نوروآنالیز
302 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود، پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که می‌نویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکس‌العمل دارد ولی وقتی جناب…
درود
متشکرم از توضیح خوبتون .
بله در اینجا ما دیگه اون علیت خطی و پشت سر هم رو نداریم حتی در یک سطح دیگر کنش متقابل که یکی از مقولات فعلیت در هگل هست بلکه اینجا شاهد نوعی زیادی - کنش یا چند - علتی هستیم .هر نقطه ای از فضا - زمان هم می تونه شروع کننده باشه و هم پایان دهنده .
آقا احسان با توجه به رشته تخصصی خودت مایل بودم اگر فرصت کردی این بحث رو در مقایسه نظامهای نیوتنی و نسبیتی مطرح کنی .
Forwarded from ا. اردستانی
درود متشکرم

ذات در هگل مقوله ای منفی و بازتابی هست ، یعنی بازتاب منفیت در خودش .ذات همون نیستی یا نمود است ، هستنده انضمامی نفی این ذات منفی است .یعنی نفی نفی .نمود خودش ناذاتی ذات است ، ذاتی که خودش" نیست بودگی" هستی است .قبلا در منطق هستی ، مقوله شدن که به هستی اینجایی نزدیک تر بود ، حاصل دیالکتیک هستی و نیستی بود .شدن در واقع یک درمیون شدن هستی و نیستی است .یعنی سیلانی از هستی و نیستی .
ذات منفیت این شدن است ، یعنی نفی شدن .ذات متصلب شدن این شدن است ، پس نفی شدن است .حالا نمود از آنجا که نفی ذات است ، پس نفی نفی است .ایجاب است اما ایجابی که محصول نوعی نفی است .
ذات بازتاب منفیت درون خودش است ، یعنی منفیت خود ربط یابنده ، منفیتی که در خودش می پیچد .ذات به نظر من همون من استعلایی کانت در قدم اول هست ، اما ذات در خودش نمی ماند و تبدیل به مفهوم یا سوژه می شود .منطق ذات یا همان منطق چیزها ، منطق بازتاب است .یعنی بازتاب نیستی در مدالیته شدن به خودش .چیز همون بازتاب شدنش است به خودش پس چیزها از یک تضاد بنیادی رنج می برند از تضاد بین شدن و چیزبودن .و همین تضاد و تناقض هست که چیز رو به سوژه یا مفهوم می بره .هم ذات و هم سوژه ( ذاتی که خودش رو نفی کرده ) مراحل گذر هستند .سوژه یا مفهوم نفی ذات است که خودش نفی هستی بوده بنابراین سوژه ایجابیت هستی است یا شدنی که یک در میان هست و نیست .یا هست یا نیست .نمی تواند همزمان باشد یا نباشد یا اینکه همیشه باشد یا نباشد .
منطق ذات منطق چیزهاست از جهت گذرشان به نیستی یعنی نمود یا پدیدار ،
منطق ذات هگل را باید با بخش آنالیتیک استعلایی عقل محض مقایسه کنید جاییکه شهودات پراکنده و چندگانه حسی ذیل مفهوم مقوله به وحدت می رسند یا متعین می شوند .منطق مفهوم را باید با وحدت استعلایی این شهودات مفهوم شده ذیل من استعلایی فهم کرد .
اصولا مقولات منطق هگل بسط و دیالکتیزه کردن مقولات کانتی هستند .منتها باید کتاب منطق را ذیل مسیر عقل محض خواند .هر چند با روش ابداعی جنبشی خود هگل .
می شود در جزییات این قیاس نوشت و اندیشید .
این بخش را کلی نوشتم و شاید احساس کنید که پاسخ مستقیم به پرسش شما نبود اما من فکر کردم برای ادامه بحث شاید نیاز باشه این کلیات رو مرور کنیم .
Forwarded from ا. اردستانی
اصولا منطق هگل ، منطق جهان و حرکتش هست .این نقطه پیرانه سری است .منطق آگاهی که از طرفی می داند چیزها در جاییکه هستند ، جایی که اشغال کرده اند ، مرحله خودشان ، مهم هستند اما در یک نظر بلندتر آنقدر هم مهم نبودند .مثل رقابتهایی که در کودکی با همکلاسیهایمان داشتیم و امروز پی به پوچی آنها برده ایم .بنابراین چیزها و مراحل و دقایق این منطق از یک سو مهم هستند و از سویی نه آنقدر .مهم هستند چون بنای طبقات بالاتر را شکل می دهند و پوچ هستند چون از منظر فعلی فکر می کنیم چقدر مسخره ، آیا می تونست یه جور دیگه باشه ؟
Forwarded from Saeed Jafari
با درود،

"منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق  مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم ."

---------
با قبول نکته بالا، که شما متذکر شدید، فقط اجازه بدهید من یک نکته را مطرح کنم.

اگر کانت را متافیزیسین در نظر بگیریم،  در اینصورت فلسفه‌اش متناقض خواهد بود، مثلا شیئ فی نفسه تناقض اصلی مرکزی اندیشه های کانت به حساب می آید.
اما کانت به عنوان معرفت شناس و کسی که ما را از پرداختن به هستی شناسی منع می کند، کانت دیگری است.
هگل، اما، فلسفه اش بدون هستی شناسی اش قابل درک نیست.
منطق هگل، قبل از هر چیز، ذات عالم است، همان خداست پیش از آن که طبیعت و روح متناهی را خلق کند.

از این تمایز میان کانت و هگل تفاوت‌های مهمی برمی‌خیزد.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با درود، "منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق  مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم ."…
متشکرم
تصور می کنم باید ابتدا مشخص کنیم که در مقایسه کانت با هگل تفاوت بنیادی متافیزیکی را می بینیم .کانت از نظر متافیزیکال بین شناخت و هستی فاصله گذاری می کند .ابژه کانتی ابژه ای بیرونی نسبت به فاعل شناخت هست هر چند کانت در هستی این سوژه نواوری های بزرگی دارد مثلا سوژه کانتی مثل می اندیشم دکارت یک جوهر نیست ، تفاوت بین من استعلایی و ایگو ، این نوآوری بزرگ کانتی است .ایگو شکل جوهرین شده این من استعلایی است .اما با توجه به نقد هگلی از کانت ، مشکل اینجاست که این سوژه استعلایی در کانت همچنان دربند این تن و بدن ایگو باقی می ماند ، یعنی در تن این ایگو صلب می شود .هر چند سوژه استعلایی کانت سوژه نوع انسان است و کانت تفاوت بنیان گذاری بین شهود انسانی و سایر شهودات می گذارد .هگل این سوژه را ( من استعلایی کانت ) تاریخی تر و سیال تر می کنه .میگه این سوژه همون هستی یا ابژه یا به عبارتی جوهر است که در انسان صورت آگاهی پیدا کرده و ایگوییک شده .به این ترتیب نزد هگل ما شاهد اینهمانی این سوژه استعلایی که وحدت مقولات در نزد کانت است ، با هستی جوهرین هستیم .سوژه کانتی مرحله ای از جوهرگشت یا روند کلی حرکت روح است ، البته سوژه ای که به خود آگاه است یا به عبارتی جوهری که آگاه شده است .به طور شماتیک یا فیگوراتیو می تونیم بگیم نزد کانت بین سوژه شناخت و ابژه یا هستی فاصله و گسستگی داریم اما نزد هگل این گسستگی در خود هستی یا جوهر مشاهده میشه .هگل اون گسست بین شناخت و هستی کانتی رو می بره تو دل خود هستی یا جوهر .بنابراین از منظر هگلی شکاف کانتی بین شناخت و هستی ، شکافی در خود هستی است .به عبارت دیگر منظر هگلی یک پله استعلایی تر از منظر کانتی است .هگل منکر این شکاف بین شناخت و ابژه نیست اما از نظر او این فقط یک مرحله گذرا است که آگاهی از اون عبور می کنه .کانت یک مرحله گذرا در آگاهی رو متصلب و ابدی می کنه .اون تصور می کنه که انسان به شکل اختصاصی اینجوری هست .
مثلا در بحث آنتی نومیها اعتراض هگل اینه که درسته که کشف آنتی نومیها ابداع بزرگ فلسفه کانتی است ، اما خرد کانتی در نهایت با این ابداع خودش رو زمینگیر می کنه و با دست خودش ، خودش رو نابود می کنه .اما اگر آنتی نومیها رو نه تعارض عقل بلکه تعارض خود هستی در نظر بگیریم ، آنگاه مشکل حل می شود .بنابراین از نظر هگل ، کانت یک مرحله تاریخی از عقل رو به عنوان عقل در خود و ابدی در نظر می گیره .این موضوعی هست که مارکس و مارکسیستها بعدها خیلی از اون استفاده کردند که خوب چون مشهور هست من دیگه بهش نمی پردازم .
بنابراین هگل تلاش می کنه با استفاده از متافیزیک اینهمانی و گذر از دوگانه گرایی کانتی ، از تعارضات فلسفه کانت عبور کنه که خوب من اینجا به دو بحث من استعلایی و آنتی نومیها اشاره کردم .
البته در هگل هم همچنان شکاف بین شناخت و ابژه وجود دارد ، اما این امری تاریخی است و ناشی از شکاف و تعارض خود هستی که به تدریج برطرف میشه .به زبان الهیاتی از منظر هگلی خدا تاریخ داره اما از منظر کانت خدا نسبت به سوژه بی تفاوت هست .کانت در شناخت شناسی اش همان الهیات دئیستی را بازتاب می دهد ( هستی شناختی کانتی نظام احسن است اما هستی شناسی هگل پر از تعارض و شدت مندی )
به همین دلیل چیز در خود کانتی از منظر هگلی امر مازاد محسوب میشه .مازادی که حاصل تعارض خود هستی است نه شناخت .
Forwarded from ا. اردستانی
مارکس در عبارت شگفت انگیزی جایی نوشته ؛ تمام علم بی معنی می شد اگر نمود چیزها بر ذاتشان منطبق بود " ( یاددشتها برای سرمایه جلد سوم )
آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی آن نیست ؟
یا به عبارتی نحو دیگری از خواندن " چیز در خود " .
من برداشتم این است که در نظام هگلی چیزها در خود نفی نمی شوند بلکه تنها مکان آنها عوض می شود .اگر چیز در خود همین تفاوت دست نیافتنی بین نمود و ذات باشد ، در نظام هگلی مکان آن در خود ابژه یا جوهر است .این تفاوت همان تعارض خود و دگر در چیز یا ابژه شناخت است .چیز در خود در نظام هگلی همان فاصله همواره پابرجای دانش و هستی است که البته در حرکت نزدیک شونده قرار بر رفع آن است .به عبارت دیگر دیالکتیک اینهمان شدن سوژه با جوهر در نزد هگل ، فراروی هر دقیقه هستی از خودش است .پس چیز در خود به عنوان مازاد دقایق این دیالکتیک همواره در جای خود سخت ایستی می کند .در نظام اندیشه هگلی نام این چیز در خود ، تعارض و فاصله شناخت از ابژه هاست که در واقع همان شکافی است که در خود چیزها وجود دارد و علم همین روند فاصله گیری و فاصله زدایی چیزها از خودشان است .
Forwarded from سروش شعبانی
ا. اردستانی
مارکس در عبارت شگفت انگیزی جایی نوشته ؛ تمام علم بی معنی می شد اگر نمود چیزها بر ذاتشان منطبق بود " ( یاددشتها برای سرمایه جلد سوم ) آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی…
بسیار عالی توضیح دادید فقط در یک نکته با شما موافق نیستم.
هگل به واسطه نگاه انتقادی به فیخته به یک نکته مهم در نظام کانت پی برد. اینکه شی فی نفسه بنیاد نظام استعلایی است نه مانع یا چیزی که نقص نظام استعلایی باشد. یعنی اینکه خود ادراک حسی، فهم و شناخت ما، از جنس دانش نیست، بنیاد دانش ماست.
اینجا انقلاب فلسفی کانت آشکار می‌شود اما هگل به همین بسنده نمی‌کند. برای هگل نسبت سوژه و ابژه، درون‌ماندگاری آگاهی ماست یا خودآگاهی ما. وقتی از درون‌ماندگاری حرف می‌زنیم یعنی پیشی‌ناگرفتنی است. ما درون آن هستیم ما درون نسبت سوژه و ابژه هستیم. اما بر خلاف کانت این درون بودن، درون بودن دایره‌ای میان دایره دیگر نیست. بلکه خودآگاهی ما وجهی از شی فی نفسه است. مومنتی از آن است. یعنی خود آگاهی ما در عین حال شی فی نفسه است و در عین حال نیست. هگل با منفیت ما را درون شی فی نفسه غرق می‌کند. دیگر تعارضی درکار نیست. نسبت درون و برون فرومی‌پاشد. فقط بیرون داریم. همان در جهان بودن هایدگر. همان هیچ می‌هیچد. منفی می‌منفد.
Forwarded from Amir Salehi
Saeed Jafari
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بی‌معنی می‌شد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
درود
خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید می‌کند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم بدون هیچگونه اختیار و آزادی و غرق در ضرورت تام و کور.
احتمالا اشاره دکتر اردستانی عزیز به این موضوع باشد.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
سروش شعبانی
بسیار عالی توضیح دادید فقط در یک نکته با شما موافق نیستم. هگل به واسطه نگاه انتقادی به فیخته به یک نکته مهم در نظام کانت پی برد. اینکه شی فی نفسه بنیاد نظام استعلایی است نه مانع یا چیزی که نقص نظام استعلایی باشد. یعنی اینکه خود ادراک حسی، فهم و شناخت ما،…
متشکرم
بله من با این تفسیر موافقم که شئ فی نفسه در هگل همین منفیتی است که بنیاد دانش است .هگل شئ فی نفسه رو وادار به حرکت و جابجایی می کنه ، امری که در کانت ابدی هست در هگل تاریخی میشه .به عبارتی روح در هر دقیقه خود شئ فی نفسه خود را ( همان منفیت و تعارض خودش ) رو داره و از نو تکرار می کنه .این تکرار بنیاد دانش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بی‌معنی می‌شد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست .
در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ، یعنی حاصل خطا و تصحیح فهم هست با ایده عقل و در هگل این ناشی از تفاوت در خود چیزهاست ، یعنی خطا در هگل ناشی از میس مچ با چیز آنچنانکه در کانت بود ، نیست بلکه ناشی از میس مچ چیز با خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید می‌کند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم…
درود
اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه بازی خود هستی است .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه…
با درود،

هگل تفسیری هستی‌شناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه می‌کند.

برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " می‌شناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست می‌دهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است می‌انجامد. این تفسیری است که ایده‌آلیسم ِ بعد از کانت اختیار کرده بود.

در تفسیر نوکانتی، (بر خلاف ایده‌آلیسم آلمانی) دوگانه ی فلسفه کانت نومن و فنومن نیست بلکه عبارت است از پدیدار و شروط پدیدار است. یعنی بر مبنای چه شروطی ما می‌توانیم پدیدارها ( یعنی آنچه مثلا در فیزیک نیوتنی مطالعه میشود) را توجیه و تبیین کنیم.
Forwarded from Gildaad Ebrahimi
باید اول ترمینولوژی فیلسوف رو یه دور بهش حالی کنی بعد تازه بری سراغ ترجمه
اونم مقاله. کتاب داستان داره و هی دوباره با معادل‌های خودش ترجمه میکنه بعد از چند روز
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست . در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ،…
منظور کانت از پدیدارها چیزهایی بود که در علم زمان خودش ، یعنی فیزیک گالیله ای و نیوتنی مورد بررسی قرار می گرفت. برخلاف هگل. این پدیدارها نمودهایی از ذات نبودند.

فلسفه ی کانت می خواست معلوم بدارد شروط لازم برای این پدیدارها چیست. یعنی ساخت های منطقی لازم برای تبیین این پداریدارها کدامند. این ساخت های منطقی از تضادها و تعارض‌های پدیدارها ناشی نمی‌شوند. این ساخت های منطقی صرفا به محسوسات اضافه می‌شوند.
معنای فلسفه ی کانتی این نبوده که ذهن را در برابر عین نهاده و سپس بپرسد آیا ذهن می‌تواند بر عین تطابق داشته باشد یا خیر؟

تمام تلاش فاهمه ( ی کانتی) برای اینست که از بی نظمی محسوسات به جهان منظم پدیدار ها برسد. تمام مقولات صرفا برای تهجی داده های حسی هستند.

بنابراین،  جهان پدیدارها حاصل دو نفی است: نخست، نفی داده ها حسی ناب (the given) . دوم،
نفی امر مطلق.
پدیدارها بین این دو حد قرار دارند . و اگرچه پدیدارند،  ولی وهمی نیستند. ( کاسیرر)

"چیز فی نفسه"، در فلسفه‌ی کانت، در تجاربِ ما مابه‌ازایی ندارد.
و (بر خلاف تصور همگان) کارکردش نشان دادن واقعیتی حقیقی‌تر و عمیق‌تر در رابطه با وجود ساده‌ی "پدیدارها" نیست ، بلکه بیش از هر چیز، غیر قابل شناخت بودن واقعیت متافیزیک را آشکار می‌کند، زیرا این شناخت وهمی است.

مطلق ِ هگلی، از نظر کانت توهمی متافیزیکی است.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با درود، هگل تفسیری هستی‌شناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه می‌کند. برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " می‌شناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست می‌دهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است…
متشکرم
یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین کار رو با کانت کرد )
حالا کانت از طرفی شناخت رو محدود به کاربرد مقولات در شهودات می دونه و از طرفی با همین عقل ناقص میاد از ایده های عقل و کاربردشون میگه و بین دو نوع ایده برسازنده و تنظیم کننده یا محدودکننده تفکیک می کنه .خوب سوال اینجاست ایا ما نیاز به بنیاد نامشروطی از شناخت نداریم که بتونه این رو نگه داره ؟ عقل هگلی در سطح کارکرد همون عقل کانتی است با این تفاوت که به عملش آگاه شده ،یعنی می دونه که بنیاد نحوه کارکرد این عقل چیه .بنابراین در سطح کارکردی خرد هگلی همون کار رو می کنه که خرد کانتی یعنی گراندد کردن شهودات تصادفی و بی معنا تحت مقولات و نیز وحدت استعلایی سوژه
اما فروتنی عقل کانتی رو نداره ، می دونه که داره چکار می کنه و چرا می کنه وگرنه در سطح صوری کارکرد عقل کانتی و هگلی پیشروی از بی تعینی به سمت وحدت تعینات کلی است .در مورد مطلق هم همین بحث مطرح است .مطلق هگلی همان سوژه وحدت بخش کانتی است که به خودش آگاه شده و قادر هست عملکرد خودش رو در سیر منطقی و تاریخی اش نظاره کنه با این تفاوت که متوجه شده این نحوه عملکرد خرد ، صورتی تاریخی داره و نه ابدی .اما همین تفاوت هم عملا فرقی برای اون ایجاد نمی کنه .چه در کانت و چه در هگل تفاوت بین اندیشه و هستی است که شناخت( حرکت از جوهر به سوژه یا از شهودات به طرف سوژه استعلایی ) رو ایجاد می کنه این تفاوت محصول و مازاد این دستگاه های فکری هست که در کانت شئ فی نفسه نام می گیره و در هگل تفاوت چیز از خودش به واسطه خود ربطی منفی اش به دگر خود .
شئ فی نفسه مازاد چاره ناپذیر هر نوع فاصله گذاری بین چیزها و نمودهایشان است ، فاصله ای که پدیدار در خیال با ایده دارد ( در کانت ) و پدیدار با ذات در هگل .
باید متذکر شد که ایده آتیک استعلایی کانت در واقع همین فاصله ای است که پدیدارها از خود چیزها دارند و هگل اصولا در بستر همین شکاف بین تخیل پدیدارها با ایده ها ، منطق خودش را بسط داد .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
متشکرم یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین…
یکی دیگه از تنگناهای پروژه کانتی غفلت از تصدیق اینهمانی پیش فرض گرفته خود است .کانت از جمله فیلسوفان عقل گرایی بود که از نظر هستی شناختی ذهن و هستی را از یک ماهیت می دانستند ، در جواب این پرسش که چرا ذهن می تواند از چیزها شناخت پیدا کند ؛ کانت جواب می داد چون منشا مشترکی دارند
اما عقل کانتی در کارکرد تعریف شده اش به خصوص در تعیبن حدود برای خودش ، قادر به تصدیق این پیش فرض نیست یا حداقل به آن وفادار نمی ماند و در نهایت گرفتار دوگانه گرایی اندیشه و امتداد دکارتی می شود که ذهن را جدای از محتوی شناخت خودش در نظر می گیرد .
مسئله بعدی تفکیک شهود انسانی از غیر انسانی است .کانت بین شهود انسانی و الهی یا غیر انسانی تفاوت می گذارد ، حال پرسش این است مگر خود او شهود نا انسانی دارد که می تواند فراتر از شهود انسانی انواع شهودات دیگر را تفاوت گذاری کند .بنابراین این خرد ملتزم به پیش فرضهای خودش باقی نمی ماند .
این نقد هگلی هم در مورد حد شناخته شده است که تنها عقلی می تواند بین این سو و آن سو تفاوت گذاری کند که دو سو را بشناسد .به این ترتیب به نظرم هگل از خود کانت کانتی تر است وقتی هر نوع پوزیتویته امر فراسویی را رد می کند مگر در شکل منفیت خود امر اینجایی .همانطور که در دیالکتیک بین امر کرانمند و بی کران ذکر می شود ، بی کرانی چیزی نیست به جز فراروی امر کرانمند از خودش .به عبارت دیگر شئ فی نفسه نوعی کارکرد منفی یا منفیت عمل کننده این خرد است که از محدودیتها و موانع خودش فراروی می کند و معنای مطلق همین است .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
متشکرم یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست .حکایت اون فردی که پرش خیلی خوبی کرد و وقتی ازش پرسیدن انگیزه ات چی بود ؟ گفت من انگیزه منگیزه نمی فهمم ....اون ممدی دربه در منو هل داد ( به نظرم هیوم همین…
ممنون و متشکر از پیگیری گفتگو.

"یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست ."


نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست.


گمان من اين است که کانت یک پرش ناخواسته و تحمیلی فلسفی انجام نداد که از اقبال خوبش سبب شده باشد که برخی حقایق را در فلسفه روشن کند. بلکه از یک واقعیت، از یک امر واقع، از یک فاکت شروع کرد، یعنی فاکت معرفت انسانی آنگونه که در علم طبیعی و دانش ریاضیات و دانش متافیزیکی انسان پدید آمده بود.

و سپس به شروط لازمه  و بنیادهای معرفت نائل آمد، یعنی حسیات و اندیشه ها .

در واقع، نقطه ی شروع او، برخلاف هگل،  یک فاکت بود و نه اندیشه یا ایده. به عبارت نمثیلی، او از آسمان به زمین نیامد.

هگل، برعکس،  چون مدعی مطلقیت و تمامیت  و رهایی از هرگونه پیش‌فرضی بود، می باید، به قول خودش، از آغاز آغاز ها شروع کند، یعنی از هستی ناب، از چیزی که فاقد هر پیش‌فرضی است، اما در سیر حرکت خود به خودی‌اش خود بنابر ضرورت منطقی به همه چیز در زمین و آسمان نائل می آید.

آن بنیاد نامشروطی که شما از آن سخن می‌گویید که همانا رهایی از هرگونه پیش فرض است در واقع در فلسفه هگل وجود دارد و آن روش است روشی که برای هگل مطلق است و طبق گفتار خودش:

«روش نیروی مطلق، منحصربه‌فرد، عالی، و بی‌نهایتی است که هیچ چیزی نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند. این همان خاصیت عقل است که خود را دوباره بیابد، خود را در هر شیئی بشناسد.» (منطق)

این روش خود-بیناد است و خلاق است و ، در سیر خود-حرکتی‌اش، نیاز به چیزی ندارد زیرا همه چیز را خود به وجود می اورد: هم ذهن را خلق می کند و هم عین را و هم رابطه ی میان آندو را و ... .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
ممنون و متشکر از پیگیری گفتگو. "یکی از پارادکسها یا تنگناهای پروژه کانتی این هست که کاری می کنه که قادر به تصدیق حقیقتش نیست ." نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست. گمان من اين است که کانت یک پرش ناخواسته و تحمیلی فلسفی انجام نداد که از اقبال خوبش سبب…
بله در واقع منظور من از شروط پدیدارها همین تعیین امر نامشروط در شناخت است .این نقد به نوکانتی ها هم وارد است که با نفی شئ فی نفسه ، سوژه استعلایی رو هم زائد می دانند در صورتیکه شئ فی نفسه هم بسته سوژه استعلایی در فلسفه کانت است .
من استعلایی در فلسفه کانت شرط پدیداری است البته نه مستقیم بلکه از طریق مقولات و حسیات .تصور نمی کنم جایی دیده باشم کانت از فکتهای شهودات حسی به عنوان شرط سخن گفته باشد .شرط بودن یعنی نامشروط بودن و این جایگاه را در فلسفه کانت تنها " می اندیشم استعلایی " دارد چون شرط هر نوع معرفتی است .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
نظر من تا حدودی مخالف نکته ی بالاست
منظور من از واقعیت خود فلسفه کانت بود .یعنی این دانایی که میاد و این رو بیان می کنه .بعید بدانم کانت قبول کند که کل پروژه یا محتوی کتاب عقل محض در چارچوب تعیین شده شناخت بماند .یعنی هم آنالیتیک استعلایی و هم ایده آتیک استعلایی فراتر از قانون خودش می رود .اینجا همان پارادکس قانون گذار خودش رو نشون میده .کسی که خودش قانون رو برای اولین بار تعیین می کنه بیرون قانون هست .مثلا تنظیم مقرارت مقولات ، تعیین آنها ، کابرد انها و از این قبیل .نسبت ایده ها با پدیدارها .
آیا آگاهی به اینکه ایده می تونه برسازنده باشه یا تنظیم کننده در چارچوب تعیین شده شناخت ( یعنی شروط پدیداری ) قرار می گیره ؟
آیا خود اصل "وحدت سنتتیک ادراکها " شناختی از قاعده فوق است ؟
بنابراین این ادعا که عقل کانتی نمی تونه حقیقت عملکرد خودش رو تصدیق کنه به این خاطر هست که میاد قاعده کسب حقیقت رو می زاره اما خود این قاعده بیرون از اون حقیقت قرار می گیره .نقد هگلی همینجاست شما نمی تونی قاعده ای بزاری برای حقیقت که خودش بیرون از حقیقت باشه .اسم این رو من پارادکس روش در کانت می زارم .کانت یک قانون گذار است و البته قانون گذاری که استثنای قانون خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
به طور خلاصه
فلسفه کانت مقام آشتی متناقص هاست ، اما به زودی نشان داده شد که این آشتی پایدار نخواهد ماند تعارضات فلسفه کانت ما رو به طرف یک طرف هل می دهد و این راز ماتریالیسم تجربه گرا و علمی قرن نوزدهم بود که به سرعت همه گیر شد یا ایده آلیسم .
ایده آلیسم هگلی هم البته فلسفه آشتی است اما در جایگاه و مقام بالاتری این آشتی را برقرار می کند .هر چند شاید نیاز باشد که امروزه ما سطح آشتی را از هگل فراتر ببریم .