Forwarded from Amir Salehi
... اما دربارهی غایتشناسیِ هگل و برداشتِ او از Telos [=غایت] به مثابهی تکانهی درونیِ فرآیندِ دیالکتیکی چه میگویید؟ آیا ایدئالیسمِ او اینجا کاملاً آشکار نیست؟
به جای تکرار طوطی وارِ عباراتِ نخنما دربارهی غایتشناسیِ هگلیِ مفهوم ، که بر فرآیندِ فعلیتیابیاش حاکم است، به زحمتاش میارزد که قسمتِ مربوط به غایتشناسی را در بخشِ دومِ "منطقِ سوبژکتیوِ" هگل به دقت بخوانیم. اولین شگفتیای که انتظار ما را میکشد این است که در سهگانهی غایات، وسایل و ابژه، وحدتِ اثربخش و عاملیتِ میانجیگر نه غایت بلکه وسیله است: وسیله، با میانجیگریکردن میان غایت و ابژهی بیرونی که غایت باید در آن تحقق-فعلیت بیابد، حقیقتاً بر کلِ فرآیند حاکم است. از اینرو، غایت ابداً بر وسیله و ابژه سلطه ندارد: غایت و ابژهی بیرونی دو ابژهشدگیِ وسیله به مثابهی میانجیِ متحرکِ منفیت هستند.
به طور خلاصه، نتیجهی هگل این است که غایت در نهایت " وسیلهی خودِ وسایل" است، وسیلهای که خودِ وسیله فرامینهد تا فعالیتِ میانجیگریاش را به حرکت اندازد. (شبیه وسایل یا ابزارِ تولید در مارکس: تولیدِ کالاهای مادی مسلماً وسیلهای است که هدفاش برآوردنِ نیازهای انسانی است؛ با این همه، در سطحی عمیقتر، خودِ این برآوردنِ نیازهای انسانی وسیلهای است که خودِ وسیلهی تولید فرامینهد تا بالندگیاش را به حرکت اندازد ـــ غایتِ حقیقیِ کلِ فرآیند، بالندگیِ وسیلهی تولید به مثابهی اظهار سلطهی انسان بر طبیعت ـــ یا به تعبیرِ هگل، "خودابژهسازیِ روح" ـــ است.)
به جای تکرار طوطی وارِ عباراتِ نخنما دربارهی غایتشناسیِ هگلیِ مفهوم ، که بر فرآیندِ فعلیتیابیاش حاکم است، به زحمتاش میارزد که قسمتِ مربوط به غایتشناسی را در بخشِ دومِ "منطقِ سوبژکتیوِ" هگل به دقت بخوانیم. اولین شگفتیای که انتظار ما را میکشد این است که در سهگانهی غایات، وسایل و ابژه، وحدتِ اثربخش و عاملیتِ میانجیگر نه غایت بلکه وسیله است: وسیله، با میانجیگریکردن میان غایت و ابژهی بیرونی که غایت باید در آن تحقق-فعلیت بیابد، حقیقتاً بر کلِ فرآیند حاکم است. از اینرو، غایت ابداً بر وسیله و ابژه سلطه ندارد: غایت و ابژهی بیرونی دو ابژهشدگیِ وسیله به مثابهی میانجیِ متحرکِ منفیت هستند.
به طور خلاصه، نتیجهی هگل این است که غایت در نهایت " وسیلهی خودِ وسایل" است، وسیلهای که خودِ وسیله فرامینهد تا فعالیتِ میانجیگریاش را به حرکت اندازد. (شبیه وسایل یا ابزارِ تولید در مارکس: تولیدِ کالاهای مادی مسلماً وسیلهای است که هدفاش برآوردنِ نیازهای انسانی است؛ با این همه، در سطحی عمیقتر، خودِ این برآوردنِ نیازهای انسانی وسیلهای است که خودِ وسیلهی تولید فرامینهد تا بالندگیاش را به حرکت اندازد ـــ غایتِ حقیقیِ کلِ فرآیند، بالندگیِ وسیلهی تولید به مثابهی اظهار سلطهی انسان بر طبیعت ـــ یا به تعبیرِ هگل، "خودابژهسازیِ روح" ـــ است.)
Forwarded from Amir Salehi
نکتهای دیگر که در اینجا شایانِ ذکر است این است که هگل چگونه از وسیله به ابژه گذر میکند: "وسیله"مشخص کنندهی ابژکتیویتهای بیرونی است که پیشاپیش سوبژکتیو شده است و در خدمتِ غایتِ سوبژکتیوِ درونی است؛ با این همه، از آنجا که غایت در اینجا مفهومی صرفاً سوبژکتیو و "درونی" در تقابل با ابژکتیویتهی بیرونی و بالفعل است از منطقِ درونیِ این ساختار بر میآید که غایت هنوز بر کلِ ابژکتیویته حاکم نیست و آن را فرا نمیگیرد ـــ وگرنه نمیتوانست غایتی صرفاً سوبژکتیو باشد. در نتیجه، علاوه بر وسیله ـــ ابژکتیویتهای بیرونی که پیشاپیش تحتِ سلطهی غایت است ـــ باید ابژکتیویتهی بیرونی-بیتفاوتِ دیگری نیز در کار باشد که هنوز تحتِ سلطهی غایت نیست: این ابژکتیویتهی بیرونی-بیتفاوت، ابژه به مثابهی ماده است که غایت میکوشد با استفاده از وسیله دگرگوناش سازد و از این رو صورتی به آن ببخشد که بیانِ مناسبی در آن مییابد.
Forwarded from Amir Salehi
از آنچه گفته شد نتیجهی نظرورزانهی بسیار دقیقی حاصل میشود ـــ یعنی، اینهمانیِ نهاییِ غایت و ابژه: آنها موجودیت یکسانی هستند، تفاوتشان صرفاً صوری است و به وجهیت (modality) مربوط میشود ـــ یعنی، ابژه در-خودش چیزی است که غایت برای-خودش است. بسیار مهم است که این انطباقِ غایت (درونسوییِ سوبژکتیوی که هنوز از راهِ وسیله در ابژه بیرونی نشده است) و ابژه (ابژکتیویتهی بیرونیِ بیتفاوتی که هنوز از راهِ وسیله درونی نشده است و به بیانی از غایتِ درونی دگرگون نگشته است) را به خاطر بسپاریم: وسیله به معنای دقیقِ کلمه وسیله، میانجیگر و میانجیِ تبدیلِ مطلقاً صوریِ غایت به ابژه است که بهوسیلهی آن ابژه "چیزی میشود که همواره-پیشاپیش بود".
Slavoj Zizek, "Taking Sides: A Self-interview," in The Metastases of Enjoyment
Slavoj Zizek, "Taking Sides: A Self-interview," in The Metastases of Enjoyment
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان…
حالا چند نکته کلی هم بگم ؛
این تبیین ژیژک رو میشه بیشتر بسط داد
یعنی به کل نظام هگل گسترشش داد .
اصولا کل نظام از هیچ خلق میشه ، یعنی آغاز مغاک و نیستی است .هستی هگلی مغاک اندیشه ناب هست .او در نقد من استعلایی کانت میگه این نوعی هستی تهی و خالی هست .به نظرم هگل جهان رو بر اساس همین سوژه تهی و مغاک پایه می سازه .دانستگی ناب ، دانستگی که فقط می دونه هست اما همچین اس و اساس درست و حسابی هم نداره پایه هاش لرزان هست هر لحظه ممکنه فرو بریزه .این مثل بنا کردن یک سازه خیلی بزرگه که روی هوا زده میشه در نهایت باید بتونه خودش رو روی هوا نگه داره .
اصولا نظام فرایند سوژه شدن هست نوعی تقویم خود و جهان ( کاری که بعدتر هوسرل آگاهانه تر انجامش داد ) .
پس این ضرورتی هست که بر پایه مغاک و نیستی ساخته میشه .نوعی ابداع هست ، آفرینش از هیچ از نیستی .یا به تعبیر فوکو تا خوردگی نیستی .
البته به نظرم کانت مصالح این رو فراهم کرده و نقشه اون رو هم از قبل کشیده بود .میشه در مورد جزییات اون بحث کرد که چگونه نظام ایده آلیسم مطلق از دل ایده آلیسم استعلایی قدم به قدم تکوین پیدا کرد .بدون اطلاع از نظریه های بزرگ الهیاتی مثلا خلق از هیچ و از این قبیل فهم نظام هگلی ناممکن هست .خدا در هگل تبدیل به یک فرآیند ضروری میشه ، هر چه هست خدا هست که در حال جنبش و حرکت و تولید تضاد و تعارض است .شدن که یک تعین بالاتر از هستی و نیستی است در واقع از خودبیگانکی و شکاف خود خداست ، خدایی که داشت در نگه داشتن نفس خودش دست و پا می زد و مجبور شد بازدم کنه و هستی بازدم خداست .چیزی جداشده از او ، و در اینجا چرخ هستی شروع به حرکت کرد .اونجا که مارکس صدور باوری هگل رو نقد می کنه همین جاست در مرحله زایش شدن ، هگل به سرچشمه ها علاقه داشت و خوب دنبال این بود که ته ماجرای هستی رو دربیاره .
آزادی چیزی نیست جز دقیقه ناآگاه ضرورت از خودش ، روح بزرگتر که بشه می فهمه اینا ضروری بوده که زمانی فکر می کرده داره انتخاب می کنه .سوژه در پایان تقدیر خودش رو هم به عنوان ضرورت و هم به عنوان انتخاب خودش می پذیره .
این تبیین ژیژک رو میشه بیشتر بسط داد
یعنی به کل نظام هگل گسترشش داد .
اصولا کل نظام از هیچ خلق میشه ، یعنی آغاز مغاک و نیستی است .هستی هگلی مغاک اندیشه ناب هست .او در نقد من استعلایی کانت میگه این نوعی هستی تهی و خالی هست .به نظرم هگل جهان رو بر اساس همین سوژه تهی و مغاک پایه می سازه .دانستگی ناب ، دانستگی که فقط می دونه هست اما همچین اس و اساس درست و حسابی هم نداره پایه هاش لرزان هست هر لحظه ممکنه فرو بریزه .این مثل بنا کردن یک سازه خیلی بزرگه که روی هوا زده میشه در نهایت باید بتونه خودش رو روی هوا نگه داره .
اصولا نظام فرایند سوژه شدن هست نوعی تقویم خود و جهان ( کاری که بعدتر هوسرل آگاهانه تر انجامش داد ) .
پس این ضرورتی هست که بر پایه مغاک و نیستی ساخته میشه .نوعی ابداع هست ، آفرینش از هیچ از نیستی .یا به تعبیر فوکو تا خوردگی نیستی .
البته به نظرم کانت مصالح این رو فراهم کرده و نقشه اون رو هم از قبل کشیده بود .میشه در مورد جزییات اون بحث کرد که چگونه نظام ایده آلیسم مطلق از دل ایده آلیسم استعلایی قدم به قدم تکوین پیدا کرد .بدون اطلاع از نظریه های بزرگ الهیاتی مثلا خلق از هیچ و از این قبیل فهم نظام هگلی ناممکن هست .خدا در هگل تبدیل به یک فرآیند ضروری میشه ، هر چه هست خدا هست که در حال جنبش و حرکت و تولید تضاد و تعارض است .شدن که یک تعین بالاتر از هستی و نیستی است در واقع از خودبیگانکی و شکاف خود خداست ، خدایی که داشت در نگه داشتن نفس خودش دست و پا می زد و مجبور شد بازدم کنه و هستی بازدم خداست .چیزی جداشده از او ، و در اینجا چرخ هستی شروع به حرکت کرد .اونجا که مارکس صدور باوری هگل رو نقد می کنه همین جاست در مرحله زایش شدن ، هگل به سرچشمه ها علاقه داشت و خوب دنبال این بود که ته ماجرای هستی رو دربیاره .
آزادی چیزی نیست جز دقیقه ناآگاه ضرورت از خودش ، روح بزرگتر که بشه می فهمه اینا ضروری بوده که زمانی فکر می کرده داره انتخاب می کنه .سوژه در پایان تقدیر خودش رو هم به عنوان ضرورت و هم به عنوان انتخاب خودش می پذیره .
Forwarded from ا. اردستانی
درود
منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم .
مقوله نامتعین هستی در آغاز منطق هگلی شباهت ساختاری با شهودات حسی در کانت داره یعنی مایه و محتوی حرکت روح از آغاز .این مقوله با اندیشه ناب اینهمانی داره .یعنی شروع منطق هگل یک نسبتی با اندیشه من استعلایی در کانت داره این یعنی چی ؟
هگل منطق حرکت مقولات هستی رو بر بنیاد چند اصل یا قاعده می زاره که یکیش اینهمانی اندیشه با هستی است .یعنی وحدت ابژه و سوژه .در کانت این اندیشه من استعلایی هست که به همه شهودات ذیل مقولات وحدت میده ، هگل این حرکت رو رادیکالیزه می کنه یعنی ریشه ای .خوب به نظرم کار هگل رو باید در زمینه تناقضات فلسفه کانت دید .خوب اگر من استعلایی خودش از طرفی وحدت مقولات و شهودات هست و از طرفی خود مقولات مشروعیتشون رو از این سوژه استعلایی می گیرن پس منطقی هست که کل ساختار جهان و سوژه رو از همین من استعلایی استنتاج کنیم اما نه به شیوه فیشته ای .فیشته هم قبلا دست به چنین آزمونی زده بود یعنی استنتاج مقولات از من استعلایی ، اما در نهایت کارش به نوعی ایده آلیسم سوبژکتیو کشیده بود .هگل بازی رو از این سرش شروع می کنه یعنی سر ابژکتیو آن .حرکت هستی به عنوان یک ناچیز و نامتعین در نهایت سر از من استعلایی درمیاره .
اگر در کانت وحدت شهودات کور در نهایت کار من استعلایی هست ، در هگل هم منطق وحدت همونه اسمها متفاوت هست .
هگل چند تناقض رو در کانت تشخیص میده که به نظرم هوشمندانه است .
یکی همون من استعلایی بود که قبلا اشاره کردم
دوم چیز در خود که حد شناخت هست اعتراض هگل این هست که این چه فهمی هست که حد رو می شناسه و تشخیص فراسو رو میده اما نمی دونه اون چیه ؟ پس این مرز مرزی هست که اعتباری نداره .
من در فرصت مناسب این تعارضات رو بیشتر باز می کنم .
اما درست است که منطق هگل به اون معنا همون منطق صوری قدیم نیست اما هگل چند ایراد به این منطق می گیره .
اول اینکه این منطق تصور می کنه مقولاتش ابدی هستند در صورتیکه از هم گذر می کنند
دوم اینکه خود قواعد این منطق داره نوعی ساخت ابژکتیو هستی رو بازتاب میده که یک مرحله تاریخی از تکوین هستی است ( این نقد آشنا نیست به همون ایرادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا برای ابدی دانستن مفاهیم اقتصادی می گیره ؟ ) .
با نظری گشاده تر دیالکتیکی اینجا منظور همین منطق گذر از اینهمانی به تفاوت و نیز تاریخی دیدن این مقولات هست .
سومین ایرادی که هگل به منطق صوری می گیره اینه که این منطق نسبت به محتوی خودش بی تفاوت هست در صورتیکه صورت هیچگاه بی تفاوت به محتوی خودش نیست .
هگل منطق صوری رو رد نمی کنه کانت هم این کار رو نمی کنه .کانت منطق دیالکتیکی رو ( آنالیتیک مقولات ) رو در کنار منطق صوری مطرح می کنه ، اما هگل منطق صوری رو در دل منطق دیالکتیکی خودش میاره یعنی این منطق رو دقیقه ای از حرکت روح می دونه .
جایگاه منطق صوری ( مفهوم ، حکم ، قیاس ) در دقیقه اول منطق سوبژکتیو است که این منطق به واسطه تعارضات خودش ، فراروی می کنه به دقیقه بعدی .
آیا منطق گذر و فراروی مقولات هگلی شباهت ساختاری با منطق فراروی ساختارهای تولیدی در مارکس نداره ؟
ساختارهایی که به واسطه تعارضات خود با دگرشان شکل می گیرند و به واسطه همین تعارضات جای خود را به ساختار دیگری می دهند ؟
منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم .
مقوله نامتعین هستی در آغاز منطق هگلی شباهت ساختاری با شهودات حسی در کانت داره یعنی مایه و محتوی حرکت روح از آغاز .این مقوله با اندیشه ناب اینهمانی داره .یعنی شروع منطق هگل یک نسبتی با اندیشه من استعلایی در کانت داره این یعنی چی ؟
هگل منطق حرکت مقولات هستی رو بر بنیاد چند اصل یا قاعده می زاره که یکیش اینهمانی اندیشه با هستی است .یعنی وحدت ابژه و سوژه .در کانت این اندیشه من استعلایی هست که به همه شهودات ذیل مقولات وحدت میده ، هگل این حرکت رو رادیکالیزه می کنه یعنی ریشه ای .خوب به نظرم کار هگل رو باید در زمینه تناقضات فلسفه کانت دید .خوب اگر من استعلایی خودش از طرفی وحدت مقولات و شهودات هست و از طرفی خود مقولات مشروعیتشون رو از این سوژه استعلایی می گیرن پس منطقی هست که کل ساختار جهان و سوژه رو از همین من استعلایی استنتاج کنیم اما نه به شیوه فیشته ای .فیشته هم قبلا دست به چنین آزمونی زده بود یعنی استنتاج مقولات از من استعلایی ، اما در نهایت کارش به نوعی ایده آلیسم سوبژکتیو کشیده بود .هگل بازی رو از این سرش شروع می کنه یعنی سر ابژکتیو آن .حرکت هستی به عنوان یک ناچیز و نامتعین در نهایت سر از من استعلایی درمیاره .
اگر در کانت وحدت شهودات کور در نهایت کار من استعلایی هست ، در هگل هم منطق وحدت همونه اسمها متفاوت هست .
هگل چند تناقض رو در کانت تشخیص میده که به نظرم هوشمندانه است .
یکی همون من استعلایی بود که قبلا اشاره کردم
دوم چیز در خود که حد شناخت هست اعتراض هگل این هست که این چه فهمی هست که حد رو می شناسه و تشخیص فراسو رو میده اما نمی دونه اون چیه ؟ پس این مرز مرزی هست که اعتباری نداره .
من در فرصت مناسب این تعارضات رو بیشتر باز می کنم .
اما درست است که منطق هگل به اون معنا همون منطق صوری قدیم نیست اما هگل چند ایراد به این منطق می گیره .
اول اینکه این منطق تصور می کنه مقولاتش ابدی هستند در صورتیکه از هم گذر می کنند
دوم اینکه خود قواعد این منطق داره نوعی ساخت ابژکتیو هستی رو بازتاب میده که یک مرحله تاریخی از تکوین هستی است ( این نقد آشنا نیست به همون ایرادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا برای ابدی دانستن مفاهیم اقتصادی می گیره ؟ ) .
با نظری گشاده تر دیالکتیکی اینجا منظور همین منطق گذر از اینهمانی به تفاوت و نیز تاریخی دیدن این مقولات هست .
سومین ایرادی که هگل به منطق صوری می گیره اینه که این منطق نسبت به محتوی خودش بی تفاوت هست در صورتیکه صورت هیچگاه بی تفاوت به محتوی خودش نیست .
هگل منطق صوری رو رد نمی کنه کانت هم این کار رو نمی کنه .کانت منطق دیالکتیکی رو ( آنالیتیک مقولات ) رو در کنار منطق صوری مطرح می کنه ، اما هگل منطق صوری رو در دل منطق دیالکتیکی خودش میاره یعنی این منطق رو دقیقه ای از حرکت روح می دونه .
جایگاه منطق صوری ( مفهوم ، حکم ، قیاس ) در دقیقه اول منطق سوبژکتیو است که این منطق به واسطه تعارضات خودش ، فراروی می کنه به دقیقه بعدی .
آیا منطق گذر و فراروی مقولات هگلی شباهت ساختاری با منطق فراروی ساختارهای تولیدی در مارکس نداره ؟
ساختارهایی که به واسطه تعارضات خود با دگرشان شکل می گیرند و به واسطه همین تعارضات جای خود را به ساختار دیگری می دهند ؟
Forwarded from ایزان
درود،
پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب اردستانی گفت رابطه دیالکتیکی یعنی رابطه ای که هر دو طرف رابطه روی هم تاثیر دارند، به نظرم به این اشاره داشت که تحلیل مارکس دترمینیستی نیست. بلکه overdeterminate است. دیالکتیک آنطور که من فهمیدم یعنی یک چیز به دلیل تضاد درونی خودش تحول مییابد تا تز و آنتیتز با سنتزی به چیزی تبدیل شود که این تضاد را رفع میکند و چیز جدید اگر باز دارای تضاد درونی باشد، این تحول در قالب سنتز های دیگر ادامه مییابد. تفکر دیالکتیکی دترمینیستی نیست و علیت خطی نیست.
اگر در دترمینیسم بگوییم الف و ب و جیم علت های دال هستند، در overdeterminism میتوان گفت که دال هم علت الف و ب و ... است. نمیتوان برای چیزی علت مشخص و ثابتی یافت. به نظرم این در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی بیشتر صادق است.
خوشحال میشم افرادی که این موضوعات را بهتر میفهمند راهنمایی کنند.
ا. اردستانی
پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب اردستانی گفت رابطه دیالکتیکی یعنی رابطه ای که هر دو طرف رابطه روی هم تاثیر دارند، به نظرم به این اشاره داشت که تحلیل مارکس دترمینیستی نیست. بلکه overdeterminate است. دیالکتیک آنطور که من فهمیدم یعنی یک چیز به دلیل تضاد درونی خودش تحول مییابد تا تز و آنتیتز با سنتزی به چیزی تبدیل شود که این تضاد را رفع میکند و چیز جدید اگر باز دارای تضاد درونی باشد، این تحول در قالب سنتز های دیگر ادامه مییابد. تفکر دیالکتیکی دترمینیستی نیست و علیت خطی نیست.
اگر در دترمینیسم بگوییم الف و ب و جیم علت های دال هستند، در overdeterminism میتوان گفت که دال هم علت الف و ب و ... است. نمیتوان برای چیزی علت مشخص و ثابتی یافت. به نظرم این در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی بیشتر صادق است.
خوشحال میشم افرادی که این موضوعات را بهتر میفهمند راهنمایی کنند.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود، پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب…
درود
متشکرم از توضیح خوبتون .
بله در اینجا ما دیگه اون علیت خطی و پشت سر هم رو نداریم حتی در یک سطح دیگر کنش متقابل که یکی از مقولات فعلیت در هگل هست بلکه اینجا شاهد نوعی زیادی - کنش یا چند - علتی هستیم .هر نقطه ای از فضا - زمان هم می تونه شروع کننده باشه و هم پایان دهنده .
آقا احسان با توجه به رشته تخصصی خودت مایل بودم اگر فرصت کردی این بحث رو در مقایسه نظامهای نیوتنی و نسبیتی مطرح کنی .
متشکرم از توضیح خوبتون .
بله در اینجا ما دیگه اون علیت خطی و پشت سر هم رو نداریم حتی در یک سطح دیگر کنش متقابل که یکی از مقولات فعلیت در هگل هست بلکه اینجا شاهد نوعی زیادی - کنش یا چند - علتی هستیم .هر نقطه ای از فضا - زمان هم می تونه شروع کننده باشه و هم پایان دهنده .
آقا احسان با توجه به رشته تخصصی خودت مایل بودم اگر فرصت کردی این بحث رو در مقایسه نظامهای نیوتنی و نسبیتی مطرح کنی .
Forwarded from ا. اردستانی
درود متشکرم
ذات در هگل مقوله ای منفی و بازتابی هست ، یعنی بازتاب منفیت در خودش .ذات همون نیستی یا نمود است ، هستنده انضمامی نفی این ذات منفی است .یعنی نفی نفی .نمود خودش ناذاتی ذات است ، ذاتی که خودش" نیست بودگی" هستی است .قبلا در منطق هستی ، مقوله شدن که به هستی اینجایی نزدیک تر بود ، حاصل دیالکتیک هستی و نیستی بود .شدن در واقع یک درمیون شدن هستی و نیستی است .یعنی سیلانی از هستی و نیستی .
ذات منفیت این شدن است ، یعنی نفی شدن .ذات متصلب شدن این شدن است ، پس نفی شدن است .حالا نمود از آنجا که نفی ذات است ، پس نفی نفی است .ایجاب است اما ایجابی که محصول نوعی نفی است .
ذات بازتاب منفیت درون خودش است ، یعنی منفیت خود ربط یابنده ، منفیتی که در خودش می پیچد .ذات به نظر من همون من استعلایی کانت در قدم اول هست ، اما ذات در خودش نمی ماند و تبدیل به مفهوم یا سوژه می شود .منطق ذات یا همان منطق چیزها ، منطق بازتاب است .یعنی بازتاب نیستی در مدالیته شدن به خودش .چیز همون بازتاب شدنش است به خودش پس چیزها از یک تضاد بنیادی رنج می برند از تضاد بین شدن و چیزبودن .و همین تضاد و تناقض هست که چیز رو به سوژه یا مفهوم می بره .هم ذات و هم سوژه ( ذاتی که خودش رو نفی کرده ) مراحل گذر هستند .سوژه یا مفهوم نفی ذات است که خودش نفی هستی بوده بنابراین سوژه ایجابیت هستی است یا شدنی که یک در میان هست و نیست .یا هست یا نیست .نمی تواند همزمان باشد یا نباشد یا اینکه همیشه باشد یا نباشد .
منطق ذات منطق چیزهاست از جهت گذرشان به نیستی یعنی نمود یا پدیدار ،
منطق ذات هگل را باید با بخش آنالیتیک استعلایی عقل محض مقایسه کنید جاییکه شهودات پراکنده و چندگانه حسی ذیل مفهوم مقوله به وحدت می رسند یا متعین می شوند .منطق مفهوم را باید با وحدت استعلایی این شهودات مفهوم شده ذیل من استعلایی فهم کرد .
اصولا مقولات منطق هگل بسط و دیالکتیزه کردن مقولات کانتی هستند .منتها باید کتاب منطق را ذیل مسیر عقل محض خواند .هر چند با روش ابداعی جنبشی خود هگل .
می شود در جزییات این قیاس نوشت و اندیشید .
این بخش را کلی نوشتم و شاید احساس کنید که پاسخ مستقیم به پرسش شما نبود اما من فکر کردم برای ادامه بحث شاید نیاز باشه این کلیات رو مرور کنیم .
ذات در هگل مقوله ای منفی و بازتابی هست ، یعنی بازتاب منفیت در خودش .ذات همون نیستی یا نمود است ، هستنده انضمامی نفی این ذات منفی است .یعنی نفی نفی .نمود خودش ناذاتی ذات است ، ذاتی که خودش" نیست بودگی" هستی است .قبلا در منطق هستی ، مقوله شدن که به هستی اینجایی نزدیک تر بود ، حاصل دیالکتیک هستی و نیستی بود .شدن در واقع یک درمیون شدن هستی و نیستی است .یعنی سیلانی از هستی و نیستی .
ذات منفیت این شدن است ، یعنی نفی شدن .ذات متصلب شدن این شدن است ، پس نفی شدن است .حالا نمود از آنجا که نفی ذات است ، پس نفی نفی است .ایجاب است اما ایجابی که محصول نوعی نفی است .
ذات بازتاب منفیت درون خودش است ، یعنی منفیت خود ربط یابنده ، منفیتی که در خودش می پیچد .ذات به نظر من همون من استعلایی کانت در قدم اول هست ، اما ذات در خودش نمی ماند و تبدیل به مفهوم یا سوژه می شود .منطق ذات یا همان منطق چیزها ، منطق بازتاب است .یعنی بازتاب نیستی در مدالیته شدن به خودش .چیز همون بازتاب شدنش است به خودش پس چیزها از یک تضاد بنیادی رنج می برند از تضاد بین شدن و چیزبودن .و همین تضاد و تناقض هست که چیز رو به سوژه یا مفهوم می بره .هم ذات و هم سوژه ( ذاتی که خودش رو نفی کرده ) مراحل گذر هستند .سوژه یا مفهوم نفی ذات است که خودش نفی هستی بوده بنابراین سوژه ایجابیت هستی است یا شدنی که یک در میان هست و نیست .یا هست یا نیست .نمی تواند همزمان باشد یا نباشد یا اینکه همیشه باشد یا نباشد .
منطق ذات منطق چیزهاست از جهت گذرشان به نیستی یعنی نمود یا پدیدار ،
منطق ذات هگل را باید با بخش آنالیتیک استعلایی عقل محض مقایسه کنید جاییکه شهودات پراکنده و چندگانه حسی ذیل مفهوم مقوله به وحدت می رسند یا متعین می شوند .منطق مفهوم را باید با وحدت استعلایی این شهودات مفهوم شده ذیل من استعلایی فهم کرد .
اصولا مقولات منطق هگل بسط و دیالکتیزه کردن مقولات کانتی هستند .منتها باید کتاب منطق را ذیل مسیر عقل محض خواند .هر چند با روش ابداعی جنبشی خود هگل .
می شود در جزییات این قیاس نوشت و اندیشید .
این بخش را کلی نوشتم و شاید احساس کنید که پاسخ مستقیم به پرسش شما نبود اما من فکر کردم برای ادامه بحث شاید نیاز باشه این کلیات رو مرور کنیم .
Forwarded from ا. اردستانی
اصولا منطق هگل ، منطق جهان و حرکتش هست .این نقطه پیرانه سری است .منطق آگاهی که از طرفی می داند چیزها در جاییکه هستند ، جایی که اشغال کرده اند ، مرحله خودشان ، مهم هستند اما در یک نظر بلندتر آنقدر هم مهم نبودند .مثل رقابتهایی که در کودکی با همکلاسیهایمان داشتیم و امروز پی به پوچی آنها برده ایم .بنابراین چیزها و مراحل و دقایق این منطق از یک سو مهم هستند و از سویی نه آنقدر .مهم هستند چون بنای طبقات بالاتر را شکل می دهند و پوچ هستند چون از منظر فعلی فکر می کنیم چقدر مسخره ، آیا می تونست یه جور دیگه باشه ؟
Forwarded from Saeed Jafari
با درود،
"منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم ."
---------
با قبول نکته بالا، که شما متذکر شدید، فقط اجازه بدهید من یک نکته را مطرح کنم.
اگر کانت را متافیزیسین در نظر بگیریم، در اینصورت فلسفهاش متناقض خواهد بود، مثلا شیئ فی نفسه تناقض اصلی مرکزی اندیشه های کانت به حساب می آید.
اما کانت به عنوان معرفت شناس و کسی که ما را از پرداختن به هستی شناسی منع می کند، کانت دیگری است.
هگل، اما، فلسفه اش بدون هستی شناسی اش قابل درک نیست.
منطق هگل، قبل از هر چیز، ذات عالم است، همان خداست پیش از آن که طبیعت و روح متناهی را خلق کند.
از این تمایز میان کانت و هگل تفاوتهای مهمی برمیخیزد.
"منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم ."
---------
با قبول نکته بالا، که شما متذکر شدید، فقط اجازه بدهید من یک نکته را مطرح کنم.
اگر کانت را متافیزیسین در نظر بگیریم، در اینصورت فلسفهاش متناقض خواهد بود، مثلا شیئ فی نفسه تناقض اصلی مرکزی اندیشه های کانت به حساب می آید.
اما کانت به عنوان معرفت شناس و کسی که ما را از پرداختن به هستی شناسی منع می کند، کانت دیگری است.
هگل، اما، فلسفه اش بدون هستی شناسی اش قابل درک نیست.
منطق هگل، قبل از هر چیز، ذات عالم است، همان خداست پیش از آن که طبیعت و روح متناهی را خلق کند.
از این تمایز میان کانت و هگل تفاوتهای مهمی برمیخیزد.
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
با درود، "منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم ."…
متشکرم
تصور می کنم باید ابتدا مشخص کنیم که در مقایسه کانت با هگل تفاوت بنیادی متافیزیکی را می بینیم .کانت از نظر متافیزیکال بین شناخت و هستی فاصله گذاری می کند .ابژه کانتی ابژه ای بیرونی نسبت به فاعل شناخت هست هر چند کانت در هستی این سوژه نواوری های بزرگی دارد مثلا سوژه کانتی مثل می اندیشم دکارت یک جوهر نیست ، تفاوت بین من استعلایی و ایگو ، این نوآوری بزرگ کانتی است .ایگو شکل جوهرین شده این من استعلایی است .اما با توجه به نقد هگلی از کانت ، مشکل اینجاست که این سوژه استعلایی در کانت همچنان دربند این تن و بدن ایگو باقی می ماند ، یعنی در تن این ایگو صلب می شود .هر چند سوژه استعلایی کانت سوژه نوع انسان است و کانت تفاوت بنیان گذاری بین شهود انسانی و سایر شهودات می گذارد .هگل این سوژه را ( من استعلایی کانت ) تاریخی تر و سیال تر می کنه .میگه این سوژه همون هستی یا ابژه یا به عبارتی جوهر است که در انسان صورت آگاهی پیدا کرده و ایگوییک شده .به این ترتیب نزد هگل ما شاهد اینهمانی این سوژه استعلایی که وحدت مقولات در نزد کانت است ، با هستی جوهرین هستیم .سوژه کانتی مرحله ای از جوهرگشت یا روند کلی حرکت روح است ، البته سوژه ای که به خود آگاه است یا به عبارتی جوهری که آگاه شده است .به طور شماتیک یا فیگوراتیو می تونیم بگیم نزد کانت بین سوژه شناخت و ابژه یا هستی فاصله و گسستگی داریم اما نزد هگل این گسستگی در خود هستی یا جوهر مشاهده میشه .هگل اون گسست بین شناخت و هستی کانتی رو می بره تو دل خود هستی یا جوهر .بنابراین از منظر هگلی شکاف کانتی بین شناخت و هستی ، شکافی در خود هستی است .به عبارت دیگر منظر هگلی یک پله استعلایی تر از منظر کانتی است .هگل منکر این شکاف بین شناخت و ابژه نیست اما از نظر او این فقط یک مرحله گذرا است که آگاهی از اون عبور می کنه .کانت یک مرحله گذرا در آگاهی رو متصلب و ابدی می کنه .اون تصور می کنه که انسان به شکل اختصاصی اینجوری هست .
مثلا در بحث آنتی نومیها اعتراض هگل اینه که درسته که کشف آنتی نومیها ابداع بزرگ فلسفه کانتی است ، اما خرد کانتی در نهایت با این ابداع خودش رو زمینگیر می کنه و با دست خودش ، خودش رو نابود می کنه .اما اگر آنتی نومیها رو نه تعارض عقل بلکه تعارض خود هستی در نظر بگیریم ، آنگاه مشکل حل می شود .بنابراین از نظر هگل ، کانت یک مرحله تاریخی از عقل رو به عنوان عقل در خود و ابدی در نظر می گیره .این موضوعی هست که مارکس و مارکسیستها بعدها خیلی از اون استفاده کردند که خوب چون مشهور هست من دیگه بهش نمی پردازم .
بنابراین هگل تلاش می کنه با استفاده از متافیزیک اینهمانی و گذر از دوگانه گرایی کانتی ، از تعارضات فلسفه کانت عبور کنه که خوب من اینجا به دو بحث من استعلایی و آنتی نومیها اشاره کردم .
البته در هگل هم همچنان شکاف بین شناخت و ابژه وجود دارد ، اما این امری تاریخی است و ناشی از شکاف و تعارض خود هستی که به تدریج برطرف میشه .به زبان الهیاتی از منظر هگلی خدا تاریخ داره اما از منظر کانت خدا نسبت به سوژه بی تفاوت هست .کانت در شناخت شناسی اش همان الهیات دئیستی را بازتاب می دهد ( هستی شناختی کانتی نظام احسن است اما هستی شناسی هگل پر از تعارض و شدت مندی )
به همین دلیل چیز در خود کانتی از منظر هگلی امر مازاد محسوب میشه .مازادی که حاصل تعارض خود هستی است نه شناخت .
تصور می کنم باید ابتدا مشخص کنیم که در مقایسه کانت با هگل تفاوت بنیادی متافیزیکی را می بینیم .کانت از نظر متافیزیکال بین شناخت و هستی فاصله گذاری می کند .ابژه کانتی ابژه ای بیرونی نسبت به فاعل شناخت هست هر چند کانت در هستی این سوژه نواوری های بزرگی دارد مثلا سوژه کانتی مثل می اندیشم دکارت یک جوهر نیست ، تفاوت بین من استعلایی و ایگو ، این نوآوری بزرگ کانتی است .ایگو شکل جوهرین شده این من استعلایی است .اما با توجه به نقد هگلی از کانت ، مشکل اینجاست که این سوژه استعلایی در کانت همچنان دربند این تن و بدن ایگو باقی می ماند ، یعنی در تن این ایگو صلب می شود .هر چند سوژه استعلایی کانت سوژه نوع انسان است و کانت تفاوت بنیان گذاری بین شهود انسانی و سایر شهودات می گذارد .هگل این سوژه را ( من استعلایی کانت ) تاریخی تر و سیال تر می کنه .میگه این سوژه همون هستی یا ابژه یا به عبارتی جوهر است که در انسان صورت آگاهی پیدا کرده و ایگوییک شده .به این ترتیب نزد هگل ما شاهد اینهمانی این سوژه استعلایی که وحدت مقولات در نزد کانت است ، با هستی جوهرین هستیم .سوژه کانتی مرحله ای از جوهرگشت یا روند کلی حرکت روح است ، البته سوژه ای که به خود آگاه است یا به عبارتی جوهری که آگاه شده است .به طور شماتیک یا فیگوراتیو می تونیم بگیم نزد کانت بین سوژه شناخت و ابژه یا هستی فاصله و گسستگی داریم اما نزد هگل این گسستگی در خود هستی یا جوهر مشاهده میشه .هگل اون گسست بین شناخت و هستی کانتی رو می بره تو دل خود هستی یا جوهر .بنابراین از منظر هگلی شکاف کانتی بین شناخت و هستی ، شکافی در خود هستی است .به عبارت دیگر منظر هگلی یک پله استعلایی تر از منظر کانتی است .هگل منکر این شکاف بین شناخت و ابژه نیست اما از نظر او این فقط یک مرحله گذرا است که آگاهی از اون عبور می کنه .کانت یک مرحله گذرا در آگاهی رو متصلب و ابدی می کنه .اون تصور می کنه که انسان به شکل اختصاصی اینجوری هست .
مثلا در بحث آنتی نومیها اعتراض هگل اینه که درسته که کشف آنتی نومیها ابداع بزرگ فلسفه کانتی است ، اما خرد کانتی در نهایت با این ابداع خودش رو زمینگیر می کنه و با دست خودش ، خودش رو نابود می کنه .اما اگر آنتی نومیها رو نه تعارض عقل بلکه تعارض خود هستی در نظر بگیریم ، آنگاه مشکل حل می شود .بنابراین از نظر هگل ، کانت یک مرحله تاریخی از عقل رو به عنوان عقل در خود و ابدی در نظر می گیره .این موضوعی هست که مارکس و مارکسیستها بعدها خیلی از اون استفاده کردند که خوب چون مشهور هست من دیگه بهش نمی پردازم .
بنابراین هگل تلاش می کنه با استفاده از متافیزیک اینهمانی و گذر از دوگانه گرایی کانتی ، از تعارضات فلسفه کانت عبور کنه که خوب من اینجا به دو بحث من استعلایی و آنتی نومیها اشاره کردم .
البته در هگل هم همچنان شکاف بین شناخت و ابژه وجود دارد ، اما این امری تاریخی است و ناشی از شکاف و تعارض خود هستی که به تدریج برطرف میشه .به زبان الهیاتی از منظر هگلی خدا تاریخ داره اما از منظر کانت خدا نسبت به سوژه بی تفاوت هست .کانت در شناخت شناسی اش همان الهیات دئیستی را بازتاب می دهد ( هستی شناختی کانتی نظام احسن است اما هستی شناسی هگل پر از تعارض و شدت مندی )
به همین دلیل چیز در خود کانتی از منظر هگلی امر مازاد محسوب میشه .مازادی که حاصل تعارض خود هستی است نه شناخت .
Forwarded from ا. اردستانی
مارکس در عبارت شگفت انگیزی جایی نوشته ؛ تمام علم بی معنی می شد اگر نمود چیزها بر ذاتشان منطبق بود " ( یاددشتها برای سرمایه جلد سوم )
آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی آن نیست ؟
یا به عبارتی نحو دیگری از خواندن " چیز در خود " .
من برداشتم این است که در نظام هگلی چیزها در خود نفی نمی شوند بلکه تنها مکان آنها عوض می شود .اگر چیز در خود همین تفاوت دست نیافتنی بین نمود و ذات باشد ، در نظام هگلی مکان آن در خود ابژه یا جوهر است .این تفاوت همان تعارض خود و دگر در چیز یا ابژه شناخت است .چیز در خود در نظام هگلی همان فاصله همواره پابرجای دانش و هستی است که البته در حرکت نزدیک شونده قرار بر رفع آن است .به عبارت دیگر دیالکتیک اینهمان شدن سوژه با جوهر در نزد هگل ، فراروی هر دقیقه هستی از خودش است .پس چیز در خود به عنوان مازاد دقایق این دیالکتیک همواره در جای خود سخت ایستی می کند .در نظام اندیشه هگلی نام این چیز در خود ، تعارض و فاصله شناخت از ابژه هاست که در واقع همان شکافی است که در خود چیزها وجود دارد و علم همین روند فاصله گیری و فاصله زدایی چیزها از خودشان است .
آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی آن نیست ؟
یا به عبارتی نحو دیگری از خواندن " چیز در خود " .
من برداشتم این است که در نظام هگلی چیزها در خود نفی نمی شوند بلکه تنها مکان آنها عوض می شود .اگر چیز در خود همین تفاوت دست نیافتنی بین نمود و ذات باشد ، در نظام هگلی مکان آن در خود ابژه یا جوهر است .این تفاوت همان تعارض خود و دگر در چیز یا ابژه شناخت است .چیز در خود در نظام هگلی همان فاصله همواره پابرجای دانش و هستی است که البته در حرکت نزدیک شونده قرار بر رفع آن است .به عبارت دیگر دیالکتیک اینهمان شدن سوژه با جوهر در نزد هگل ، فراروی هر دقیقه هستی از خودش است .پس چیز در خود به عنوان مازاد دقایق این دیالکتیک همواره در جای خود سخت ایستی می کند .در نظام اندیشه هگلی نام این چیز در خود ، تعارض و فاصله شناخت از ابژه هاست که در واقع همان شکافی است که در خود چیزها وجود دارد و علم همین روند فاصله گیری و فاصله زدایی چیزها از خودشان است .
Forwarded from سروش شعبانی
ا. اردستانی
مارکس در عبارت شگفت انگیزی جایی نوشته ؛ تمام علم بی معنی می شد اگر نمود چیزها بر ذاتشان منطبق بود " ( یاددشتها برای سرمایه جلد سوم ) آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی…
بسیار عالی توضیح دادید فقط در یک نکته با شما موافق نیستم.
هگل به واسطه نگاه انتقادی به فیخته به یک نکته مهم در نظام کانت پی برد. اینکه شی فی نفسه بنیاد نظام استعلایی است نه مانع یا چیزی که نقص نظام استعلایی باشد. یعنی اینکه خود ادراک حسی، فهم و شناخت ما، از جنس دانش نیست، بنیاد دانش ماست.
اینجا انقلاب فلسفی کانت آشکار میشود اما هگل به همین بسنده نمیکند. برای هگل نسبت سوژه و ابژه، درونماندگاری آگاهی ماست یا خودآگاهی ما. وقتی از درونماندگاری حرف میزنیم یعنی پیشیناگرفتنی است. ما درون آن هستیم ما درون نسبت سوژه و ابژه هستیم. اما بر خلاف کانت این درون بودن، درون بودن دایرهای میان دایره دیگر نیست. بلکه خودآگاهی ما وجهی از شی فی نفسه است. مومنتی از آن است. یعنی خود آگاهی ما در عین حال شی فی نفسه است و در عین حال نیست. هگل با منفیت ما را درون شی فی نفسه غرق میکند. دیگر تعارضی درکار نیست. نسبت درون و برون فرومیپاشد. فقط بیرون داریم. همان در جهان بودن هایدگر. همان هیچ میهیچد. منفی میمنفد.
هگل به واسطه نگاه انتقادی به فیخته به یک نکته مهم در نظام کانت پی برد. اینکه شی فی نفسه بنیاد نظام استعلایی است نه مانع یا چیزی که نقص نظام استعلایی باشد. یعنی اینکه خود ادراک حسی، فهم و شناخت ما، از جنس دانش نیست، بنیاد دانش ماست.
اینجا انقلاب فلسفی کانت آشکار میشود اما هگل به همین بسنده نمیکند. برای هگل نسبت سوژه و ابژه، درونماندگاری آگاهی ماست یا خودآگاهی ما. وقتی از درونماندگاری حرف میزنیم یعنی پیشیناگرفتنی است. ما درون آن هستیم ما درون نسبت سوژه و ابژه هستیم. اما بر خلاف کانت این درون بودن، درون بودن دایرهای میان دایره دیگر نیست. بلکه خودآگاهی ما وجهی از شی فی نفسه است. مومنتی از آن است. یعنی خود آگاهی ما در عین حال شی فی نفسه است و در عین حال نیست. هگل با منفیت ما را درون شی فی نفسه غرق میکند. دیگر تعارضی درکار نیست. نسبت درون و برون فرومیپاشد. فقط بیرون داریم. همان در جهان بودن هایدگر. همان هیچ میهیچد. منفی میمنفد.
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
مارکس در عبارت شگفت انگیزی جایی نوشته ؛ تمام علم بی معنی می شد اگر نمود چیزها بر ذاتشان منطبق بود " ( یاددشتها برای سرمایه جلد سوم ) آیا اینجا اصرار بر تفاوت بین نمود چیزها ( نحوه پدیدارشدنشان ) با ذاتشان ( چیزها در خودشان ) نوعی روش شناسی دانش در شکل کانتی…
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بیمعنی میشد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
Forwarded from Amir Salehi
Saeed Jafari
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بیمعنی میشد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
درود
خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید میکند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم بدون هیچگونه اختیار و آزادی و غرق در ضرورت تام و کور.
احتمالا اشاره دکتر اردستانی عزیز به این موضوع باشد.
ا. اردستانی
خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید میکند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم بدون هیچگونه اختیار و آزادی و غرق در ضرورت تام و کور.
احتمالا اشاره دکتر اردستانی عزیز به این موضوع باشد.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
سروش شعبانی
بسیار عالی توضیح دادید فقط در یک نکته با شما موافق نیستم. هگل به واسطه نگاه انتقادی به فیخته به یک نکته مهم در نظام کانت پی برد. اینکه شی فی نفسه بنیاد نظام استعلایی است نه مانع یا چیزی که نقص نظام استعلایی باشد. یعنی اینکه خود ادراک حسی، فهم و شناخت ما،…
متشکرم
بله من با این تفسیر موافقم که شئ فی نفسه در هگل همین منفیتی است که بنیاد دانش است .هگل شئ فی نفسه رو وادار به حرکت و جابجایی می کنه ، امری که در کانت ابدی هست در هگل تاریخی میشه .به عبارتی روح در هر دقیقه خود شئ فی نفسه خود را ( همان منفیت و تعارض خودش ) رو داره و از نو تکرار می کنه .این تکرار بنیاد دانش هست .
بله من با این تفسیر موافقم که شئ فی نفسه در هگل همین منفیتی است که بنیاد دانش است .هگل شئ فی نفسه رو وادار به حرکت و جابجایی می کنه ، امری که در کانت ابدی هست در هگل تاریخی میشه .به عبارتی روح در هر دقیقه خود شئ فی نفسه خود را ( همان منفیت و تعارض خودش ) رو داره و از نو تکرار می کنه .این تکرار بنیاد دانش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
Saeed Jafari
این سخن مارکس («اگر نمود و ذات یکی بودند، علم بیمعنی میشد») در بنیان خود هگلی به نظر می آید، نه کانتی.
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست .
در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ، یعنی حاصل خطا و تصحیح فهم هست با ایده عقل و در هگل این ناشی از تفاوت در خود چیزهاست ، یعنی خطا در هگل ناشی از میس مچ با چیز آنچنانکه در کانت بود ، نیست بلکه ناشی از میس مچ چیز با خودش هست .
در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ، یعنی حاصل خطا و تصحیح فهم هست با ایده عقل و در هگل این ناشی از تفاوت در خود چیزهاست ، یعنی خطا در هگل ناشی از میس مچ با چیز آنچنانکه در کانت بود ، نیست بلکه ناشی از میس مچ چیز با خودش هست .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود خاطرم هست ژیژک در کتاب درنگیدن با امر منفی اشاره به تأکیدی از سوی کانت دارد مبنی بر اینکه عدم دسترسی ما به ساحت نومنال، شرط دانش فنومنال و قانونمندی اخلاقی ماست. طبق شرح ژیژک، کانت تاکید میکند در صورت دسترسی ما به ساحت نومنال، ما همچون عروسکانی بودیم…
درود
اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه بازی خود هستی است .
اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه بازی خود هستی است .
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
درود اشکالی که هگل به این مرز فنومنال از نومنال در کانت می گیره اینه که این مرز تو خود نومن هست نه در شناخت ما .این مرز کانتی از دید هگل خودساخته و بی اعتبار هست و اگر تعارضی در شناخت ما وجود داره نه نتیجه بد استفاده کردن از فهم و نادیده گرفتن حد اون بلکه…
با درود،
هگل تفسیری هستیشناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه میکند.
برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " میشناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست میدهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است میانجامد. این تفسیری است که ایدهآلیسم ِ بعد از کانت اختیار کرده بود.
در تفسیر نوکانتی، (بر خلاف ایدهآلیسم آلمانی) دوگانه ی فلسفه کانت نومن و فنومن نیست بلکه عبارت است از پدیدار و شروط پدیدار است. یعنی بر مبنای چه شروطی ما میتوانیم پدیدارها ( یعنی آنچه مثلا در فیزیک نیوتنی مطالعه میشود) را توجیه و تبیین کنیم.
هگل تفسیری هستیشناسانه از کانت به عمل می آورد و سپس پاسخی درخور ِ همین تفسیر ارائه میکند.
برداشتی که فلسفه ی کانت را با دوگانه ی "فنومن " و " نومن " میشناسد، تفسیری از یک کانت متناقض به دست میدهد که به نابودی هر آنچه در این فلسفه ارزشمند است میانجامد. این تفسیری است که ایدهآلیسم ِ بعد از کانت اختیار کرده بود.
در تفسیر نوکانتی، (بر خلاف ایدهآلیسم آلمانی) دوگانه ی فلسفه کانت نومن و فنومن نیست بلکه عبارت است از پدیدار و شروط پدیدار است. یعنی بر مبنای چه شروطی ما میتوانیم پدیدارها ( یعنی آنچه مثلا در فیزیک نیوتنی مطالعه میشود) را توجیه و تبیین کنیم.
Forwarded from Gildaad Ebrahimi
باید اول ترمینولوژی فیلسوف رو یه دور بهش حالی کنی بعد تازه بری سراغ ترجمه
اونم مقاله. کتاب داستان داره و هی دوباره با معادلهای خودش ترجمه میکنه بعد از چند روز
اونم مقاله. کتاب داستان داره و هی دوباره با معادلهای خودش ترجمه میکنه بعد از چند روز
Forwarded from Saeed Jafari
ا. اردستانی
با تفسیری که از سیالیت چیز در خود گفتیم ، هم می تونه کانتی باشه هم هگلی .هم در کانت و هم در هگل عدم تطابق پدیدار با چیز ، بنیاد دانش هست . در کانت آنچه که دانش رو ایجاد می کنه تعارض بین پدیدار با چیز در خود است منتها در شناخت این تعارض خودش رو نشون میده ،…
منظور کانت از پدیدارها چیزهایی بود که در علم زمان خودش ، یعنی فیزیک گالیله ای و نیوتنی مورد بررسی قرار می گرفت. برخلاف هگل. این پدیدارها نمودهایی از ذات نبودند.
فلسفه ی کانت می خواست معلوم بدارد شروط لازم برای این پدیدارها چیست. یعنی ساخت های منطقی لازم برای تبیین این پداریدارها کدامند. این ساخت های منطقی از تضادها و تعارضهای پدیدارها ناشی نمیشوند. این ساخت های منطقی صرفا به محسوسات اضافه میشوند.
معنای فلسفه ی کانتی این نبوده که ذهن را در برابر عین نهاده و سپس بپرسد آیا ذهن میتواند بر عین تطابق داشته باشد یا خیر؟
تمام تلاش فاهمه ( ی کانتی) برای اینست که از بی نظمی محسوسات به جهان منظم پدیدار ها برسد. تمام مقولات صرفا برای تهجی داده های حسی هستند.
بنابراین، جهان پدیدارها حاصل دو نفی است: نخست، نفی داده ها حسی ناب (the given) . دوم،
نفی امر مطلق.
پدیدارها بین این دو حد قرار دارند . و اگرچه پدیدارند، ولی وهمی نیستند. ( کاسیرر)
"چیز فی نفسه"، در فلسفهی کانت، در تجاربِ ما مابهازایی ندارد.
و (بر خلاف تصور همگان) کارکردش نشان دادن واقعیتی حقیقیتر و عمیقتر در رابطه با وجود سادهی "پدیدارها" نیست ، بلکه بیش از هر چیز، غیر قابل شناخت بودن واقعیت متافیزیک را آشکار میکند، زیرا این شناخت وهمی است.
مطلق ِ هگلی، از نظر کانت توهمی متافیزیکی است.
فلسفه ی کانت می خواست معلوم بدارد شروط لازم برای این پدیدارها چیست. یعنی ساخت های منطقی لازم برای تبیین این پداریدارها کدامند. این ساخت های منطقی از تضادها و تعارضهای پدیدارها ناشی نمیشوند. این ساخت های منطقی صرفا به محسوسات اضافه میشوند.
معنای فلسفه ی کانتی این نبوده که ذهن را در برابر عین نهاده و سپس بپرسد آیا ذهن میتواند بر عین تطابق داشته باشد یا خیر؟
تمام تلاش فاهمه ( ی کانتی) برای اینست که از بی نظمی محسوسات به جهان منظم پدیدار ها برسد. تمام مقولات صرفا برای تهجی داده های حسی هستند.
بنابراین، جهان پدیدارها حاصل دو نفی است: نخست، نفی داده ها حسی ناب (the given) . دوم،
نفی امر مطلق.
پدیدارها بین این دو حد قرار دارند . و اگرچه پدیدارند، ولی وهمی نیستند. ( کاسیرر)
"چیز فی نفسه"، در فلسفهی کانت، در تجاربِ ما مابهازایی ندارد.
و (بر خلاف تصور همگان) کارکردش نشان دادن واقعیتی حقیقیتر و عمیقتر در رابطه با وجود سادهی "پدیدارها" نیست ، بلکه بیش از هر چیز، غیر قابل شناخت بودن واقعیت متافیزیک را آشکار میکند، زیرا این شناخت وهمی است.
مطلق ِ هگلی، از نظر کانت توهمی متافیزیکی است.