نوروآنالیز
303 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ا. اردستانی @Poya2222 @autoindagine @Meraj_Jamshidi
درود
این سماجت ( در معنای خوبش ) و پای فشاری شما و جناب فرمولا بر این بحث تحسین برانگیز است .اتفاقا خوب است موضوعاتی که پیرامون آن گفتگوهای مفصلی انجام می شود را در گروه ( حداقل مدیران ) توجه ویژه ای نشان دهند .
در این قضیه هم بر اساس دانش و تخصصم فقط می توانم اظهار نظر کنم و بسنده می کنم به چند نکته کلی که امیدوارم راهگشای بحث باشد .
اول : تاکید بر بدنمندی نباید به نوعی بدن پرستی کشیده شود مثلا گاهی که بخش بدن پدیدارشناسی مرلو رو می خونم این حس بهم دست میده که انگار همه کاره این بدن پیشا - تاملی یا به اصطلاح ناخودآگاه است و همواره انگار نوعی مفهوم دست دومی یا کم اهمیت به تامل و آگاهی .من اتفاقا این بدن پیشاتاملی را به عنوان نوعی هستی در جهان می پذیرم به طوریکه خیلی از مشکلات دوگانه انگاری را ندارد اما معتقدم این بدن پیشاتاملی همواره با آگاهی حد می خورد ( هر چند در قدم اول این بدن است که آگاهی را مشروط می کند ) .مثلا یکی از موضوعات جدید در تکنولوژی درمان ، اندام مصنوعی یا محرکهای حرکتی هستند که اینها نیاز به نوعی تامل آگاهانه دارند .بدن سازی هم همینطور است تکنیکهای کاردرمانی گفتاردرمانی و خیلی از درمانهای آگاهانه نوعی مداخله در این بدن اولیه یا "گوشت هستی" اند .
دوم ؛ مرلوپونتی به گونه ای از بدن می گوید که گویی بدن یک ساختار بسته است و از این جهت شاید تحلیلهای مرلو از بدن پدیدارین نیای ساخت گرایی فرانسوی باشد .او به دنبال ساخت رفتار یا حرکت بدن است یعنی امری پیشینی در وجود آدمی که مشترک است .این اگر حد بخورد ایده ای راه گشاست یعنی هم راهنمای تز ژوییسانس است ( گوشتی که از دال شدن می گریزد ) و هم تاکید بر وضعیت مندی که اگزیستانسیالیسم سارتری از آن فرار می کند .

سوم ؛ کانت اگر چه در مورد زمان و مکان ایده ابداعی دارد اما ما همچنان می مانیم که چرا زمان و مکان باید پیشینی باشند .ایده بدنمندی می تواند اینجا کمک کننده باشد اگر هر آگاهی پیشاپیش یک بدن است و بدن هم جغرافیا و زمانی دارد ، پس زمان و مکان نوعی شهود خودیابنده درونی در انسان هستند که نیاز به انتزاع تاملی ندارند .پدیدارشناسی با ایده بدنمندی می تواند این معضل فلسفه کانت رو حل کند .
چهارم ؛ اگر هندسه بر بنیاد شهود مکان باشد پس ریاضیات دانشی پیشینی بر پایه این بدن است .بدنی که ماوای مکان پیشینی است ( بدن پیشاتاملی مکان و زمان را با خودش حمل می کند ) .
اما باید خاطر نشان کرد که همچون بدن دلالی ( که واقعیت روزمره انسانهاست ) ریاضیات هم امری دلالی و منطقی است .به عبارت دیگر ریاضیات به عنوان دانش محل ملاقات معنای دال آگاهی با بدن مکانمند پیشاتاملی است .شاهد اینکه حیوانات ریاضیات ندارند هر چند این بدن پیشاتاملی و در جهان را دارند .
از طرفی باید تاکید کرد که بدون این معنایی که آگاهی و دال زبان به این زمان و مکان پیشینی می افزایند ، شهود ریاضی پوچ است اگرچه معانی زبانی تنها در بستر مکان بدن می توانند وجود داشته باشند .
حیوانات هم زمان و مکان را می فهمند و برای مقاصد خود استفاده می کنند و حتی شاید بهتر از بسیاری از انسانها اما تفاوت انسان این است که معنا را به این شهود پیشینی اضافه می کند و این همان آفرینش دانش ریاضیات است که تنها مختص انسان است نه حیوانات یا حتی خدا .
نوروآنالیز
Photo
علی رغم جذابیت این نظرگاه ، حفظ کلیت ها و نابودی آنها تحت بخشها یا جزییات که مرلوپونتی بهش پدیدار میگه و سطحی از هستی رو براش قائله ، اما باید توجه کرد که در علم که مبتنی بر رویکرد اتمیستی و نمودگرایانه است ، کاربردهای زیادی مشاهده می کنیم .
مثلا پدیده تشنج را در نظر بگیریم ، در سطح پدیدارشناسی ما با واقعیت تشنج بیمار روبرو هستیم اما در سطح پزشکی ، پزشک می داند که این تشنج تظاهر و نمودی از نوعی اختلال جریان سدیم یا پتاسیم در سطح غلاف نورونی به هر دلیلی است .این باعث می شود که کاربرد دارویی در عمل بر همین سطح نورونی را کشف و به کار ببریم و مانع تشنج شویم .به عبارت دیگر می توان با دستکاری سطح زیرین خود پدیدار را نیست یا هست کنیم .
اگر چه این نقد ، کلیت هستی شناسی پدیدارشناسانه را از بین نمی برد و همچنان ما در سطح ماکروسکوپی با واقعیت مجزایی از سطوح اتمی روبرو هستیم اما همچنان باید این سطح و رویکرد را نگه داشت چون کار می کند و مفید است .
در سطح کلان تری البته رویکرد پدیدارشناسانه می تواند نظرگاهی برای نقد نگاه اتمی و میکروسکوپیک موجودات باشد .مثلا سطح زندگی یا زنده بودن معنایی است که البته خود طبیعت تولید کرده اما نوعی هستی متعالی تری از سطح میکروسکوپیک فیزیکو - شیمیایی است .بنابراین مواجهه با سطح زندگی کاملا معنای متفاوتی از مواجهه با سطح اشیا فیزیکی دارد .
به همین دلیل گلوله ای که یک سنگ را مورد هدف قرار می دهد با گلوله ای که یک موجود زنده را از بین می برد کاملا جایگاه هستی شناختی متفاوتی دارند .
یک پیشنهاد اکازیون برای پوتین ؛

شاید خود پوتین هم از این همه دست و دلبازی ترامپ در طرح صلحش تعجب کرده باشد ، بندهایی که شاید روسها هم خجالت می کشیدند آن را در مذاکرات مطرح کنند ، اما پرسش این است که ترامپ چه اهدافی را دنبال می کند ؟

شاید پاسخ به این پرسش کل پروژه آمریکا در مواجهه با چین را روشن کند .

سناریویی که در ذهن ترامپ است بدین شرح است ؛
ترامپ سعی کرد با طرح صلح غزه موقتا نیمچه آرامشی را در خاورمیانه به وجود بیاورد ، طرحی که اگرچه دست اسراییل را در زدن بازوهای منطقه ای ایران باز گذاشته اما مانع هر نوع حرکت طرف مقابل شود .
در قسمت دوم او به دنبال صلح موقتی در جبهه اوکرایین است و با پیشنهادات بیش از انتظار روسها ، ولع آنها را برای صلح در جبهه اوکرایین بیشتر کند
طرح صلح اوکرایین بندهای نانوشته ای هم دارد اینکه روسها در قبال امتیازاتی که در اوکرایین می گیرند ، دخالتی در منازعات جهانی آمریکا نداشته باشند .
به این ترتیب شاید طرح صلح اوکرایین باعث شود که روسیه از مداخله بیشتر در جبهه آمریکای جنوبی و غرب آسیا خودداری کنند .
مشخص است که این طرح صلح در آستانه تجاوز آمریکا به ونزوئلا اعلام شده که این می تواند مانع کنش فعالانه ای از سمت روسها در آن جبهه باشد .

ترامپ این را به خوبی می داند که برای مهار چین ضروری است که گلوگاه انرژی جهان یعنی خلیج فارس را در اختیار داشته باشد تا بتواند چین را از انرژی آن محروم کند اما در حال حاضر با توجه به تحریم نفت ایران و روسیه ، هر نوع تنش نظامی در خلیج فارس ممکن است قیمت جهانی انرژی را به طور سرسام آوری بالا ببرد بنابراین ضروری است که منبع مطمئنی از انرژی را برای کنترل قیمت نفت در اختیار داشته باشد .به همین خاطر اشغال ونزوئلا پارت اول پروژه بزرگی است که غایت نهایی آن مهار چین می باشد .

به این ترتیب می شود پیش بینی کرد در عدم دخالت فعال چین و روسیه در جبهه های ایران و ونزوئلا ، آمریکاییها مشکل عمده ای در این بخشهای پروژه شان نداشته باشند .
جنگ تایوان یا ژاپن با چین آخرین پلان این سناریو است ، سناریویی که شروعش با طرح صلح غزه شروع شده و منازلی چون اوکرایین ، ونزوئلا ، ایران و ژاپن را خواهد داشت .
تا اینجای کار به نظر می رسد این پوتین بوده که ترامپ را در اوکرایین هیپنوتیزم کرده ، اما اگر چنین طرح عظیمی در ذهن ترامپ وجود داشته باشد ، فریب پوتین فقط قسمت اول این ماجرا خواهد بود .باید در آینده دید که آیا پوتین و شی دست ترامپ را می خوانند و همین ابتدا ونزوئلا برای ترامپ تبدیل به یک اوکرایین دیگری خواهد شد یا نه ؟

ا . اردستانی
سلام و وقت بخیر
من فکر نمیکنم ونزوئلا تله باشه یا حتی تله بشه. بلکه بخشی از نمایشی هست که از سال ۲۰۲۲ با جنگ اوکراین رو صحنه رفت.
نوروآنالیز
سلام و وقت بخیر من فکر نمیکنم ونزوئلا تله باشه یا حتی تله بشه. بلکه بخشی از نمایشی هست که از سال ۲۰۲۲ با جنگ اوکراین رو صحنه رفت.
درود و احترام

البته من منظور شما رو از نفی تله بودن ونزوئلا و نمایش بودن اون دقیق نفهمیدم اما اگر درست حدس زده باشم احتمالا منظورتون اینه که اقدامات نظامی آمریکا در کاراییب ممکن است بیشتر نمایش باشد تا مقدمه یک جنگ واقعی .این البته بعید نیست ترامپ ترجیح می دهد ونزوئلا را بدون جنگ و خونریزی و صرفا با نمایش تجمع نیروی نظامی تصاحب کند اما باید دید که آیا صرفا با این نمایشهای ایجاد رعب و وحشت مادرو جا خالی می کند یا نه .به نظر با توجه به طولانی شدن این آمادگیها و عدم تغییر مشخص در صحنه سیاسی اقدامات نظامی هم شروع شود .
من ضروری دیدم چند نکته تکمیلی هم در حاشیه بگویم .
بعید نیست ارائه این طرح صلح برای جنگ اوکرایین صرفا نمایشی و موقت باشد یعنی در واقع اونچه که اتفاق می افته به شکل دوفاکتو آتش بس و تثبیت در جبهه جنگ هست تا آمریکا بتونه در اون دو جبهه دیگه کارش رو بدون مزاحمت روسها پیش ببره و بعدش راحت تر بتونه روسها رو مهار کنه .
میشه به راحتی دست فعال اسراییلیها رو در این طرح صلح دید .رژیم صهیونیستی از همان ابتدا نقش دوگانه ای در این جنگ بازی کرد و علی رغم همه شرایط تونست دل روسها و اروپاییها رو در دست نگه داره اما اونا نیاز دارن برای تجمیع و تمرکز فکری آمریکاییها خیالشون رو از جبهه اوکرایین راحت کنن بنابراین بعید نیست که این طرح صلح با فشار اسراییلیها یا حتی پیشنهاد اونا ، تضمینی برای عدم مداخله روسها در جنگ احتمالی آینده در خلیج فارس باشه .
اگر این فرض رو داشته باشیم این طرح به یک مقدمه ضروری نیاز داره و اون تامین مطمئن انرژی برای بلوک غربی و خوب ونزوئلا می تونه این قطعه پازل رو تکمیل کنه .
اگر دقت کنیم طرح ترامپ با همه اون پیشنهادات عالی برای روسها اما شامل رفع تحریم نفت روسیه نمی شه بنابراین میشه فهمید که این طرح از جهتی برای مهار چین هست ، و هم استخوان لای زخم که روسها خیلی دستشون باز نشه .بدون نفت روسیه بعد از ۵ سال جنگ و این همه آسیب و خرابی احتمالا نتونه در منازعه احتمالی آینده بین آمریکا و چین دخالتی بکنه .
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت

بخش اول


میشه با هایدگر هم نظر بود که نیچه آخرین نیست انگار یا متافیزیسین در میان فیلسوفان بود ، و اینجا هایدگر متافیزیک را معادل نیست انگاری به کار می برد ، از نظر هایدگر سنتی که با بدخوانی افلاطون و ارسطو از هستی در فلسفه شروع شد در نهایت سر از نیست انگاری نیچه ای در آورد که به نفی هر نوع جوهر ثابتی از ذهنیت و واقعیت تبدیل شد ، برای نیچه نه تنها خدا مرده بود بلکه " جهان " و " من " هم یک افسانه بودند .و البته نباید فراموش کنیم که منظور نیچه اینجا از جهان و من ، جهان و من کلی یا استعلایی است ، بدون تردید نیچه ایده آلیست نبود و نفی او نفی هر نوع کلیت بود .

اما من اینجا می خوام دست روی یک مسئله خاص بزارم و اون اینه که در تاریخ فلسفه کسی که نخستین بار از این تاریخ نوعی فلسفه ساخت ، هگل بود .از نظر هگل تاریخ به عنوان فلسفه ، آخرین مرحله از فلسفه بود که هر نوع آگاهی ناخشنود یا جدایی ذهنیت و واقعیت را پشت سر می گذارد و در آنجا به مقام آشتی می رسد .ایده دانش مطلق نه تنها یکی از مومنتهای آگاهی است بلکه آخرین مومنت خود ایده هم هست . در دانش مطلق ، مطلق و دانش به هم می رسند و آگاهی از مطلق ، عین مطلق خواهد بود و از اینجا به بعد هیچ فاصله یا جدایی بین دانش و مطلق وجود ندارد .به زبان الهیات آگاهی که در انسان ( این آخرین مومنت ایده ) ظاهر شده ، در نهایی ترین مرحله اش ، با خدا یکی می شود و علم به خدا ، همان عین خداست ، البته این تفسیری دلبخواهی است ، اما می تواند یاداور آن سنت عرفانی باشد که غایت تکامل انسانی را خدا شدن و وحدت انسان و خدا می دانست و منجر به شطح مشهور " من خدا هستم " می شود .از نظر هگل ، پایان متافیزیک یا فلسفه باید رسیدن به این آگاهی باشد که من جدای از مطلق نیستم ، در آن روانم و مطلق هم چیزی جز همین من های کثیر نیست که یکی جای خود را به دیگری می دهد اما کل همواره ابدی است .

تفسیری وجود دارد که این کل یا نامتناهی را نه یک مومنت یا مرحله پایانی این چرخه بلکه خود حرکت این چرخه می داند .مسئله دیگر این نیست که سرانجام بشر با خدا در تن مسیح آشتی می کند و وحدت می یابند بلکه مسئله در نوعی تجربه آگاهی است ، نوعی آگاهی که در واقع آگاهی از نوسانات یا تاریخ خود آگاهی است ، مثل انسانی که در پایان شب یا پایان عمر بر می گردد و عمر رفته را از بیرون نگاه می کند .پس اینجا دانش مطلق نه وحدت آگاهی با مطلق یا وحدت ذهنیت و عینیت بلکه نوعی تجربه آگاهانه از خود این تاریخ است .
هر کدام از این دو تفسیر را مبنا قرار دهیم ، تاثیری در این رویکرد هگل ندارد که فلسفه دانش مطلق ، در حکم پایان فلسفه هم هست ، آگاهی که با خودش و جهان و مطلق به مقام آشتی می رسد ، در واقع آردهایش را بیخته و الکش را آویخته ، در اینجا آگاهی پای در بهشت جاویدانش می گذارد و دیگر کاری به جز خاطره تعریف کردن و لم دادن و لذت بردن ندارد ، همه فراغ ها به وصال رسیده اند و درد اشتیاقی باقی نمانده ، جداییها به سر رسیده و آگاهی بی مسئله می شود .

اما این تفسیر از پایان متافیزیک با تفسیری که از هایدگر در مورد پایان اوردیم متفاوت است .آیا هگل در توهم پایان به سر می برد ؟ یا تفسیر هایدگر از نیست انگاری نیچه ای به عنوان آخرین مرحله متافیزیک نادرست می نماید ؟
من تصور می کنم که نیست انگاری در نزد فیلسوفانی مثل اشتیرنر و نیچه که هر دو فیلسوفانی پساهگلی هستند ، حکایت از بازتاب امر واقعی دارد .به راستی هگل این مومنت از تکامل متافیزیک اروپایی را در دانش مطلقش نادید گرفته بود .نیست انگاری پساهگلی بازتابی از واقعیت جهان پس از هگل بود و باید بپذیریم که البته واقعیتی نو که در سیستم فلسفه مبتنی بر تاریخ نادیده گرفته شده بود .مسئله اینجاست که این موضوع نه تنها نقص کوچکی در پیش بینی آینده در سیستم نیست ، بلکه کلیت سیستم را زیر سوال می برد ، اینکه آینده وجود دارد و واقعیت و رخداد نو ، فلسفه را نمی توان به تاریخ فروکاست .
اما خود واقعیت نیست انگاری به عنوان مومنتی از آگاهی پساهگلی قابل بحث است .
این واقعیت باعث می شود که فکر کنیم ایده آشتی و وحدت در سیستم ایده آلیسم ، تنها نوعی آرزو یا وهم بوده ، و جدایی یا شکاف عمیق تر از این حرفهاست که بتوانیم با سیستم ایده آلیسم بر آن فائق بیاییم .
به عبارت دیگر آشتی هگلی تنها در ذهن اتفاق می افتد چون هنوز واقعیت مومنتهای نهایی خود را بروز نداده ، چون ذهنیت حداقل یک مومنت از واقعیت جلو / عقب است .
ذهنیتی که در وهمیات خود جداییها و ناخشنودیها را پشت سر گذاشته و به خیال خودش جلوتر از واقعیت است ، به ناگاه مواجه با نیست انگاری به عنوان نوعی واقعیت می شود ، می خواستیم آشتی کنیم که جدایی را عمیق تر کردیم ، وحدت می خواستیم ، نیست انگار از کار در آمدیم .
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت

بخش دوم

نیست انگاری مدعی است ( به درستی ) که بازتابی از واقعیت است ، با خالی شدن جهان از هر نوع معنا ، با بی ارزش شدن هر نوع ارزش ، که حاصل مرگ خدا و تکامل متافیزیک اروپایی بود ، اکنون آگاهی هم به این مرحله یا مومنت نیست انگارانه خود آگاه شده است ، و نیز آگاه شده که آشتی مدعی پایان فلسفه هم فقط توهم و آرزو بوده ،
اکنون می توانیم به خوبی به این مسئله آشتی به عنوان وهمی کودکانه یا آرزو بپردازیم .وهم آشتی تنها می توانست در برآمدگاه یا نقطه شروع امر مدرن یا جهان جدید وجود داشته باشد ، جاییکه هنوز امید هست وضع را به شکل سابق برگرداند ، اما نیست انگاری بازتاب وضعیتی است که بازگشت امر سابق یا کهنه ناممکن شده و ذهنیت هم از این بازگشت ناامید .نیست انگاری اروپایی بازتاب ناامیدی آگاهی است که از بازگشت امر قدیم ، دست شسته .
اگر هگل در ذهنیت سیستمیک خود هنوز امید دارد که جداییها پایان یابند و دوران وحدت و آشتی فرا رسد ، در پایان قرن نوزدهم دیگر چنین وهم یا آرزویی وجود ندارد و امر رفته را برای همیشه رفته حساب می کند .

اما پرسش اصلی همچنان باقی می ماند ؟ آیا نیست انگاری مومنتی واقعی از آگاهی و واقعیت است ؟
بر اساس هایدگر ، نیست انگاری اوج و مرحله پایانی متافیزیک است .
هگل به خوبی نیرو و دامنه این منفیت متافیزیکی را تشخیص داده بود ، اما در تشخیص مومنت پایانی آن خطا کرد ، این مومنت نهایی نه آشتی هگلی که نیست انگاری نیچه ای بود ، نیچه آخرین متافیزیسین بود از این جهت که این نیست انگاری را به پایان خودش رساند .
با پذیرش این رای هایدگر ، نه تنها خطای هگل در تشخیص مومنت پایانی متافیزیک بود بلکه کلیت سیستم هم پروبلماتیک میشه ، به این معنا که این سیستم قادر نیست ( این ناتوانی ذاتی و امکانی است ) واقعیتهای آینده را از آن خود سازی کند به عبارت دیگر و مشهور ؛ سیستم ، آینده ندارد ، یا آینده را فرو می گذارد و آینده ای که سیستم هگلی فرو گذارد ، نیست انگاری بود .

در نیست انگاری ، جداییها به حد نهایی خودش می رسد ، نه تنها جدایی ذهن و عین بلکه جدایی ذهنیتها و عینیتها از خودشان، در نیست انگاری با ذهن و عینی گسیخته و شیزو شده روبرو هستیم ، اشخاص و چیزها به اندازه اتمها از هم جدا و فراری اند .نیست انگاری بازتاب واقعی مونادولوژی لایپنیتسی است که همه اجزا و ذرات عالم از هم دور می شوند .
آیا به جاست از همان فرمول قدیمی هگلی استفاده کنیم ، جاییکه جداییها در اوج است ، آشتی جویی به خواست برتر تبدیل می شود ؟
ایا نیست انگاری نیچه ای مومنت پایانی عقل اروپایی است ؟ آیا حق با هایدگر است که این مرحله پایانی و از این پس باید دست به شالوده شکنی این متافیزیک بزنیم ؟
آیا واقعا با هایدگر ما وارد اندیشه ای کاملا متفاوت از متافیزیک ختم شده به نیچه هستیم ؟
آیا قدرت منفیت ، در نیست انگاری به پایان خودش رسیده و اندیشه مابعد نیچه ای ، آن را پشت سر گذاشته ؟

اینها سوالاتی است که به آنها بر می گردیم .
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت

بخش سوم

کشف نیروی منفیت توسط هگل ، قطاری را به حرکت درآورد که گویا قصد توقف نداشت .اکنون جای این پرسش است که نسبت این منفیت با نیست انگاری چیست ؟
از نظر هگل منفیت همان قدرت تمایز یا تفاوت داشتن است .هگل در نقد مطلق شلینگ تعبیر " در شب تیره همه گاوها تیره به نظر می رسند " را به کار برد و اشاره به این دارد که فلسفه ایده آلیسم شلینگ فارغ از نیروی منفیت است .هگل گاه این نیرو با مرگ و گاه فهم می نامد ، همین نیروی منفیت است که جوهر هستی را به سوژه تبدیل می کند ، یا اصلا سوژه یا همان ذهن همین منفیتی است که بر جوهر هستی اعمال می شود .
نیروی این منفیت نابودکننده و نیست کننده است ، اصلا خودش نیستی است ، این منفیت است که هستی آغشته به خود را جاکن و منحرف می کند ، هستی از همان جا که تن خود را به صابون منفیت آغشته کرد ، آرام و قرار خود را از دست داد ، و هر لحظه اش ، فراروی از خود است .
پس منفیت همان قدرت استعلایی یا تعالی است که ابتدا در ادراک در فراروی از تجربه یقین حسی و سپس در ایستگاه های فهم ، نیاز به سلطه گری و سلطه پذیری ، بی نیازی رواقی گری ، شکاکیت ، آگاهی دوپاره ناخشنود یا در اشکال عقل مشاهده گر یا قانون گذار و فعال و یا در فیگورهای روح جماعت و جامعه و دولت ظاهر می شود .هر امر تکینی اثر نیروی مرگ یا نابودکننده منفیت است .
در نیست انگاری این منفیت کار خود را به پایان می رساند .منفیت در نیست انگاری سر خود را می خورد ، یعنی خود ذهن را هم نفی می کند .

نیست انگاری مومنت پایانی عقلی است که به نیروی منفیت خود آگاه شده ، اما این عقلی است که سرانجام خود را نیز نفی می کند به همین دلیل آگاهی در اینجا یک فراروی از این نیست انگاری انجام می دهد اینکه نیروی منفیت را به نوعی نیروی ایجابی و سازنده تبدیل کند .

ما بر این نظریم که جنبش پدیدارشناسی دقیقا چنین رسالتی داشت ؛ عبور از نیست انگاری تمام عیار و آگاهی به حدود این منفیت .
در پدیدارشناسی این نیروی منفی سکوی پرشی برای هستی می شود در ظهورات رخدادین خود .
شکل گیری یک اندیشه خاص ، بسته به این دارد که این اندیشه ، در تگنای کدام تضادهای فکری گیر کرده یا مایل است سنتزی از کدام شیوه های فکری باشد .هر چه یک صورت اندیشه ، خود را درگیر صورتهای فکری متضاد و متفاوت کند و بخواهد سنتزی از همه آنها داشته باشد ، صورت عام تر و در عین حال خاص تری پیدا می کند .
فلسفه کانت در چارچوب سنتزی از عقل گرایی و تجربه گرایی قرن هیجدهم شکل گرفت و سنتز فرماسیون آن لاجرم در همین قالبها محصور ماند یا هگلیانیسم در تناقضهای صورتهای مختلف درون ماندگاری و تعالی جویی در فلسفه و الهیات ، صورت خاصی به خود گرفت .
برای فهم نظامهای اندیشه ، پی بردن به نظامهای تحلیلی مورد استفاده برای سنتز شکل گرفته ، روش مناسبی است .
👍1
نیست انگاری اروپایی از ذهنیت تا واقعیت

بخش چهارم ( درون ماندگاری )

درون ماندگاری یکی از خاستگاههای نیست انگاری مدرن است و منظور از درون ماندگاری ، نوعی وحدت هستی و شدن آن است .درون ماندگاری هستی را تک معنا می داند و تعینات هستی را نفی آن .درون ماندگاری از اسپینوزا با توقف در ایستگاه هگل به نیچه می رسد .درون ماندگاری اسپینوزایی با تاکید بر جوهر واحد هستی از نقطه نظر هگلی ، لخت و ایستا می ماند و هگل از نظر خودش جوهر ساکن اسپینوزایی را به حرکت در آورد .به عبارت دیگر از نظر هگل جوهر واحد اسپینوزایی اگرچه درون ماندگار است اما هنوز نیروی منفیت را نچشیده .در نیچه به نظر با این قالب صورت بندی شده ، این جوهر همه شدن ، شده و در مدار حرکتی ابدی قرار گرفته .در نزد هگل هنوز جوهر در خودی یا آنچه هگل آن را هستی در خود می نامد ، که گرفتار شدن نشده ، همان آغازگاه حرکت دیالکتیکی ، که بیرون و متعالی از این حرکت درون ماندگارانه مواجهیم ، اما در نیچه چنین خاستگاه متعالی هستی در خود هم نفی می شود .درون ماندگاری نیچه ای ریشه ای تر از نوع هگلی آن است ، چون همین هستی متعالی آغازین هگلی به عنوان نقطه شروع را هم نفی می کند . نیروی منفیت در نیچه ، خاستگاه این هستی را نیز به عنوان نوعی وهم آگاهی یا گدانکن ( شئ - ایده ) نفی می کند .
به این ترتیب می توانیم بگوییم که نیچه فیلسوفی است که از هگل ، هگلی تر است چون مرزهای منفیت و درون ماندگاری را به سرحدات خودش رسانده .
فلسفه نیچه از آنجا که منفیت و درون ماندگاری را به حدود نهایی خودش رسانده ، در دامنه ای از نظام هگلی تعریف می شود ، اما گویی در هر یک از این دو فیلسوف غفلتهایی هم از این ایده های اساسی صورت گرفته .مثلا در هگل گفتیم که اگر بخواهیم به اصل منفیت وفادار بمانیم ، فیگور بعد از آگاهی ناخشنود نه دانش مطلق که نیست انگاری بود ، یا اگر بخواهیم درون ماندگاری را پذیرا باشیم ، هستی آغازین در خود ابتدای نظام پروبلماتیک می شود .از سویی در فلسفه نیچه ، گسست قهرمانانه یا نفی تاریخ ، در فرمول درون ماندگاری جایگیر نمی شود ( قهرمان بیرون تاریخ تعریف می شود ) ابرانسان شدنی است بیرون زنجیره درون ماندگاری شدن ؛ اگر هگل در ابتدای نظام فکری اش از درون ماندگاری تخطی می کند ، نیچه در پایان نظامش .
ایده منفیت همبسته درون ماندگاری است هر چند انواع دیگر درون ماندگاری هم در دوران کلاسیک وجود داشت مثل عرفان تجلی که می توان آن را نیا و خاستگاه درون ماندگاری مدرن در نظر گرفت .
همچنین درون ماندگاری نسبت وثیقی با الهیات مونیستی دارد ، یکتاپرستی را می توان خاستگاه دینی فلسفه درون ماندگاری دانست ،ایده درون ماندگاری بسط خود را مدیون الهیات یکتاپرستی و تجلی است.

با در نظر گرفتن ایده های منفیت و درون ماندگاری ، می توان به این نتیجه رسید ( همراه با هایدگر ) که نیست انگاری نیچه ای مرحله پایانی و البته ضروری متافیزیک اروپایی بود ؛ پایانی از این جهت که نیست انگاری منفیت را به حدود نهایی خود رساند و ضروری از این جهت که نیست انگاری آخرین ظهور درون ماندگارانه این منفیت بود .


پ ن ؛ با همه این توضیحات تصور می کنم بشر امروز نسبت به انسان چند هزار سال پیش یا حتی چند صد سال پیش ، درون ماندگار تر شده ؛ به این معنا که جوهر هستی را واحد و تک معنا و برای تاریخ یعنی این گذر زمان برای هستی ، معنایی قائل است ، هر چند اقوام یا گروهها یا حتی افراد معنای متفاوتی از این معنا منظور دارند .بشر امروز استقلالی برای چیزها یا پدیده ها قائل نیست و به نظر پدیده ها را ظهور نیرو یا هستی واحد و پنهانی می داند .بسط و تحقق درون ماندگاری نسبت وثیقی با قدرت انتزاع اندیشه و تکامل آن دارد .
Forwarded from LaLa kiavash
البته این یک برداشت دم دستی از اسپینوزا به واسطه هگل هست از یک تک جمله در نامه ای از اسپینوزا به الدنبورگ
omini determinatio est negatio
و به معنای محدودیت حالات در برابر نامتناهیت جوهر به کار رفته
پیر ماشری در کتاب هگل یا اسپینوزا این تفسیر رو غیرقابل قبول خوانده.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
پیر ماشری در کتاب هگل یا اسپینوزا این تفسیر رو غیرقابل قبول خوانده
تفسیر قابل قبول ماشری از ربط حالت به جوهر در اسپینوزا چیست ؟ اگر تعین به معنای نفی نیست ؟
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
تفسیر قابل قبول ماشری از ربط حالت به جوهر در اسپینوزا چیست ؟ اگر تعین به معنای نفی نیست ؟
کتاب رو مطالعه نکردم
در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کتاب رو مطالعه نکردم در کتب اصلی اسپینوزا که عبارت نفی اصلا وجود نداره و نقطه اتکای او فقط نامه نامبرده هست برای همین جا زدن این برداشت هگل مردود هست
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا با آلتوسر و حلقه دانشجویان نزدیک به خودش شروع شد که ماشری هم یکی از آنان بود .ماشری البته مدتی به عنوان همکار آلتوسر همکاری داشت .یکی از مشخصه های این جریان زنده کردن دوباره اسپینوزا بود .خود آلتوسر هم تلاش کرد جوهر ایجابی اسپینوزا را در مقابل دیالکتیک منفی و غایت انگارانه هگلی مطرح نماید .در آلمان جریان ضد هگلی عمدتا در جنبش پدیدارشناسی و ایده رخداد در هوسرل و هایدگر ایجاد شده بود .هایدگر از اعصار تاریخی هستی گفته بود ، از نوعی انتظار تاریخی یا رستاخیز هستی شناختی تحت عنوان رخداد ، اما تاریخ هستی هایدگر برخلاف تاریخ هگلی ، غایتی نداشت البته خالی از هر نوع ضرورت هم نبود .اپروچ فرانسوی کمی متفاوت تر بود .در فرانسه هم موج برگشت ضد هگل گرایی بعد از دهه ۷۰ ، متوجه ایجابیت رخداد شده بود اما در فرانسه بیشتر از اسپینوزا کمک گرفتند .طبعا برای ریبرند کردن اسپینوزا که بتواند هم منفیت و نیست انگاری واقعی موجود را توجیه کند و هم آرزوی ذات ایجابی ؛ نیاز بود که ابتدا نادرستی تفسیر هگل از اسپینوزا بررسی شود .این خوانش دیالکتیکی از اسپینوزا نمی توانست بدون زمینه ای از غلبه منفیت و نیست انگاری چیره شده هگلی ، به وجود بیاید ، بنابراین باید توجه کنیم که کل پروژه آلتوسری - دلوزی بازگشت به جوهر ایجابی اسپینوزا ، نوعی واکنش به هگل گرایی دهه های ۵۰ و ۶۰ فرانسه هم بود .
البته خواندن کتاب ماشری با ادبیات خاص و مته به خشخاش گذاشتن های مکرر و اینکه دقیقا آدم نمی داند که نقدی که در حال جریان هست نقد خود ماشری هست یا بدخوانی هگل از اسپینوزا ، خسته کننده و پیچیده است .اما اونچه که من در پراکنده خوانی های مکرری که تا کنون از این کتاب داشتم ( همین مواجهه را مجبور شدم در طول سالهای متمادی با اخلاق اسپینوزا داشته باشم ) متوجه شدم که ماشری به دنبال چند هدف است که این اهداف بعدا در پروژه دلوز خیلی واضح تر خودش را نشان داد .
اول : تلاش برای تعریف و توصیف نوعی دیالکتیک یا خود جنبشی جوهر ، که دیگر منفی نیست یعنی بر اساس ذات ایجابی خودش حرکت می کند و متجلی می شود نه بر اساس قاعده تناقض و منفیت دیالکتیک هگلی .بنابراین ماشری در درجه اول تلاش می کند ثابت کند که تلاش هگل برای وارد کردن منفیت به جوهر ایجابی اسپینوزا تلاشی نادرست بوده و این جوهر بدون منفیت و ضرورت تاریخی آن هم ، برای خودش جنبش و حرکتی دارد .
دوم ؛ این تجلیهای جوهر ، بر خلاف خوانش هگل ،فقط ضروری نیستند بلکه رخدادین هم هستند .منظور از دیالکتیک مواجهه ، همین رخدادین بودن تجلیهای این جوهر است .بنابراین جوهر در ظهورات تاریخی خودش لزوما غایت مند و به سوی هدف خاصی نیست .ناگفته پیداست که کل نقد ضد غایت انگارانه از تاریخ هدفش هگل است و آن هم نتیجه شکست تاریخ بود .

سوم ؛ دیگر امر منفی در اینجا عاملیت مطلق ندارد ، اینگونه نیست که جوهر بدون دخالت امر منفی ، لخت و ایستا و درخود برای ابد باقی بماند .ایجابیت جوهر یا جستجوی یک ذات ایجابی در فرانسه دهه ۷۰ تبدیل به آرزوی روشنفکری شده بود ، جاییکه تاریخ منفیت به حدود نهایی نیست انگارانه خود رسیده بود .
چهارم ؛ فلسفه دلوز را می توان تظاهری از این خواست روشنفکری دانست ( بدیو هم صورت دیگری از این خواست امر کلی و ایجابی بود منتها از خاستگاهی دیگر ) .

اینها مواردی بودند که بعدتر مضامین اصلی فلسفه ای مثل دلوز را شکل می دادند .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
در فرانسه بعد از ۶۸ ما شاهد نوعی جریان ضد هگل گرایی هستیم که در دهه های ۲۰ و ۳۰ با ژان وال ، ژوکو، کویره و هیپولیت شروع شده بود .خوانشی از هگل که با دیالکتیک ارباب - بنده ، غایت انگاری تاریخ، آگاهی ناخشنود و تضادهای وجودی مشخص می شد .این جریان ضد هگلی عمدتا…
با سلام،

تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند.
مثلا: تعین مستلزم نفی نیست.
یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح می‌کند.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با سلام، تفسیر ماشری از اخلاق اسپینوزا مبتنی بر چندین فرض است که همگی ناقض منطق میشوند تا راه را برای استنتاج های مطلوب خود باز کند. مثلا: تعین مستلزم نفی نیست. یا اینکه یک کثرت غیرعددی را مطرح می‌کند.
درود بر شما
پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟
و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد که ما اسپینوزا را ریبرند کنیم در مقابل هگل ؟ و اصلا ایا این مواجهه پیشاپیش بازی در زمین یا میدان هگل نیست ؟
ماشری چند هدف از این مواجهه دارد .یکی اینکه ، حتمن ضروری نیست هگل را فیلسوف پسا- اسپینوزایی بدانیم ، چنانکه خود هگل اینطور خودش را در نظر می گرفت و به فلسفه اسپینوزا به عنوان آغازگاه ایده درون ماندگاری که هنوز منطق تاریخی مانع ظهورات آن می شود .به عبارت دیگر ماشری اصل ضرورت تاریخی هگل پس از اسپینوزا را که اصلی هگلی است ، را نفی می کند .می شود اسپینوزا را پس از هگل هم خواند به عنوان نقطه ای از اندیشه که کمبودهای هگلی را ندارد .پس ابتدا این ضرورت خطی تاریخی اندیشه را نفی می کند .
اما ما تصور می کنیم این خوانش و ریبرندینگ اسپینوزا بازی در میدان هگلیانیسم است یعنی ضرورتی تاریخی در چیره شدن بر هگل به عنوان نوعی سیستم ، یا غایت انگاری یا ضرورتهای تاریخی .به عبارت دیگر اونچه که باعث توجه مجدد ما به اسپینوزا میشه زمینه ای از درون ماندگاری نیست انگارانه است که ما را مجبور می کند دربه در دنبال جوهر ایجابی متعالی از منفیت بگردیم .
به زعم ماشری این مواجهه باید برای ما رخداد و امر تکین را به هدیه بیاورد ، امر واقع ایجابی که بیرون از منفیت هگلی در کار است و ما را شگفت زده می کند ، بنابراین همه تعینات هستی ، نفی یا نفی نفی نیستند بلکه تعینات هستی می توانند در شکل رخدادین بیرون از منطق ضروری تاریخ هم دیده شوند .
پس نباید به اسپینوزا به عنوان پیش نیاز هگل نگاه کنیم اونچانکه هگل به اسپینوزا به عنوان مقدمه روح نگاه می کرد ، بلکه این جوهر خارج از منفیت و تعینات آن است .
بر هم خوردن سیر خطی تاریخ تا غایت خود ، باعث می شود که ما اسپینوزا را رخدادین بخوانیم به عنوان نوعی ذات ایجابی و کلی که بیرون از تاریخ روح منفی هست و دیالکتیک خاص خودش را دارد .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود بر شما پرسش اصلی این هست که اصلا چرا اسپینوزا برای هگل مهم می شود ؟ و این اهمیت چیست و چه مشخصاتی دارد ؟ و پرسش کمتر مهم این است که چرا مثلا ما در فرانسه ، شاهد زدن هگل با استفاده از اسپینوزا هستیم ؟ علت اهمیت اسپینوزا در اینجا چیه ؟ چه ضرورتی دارد…
با سلام مجدد،

مساله ی اصلی من نقض اصول منطق است که معمولا برای ایجاد ساختارهای متافیزیکی اجتناب‌ناپذیر است، حال خواه این متافیزیک از آن ِ اسپینوزا باشد، خواه از آن ‌ِ ماشری باشد و خواه از آنِ هگل.