Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
متشکرم منظورم همین تمایزات بود یعنی شما حتی در همین حد فیزیکال هم چاره ای نداری که نوعی آگاهی بیرون از محتوی مضمونی خودت رو فرض بگیری و شروع به تمایز گذاری کنی . وقتی کسی میگه گلوله در مغز باعث تغییر ماده میشه بعد مجبور میشه بین گلوله در مغز و در دیوار…
اینکه اسیدمعده همه چی رو ماده میبینه
سبب نمیشه که معده تمایز نذاره
پس معده جهانِ تیرهوتار را به نور شناخت شفاف میکند😂
سبب نمیشه که معده تمایز نذاره
پس معده جهانِ تیرهوتار را به نور شناخت شفاف میکند😂
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مگه فقط آگاهی تمایز میذاره؟ تمام تجربیات تمایز میذارن
همه تجربیات آینده در بستری از تمایزگذاریهای تجربی و مفهومی گذشته متمایز میشن .
Forwarded from ا. اردستانی
شایدم باعث بشه فکر کنیم یه تیکه گوشته دیگه یه گلوله توش بزنیم
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
اینکه اسیدمعده همه چی رو ماده میبینه سبب نمیشه که معده تمایز نذاره پس معده جهانِ تیرهوتار را به نور شناخت شفاف میکند😂
اینکه تو می دونی اسید معده چطوری تجربه می کنه دلیلی نداره مادربزرگت هم بدونه و یا حتی اسید معده براش وجود داشته .
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
شایدم باعث بشه فکر کنیم یه تیکه گوشته دیگه یه گلوله توش بزنیم
منظور ایشون که اون مثالو زد اصلا اینا نبود.
«همه چیز مادیه». اینه که شما نمیتونید بپذیرید چون ساختار ذهنیتون با مسئولیت و وظیفه و ارادهی آزاد کار میکنه و فک میکنید اینا بزرگترین محرک های بشرن شاید چون تاحالا از زاویهی دیگهای نگاهش نکردید
«همه چیز مادیه». اینه که شما نمیتونید بپذیرید چون ساختار ذهنیتون با مسئولیت و وظیفه و ارادهی آزاد کار میکنه و فک میکنید اینا بزرگترین محرک های بشرن شاید چون تاحالا از زاویهی دیگهای نگاهش نکردید
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
شایدم باعث بشه فکر کنیم یه تیکه گوشته دیگه یه گلوله توش بزنیم
It's probable, but not plausible.
چون میدونیم که بُعد روانی ما برخاسته از همین تیکه گوشته به شرطی که این تیکه گوشت سالم و زنده بمونه. مگر اینکه کسی خیلی علاقه به گلوله زدن به آدم ها داشته باشه. مثل همین ایتالیایی های پولداری که در اروپای شرقی هزینه هنگفتی به دولت این کشور اروپایی دادند، تا آنجا برای شکار انسان بروند. هنوز هم بازداشت نشده اند. (شکار بوسنیایی ها به کمک صرب ها)
نمیتوان گفت که این افراد لزوما باور داشته اند که انسان ها چیزی جز یک توده از سلول های عصبی و گوشت و اندام هایی که این سلول های عصبی رو زنده نگه داشته اند، نیستند و در نتیجه نسبت به ارزش و مقام جان انسان بیتفاوت و بیخیال شده اند. فکر میکنم آنها از قبل دید متفاوتی نسبت به ارزش جان انسان داشته اند، نه اینکه از طریق کشف های علمی و غور در عصبشناسی به چنین انسان هایی تبدیل شده اند.
اما فیزیکالیستی دیدن انسان میتواند آثار اخلاقی ارزنده ای داشته باشد. از آن نوع که نیچه هم میپسندد! با دیدن انسان به عنوان یک دستگاه عصبی متصل به اسکلت و بدن، ما به این دیدگاه کشیده میشویم که تنها موقعی که این انسان تهدیدی برای موجودیت ما یا جامعه است، با او بیرحمانه رفتار کنیم، اما به محضی که در دست ما اسیر و خلع سلاح شد، در نهایت گذشت با او رفتار کنیم. این گذشت از جنس رحم مسیحی نیست، این گذشت از سر اعتماد به نفس است.
مرا چه باک از انگل هایم؟ بگذار بخورند و پروار شوند. زور من بر آنان میچربد!
وقتی انسان را یک توده مغزی الکتریکال ببینیم، دیگر او را فراتر از میزانی که باید جبران کند و فراتر از حدی که برای کنترل و رام کردن او نیاز است مورد مجازات قرار نمیدهیم. چون مجازات که اساسا از حس عدالت و انصاف ما نیامده است. مجازات از سر لذت از رنج دادن است. لذت از خالی کردن خشم خود روی موجودی که در چنگ و تحت قدرت ماست.
اگر قصد ما لذت از زجر دادن است، بسیار خب. اگر قصد ما لذت از آدمکشی است، این کار حتی در اروپا در قالب شکار انسان های زنده در خیابان دنبال میشود و فقط محدود به داعش در خاورمیانه و جنایت در غزه و جنایت در سودان و جا های دیگر دنیا نیست.
اما معرفت پیدا کردن به فیزیکالیسم وجود انسان بیشتر اثرات خوب اخلاقی دارد تا بد.
چون میدونیم که بُعد روانی ما برخاسته از همین تیکه گوشته به شرطی که این تیکه گوشت سالم و زنده بمونه. مگر اینکه کسی خیلی علاقه به گلوله زدن به آدم ها داشته باشه. مثل همین ایتالیایی های پولداری که در اروپای شرقی هزینه هنگفتی به دولت این کشور اروپایی دادند، تا آنجا برای شکار انسان بروند. هنوز هم بازداشت نشده اند. (شکار بوسنیایی ها به کمک صرب ها)
نمیتوان گفت که این افراد لزوما باور داشته اند که انسان ها چیزی جز یک توده از سلول های عصبی و گوشت و اندام هایی که این سلول های عصبی رو زنده نگه داشته اند، نیستند و در نتیجه نسبت به ارزش و مقام جان انسان بیتفاوت و بیخیال شده اند. فکر میکنم آنها از قبل دید متفاوتی نسبت به ارزش جان انسان داشته اند، نه اینکه از طریق کشف های علمی و غور در عصبشناسی به چنین انسان هایی تبدیل شده اند.
اما فیزیکالیستی دیدن انسان میتواند آثار اخلاقی ارزنده ای داشته باشد. از آن نوع که نیچه هم میپسندد! با دیدن انسان به عنوان یک دستگاه عصبی متصل به اسکلت و بدن، ما به این دیدگاه کشیده میشویم که تنها موقعی که این انسان تهدیدی برای موجودیت ما یا جامعه است، با او بیرحمانه رفتار کنیم، اما به محضی که در دست ما اسیر و خلع سلاح شد، در نهایت گذشت با او رفتار کنیم. این گذشت از جنس رحم مسیحی نیست، این گذشت از سر اعتماد به نفس است.
مرا چه باک از انگل هایم؟ بگذار بخورند و پروار شوند. زور من بر آنان میچربد!
وقتی انسان را یک توده مغزی الکتریکال ببینیم، دیگر او را فراتر از میزانی که باید جبران کند و فراتر از حدی که برای کنترل و رام کردن او نیاز است مورد مجازات قرار نمیدهیم. چون مجازات که اساسا از حس عدالت و انصاف ما نیامده است. مجازات از سر لذت از رنج دادن است. لذت از خالی کردن خشم خود روی موجودی که در چنگ و تحت قدرت ماست.
اگر قصد ما لذت از زجر دادن است، بسیار خب. اگر قصد ما لذت از آدمکشی است، این کار حتی در اروپا در قالب شکار انسان های زنده در خیابان دنبال میشود و فقط محدود به داعش در خاورمیانه و جنایت در غزه و جنایت در سودان و جا های دیگر دنیا نیست.
اما معرفت پیدا کردن به فیزیکالیسم وجود انسان بیشتر اثرات خوب اخلاقی دارد تا بد.
Forwarded from 💡
من فکر میکنم، اختلاف نظر ما در جایگاهیست که هر یک بحث پیش میبریم.
بگذارید سر راست و خلاصه بگویم:
آنچه بنده از آن میپرسم، "امکان" است. یعنی:
هر چند هر پرسشی پیشاپیش افقی را برای پرسنده میگشاید، بنابراین پرسش از امکان، افق فهم را نیز دستخوش تغییراتی میکند. مثلا زمانی که ابزار را امتداد یا اگزیستانس بدن میدانیم، همانند آن روشندلی که عصا حکم چشم برای او دارد، در اینجا نگرش، استعارهای بنیادین وجود دارد:
این استعاره [امتدادی بودن ابزار] در مقابل استعارهی متافیریکی-سنتی به یک آنتیتز بدیع تبدیل میشود که ابزار را چنین تعبیر میکند:
حال میتوان ادعای اصلی شما و همگروهیمان آقای فرمولا را خلاصه وار چنین نوشت:
این گزاره، گزارهی اصلی شما دوستان است که همه چیز حول آن میچرخد. اما این گزاره یک تفسیر پنهان و اساسی دارد:
حال آنکه بدنمندی، نه به معنای توانستن همهی گامها، بلکه به معنای گشودن امکان گامبرداری است.
هرچند میدانم نقد شما "مغالطهی ابهام آمیزی" خواهد بود. یعنی بدنمندی از جانب من چنان تعریف میشود که همه چیز درون آن میتواند حل شود. هر چند حضرات بارها بصورت صریح اذعان داشتهاند که منکر بدن نیستند. البته میتوان این اتهام مغالطه را ریشه در حیرت یافت، حیرت از بدن و آن گزارهی معروف اسپینوزا در باب بدن:
اما دلیل دیگری نیز دارد، یکی از آنان ریشههای ابژکتیویستی دوستان است. علاوه بر اینها، من نیز دلایلی به پایبندی به بدن دارم:
۱. لیکاف و جانسون استعارههای مهمی را در ریاضیات نشان میدهند که نگاشت شدهاند. هر چند در موارد بسیار پیچیده بدنمندی ناپدید میشود، اما همچنان میتوان استعارههایی به سختی نشان داد. نمونهاش علامت مساوی [=] در ریاضیات است که ریشههای بدنمندانهی تعادل را دارد.
۲. ترجیح بنده به بدن در مقابل نگرشهای ابژکتیویستی و منطقی غیر بدنمندانه، من نمیتوانم بپذیرم، منطق بدون ارتباط با بنیادی به نام بدن-جهان شکل گرفته است. همان نقد لیکاف و جانسون به نا-بدنی منطق و ریاضیات در تاریخ اندیشه.
۳. آزمایش فکری ریاضیدان مواد کشیده.
برای آنکه پیام بیش از این طولانی نشود، مابقی عرایضم را در پیامی دیگر خلاصه میکنم.
بگذارید سر راست و خلاصه بگویم:
آنچه بنده از آن میپرسم، "امکان" است. یعنی:
من نمیپرسم محاسبه چگونه انجام میشود؛
بل میپرسم امکان محاسبه چگونه ممکن میشود؟
هر چند هر پرسشی پیشاپیش افقی را برای پرسنده میگشاید، بنابراین پرسش از امکان، افق فهم را نیز دستخوش تغییراتی میکند. مثلا زمانی که ابزار را امتداد یا اگزیستانس بدن میدانیم، همانند آن روشندلی که عصا حکم چشم برای او دارد، در اینجا نگرش، استعارهای بنیادین وجود دارد:
ابزار امتداد بدن است.
این استعاره [امتدادی بودن ابزار] در مقابل استعارهی متافیریکی-سنتی به یک آنتیتز بدیع تبدیل میشود که ابزار را چنین تعبیر میکند:
ابزار ابژه است.
حال میتوان ادعای اصلی شما و همگروهیمان آقای فرمولا را خلاصه وار چنین نوشت:
این اثباتها بررسیپذیر نیستند یا فلانطور هستند، بنابراین بدنمندی در آن راه ندارد.
این گزاره، گزارهی اصلی شما دوستان است که همه چیز حول آن میچرخد. اما این گزاره یک تفسیر پنهان و اساسی دارد:
بدنمندی یعنی توانایی گامبهگام رفتن.
حال آنکه بدنمندی، نه به معنای توانستن همهی گامها، بلکه به معنای گشودن امکان گامبرداری است.
هرچند میدانم نقد شما "مغالطهی ابهام آمیزی" خواهد بود. یعنی بدنمندی از جانب من چنان تعریف میشود که همه چیز درون آن میتواند حل شود. هر چند حضرات بارها بصورت صریح اذعان داشتهاند که منکر بدن نیستند. البته میتوان این اتهام مغالطه را ریشه در حیرت یافت، حیرت از بدن و آن گزارهی معروف اسپینوزا در باب بدن:
هیچکس هنوز نمیداند بدن چه میتواند.
اما دلیل دیگری نیز دارد، یکی از آنان ریشههای ابژکتیویستی دوستان است. علاوه بر اینها، من نیز دلایلی به پایبندی به بدن دارم:
۱. لیکاف و جانسون استعارههای مهمی را در ریاضیات نشان میدهند که نگاشت شدهاند. هر چند در موارد بسیار پیچیده بدنمندی ناپدید میشود، اما همچنان میتوان استعارههایی به سختی نشان داد. نمونهاش علامت مساوی [=] در ریاضیات است که ریشههای بدنمندانهی تعادل را دارد.
۲. ترجیح بنده به بدن در مقابل نگرشهای ابژکتیویستی و منطقی غیر بدنمندانه، من نمیتوانم بپذیرم، منطق بدون ارتباط با بنیادی به نام بدن-جهان شکل گرفته است. همان نقد لیکاف و جانسون به نا-بدنی منطق و ریاضیات در تاریخ اندیشه.
۳. آزمایش فکری ریاضیدان مواد کشیده.
برای آنکه پیام بیش از این طولانی نشود، مابقی عرایضم را در پیامی دیگر خلاصه میکنم.
Forwarded from ا. اردستانی
درود
اگر بدنمندی رو امتداد جهان بدانیم ، آن وقت امر ریاضی در آگاهی حقیقت پیدا می کند یعنی بر خود جهان منطبق می شود و شبهه ایده آلیسم هم بر طرف می شود .بدن واسطه آگاهی با جهان است اما راست این است که بدن امتداد جهان است پس اگر امر ریاضی بدنمندانه است ابژکتیو هم هست .مشروط کردن امر ریاضی بر خلاف تصور فیزیکالیسم ، ایده آلیسم نیست بلکه عین واقع گرایی است .
اما باید حالا اینجا وارد توصیف پدیدارشناسانه خود بدن و نسبتش با آگاهی شویم .بدن اگر چه در خودش ، امتداد جهان است اما از سویی هم محمل آگاهی است و آگاهی هر دم این بدن را مشروط می کند .اما بدن توصیف نوعی فهم یا آگاهی پیشاتاملی هم هست ، مثلا در حرکت اتونوم خودش و از این قبیل که چندان در کنترل آگاهی نیست .
اگر بدنمندی رو امتداد جهان بدانیم ، آن وقت امر ریاضی در آگاهی حقیقت پیدا می کند یعنی بر خود جهان منطبق می شود و شبهه ایده آلیسم هم بر طرف می شود .بدن واسطه آگاهی با جهان است اما راست این است که بدن امتداد جهان است پس اگر امر ریاضی بدنمندانه است ابژکتیو هم هست .مشروط کردن امر ریاضی بر خلاف تصور فیزیکالیسم ، ایده آلیسم نیست بلکه عین واقع گرایی است .
اما باید حالا اینجا وارد توصیف پدیدارشناسانه خود بدن و نسبتش با آگاهی شویم .بدن اگر چه در خودش ، امتداد جهان است اما از سویی هم محمل آگاهی است و آگاهی هر دم این بدن را مشروط می کند .اما بدن توصیف نوعی فهم یا آگاهی پیشاتاملی هم هست ، مثلا در حرکت اتونوم خودش و از این قبیل که چندان در کنترل آگاهی نیست .
Forwarded from ا. اردستانی
اما از سویی آگاهی در تاریخ خودش بدنمند هم می شود آنچه که می شود رسوب آگاهی نامید .بدن من تنها اکسیژن و هیدروژن و کربن و آهن نیست بلکه نوعی ثبت و حفظ آگاهی انباشته شده هم هست .آنچه ژن می نامیم فقط عناصر فیزیکی نیستند بلکه اطلاعات چند میلیارد ساله هم هست .پس می شود نوعی آگاهی محض مستقل از بدنمندی را هم فرض کرد که ملک مشاع جهان است و متعلق به هیچ منی نیست .این عدم تعلق صرفا شامل عناصر گفته شده فوق نیست بلکه خود این ذخیره و ثبت رسوب کرده است .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ما به این دیدگاه کشیده میشویم که تنها موقعی که این انسان تهدیدی برای موجودیت ما یا جامعه است، با او بیرحمانه رفتار کنیم، اما به محضی که در دست ما اسیر و خلع سلاح شد، در نهایت گذشت با او رفتار کنیم
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل .
مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید این نوعی آگاهی انسانی را وسط می کشد .آگاهی که فرق زنده و مرده و سالم و بیمار رو می دونه ، پس این توده گوشت و عصب اینجا مشروط میشه ، چه سلطه نیچه ای وسط باشه و چه بقای اسپینوزایی ، نمی تونه این آگاهی که سلطه اش رو بازتولید می کنه یا بقایش رو تضمین ، نفی کنه .از سویی این آگاهی بدنمند هست یعنی سوژه مند ، بدون اینکه از قبل سوژه ای رو فرض بگیری ، نه سلطه معنایی داره و نه بقا .
این اگاهی ( اینکه انسان توده ای گوشت و عصب هست ) اگرچه از نظر اخلاقی ممکنه باعث فروتنی بشه همچون آگاهی کلاسیک که انسان را مشتی گل خشک شده می دانست ، اما در صورتیکه فرد بخواهد به لوازم آن پایبند باشد پیشاپیش هر نوع کنشی را از آدمی سلب می کند از انسانی که خود را مشتی گل یا توده ای گوشت و عصب می داند تا انفعال محض راهی نیست .البته من منکر تجویز درمانی آن برای افراد خاصی نیستم .سوژه خودشیفته ای که فقط خودش را دارد و دیگران برایش پشیزی ارزش ندارن خوب اتفاقا باید بهش بگی که تو توده ای گوشت و عصب بیش نیستی این گزاره اگر صورت اخلاقی داشته باشه نتایج مثبتی خواهد داشت .
مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید این نوعی آگاهی انسانی را وسط می کشد .آگاهی که فرق زنده و مرده و سالم و بیمار رو می دونه ، پس این توده گوشت و عصب اینجا مشروط میشه ، چه سلطه نیچه ای وسط باشه و چه بقای اسپینوزایی ، نمی تونه این آگاهی که سلطه اش رو بازتولید می کنه یا بقایش رو تضمین ، نفی کنه .از سویی این آگاهی بدنمند هست یعنی سوژه مند ، بدون اینکه از قبل سوژه ای رو فرض بگیری ، نه سلطه معنایی داره و نه بقا .
این اگاهی ( اینکه انسان توده ای گوشت و عصب هست ) اگرچه از نظر اخلاقی ممکنه باعث فروتنی بشه همچون آگاهی کلاسیک که انسان را مشتی گل خشک شده می دانست ، اما در صورتیکه فرد بخواهد به لوازم آن پایبند باشد پیشاپیش هر نوع کنشی را از آدمی سلب می کند از انسانی که خود را مشتی گل یا توده ای گوشت و عصب می داند تا انفعال محض راهی نیست .البته من منکر تجویز درمانی آن برای افراد خاصی نیستم .سوژه خودشیفته ای که فقط خودش را دارد و دیگران برایش پشیزی ارزش ندارن خوب اتفاقا باید بهش بگی که تو توده ای گوشت و عصب بیش نیستی این گزاره اگر صورت اخلاقی داشته باشه نتایج مثبتی خواهد داشت .
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
از گوشت و عصب رسیدیم به تواضعی تجویزی برای سلامتی.
واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل.
دیدی خیلی محدود به انسانه
تحقیر انسانه
واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل.
دیدی خیلی محدود به انسانه
تحقیر انسانه
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
حتما سوژه هم نوعی نفس امارهس
و گوشت نفس لوامهس
مام این بین.
سلطه و بقا واقعا با سوژهی دارای اراده به دانستن معنی دارن
ولی نه اسپینوزا از بقا گفته و نه نیچه از سلطه.
کوناتوس و قدرت رو خیلی تقلیل بدیم شاید تازه بشه بقا و سلطه
و گوشت نفس لوامهس
مام این بین.
سلطه و بقا واقعا با سوژهی دارای اراده به دانستن معنی دارن
ولی نه اسپینوزا از بقا گفته و نه نیچه از سلطه.
کوناتوس و قدرت رو خیلی تقلیل بدیم شاید تازه بشه بقا و سلطه
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
برای نیچه " من " افسانه و بازی لفظی است. همانطور که اراده آزاد.
Forwarded from Ebrahimi
ا. اردستانی
رویکرد نیچه ای " من " رو نفی نمی کنه بلکه اونو واگذار می کنه به جریان نیروها .قوی ضعیف رو می خوره اشکالی نداره این نوعی تبادل نیروهاست و از این قبیل . مسئله زنده بودن و سلامت را ذکر کردید ، بله همین تفاوت گذاری که بین زنده و غیر زنده و سالم و بیمار ، داشتید…
یعنی نمیتونیم رابطهای خارج از تواضع و من تصور کنیم؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
از گوشت و عصب رسیدیم به تواضعی تجویزی برای سلامتی. واقعا از هوای نفس و کنترل نفس خارج نمیشه این تحلیل. دیدی خیلی محدود به انسانه تحقیر انسانه
اندیشه ای که کنشهای انسانی یا وضعیتهای انسانی رو نادیده بگیره ، بعیده دوام بیاره حداقل از نظر تاریخی .
رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ،
اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است ، چاقی و لاغری اش است میدان دید و افت شنوایی اش است و هزارتا مضمون دیگه که وصل این بدن میشن از جراحی زیبایی تا مدلینگ و فشن و از این قبیل .
فیزیکالیسم نه تنها خود را فرو می زاره ، خودی که در پایانهای شب فارغ از چاق و لاغر بودن فقیر و ثروت مند بودن و از این قبیل ، به سراغ مان می اید ، بلکه همین واقعیت نمادین اینترسوبژکتیو را هم فرو می زاره واقعیتی که در بالای سر فیزیک و روابطش شکل می گیره و اتفاقا قدرت بیشتری از توده گوشت و عصب داره .
بنابراین سخن گفتن از اخلاق و کنترل و درد و مرض ، همچنان پروبلماتیک این واقعیت می مونه .
رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ،
اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است ، چاقی و لاغری اش است میدان دید و افت شنوایی اش است و هزارتا مضمون دیگه که وصل این بدن میشن از جراحی زیبایی تا مدلینگ و فشن و از این قبیل .
فیزیکالیسم نه تنها خود را فرو می زاره ، خودی که در پایانهای شب فارغ از چاق و لاغر بودن فقیر و ثروت مند بودن و از این قبیل ، به سراغ مان می اید ، بلکه همین واقعیت نمادین اینترسوبژکتیو را هم فرو می زاره واقعیتی که در بالای سر فیزیک و روابطش شکل می گیره و اتفاقا قدرت بیشتری از توده گوشت و عصب داره .
بنابراین سخن گفتن از اخلاق و کنترل و درد و مرض ، همچنان پروبلماتیک این واقعیت می مونه .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
کوناتوس و قدرت
کوناتوس و قدرت هم اگر بخوان بمونن یعنی باشن باید وصل یک به یک بدن و آگاهی بشن ، بدنی که در جهان هست و وصل به یک سوژه است بنابراین کوناتوس و قدرت بدون بدنمندی چیزی شبیه ایده خدا همچنان سرگرم بازتولید متافیزیک پیشاکانتی هستند .
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
اندیشه ای که کنشهای انسانی یا وضعیتهای انسانی رو نادیده بگیره ، بعیده دوام بیاره حداقل از نظر تاریخی . رنج و بیماری هم واقعیتی انسانی یا در جهانی هستند ، اینترسوبژکتیویته که قبلا اشاره شد همین واقعیت های انسانی است .بدن فقط گوشت و عصب نیست ، قد و وزن است…
منظور از اینکه انسان فقط گوشت و عصب است، اینه که تمام خصوصیاتش از قبیل قد و وزن و روحیات و معنویاتش برآمده از بدن و اعصاب اوست. تجربیات ذهنی انسان به یکباره محو میشوند و دیگر وجودی ندارند، اگر بدن و اعصاب او کار نکنند.
But you knew this already
But you knew this already
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
برای نیچه " من " افسانه و بازی لفظی است. همانطور که اراده آزاد.
همینکه این حرف رو نیچه زده و همه میگن نیچه زده و خود نیچه هم میگه من زدم این حرف رو ، محتوی ادعایش رو باطل می کنه
مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
Forwarded from ایزان
ا. اردستانی
همینکه این حرف رو نیچه زده و همه میگن نیچه زده و خود نیچه هم میگه من زدم این حرف رو ، محتوی ادعایش رو باطل می کنه مگر اینکه مثل پیامبران یا شعرای شوریده بگه این سخن خداست سخن من نیست چطور آن را باور نکنیم اما این باور پذیر باشد ؟
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
چون این ادعا رو یک شخص تاریخی و فرد کرده
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
چرا میگید همینکه این حرف رو نیچه زده محتوای ادعایش رو باطل میکنه؟
خوب اجازه بده این بحث رو بیشتر باز کنم .
به هر حال هر بیانی بیان انسانی است یعنی می تونیم هر بیانی رو ( منظورم بیان گزاره ای و کلامی ) رو منتسب به یک سوژه - بدن بدونیم ، حتی اگر این بیان کلامی از یک دستگاه خارج بشه این انتساب بی معنی نمیشه .گفتار ماشینی ( مثل گفتاری که کامپیوتر بیرون می دهد یا حتی گفتاری که به واسطه ابزار تکنیکال از حنجره انسانی شکل می گیرد ) حتی در این حد هم بدون بدنمندی ندارد .
پس ما در بیان با یک شکاف سوبژکتیو - ابژکتیو روبرو هستیم .
از سویی بیان کاملا سوبژکتیو نیست چون اگر قرار باشد بیان باشد یعنی نوعی هستی را بیان کند باید سویه یا قطب ابژکتیو هم داشته باشد وگرنه در همان حد می اندیشم دکارت باقی می ماند این بیان اگر هیچ محتوی ابژکتیوی نداشته باشد از محتوی خالی است و عملا چیزی را بیان نمی کند .
اما از سوی دیگر بیان نمی تواند بدون این قطب سوژگی بیان باشد یعنی نمود پیدا کند و ظاهر شود .پس هر بیانی همبسته یک من است و ما می توانیم در هر بیانی دنبال یک من بگردیم .بالاتر گفتم این در مورد بیان پیامبری یا شعر هم صدق می کند حتی اگر ادعا این باشد که این کلام خداست یا الهام است که هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است ، شنونده نمی پذیرد که این بیان بدون سوژه باشد .
به همین دلیل بیان نمی تواند صرفا درون ماندگار باشد ، بلکه بدون یک مازاد استعلایی ظاهر نمی شود .
از طرفی اگر بیان بدون سوژه باشد یعنی مطلقا درون ماندگار باشد ، نقد بیان معنایی ندارد و هر بیانی می تواند علی السویه باشد دیگر محق نیستیم بین بیان صادق و کاذب تمایزی قائل شویم .اگر بیان درون ماندگار بود هیچ بیانی خطا نداشت .پس خطا در بیان محصول دخالت سوژه یا منفیت سوژگی است .
این نقد می تونه به کل منطق هگل اگر فرض کنیم که هر دقیقه ای ضروری دقیقه پیشین هست و هم هایدگر متاخر که نقش دازاین را در بیان هستی به نزدیک صفر می رسونه صادق باشه .
در هگل بیان این همانی داره با نمود هر دقیقه ای ، البته هگل منفیت رو بعد هستی شناختی بهش میده و بیان رو جز منفیت کل جنبش روح می دونه و شان هستی شناختی جدایی برای بیان از خود روح قائل نیست اما این در مورد درون ماندگاری اسینوزایی دلوزی صدق نمی کنه چون هر نوع منفیت رو از ابتدا از هستی می زدایند .به عبارت دیگر شاید بشود بیان رو از هگل به عنوان اینهمانی سوژه و ابژه پذیرفت اما موضع اسپینوزایی بیان با خودش پارادکس داره .
به همین دلیل شما هیچ گاه به تمامی نمی تونی من رو از بیان حذف کنی .
به هر حال هر بیانی بیان انسانی است یعنی می تونیم هر بیانی رو ( منظورم بیان گزاره ای و کلامی ) رو منتسب به یک سوژه - بدن بدونیم ، حتی اگر این بیان کلامی از یک دستگاه خارج بشه این انتساب بی معنی نمیشه .گفتار ماشینی ( مثل گفتاری که کامپیوتر بیرون می دهد یا حتی گفتاری که به واسطه ابزار تکنیکال از حنجره انسانی شکل می گیرد ) حتی در این حد هم بدون بدنمندی ندارد .
پس ما در بیان با یک شکاف سوبژکتیو - ابژکتیو روبرو هستیم .
از سویی بیان کاملا سوبژکتیو نیست چون اگر قرار باشد بیان باشد یعنی نوعی هستی را بیان کند باید سویه یا قطب ابژکتیو هم داشته باشد وگرنه در همان حد می اندیشم دکارت باقی می ماند این بیان اگر هیچ محتوی ابژکتیوی نداشته باشد از محتوی خالی است و عملا چیزی را بیان نمی کند .
اما از سوی دیگر بیان نمی تواند بدون این قطب سوژگی بیان باشد یعنی نمود پیدا کند و ظاهر شود .پس هر بیانی همبسته یک من است و ما می توانیم در هر بیانی دنبال یک من بگردیم .بالاتر گفتم این در مورد بیان پیامبری یا شعر هم صدق می کند حتی اگر ادعا این باشد که این کلام خداست یا الهام است که هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است ، شنونده نمی پذیرد که این بیان بدون سوژه باشد .
به همین دلیل بیان نمی تواند صرفا درون ماندگار باشد ، بلکه بدون یک مازاد استعلایی ظاهر نمی شود .
از طرفی اگر بیان بدون سوژه باشد یعنی مطلقا درون ماندگار باشد ، نقد بیان معنایی ندارد و هر بیانی می تواند علی السویه باشد دیگر محق نیستیم بین بیان صادق و کاذب تمایزی قائل شویم .اگر بیان درون ماندگار بود هیچ بیانی خطا نداشت .پس خطا در بیان محصول دخالت سوژه یا منفیت سوژگی است .
این نقد می تونه به کل منطق هگل اگر فرض کنیم که هر دقیقه ای ضروری دقیقه پیشین هست و هم هایدگر متاخر که نقش دازاین را در بیان هستی به نزدیک صفر می رسونه صادق باشه .
در هگل بیان این همانی داره با نمود هر دقیقه ای ، البته هگل منفیت رو بعد هستی شناختی بهش میده و بیان رو جز منفیت کل جنبش روح می دونه و شان هستی شناختی جدایی برای بیان از خود روح قائل نیست اما این در مورد درون ماندگاری اسینوزایی دلوزی صدق نمی کنه چون هر نوع منفیت رو از ابتدا از هستی می زدایند .به عبارت دیگر شاید بشود بیان رو از هگل به عنوان اینهمانی سوژه و ابژه پذیرفت اما موضع اسپینوزایی بیان با خودش پارادکس داره .
به همین دلیل شما هیچ گاه به تمامی نمی تونی من رو از بیان حذف کنی .