نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت
بخش اول
میشه با هایدگر هم نظر بود که نیچه آخرین نیست انگار یا متافیزیسین در میان فیلسوفان بود ، و اینجا هایدگر متافیزیک را معادل نیست انگاری به کار می برد ، از نظر هایدگر سنتی که با بدخوانی افلاطون و ارسطو از هستی در فلسفه شروع شد در نهایت سر از نیست انگاری نیچه ای در آورد که به نفی هر نوع جوهر ثابتی از ذهنیت و واقعیت تبدیل شد ، برای نیچه نه تنها خدا مرده بود بلکه " جهان " و " من " هم یک افسانه بودند .و البته نباید فراموش کنیم که منظور نیچه اینجا از جهان و من ، جهان و من کلی یا استعلایی است ، بدون تردید نیچه ایده آلیست نبود و نفی او نفی هر نوع کلیت بود .
اما من اینجا می خوام دست روی یک مسئله خاص بزارم و اون اینه که در تاریخ فلسفه کسی که نخستین بار از این تاریخ نوعی فلسفه ساخت ، هگل بود .از نظر هگل تاریخ به عنوان فلسفه ، آخرین مرحله از فلسفه بود که هر نوع آگاهی ناخشنود یا جدایی ذهنیت و واقعیت را پشت سر می گذارد و در آنجا به مقام آشتی می رسد .ایده دانش مطلق نه تنها یکی از مومنتهای آگاهی است بلکه آخرین مومنت خود ایده هم هست . در دانش مطلق ، مطلق و دانش به هم می رسند و آگاهی از مطلق ، عین مطلق خواهد بود و از اینجا به بعد هیچ فاصله یا جدایی بین دانش و مطلق وجود ندارد .به زبان الهیات آگاهی که در انسان ( این آخرین مومنت ایده ) ظاهر شده ، در نهایی ترین مرحله اش ، با خدا یکی می شود و علم به خدا ، همان عین خداست ، البته این تفسیری دلبخواهی است ، اما می تواند یاداور آن سنت عرفانی باشد که غایت تکامل انسانی را خدا شدن و وحدت انسان و خدا می دانست و منجر به شطح مشهور " من خدا هستم " می شود .از نظر هگل ، پایان متافیزیک یا فلسفه باید رسیدن به این آگاهی باشد که من جدای از مطلق نیستم ، در آن روانم و مطلق هم چیزی جز همین من های کثیر نیست که یکی جای خود را به دیگری می دهد اما کل همواره ابدی است .
تفسیری وجود دارد که این کل یا نامتناهی را نه یک مومنت یا مرحله پایانی این چرخه بلکه خود حرکت این چرخه می داند .مسئله دیگر این نیست که سرانجام بشر با خدا در تن مسیح آشتی می کند و وحدت می یابند بلکه مسئله در نوعی تجربه آگاهی است ، نوعی آگاهی که در واقع آگاهی از نوسانات یا تاریخ خود آگاهی است ، مثل انسانی که در پایان شب یا پایان عمر بر می گردد و عمر رفته را از بیرون نگاه می کند .پس اینجا دانش مطلق نه وحدت آگاهی با مطلق یا وحدت ذهنیت و عینیت بلکه نوعی تجربه آگاهانه از خود این تاریخ است .
هر کدام از این دو تفسیر را مبنا قرار دهیم ، تاثیری در این رویکرد هگل ندارد که فلسفه دانش مطلق ، در حکم پایان فلسفه هم هست ، آگاهی که با خودش و جهان و مطلق به مقام آشتی می رسد ، در واقع آردهایش را بیخته و الکش را آویخته ، در اینجا آگاهی پای در بهشت جاویدانش می گذارد و دیگر کاری به جز خاطره تعریف کردن و لم دادن و لذت بردن ندارد ، همه فراغ ها به وصال رسیده اند و درد اشتیاقی باقی نمانده ، جداییها به سر رسیده و آگاهی بی مسئله می شود .
اما این تفسیر از پایان متافیزیک با تفسیری که از هایدگر در مورد پایان اوردیم متفاوت است .آیا هگل در توهم پایان به سر می برد ؟ یا تفسیر هایدگر از نیست انگاری نیچه ای به عنوان آخرین مرحله متافیزیک نادرست می نماید ؟
من تصور می کنم که نیست انگاری در نزد فیلسوفانی مثل اشتیرنر و نیچه که هر دو فیلسوفانی پساهگلی هستند ، حکایت از بازتاب امر واقعی دارد .به راستی هگل این مومنت از تکامل متافیزیک اروپایی را در دانش مطلقش نادید گرفته بود .نیست انگاری پساهگلی بازتابی از واقعیت جهان پس از هگل بود و باید بپذیریم که البته واقعیتی نو که در سیستم فلسفه مبتنی بر تاریخ نادیده گرفته شده بود .مسئله اینجاست که این موضوع نه تنها نقص کوچکی در پیش بینی آینده در سیستم نیست ، بلکه کلیت سیستم را زیر سوال می برد ، اینکه آینده وجود دارد و واقعیت و رخداد نو ، فلسفه را نمی توان به تاریخ فروکاست .
اما خود واقعیت نیست انگاری به عنوان مومنتی از آگاهی پساهگلی قابل بحث است .
این واقعیت باعث می شود که فکر کنیم ایده آشتی و وحدت در سیستم ایده آلیسم ، تنها نوعی آرزو یا وهم بوده ، و جدایی یا شکاف عمیق تر از این حرفهاست که بتوانیم با سیستم ایده آلیسم بر آن فائق بیاییم .
به عبارت دیگر آشتی هگلی تنها در ذهن اتفاق می افتد چون هنوز واقعیت مومنتهای نهایی خود را بروز نداده ، چون ذهنیت حداقل یک مومنت از واقعیت جلو / عقب است .
ذهنیتی که در وهمیات خود جداییها و ناخشنودیها را پشت سر گذاشته و به خیال خودش جلوتر از واقعیت است ، به ناگاه مواجه با نیست انگاری به عنوان نوعی واقعیت می شود ، می خواستیم آشتی کنیم که جدایی را عمیق تر کردیم ، وحدت می خواستیم ، نیست انگار از کار در آمدیم .
بخش اول
میشه با هایدگر هم نظر بود که نیچه آخرین نیست انگار یا متافیزیسین در میان فیلسوفان بود ، و اینجا هایدگر متافیزیک را معادل نیست انگاری به کار می برد ، از نظر هایدگر سنتی که با بدخوانی افلاطون و ارسطو از هستی در فلسفه شروع شد در نهایت سر از نیست انگاری نیچه ای در آورد که به نفی هر نوع جوهر ثابتی از ذهنیت و واقعیت تبدیل شد ، برای نیچه نه تنها خدا مرده بود بلکه " جهان " و " من " هم یک افسانه بودند .و البته نباید فراموش کنیم که منظور نیچه اینجا از جهان و من ، جهان و من کلی یا استعلایی است ، بدون تردید نیچه ایده آلیست نبود و نفی او نفی هر نوع کلیت بود .
اما من اینجا می خوام دست روی یک مسئله خاص بزارم و اون اینه که در تاریخ فلسفه کسی که نخستین بار از این تاریخ نوعی فلسفه ساخت ، هگل بود .از نظر هگل تاریخ به عنوان فلسفه ، آخرین مرحله از فلسفه بود که هر نوع آگاهی ناخشنود یا جدایی ذهنیت و واقعیت را پشت سر می گذارد و در آنجا به مقام آشتی می رسد .ایده دانش مطلق نه تنها یکی از مومنتهای آگاهی است بلکه آخرین مومنت خود ایده هم هست . در دانش مطلق ، مطلق و دانش به هم می رسند و آگاهی از مطلق ، عین مطلق خواهد بود و از اینجا به بعد هیچ فاصله یا جدایی بین دانش و مطلق وجود ندارد .به زبان الهیات آگاهی که در انسان ( این آخرین مومنت ایده ) ظاهر شده ، در نهایی ترین مرحله اش ، با خدا یکی می شود و علم به خدا ، همان عین خداست ، البته این تفسیری دلبخواهی است ، اما می تواند یاداور آن سنت عرفانی باشد که غایت تکامل انسانی را خدا شدن و وحدت انسان و خدا می دانست و منجر به شطح مشهور " من خدا هستم " می شود .از نظر هگل ، پایان متافیزیک یا فلسفه باید رسیدن به این آگاهی باشد که من جدای از مطلق نیستم ، در آن روانم و مطلق هم چیزی جز همین من های کثیر نیست که یکی جای خود را به دیگری می دهد اما کل همواره ابدی است .
تفسیری وجود دارد که این کل یا نامتناهی را نه یک مومنت یا مرحله پایانی این چرخه بلکه خود حرکت این چرخه می داند .مسئله دیگر این نیست که سرانجام بشر با خدا در تن مسیح آشتی می کند و وحدت می یابند بلکه مسئله در نوعی تجربه آگاهی است ، نوعی آگاهی که در واقع آگاهی از نوسانات یا تاریخ خود آگاهی است ، مثل انسانی که در پایان شب یا پایان عمر بر می گردد و عمر رفته را از بیرون نگاه می کند .پس اینجا دانش مطلق نه وحدت آگاهی با مطلق یا وحدت ذهنیت و عینیت بلکه نوعی تجربه آگاهانه از خود این تاریخ است .
هر کدام از این دو تفسیر را مبنا قرار دهیم ، تاثیری در این رویکرد هگل ندارد که فلسفه دانش مطلق ، در حکم پایان فلسفه هم هست ، آگاهی که با خودش و جهان و مطلق به مقام آشتی می رسد ، در واقع آردهایش را بیخته و الکش را آویخته ، در اینجا آگاهی پای در بهشت جاویدانش می گذارد و دیگر کاری به جز خاطره تعریف کردن و لم دادن و لذت بردن ندارد ، همه فراغ ها به وصال رسیده اند و درد اشتیاقی باقی نمانده ، جداییها به سر رسیده و آگاهی بی مسئله می شود .
اما این تفسیر از پایان متافیزیک با تفسیری که از هایدگر در مورد پایان اوردیم متفاوت است .آیا هگل در توهم پایان به سر می برد ؟ یا تفسیر هایدگر از نیست انگاری نیچه ای به عنوان آخرین مرحله متافیزیک نادرست می نماید ؟
من تصور می کنم که نیست انگاری در نزد فیلسوفانی مثل اشتیرنر و نیچه که هر دو فیلسوفانی پساهگلی هستند ، حکایت از بازتاب امر واقعی دارد .به راستی هگل این مومنت از تکامل متافیزیک اروپایی را در دانش مطلقش نادید گرفته بود .نیست انگاری پساهگلی بازتابی از واقعیت جهان پس از هگل بود و باید بپذیریم که البته واقعیتی نو که در سیستم فلسفه مبتنی بر تاریخ نادیده گرفته شده بود .مسئله اینجاست که این موضوع نه تنها نقص کوچکی در پیش بینی آینده در سیستم نیست ، بلکه کلیت سیستم را زیر سوال می برد ، اینکه آینده وجود دارد و واقعیت و رخداد نو ، فلسفه را نمی توان به تاریخ فروکاست .
اما خود واقعیت نیست انگاری به عنوان مومنتی از آگاهی پساهگلی قابل بحث است .
این واقعیت باعث می شود که فکر کنیم ایده آشتی و وحدت در سیستم ایده آلیسم ، تنها نوعی آرزو یا وهم بوده ، و جدایی یا شکاف عمیق تر از این حرفهاست که بتوانیم با سیستم ایده آلیسم بر آن فائق بیاییم .
به عبارت دیگر آشتی هگلی تنها در ذهن اتفاق می افتد چون هنوز واقعیت مومنتهای نهایی خود را بروز نداده ، چون ذهنیت حداقل یک مومنت از واقعیت جلو / عقب است .
ذهنیتی که در وهمیات خود جداییها و ناخشنودیها را پشت سر گذاشته و به خیال خودش جلوتر از واقعیت است ، به ناگاه مواجه با نیست انگاری به عنوان نوعی واقعیت می شود ، می خواستیم آشتی کنیم که جدایی را عمیق تر کردیم ، وحدت می خواستیم ، نیست انگار از کار در آمدیم .
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت
بخش دوم
نیست انگاری مدعی است ( به درستی ) که بازتابی از واقعیت است ، با خالی شدن جهان از هر نوع معنا ، با بی ارزش شدن هر نوع ارزش ، که حاصل مرگ خدا و تکامل متافیزیک اروپایی بود ، اکنون آگاهی هم به این مرحله یا مومنت نیست انگارانه خود آگاه شده است ، و نیز آگاه شده که آشتی مدعی پایان فلسفه هم فقط توهم و آرزو بوده ،
اکنون می توانیم به خوبی به این مسئله آشتی به عنوان وهمی کودکانه یا آرزو بپردازیم .وهم آشتی تنها می توانست در برآمدگاه یا نقطه شروع امر مدرن یا جهان جدید وجود داشته باشد ، جاییکه هنوز امید هست وضع را به شکل سابق برگرداند ، اما نیست انگاری بازتاب وضعیتی است که بازگشت امر سابق یا کهنه ناممکن شده و ذهنیت هم از این بازگشت ناامید .نیست انگاری اروپایی بازتاب ناامیدی آگاهی است که از بازگشت امر قدیم ، دست شسته .
اگر هگل در ذهنیت سیستمیک خود هنوز امید دارد که جداییها پایان یابند و دوران وحدت و آشتی فرا رسد ، در پایان قرن نوزدهم دیگر چنین وهم یا آرزویی وجود ندارد و امر رفته را برای همیشه رفته حساب می کند .
اما پرسش اصلی همچنان باقی می ماند ؟ آیا نیست انگاری مومنتی واقعی از آگاهی و واقعیت است ؟
بر اساس هایدگر ، نیست انگاری اوج و مرحله پایانی متافیزیک است .
هگل به خوبی نیرو و دامنه این منفیت متافیزیکی را تشخیص داده بود ، اما در تشخیص مومنت پایانی آن خطا کرد ، این مومنت نهایی نه آشتی هگلی که نیست انگاری نیچه ای بود ، نیچه آخرین متافیزیسین بود از این جهت که این نیست انگاری را به پایان خودش رساند .
با پذیرش این رای هایدگر ، نه تنها خطای هگل در تشخیص مومنت پایانی متافیزیک بود بلکه کلیت سیستم هم پروبلماتیک میشه ، به این معنا که این سیستم قادر نیست ( این ناتوانی ذاتی و امکانی است ) واقعیتهای آینده را از آن خود سازی کند به عبارت دیگر و مشهور ؛ سیستم ، آینده ندارد ، یا آینده را فرو می گذارد و آینده ای که سیستم هگلی فرو گذارد ، نیست انگاری بود .
در نیست انگاری ، جداییها به حد نهایی خودش می رسد ، نه تنها جدایی ذهن و عین بلکه جدایی ذهنیتها و عینیتها از خودشان، در نیست انگاری با ذهن و عینی گسیخته و شیزو شده روبرو هستیم ، اشخاص و چیزها به اندازه اتمها از هم جدا و فراری اند .نیست انگاری بازتاب واقعی مونادولوژی لایپنیتسی است که همه اجزا و ذرات عالم از هم دور می شوند .
آیا به جاست از همان فرمول قدیمی هگلی استفاده کنیم ، جاییکه جداییها در اوج است ، آشتی جویی به خواست برتر تبدیل می شود ؟
ایا نیست انگاری نیچه ای مومنت پایانی عقل اروپایی است ؟ آیا حق با هایدگر است که این مرحله پایانی و از این پس باید دست به شالوده شکنی این متافیزیک بزنیم ؟
آیا واقعا با هایدگر ما وارد اندیشه ای کاملا متفاوت از متافیزیک ختم شده به نیچه هستیم ؟
آیا قدرت منفیت ، در نیست انگاری به پایان خودش رسیده و اندیشه مابعد نیچه ای ، آن را پشت سر گذاشته ؟
اینها سوالاتی است که به آنها بر می گردیم .
بخش دوم
نیست انگاری مدعی است ( به درستی ) که بازتابی از واقعیت است ، با خالی شدن جهان از هر نوع معنا ، با بی ارزش شدن هر نوع ارزش ، که حاصل مرگ خدا و تکامل متافیزیک اروپایی بود ، اکنون آگاهی هم به این مرحله یا مومنت نیست انگارانه خود آگاه شده است ، و نیز آگاه شده که آشتی مدعی پایان فلسفه هم فقط توهم و آرزو بوده ،
اکنون می توانیم به خوبی به این مسئله آشتی به عنوان وهمی کودکانه یا آرزو بپردازیم .وهم آشتی تنها می توانست در برآمدگاه یا نقطه شروع امر مدرن یا جهان جدید وجود داشته باشد ، جاییکه هنوز امید هست وضع را به شکل سابق برگرداند ، اما نیست انگاری بازتاب وضعیتی است که بازگشت امر سابق یا کهنه ناممکن شده و ذهنیت هم از این بازگشت ناامید .نیست انگاری اروپایی بازتاب ناامیدی آگاهی است که از بازگشت امر قدیم ، دست شسته .
اگر هگل در ذهنیت سیستمیک خود هنوز امید دارد که جداییها پایان یابند و دوران وحدت و آشتی فرا رسد ، در پایان قرن نوزدهم دیگر چنین وهم یا آرزویی وجود ندارد و امر رفته را برای همیشه رفته حساب می کند .
اما پرسش اصلی همچنان باقی می ماند ؟ آیا نیست انگاری مومنتی واقعی از آگاهی و واقعیت است ؟
بر اساس هایدگر ، نیست انگاری اوج و مرحله پایانی متافیزیک است .
هگل به خوبی نیرو و دامنه این منفیت متافیزیکی را تشخیص داده بود ، اما در تشخیص مومنت پایانی آن خطا کرد ، این مومنت نهایی نه آشتی هگلی که نیست انگاری نیچه ای بود ، نیچه آخرین متافیزیسین بود از این جهت که این نیست انگاری را به پایان خودش رساند .
با پذیرش این رای هایدگر ، نه تنها خطای هگل در تشخیص مومنت پایانی متافیزیک بود بلکه کلیت سیستم هم پروبلماتیک میشه ، به این معنا که این سیستم قادر نیست ( این ناتوانی ذاتی و امکانی است ) واقعیتهای آینده را از آن خود سازی کند به عبارت دیگر و مشهور ؛ سیستم ، آینده ندارد ، یا آینده را فرو می گذارد و آینده ای که سیستم هگلی فرو گذارد ، نیست انگاری بود .
در نیست انگاری ، جداییها به حد نهایی خودش می رسد ، نه تنها جدایی ذهن و عین بلکه جدایی ذهنیتها و عینیتها از خودشان، در نیست انگاری با ذهن و عینی گسیخته و شیزو شده روبرو هستیم ، اشخاص و چیزها به اندازه اتمها از هم جدا و فراری اند .نیست انگاری بازتاب واقعی مونادولوژی لایپنیتسی است که همه اجزا و ذرات عالم از هم دور می شوند .
آیا به جاست از همان فرمول قدیمی هگلی استفاده کنیم ، جاییکه جداییها در اوج است ، آشتی جویی به خواست برتر تبدیل می شود ؟
ایا نیست انگاری نیچه ای مومنت پایانی عقل اروپایی است ؟ آیا حق با هایدگر است که این مرحله پایانی و از این پس باید دست به شالوده شکنی این متافیزیک بزنیم ؟
آیا واقعا با هایدگر ما وارد اندیشه ای کاملا متفاوت از متافیزیک ختم شده به نیچه هستیم ؟
آیا قدرت منفیت ، در نیست انگاری به پایان خودش رسیده و اندیشه مابعد نیچه ای ، آن را پشت سر گذاشته ؟
اینها سوالاتی است که به آنها بر می گردیم .
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت
بخش سوم
کشف نیروی منفیت توسط هگل ، قطاری را به حرکت درآورد که گویا قصد توقف نداشت .اکنون جای این پرسش است که نسبت این منفیت با نیست انگاری چیست ؟
از نظر هگل منفیت همان قدرت تمایز یا تفاوت داشتن است .هگل در نقد مطلق شلینگ تعبیر " در شب تیره همه گاوها تیره به نظر می رسند " را به کار برد و اشاره به این دارد که فلسفه ایده آلیسم شلینگ فارغ از نیروی منفیت است .هگل گاه این نیرو با مرگ و گاه فهم می نامد ، همین نیروی منفیت است که جوهر هستی را به سوژه تبدیل می کند ، یا اصلا سوژه یا همان ذهن همین منفیتی است که بر جوهر هستی اعمال می شود .
نیروی این منفیت نابودکننده و نیست کننده است ، اصلا خودش نیستی است ، این منفیت است که هستی آغشته به خود را جاکن و منحرف می کند ، هستی از همان جا که تن خود را به صابون منفیت آغشته کرد ، آرام و قرار خود را از دست داد ، و هر لحظه اش ، فراروی از خود است .
پس منفیت همان قدرت استعلایی یا تعالی است که ابتدا در ادراک در فراروی از تجربه یقین حسی و سپس در ایستگاه های فهم ، نیاز به سلطه گری و سلطه پذیری ، بی نیازی رواقی گری ، شکاکیت ، آگاهی دوپاره ناخشنود یا در اشکال عقل مشاهده گر یا قانون گذار و فعال و یا در فیگورهای روح جماعت و جامعه و دولت ظاهر می شود .هر امر تکینی اثر نیروی مرگ یا نابودکننده منفیت است .
در نیست انگاری این منفیت کار خود را به پایان می رساند .منفیت در نیست انگاری سر خود را می خورد ، یعنی خود ذهن را هم نفی می کند .
نیست انگاری مومنت پایانی عقلی است که به نیروی منفیت خود آگاه شده ، اما این عقلی است که سرانجام خود را نیز نفی می کند به همین دلیل آگاهی در اینجا یک فراروی از این نیست انگاری انجام می دهد اینکه نیروی منفیت را به نوعی نیروی ایجابی و سازنده تبدیل کند .
ما بر این نظریم که جنبش پدیدارشناسی دقیقا چنین رسالتی داشت ؛ عبور از نیست انگاری تمام عیار و آگاهی به حدود این منفیت .
در پدیدارشناسی این نیروی منفی سکوی پرشی برای هستی می شود در ظهورات رخدادین خود .
بخش سوم
کشف نیروی منفیت توسط هگل ، قطاری را به حرکت درآورد که گویا قصد توقف نداشت .اکنون جای این پرسش است که نسبت این منفیت با نیست انگاری چیست ؟
از نظر هگل منفیت همان قدرت تمایز یا تفاوت داشتن است .هگل در نقد مطلق شلینگ تعبیر " در شب تیره همه گاوها تیره به نظر می رسند " را به کار برد و اشاره به این دارد که فلسفه ایده آلیسم شلینگ فارغ از نیروی منفیت است .هگل گاه این نیرو با مرگ و گاه فهم می نامد ، همین نیروی منفیت است که جوهر هستی را به سوژه تبدیل می کند ، یا اصلا سوژه یا همان ذهن همین منفیتی است که بر جوهر هستی اعمال می شود .
نیروی این منفیت نابودکننده و نیست کننده است ، اصلا خودش نیستی است ، این منفیت است که هستی آغشته به خود را جاکن و منحرف می کند ، هستی از همان جا که تن خود را به صابون منفیت آغشته کرد ، آرام و قرار خود را از دست داد ، و هر لحظه اش ، فراروی از خود است .
پس منفیت همان قدرت استعلایی یا تعالی است که ابتدا در ادراک در فراروی از تجربه یقین حسی و سپس در ایستگاه های فهم ، نیاز به سلطه گری و سلطه پذیری ، بی نیازی رواقی گری ، شکاکیت ، آگاهی دوپاره ناخشنود یا در اشکال عقل مشاهده گر یا قانون گذار و فعال و یا در فیگورهای روح جماعت و جامعه و دولت ظاهر می شود .هر امر تکینی اثر نیروی مرگ یا نابودکننده منفیت است .
در نیست انگاری این منفیت کار خود را به پایان می رساند .منفیت در نیست انگاری سر خود را می خورد ، یعنی خود ذهن را هم نفی می کند .
نیست انگاری مومنت پایانی عقلی است که به نیروی منفیت خود آگاه شده ، اما این عقلی است که سرانجام خود را نیز نفی می کند به همین دلیل آگاهی در اینجا یک فراروی از این نیست انگاری انجام می دهد اینکه نیروی منفیت را به نوعی نیروی ایجابی و سازنده تبدیل کند .
ما بر این نظریم که جنبش پدیدارشناسی دقیقا چنین رسالتی داشت ؛ عبور از نیست انگاری تمام عیار و آگاهی به حدود این منفیت .
در پدیدارشناسی این نیروی منفی سکوی پرشی برای هستی می شود در ظهورات رخدادین خود .
شکل گیری یک اندیشه خاص ، بسته به این دارد که این اندیشه ، در تگنای کدام تضادهای فکری گیر کرده یا مایل است سنتزی از کدام شیوه های فکری باشد .هر چه یک صورت اندیشه ، خود را درگیر صورتهای فکری متضاد و متفاوت کند و بخواهد سنتزی از همه آنها داشته باشد ، صورت عام تر و در عین حال خاص تری پیدا می کند .
فلسفه کانت در چارچوب سنتزی از عقل گرایی و تجربه گرایی قرن هیجدهم شکل گرفت و سنتز فرماسیون آن لاجرم در همین قالبها محصور ماند یا هگلیانیسم در تناقضهای صورتهای مختلف درون ماندگاری و تعالی جویی در فلسفه و الهیات ، صورت خاصی به خود گرفت .
برای فهم نظامهای اندیشه ، پی بردن به نظامهای تحلیلی مورد استفاده برای سنتز شکل گرفته ، روش مناسبی است .
فلسفه کانت در چارچوب سنتزی از عقل گرایی و تجربه گرایی قرن هیجدهم شکل گرفت و سنتز فرماسیون آن لاجرم در همین قالبها محصور ماند یا هگلیانیسم در تناقضهای صورتهای مختلف درون ماندگاری و تعالی جویی در فلسفه و الهیات ، صورت خاصی به خود گرفت .
برای فهم نظامهای اندیشه ، پی بردن به نظامهای تحلیلی مورد استفاده برای سنتز شکل گرفته ، روش مناسبی است .
👍1
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت
بخش چهارم ( درون ماندگاری )
درون ماندگاری یکی از خاستگاههای نیست انگاری مدرن است و منظور از درون ماندگاری ، نوعی وحدت هستی و شدن آن است .درون ماندگاری هستی را تک معنا می داند و تعینات هستی را نفی آن .درون ماندگاری از اسپینوزا با توقف در ایستگاه هگل به نیچه می رسد .درون ماندگاری اسپینوزایی با تاکید بر جوهر واحد هستی از نقطه نظر هگلی ، لخت و ایستا می ماند و هگل از نظر خودش جوهر ساکن اسپینوزایی را به حرکت در آورد .به عبارت دیگر از نظر هگل جوهر واحد اسپینوزایی اگرچه درون ماندگار است اما هنوز نیروی منفیت را نچشیده .در نیچه به نظر با این قالب صورت بندی شده ، این جوهر همه شدن ، شده و در مدار حرکتی ابدی قرار گرفته .در نزد هگل هنوز جوهر در خودی یا آنچه هگل آن را هستی در خود می نامد ، که گرفتار شدن نشده ، همان آغازگاه حرکت دیالکتیکی ، که بیرون و متعالی از این حرکت درون ماندگارانه مواجهیم ، اما در نیچه چنین خاستگاه متعالی هستی در خود هم نفی می شود .درون ماندگاری نیچه ای ریشه ای تر از نوع هگلی آن است ، چون همین هستی متعالی آغازین هگلی به عنوان نقطه شروع را هم نفی می کند . نیروی منفیت در نیچه ، خاستگاه این هستی را نیز به عنوان نوعی وهم آگاهی یا گدانکن ( شئ - ایده ) نفی می کند .
به این ترتیب می توانیم بگوییم که نیچه فیلسوفی است که از هگل ، هگلی تر است چون مرزهای منفیت و درون ماندگاری را به سرحدات خودش رسانده .
فلسفه نیچه از آنجا که منفیت و درون ماندگاری را به حدود نهایی خودش رسانده ، در دامنه ای از نظام هگلی تعریف می شود ، اما گویی در هر یک از این دو فیلسوف غفلتهایی هم از این ایده های اساسی صورت گرفته .مثلا در هگل گفتیم که اگر بخواهیم به اصل منفیت وفادار بمانیم ، فیگور بعد از آگاهی ناخشنود نه دانش مطلق که نیست انگاری بود ، یا اگر بخواهیم درون ماندگاری را پذیرا باشیم ، هستی آغازین در خود ابتدای نظام پروبلماتیک می شود .از سویی در فلسفه نیچه ، گسست قهرمانانه یا نفی تاریخ ، در فرمول درون ماندگاری جایگیر نمی شود ( قهرمان بیرون تاریخ تعریف می شود ) ابرانسان شدنی است بیرون زنجیره درون ماندگاری شدن ؛ اگر هگل در ابتدای نظام فکری اش از درون ماندگاری تخطی می کند ، نیچه در پایان نظامش .
ایده منفیت همبسته درون ماندگاری است هر چند انواع دیگر درون ماندگاری هم در دوران کلاسیک وجود داشت مثل عرفان تجلی که می توان آن را نیا و خاستگاه درون ماندگاری مدرن در نظر گرفت .
همچنین درون ماندگاری نسبت وثیقی با الهیات مونیستی دارد ، یکتاپرستی را می توان خاستگاه دینی فلسفه درون ماندگاری دانست ،ایده درون ماندگاری بسط خود را مدیون الهیات یکتاپرستی و تجلی است.
با در نظر گرفتن ایده های منفیت و درون ماندگاری ، می توان به این نتیجه رسید ( همراه با هایدگر ) که نیست انگاری نیچه ای مرحله پایانی و البته ضروری متافیزیک اروپایی بود ؛ پایانی از این جهت که نیست انگاری منفیت را به حدود نهایی خود رساند و ضروری از این جهت که نیست انگاری آخرین ظهور درون ماندگارانه این منفیت بود .
پ ن ؛ با همه این توضیحات تصور می کنم بشر امروز نسبت به انسان چند هزار سال پیش یا حتی چند صد سال پیش ، درون ماندگار تر شده ؛ به این معنا که جوهر هستی را واحد و تک معنا و برای تاریخ یعنی این گذر زمان برای هستی ، معنایی قائل است ، هر چند اقوام یا گروهها یا حتی افراد معنای متفاوتی از این معنا منظور دارند .بشر امروز استقلالی برای چیزها یا پدیده ها قائل نیست و به نظر پدیده ها را ظهور نیرو یا هستی واحد و پنهانی می داند .بسط و تحقق درون ماندگاری نسبت وثیقی با قدرت انتزاع اندیشه و تکامل آن دارد .
بخش چهارم ( درون ماندگاری )
درون ماندگاری یکی از خاستگاههای نیست انگاری مدرن است و منظور از درون ماندگاری ، نوعی وحدت هستی و شدن آن است .درون ماندگاری هستی را تک معنا می داند و تعینات هستی را نفی آن .درون ماندگاری از اسپینوزا با توقف در ایستگاه هگل به نیچه می رسد .درون ماندگاری اسپینوزایی با تاکید بر جوهر واحد هستی از نقطه نظر هگلی ، لخت و ایستا می ماند و هگل از نظر خودش جوهر ساکن اسپینوزایی را به حرکت در آورد .به عبارت دیگر از نظر هگل جوهر واحد اسپینوزایی اگرچه درون ماندگار است اما هنوز نیروی منفیت را نچشیده .در نیچه به نظر با این قالب صورت بندی شده ، این جوهر همه شدن ، شده و در مدار حرکتی ابدی قرار گرفته .در نزد هگل هنوز جوهر در خودی یا آنچه هگل آن را هستی در خود می نامد ، که گرفتار شدن نشده ، همان آغازگاه حرکت دیالکتیکی ، که بیرون و متعالی از این حرکت درون ماندگارانه مواجهیم ، اما در نیچه چنین خاستگاه متعالی هستی در خود هم نفی می شود .درون ماندگاری نیچه ای ریشه ای تر از نوع هگلی آن است ، چون همین هستی متعالی آغازین هگلی به عنوان نقطه شروع را هم نفی می کند . نیروی منفیت در نیچه ، خاستگاه این هستی را نیز به عنوان نوعی وهم آگاهی یا گدانکن ( شئ - ایده ) نفی می کند .
به این ترتیب می توانیم بگوییم که نیچه فیلسوفی است که از هگل ، هگلی تر است چون مرزهای منفیت و درون ماندگاری را به سرحدات خودش رسانده .
فلسفه نیچه از آنجا که منفیت و درون ماندگاری را به حدود نهایی خودش رسانده ، در دامنه ای از نظام هگلی تعریف می شود ، اما گویی در هر یک از این دو فیلسوف غفلتهایی هم از این ایده های اساسی صورت گرفته .مثلا در هگل گفتیم که اگر بخواهیم به اصل منفیت وفادار بمانیم ، فیگور بعد از آگاهی ناخشنود نه دانش مطلق که نیست انگاری بود ، یا اگر بخواهیم درون ماندگاری را پذیرا باشیم ، هستی آغازین در خود ابتدای نظام پروبلماتیک می شود .از سویی در فلسفه نیچه ، گسست قهرمانانه یا نفی تاریخ ، در فرمول درون ماندگاری جایگیر نمی شود ( قهرمان بیرون تاریخ تعریف می شود ) ابرانسان شدنی است بیرون زنجیره درون ماندگاری شدن ؛ اگر هگل در ابتدای نظام فکری اش از درون ماندگاری تخطی می کند ، نیچه در پایان نظامش .
ایده منفیت همبسته درون ماندگاری است هر چند انواع دیگر درون ماندگاری هم در دوران کلاسیک وجود داشت مثل عرفان تجلی که می توان آن را نیا و خاستگاه درون ماندگاری مدرن در نظر گرفت .
همچنین درون ماندگاری نسبت وثیقی با الهیات مونیستی دارد ، یکتاپرستی را می توان خاستگاه دینی فلسفه درون ماندگاری دانست ،ایده درون ماندگاری بسط خود را مدیون الهیات یکتاپرستی و تجلی است.
با در نظر گرفتن ایده های منفیت و درون ماندگاری ، می توان به این نتیجه رسید ( همراه با هایدگر ) که نیست انگاری نیچه ای مرحله پایانی و البته ضروری متافیزیک اروپایی بود ؛ پایانی از این جهت که نیست انگاری منفیت را به حدود نهایی خود رساند و ضروری از این جهت که نیست انگاری آخرین ظهور درون ماندگارانه این منفیت بود .
پ ن ؛ با همه این توضیحات تصور می کنم بشر امروز نسبت به انسان چند هزار سال پیش یا حتی چند صد سال پیش ، درون ماندگار تر شده ؛ به این معنا که جوهر هستی را واحد و تک معنا و برای تاریخ یعنی این گذر زمان برای هستی ، معنایی قائل است ، هر چند اقوام یا گروهها یا حتی افراد معنای متفاوتی از این معنا منظور دارند .بشر امروز استقلالی برای چیزها یا پدیده ها قائل نیست و به نظر پدیده ها را ظهور نیرو یا هستی واحد و پنهانی می داند .بسط و تحقق درون ماندگاری نسبت وثیقی با قدرت انتزاع اندیشه و تکامل آن دارد .
Forwarded from LaLa kiavash
البته این یک برداشت دم دستی از اسپینوزا به واسطه هگل هست از یک تک جمله در نامه ای از اسپینوزا به الدنبورگ
omini determinatio est negatio
و به معنای محدودیت حالات در برابر نامتناهیت جوهر به کار رفته
پیر ماشری در کتاب هگل یا اسپینوزا این تفسیر رو غیرقابل قبول خوانده.
omini determinatio est negatio
و به معنای محدودیت حالات در برابر نامتناهیت جوهر به کار رفته
پیر ماشری در کتاب هگل یا اسپینوزا این تفسیر رو غیرقابل قبول خوانده.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
پیر ماشری در کتاب هگل یا اسپینوزا این تفسیر رو غیرقابل قبول خوانده
تفسیر قابل قبول ماشری از ربط حالت به جوهر در اسپینوزا چیست ؟ اگر تعین به معنای نفی نیست ؟
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
تفسیر قابل قبول ماشری از ربط حالت به جوهر در اسپینوزا چیست ؟ اگر تعین به معنای نفی نیست ؟
کتاب رو مطالعه نکردم
در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کتاب رو مطالعه نکردم در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا با آلتوسر و حلقه دانشجویان نزدیک به خودش شروع شد که ماشری هم یکی از آنان بود .ماشری البته مدتی به عنوان همکار آلتوسر همکاری داشت .یکی از مشخصه های این جریان زنده کردن دوباره اسپینوزا بود .خود آلتوسر هم تلاش کرد جوهر ایجابی اسپینوزا را در مقابل دیالکتیک منفی و غایت انگارانه هگلی مطرح نماید .در آلمان جریان ضد هگلی عمدتا در جنبش پدیدارشناسی و ایده رخداد در هوسرل و هایدگر ایجاد شده بود .هایدگر از اعصار تاریخی هستی گفته بود ، از نوعی انتظار تاریخی یا رستاخیز هستی شناختی تحت عنوان رخداد ، اما تاریخ هستی هایدگر برخلاف تاریخ هگلی ، غایتی نداشت البته خالی از هر نوع ضرورت هم نبود .اپروچ فرانسوی کمی متفاوت تر بود .در فرانسه هم موج برگشت ضد هگل گرایی بعد از دهه ۷۰ ، متوجه ایجابیت رخداد شده بود اما در فرانسه بیشتر از اسپینوزا کمک گرفتند .طبعا برای ریبرند کردن اسپینوزا که بتواند هم منفیت و نیست انگاری واقعی موجود را توجیه کند و هم آرزوی ذات ایجابی ؛ نیاز بود که ابتدا نادرستی تفسیر هگل از اسپینوزا بررسی شود .این خوانش دیالکتیکی از اسپینوزا نمی توانست بدون زمینه ای از غلبه منفیت و نیست انگاری چیره شده هگلی ، به وجود بیاید ، بنابراین باید توجه کنیم که کل پروژه آلتوسری - دلوزی بازگشت به جوهر ایجابی اسپینوزا ، نوعی واکنش به هگل گرایی دهه های ۵۰ و ۶۰ فرانسه هم بود .
البته خواندن کتاب ماشری با ادبیات خاص و مته به خشخاش گذاشتن های مکرر و اینکه دقیقا آدم نمی داند که نقدی که در حال جریان هست نقد خود ماشری هست یا بدخوانی هگل از اسپینوزا ، خسته کننده و پیچیده است .اما اونچه که من در پراکنده خوانی های مکرری که تا کنون از این کتاب داشتم ( همین مواجهه را مجبور شدم در طول سالهای متمادی با اخلاق اسپینوزا داشته باشم ) متوجه شدم که ماشری به دنبال چند هدف است که این اهداف بعدا در پروژه دلوز خیلی واضح تر خودش را نشان داد .
اول : تلاش برای تعریف و توصیف نوعی دیالکتیک یا خود جنبشی جوهر ، که دیگر منفی نیست یعنی بر اساس ذات ایجابی خودش حرکت می کند و متجلی می شود نه بر اساس قاعده تناقض و منفیت دیالکتیک هگلی .بنابراین ماشری در درجه اول تلاش می کند ثابت کند که تلاش هگل برای وارد کردن منفیت به جوهر ایجابی اسپینوزا تلاشی نادرست بوده و این جوهر بدون منفیت و ضرورت تاریخی آن هم ، برای خودش جنبش و حرکتی دارد .
دوم ؛ این تجلیهای جوهر ، بر خلاف خوانش هگل ،فقط ضروری نیستند بلکه رخدادین هم هستند .منظور از دیالکتیک مواجهه ، همین رخدادین بودن تجلیهای این جوهر است .بنابراین جوهر در ظهورات تاریخی خودش لزوما غایت مند و به سوی هدف خاصی نیست .ناگفته پیداست که کل نقد ضد غایت انگارانه از تاریخ هدفش هگل است و آن هم نتیجه شکست تاریخ بود .
سوم ؛ دیگر امر منفی در اینجا عاملیت مطلق ندارد ، اینگونه نیست که جوهر بدون دخالت امر منفی ، لخت و ایستا و درخود برای ابد باقی بماند .ایجابیت جوهر یا جستجوی یک ذات ایجابی در فرانسه دهه ۷۰ تبدیل به آرزوی روشنفکری شده بود ، جاییکه تاریخ منفیت به حدود نهایی نیست انگارانه خود رسیده بود .
چهارم ؛ فلسفه دلوز را می توان تظاهری از این خواست روشنفکری دانست ( بدیو هم صورت دیگری از این خواست امر کلی و ایجابی بود منتها از خاستگاهی دیگر ) .
اینها مواردی بودند که بعدتر مضامین اصلی فلسفه ای مثل دلوز را شکل می دادند .
البته خواندن کتاب ماشری با ادبیات خاص و مته به خشخاش گذاشتن های مکرر و اینکه دقیقا آدم نمی داند که نقدی که در حال جریان هست نقد خود ماشری هست یا بدخوانی هگل از اسپینوزا ، خسته کننده و پیچیده است .اما اونچه که من در پراکنده خوانی های مکرری که تا کنون از این کتاب داشتم ( همین مواجهه را مجبور شدم در طول سالهای متمادی با اخلاق اسپینوزا داشته باشم ) متوجه شدم که ماشری به دنبال چند هدف است که این اهداف بعدا در پروژه دلوز خیلی واضح تر خودش را نشان داد .
اول : تلاش برای تعریف و توصیف نوعی دیالکتیک یا خود جنبشی جوهر ، که دیگر منفی نیست یعنی بر اساس ذات ایجابی خودش حرکت می کند و متجلی می شود نه بر اساس قاعده تناقض و منفیت دیالکتیک هگلی .بنابراین ماشری در درجه اول تلاش می کند ثابت کند که تلاش هگل برای وارد کردن منفیت به جوهر ایجابی اسپینوزا تلاشی نادرست بوده و این جوهر بدون منفیت و ضرورت تاریخی آن هم ، برای خودش جنبش و حرکتی دارد .
دوم ؛ این تجلیهای جوهر ، بر خلاف خوانش هگل ،فقط ضروری نیستند بلکه رخدادین هم هستند .منظور از دیالکتیک مواجهه ، همین رخدادین بودن تجلیهای این جوهر است .بنابراین جوهر در ظهورات تاریخی خودش لزوما غایت مند و به سوی هدف خاصی نیست .ناگفته پیداست که کل نقد ضد غایت انگارانه از تاریخ هدفش هگل است و آن هم نتیجه شکست تاریخ بود .
سوم ؛ دیگر امر منفی در اینجا عاملیت مطلق ندارد ، اینگونه نیست که جوهر بدون دخالت امر منفی ، لخت و ایستا و درخود برای ابد باقی بماند .ایجابیت جوهر یا جستجوی یک ذات ایجابی در فرانسه دهه ۷۰ تبدیل به آرزوی روشنفکری شده بود ، جاییکه تاریخ منفیت به حدود نهایی نیست انگارانه خود رسیده بود .
چهارم ؛ فلسفه دلوز را می توان تظاهری از این خواست روشنفکری دانست ( بدیو هم صورت دیگری از این خواست امر کلی و ایجابی بود منتها از خاستگاهی دیگر ) .
اینها مواردی بودند که بعدتر مضامین اصلی فلسفه ای مثل دلوز را شکل می دادند .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا…
با سلام،
تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند.
مثلا: تعین مستلزم نفی نیست.
یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند.
مثلا: تعین مستلزم نفی نیست.
یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با سلام، تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند. مثلا: تعین مستلزم نفی نیست. یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح میکند.
درود بر شما
پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟
و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد که ما اسپینوزا را ریبرند کنیم در مقابل هگل ؟ و اصلا ایا این مواجهه پیشاپیش بازی در زمین یا میدان هگل نیست ؟
ماشری چند هدف از این مواجهه دارد .یکی اینکه ، حتمن ضروری نیست هگل را فیلسوف پسا- اسپینوزایی بدانیم ، چنانکه خود هگل اینطور خودش را در نظر می گرفت و به فلسفه اسپینوزا به عنوان آغازگاه ایده درون ماندگاری که هنوز منطق تاریخی مانع ظهورات آن می شود .به عبارت دیگر ماشری اصل ضرورت تاریخی هگل پس از اسپینوزا را که اصلی هگلی است ، را نفی می کند .می شود اسپینوزا را پس از هگل هم خواند به عنوان نقطه ای از اندیشه که کمبودهای هگلی را ندارد .پس ابتدا این ضرورت خطی تاریخی اندیشه را نفی می کند .
اما ما تصور می کنیم این خوانش و ریبرندینگ اسپینوزا بازی در میدان هگلیانیسم است یعنی ضرورتی تاریخی در چیره شدن بر هگل به عنوان نوعی سیستم ، یا غایت انگاری یا ضرورتهای تاریخی .به عبارت دیگر اونچه که باعث توجه مجدد ما به اسپینوزا میشه زمینه ای از درون ماندگاری نیست انگارانه است که ما را مجبور می کند دربه در دنبال جوهر ایجابی متعالی از منفیت بگردیم .
به زعم ماشری این مواجهه باید برای ما رخداد و امر تکین را به هدیه بیاورد ، امر واقع ایجابی که بیرون از منفیت هگلی در کار است و ما را شگفت زده می کند ، بنابراین همه تعینات هستی ، نفی یا نفی نفی نیستند بلکه تعینات هستی می توانند در شکل رخدادین بیرون از منطق ضروری تاریخ هم دیده شوند .
پس نباید به اسپینوزا به عنوان پیش نیاز هگل نگاه کنیم اونچانکه هگل به اسپینوزا به عنوان مقدمه روح نگاه می کرد ، بلکه این جوهر خارج از منفیت و تعینات آن است .
بر هم خوردن سیر خطی تاریخ تا غایت خود ، باعث می شود که ما اسپینوزا را رخدادین بخوانیم به عنوان نوعی ذات ایجابی و کلی که بیرون از تاریخ روح منفی هست و دیالکتیک خاص خودش را دارد .
پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟
و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد که ما اسپینوزا را ریبرند کنیم در مقابل هگل ؟ و اصلا ایا این مواجهه پیشاپیش بازی در زمین یا میدان هگل نیست ؟
ماشری چند هدف از این مواجهه دارد .یکی اینکه ، حتمن ضروری نیست هگل را فیلسوف پسا- اسپینوزایی بدانیم ، چنانکه خود هگل اینطور خودش را در نظر می گرفت و به فلسفه اسپینوزا به عنوان آغازگاه ایده درون ماندگاری که هنوز منطق تاریخی مانع ظهورات آن می شود .به عبارت دیگر ماشری اصل ضرورت تاریخی هگل پس از اسپینوزا را که اصلی هگلی است ، را نفی می کند .می شود اسپینوزا را پس از هگل هم خواند به عنوان نقطه ای از اندیشه که کمبودهای هگلی را ندارد .پس ابتدا این ضرورت خطی تاریخی اندیشه را نفی می کند .
اما ما تصور می کنیم این خوانش و ریبرندینگ اسپینوزا بازی در میدان هگلیانیسم است یعنی ضرورتی تاریخی در چیره شدن بر هگل به عنوان نوعی سیستم ، یا غایت انگاری یا ضرورتهای تاریخی .به عبارت دیگر اونچه که باعث توجه مجدد ما به اسپینوزا میشه زمینه ای از درون ماندگاری نیست انگارانه است که ما را مجبور می کند دربه در دنبال جوهر ایجابی متعالی از منفیت بگردیم .
به زعم ماشری این مواجهه باید برای ما رخداد و امر تکین را به هدیه بیاورد ، امر واقع ایجابی که بیرون از منفیت هگلی در کار است و ما را شگفت زده می کند ، بنابراین همه تعینات هستی ، نفی یا نفی نفی نیستند بلکه تعینات هستی می توانند در شکل رخدادین بیرون از منطق ضروری تاریخ هم دیده شوند .
پس نباید به اسپینوزا به عنوان پیش نیاز هگل نگاه کنیم اونچانکه هگل به اسپینوزا به عنوان مقدمه روح نگاه می کرد ، بلکه این جوهر خارج از منفیت و تعینات آن است .
بر هم خوردن سیر خطی تاریخ تا غایت خود ، باعث می شود که ما اسپینوزا را رخدادین بخوانیم به عنوان نوعی ذات ایجابی و کلی که بیرون از تاریخ روح منفی هست و دیالکتیک خاص خودش را دارد .
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا…
بسیار عالی بود
چیز بیشتری برای گفتن نیست
چیز بیشتری برای گفتن نیست
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود بر شما پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟ و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد…
با سلام مجدد،
مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با سلام مجدد، مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتنابناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.
مگر تعین ایجابی یا کثرت غیر عددی نقض کننده منطق است ؟
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
مگر تعین ایجابی یا کثرت غیر عددی نقض کننده منطق است ؟
توجه کنید که:
جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است.
ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است.
و در خصوص کثرت غیر عددی،
این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است.
ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است.
و در خصوص کثرت غیر عددی،
این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
توجه کنید که: جدا از اسپینوزا، این یک اصل منطقی است که: هر تعینی در حکم نفی است. ماشری ، در تفسیرش از اسپینوزا، منکر این اصل است. و در خصوص کثرت غیر عددی، این نوع کثرت را فقط در ادبیات عرفانی میتوان موجه دانست.
بله ماشری نقد خود بر برداشت هگل از اسپینوزا را بر برداشت نادرست یا اهمیت بیش از حد هگل به چنین گزاره ای که انتساب آن به اسپینوزا مورد شک یا بی اهمیت است ، گذاشته .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
هگل : اسپینوزا به عنوان نقطه آغازین جوهر درون ماندگار یا خود- موجب ، شروع ضروری اما ناکافی است .
از نظر هگل فلسفه اسپینوزا نقطه چرت و خواب آلودگی آغازین خدا بود که باید بیدارش کرد و به حرکت واداشتش .جوهر علت - خود این پتانسیل را دارد و هگل این پتانسیل را در گزاره هر تعینی نفی است می بیند .
این جوهر هنوز سوژه نشده یا روح نشده نیاز به منفیت یا اصل نفی دارد که خودعلتی اش کامل و متحقق شود .پس از نظر هگل ، اسپینوزا مقدمه ای واجب اما ناکافی برای جنبش درون ماندگاری روح یا همان سوژه است .
هگل سوژه را از کانت و جوهر را از اسپینوزا گرفت و دست به سنتز جوهر و سوژه تحت اصل منفیت زد .
جنبش ضد هگلی در فرانسه این تاریخ پسا اسپینوزایی را ضروری نمی بیند و تصور می کند بدون نفی هگلی هم جوهر مطلق از پس تاریخ و جهان بر می آید یعنی توصیف تمامی از آنچه به سرش می آید در خودش هست و نیازی به اصل اضافه منفیت نیست .
ماشری تلاش می کند این روح خودجنبنده یا سوژه شده را در نوعی دیالکتیک مثبت یا ایجابی زنده کند .بنابراین به سنتزی از هگل و اسپینوزا دست می یابد .
کثرت مورد نظر که بعدتر در پروژه دلوزی به ثمر نشست در سنتز جوهر مطلق فوق با مونادولوژی لایپنیتسی تظاهر خاصی از درون ماندگاری بدون نفی ، خودش را نشان داد .
تصور می کنم اینها همه تلاشهایی برای چیرگی بر نیست انگاری بوده که آن را حاصل منفیت می دانستند .
پ ن ؛ در واقع دیفرانسیل گسسته لایپنیتسی که به نظر بنیاد ریاضیاتی مونادلوژی بوده اینجا به دلوز کمک می کنه که منطق کثرت عددی یا پیوسته را که احتمالا آن را هگلی می بیند ، پشت سر گذاشته شود .
❤1
Forwarded from ا. اردستانی
حالا من سعی می کنم قدم به قدم با مباحث مطرح شده در کتاب ماشری جلو برم و نکاتی که به نظرم می رسه رو طرح کنم ؛
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
در قدم اول ماشری یک هدف گذاری اساسی داره از اینکه هگل رو متهم به بدخوانی اسپینوزا می کنه ، اینکه هگل نزدیک تر از اون به اسپینوزا هست که خودش تصور می کنه .مثلا در فصل روش و شناخت حقیقت ، ماشری بر این نظر هست که که اگر هگل ، اسپینوزا را دقیق و درست می خواند متوجه می شد که همان درونی بودن روش و شناخت که مد نظر هگل در نقد دکارت و تجربه گرایی هست ، نظریه خود اسپینوزا هست .اسپینوزا در نقد روش شناسی دکارت ، روش کسب حقیقت رو بیرون از خود خود فرآیند شناخت نمی دونه ( موضوعی و مضمونی که هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی خیلی روی اون مانور میده ) مثلا نقد هگل از روش هندسی اخلاق رو نوعی ظاهر می دونه که آسیبی به این قاعده روش شناسی درون ماندگار نمی زنه .
بنابراین در بحث روش و حقیقت ماشری تلاش می کنه ثابت کنه که روش شناسی و دیالکتیک خطا و حقیقت در نزد اسپینوزا تفاوتی با هگل نداره و اگر هگل دقیق تر می خواند متوجه این شباهت می شد .مثلا در بحث شناخت تام ، موضوع اصلی این هست که توهم اراده آزاد منتج از روش شناسی دکارتی و اینکه حقیقت مطابقت ایده با ابژه هاست ، هم مورد نقد هگل و هم اسپینوزا هست .حقیقت ، ضرورت و حرکت خود ایده است و اینکه ایده ها در رابطه علیتی با خود باشند و نه تطابق با ابژه ها .اسپینوزا خطا را محصول تخیل و توهم اراده آزاد صاحب اندیشه می دونه و اینکه اندیشه صفتی کلی از جوهر هست و حقیقت همین آزاد شدن از بردگی اراده آزاد و کشف ضرورت و پیوستن به جوهر خود- موجب هست .در نزد هگل هم ما شاهد همین حرکت هستیم .امر منفی به عنوان خطا بخشی از روند خود حقیقت است و حقیقت برای مومنتی خودش را به شکل خطا نشان می دهد .تا اینجا بحثی نیست اما ما با نتیجه گیری های پایانی ماشری مسئله داریم .
اول اینکه ماشری به گونه ای کسب معرفت در اسپینوزا را تشریح می کند که از تاریخ خالی می شود یعنی هر نوع غایت انگاری را در اسپینوزا برای اندیشه نفی می کند ، ضمن اینکه این غایت انگاری یعنی نوعی تاریخ ضروری تحقق و تکامل ایده را منسوب به هگل می کند .
اگر خطا در نزد اسپینوزا به عنوان ایده ناقص ، در نهایت راه به ایده کامل می برد ، پس روند معرفت بدون تاریخ نیست ، به این ترتیب با تفسیری که ماشری از روند حذف خطا و کسب حقیقت در اسپینوزا می دهد ( خطایی که خود را تصحیح می کند مثل خطای اراده آزاد که اندیشه به تدریج خود را از توهم آن آزاد و به ضرورت کلی اندیشه و جوهر می پیوندد ) پس روند اندیشه و به جوهر تام پیوستن آن ، تاریخی را پشت سر می گذارد و البته غایتی دارد .از این نظر غایت اندیشه در اسپینوزا آگاهی به بنیاد جوهرین مطلق و کلی خود است و در این مسیر از تخیل خودانگاری یا اراده آزاد رها می شود .به این ترتیب شناخت در اسپینوزا مثل هگل هم تاریخ دارد و هم غایت و اون چیزی نیست جز آزادی .ازادی برای هگل و اسپینوزا هم تاریخ شناخت حقیقت هستند و هم غایت آن .متاسفانه ماشری در این بخش توجهی به هدف اصلی اسپینوزا برای آزادی نمی کند .بنابراین ما تز اصلی ماشری مبنی بر درون ماندگاری روش و شناخت را در نزدیکی هگل و اسپینوزا می پذیریم اما نقدهای ماشری از هگل و نیز عدم درک حرکت آزادانه اندیشه در اسپینوزا را در او پروبلماتیک می کنیم .
البته من متوجهم که چرا ماشری این تاریخ ضروری و غایت انگارانه را در اسپینوزا نادیده می گیرد .او برای رهایی از هر نوع تاریخ ضروری و غایت انگارانه ، مثلا مورد زمانمندی فلسفه های اسپینوزا و هگل ، مسئله مهم آزادی در اسپینوزا را نادیده می گیرد .همچنین با جدایی کامل اندیشه به عنوان یکی از صورتهای جوهر ( نه همه آن ) به خیال خودش خواسته از توتالیتاریسم اندیشه دستگاه هگلی ، رهایی پیدا کند ، نگو که مخفیانه و غافلانه به جانب دو گانه گرایی اندیشه - امتداد دکارتی می لغزد .
چون اندیشه را فقط یکی از صورتهای جوهر می داند که متمایز از صورتهای دیگر است .ماشری برای اینکه گرفتار به قول خودش سیستم سلسله مراتبی هگلی مبنی بر اولویت اندیشه نشود ، تمایز قاطعی بین صفت اندیشه از دیگر صفات جوهر قائل می شود ، و از اینجا به تصور من گرفتار دوگانه گرایی دکارتی می شود .
Forwarded from Saeed Jafari
درود،
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین.
این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق صوری مبتنی بر امتناع از تناقض.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود، ماشری در تفسیر خود بر اسپینوزا تعداد بسیار زیادی از گزارههای به اصطلاح اسپیکیولاتیو را وارد فلسفه اسپینوزا کرده است . یعنی گزارههایی مبتنی بر وحدت ضدین. این گزارهها کاملا با برداشت اسپینوزا از منطق ، مغایر است. زیرا، منطق در نظر اسپینوزا یعنی منطق…
سلامت باشید
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را متهم به لختی و ایستایی می کنه چون با منطق صوری اتخاذ شده جوهر همچنان در سر جای خودش محکم می ماند و تکانی به خودش نمی دهد .
ماشری این ادعا را نقد می کند و بر اساس شواهدی از نقدهای اسپینوزا بر روش دکارت ، معتقده که روش شناسی اسپینوزا با محتوی شناخت یکی است و از خود محتوی بیرون میاید .ماشری هگل را متهم می کند که این نکته را در اسپینوزا تشخیص نداده و خود را مبدع روش شناسی درون ماندگار می دونه .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
سلامت باشید ماشری هگل را متهم به همین برداشت از روش شناسی نزد اسپینوزا می کند .مثلا هگل معتقد است که اسپینوزا روش دکارتی منطق صوری و قیاس را در اخلاق در پیش گرفته و اینکه این روش شناسی نسبت به محتوی ( جوهر ) بی تفاوت است .به همین دلیل هگل جوهر اسپینوزا را…
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است.
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
درود بله کاملاً درست میفرمایید اما باید توجه داشته باشیم که منطق مورد پذیرش اسپینوزا به طور قطع منطق صوری مبتنی بر اصل امتناع است تناقض بوده است. حال اگر ماشری قضایایی دیالکتیکی به اسپینوزا نسبت میدهد، چگونه این مطلب را میخواهد توجیه کند؟
اگرچه ماشری ارجاعات زیادی به نوشته های اسپینوزا در نقد دکارت و اصلاح فاهمه می آورد ، برداشت خود من این است که نقد ماشری پس نگرانه است ، یعنی شاید خود اسپینوزا هنوز به این روش شناسی درون ماندگار آگاه نبوده و اینجا هگل به عنوان میانجی ، باعث این فهم روش شناسی در اسپینوزا توسط ماشری شده .اگر این فرض را بپذیریم آن وقت باید به منطق دیالکتیکی هگل مبنی بر اهمیت میانجی گردن بنهیم و خود این موضوع نقد ماشری را بلاموضوع می کند .ماشری می خواد ثابت کنه اونچه که هگل از منطق دیالکتیکی مد نظر داره ، قبلا در اسپینوزا وجود داشته ، اما اگر بپذیریم این آگاهی به وساطت هگل ایجاد شده باشه ، آن وقت کل نقد ماشری از حرکت دیالکتیکی و غایت انگاری هگل زیر سوال می رود .