کند ضرورت هستی را بشناسد ، آیا همین در خودش هدف و غایتی نیست و بر اساس حکمت او آیا این نامی برای آزادی نیست ؟
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد . کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می…
به هر حال کتاب ماشری خصوصاً در بخش ۳ فصل مسئله صفات مشتمل است بر یکسری گزارههای نظر ورزانه به سبک و شیوه هگلی. مثلاً ،
جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست
یا
جوهر خود را به وسیله هایی به وجود میآورد که میسازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد میشود
جوهر ظرفیست شامل صفات که با مظروف خود یکیست
یا
جوهر خود را به وسیله هایی به وجود میآورد که میسازندش و وجودش بر اساس آنها ایجاد میشود
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
ماشری تلاش می کند مفهومی از جوهر اسپینوزایی را بازسازی کند که پسا هگلی - پسا نیچه ای باشد و به همین دلیل در راهی سخت لغزان قدم می گذارد و خطر در غلطیدن به رئالیسم خام را به جان می خرد . کوشش او در این کتاب مرا به یاد کارهای مرلوپونتی می اندازد که تلاش می…
کل کارکرد جوهری که ماشری برای اسپینوزا در نظر گرفته است این است که:
اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.
اجازه ندهد چیزی بیرون از نظام توضیح داده شود.