Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بیمعنی میشد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست .
در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ، یعنی حاصل خطا و تصحیح فهم هست با ایده عقل و در هگل این ناشی از تفاوت در خود چیزهاست ، یعنی خطا در هگل ناشی از میس مچ با چیز آنچنانکه در کانت بود ، نیست بلکه ناشی از میس مچ چیز با خودش هست .
در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ، یعنی حاصل خطا و تصحیح فهم هست با ایده عقل و در هگل این ناشی از تفاوت در خود چیزهاست ، یعنی خطا در هگل ناشی از میس مچ با چیز آنچنانکه در کانت بود ، نیست بلکه ناشی از میس مچ چیز با خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید میکند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم…
درود
اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه بازی خود هستی است .
اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه بازی خود هستی است .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه…
با درود،
هگل تفسیری هستیشناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه میکند.
برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " میشناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست میدهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است میانجامد. این تفسیری است که ایدهآلیسم ِ بعد از کانت اختیار کرده بود.
در تفسیر نوکانتی، (بر خلاف ایدهآلیسم آلمانی) دوگانه ی فلسفه کانت نومن و فنومن نیست بلکه عبارت است از پدیدار و شروط پدیدار است. یعنی بر مبنای چه شروطی ما میتوانیم پدیدارها ( یعنی آنچه مثلا در فیزیک نیوتنی مطالعه میشود) را توجیه و تبیین کنیم.
هگل تفسیری هستیشناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه میکند.
برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " میشناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست میدهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است میانجامد. این تفسیری است که ایدهآلیسم ِ بعد از کانت اختیار کرده بود.
در تفسیر نوکانتی، (بر خلاف ایدهآلیسم آلمانی) دوگانه ی فلسفه کانت نومن و فنومن نیست بلکه عبارت است از پدیدار و شروط پدیدار است. یعنی بر مبنای چه شروطی ما میتوانیم پدیدارها ( یعنی آنچه مثلا در فیزیک نیوتنی مطالعه میشود) را توجیه و تبیین کنیم.
Forwarded from Gildaad Ebrahimi
باید اول ترمینولوژی فیلسوف رو یه دور بهش حالی کنی بعد تازه بری سراغ ترجمه
اونم مقاله. کتاب داستان داره و هی دوباره با معادلهای خودش ترجمه میکنه بعد از چند روز
اونم مقاله. کتاب داستان داره و هی دوباره با معادلهای خودش ترجمه میکنه بعد از چند روز
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست . در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ،…
منظور کانت از پدیدارها چیزهایی بود که در علم زمان خودش ، یعنی فیزیک گالیله ای و نیوتنی مورد بررسی قرار می گرفت. برخلاف هگل. این پدیدارها نمودهایی از ذات نبودند.
فلسفه ی کانت می خواست معلوم بدارد شروط لازم برای این پدیدارها چیست. یعنی ساخت های منطقی لازم برای تبیین این پداریدارها کدامند. این ساخت های منطقی از تضادها و تعارضهای پدیدارها ناشی نمیشوند. این ساخت های منطقی صرفا به محسوسات اضافه میشوند.
معنای فلسفه ی کانتی این نبوده که ذهن را در برابر عین نهاده و سپس بپرسد آیا ذهن میتواند بر عین تطابق داشته باشد یا خیر؟
تمام تلاش فاهمه ( ی کانتی) برای اینست که از بی نظمی محسوسات به جهان منظم پدیدار ها برسد. تمام مقولات صرفا برای تهجی داده های حسی هستند.
بنابراین، جهان پدیدارها حاصل دو نفی است: نخست، نفی داده ها حسی ناب (the given) . دوم،
نفی امر مطلق.
پدیدارها بین این دو حد قرار دارند . و اگرچه پدیدارند، ولی وهمی نیستند. ( کاسیرر)
"چیز فی نفسه"، در فلسفهی کانت، در تجاربِ ما مابهازایی ندارد.
و (بر خلاف تصور همگان) کارکردش نشان دادن واقعیتی حقیقیتر و عمیقتر در رابطه با وجود سادهی "پدیدارها" نیست ، بلکه بیش از هر چیز، غیر قابل شناخت بودن واقعیت متافیزیک را آشکار میکند، زیرا این شناخت وهمی است.
مطلق ِ هگلی، از نظر کانت توهمی متافیزیکی است.
فلسفه ی کانت می خواست معلوم بدارد شروط لازم برای این پدیدارها چیست. یعنی ساخت های منطقی لازم برای تبیین این پداریدارها کدامند. این ساخت های منطقی از تضادها و تعارضهای پدیدارها ناشی نمیشوند. این ساخت های منطقی صرفا به محسوسات اضافه میشوند.
معنای فلسفه ی کانتی این نبوده که ذهن را در برابر عین نهاده و سپس بپرسد آیا ذهن میتواند بر عین تطابق داشته باشد یا خیر؟
تمام تلاش فاهمه ( ی کانتی) برای اینست که از بی نظمی محسوسات به جهان منظم پدیدار ها برسد. تمام مقولات صرفا برای تهجی داده های حسی هستند.
بنابراین، جهان پدیدارها حاصل دو نفی است: نخست، نفی داده ها حسی ناب (the given) . دوم،
نفی امر مطلق.
پدیدارها بین این دو حد قرار دارند . و اگرچه پدیدارند، ولی وهمی نیستند. ( کاسیرر)
"چیز فی نفسه"، در فلسفهی کانت، در تجاربِ ما مابهازایی ندارد.
و (بر خلاف تصور همگان) کارکردش نشان دادن واقعیتی حقیقیتر و عمیقتر در رابطه با وجود سادهی "پدیدارها" نیست ، بلکه بیش از هر چیز، غیر قابل شناخت بودن واقعیت متافیزیک را آشکار میکند، زیرا این شناخت وهمی است.
مطلق ِ هگلی، از نظر کانت توهمی متافیزیکی است.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با درود، هگل تفسیری هستیشناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه میکند. برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " میشناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست میدهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است…
متشکرم
یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین کار رو با کانت کرد )
حالا کانت از طرفی شناخت رو محدود به کاربرد مقولات در شهودات می دونه و از طرفی با همین عقل ناقص میاد از ایده های عقل و کاربردشون میگه و بین دو نوع ایده برسازنده و تنظیم کننده یا محدودکننده تفکیک می کنه .خوب سوال اینجاست ایا ما نیاز به بنیاد نامشروطی از شناخت نداریم که بتونه این رو نگه داره ؟ عقل هگلی در سطح کارکرد همون عقل کانتی است با این تفاوت که به عملش آگاه شده ،یعنی می دونه که بنیاد نحوه کارکرد این عقل چیه .بنابراین در سطح کارکردی خرد هگلی همون کار رو می کنه که خرد کانتی یعنی گراندد کردن شهودات تصادفی و بی معنا تحت مقولات و نیز وحدت استعلایی سوژه
اما فروتنی عقل کانتی رو نداره ، می دونه که داره چکار می کنه و چرا می کنه وگرنه در سطح صوری کارکرد عقل کانتی و هگلی پیشروی از بی تعینی به سمت وحدت تعینات کلی است .در مورد مطلق هم همین بحث مطرح است .مطلق هگلی همان سوژه وحدت بخش کانتی است که به خودش آگاه شده و قادر هست عملکرد خودش رو در سیر منطقی و تاریخی اش نظاره کنه با این تفاوت که متوجه شده این نحوه عملکرد خرد ، صورتی تاریخی داره و نه ابدی .اما همین تفاوت هم عملا فرقی برای اون ایجاد نمی کنه .چه در کانت و چه در هگل تفاوت بین اندیشه و هستی است که شناخت( حرکت از جوهر به سوژه یا از شهودات به طرف سوژه استعلایی ) رو ایجاد می کنه این تفاوت محصول و مازاد این دستگاه های فکری هست که در کانت شئ فی نفسه نام می گیره و در هگل تفاوت چیز از خودش به واسطه خود ربطی منفی اش به دگر خود .
شئ فی نفسه مازاد چاره ناپذیر هر نوع فاصله گذاری بین چیزها و نمودهایشان است ، فاصله ای که پدیدار در خیال با ایده دارد ( در کانت ) و پدیدار با ذات در هگل .
باید متذکر شد که ایده آتیک استعلایی کانت در واقع همین فاصله ای است که پدیدارها از خود چیزها دارند و هگل اصولا در بستر همین شکاف بین تخیل پدیدارها با ایده ها ، منطق خودش را بسط داد .
یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین کار رو با کانت کرد )
حالا کانت از طرفی شناخت رو محدود به کاربرد مقولات در شهودات می دونه و از طرفی با همین عقل ناقص میاد از ایده های عقل و کاربردشون میگه و بین دو نوع ایده برسازنده و تنظیم کننده یا محدودکننده تفکیک می کنه .خوب سوال اینجاست ایا ما نیاز به بنیاد نامشروطی از شناخت نداریم که بتونه این رو نگه داره ؟ عقل هگلی در سطح کارکرد همون عقل کانتی است با این تفاوت که به عملش آگاه شده ،یعنی می دونه که بنیاد نحوه کارکرد این عقل چیه .بنابراین در سطح کارکردی خرد هگلی همون کار رو می کنه که خرد کانتی یعنی گراندد کردن شهودات تصادفی و بی معنا تحت مقولات و نیز وحدت استعلایی سوژه
اما فروتنی عقل کانتی رو نداره ، می دونه که داره چکار می کنه و چرا می کنه وگرنه در سطح صوری کارکرد عقل کانتی و هگلی پیشروی از بی تعینی به سمت وحدت تعینات کلی است .در مورد مطلق هم همین بحث مطرح است .مطلق هگلی همان سوژه وحدت بخش کانتی است که به خودش آگاه شده و قادر هست عملکرد خودش رو در سیر منطقی و تاریخی اش نظاره کنه با این تفاوت که متوجه شده این نحوه عملکرد خرد ، صورتی تاریخی داره و نه ابدی .اما همین تفاوت هم عملا فرقی برای اون ایجاد نمی کنه .چه در کانت و چه در هگل تفاوت بین اندیشه و هستی است که شناخت( حرکت از جوهر به سوژه یا از شهودات به طرف سوژه استعلایی ) رو ایجاد می کنه این تفاوت محصول و مازاد این دستگاه های فکری هست که در کانت شئ فی نفسه نام می گیره و در هگل تفاوت چیز از خودش به واسطه خود ربطی منفی اش به دگر خود .
شئ فی نفسه مازاد چاره ناپذیر هر نوع فاصله گذاری بین چیزها و نمودهایشان است ، فاصله ای که پدیدار در خیال با ایده دارد ( در کانت ) و پدیدار با ذات در هگل .
باید متذکر شد که ایده آتیک استعلایی کانت در واقع همین فاصله ای است که پدیدارها از خود چیزها دارند و هگل اصولا در بستر همین شکاف بین تخیل پدیدارها با ایده ها ، منطق خودش را بسط داد .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
متشکرم یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین…
یکی دیگه از تنگناهای پروژه کانتی غفلت از تصدیق اینهمانی پیش فرض گرفته خود است .کانت از جمله فیلسوفان عقل گرایی بود که از نظر هستی شناختی ذهن و هستی را از یک ماهیت می دانستند ، در جواب این پرسش که چرا ذهن می تواند از چیزها شناخت پیدا کند ؛ کانت جواب می داد چون منشا مشترکی دارند
اما عقل کانتی در کارکرد تعریف شده اش به خصوص در تعیبن حدود برای خودش ، قادر به تصدیق این پیش فرض نیست یا حداقل به آن وفادار نمی ماند و در نهایت گرفتار دوگانه گرایی اندیشه و امتداد دکارتی می شود که ذهن را جدای از محتوی شناخت خودش در نظر می گیرد .
مسئله بعدی تفکیک شهود انسانی از غیر انسانی است .کانت بین شهود انسانی و الهی یا غیر انسانی تفاوت می گذارد ، حال پرسش این است مگر خود او شهود نا انسانی دارد که می تواند فراتر از شهود انسانی انواع شهودات دیگر را تفاوت گذاری کند .بنابراین این خرد ملتزم به پیش فرضهای خودش باقی نمی ماند .
این نقد هگلی هم در مورد حد شناخته شده است که تنها عقلی می تواند بین این سو و آن سو تفاوت گذاری کند که دو سو را بشناسد .به این ترتیب به نظرم هگل از خود کانت کانتی تر است وقتی هر نوع پوزیتویته امر فراسویی را رد می کند مگر در شکل منفیت خود امر اینجایی .همانطور که در دیالکتیک بین امر کرانمند و بی کران ذکر می شود ، بی کرانی چیزی نیست به جز فراروی امر کرانمند از خودش .به عبارت دیگر شئ فی نفسه نوعی کارکرد منفی یا منفیت عمل کننده این خرد است که از محدودیتها و موانع خودش فراروی می کند و معنای مطلق همین است .
اما عقل کانتی در کارکرد تعریف شده اش به خصوص در تعیبن حدود برای خودش ، قادر به تصدیق این پیش فرض نیست یا حداقل به آن وفادار نمی ماند و در نهایت گرفتار دوگانه گرایی اندیشه و امتداد دکارتی می شود که ذهن را جدای از محتوی شناخت خودش در نظر می گیرد .
مسئله بعدی تفکیک شهود انسانی از غیر انسانی است .کانت بین شهود انسانی و الهی یا غیر انسانی تفاوت می گذارد ، حال پرسش این است مگر خود او شهود نا انسانی دارد که می تواند فراتر از شهود انسانی انواع شهودات دیگر را تفاوت گذاری کند .بنابراین این خرد ملتزم به پیش فرضهای خودش باقی نمی ماند .
این نقد هگلی هم در مورد حد شناخته شده است که تنها عقلی می تواند بین این سو و آن سو تفاوت گذاری کند که دو سو را بشناسد .به این ترتیب به نظرم هگل از خود کانت کانتی تر است وقتی هر نوع پوزیتویته امر فراسویی را رد می کند مگر در شکل منفیت خود امر اینجایی .همانطور که در دیالکتیک بین امر کرانمند و بی کران ذکر می شود ، بی کرانی چیزی نیست به جز فراروی امر کرانمند از خودش .به عبارت دیگر شئ فی نفسه نوعی کارکرد منفی یا منفیت عمل کننده این خرد است که از محدودیتها و موانع خودش فراروی می کند و معنای مطلق همین است .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
متشکرم یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین…
ممنون و متشکر از پیگیری گفتگو.
"یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست ."
نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست.
گمان من اين است که کانت یک پرش ناخواسته و تحمیلی فلسفی انجام نداد که از اقبال خوبش سبب شده باشد که برخی حقایق را در فلسفه روشن کند. بلکه از یک واقعیت، از یک امر واقع، از یک فاکت شروع کرد، یعنی فاکت معرفت انسانی آنگونه که در علم طبیعی و دانش ریاضیات و دانش متافیزیکی انسان پدید آمده بود.
و سپس به شروط لازمه و بنیادهای معرفت نائل آمد، یعنی حسیات و اندیشه ها .
در واقع، نقطه ی شروع او، برخلاف هگل، یک فاکت بود و نه اندیشه یا ایده. به عبارت نمثیلی، او از آسمان به زمین نیامد.
هگل، برعکس، چون مدعی مطلقیت و تمامیت و رهایی از هرگونه پیشفرضی بود، می باید، به قول خودش، از آغاز آغاز ها شروع کند، یعنی از هستی ناب، از چیزی که فاقد هر پیشفرضی است، اما در سیر حرکت خود به خودیاش خود بنابر ضرورت منطقی به همه چیز در زمین و آسمان نائل می آید.
آن بنیاد نامشروطی که شما از آن سخن میگویید که همانا رهایی از هرگونه پیش فرض است در واقع در فلسفه هگل وجود دارد و آن روش است روشی که برای هگل مطلق است و طبق گفتار خودش:
«روش نیروی مطلق، منحصربهفرد، عالی، و بینهایتی است که هیچ چیزی نمیتواند در برابر آن مقاومت کند. این همان خاصیت عقل است که خود را دوباره بیابد، خود را در هر شیئی بشناسد.» (منطق)
این روش خود-بیناد است و خلاق است و ، در سیر خود-حرکتیاش، نیاز به چیزی ندارد زیرا همه چیز را خود به وجود می اورد: هم ذهن را خلق می کند و هم عین را و هم رابطه ی میان آندو را و ... .
"یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست ."
نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست.
گمان من اين است که کانت یک پرش ناخواسته و تحمیلی فلسفی انجام نداد که از اقبال خوبش سبب شده باشد که برخی حقایق را در فلسفه روشن کند. بلکه از یک واقعیت، از یک امر واقع، از یک فاکت شروع کرد، یعنی فاکت معرفت انسانی آنگونه که در علم طبیعی و دانش ریاضیات و دانش متافیزیکی انسان پدید آمده بود.
و سپس به شروط لازمه و بنیادهای معرفت نائل آمد، یعنی حسیات و اندیشه ها .
در واقع، نقطه ی شروع او، برخلاف هگل، یک فاکت بود و نه اندیشه یا ایده. به عبارت نمثیلی، او از آسمان به زمین نیامد.
هگل، برعکس، چون مدعی مطلقیت و تمامیت و رهایی از هرگونه پیشفرضی بود، می باید، به قول خودش، از آغاز آغاز ها شروع کند، یعنی از هستی ناب، از چیزی که فاقد هر پیشفرضی است، اما در سیر حرکت خود به خودیاش خود بنابر ضرورت منطقی به همه چیز در زمین و آسمان نائل می آید.
آن بنیاد نامشروطی که شما از آن سخن میگویید که همانا رهایی از هرگونه پیش فرض است در واقع در فلسفه هگل وجود دارد و آن روش است روشی که برای هگل مطلق است و طبق گفتار خودش:
«روش نیروی مطلق، منحصربهفرد، عالی، و بینهایتی است که هیچ چیزی نمیتواند در برابر آن مقاومت کند. این همان خاصیت عقل است که خود را دوباره بیابد، خود را در هر شیئی بشناسد.» (منطق)
این روش خود-بیناد است و خلاق است و ، در سیر خود-حرکتیاش، نیاز به چیزی ندارد زیرا همه چیز را خود به وجود می اورد: هم ذهن را خلق می کند و هم عین را و هم رابطه ی میان آندو را و ... .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
ممنون و متشکر از پیگیری گفتگو. "یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست ." نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست. گمان من اين است که کانت یک پرش ناخواسته و تحمیلی فلسفی انجام نداد که از اقبال خوبش سبب…
بله در واقع منظور من از شروط پدیدارها همین تعیین امر نامشروط در شناخت است .این نقد به نوکانتی ها هم وارد است که با نفی شئ فی نفسه ، سوژه استعلایی رو هم زائد می دانند در صورتیکه شئ فی نفسه هم بسته سوژه استعلایی در فلسفه کانت است .
من استعلایی در فلسفه کانت شرط پدیداری است البته نه مستقیم بلکه از طریق مقولات و حسیات .تصور نمی کنم جایی دیده باشم کانت از فکتهای شهودات حسی به عنوان شرط سخن گفته باشد .شرط بودن یعنی نامشروط بودن و این جایگاه را در فلسفه کانت تنها " می اندیشم استعلایی " دارد چون شرط هر نوع معرفتی است .
من استعلایی در فلسفه کانت شرط پدیداری است البته نه مستقیم بلکه از طریق مقولات و حسیات .تصور نمی کنم جایی دیده باشم کانت از فکتهای شهودات حسی به عنوان شرط سخن گفته باشد .شرط بودن یعنی نامشروط بودن و این جایگاه را در فلسفه کانت تنها " می اندیشم استعلایی " دارد چون شرط هر نوع معرفتی است .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست
منظور من از واقعیت خود فلسفه کانت بود .یعنی این دانایی که میاد و این رو بیان می کنه .بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند .یعنی هم آنالیتیک استعلایی و هم ایده آتیک استعلایی فراتر از قانون خودش می رود .اینجا همان پارادکس قانون گذار خودش رو نشون میده .کسی که خودش قانون رو برای اولین بار تعیین می کنه بیرون قانون هست .مثلا تنظیم مقرارت مقولات ، تعیین آنها ، کابرد انها و از این قبیل .نسبت ایده ها با پدیدارها .
آیا آگاهی به اینکه ایده می تونه برسازنده باشه یا تنظیم کننده در چارچوب تعیین شده شناخت ( یعنی شروط پدیداری ) قرار می گیره ؟
آیا خود اصل "وحدت سنتتیک ادراکها " شناختی از قاعده فوق است ؟
بنابراین این ادعا که عقل کانتی نمی تونه حقیقت عملکرد خودش رو تصدیق کنه به این خاطر هست که میاد قاعده کسب حقیقت رو می زاره اما خود این قاعده بیرون از اون حقیقت قرار می گیره .نقد هگلی همینجاست شما نمی تونی قاعده ای بزاری برای حقیقت که خودش بیرون از حقیقت باشه .اسم این رو من پارادکس روش در کانت می زارم .کانت یک قانون گذار است و البته قانون گذاری که استثنای قانون خودش هست .
آیا آگاهی به اینکه ایده می تونه برسازنده باشه یا تنظیم کننده در چارچوب تعیین شده شناخت ( یعنی شروط پدیداری ) قرار می گیره ؟
آیا خود اصل "وحدت سنتتیک ادراکها " شناختی از قاعده فوق است ؟
بنابراین این ادعا که عقل کانتی نمی تونه حقیقت عملکرد خودش رو تصدیق کنه به این خاطر هست که میاد قاعده کسب حقیقت رو می زاره اما خود این قاعده بیرون از اون حقیقت قرار می گیره .نقد هگلی همینجاست شما نمی تونی قاعده ای بزاری برای حقیقت که خودش بیرون از حقیقت باشه .اسم این رو من پارادکس روش در کانت می زارم .کانت یک قانون گذار است و البته قانون گذاری که استثنای قانون خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
به طور خلاصه
فلسفه کانت مقام آشتی متناقص هاست ، اما به زودی نشان داده شد که این آشتی پایدار نخواهد ماند تعارضات فلسفه کانت ما رو به طرف یک طرف هل می دهد و این راز ماتریالیسم تجربه گرا و علمی قرن نوزدهم بود که به سرعت همه گیر شد یا ایده آلیسم .
ایده آلیسم هگلی هم البته فلسفه آشتی است اما در جایگاه و مقام بالاتری این آشتی را برقرار می کند .هر چند شاید نیاز باشد که امروزه ما سطح آشتی را از هگل فراتر ببریم .
فلسفه کانت مقام آشتی متناقص هاست ، اما به زودی نشان داده شد که این آشتی پایدار نخواهد ماند تعارضات فلسفه کانت ما رو به طرف یک طرف هل می دهد و این راز ماتریالیسم تجربه گرا و علمی قرن نوزدهم بود که به سرعت همه گیر شد یا ایده آلیسم .
ایده آلیسم هگلی هم البته فلسفه آشتی است اما در جایگاه و مقام بالاتری این آشتی را برقرار می کند .هر چند شاید نیاز باشد که امروزه ما سطح آشتی را از هگل فراتر ببریم .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
منظور من از واقعیت خود فلسفه کانت بود .یعنی این دانایی که میاد و این رو بیان می کنه .بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند .یعنی هم آنالیتیک استعلایی و هم ایده آتیک استعلایی فراتر از قانون خودش می رود .اینجا…
"بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند"
کاملا موافق هستم.
در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش.
اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم و سازگار ترتیب داد.
قبل از هر چیز در آثار کانت، به رغم همه ی تناقضاتش، ما با نقد محکمی بر هستی شناسی روبرو هستیم همان هستی شناسی که ایده آلیسم آلمانی بلافاصله بعد از کانت در پی آوردن و پرورشش بود.
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم و بنابراین آنها را مطلق بنگاریم.
این نقد شامل حال فیلسوفانی است از دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا گرفته تا هگل و حتی فیلسوفان قرن بیستم و بیست و یکم.
اگر چنین سخنانی درست باشد، فلسفه در خدمت معرفتشناسی باید باشد.
کاملا موافق هستم.
در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش.
اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم و سازگار ترتیب داد.
قبل از هر چیز در آثار کانت، به رغم همه ی تناقضاتش، ما با نقد محکمی بر هستی شناسی روبرو هستیم همان هستی شناسی که ایده آلیسم آلمانی بلافاصله بعد از کانت در پی آوردن و پرورشش بود.
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم و بنابراین آنها را مطلق بنگاریم.
این نقد شامل حال فیلسوفانی است از دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا گرفته تا هگل و حتی فیلسوفان قرن بیستم و بیست و یکم.
اگر چنین سخنانی درست باشد، فلسفه در خدمت معرفتشناسی باید باشد.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
کانت جوهر دگماتیسم متافیزیکی را در انتقال مقولات منطقی به حوزه هستیشناسی تشخیص داد یعنی اینکه مقولاتی که صرفاً جنبه ی شناختی دارند را ذات و اساس واقعیت تصور کنیم
مشکلی که اینجا پیش می آید جدایی مطلق شناخت از هستی می شود .اگر ما قادر نباشیم هیچ فهمی از مقولات هستی داشته باشیم ، آنوقت کمیت شناختمان لنگ می زند ، آنوقت می شود این سوال را پرسید که حال پس شناخت اصلا چیست ؟ این یکی از پرسشهایی است که خرد کانتی ناتوان از پاسخ به آن است .
اگر هیچ نسبتی بین مقولات و ممیزات شناخت از هستی واقعی وجود نداشته باشد اصلا آنوقت چرا شناخت ادعای حقیقت کند ؟ یا حتی معیار فروتنانه تر کشف خطا و توهم ؟
به عبارت دیگر نمی توان ابتدا با استفاده از شناخت بین شناخت شناسی و هستی شناسی تفکیک کرد و دومی رو با استفاده از همان شناخت کلن کنار گذاشت .شناخت شناسی کانت یا عقل کانتی چنین اعتبار یا قدرتی ندارد .یا باید بپذیرد که مقولات شناخت همان مقولات هستی است آنگاه این رویکرد انتقادی مبنای مشروعی پیدا می کند و یا اصلا حکم به تفکیک این دو سپهر ندهد چون قواعد شناخت کانتی چنین توانایی و مشروعیتی ندارند .
اگر هیچ نسبتی بین مقولات و ممیزات شناخت از هستی واقعی وجود نداشته باشد اصلا آنوقت چرا شناخت ادعای حقیقت کند ؟ یا حتی معیار فروتنانه تر کشف خطا و توهم ؟
به عبارت دیگر نمی توان ابتدا با استفاده از شناخت بین شناخت شناسی و هستی شناسی تفکیک کرد و دومی رو با استفاده از همان شناخت کلن کنار گذاشت .شناخت شناسی کانت یا عقل کانتی چنین اعتبار یا قدرتی ندارد .یا باید بپذیرد که مقولات شناخت همان مقولات هستی است آنگاه این رویکرد انتقادی مبنای مشروعی پیدا می کند و یا اصلا حکم به تفکیک این دو سپهر ندهد چون قواعد شناخت کانتی چنین توانایی و مشروعیتی ندارند .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
ایده آلیسم آلمانی
انچه فراروری از ایده آلیسم نامیدیم در شکل پدیدارشناسی قرن بیستم با هوسرل و هایدگر خودش را نشان داد .من رویکرد انتقادی کانت را می پذیرم اما تصور می کنم نوکانتیسم پاسخ درخوری به پارادکسهای نظام کانتی نیست .نقد ایده آلیسم بر نظام کانتی نقدی درست و جدی است و نوکانتی گری قدرت درک کامل این نقد را ندارد و بنابراین ما خود را در ابتدای پدیدارشناسی قرن بیستم کشف می کنیم .
Forwarded from Me'rāj
Saeed Jafari
"بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند" کاملا موافق هستم. در واقع نقد عقل محض و تمهیدات کانت همچون جنگل بزرگیست پر از ناسازگاریهای فاحش. اما به رغم همه این تناقضات، شاید بتوان از دل آن یک باغچه منظم…
سلام. از قضا پس از کانت، هیچ فیلسوفی به هستیشناسی ماقبل کانت بازنمیگردد. آنچه کانت آن را نقد میکند، جزمیت رئالیستی است. با این تصور که واقعیتی فینفسه در کار است. مابعد کانت، تمام فلسفه ذیل ضابطهٔ تظایف (correlation) هستی و آگاهی [اگرچه با سنگینکردن سمت آگاهی] ادامه پیدا کرد. اما حساب باقیماندههای حداقلی رئالیسم که به اقتضای تفکر و به نحو ناآگاه در تفکر فیلسوفان رسوب کرده بود، جدا. اما به هیچوجه ایدئالیسم مابعد کانت قصد بازگشت به قبل از کانت را ندارد. بزرگترین تفاوت نیز در همین تظایف است که از قضا کانت در نقد برهان هستیشناختی که از این تظایف بهره میگیرد، با آن سخت مخالفت میکند. به عبارتی کانت یک منتقد رئالیست بود علیه رئالیسم. شورش رئالیسم علیه خود بود که منجر به ظهور تفکر در پارادایمی دیگر شد: ایدئالیسم.
هنگامی که کانت واقعیت را به عنوان پدیدارهای آگاهی تفسیر میکند، با نفی امکان شهود عقلی، همچنان مازادی فینفسه یعنی آخرین بقایای رئالیسم را در نظام خود حفظ میکند. فیشته در عین پذیرش پدیداری بودن جهان، امکان شهود عقلی را برای انسان میپذیرد و از همینجا راهِ آگاهی به هستی گشوده میشود که بعد در شلینگ منجر به وحدتی غیر مفهومی و بعد در هگل در قامت دیالکتیک هموارهٔ وحدت مفهومی ظهور میکند. از این رو ایدئالیسم پسازکانت، هیچ میانهای با رئالیسم پیش از کانت ندارد. پذیرش شهود عقلی در پارادایم رئالیسم که پیشاپیش آگاهی و هستی را از هم منفک میانگارد، توسط هیوم دود میشود. ولی هنگامی که آگاهی و هستی صورتی یگانه پیدا کنند، (و این اتفاق به اندازه «جهان پدیداری» در کانت رخ میدهد) اما بعد، شهود عقلی یگانه راه ممکن برای تبیین این یگانگی و گذر دادن آن از پارادوکسهای نظام کانتی است.
هنگامی که کانت واقعیت را به عنوان پدیدارهای آگاهی تفسیر میکند، با نفی امکان شهود عقلی، همچنان مازادی فینفسه یعنی آخرین بقایای رئالیسم را در نظام خود حفظ میکند. فیشته در عین پذیرش پدیداری بودن جهان، امکان شهود عقلی را برای انسان میپذیرد و از همینجا راهِ آگاهی به هستی گشوده میشود که بعد در شلینگ منجر به وحدتی غیر مفهومی و بعد در هگل در قامت دیالکتیک هموارهٔ وحدت مفهومی ظهور میکند. از این رو ایدئالیسم پسازکانت، هیچ میانهای با رئالیسم پیش از کانت ندارد. پذیرش شهود عقلی در پارادایم رئالیسم که پیشاپیش آگاهی و هستی را از هم منفک میانگارد، توسط هیوم دود میشود. ولی هنگامی که آگاهی و هستی صورتی یگانه پیدا کنند، (و این اتفاق به اندازه «جهان پدیداری» در کانت رخ میدهد) اما بعد، شهود عقلی یگانه راه ممکن برای تبیین این یگانگی و گذر دادن آن از پارادوکسهای نظام کانتی است.
Forwarded from ا. اردستانی
کانت یک فیلسوف انقلابی بود
مثلا یکی از ابدعات بزرگ کانت در حوزه " من " تفکیک من استعلایی از ایگو بود .هگل در منطق به بداعت کار کانت در بیرون ریختن اون همه سنت تلبارشده پیرامون نفس و جاودانگی آن جوهرین بودن یا بسیط بودن که کانت در بخش مغالطات به آن پرداخته ، اشاره می کنه .
خود این تفکیک هست که بعدا خاستگاه ایده آلیسم میشه و ایده آلیسم هگلی در واقع بسط همین سوژه استعلایی است .
تفکیک این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت ، از ایگو یا من شخصی خیلی مهم بود و ایده آلیسم بر همین بنیاد پیش میره .
عدم تقارن این من استعلایی با ایگو نکته ای است انتقادی که اون رو مدیون نظام کانتی هستیم .یکی از مشکلات ایده الیسم مطلق این هست که این دو مقوله ممکنه یکی گرفته بشن و این خطا منشا نقدهای بسیاری به ایده آلیسم شده .
مثلا یکی از ابدعات بزرگ کانت در حوزه " من " تفکیک من استعلایی از ایگو بود .هگل در منطق به بداعت کار کانت در بیرون ریختن اون همه سنت تلبارشده پیرامون نفس و جاودانگی آن جوهرین بودن یا بسیط بودن که کانت در بخش مغالطات به آن پرداخته ، اشاره می کنه .
خود این تفکیک هست که بعدا خاستگاه ایده آلیسم میشه و ایده آلیسم هگلی در واقع بسط همین سوژه استعلایی است .
تفکیک این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت ، از ایگو یا من شخصی خیلی مهم بود و ایده آلیسم بر همین بنیاد پیش میره .
عدم تقارن این من استعلایی با ایگو نکته ای است انتقادی که اون رو مدیون نظام کانتی هستیم .یکی از مشکلات ایده الیسم مطلق این هست که این دو مقوله ممکنه یکی گرفته بشن و این خطا منشا نقدهای بسیاری به ایده آلیسم شده .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
این سوژه استعلایی که بعدا در روانکاوی سوژه ناخودآگاه نام گرفت
در تایید و گسترش این گزاره باید بگویم، دقیقا از همین رو سنت روانکاوی، اگرچه با یک نیت انساندوستانه، تمام تلاشهای ایدئالیستها را دود کرده و مجدداً با ناآگاه انگاشتن آن سطح از سوژه، هستی را از آگاهی منفک کرده و بازگشتی به امر واقع (آخرین بقایای رئالیسم اگرچه نحیف) میکند و به این طریق، از قضا روانکاوی از جمله آن سلسله اندیشههایی است که در پی چیزی گمشده، به ماقبل کانت بازمیگردد. همانطور که میدانید ریشهٔ این جستجوی انحطاطی، شلینگ است. شلینگ از من متمرکز فیشته رضایت نداشت و در گسترش دادن وحدت تا دامنههای طبیعت، به خود این جرأت را داد که طبیعت را روحِ ناخودآگاه بنامد. این ایده از تراوشات منتج از تلاش بیوقفهٔ تفکر برای گذر از مهلکهٔ دشوار رئالیسم است. یعنی این نه تقصیر متفکر بلکه اقتضای تاریخی تفکر است [با تفسیری الهام گرفته از هگل]. این ایده به شوپنهاور راه مییابد و از آنجا هم به فروید و باقی ماجرا.
Forwarded from Saeed Jafari
در معرفتشناسی، اوبژه ی شناخت معرفت است. بنابراین، اصول معرفت شناسی خارج از اصول معرفت قرار دارد، مانند هر شناخت دیگری.
Forwarded from Saeed Jafari
با درود،
در اینجا، موضوع جدایی مطلق شناسایی از هستی مطرح نمیشود. موضوع فقط کرانمندی شناخت انسانی است. یعنی اینکه، برخلاف هگل، ما را دسترسی به دانش مطلق نیست، بنابراین نمیتوانیم از ذات جهان سخن بگوییم.
ما دسترسی مستقیم به جهان نداریم بلکه فقط از طریق شناخت خود دربارهاش حکم میکنیم.
در اینجا، موضوع جدایی مطلق شناسایی از هستی مطرح نمیشود. موضوع فقط کرانمندی شناخت انسانی است. یعنی اینکه، برخلاف هگل، ما را دسترسی به دانش مطلق نیست، بنابراین نمیتوانیم از ذات جهان سخن بگوییم.
ما دسترسی مستقیم به جهان نداریم بلکه فقط از طریق شناخت خود دربارهاش حکم میکنیم.
Forwarded from ا. اردستانی
درود
این گزاره ای هگلی است .
اما در مورد برداشت شما از گسست مارکسی معروف استالینیستهای متاخر ( آلتوسر و دوستان ) روی اون تاکید داشتند باید بگم که به نظر من توصیفات مارکس از اقتصاد سیاسی در سرمایه عمدتا موید نظریه بنیادی بیگانگی یا همان شئ وارگی است که در دست نوشته ها مطرح شده .همین نظریه فیتیشسم کالا یعنی نمایش و ارائه نظریه بیگانگی در اقتصاد سیاسی .
یا کار عینیت یافته که همان سرمایه انباشتی هست در واقع تمهیدات تجربی نظریه بیگانگی یا فیتیش شدن کالاهاست .بنابراین اینجا به اون معنا گسست از فلسفه به طرف علم نیست بلکه یافتن شواهد علمی و تجربی برای محکم کردن یا تایید نظریه فلسفی است .
این گزاره ای هگلی است .
اما در مورد برداشت شما از گسست مارکسی معروف استالینیستهای متاخر ( آلتوسر و دوستان ) روی اون تاکید داشتند باید بگم که به نظر من توصیفات مارکس از اقتصاد سیاسی در سرمایه عمدتا موید نظریه بنیادی بیگانگی یا همان شئ وارگی است که در دست نوشته ها مطرح شده .همین نظریه فیتیشسم کالا یعنی نمایش و ارائه نظریه بیگانگی در اقتصاد سیاسی .
یا کار عینیت یافته که همان سرمایه انباشتی هست در واقع تمهیدات تجربی نظریه بیگانگی یا فیتیش شدن کالاهاست .بنابراین اینجا به اون معنا گسست از فلسفه به طرف علم نیست بلکه یافتن شواهد علمی و تجربی برای محکم کردن یا تایید نظریه فلسفی است .