نوروآنالیز
303 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from Ebrahimi
Erfan Bigdeli
وقت بخیر جناب اردستانی. نه تنها نمی‌شه آلتوسر رو استالینیست دونست بلکه از قضا آلتوسر هم هم‌سو با خیلِ عظیمی از روشن‌فکرای مارکسیستِ پسااستالینی اساسِ کارشون رو مبنی بر نقدِ استالینیسم گذاشتن. تزی که میشه اینطور خلاصه‌اش کرد: "استالینیسم، آنتی‌لنینیسم است".…
خود آلتوسر رو نمیدونم دقیق اما جریان اسپینوزیست اطرافش قطعا میگن چیزی که در شوروی مثال زدید نه علمه و نه فلسفه و نه همکاریشون؛ فقط خرافه، ایدئولوژی، ، بندگی‌مشتاق، انقیاد، شناخت، بازنمایی، بیماری و از این قبیله.
علم هیچ سلطه‌‌ای نداره به خودی‌خود
Forwarded from Erfan Bigdeli
نوروآنالیز
خود آلتوسر رو نمیدونم دقیق اما جریان اسپینوزیست اطرافش قطعا میگن چیزی که در شوروی مثال زدید نه علمه و نه فلسفه و نه همکاریشون؛ فقط خرافه، ایدئولوژی، ، بندگی‌مشتاق، انقیاد، شناخت، بازنمایی، بیماری و از این قبیله. علم هیچ سلطه‌‌ای نداره به خودی‌خود
بحث این نیست که علم چه تعریفی داره، بحث اینه که چه تعریفی از علم به رسمیت شناخته میشه. اینکه بگید "نه این علم نیست چون علم تعریف مشخصی داره"، ساده‌باوریِ جوهری‌ایه که خودش ایدئولوژیکه. پس بحث اینه که، در شوروی چه چیزی به به‌منزله‌ی علم بازشناسی میشه، چه کارکردی داره و به تبعِ همین، چطور ایده‌ی آزادی رو تعریف می‌کنه.
بنابراین اینکه علم به خودیِ خود سلطه‌ای نداره مبتنی بر تعریفیه که خب گویا نزدِ شما مرسومه؛ اما در سطحِ عقلِ عرفی، اون چیزی که علمه، خصوصا در حیاتِ معاصرِ ما، بسیار بسیار گشاده‌دست و ایدئولوژیکه؛ پیش‌وندِ دکتر رو روی خیل عظیمی از اشخاص که لقبِ عارف براشون برازنده‌تره می‌تونه گواهِ این قضیه باشه که ایده‌ی علم، در عصرِ ما، پوششِ ایدئولوژیک برای توجیه منافعه و ضرورتِ اعتبارشونه. چیزی که از اوایلِ تولدِ خودِ کلمه‌اش درونش حاضر بوده. پس زمانی که واژه‌ی "علم" و "علمی" گواهی بر اعتباره، مشخصاً رگه‌های ظریفی از سلطه رو هم دائما حمل می‌کنه.
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
درود خوب اونچه در اون نقد مورد نظر بود منظورم بود .یعنی این نظریه که در مارکس یک گسست بنیادی بین فلسفه و علم بعد در هنگام نوشتن سرمایه ایجاد شده ، مشخصا من این رویکرد رو استالینیست نام گذاری کردم ، خود تفکیک علم تجربی از فلسفه مورد نظر بود در صورتیکه متدولوژی…
جالبه چون دقیقا التوسر میگه مارکس جوان و حتی در کاپیتال رویکرد هگلی داره و از انتزاع میخواد به عینیت برسه
و برای همین با مفهومی مثل surplus در واقع دست خودش رو برای نقادی تنگ میکنه
انگار که این رویکرد هگلی در نهایت دست خود مارکس برای انتقاد رو میبنده و برای همین با خیل عظیمی از مباحث جدید کار مارکس جوان رو نمیشه اپدیت کرد
من همچین چیزی رو ازش متوجه شدم
کتاب philosophy of encounter
Forwarded from B/W
آلتوسر رو هگلی هایی چون دونایفسکایا و مارکسیستهای چون ای پی تامپسون و الک میکسینز وود استالینیست می دونن. اصلا تامپسون کتاب فقر تئوری رو نوشت که این رو بگه
Forwarded from Mehdi
نوروآنالیز
آلتوسر رو هگلی هایی چون دونایفسکایا و مارکسیستهای چون ای پی تامپسون و الک میکسینز وود استالینیست می دونن. اصلا تامپسون کتاب فقر تئوری رو نوشت که این رو بگه
نخوندم اونو ولی میدونم که آلتوسر خیلی ازین نظر دوره که بخواییم استالینیست خطاب کنیمش
به لحاظ نظری و سیاسی آلتوسر حتی نزدیکی هم نداره با این ذهنیت
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
نخوندم اونو ولی میدونم که آلتوسر خیلی ازین نظر دوره که بخواییم استالینیست خطاب کنیمش به لحاظ نظری و سیاسی آلتوسر حتی نزدیکی هم نداره با این ذهنیت
درود آقا مهدی
متاسفانه من این چند روز فرصت نکردم تا ارجاع مستقیمی به متون التوسر داشته باشیم اما آماده ام نقدها و صحبتهای شما را بشنوم و مایلم اتفاقا بحثی در مورد این فیلسوف هم اینجا با سایر دوستان داشته باشیم .
من اون نقد رو در مورد آلتوسر از زاویه نقدی هگلی نوشتم و صرفا هم بحث خوانش کاپیتال مد نظرم بود نه کلیت متونی که آلتوسر نوشته اما خوبست که همین جا پرونده کلی متون او را باز کنیم .
من چند نقد کلی بر این خوانش داشتم ولی بداعت نظریه او در ایدئولوژی و نیز رویکرد سیمپتوماتیک به مارکس رو تحسین می کنم .همچنین تلاشهای او برای نوعی خوانش روانکاوانه از مارکس رو که خوب به نظرم آنچنان درگیر نشده یعنی حتی اگر بخواهیم از نقطه نظر روانکاوی هم ورود کنیم نقد آلتوسری مثل نقد لکانی آنچنان اینگیج نمی شه با مارکسیسم .خوب این پرسش مطرحه که چرا ؟
من حالا که نگاه می کنم می بینم و متوجه میشم که ژیژک اولین کتابش یعنی ابژه والا رو در جواب آلتوسریها نوشته و میشه به عنوان نقد آلتوسر و نگاهش به روانکاوی از اون استفاده کرد .حالا اگر لازم شد بعدا وارد جزییات میشیم .
نظریه بیش - تعینی یا overdetermination که از فروید وام گرفته شده یک ابداع در نوشته های آلتوسر است به خصوص که نوعی نگاه هگلی به رابطه زیربنا و روبنا ایجاد می کنه که ما رو از اون مارکسیسم عوامانه تاثیر زیربنا بر روبنا دور می کنه .به خصوص که آلتوسر از مفهوم بازتولید سرمایه در کتاب کاپیتال به این مفهوم می رسه .
اما به نظرم میشه از زاویه نظریه بیگانگی کل پروژه ساخت گرایی آلتوسری رو زیر سوال برد .می دونیم که آلتوسر چندان مهری به این واژه نداشت و ترجیح میداد از ایدئولوژی استفاده کنه .به خصوص که به ایدئولوژی بعدی ناخودآگاه هم می بخشه یعنی ایدئولوژی در سطح باور تاثیر گذار است اما از نقطه نظر لکانی مشخص نیست که آلتوسر ایدئولوژی را در سطح نمادین دیگری بزرگ در نظر می گیره یا ناخودآگاه .به نظرم تصور آلتوسر از ناخودآگاه همین بیناذهنیت دیگری بزرگ است که در سطح باور ناخودآگاه عمل می کند .اما مشکل همین جاست بدون نظریه بیگانگی بدون اینکه ما در همین ایدئولوژی واجد عناصر و تعارضاتی باشیم که علم ( مارکسیستی فرا ایدئولوژیک ) رو ایجاد کنه پس چه معیاری برای تفکیک علم از ایدئولوژی وجود دارد ؟ می دانیم که در نزد آلتوسر علم نوعی دانش از ایدئولوژی بیرون آمده است و به خصوص در شکل ایجابی اش مارکسیسم است حال پرسش این است که اگر سیطره ایدئولوژی تمامیت است یعنی ایدئولوژی خودش را در چرخه تکرار ابدی تولید و بازتولید ، تولید می کند پس علم چگونه از این میان زاده می شود ؟ به خصوص که او مارکس جوان ( مارکس دست نوشته ها و نظریه بیگانگی را ) یک خواب زده متوهم ایدلوژی زده در نظر می گیرد ؟ حال پرسش این است که این کدامین سوژه است که از غار و بازی سایه ها فرار می کند تا دانش حقیقی یعنی علم را بشناسد ؟
آلتوسر در زندگی عملی اش بعد از اون اتفاق در خوابگاه دانشگاه ، در نوشته های اتوبیوگرافیک خود تا حدودی این ایستار ساخت گرای خود را نقد و شالوده شکنی می کند آن هم در دفاعیه از خود من فعلا این بخش را بسط نمی دهم و تصور می کنم همین اشاره کافی باشد برای اینکه بفهمیم که چگونه ساخت گرایی نوعی مد دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ در فرانسه به تدریج کنار گذاشته شد و متفکرانی مثل لکان و دریدا و نیز آلتوسر از ساخت گرایی عبور کردند و مجددا بحث سوژه و مسئولیت شخصی آن مطرح شد به همین خاطر مارکسیسم ساخت گرایی که تلاش می کرد اسپینوزا را وارد تفسیر و خوانش خودش از مارکسیسم کند خورشیدش غروب کرد .

@Erfan_Bigdelii
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
درود آقا مهدی متاسفانه من این چند روز فرصت نکردم تا ارجاع مستقیمی به متون التوسر داشته باشیم اما آماده ام نقدها و صحبتهای شما را بشنوم و مایلم اتفاقا بحثی در مورد این فیلسوف هم اینجا با سایر دوستان داشته باشیم . من اون نقد رو در مورد آلتوسر از زاویه نقدی…
سلام‌ وقت شما بخیر جناب اردستانی عزیز.
تا اونجایی که بنده مصاحبه ها، مقالات، کتب و گفته های آلتوسر رو دنبال کردم متوجه شدم آلتوسر بیشتر ازینکه تحت تاثیر مارکس باشه تحت تاثیر روانکاوی لکانیه، یعنی حتی اگه شما بری نامه های آلتوسر به مترجم ایتالیاییش هم بخونید متوجه میشین متن چقدر با لکان آمیخته‌اس و به چه نحو زیبایی لکان رو در بطن بحث های مبارزات کارگران میبره و اون رو معنای سیاسی میده.
البته همونطور که خودتون عرض کردید، آلتوسر ساختارگرا نبود خودش هم در یک مقاله‌ای اعتراف میکنه که برای یک دوره‌ای صرفا با ساختارگرایی لاس زده، همونطور که مارکس با هگل لاس میزد.
البته اینکه ایدئولوژی در کار آلتوسر چه جایگاهی رو داره و چطور میشه بهش پاسخ داد، جای بحث داره و میشه روی این مقوله تمرکز کرد.
اما اینکه آلتوسر استالینیست بوده یا نه، بنده مخالفم اینکه آلتوسر بخاطر ضدهگلی بودنش استالینیست خطاب بشه کاملاً اشتباهه، کمااینکه جناب عرفان بیگدلی هم با ارجاع به کتاب گرویس توضیح دادن که اتفاقا خود استالین به پیروی از منطق هگلی حکومت داری میکرده، و اون منطقی که میگه اگه یک گزاره درست باشه نقیض اون هم باید درست باشه، یعنی اگه مثبت A درست باشه پس منفی A هم باید درست باشه
اتفاقا استالینیسم کاملا ارتباط عمیقی با دیالکتیک هگلی داره مخصوصا بحث کلیت و تمامیت که گرویس در کتابش توضیح داده.
جا داره بازم بگم که آلتوسر ارتباط عمیق تری با لنین و مائو داشت حتی در یک دوره‌ای بهش میگفتن مائوئیست.
آلتوسر توی همان مقاله هم میگه مارکسیسم خودش ساختارگرا هست چون داره به کلیت جامعه می‌پردازه پس اضافه کردن صفت ساختارگرایی به مارکسیسم بیهوده‌اس، درباره اسپینوزا هم میگه که ما به نوعی اجبار باعث شد بریم سمتش.

حالا اگه شما و باقی دوستان فرصت داشتید میتونیم درباره مقوله ایدئولوژی توی کار آلتوسر گفتگو داشته باشیم.
پدیدارشناسی ادراک
https://fidibo.com/book/172523
پدیدارشناسی ادراک
https://fidibo.com/book/172523
پدیدارشناسی ادراک
https://fidibo.com/book/172523
دیدگاهی هست که می گوید ؛ اینکه مرلوپونتی در انسان گرایی و ترور ، از رای دادگاههای استالینی استقبال می کند و آن را بر حق می داند ، بر اساس یک سنت هگلی تاریخ است که هم خشونت انقلابی را توجیه می کند و هم حق آن که غلبه کرده ، این برداشتی بود که در زمان جنگ سرد وجود داشت اما اینجا نگاه عمیق تری هم وجود دارد .اینکه آیا امکان داشت جای بوخارین و استالین عوض شود ؟
بوخارین به عنوان یک روشنفکری که سر از سیاست دراورده بود ؟ ایا به جهان و چیزها همانطور نگاه می کرد که استالین ؟
مرلوپونتی از این به گردن گرفتن این تقصیر جمعی توسط روشنفکر می گوید ، او می پذیرد توسط قانونی که خود پایه گذاشته اعدام شود این انتخابی بود مخصوص روشنفکر .
آیا سقراط از حکم خود استقبال نکرد ؟
1
Forwarded from Saeed Jafari
هگل درباره ی فاجعه ی عقل کانتی


ديگران درباره ی فاجعه عقل هگلی:
هیچ دستگاه فلسفی  به اندازه نظریه هگل درباره دولت این ( ایده الهی که روی زمین وجود دارد) زمینه را برای فاشیسم و امپریالیسم آماده نساخته است. حتی این اندیشه که در هر دورانی از تاریخ یک ملت و فقط یک ملت وجود دارد که نماینده‌ی واقعی روح جهان است و این ملت حق دارد که بر سایر ملل فرمان براند نخستین بار از دهان هگل بیرون آمده است،
در نخستین دهه های قرن نوزدهم پدیدارشدن و افزایش دائم نفوذ آرمان های ناسیونالیستی را به چشم می بینیم،اما این رویداد در تاریخ اندیشه سیاسی رویداد تازه ای بود، رویدادی بود آبستن پی آمدهای دور و دراز و ترسناک، زیرا یک دستگاه اخلاقی و یک فلسفه حق از چنین ناسیونالیسم امپریالیستی بی رحمانه ای دفاع میکرد زیرا هگل اعلام کرده بود که در برابر آن ملتی که در لحظه ی معینی از تاریخ باید یگانه عامل روح جهان شناخته شود، سایر ملل، مطلقا  هیچ حقی ندارند


اسطوره ی دولت
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
هیچ دستگاه فلسفی  به اندازه نظریه هگل درباره دولت این ( ایده الهی که روی زمین وجود دارد) زمینه را برای فاشیسم و امپریالیسم آماده نساخته است
درود و احترام :
هیچگاه به طور کامل و تمام نمی توان نتایج یک دستگاه فلسفی را سنجید ، نه اینکه چون هنوز تاریخ تمام نشده و وقتش نرسیده ، بلکه از آنجا که تاریخ به هستی گشوده و ممکن است .اتفاقا باید این رویکرد را در مقابل خود هگل به کار ببریم .اینکه مشخص نیست نیات ما چگونه در تاریخ عمل می کنند ، این باید ما را به اینجا برساند که تاریخ امری گشوده و ممکن است و باز هم نه اینکه تاریخ آینده تاریخی سراسر تصادفی یا حتی به اراده چند نفر قدرتمند باشد ، بلکه خود این ابهامات هستند که این منطق را تشکیل می دهند .پس از یک نظر ما اینجا کل منطق اخلاقی کانتی یعنی انگیزه گرایی یا حسن نیت را پروبلماتیک می کنیم از آنجا که تاریخ چندان وقعی به نیات ما نمی دهد اما از سویی باید با این وسوسه نتیجه گرایی که در شکل افراطی آن به فرصت طلبی کشیده می شود هم مقابله کرد .
اکنون باید کانت را محاکمه کنیم که چرا تنها با تاکید بر حسن نیت ، نتیجه ای اینچنین نصیبمان شد یا هگل را که تنها با چشم دوختن به انتهای تاریخ ، از نیتهای نیک چشم پوشیدی ؟
اگر هگل این ایراد را به کانت می گیرد اولی تر به خودش وارد است که این هم از نتایج این فلسفه تاریخ .
بر اساس خود هگل او تنها یک سخنگوی تاریخ در حال تحقق بود .او زبانی بود که تاریخ از آنجا سخن خود را می گفت یا تحقق مراحل خودش را .اگر به منطق خودش نگاه کنیم او تنها سخنگو و بیان این تحقق بود .این تحلیلی بود که فرانکفورتیها ارائه دادند فاشیسم تقدیر محتوم روشنگری بود .
Forwarded from Saeed Jafari
درود و ادب،

اگر ، آنطور که شما می‌فرمایید، نمی‌توان نتایج یک دستگاه فلسفی را به گونه‌ای تام و تمام سنجید و، در واقع، نتایج تا این اندازه واژگونه محقق میشوند، پس چگونه می‌توان به اتکای تئوری ها دست به عمل زد؟ آخر، نه فقط کانت و هگل فاجعه به بار اوردند، مارکس نیز نتایج اش فاجعه آمیز از کار درآمد!!!