Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست
منظور من از واقعیت خود فلسفه کانت بود .یعنی این دانایی که میاد و این رو بیان می کنه .بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند .یعنی هم آنالیتیک استعلایی و هم ایده آتیک استعلایی فراتر از قانون خودش می رود .اینجا همان پارادکس قانون گذار خودش رو نشون میده .کسی که خودش قانون رو برای اولین بار تعیین می کنه بیرون قانون هست .مثلا تنظیم مقرارت مقولات ، تعیین آنها ، کابرد انها و از این قبیل .نسبت ایده ها با پدیدارها .
آیا آگاهی به اینکه ایده می تونه برسازنده باشه یا تنظیم کننده در چارچوب تعیین شده شناخت ( یعنی شروط پدیداری ) قرار می گیره ؟
آیا خود اصل "وحدت سنتتیک ادراکها " شناختی از قاعده فوق است ؟
بنابراین این ادعا که عقل کانتی نمی تونه حقیقت عملکرد خودش رو تصدیق کنه به این خاطر هست که میاد قاعده کسب حقیقت رو می زاره اما خود این قاعده بیرون از اون حقیقت قرار می گیره .نقد هگلی همینجاست شما نمی تونی قاعده ای بزاری برای حقیقت که خودش بیرون از حقیقت باشه .اسم این رو من پارادکس روش در کانت می زارم .کانت یک قانون گذار است و البته قانون گذاری که استثنای قانون خودش هست .
آیا آگاهی به اینکه ایده می تونه برسازنده باشه یا تنظیم کننده در چارچوب تعیین شده شناخت ( یعنی شروط پدیداری ) قرار می گیره ؟
آیا خود اصل "وحدت سنتتیک ادراکها " شناختی از قاعده فوق است ؟
بنابراین این ادعا که عقل کانتی نمی تونه حقیقت عملکرد خودش رو تصدیق کنه به این خاطر هست که میاد قاعده کسب حقیقت رو می زاره اما خود این قاعده بیرون از اون حقیقت قرار می گیره .نقد هگلی همینجاست شما نمی تونی قاعده ای بزاری برای حقیقت که خودش بیرون از حقیقت باشه .اسم این رو من پارادکس روش در کانت می زارم .کانت یک قانون گذار است و البته قانون گذاری که استثنای قانون خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
به طور خلاصه
فلسفه کانت مقام آشتی متناقص هاست ، اما به زودی نشان داده شد که این آشتی پایدار نخواهد ماند تعارضات فلسفه کانت ما رو به طرف یک طرف هل می دهد و این راز ماتریالیسم تجربه گرا و علمی قرن نوزدهم بود که به سرعت همه گیر شد یا ایده آلیسم .
ایده آلیسم هگلی هم البته فلسفه آشتی است اما در جایگاه و مقام بالاتری این آشتی را برقرار می کند .هر چند شاید نیاز باشد که امروزه ما سطح آشتی را از هگل فراتر ببریم .
فلسفه کانت مقام آشتی متناقص هاست ، اما به زودی نشان داده شد که این آشتی پایدار نخواهد ماند تعارضات فلسفه کانت ما رو به طرف یک طرف هل می دهد و این راز ماتریالیسم تجربه گرا و علمی قرن نوزدهم بود که به سرعت همه گیر شد یا ایده آلیسم .
ایده آلیسم هگلی هم البته فلسفه آشتی است اما در جایگاه و مقام بالاتری این آشتی را برقرار می کند .هر چند شاید نیاز باشد که امروزه ما سطح آشتی را از هگل فراتر ببریم .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
منظور من از واقعیت خود فلسفه کانت بود .یعنی این دانایی که میاد و این رو بیان می کنه .بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند .یعنی هم آنالیتیک استعلایی و هم ایده آتیک استعلایی فراتر از قانون خودش می رود .اینجا…
"بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند"
کاملا موافق هستم.
در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش.
اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم و سازگار ترتیب داد.
قبل از هر چیز در آثار کانت، به رغم همه ی تناقضاتش، ما با نقد محکمی بر هستی شناسی روبرو هستیم همان هستی شناسی که ایده آلیسم آلمانی بلافاصله بعد از کانت در پی آوردن و پرورشش بود.
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم و بنابراین آنها را مطلق بنگاریم.
این نقد شامل حال فیلسوفانی است از دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا گرفته تا هگل و حتی فیلسوفان قرن بیستم و بیست و یکم.
اگر چنین سخنانی درست باشد، فلسفه در خدمت معرفتشناسی باید باشد.
کاملا موافق هستم.
در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش.
اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم و سازگار ترتیب داد.
قبل از هر چیز در آثار کانت، به رغم همه ی تناقضاتش، ما با نقد محکمی بر هستی شناسی روبرو هستیم همان هستی شناسی که ایده آلیسم آلمانی بلافاصله بعد از کانت در پی آوردن و پرورشش بود.
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم و بنابراین آنها را مطلق بنگاریم.
این نقد شامل حال فیلسوفانی است از دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا گرفته تا هگل و حتی فیلسوفان قرن بیستم و بیست و یکم.
اگر چنین سخنانی درست باشد، فلسفه در خدمت معرفتشناسی باید باشد.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم
مشکلی که اینجا پیش می آید جدایی مطلق شناخت از هستی می شود .اگر ما قادر نباشیم هیچ فهمی از مقولات هستی داشته باشیم ، آنوقت کمیت شناختمان لنگ می زند ، آنوقت می شود این سوال را پرسید که حال پس شناخت اصلا چیست ؟ این یکی از پرسشهایی است که خرد کانتی ناتوان از پاسخ به آن است .
اگر هیچ نسبتی بین مقولات و ممیزات شناخت از هستی واقعی وجود نداشته باشد اصلا آنوقت چرا شناخت ادعای حقیقت کند ؟ یا حتی معیار فروتنانه تر کشف خطا و توهم ؟
به عبارت دیگر نمی توان ابتدا با استفاده از شناخت بین شناخت شناسی و هستی شناسی تفکیک کرد و دومی رو با استفاده از همان شناخت کلن کنار گذاشت .شناخت شناسی کانت یا عقل کانتی چنین اعتبار یا قدرتی ندارد .یا باید بپذیرد که مقولات شناخت همان مقولات هستی است آنگاه این رویکرد انتقادی مبنای مشروعی پیدا می کند و یا اصلا حکم به تفکیک این دو سپهر ندهد چون قواعد شناخت کانتی چنین توانایی و مشروعیتی ندارند .
اگر هیچ نسبتی بین مقولات و ممیزات شناخت از هستی واقعی وجود نداشته باشد اصلا آنوقت چرا شناخت ادعای حقیقت کند ؟ یا حتی معیار فروتنانه تر کشف خطا و توهم ؟
به عبارت دیگر نمی توان ابتدا با استفاده از شناخت بین شناخت شناسی و هستی شناسی تفکیک کرد و دومی رو با استفاده از همان شناخت کلن کنار گذاشت .شناخت شناسی کانت یا عقل کانتی چنین اعتبار یا قدرتی ندارد .یا باید بپذیرد که مقولات شناخت همان مقولات هستی است آنگاه این رویکرد انتقادی مبنای مشروعی پیدا می کند و یا اصلا حکم به تفکیک این دو سپهر ندهد چون قواعد شناخت کانتی چنین توانایی و مشروعیتی ندارند .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
ایده آلیسم آلمانی
انچه فراروری از ایده آلیسم نامیدیم در شکل پدیدارشناسی قرن بیستم با هوسرل و هایدگر خودش را نشان داد .من رویکرد انتقادی کانت را می پذیرم اما تصور می کنم نوکانتیسم پاسخ درخوری به پارادکسهای نظام کانتی نیست .نقد ایده آلیسم بر نظام کانتی نقدی درست و جدی است و نوکانتی گری قدرت درک کامل این نقد را ندارد و بنابراین ما خود را در ابتدای پدیدارشناسی قرن بیستم کشف می کنیم .
Forwarded from Me'rāj
Saeed Jafari
"بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند" کاملا موافق هستم. در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش. اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم…
سلام. از قضا پس از کانت، هیچ فیلسوفی به هستیشناسی ماقبل کانت بازنمیگردد. آنچه کانت آن را نقد میکند، جزمیت رئالیستی است. با این تصور که واقعیتی فینفسه در کار است. مابعد کانت، تمام فلسفه ذیل ضابطهٔ تظایف (correlation) هستی و آگاهی [اگرچه با سنگینکردن سمت آگاهی] ادامه پیدا کرد. اما حساب باقیماندههای حداقلی رئالیسم که به اقتضای تفکر و به نحو ناآگاه در تفکر فیلسوفان رسوب کرده بود، جدا. اما به هیچوجه ایدئالیسم مابعد کانت قصد بازگشت به قبل از کانت را ندارد. بزرگترین تفاوت نیز در همین تظایف است که از قضا کانت در نقد برهان هستیشناختی که از این تظایف بهره میگیرد، با آن سخت مخالفت میکند. به عبارتی کانت یک منتقد رئالیست بود علیه رئالیسم. شورش رئالیسم علیه خود بود که منجر به ظهور تفکر در پارادایمی دیگر شد: ایدئالیسم.
هنگامی که کانت واقعیت را به عنوان پدیدارهای آگاهی تفسیر میکند، با نفی امکان شهود عقلی، همچنان مازادی فینفسه یعنی آخرین بقایای رئالیسم را در نظام خود حفظ میکند. فیشته در عین پذیرش پدیداری بودن جهان، امکان شهود عقلی را برای انسان میپذیرد و از همینجا راهِ آگاهی به هستی گشوده میشود که بعد در شلینگ منجر به وحدتی غیر مفهومی و بعد در هگل در قامت دیالکتیک هموارهٔ وحدت مفهومی ظهور میکند. از این رو ایدئالیسم پسازکانت، هیچ میانهای با رئالیسم پیش از کانت ندارد. پذیرش شهود عقلی در پارادایم رئالیسم که پیشاپیش آگاهی و هستی را از هم منفک میانگارد، توسط هیوم دود میشود. ولی هنگامی که آگاهی و هستی صورتی یگانه پیدا کنند، (و این اتفاق به اندازه «جهان پدیداری» در کانت رخ میدهد) اما بعد، شهود عقلی یگانه راه ممکن برای تبیین این یگانگی و گذر دادن آن از پارادوکسهای نظام کانتی است.
هنگامی که کانت واقعیت را به عنوان پدیدارهای آگاهی تفسیر میکند، با نفی امکان شهود عقلی، همچنان مازادی فینفسه یعنی آخرین بقایای رئالیسم را در نظام خود حفظ میکند. فیشته در عین پذیرش پدیداری بودن جهان، امکان شهود عقلی را برای انسان میپذیرد و از همینجا راهِ آگاهی به هستی گشوده میشود که بعد در شلینگ منجر به وحدتی غیر مفهومی و بعد در هگل در قامت دیالکتیک هموارهٔ وحدت مفهومی ظهور میکند. از این رو ایدئالیسم پسازکانت، هیچ میانهای با رئالیسم پیش از کانت ندارد. پذیرش شهود عقلی در پارادایم رئالیسم که پیشاپیش آگاهی و هستی را از هم منفک میانگارد، توسط هیوم دود میشود. ولی هنگامی که آگاهی و هستی صورتی یگانه پیدا کنند، (و این اتفاق به اندازه «جهان پدیداری» در کانت رخ میدهد) اما بعد، شهود عقلی یگانه راه ممکن برای تبیین این یگانگی و گذر دادن آن از پارادوکسهای نظام کانتی است.
Forwarded from ا. اردستانی
کانت یک فیلسوف انقلابی بود
مثلا یکی از ابدعات بزرگ کانت در حوزه " من " تفکیک من استعلایی از ایگو بود .هگل در منطق به بداعت کار کانت در بیرون ریختن اون همه سنت تلبارشده پیرامون نفس و جاودانگی آن جوهرین بودن یا بسیط بودن که کانت در بخش مغالطات به آن پرداخته ، اشاره می کنه .
خود این تفکیک هست که بعدا خاستگاه ایده آلیسم میشه و ایده آلیسم هگلی در واقع بسط همین سوژه استعلایی است .
تفکیک این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت ، از ایگو یا من شخصی خیلی مهم بود و ایده آلیسم بر همین بنیاد پیش میره .
عدم تقارن این من استعلایی با ایگو نکته ای است انتقادی که اون رو مدیون نظام کانتی هستیم .یکی از مشکلات ایده الیسم مطلق این هست که این دو مقوله ممکنه یکی گرفته بشن و این خطا منشا نقدهای بسیاری به ایده آلیسم شده .
مثلا یکی از ابدعات بزرگ کانت در حوزه " من " تفکیک من استعلایی از ایگو بود .هگل در منطق به بداعت کار کانت در بیرون ریختن اون همه سنت تلبارشده پیرامون نفس و جاودانگی آن جوهرین بودن یا بسیط بودن که کانت در بخش مغالطات به آن پرداخته ، اشاره می کنه .
خود این تفکیک هست که بعدا خاستگاه ایده آلیسم میشه و ایده آلیسم هگلی در واقع بسط همین سوژه استعلایی است .
تفکیک این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت ، از ایگو یا من شخصی خیلی مهم بود و ایده آلیسم بر همین بنیاد پیش میره .
عدم تقارن این من استعلایی با ایگو نکته ای است انتقادی که اون رو مدیون نظام کانتی هستیم .یکی از مشکلات ایده الیسم مطلق این هست که این دو مقوله ممکنه یکی گرفته بشن و این خطا منشا نقدهای بسیاری به ایده آلیسم شده .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت
در تایید و گسترش این گزاره باید بگویم، دقیقا از همین رو سنت روانکاوی، اگرچه با یک نیت انساندوستانه، تمام تلاشهای ایدئالیستها را دود کرده و مجدداً با ناآگاه انگاشتن آن سطح از سوژه، هستی را از آگاهی منفک کرده و بازگشتی به امر واقع (آخرین بقایای رئالیسم اگرچه نحیف) میکند و به این طریق، از قضا روانکاوی از جمله آن سلسله اندیشههایی است که در پی چیزی گمشده، به ماقبل کانت بازمیگردد. همانطور که میدانید ریشهٔ این جستجوی انحطاطی، شلینگ است. شلینگ از من متمرکز فیشته رضایت نداشت و در گسترش دادن وحدت تا دامنههای طبیعت، به خود این جرأت را داد که طبیعت را روحِ ناخودآگاه بنامد. این ایده از تراوشات منتج از تلاش بیوقفهٔ تفکر برای گذر از مهلکهٔ دشوار رئالیسم است. یعنی این نه تقصیر متفکر بلکه اقتضای تاریخی تفکر است [با تفسیری الهام گرفته از هگل]. این ایده به شوپنهاور راه مییابد و از آنجا هم به فروید و باقی ماجرا.
Forwarded from Saeed Jafari
در معرفتشناسی، اوبژه ی شناخت معرفت است. بنابراین، اصول معرفت شناسی خارج از اصول معرفت قرار دارد، مانند هر شناخت دیگری.
Forwarded from Saeed Jafari
با درود،
در اینجا، موضوع جدایی مطلق شناسایی از هستی مطرح نمیشود. موضوع فقط کرانمندی شناخت انسانی است. یعنی اینکه، برخلاف هگل، ما را دسترسی به دانش مطلق نیست، بنابراین نمیتوانیم از ذات جهان سخن بگوییم.
ما دسترسی مستقیم به جهان نداریم بلکه فقط از طریق شناخت خود دربارهاش حکم میکنیم.
در اینجا، موضوع جدایی مطلق شناسایی از هستی مطرح نمیشود. موضوع فقط کرانمندی شناخت انسانی است. یعنی اینکه، برخلاف هگل، ما را دسترسی به دانش مطلق نیست، بنابراین نمیتوانیم از ذات جهان سخن بگوییم.
ما دسترسی مستقیم به جهان نداریم بلکه فقط از طریق شناخت خود دربارهاش حکم میکنیم.
Forwarded from ا. اردستانی
درود
این گزاره ای هگلی است .
اما در مورد برداشت شما از گسست مارکسی معروف استالینیستهای متاخر ( آلتوسر و دوستان ) روی اون تاکید داشتند باید بگم که به نظر من توصیفات مارکس از اقتصاد سیاسی در سرمایه عمدتا موید نظریه بنیادی بیگانگی یا همان شئ وارگی است که در دست نوشته ها مطرح شده .همین نظریه فیتیشسم کالا یعنی نمایش و ارائه نظریه بیگانگی در اقتصاد سیاسی .
یا کار عینیت یافته که همان سرمایه انباشتی هست در واقع تمهیدات تجربی نظریه بیگانگی یا فیتیش شدن کالاهاست .بنابراین اینجا به اون معنا گسست از فلسفه به طرف علم نیست بلکه یافتن شواهد علمی و تجربی برای محکم کردن یا تایید نظریه فلسفی است .
این گزاره ای هگلی است .
اما در مورد برداشت شما از گسست مارکسی معروف استالینیستهای متاخر ( آلتوسر و دوستان ) روی اون تاکید داشتند باید بگم که به نظر من توصیفات مارکس از اقتصاد سیاسی در سرمایه عمدتا موید نظریه بنیادی بیگانگی یا همان شئ وارگی است که در دست نوشته ها مطرح شده .همین نظریه فیتیشسم کالا یعنی نمایش و ارائه نظریه بیگانگی در اقتصاد سیاسی .
یا کار عینیت یافته که همان سرمایه انباشتی هست در واقع تمهیدات تجربی نظریه بیگانگی یا فیتیش شدن کالاهاست .بنابراین اینجا به اون معنا گسست از فلسفه به طرف علم نیست بلکه یافتن شواهد علمی و تجربی برای محکم کردن یا تایید نظریه فلسفی است .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
آلتوسر استالینیست نبود جناب اردستانی
درود
خوب اونچه در اون نقد مورد نظر بود منظورم بود .یعنی این نظریه که در مارکس یک گسست بنیادی بین فلسفه و علم بعد در هنگام نوشتن سرمایه ایجاد شده ، مشخصا من این رویکرد رو استالینیست نام گذاری کردم ،
خود تفکیک علم تجربی از فلسفه مورد نظر بود در صورتیکه متدولوژی نقد اقتصاد سیاسی بر مبنای این تمایز شارپ نبود .در مورد آلتوسر هم مشخصا دیدگاهش رو در مورد خوانش سرمایه مورد نظر دارم و نه کلیت نوشته های اون .
بنابراین نقد به خود رویکرد آلتوسری مبنی بر جدایی فلسفه از علم یا مفهوم از فکت هست که مورد تاکید تجربه گرایی ماتریالیستی هست .
خوب اونچه در اون نقد مورد نظر بود منظورم بود .یعنی این نظریه که در مارکس یک گسست بنیادی بین فلسفه و علم بعد در هنگام نوشتن سرمایه ایجاد شده ، مشخصا من این رویکرد رو استالینیست نام گذاری کردم ،
خود تفکیک علم تجربی از فلسفه مورد نظر بود در صورتیکه متدولوژی نقد اقتصاد سیاسی بر مبنای این تمایز شارپ نبود .در مورد آلتوسر هم مشخصا دیدگاهش رو در مورد خوانش سرمایه مورد نظر دارم و نه کلیت نوشته های اون .
بنابراین نقد به خود رویکرد آلتوسری مبنی بر جدایی فلسفه از علم یا مفهوم از فکت هست که مورد تاکید تجربه گرایی ماتریالیستی هست .
Forwarded from Mehdi
ا. اردستانی
درود خوب اونچه در اون نقد مورد نظر بود منظورم بود .یعنی این نظریه که در مارکس یک گسست بنیادی بین فلسفه و علم بعد در هنگام نوشتن سرمایه ایجاد شده ، مشخصا من این رویکرد رو استالینیست نام گذاری کردم ، خود تفکیک علم تجربی از فلسفه مورد نظر بود در صورتیکه متدولوژی…
خب چرا باید چنین رویکردی رو استالینیستم نامگذاری کنید؟ و ارتباطش به گسست معرفتشناختی مارکس چیه؟
در مورد حرف آلتوسر و تمایزش هم باید عرض کنم ایشون توی کتاب "دفاع از مارکس" میگه که فلسفه وظیفهاش تمایز گذاری بین علم و ایدئولوژیه.
در مورد حرف آلتوسر و تمایزش هم باید عرض کنم ایشون توی کتاب "دفاع از مارکس" میگه که فلسفه وظیفهاش تمایز گذاری بین علم و ایدئولوژیه.
Forwarded from Erfan Bigdeli
وقت بخیر جناب اردستانی.
نه تنها نمیشه آلتوسر رو استالینیست دونست بلکه از قضا آلتوسر هم همسو با خیلِ عظیمی از روشنفکرای مارکسیستِ پسااستالینی اساسِ کارشون رو مبنی بر نقدِ استالینیسم گذاشتن. تزی که میشه اینطور خلاصهاش کرد: "استالینیسم، آنتیلنینیسم است".
در دورهی حکومتِ استالین، فلسفه نه تنها از علم جدا نشد، بلکه فلسفه تبدیل به اساسِ علومِ غالب در شوروی شد؛ کتابهای زبانشناختیِ استالین معرفِ این قضیه هستن. فلسفه، در شوروی، که مبتنی بر بر دیالتکیکِ ماتریالیستی، اساسِ کار رو گشودگیِ مطلق میذاشت: فقط آنچیزی که درسته که ناقضش هم درست باشه؛ پس استالین دورههای آزمونِ هفتگی-ماهانه در طولِ کشور برگذار میکرد تا آگاهیِ عمومی نسبت به وضعیتهای خارجی رو عیارسنجی کنه. غالباً توی این آزمونها از وضعیتِ اقتصادی-معیشتی-بهداشتی کشورهای سرمایهداری سوال میشد و حضور در این آزمونها هم ضروری بود.
بهقول گرویس، حکومت در شوروی، حکومت فلسفه بود. و به تبعِ همین امر، فلسفه تبدیل میشه به آپاراتوسِ ایدئولوژی در جهتِ توجیهِ خودش.
از همین حیث، آلتوسر یک تزِ مطلقا متضاد رو بنیان میذاره: فلسفه اگر تبدیل به علم بشه (همونطور که در شوروی شد)، تبدیل میشه به دستگاهِ ایدئولوژیِ دولت. بنابراین فلسفه به یک حدِ تمایز تبدیل میشه: سطحِ نظریای که با منفیتِ مطلق، کارش زدودنِ سطوحِ سلطه از علمه.
نه تنها نمیشه آلتوسر رو استالینیست دونست بلکه از قضا آلتوسر هم همسو با خیلِ عظیمی از روشنفکرای مارکسیستِ پسااستالینی اساسِ کارشون رو مبنی بر نقدِ استالینیسم گذاشتن. تزی که میشه اینطور خلاصهاش کرد: "استالینیسم، آنتیلنینیسم است".
در دورهی حکومتِ استالین، فلسفه نه تنها از علم جدا نشد، بلکه فلسفه تبدیل به اساسِ علومِ غالب در شوروی شد؛ کتابهای زبانشناختیِ استالین معرفِ این قضیه هستن. فلسفه، در شوروی، که مبتنی بر بر دیالتکیکِ ماتریالیستی، اساسِ کار رو گشودگیِ مطلق میذاشت: فقط آنچیزی که درسته که ناقضش هم درست باشه؛ پس استالین دورههای آزمونِ هفتگی-ماهانه در طولِ کشور برگذار میکرد تا آگاهیِ عمومی نسبت به وضعیتهای خارجی رو عیارسنجی کنه. غالباً توی این آزمونها از وضعیتِ اقتصادی-معیشتی-بهداشتی کشورهای سرمایهداری سوال میشد و حضور در این آزمونها هم ضروری بود.
بهقول گرویس، حکومت در شوروی، حکومت فلسفه بود. و به تبعِ همین امر، فلسفه تبدیل میشه به آپاراتوسِ ایدئولوژی در جهتِ توجیهِ خودش.
از همین حیث، آلتوسر یک تزِ مطلقا متضاد رو بنیان میذاره: فلسفه اگر تبدیل به علم بشه (همونطور که در شوروی شد)، تبدیل میشه به دستگاهِ ایدئولوژیِ دولت. بنابراین فلسفه به یک حدِ تمایز تبدیل میشه: سطحِ نظریای که با منفیتِ مطلق، کارش زدودنِ سطوحِ سلطه از علمه.
Forwarded from Ebrahimi
Erfan Bigdeli
وقت بخیر جناب اردستانی. نه تنها نمیشه آلتوسر رو استالینیست دونست بلکه از قضا آلتوسر هم همسو با خیلِ عظیمی از روشنفکرای مارکسیستِ پسااستالینی اساسِ کارشون رو مبنی بر نقدِ استالینیسم گذاشتن. تزی که میشه اینطور خلاصهاش کرد: "استالینیسم، آنتیلنینیسم است".…
خود آلتوسر رو نمیدونم دقیق اما جریان اسپینوزیست اطرافش قطعا میگن چیزی که در شوروی مثال زدید نه علمه و نه فلسفه و نه همکاریشون؛ فقط خرافه، ایدئولوژی، ، بندگیمشتاق، انقیاد، شناخت، بازنمایی، بیماری و از این قبیله.
علم هیچ سلطهای نداره به خودیخود
علم هیچ سلطهای نداره به خودیخود
Forwarded from Erfan Bigdeli
نوروآنالیز
خود آلتوسر رو نمیدونم دقیق اما جریان اسپینوزیست اطرافش قطعا میگن چیزی که در شوروی مثال زدید نه علمه و نه فلسفه و نه همکاریشون؛ فقط خرافه، ایدئولوژی، ، بندگیمشتاق، انقیاد، شناخت، بازنمایی، بیماری و از این قبیله. علم هیچ سلطهای نداره به خودیخود
بحث این نیست که علم چه تعریفی داره، بحث اینه که چه تعریفی از علم به رسمیت شناخته میشه. اینکه بگید "نه این علم نیست چون علم تعریف مشخصی داره"، سادهباوریِ جوهریایه که خودش ایدئولوژیکه. پس بحث اینه که، در شوروی چه چیزی به بهمنزلهی علم بازشناسی میشه، چه کارکردی داره و به تبعِ همین، چطور ایدهی آزادی رو تعریف میکنه.
بنابراین اینکه علم به خودیِ خود سلطهای نداره مبتنی بر تعریفیه که خب گویا نزدِ شما مرسومه؛ اما در سطحِ عقلِ عرفی، اون چیزی که علمه، خصوصا در حیاتِ معاصرِ ما، بسیار بسیار گشادهدست و ایدئولوژیکه؛ پیشوندِ دکتر رو روی خیل عظیمی از اشخاص که لقبِ عارف براشون برازندهتره میتونه گواهِ این قضیه باشه که ایدهی علم، در عصرِ ما، پوششِ ایدئولوژیک برای توجیه منافعه و ضرورتِ اعتبارشونه. چیزی که از اوایلِ تولدِ خودِ کلمهاش درونش حاضر بوده. پس زمانی که واژهی "علم" و "علمی" گواهی بر اعتباره، مشخصاً رگههای ظریفی از سلطه رو هم دائما حمل میکنه.
بنابراین اینکه علم به خودیِ خود سلطهای نداره مبتنی بر تعریفیه که خب گویا نزدِ شما مرسومه؛ اما در سطحِ عقلِ عرفی، اون چیزی که علمه، خصوصا در حیاتِ معاصرِ ما، بسیار بسیار گشادهدست و ایدئولوژیکه؛ پیشوندِ دکتر رو روی خیل عظیمی از اشخاص که لقبِ عارف براشون برازندهتره میتونه گواهِ این قضیه باشه که ایدهی علم، در عصرِ ما، پوششِ ایدئولوژیک برای توجیه منافعه و ضرورتِ اعتبارشونه. چیزی که از اوایلِ تولدِ خودِ کلمهاش درونش حاضر بوده. پس زمانی که واژهی "علم" و "علمی" گواهی بر اعتباره، مشخصاً رگههای ظریفی از سلطه رو هم دائما حمل میکنه.
Forwarded from LaLa kiavash
ا. اردستانی
درود خوب اونچه در اون نقد مورد نظر بود منظورم بود .یعنی این نظریه که در مارکس یک گسست بنیادی بین فلسفه و علم بعد در هنگام نوشتن سرمایه ایجاد شده ، مشخصا من این رویکرد رو استالینیست نام گذاری کردم ، خود تفکیک علم تجربی از فلسفه مورد نظر بود در صورتیکه متدولوژی…
جالبه چون دقیقا التوسر میگه مارکس جوان و حتی در کاپیتال رویکرد هگلی داره و از انتزاع میخواد به عینیت برسه
و برای همین با مفهومی مثل surplus در واقع دست خودش رو برای نقادی تنگ میکنه
انگار که این رویکرد هگلی در نهایت دست خود مارکس برای انتقاد رو میبنده و برای همین با خیل عظیمی از مباحث جدید کار مارکس جوان رو نمیشه اپدیت کرد
من همچین چیزی رو ازش متوجه شدم
کتاب philosophy of encounter
و برای همین با مفهومی مثل surplus در واقع دست خودش رو برای نقادی تنگ میکنه
انگار که این رویکرد هگلی در نهایت دست خود مارکس برای انتقاد رو میبنده و برای همین با خیل عظیمی از مباحث جدید کار مارکس جوان رو نمیشه اپدیت کرد
من همچین چیزی رو ازش متوجه شدم
کتاب philosophy of encounter
Forwarded from B/W
آلتوسر رو هگلی هایی چون دونایفسکایا و مارکسیستهای چون ای پی تامپسون و الک میکسینز وود استالینیست می دونن. اصلا تامپسون کتاب فقر تئوری رو نوشت که این رو بگه