Forwarded from ا. اردستانی
درود
اگر بدنمندی رو امتداد جهان بدانیم ، آن وقت امر ریاضی در آگاهی حقیقت پیدا می کند یعنی بر خود جهان منطبق می شود و شبهه ایده آلیسم هم بر طرف می شود .بدن واسطه آگاهی با جهان است اما راست این است که بدن امتداد جهان است پس اگر امر ریاضی بدنمندانه است ابژکتیو هم هست .مشروط کردن امر ریاضی بر خلاف تصور فیزیکالیسم ، ایده آلیسم نیست بلکه عین واقع گرایی است .
اما باید حالا اینجا وارد توصیف پدیدارشناسانه خود بدن و نسبتش با آگاهی شویم .بدن اگر چه در خودش ، امتداد جهان است اما از سویی هم محمل آگاهی است و آگاهی هر دم این بدن را مشروط می کند .اما بدن توصیف نوعی فهم یا آگاهی پیشاتاملی هم هست ، مثلا در حرکت اتونوم خودش و از این قبیل که چندان در کنترل آگاهی نیست .
اگر بدنمندی رو امتداد جهان بدانیم ، آن وقت امر ریاضی در آگاهی حقیقت پیدا می کند یعنی بر خود جهان منطبق می شود و شبهه ایده آلیسم هم بر طرف می شود .بدن واسطه آگاهی با جهان است اما راست این است که بدن امتداد جهان است پس اگر امر ریاضی بدنمندانه است ابژکتیو هم هست .مشروط کردن امر ریاضی بر خلاف تصور فیزیکالیسم ، ایده آلیسم نیست بلکه عین واقع گرایی است .
اما باید حالا اینجا وارد توصیف پدیدارشناسانه خود بدن و نسبتش با آگاهی شویم .بدن اگر چه در خودش ، امتداد جهان است اما از سویی هم محمل آگاهی است و آگاهی هر دم این بدن را مشروط می کند .اما بدن توصیف نوعی فهم یا آگاهی پیشاتاملی هم هست ، مثلا در حرکت اتونوم خودش و از این قبیل که چندان در کنترل آگاهی نیست .
Forwarded from ا. اردستانی
اما از سویی آگاهی در تاریخ خودش بدنمند هم می شود آنچه که می شود رسوب آگاهی نامید .بدن من تنها اکسیژن و هیدروژن و کربن و آهن نیست بلکه نوعی ثبت و حفظ آگاهی انباشته شده هم هست .آنچه ژن می نامیم فقط عناصر فیزیکی نیستند بلکه اطلاعات چند میلیارد ساله هم هست .پس می شود نوعی آگاهی محض مستقل از بدنمندی را هم فرض کرد که ملک مشاع جهان است و متعلق به هیچ منی نیست .این عدم تعلق صرفا شامل عناصر گفته شده فوق نیست بلکه خود این ذخیره و ثبت رسوب کرده است .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ما به این دیدگاه کشیده میشویم که تنها موقعی که این انسان تهدیدی برای موجودیت ما یا جامعه است، با او بیرحمانه رفتار کنیم، اما به محضی که در دست ما اسیر و خلع سلاح شد، در نهایت گذشت با او رفتار کنیم
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل .
مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید این نوعی آگاهی انسانی را وسط می کشد .آگاهی که فرق زنده و مرده و سالم و بیمار رو می دونه ، پس این توده گوشت و عصب اینجا مشروط میشه ، چه سلطه نیچه ای وسط باشه و چه بقای اسپینوزایی ، نمی تونه این آگاهی که سلطه اش رو بازتولید می کنه یا بقایش رو تضمین ، نفی کنه .از سویی این آگاهی بدنمند هست یعنی سوژه مند ، بدون اینکه از قبل سوژه ای رو فرض بگیری ، نه سلطه معنایی داره و نه بقا .
این اگاهی ( اینکه انسان توده ای گوشت و عصب هست ) اگرچه از نظر اخلاقی ممکنه باعث فروتنی بشه همچون آگاهی کلاسیک که انسان را مشتی گل خشک شده می دانست ، اما در صورتیکه فرد بخواهد به لوازم آن پایبند باشد پیشاپیش هر نوع کنشی را از آدمی سلب می کند از انسانی که خود را مشتی گل یا توده ای گوشت و عصب می داند تا انفعال محض راهی نیست .البته من منکر تجویز درمانی آن برای افراد خاصی نیستم .سوژه خودشیفته ای که فقط خودش را دارد و دیگران برایش پشیزی ارزش ندارن خوب اتفاقا باید بهش بگی که تو توده ای گوشت و عصب بیش نیستی این گزاره اگر صورت اخلاقی داشته باشه نتایج مثبتی خواهد داشت .
مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید این نوعی آگاهی انسانی را وسط می کشد .آگاهی که فرق زنده و مرده و سالم و بیمار رو می دونه ، پس این توده گوشت و عصب اینجا مشروط میشه ، چه سلطه نیچه ای وسط باشه و چه بقای اسپینوزایی ، نمی تونه این آگاهی که سلطه اش رو بازتولید می کنه یا بقایش رو تضمین ، نفی کنه .از سویی این آگاهی بدنمند هست یعنی سوژه مند ، بدون اینکه از قبل سوژه ای رو فرض بگیری ، نه سلطه معنایی داره و نه بقا .
این اگاهی ( اینکه انسان توده ای گوشت و عصب هست ) اگرچه از نظر اخلاقی ممکنه باعث فروتنی بشه همچون آگاهی کلاسیک که انسان را مشتی گل خشک شده می دانست ، اما در صورتیکه فرد بخواهد به لوازم آن پایبند باشد پیشاپیش هر نوع کنشی را از آدمی سلب می کند از انسانی که خود را مشتی گل یا توده ای گوشت و عصب می داند تا انفعال محض راهی نیست .البته من منکر تجویز درمانی آن برای افراد خاصی نیستم .سوژه خودشیفته ای که فقط خودش را دارد و دیگران برایش پشیزی ارزش ندارن خوب اتفاقا باید بهش بگی که تو توده ای گوشت و عصب بیش نیستی این گزاره اگر صورت اخلاقی داشته باشه نتایج مثبتی خواهد داشت .
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
از گوشت و عصب رسیدیم به تواضعی تجویزی برای سلامتی.
واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل.
دیدی خیلی محدود به انسانه
تحقیر انسانه
واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل.
دیدی خیلی محدود به انسانه
تحقیر انسانه
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
حتما سوژه هم نوعی نفس امارهس
و گوشت نفس لوامهس
مام این بین.
سلطه و بقا واقعا با سوژهی دارای اراده به دانستن معنی دارن
ولی نه اسپینوزا از بقا گفته و نه نیچه از سلطه.
کوناتوس و قدرت رو خیلی تقلیل بدیم شاید تازه بشه بقا و سلطه
و گوشت نفس لوامهس
مام این بین.
سلطه و بقا واقعا با سوژهی دارای اراده به دانستن معنی دارن
ولی نه اسپینوزا از بقا گفته و نه نیچه از سلطه.
کوناتوس و قدرت رو خیلی تقلیل بدیم شاید تازه بشه بقا و سلطه
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
برای نیچه " من " افسانه و بازی لفظی است. همانطور که اراده آزاد.
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
یعنی نمیتونیم رابطهای خارج از تواضع و من تصور کنیم؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
از گوشت و عصب رسیدیم به تواضعی تجویزی برای سلامتی. واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل. دیدی خیلی محدود به انسانه تحقیر انسانه
اندیشه ای که کنشهای انسانی یا وضعیتهای انسانی رو نادیده بگیره ، بعیده دوام بیاره حداقل از نظر تاریخی .
رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ،
اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است ، چاقی و لاغری اش است میدان دید و افت شنوایی اش است و هزارتا مضمون دیگه که وصل این بدن میشن از جراحی زیبایی تا مدلینگ و فشن و از این قبیل .
فیزیکالیسم نه تنها خود را فرو می زاره ، خودی که در پایانهای شب فارغ از چاق و لاغر بودن فقیر و ثروت مند بودن و از این قبیل ، به سراغ مان می اید ، بلکه همین واقعیت نمادین اینترسوبژکتیو را هم فرو می زاره واقعیتی که در بالای سر فیزیک و روابطش شکل می گیره و اتفاقا قدرت بیشتری از توده گوشت و عصب داره .
بنابراین سخن گفتن از اخلاق و کنترل و درد و مرض ، همچنان پروبلماتیک این واقعیت می مونه .
رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ،
اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است ، چاقی و لاغری اش است میدان دید و افت شنوایی اش است و هزارتا مضمون دیگه که وصل این بدن میشن از جراحی زیبایی تا مدلینگ و فشن و از این قبیل .
فیزیکالیسم نه تنها خود را فرو می زاره ، خودی که در پایانهای شب فارغ از چاق و لاغر بودن فقیر و ثروت مند بودن و از این قبیل ، به سراغ مان می اید ، بلکه همین واقعیت نمادین اینترسوبژکتیو را هم فرو می زاره واقعیتی که در بالای سر فیزیک و روابطش شکل می گیره و اتفاقا قدرت بیشتری از توده گوشت و عصب داره .
بنابراین سخن گفتن از اخلاق و کنترل و درد و مرض ، همچنان پروبلماتیک این واقعیت می مونه .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کوناتوس و قدرت
کوناتوس و قدرت هم اگر بخوان بمونن یعنی باشن باید وصل یک به یک بدن و آگاهی بشن ، بدنی که در جهان هست و وصل به یک سوژه است بنابراین کوناتوس و قدرت بدون بدنمندی چیزی شبیه ایده خدا همچنان سرگرم بازتولید متافیزیک پیشاکانتی هستند .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اندیشه ای که کنشهای انسانی یا وضعیتهای انسانی رو نادیده بگیره ، بعیده دوام بیاره حداقل از نظر تاریخی . رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ، اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است…
منظور از اینکه انسان فقط گوشت و عصب است، اینه که تمام خصوصیاتش از قبیل قد و وزن و روحیات و معنویاتش برآمده از بدن و اعصاب اوست. تجربیات ذهنی انسان به یکباره محو میشوند و دیگر وجودی ندارند، اگر بدن و اعصاب او کار نکنند.
But you knew this already
But you knew this already
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
برای نیچه " من " افسانه و بازی لفظی است. همانطور که اراده آزاد.
همینکه این حرف رو نیچه زده و همه میگن نیچه زده و خود نیچه هم میگه من زدم این حرف رو ، محتوی ادعایش رو باطل می کنه
مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
همینکه این حرف رو نیچه زده و همه میگن نیچه زده و خود نیچه هم میگه من زدم این حرف رو ، محتوی ادعایش رو باطل می کنه مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
چون این ادعا رو یک شخص تاریخی و فرد کرده
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
خوب اجازه بده این بحث رو بیشتر باز کنم .
به هر حال هر بیانی بیان انسانی است یعنی می تونیم هر بیانی رو ( منظورم بیان گزاره ای و کلامی ) رو منتسب به یک سوژه - بدن بدونیم ، حتی اگر این بیان کلامی از یک دستگاه خارج بشه این انتساب بی معنی نمیشه .گفتار ماشینی ( مثل گفتاری که کامپیوتر بیرون می دهد یا حتی گفتاری که به واسطه ابزار تکنیکال از حنجره انسانی شکل می گیرد ) حتی در این حد هم بدون بدنمندی ندارد .
پس ما در بیان با یک شکاف سوبژکتیو - ابژکتیو روبرو هستیم .
از سویی بیان کاملا سوبژکتیو نیست چون اگر قرار باشد بیان باشد یعنی نوعی هستی را بیان کند باید سویه یا قطب ابژکتیو هم داشته باشد وگرنه در همان حد می اندیشم دکارت باقی می ماند این بیان اگر هیچ محتوی ابژکتیوی نداشته باشد از محتوی خالی است و عملا چیزی را بیان نمی کند .
اما از سوی دیگر بیان نمی تواند بدون این قطب سوژگی بیان باشد یعنی نمود پیدا کند و ظاهر شود .پس هر بیانی همبسته یک من است و ما می توانیم در هر بیانی دنبال یک من بگردیم .بالاتر گفتم این در مورد بیان پیامبری یا شعر هم صدق می کند حتی اگر ادعا این باشد که این کلام خداست یا الهام است که هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است ، شنونده نمی پذیرد که این بیان بدون سوژه باشد .
به همین دلیل بیان نمی تواند صرفا درون ماندگار باشد ، بلکه بدون یک مازاد استعلایی ظاهر نمی شود .
از طرفی اگر بیان بدون سوژه باشد یعنی مطلقا درون ماندگار باشد ، نقد بیان معنایی ندارد و هر بیانی می تواند علی السویه باشد دیگر محق نیستیم بین بیان صادق و کاذب تمایزی قائل شویم .اگر بیان درون ماندگار بود هیچ بیانی خطا نداشت .پس خطا در بیان محصول دخالت سوژه یا منفیت سوژگی است .
این نقد می تونه به کل منطق هگل اگر فرض کنیم که هر دقیقه ای ضروری دقیقه پیشین هست و هم هایدگر متاخر که نقش دازاین را در بیان هستی به نزدیک صفر می رسونه صادق باشه .
در هگل بیان این همانی داره با نمود هر دقیقه ای ، البته هگل منفیت رو بعد هستی شناختی بهش میده و بیان رو جز منفیت کل جنبش روح می دونه و شان هستی شناختی جدایی برای بیان از خود روح قائل نیست اما این در مورد درون ماندگاری اسینوزایی دلوزی صدق نمی کنه چون هر نوع منفیت رو از ابتدا از هستی می زدایند .به عبارت دیگر شاید بشود بیان رو از هگل به عنوان اینهمانی سوژه و ابژه پذیرفت اما موضع اسپینوزایی بیان با خودش پارادکس داره .
به همین دلیل شما هیچ گاه به تمامی نمی تونی من رو از بیان حذف کنی .
به هر حال هر بیانی بیان انسانی است یعنی می تونیم هر بیانی رو ( منظورم بیان گزاره ای و کلامی ) رو منتسب به یک سوژه - بدن بدونیم ، حتی اگر این بیان کلامی از یک دستگاه خارج بشه این انتساب بی معنی نمیشه .گفتار ماشینی ( مثل گفتاری که کامپیوتر بیرون می دهد یا حتی گفتاری که به واسطه ابزار تکنیکال از حنجره انسانی شکل می گیرد ) حتی در این حد هم بدون بدنمندی ندارد .
پس ما در بیان با یک شکاف سوبژکتیو - ابژکتیو روبرو هستیم .
از سویی بیان کاملا سوبژکتیو نیست چون اگر قرار باشد بیان باشد یعنی نوعی هستی را بیان کند باید سویه یا قطب ابژکتیو هم داشته باشد وگرنه در همان حد می اندیشم دکارت باقی می ماند این بیان اگر هیچ محتوی ابژکتیوی نداشته باشد از محتوی خالی است و عملا چیزی را بیان نمی کند .
اما از سوی دیگر بیان نمی تواند بدون این قطب سوژگی بیان باشد یعنی نمود پیدا کند و ظاهر شود .پس هر بیانی همبسته یک من است و ما می توانیم در هر بیانی دنبال یک من بگردیم .بالاتر گفتم این در مورد بیان پیامبری یا شعر هم صدق می کند حتی اگر ادعا این باشد که این کلام خداست یا الهام است که هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است ، شنونده نمی پذیرد که این بیان بدون سوژه باشد .
به همین دلیل بیان نمی تواند صرفا درون ماندگار باشد ، بلکه بدون یک مازاد استعلایی ظاهر نمی شود .
از طرفی اگر بیان بدون سوژه باشد یعنی مطلقا درون ماندگار باشد ، نقد بیان معنایی ندارد و هر بیانی می تواند علی السویه باشد دیگر محق نیستیم بین بیان صادق و کاذب تمایزی قائل شویم .اگر بیان درون ماندگار بود هیچ بیانی خطا نداشت .پس خطا در بیان محصول دخالت سوژه یا منفیت سوژگی است .
این نقد می تونه به کل منطق هگل اگر فرض کنیم که هر دقیقه ای ضروری دقیقه پیشین هست و هم هایدگر متاخر که نقش دازاین را در بیان هستی به نزدیک صفر می رسونه صادق باشه .
در هگل بیان این همانی داره با نمود هر دقیقه ای ، البته هگل منفیت رو بعد هستی شناختی بهش میده و بیان رو جز منفیت کل جنبش روح می دونه و شان هستی شناختی جدایی برای بیان از خود روح قائل نیست اما این در مورد درون ماندگاری اسینوزایی دلوزی صدق نمی کنه چون هر نوع منفیت رو از ابتدا از هستی می زدایند .به عبارت دیگر شاید بشود بیان رو از هگل به عنوان اینهمانی سوژه و ابژه پذیرفت اما موضع اسپینوزایی بیان با خودش پارادکس داره .
به همین دلیل شما هیچ گاه به تمامی نمی تونی من رو از بیان حذف کنی .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ا. اردستانی @Poya2222 @autoindagine @Meraj_Jamshidi
درود
این سماجت ( در معنای خوبش ) و پای فشاری شما و جناب فرمولا بر این بحث تحسین برانگیز است .اتفاقا خوب است موضوعاتی که پیرامون آن گفتگوهای مفصلی انجام می شود را در گروه ( حداقل مدیران ) توجه ویژه ای نشان دهند .
در این قضیه هم بر اساس دانش و تخصصم فقط می توانم اظهار نظر کنم و بسنده می کنم به چند نکته کلی که امیدوارم راهگشای بحث باشد .
اول : تاکید بر بدنمندی نباید به نوعی بدن پرستی کشیده شود مثلا گاهی که بخش بدن پدیدارشناسی مرلو رو می خونم این حس بهم دست میده که انگار همه کاره این بدن پیشا - تاملی یا به اصطلاح ناخودآگاه است و همواره انگار نوعی مفهوم دست دومی یا کم اهمیت به تامل و آگاهی .من اتفاقا این بدن پیشاتاملی را به عنوان نوعی هستی در جهان می پذیرم به طوریکه خیلی از مشکلات دوگانه انگاری را ندارد اما معتقدم این بدن پیشاتاملی همواره با آگاهی حد می خورد ( هر چند در قدم اول این بدن است که آگاهی را مشروط می کند ) .مثلا یکی از موضوعات جدید در تکنولوژی درمان ، اندام مصنوعی یا محرکهای حرکتی هستند که اینها نیاز به نوعی تامل آگاهانه دارند .بدن سازی هم همینطور است تکنیکهای کاردرمانی گفتاردرمانی و خیلی از درمانهای آگاهانه نوعی مداخله در این بدن اولیه یا "گوشت هستی" اند .
دوم ؛ مرلوپونتی به گونه ای از بدن می گوید که گویی بدن یک ساختار بسته است و از این جهت شاید تحلیلهای مرلو از بدن پدیدارین نیای ساخت گرایی فرانسوی باشد .او به دنبال ساخت رفتار یا حرکت بدن است یعنی امری پیشینی در وجود آدمی که مشترک است .این اگر حد بخورد ایده ای راه گشاست یعنی هم راهنمای تز ژوییسانس است ( گوشتی که از دال شدن می گریزد ) و هم تاکید بر وضعیت مندی که اگزیستانسیالیسم سارتری از آن فرار می کند .
سوم ؛ کانت اگر چه در مورد زمان و مکان ایده ابداعی دارد اما ما همچنان می مانیم که چرا زمان و مکان باید پیشینی باشند .ایده بدنمندی می تواند اینجا کمک کننده باشد اگر هر آگاهی پیشاپیش یک بدن است و بدن هم جغرافیا و زمانی دارد ، پس زمان و مکان نوعی شهود خودیابنده درونی در انسان هستند که نیاز به انتزاع تاملی ندارند .پدیدارشناسی با ایده بدنمندی می تواند این معضل فلسفه کانت رو حل کند .
چهارم ؛ اگر هندسه بر بنیاد شهود مکان باشد پس ریاضیات دانشی پیشینی بر پایه این بدن است .بدنی که ماوای مکان پیشینی است ( بدن پیشاتاملی مکان و زمان را با خودش حمل می کند ) .
اما باید خاطر نشان کرد که همچون بدن دلالی ( که واقعیت روزمره انسانهاست ) ریاضیات هم امری دلالی و منطقی است .به عبارت دیگر ریاضیات به عنوان دانش محل ملاقات معنای دال آگاهی با بدن مکانمند پیشاتاملی است .شاهد اینکه حیوانات ریاضیات ندارند هر چند این بدن پیشاتاملی و در جهان را دارند .
از طرفی باید تاکید کرد که بدون این معنایی که آگاهی و دال زبان به این زمان و مکان پیشینی می افزایند ، شهود ریاضی پوچ است اگرچه معانی زبانی تنها در بستر مکان بدن می توانند وجود داشته باشند .
حیوانات هم زمان و مکان را می فهمند و برای مقاصد خود استفاده می کنند و حتی شاید بهتر از بسیاری از انسانها اما تفاوت انسان این است که معنا را به این شهود پیشینی اضافه می کند و این همان آفرینش دانش ریاضیات است که تنها مختص انسان است نه حیوانات یا حتی خدا .
این سماجت ( در معنای خوبش ) و پای فشاری شما و جناب فرمولا بر این بحث تحسین برانگیز است .اتفاقا خوب است موضوعاتی که پیرامون آن گفتگوهای مفصلی انجام می شود را در گروه ( حداقل مدیران ) توجه ویژه ای نشان دهند .
در این قضیه هم بر اساس دانش و تخصصم فقط می توانم اظهار نظر کنم و بسنده می کنم به چند نکته کلی که امیدوارم راهگشای بحث باشد .
اول : تاکید بر بدنمندی نباید به نوعی بدن پرستی کشیده شود مثلا گاهی که بخش بدن پدیدارشناسی مرلو رو می خونم این حس بهم دست میده که انگار همه کاره این بدن پیشا - تاملی یا به اصطلاح ناخودآگاه است و همواره انگار نوعی مفهوم دست دومی یا کم اهمیت به تامل و آگاهی .من اتفاقا این بدن پیشاتاملی را به عنوان نوعی هستی در جهان می پذیرم به طوریکه خیلی از مشکلات دوگانه انگاری را ندارد اما معتقدم این بدن پیشاتاملی همواره با آگاهی حد می خورد ( هر چند در قدم اول این بدن است که آگاهی را مشروط می کند ) .مثلا یکی از موضوعات جدید در تکنولوژی درمان ، اندام مصنوعی یا محرکهای حرکتی هستند که اینها نیاز به نوعی تامل آگاهانه دارند .بدن سازی هم همینطور است تکنیکهای کاردرمانی گفتاردرمانی و خیلی از درمانهای آگاهانه نوعی مداخله در این بدن اولیه یا "گوشت هستی" اند .
دوم ؛ مرلوپونتی به گونه ای از بدن می گوید که گویی بدن یک ساختار بسته است و از این جهت شاید تحلیلهای مرلو از بدن پدیدارین نیای ساخت گرایی فرانسوی باشد .او به دنبال ساخت رفتار یا حرکت بدن است یعنی امری پیشینی در وجود آدمی که مشترک است .این اگر حد بخورد ایده ای راه گشاست یعنی هم راهنمای تز ژوییسانس است ( گوشتی که از دال شدن می گریزد ) و هم تاکید بر وضعیت مندی که اگزیستانسیالیسم سارتری از آن فرار می کند .
سوم ؛ کانت اگر چه در مورد زمان و مکان ایده ابداعی دارد اما ما همچنان می مانیم که چرا زمان و مکان باید پیشینی باشند .ایده بدنمندی می تواند اینجا کمک کننده باشد اگر هر آگاهی پیشاپیش یک بدن است و بدن هم جغرافیا و زمانی دارد ، پس زمان و مکان نوعی شهود خودیابنده درونی در انسان هستند که نیاز به انتزاع تاملی ندارند .پدیدارشناسی با ایده بدنمندی می تواند این معضل فلسفه کانت رو حل کند .
چهارم ؛ اگر هندسه بر بنیاد شهود مکان باشد پس ریاضیات دانشی پیشینی بر پایه این بدن است .بدنی که ماوای مکان پیشینی است ( بدن پیشاتاملی مکان و زمان را با خودش حمل می کند ) .
اما باید خاطر نشان کرد که همچون بدن دلالی ( که واقعیت روزمره انسانهاست ) ریاضیات هم امری دلالی و منطقی است .به عبارت دیگر ریاضیات به عنوان دانش محل ملاقات معنای دال آگاهی با بدن مکانمند پیشاتاملی است .شاهد اینکه حیوانات ریاضیات ندارند هر چند این بدن پیشاتاملی و در جهان را دارند .
از طرفی باید تاکید کرد که بدون این معنایی که آگاهی و دال زبان به این زمان و مکان پیشینی می افزایند ، شهود ریاضی پوچ است اگرچه معانی زبانی تنها در بستر مکان بدن می توانند وجود داشته باشند .
حیوانات هم زمان و مکان را می فهمند و برای مقاصد خود استفاده می کنند و حتی شاید بهتر از بسیاری از انسانها اما تفاوت انسان این است که معنا را به این شهود پیشینی اضافه می کند و این همان آفرینش دانش ریاضیات است که تنها مختص انسان است نه حیوانات یا حتی خدا .
نوروآنالیز
Photo
علی رغم جذابیت این نظرگاه ، حفظ کلیت ها و نابودی آنها تحت بخشها یا جزییات که مرلوپونتی بهش پدیدار میگه و سطحی از هستی رو براش قائله ، اما باید توجه کرد که در علم که مبتنی بر رویکرد اتمیستی و نمودگرایانه است ، کاربردهای زیادی مشاهده می کنیم .
مثلا پدیده تشنج را در نظر بگیریم ، در سطح پدیدارشناسی ما با واقعیت تشنج بیمار روبرو هستیم اما در سطح پزشکی ، پزشک می داند که این تشنج تظاهر و نمودی از نوعی اختلال جریان سدیم یا پتاسیم در سطح غلاف نورونی به هر دلیلی است .این باعث می شود که کاربرد دارویی در عمل بر همین سطح نورونی را کشف و به کار ببریم و مانع تشنج شویم .به عبارت دیگر می توان با دستکاری سطح زیرین خود پدیدار را نیست یا هست کنیم .
اگر چه این نقد ، کلیت هستی شناسی پدیدارشناسانه را از بین نمی برد و همچنان ما در سطح ماکروسکوپی با واقعیت مجزایی از سطوح اتمی روبرو هستیم اما همچنان باید این سطح و رویکرد را نگه داشت چون کار می کند و مفید است .
در سطح کلان تری البته رویکرد پدیدارشناسانه می تواند نظرگاهی برای نقد نگاه اتمی و میکروسکوپیک موجودات باشد .مثلا سطح زندگی یا زنده بودن معنایی است که البته خود طبیعت تولید کرده اما نوعی هستی متعالی تری از سطح میکروسکوپیک فیزیکو - شیمیایی است .بنابراین مواجهه با سطح زندگی کاملا معنای متفاوتی از مواجهه با سطح اشیا فیزیکی دارد .
به همین دلیل گلوله ای که یک سنگ را مورد هدف قرار می دهد با گلوله ای که یک موجود زنده را از بین می برد کاملا جایگاه هستی شناختی متفاوتی دارند .
مثلا پدیده تشنج را در نظر بگیریم ، در سطح پدیدارشناسی ما با واقعیت تشنج بیمار روبرو هستیم اما در سطح پزشکی ، پزشک می داند که این تشنج تظاهر و نمودی از نوعی اختلال جریان سدیم یا پتاسیم در سطح غلاف نورونی به هر دلیلی است .این باعث می شود که کاربرد دارویی در عمل بر همین سطح نورونی را کشف و به کار ببریم و مانع تشنج شویم .به عبارت دیگر می توان با دستکاری سطح زیرین خود پدیدار را نیست یا هست کنیم .
اگر چه این نقد ، کلیت هستی شناسی پدیدارشناسانه را از بین نمی برد و همچنان ما در سطح ماکروسکوپی با واقعیت مجزایی از سطوح اتمی روبرو هستیم اما همچنان باید این سطح و رویکرد را نگه داشت چون کار می کند و مفید است .
در سطح کلان تری البته رویکرد پدیدارشناسانه می تواند نظرگاهی برای نقد نگاه اتمی و میکروسکوپیک موجودات باشد .مثلا سطح زندگی یا زنده بودن معنایی است که البته خود طبیعت تولید کرده اما نوعی هستی متعالی تری از سطح میکروسکوپیک فیزیکو - شیمیایی است .بنابراین مواجهه با سطح زندگی کاملا معنای متفاوتی از مواجهه با سطح اشیا فیزیکی دارد .
به همین دلیل گلوله ای که یک سنگ را مورد هدف قرار می دهد با گلوله ای که یک موجود زنده را از بین می برد کاملا جایگاه هستی شناختی متفاوتی دارند .
یک پیشنهاد اکازیون برای پوتین ؛
شاید خود پوتین هم از این همه دست و دلبازی ترامپ در طرح صلحش تعجب کرده باشد ، بندهایی که شاید روسها هم خجالت می کشیدند آن را در مذاکرات مطرح کنند ، اما پرسش این است که ترامپ چه اهدافی را دنبال می کند ؟
شاید پاسخ به این پرسش کل پروژه آمریکا در مواجهه با چین را روشن کند .
سناریویی که در ذهن ترامپ است بدین شرح است ؛
ترامپ سعی کرد با طرح صلح غزه موقتا نیمچه آرامشی را در خاورمیانه به وجود بیاورد ، طرحی که اگرچه دست اسراییل را در زدن بازوهای منطقه ای ایران باز گذاشته اما مانع هر نوع حرکت طرف مقابل شود .
در قسمت دوم او به دنبال صلح موقتی در جبهه اوکرایین است و با پیشنهادات بیش از انتظار روسها ، ولع آنها را برای صلح در جبهه اوکرایین بیشتر کند
طرح صلح اوکرایین بندهای نانوشته ای هم دارد اینکه روسها در قبال امتیازاتی که در اوکرایین می گیرند ، دخالتی در منازعات جهانی آمریکا نداشته باشند .
به این ترتیب شاید طرح صلح اوکرایین باعث شود که روسیه از مداخله بیشتر در جبهه آمریکای جنوبی و غرب آسیا خودداری کنند .
مشخص است که این طرح صلح در آستانه تجاوز آمریکا به ونزوئلا اعلام شده که این می تواند مانع کنش فعالانه ای از سمت روسها در آن جبهه باشد .
ترامپ این را به خوبی می داند که برای مهار چین ضروری است که گلوگاه انرژی جهان یعنی خلیج فارس را در اختیار داشته باشد تا بتواند چین را از انرژی آن محروم کند اما در حال حاضر با توجه به تحریم نفت ایران و روسیه ، هر نوع تنش نظامی در خلیج فارس ممکن است قیمت جهانی انرژی را به طور سرسام آوری بالا ببرد بنابراین ضروری است که منبع مطمئنی از انرژی را برای کنترل قیمت نفت در اختیار داشته باشد .به همین خاطر اشغال ونزوئلا پارت اول پروژه بزرگی است که غایت نهایی آن مهار چین می باشد .
به این ترتیب می شود پیش بینی کرد در عدم دخالت فعال چین و روسیه در جبهه های ایران و ونزوئلا ، آمریکاییها مشکل عمده ای در این بخشهای پروژه شان نداشته باشند .
جنگ تایوان یا ژاپن با چین آخرین پلان این سناریو است ، سناریویی که شروعش با طرح صلح غزه شروع شده و منازلی چون اوکرایین ، ونزوئلا ، ایران و ژاپن را خواهد داشت .
تا اینجای کار به نظر می رسد این پوتین بوده که ترامپ را در اوکرایین هیپنوتیزم کرده ، اما اگر چنین طرح عظیمی در ذهن ترامپ وجود داشته باشد ، فریب پوتین فقط قسمت اول این ماجرا خواهد بود .باید در آینده دید که آیا پوتین و شی دست ترامپ را می خوانند و همین ابتدا ونزوئلا برای ترامپ تبدیل به یک اوکرایین دیگری خواهد شد یا نه ؟
ا . اردستانی
شاید خود پوتین هم از این همه دست و دلبازی ترامپ در طرح صلحش تعجب کرده باشد ، بندهایی که شاید روسها هم خجالت می کشیدند آن را در مذاکرات مطرح کنند ، اما پرسش این است که ترامپ چه اهدافی را دنبال می کند ؟
شاید پاسخ به این پرسش کل پروژه آمریکا در مواجهه با چین را روشن کند .
سناریویی که در ذهن ترامپ است بدین شرح است ؛
ترامپ سعی کرد با طرح صلح غزه موقتا نیمچه آرامشی را در خاورمیانه به وجود بیاورد ، طرحی که اگرچه دست اسراییل را در زدن بازوهای منطقه ای ایران باز گذاشته اما مانع هر نوع حرکت طرف مقابل شود .
در قسمت دوم او به دنبال صلح موقتی در جبهه اوکرایین است و با پیشنهادات بیش از انتظار روسها ، ولع آنها را برای صلح در جبهه اوکرایین بیشتر کند
طرح صلح اوکرایین بندهای نانوشته ای هم دارد اینکه روسها در قبال امتیازاتی که در اوکرایین می گیرند ، دخالتی در منازعات جهانی آمریکا نداشته باشند .
به این ترتیب شاید طرح صلح اوکرایین باعث شود که روسیه از مداخله بیشتر در جبهه آمریکای جنوبی و غرب آسیا خودداری کنند .
مشخص است که این طرح صلح در آستانه تجاوز آمریکا به ونزوئلا اعلام شده که این می تواند مانع کنش فعالانه ای از سمت روسها در آن جبهه باشد .
ترامپ این را به خوبی می داند که برای مهار چین ضروری است که گلوگاه انرژی جهان یعنی خلیج فارس را در اختیار داشته باشد تا بتواند چین را از انرژی آن محروم کند اما در حال حاضر با توجه به تحریم نفت ایران و روسیه ، هر نوع تنش نظامی در خلیج فارس ممکن است قیمت جهانی انرژی را به طور سرسام آوری بالا ببرد بنابراین ضروری است که منبع مطمئنی از انرژی را برای کنترل قیمت نفت در اختیار داشته باشد .به همین خاطر اشغال ونزوئلا پارت اول پروژه بزرگی است که غایت نهایی آن مهار چین می باشد .
به این ترتیب می شود پیش بینی کرد در عدم دخالت فعال چین و روسیه در جبهه های ایران و ونزوئلا ، آمریکاییها مشکل عمده ای در این بخشهای پروژه شان نداشته باشند .
جنگ تایوان یا ژاپن با چین آخرین پلان این سناریو است ، سناریویی که شروعش با طرح صلح غزه شروع شده و منازلی چون اوکرایین ، ونزوئلا ، ایران و ژاپن را خواهد داشت .
تا اینجای کار به نظر می رسد این پوتین بوده که ترامپ را در اوکرایین هیپنوتیزم کرده ، اما اگر چنین طرح عظیمی در ذهن ترامپ وجود داشته باشد ، فریب پوتین فقط قسمت اول این ماجرا خواهد بود .باید در آینده دید که آیا پوتین و شی دست ترامپ را می خوانند و همین ابتدا ونزوئلا برای ترامپ تبدیل به یک اوکرایین دیگری خواهد شد یا نه ؟
ا . اردستانی
سلام و وقت بخیر
من فکر نمیکنم ونزوئلا تله باشه یا حتی تله بشه. بلکه بخشی از نمایشی هست که از سال ۲۰۲۲ با جنگ اوکراین رو صحنه رفت.
من فکر نمیکنم ونزوئلا تله باشه یا حتی تله بشه. بلکه بخشی از نمایشی هست که از سال ۲۰۲۲ با جنگ اوکراین رو صحنه رفت.