Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
Me'rāj
آقاپویا...! من هم با هگل همسو نیستم و مخالفتهای بنیادینی با هگل دارم. اما فکر میکنم باید تدقیق بیشتری در هگل کرد. در اندیشه هگل، ایده خالق چیزی نیست. بلکه در وهله اول امری در خود است که در فرایند خودتعینبخشی برای خود میشود. اما این به معنای آفرینش جهان…
خوانش مارکس از هگل اینگونه است
که در نهایت هگل می خواد همینو بگه
وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته
ایده ی تاریخ وجود داشته
در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
که در نهایت هگل می خواد همینو بگه
وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته
ایده ی تاریخ وجود داشته
در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
Forwarded from Baktiar
درود، اولا ایده در پیش هگل وجه ملموس مفهوم هست، بهتر است از اینکه مفهوم اون شیء چگونه میتواند پا به جهان عینی بگذارد بپرسید.
مفهوم با دم دوم کنش مندی به فعلیت میرسه(که البته باز هم با واقعیت فرق داره که شما در متن های بالا لحاظ نکردید و اون رو با به فعلیت ارسطویی تا جایی یکی کردید) و اون ذات عقلانی و ضروری شیء محقق میشه.
در وضعیت تضادهای جدید این مفهوم دوباره تکامل پیدا میکنه، بر فرض حرکت تاریخ برای رسیدن به ایده مطلق که آزادی باشه همسو است با مفهوم آزادی، این ایده مطلق تقدم زمانی ندارد بلکه تقدم منطقی داره، به محض اینکه شرایط تغییر بکنه و وارد تضادهای جدید بشه مفهوم به سمت خودش رو حرکت میده به سراغ مفهوم رشد یافته تر، یا سنتز میرود.
مفهوم با دم دوم کنش مندی به فعلیت میرسه(که البته باز هم با واقعیت فرق داره که شما در متن های بالا لحاظ نکردید و اون رو با به فعلیت ارسطویی تا جایی یکی کردید) و اون ذات عقلانی و ضروری شیء محقق میشه.
در وضعیت تضادهای جدید این مفهوم دوباره تکامل پیدا میکنه، بر فرض حرکت تاریخ برای رسیدن به ایده مطلق که آزادی باشه همسو است با مفهوم آزادی، این ایده مطلق تقدم زمانی ندارد بلکه تقدم منطقی داره، به محض اینکه شرایط تغییر بکنه و وارد تضادهای جدید بشه مفهوم به سمت خودش رو حرکت میده به سراغ مفهوم رشد یافته تر، یا سنتز میرود.
Forwarded from Me'rāj
نوروآنالیز
خوانش مارکس از هگل اینگونه است که در نهایت هگل می خواد همینو بگه وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته ایده ی تاریخ وجود داشته در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
در اندیشه محض. اندیشه محض پیوسته در خود به تعارض میخورد و باز میشود. و باز میشود و باز میشود و ....
اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه خدا به معنای موجودی متعال نیست. اما در عین حال از انسان هم مستقل و منفک نیست.
به عبارتی نباید پرسید اندیشه محض متعلق به کجا و چه کسی است. چراکه این پرسش اندیشه محض را از محضیت ساقط میکند. اندیشه محض در هگل، شبیه ایدوسهای هوسرلی است که نه در انسان است نه عالم مثل افلاطونی و نه اینجا و آنجا. بلکه صرفاً اندیشهٔ محض است. هگل در عزیمتگاه خود یک پدیدارشناس تمامعیار است و از این جهت، پیش از هوسرل، فقط در عزیمتگاههای تفکر خود، اپوخه را اجرا کرده است.
اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه خدا به معنای موجودی متعال نیست. اما در عین حال از انسان هم مستقل و منفک نیست.
به عبارتی نباید پرسید اندیشه محض متعلق به کجا و چه کسی است. چراکه این پرسش اندیشه محض را از محضیت ساقط میکند. اندیشه محض در هگل، شبیه ایدوسهای هوسرلی است که نه در انسان است نه عالم مثل افلاطونی و نه اینجا و آنجا. بلکه صرفاً اندیشهٔ محض است. هگل در عزیمتگاه خود یک پدیدارشناس تمامعیار است و از این جهت، پیش از هوسرل، فقط در عزیمتگاههای تفکر خود، اپوخه را اجرا کرده است.
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
Me'rāj
در اندیشه محض. اندیشه محض پیوسته در خود به تعارض میخورد و باز میشود. و باز میشود و باز میشود و .... اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه…
همون اظهار نظر هایدگر بهتره که هگل با روح همه ی مارو گیج کرده
هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده
هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو جایگزین حرکت واقعیت میکنه !
این طرز فلسفیدن میشه آش شله قلمکار :)
هرچیزی می تونی توش بریزی :)
هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده
هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو جایگزین حرکت واقعیت میکنه !
این طرز فلسفیدن میشه آش شله قلمکار :)
هرچیزی می تونی توش بریزی :)
Forwarded from Me'rāj
مهم شروع کردنش نیست. بلکه مهم این است که رویکرد ایجابی داشته باشد و نه صرفاً سلبی. هگل به امر فردی/جزئی، رویکرد سلبی دارد و آن را عجولانه رفع میکند. حتی اگر از آن شروع کرده باشد. نقد مارکس، صرفاً به فرم خطی حرکت هگل نیست که بتوان با نشان دادن شروع و پایان یک کتاب به آن پاسخ داد. مسئله مربوط به اولویتها و رویکردهای قوامبخش است که همواره در هگل این اولویت به امر ایدئال/کلی متعلق است و رویکرد همواره سلبی است.
Forwarded from Me'rāj
نوروآنالیز
همون اظهار نظر هایدگر بهتره که هگل با روح همه ی مارو گیج کرده هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو…
تا حدود خیلی زیادی همینطور است. فلسفه هگل از حیث محتوا منسوخ است. از خطکش تا نور تا جانور تا روح توش هست. :))
اما از حیث صوریشده میتواند همچنان امکانهایی نو برای تفکر بدهد. مثل ضوابط نانوشتهٔ آن که میتواند الهامبخش پروژههای پدیدارشناختی در قرن معاصر باشد.
اما از حیث صوریشده میتواند همچنان امکانهایی نو برای تفکر بدهد. مثل ضوابط نانوشتهٔ آن که میتواند الهامبخش پروژههای پدیدارشناختی در قرن معاصر باشد.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
همین آگاهی حسی به امر جزئی یکی از دقایق بنیادین دیالکتیک شناخته شده و دیالکتیک نیز از محدودهٔ انحصاری آگاهی سوژه آزاد شده و اینک به شیوهای تبیین واقعیت میپردازد
درود
متشکرم از تکمله خیلی دقیق تان
بله هگل به نظرم در دوران تنظیم دایره المعارف دیگر به پدیدارشناسی به عنوان مقدمه منطق نگاه نمی کنه بلکه به عنوان یکی از مومنتهای روح ذهنی ابتیاع پیدا می کنه .اما به نظرم همچنان صحبت بالا صدق می کند یعنی نظام هگلی به هر حال از پدیدارشناسی شروع میشه ، به عنوان مومنت آگاهی از امر خاص که هنوز به کلیت خود آگاه نشده .آگاهی دایره المعارف نوعی آگاهی فراروی شده تر از پدیدارشناسی است .البته ممکن است زمانی که هگل در حال نوشتن پدیدارشناسی بوده ، به این نکته وقوف نسبی داشته که در حال تدوین یکی از دقایق دیالکتیک روح است ، اما تصور می کنم سخن شما خالی از حقیقت نباشد که در دایره المعارف این دقایق در نظامی هم بسته هم قرار می گیرند .
متشکرم از تکمله خیلی دقیق تان
بله هگل به نظرم در دوران تنظیم دایره المعارف دیگر به پدیدارشناسی به عنوان مقدمه منطق نگاه نمی کنه بلکه به عنوان یکی از مومنتهای روح ذهنی ابتیاع پیدا می کنه .اما به نظرم همچنان صحبت بالا صدق می کند یعنی نظام هگلی به هر حال از پدیدارشناسی شروع میشه ، به عنوان مومنت آگاهی از امر خاص که هنوز به کلیت خود آگاه نشده .آگاهی دایره المعارف نوعی آگاهی فراروی شده تر از پدیدارشناسی است .البته ممکن است زمانی که هگل در حال نوشتن پدیدارشناسی بوده ، به این نکته وقوف نسبی داشته که در حال تدوین یکی از دقایق دیالکتیک روح است ، اما تصور می کنم سخن شما خالی از حقیقت نباشد که در دایره المعارف این دقایق در نظامی هم بسته هم قرار می گیرند .
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
نچه مارکس میخواهد بگوید، از قضا همین است که کلیتاندیشی نه در زبان، بلکه در عمل نقد میشود
پراتیک یکی از مقولات منطق است که بعدا در وحدت با شناخت تعین زندگی را تشکیل می دهند ، منطق ، منطق پراتیک هم هست ، یعنی انسان در تاریخ فعالیت عملی اش مثل ساخت زبان ، فرهنگ ، نهادها ، و از این قبیل که هگل به آن روح عینی می گوید .نقد مارکس این نبود که هگل فلسفه پردازی کرده ، بریزمش دور بریم انقلاب کنیم ، بلکه این بود که هگل توجهی به این تغییر عینی در نظریه شناخت ندارد .از نظر مارکس اونچه باعث تظاهر تعارضات شناخت می شود ، تعارضات عین است ، اما روح نظام هگلی هم همین است .منطق هم منطق جنبش عینیت است ، این آگاهی ؛ که تعارضات عین باعث تعارضات ذهن می شود ، خود دقیقه ای از فرایند ایده است ، که باید فراروی و آفهبونگ شود .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود سپاس از توضیحات خوبتون در متنی که پویای عزیز از شورینگا ارسال کردند، وارونگی هگل از دید مارکس چنین شرح داده میشود: فقط این نیست که هگل با این تأکید که هر جفت حد نهایی را در نظر بگیریدْ یک میانجیگری از پیش در منطق در انتظار آن است، امکان وجود حدهای…
درود
در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم تغییر می کند ، اما خود واقعیت هم اینجا دچار تغییر می شود .دقیقه کنش دقیقا معطوف به این تغییر است .کنش هگلی صرفا کنشی توجیه گرایانه نیست بلکه تعارض زداست .رابطه بین عقلانی و واقعی دیالکتیکال است ، هر یک بر دیگری تغییر ایجاد می کنند به عبارتی فیدبک به هم می دهند نوعی رابطه رسیپوریکال است .همانطور که خود نظام فکری به عنوان نوعی معرفت ایده آلیستی منشا تغییرات عینی می شود .
امر واقع در نظام به تدریج جذب و ادغام می شود ، هر چند روح در هر مرحله از این فرآیند ادغام پس مانده ای تولید می کند .
در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم تغییر می کند ، اما خود واقعیت هم اینجا دچار تغییر می شود .دقیقه کنش دقیقا معطوف به این تغییر است .کنش هگلی صرفا کنشی توجیه گرایانه نیست بلکه تعارض زداست .رابطه بین عقلانی و واقعی دیالکتیکال است ، هر یک بر دیگری تغییر ایجاد می کنند به عبارتی فیدبک به هم می دهند نوعی رابطه رسیپوریکال است .همانطور که خود نظام فکری به عنوان نوعی معرفت ایده آلیستی منشا تغییرات عینی می شود .
امر واقع در نظام به تدریج جذب و ادغام می شود ، هر چند روح در هر مرحله از این فرآیند ادغام پس مانده ای تولید می کند .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این غفلت و ایراد به مارکس ، در همون مرحله ی فوئرباخی وارد است اما نقد مارکس به هگل فراتر رفته و نمیشه نقد فویرباخ و مارکس به هگل رو یکسان در نظر گرفت . برای درک نقد مارکس ، باید مبحث علل و مبحث تقدم رو دریابیم که الگو ارسطویی است . ارسطو میگه هر چیزی معلول…
تا حدودی مضمون " به سوی مرگ هستن " هایدگر شباهت ساختاری و منطقی به مقوله غایت هگلی داره .البته غایت یکی از تعینات فرآیند ایده است ، ایده از اساس یک فرآیند است غایت یکی از دقایق اون .البته غایت بر مراحل و دقایق قبلی خودش مسلطه یعنی تعین اش از دقایق قبلی قوی تر یا به اصطلاح فراروی شده تر است .مثلا غایت به عنوان تعینی که از دلیل بالاتر است موثر تر است مثل اینکه در مرگ هستن هایدگر امورات دازاین را موثرتر از نحوه تولدش متاثر می کند .غایت مقوله مهمی است چون با آینده روح هم مطابق است .این یکی از مضامینی هست که میشه روش بحث کرد و من ذهن روشنی ندارم اینجا .یعنی اگر فرض کنیم غایت و تاریخ دو نسبت زمانمند روح در فرآیند خود هستند ، روح تا غایت خودش رو از سر نگذرونه ، ایده مطلق نیست .اما به نظرم تصور غایت به عنوان نقطه پایان حرکت یا فرآیند روح اشتباه باشد .یعنی روح تصور روشنی از غایت یا پایان خودش نداره .این یکی از نقاطی هست که نظام هگلی رو برای من پروبلماتیک می کنه .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
درود در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم…
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان هیچ محمولی به آن نسبت داد، و در نتیجه نیستی به مثابه حقیقت هستی همچون پوزتیو شدن و "جوهری شدنِ" این بنست عمل میکند. در هر گذارِ هگلی از یک مقوله به مقولهی دیگر که همچون"حقیقتِ" مقولهی نخست عمل میکند اینگونه پوزتیوشدنِ یک امکانناپذیری در کار است: سیر هگلی هرگز فروروی به سوی ذاتی ژرفتر و انضمامیتر نیست؛ منطق گذارِ مفهومی بنا به تعریف، منطقِ پوزتیوشدنِ بازتابیِ یک بنبست، بازتابیِ یک شکست است، یعنی پوزتیوشدنِ بازتابیِ امکانناپذیریِ خودِ گذار مفهومی.
ژیژک
درنگیدن با امر منفی
ژیژک
درنگیدن با امر منفی
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان…
تا حدودی این برداشت ژیژک برگرفته از مواجهه سوژه با امر واقع در روانکاوی است و خیلی تبیین خوبی است .
اونجا که گفتم نظام در پی ادغام امر واقع هست همین بود .امر واقع همان پس مانده ای است که از چنگ نظام بیرون است .دیالکتیک وقتی چرخش می چرخه که مازادی از خودش به جا بزاره .
به طور کلی نظام هگلی نونش رو از تضاد و تعارض می خوره و آرامش براش معنی نداره .برای هگل همه لحظات ، لحظه حساس کنونی است .
اونجا که گفتم نظام در پی ادغام امر واقع هست همین بود .امر واقع همان پس مانده ای است که از چنگ نظام بیرون است .دیالکتیک وقتی چرخش می چرخه که مازادی از خودش به جا بزاره .
به طور کلی نظام هگلی نونش رو از تضاد و تعارض می خوره و آرامش براش معنی نداره .برای هگل همه لحظات ، لحظه حساس کنونی است .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
تا حدودی این برداشت ژیژک برگرفته از مواجهه سوژه با امر واقع در روانکاوی است و خیلی تبیین خوبی است . اونجا که گفتم نظام در پی ادغام امر واقع هست همین بود .امر واقع همان پس مانده ای است که از چنگ نظام بیرون است .دیالکتیک وقتی چرخش می چرخه که مازادی از خودش به…
با توجه به بحثی که پویای عزیز در خصوص غایت و ایده (مفهوم) در هگل کردند
https://t.me/c/1130891083/989622
و با اشارهی بجای شما به تعارضی که در روند دیالکتیک همواره به شکل یک مازاد باقی میمونه، آنچه در هگل غایت و ابژه نامیده میشه، صرفا دو حالت مندی ( دو مدالیتهی) این مازاد است.
متن زیر از ژیژک در همین خصوصه.
https://t.me/c/1130891083/989622
و با اشارهی بجای شما به تعارضی که در روند دیالکتیک همواره به شکل یک مازاد باقی میمونه، آنچه در هگل غایت و ابژه نامیده میشه، صرفا دو حالت مندی ( دو مدالیتهی) این مازاد است.
متن زیر از ژیژک در همین خصوصه.
Forwarded from Amir Salehi
... اما دربارهی غایتشناسیِ هگل و برداشتِ او از Telos [=غایت] به مثابهی تکانهی درونیِ فرآیندِ دیالکتیکی چه میگویید؟ آیا ایدئالیسمِ او اینجا کاملاً آشکار نیست؟
به جای تکرار طوطی وارِ عباراتِ نخنما دربارهی غایتشناسیِ هگلیِ مفهوم ، که بر فرآیندِ فعلیتیابیاش حاکم است، به زحمتاش میارزد که قسمتِ مربوط به غایتشناسی را در بخشِ دومِ "منطقِ سوبژکتیوِ" هگل به دقت بخوانیم. اولین شگفتیای که انتظار ما را میکشد این است که در سهگانهی غایات، وسایل و ابژه، وحدتِ اثربخش و عاملیتِ میانجیگر نه غایت بلکه وسیله است: وسیله، با میانجیگریکردن میان غایت و ابژهی بیرونی که غایت باید در آن تحقق-فعلیت بیابد، حقیقتاً بر کلِ فرآیند حاکم است. از اینرو، غایت ابداً بر وسیله و ابژه سلطه ندارد: غایت و ابژهی بیرونی دو ابژهشدگیِ وسیله به مثابهی میانجیِ متحرکِ منفیت هستند.
به طور خلاصه، نتیجهی هگل این است که غایت در نهایت " وسیلهی خودِ وسایل" است، وسیلهای که خودِ وسیله فرامینهد تا فعالیتِ میانجیگریاش را به حرکت اندازد. (شبیه وسایل یا ابزارِ تولید در مارکس: تولیدِ کالاهای مادی مسلماً وسیلهای است که هدفاش برآوردنِ نیازهای انسانی است؛ با این همه، در سطحی عمیقتر، خودِ این برآوردنِ نیازهای انسانی وسیلهای است که خودِ وسیلهی تولید فرامینهد تا بالندگیاش را به حرکت اندازد ـــ غایتِ حقیقیِ کلِ فرآیند، بالندگیِ وسیلهی تولید به مثابهی اظهار سلطهی انسان بر طبیعت ـــ یا به تعبیرِ هگل، "خودابژهسازیِ روح" ـــ است.)
به جای تکرار طوطی وارِ عباراتِ نخنما دربارهی غایتشناسیِ هگلیِ مفهوم ، که بر فرآیندِ فعلیتیابیاش حاکم است، به زحمتاش میارزد که قسمتِ مربوط به غایتشناسی را در بخشِ دومِ "منطقِ سوبژکتیوِ" هگل به دقت بخوانیم. اولین شگفتیای که انتظار ما را میکشد این است که در سهگانهی غایات، وسایل و ابژه، وحدتِ اثربخش و عاملیتِ میانجیگر نه غایت بلکه وسیله است: وسیله، با میانجیگریکردن میان غایت و ابژهی بیرونی که غایت باید در آن تحقق-فعلیت بیابد، حقیقتاً بر کلِ فرآیند حاکم است. از اینرو، غایت ابداً بر وسیله و ابژه سلطه ندارد: غایت و ابژهی بیرونی دو ابژهشدگیِ وسیله به مثابهی میانجیِ متحرکِ منفیت هستند.
به طور خلاصه، نتیجهی هگل این است که غایت در نهایت " وسیلهی خودِ وسایل" است، وسیلهای که خودِ وسیله فرامینهد تا فعالیتِ میانجیگریاش را به حرکت اندازد. (شبیه وسایل یا ابزارِ تولید در مارکس: تولیدِ کالاهای مادی مسلماً وسیلهای است که هدفاش برآوردنِ نیازهای انسانی است؛ با این همه، در سطحی عمیقتر، خودِ این برآوردنِ نیازهای انسانی وسیلهای است که خودِ وسیلهی تولید فرامینهد تا بالندگیاش را به حرکت اندازد ـــ غایتِ حقیقیِ کلِ فرآیند، بالندگیِ وسیلهی تولید به مثابهی اظهار سلطهی انسان بر طبیعت ـــ یا به تعبیرِ هگل، "خودابژهسازیِ روح" ـــ است.)
Forwarded from Amir Salehi
نکتهای دیگر که در اینجا شایانِ ذکر است این است که هگل چگونه از وسیله به ابژه گذر میکند: "وسیله"مشخص کنندهی ابژکتیویتهای بیرونی است که پیشاپیش سوبژکتیو شده است و در خدمتِ غایتِ سوبژکتیوِ درونی است؛ با این همه، از آنجا که غایت در اینجا مفهومی صرفاً سوبژکتیو و "درونی" در تقابل با ابژکتیویتهی بیرونی و بالفعل است از منطقِ درونیِ این ساختار بر میآید که غایت هنوز بر کلِ ابژکتیویته حاکم نیست و آن را فرا نمیگیرد ـــ وگرنه نمیتوانست غایتی صرفاً سوبژکتیو باشد. در نتیجه، علاوه بر وسیله ـــ ابژکتیویتهای بیرونی که پیشاپیش تحتِ سلطهی غایت است ـــ باید ابژکتیویتهی بیرونی-بیتفاوتِ دیگری نیز در کار باشد که هنوز تحتِ سلطهی غایت نیست: این ابژکتیویتهی بیرونی-بیتفاوت، ابژه به مثابهی ماده است که غایت میکوشد با استفاده از وسیله دگرگوناش سازد و از این رو صورتی به آن ببخشد که بیانِ مناسبی در آن مییابد.
Forwarded from Amir Salehi
از آنچه گفته شد نتیجهی نظرورزانهی بسیار دقیقی حاصل میشود ـــ یعنی، اینهمانیِ نهاییِ غایت و ابژه: آنها موجودیت یکسانی هستند، تفاوتشان صرفاً صوری است و به وجهیت (modality) مربوط میشود ـــ یعنی، ابژه در-خودش چیزی است که غایت برای-خودش است. بسیار مهم است که این انطباقِ غایت (درونسوییِ سوبژکتیوی که هنوز از راهِ وسیله در ابژه بیرونی نشده است) و ابژه (ابژکتیویتهی بیرونیِ بیتفاوتی که هنوز از راهِ وسیله درونی نشده است و به بیانی از غایتِ درونی دگرگون نگشته است) را به خاطر بسپاریم: وسیله به معنای دقیقِ کلمه وسیله، میانجیگر و میانجیِ تبدیلِ مطلقاً صوریِ غایت به ابژه است که بهوسیلهی آن ابژه "چیزی میشود که همواره-پیشاپیش بود".
Slavoj Zizek, "Taking Sides: A Self-interview," in The Metastases of Enjoyment
Slavoj Zizek, "Taking Sides: A Self-interview," in The Metastases of Enjoyment
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان…
حالا چند نکته کلی هم بگم ؛
این تبیین ژیژک رو میشه بیشتر بسط داد
یعنی به کل نظام هگل گسترشش داد .
اصولا کل نظام از هیچ خلق میشه ، یعنی آغاز مغاک و نیستی است .هستی هگلی مغاک اندیشه ناب هست .او در نقد من استعلایی کانت میگه این نوعی هستی تهی و خالی هست .به نظرم هگل جهان رو بر اساس همین سوژه تهی و مغاک پایه می سازه .دانستگی ناب ، دانستگی که فقط می دونه هست اما همچین اس و اساس درست و حسابی هم نداره پایه هاش لرزان هست هر لحظه ممکنه فرو بریزه .این مثل بنا کردن یک سازه خیلی بزرگه که روی هوا زده میشه در نهایت باید بتونه خودش رو روی هوا نگه داره .
اصولا نظام فرایند سوژه شدن هست نوعی تقویم خود و جهان ( کاری که بعدتر هوسرل آگاهانه تر انجامش داد ) .
پس این ضرورتی هست که بر پایه مغاک و نیستی ساخته میشه .نوعی ابداع هست ، آفرینش از هیچ از نیستی .یا به تعبیر فوکو تا خوردگی نیستی .
البته به نظرم کانت مصالح این رو فراهم کرده و نقشه اون رو هم از قبل کشیده بود .میشه در مورد جزییات اون بحث کرد که چگونه نظام ایده آلیسم مطلق از دل ایده آلیسم استعلایی قدم به قدم تکوین پیدا کرد .بدون اطلاع از نظریه های بزرگ الهیاتی مثلا خلق از هیچ و از این قبیل فهم نظام هگلی ناممکن هست .خدا در هگل تبدیل به یک فرآیند ضروری میشه ، هر چه هست خدا هست که در حال جنبش و حرکت و تولید تضاد و تعارض است .شدن که یک تعین بالاتر از هستی و نیستی است در واقع از خودبیگانکی و شکاف خود خداست ، خدایی که داشت در نگه داشتن نفس خودش دست و پا می زد و مجبور شد بازدم کنه و هستی بازدم خداست .چیزی جداشده از او ، و در اینجا چرخ هستی شروع به حرکت کرد .اونجا که مارکس صدور باوری هگل رو نقد می کنه همین جاست در مرحله زایش شدن ، هگل به سرچشمه ها علاقه داشت و خوب دنبال این بود که ته ماجرای هستی رو دربیاره .
آزادی چیزی نیست جز دقیقه ناآگاه ضرورت از خودش ، روح بزرگتر که بشه می فهمه اینا ضروری بوده که زمانی فکر می کرده داره انتخاب می کنه .سوژه در پایان تقدیر خودش رو هم به عنوان ضرورت و هم به عنوان انتخاب خودش می پذیره .
این تبیین ژیژک رو میشه بیشتر بسط داد
یعنی به کل نظام هگل گسترشش داد .
اصولا کل نظام از هیچ خلق میشه ، یعنی آغاز مغاک و نیستی است .هستی هگلی مغاک اندیشه ناب هست .او در نقد من استعلایی کانت میگه این نوعی هستی تهی و خالی هست .به نظرم هگل جهان رو بر اساس همین سوژه تهی و مغاک پایه می سازه .دانستگی ناب ، دانستگی که فقط می دونه هست اما همچین اس و اساس درست و حسابی هم نداره پایه هاش لرزان هست هر لحظه ممکنه فرو بریزه .این مثل بنا کردن یک سازه خیلی بزرگه که روی هوا زده میشه در نهایت باید بتونه خودش رو روی هوا نگه داره .
اصولا نظام فرایند سوژه شدن هست نوعی تقویم خود و جهان ( کاری که بعدتر هوسرل آگاهانه تر انجامش داد ) .
پس این ضرورتی هست که بر پایه مغاک و نیستی ساخته میشه .نوعی ابداع هست ، آفرینش از هیچ از نیستی .یا به تعبیر فوکو تا خوردگی نیستی .
البته به نظرم کانت مصالح این رو فراهم کرده و نقشه اون رو هم از قبل کشیده بود .میشه در مورد جزییات اون بحث کرد که چگونه نظام ایده آلیسم مطلق از دل ایده آلیسم استعلایی قدم به قدم تکوین پیدا کرد .بدون اطلاع از نظریه های بزرگ الهیاتی مثلا خلق از هیچ و از این قبیل فهم نظام هگلی ناممکن هست .خدا در هگل تبدیل به یک فرآیند ضروری میشه ، هر چه هست خدا هست که در حال جنبش و حرکت و تولید تضاد و تعارض است .شدن که یک تعین بالاتر از هستی و نیستی است در واقع از خودبیگانکی و شکاف خود خداست ، خدایی که داشت در نگه داشتن نفس خودش دست و پا می زد و مجبور شد بازدم کنه و هستی بازدم خداست .چیزی جداشده از او ، و در اینجا چرخ هستی شروع به حرکت کرد .اونجا که مارکس صدور باوری هگل رو نقد می کنه همین جاست در مرحله زایش شدن ، هگل به سرچشمه ها علاقه داشت و خوب دنبال این بود که ته ماجرای هستی رو دربیاره .
آزادی چیزی نیست جز دقیقه ناآگاه ضرورت از خودش ، روح بزرگتر که بشه می فهمه اینا ضروری بوده که زمانی فکر می کرده داره انتخاب می کنه .سوژه در پایان تقدیر خودش رو هم به عنوان ضرورت و هم به عنوان انتخاب خودش می پذیره .
Forwarded from ا. اردستانی
درود
منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم .
مقوله نامتعین هستی در آغاز منطق هگلی شباهت ساختاری با شهودات حسی در کانت داره یعنی مایه و محتوی حرکت روح از آغاز .این مقوله با اندیشه ناب اینهمانی داره .یعنی شروع منطق هگل یک نسبتی با اندیشه من استعلایی در کانت داره این یعنی چی ؟
هگل منطق حرکت مقولات هستی رو بر بنیاد چند اصل یا قاعده می زاره که یکیش اینهمانی اندیشه با هستی است .یعنی وحدت ابژه و سوژه .در کانت این اندیشه من استعلایی هست که به همه شهودات ذیل مقولات وحدت میده ، هگل این حرکت رو رادیکالیزه می کنه یعنی ریشه ای .خوب به نظرم کار هگل رو باید در زمینه تناقضات فلسفه کانت دید .خوب اگر من استعلایی خودش از طرفی وحدت مقولات و شهودات هست و از طرفی خود مقولات مشروعیتشون رو از این سوژه استعلایی می گیرن پس منطقی هست که کل ساختار جهان و سوژه رو از همین من استعلایی استنتاج کنیم اما نه به شیوه فیشته ای .فیشته هم قبلا دست به چنین آزمونی زده بود یعنی استنتاج مقولات از من استعلایی ، اما در نهایت کارش به نوعی ایده آلیسم سوبژکتیو کشیده بود .هگل بازی رو از این سرش شروع می کنه یعنی سر ابژکتیو آن .حرکت هستی به عنوان یک ناچیز و نامتعین در نهایت سر از من استعلایی درمیاره .
اگر در کانت وحدت شهودات کور در نهایت کار من استعلایی هست ، در هگل هم منطق وحدت همونه اسمها متفاوت هست .
هگل چند تناقض رو در کانت تشخیص میده که به نظرم هوشمندانه است .
یکی همون من استعلایی بود که قبلا اشاره کردم
دوم چیز در خود که حد شناخت هست اعتراض هگل این هست که این چه فهمی هست که حد رو می شناسه و تشخیص فراسو رو میده اما نمی دونه اون چیه ؟ پس این مرز مرزی هست که اعتباری نداره .
من در فرصت مناسب این تعارضات رو بیشتر باز می کنم .
اما درست است که منطق هگل به اون معنا همون منطق صوری قدیم نیست اما هگل چند ایراد به این منطق می گیره .
اول اینکه این منطق تصور می کنه مقولاتش ابدی هستند در صورتیکه از هم گذر می کنند
دوم اینکه خود قواعد این منطق داره نوعی ساخت ابژکتیو هستی رو بازتاب میده که یک مرحله تاریخی از تکوین هستی است ( این نقد آشنا نیست به همون ایرادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا برای ابدی دانستن مفاهیم اقتصادی می گیره ؟ ) .
با نظری گشاده تر دیالکتیکی اینجا منظور همین منطق گذر از اینهمانی به تفاوت و نیز تاریخی دیدن این مقولات هست .
سومین ایرادی که هگل به منطق صوری می گیره اینه که این منطق نسبت به محتوی خودش بی تفاوت هست در صورتیکه صورت هیچگاه بی تفاوت به محتوی خودش نیست .
هگل منطق صوری رو رد نمی کنه کانت هم این کار رو نمی کنه .کانت منطق دیالکتیکی رو ( آنالیتیک مقولات ) رو در کنار منطق صوری مطرح می کنه ، اما هگل منطق صوری رو در دل منطق دیالکتیکی خودش میاره یعنی این منطق رو دقیقه ای از حرکت روح می دونه .
جایگاه منطق صوری ( مفهوم ، حکم ، قیاس ) در دقیقه اول منطق سوبژکتیو است که این منطق به واسطه تعارضات خودش ، فراروی می کنه به دقیقه بعدی .
آیا منطق گذر و فراروی مقولات هگلی شباهت ساختاری با منطق فراروی ساختارهای تولیدی در مارکس نداره ؟
ساختارهایی که به واسطه تعارضات خود با دگرشان شکل می گیرند و به واسطه همین تعارضات جای خود را به ساختار دیگری می دهند ؟
منطق هگل ، تصور می کنم ، بسط منطق مقولات یا همان آنالیتیک استعلایی در نقد عقل محض هست .اصولا شما منطق هگل را باید در نسبت با کارهای کانت بخوانید .من خلاصه ای از آنچه در ذهن از این شباهت ساختاری دارم ارائه می کنم و سر فرصت اونا رو تعمیم بدیم .
مقوله نامتعین هستی در آغاز منطق هگلی شباهت ساختاری با شهودات حسی در کانت داره یعنی مایه و محتوی حرکت روح از آغاز .این مقوله با اندیشه ناب اینهمانی داره .یعنی شروع منطق هگل یک نسبتی با اندیشه من استعلایی در کانت داره این یعنی چی ؟
هگل منطق حرکت مقولات هستی رو بر بنیاد چند اصل یا قاعده می زاره که یکیش اینهمانی اندیشه با هستی است .یعنی وحدت ابژه و سوژه .در کانت این اندیشه من استعلایی هست که به همه شهودات ذیل مقولات وحدت میده ، هگل این حرکت رو رادیکالیزه می کنه یعنی ریشه ای .خوب به نظرم کار هگل رو باید در زمینه تناقضات فلسفه کانت دید .خوب اگر من استعلایی خودش از طرفی وحدت مقولات و شهودات هست و از طرفی خود مقولات مشروعیتشون رو از این سوژه استعلایی می گیرن پس منطقی هست که کل ساختار جهان و سوژه رو از همین من استعلایی استنتاج کنیم اما نه به شیوه فیشته ای .فیشته هم قبلا دست به چنین آزمونی زده بود یعنی استنتاج مقولات از من استعلایی ، اما در نهایت کارش به نوعی ایده آلیسم سوبژکتیو کشیده بود .هگل بازی رو از این سرش شروع می کنه یعنی سر ابژکتیو آن .حرکت هستی به عنوان یک ناچیز و نامتعین در نهایت سر از من استعلایی درمیاره .
اگر در کانت وحدت شهودات کور در نهایت کار من استعلایی هست ، در هگل هم منطق وحدت همونه اسمها متفاوت هست .
هگل چند تناقض رو در کانت تشخیص میده که به نظرم هوشمندانه است .
یکی همون من استعلایی بود که قبلا اشاره کردم
دوم چیز در خود که حد شناخت هست اعتراض هگل این هست که این چه فهمی هست که حد رو می شناسه و تشخیص فراسو رو میده اما نمی دونه اون چیه ؟ پس این مرز مرزی هست که اعتباری نداره .
من در فرصت مناسب این تعارضات رو بیشتر باز می کنم .
اما درست است که منطق هگل به اون معنا همون منطق صوری قدیم نیست اما هگل چند ایراد به این منطق می گیره .
اول اینکه این منطق تصور می کنه مقولاتش ابدی هستند در صورتیکه از هم گذر می کنند
دوم اینکه خود قواعد این منطق داره نوعی ساخت ابژکتیو هستی رو بازتاب میده که یک مرحله تاریخی از تکوین هستی است ( این نقد آشنا نیست به همون ایرادی که مارکس از اقتصاددانان بورژوا برای ابدی دانستن مفاهیم اقتصادی می گیره ؟ ) .
با نظری گشاده تر دیالکتیکی اینجا منظور همین منطق گذر از اینهمانی به تفاوت و نیز تاریخی دیدن این مقولات هست .
سومین ایرادی که هگل به منطق صوری می گیره اینه که این منطق نسبت به محتوی خودش بی تفاوت هست در صورتیکه صورت هیچگاه بی تفاوت به محتوی خودش نیست .
هگل منطق صوری رو رد نمی کنه کانت هم این کار رو نمی کنه .کانت منطق دیالکتیکی رو ( آنالیتیک مقولات ) رو در کنار منطق صوری مطرح می کنه ، اما هگل منطق صوری رو در دل منطق دیالکتیکی خودش میاره یعنی این منطق رو دقیقه ای از حرکت روح می دونه .
جایگاه منطق صوری ( مفهوم ، حکم ، قیاس ) در دقیقه اول منطق سوبژکتیو است که این منطق به واسطه تعارضات خودش ، فراروی می کنه به دقیقه بعدی .
آیا منطق گذر و فراروی مقولات هگلی شباهت ساختاری با منطق فراروی ساختارهای تولیدی در مارکس نداره ؟
ساختارهایی که به واسطه تعارضات خود با دگرشان شکل می گیرند و به واسطه همین تعارضات جای خود را به ساختار دیگری می دهند ؟
Forwarded from ایزان
درود،
پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب اردستانی گفت رابطه دیالکتیکی یعنی رابطه ای که هر دو طرف رابطه روی هم تاثیر دارند، به نظرم به این اشاره داشت که تحلیل مارکس دترمینیستی نیست. بلکه overdeterminate است. دیالکتیک آنطور که من فهمیدم یعنی یک چیز به دلیل تضاد درونی خودش تحول مییابد تا تز و آنتیتز با سنتزی به چیزی تبدیل شود که این تضاد را رفع میکند و چیز جدید اگر باز دارای تضاد درونی باشد، این تحول در قالب سنتز های دیگر ادامه مییابد. تفکر دیالکتیکی دترمینیستی نیست و علیت خطی نیست.
اگر در دترمینیسم بگوییم الف و ب و جیم علت های دال هستند، در overdeterminism میتوان گفت که دال هم علت الف و ب و ... است. نمیتوان برای چیزی علت مشخص و ثابتی یافت. به نظرم این در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی بیشتر صادق است.
خوشحال میشم افرادی که این موضوعات را بهتر میفهمند راهنمایی کنند.
ا. اردستانی
پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب اردستانی گفت رابطه دیالکتیکی یعنی رابطه ای که هر دو طرف رابطه روی هم تاثیر دارند، به نظرم به این اشاره داشت که تحلیل مارکس دترمینیستی نیست. بلکه overdeterminate است. دیالکتیک آنطور که من فهمیدم یعنی یک چیز به دلیل تضاد درونی خودش تحول مییابد تا تز و آنتیتز با سنتزی به چیزی تبدیل شود که این تضاد را رفع میکند و چیز جدید اگر باز دارای تضاد درونی باشد، این تحول در قالب سنتز های دیگر ادامه مییابد. تفکر دیالکتیکی دترمینیستی نیست و علیت خطی نیست.
اگر در دترمینیسم بگوییم الف و ب و جیم علت های دال هستند، در overdeterminism میتوان گفت که دال هم علت الف و ب و ... است. نمیتوان برای چیزی علت مشخص و ثابتی یافت. به نظرم این در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی بیشتر صادق است.
خوشحال میشم افرادی که این موضوعات را بهتر میفهمند راهنمایی کنند.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود، پاسخ جناب اردستانی منو یاد برداشت آلتوسر از دیالکتیکی بودن تحلیل مارکس انداخت. البته من نه آلتوسر رو خوندم نه هگل و چیزی که مینویسم تنها برداشت آماتوری از این ایده هاست. فیزیک نیوتنی دترمینیستی است. درست است که نیرو همزمان عکسالعمل دارد ولی وقتی جناب…
درود
متشکرم از توضیح خوبتون .
بله در اینجا ما دیگه اون علیت خطی و پشت سر هم رو نداریم حتی در یک سطح دیگر کنش متقابل که یکی از مقولات فعلیت در هگل هست بلکه اینجا شاهد نوعی زیادی - کنش یا چند - علتی هستیم .هر نقطه ای از فضا - زمان هم می تونه شروع کننده باشه و هم پایان دهنده .
آقا احسان با توجه به رشته تخصصی خودت مایل بودم اگر فرصت کردی این بحث رو در مقایسه نظامهای نیوتنی و نسبیتی مطرح کنی .
متشکرم از توضیح خوبتون .
بله در اینجا ما دیگه اون علیت خطی و پشت سر هم رو نداریم حتی در یک سطح دیگر کنش متقابل که یکی از مقولات فعلیت در هگل هست بلکه اینجا شاهد نوعی زیادی - کنش یا چند - علتی هستیم .هر نقطه ای از فضا - زمان هم می تونه شروع کننده باشه و هم پایان دهنده .
آقا احسان با توجه به رشته تخصصی خودت مایل بودم اگر فرصت کردی این بحث رو در مقایسه نظامهای نیوتنی و نسبیتی مطرح کنی .
Forwarded from ا. اردستانی
درود متشکرم
ذات در هگل مقوله ای منفی و بازتابی هست ، یعنی بازتاب منفیت در خودش .ذات همون نیستی یا نمود است ، هستنده انضمامی نفی این ذات منفی است .یعنی نفی نفی .نمود خودش ناذاتی ذات است ، ذاتی که خودش" نیست بودگی" هستی است .قبلا در منطق هستی ، مقوله شدن که به هستی اینجایی نزدیک تر بود ، حاصل دیالکتیک هستی و نیستی بود .شدن در واقع یک درمیون شدن هستی و نیستی است .یعنی سیلانی از هستی و نیستی .
ذات منفیت این شدن است ، یعنی نفی شدن .ذات متصلب شدن این شدن است ، پس نفی شدن است .حالا نمود از آنجا که نفی ذات است ، پس نفی نفی است .ایجاب است اما ایجابی که محصول نوعی نفی است .
ذات بازتاب منفیت درون خودش است ، یعنی منفیت خود ربط یابنده ، منفیتی که در خودش می پیچد .ذات به نظر من همون من استعلایی کانت در قدم اول هست ، اما ذات در خودش نمی ماند و تبدیل به مفهوم یا سوژه می شود .منطق ذات یا همان منطق چیزها ، منطق بازتاب است .یعنی بازتاب نیستی در مدالیته شدن به خودش .چیز همون بازتاب شدنش است به خودش پس چیزها از یک تضاد بنیادی رنج می برند از تضاد بین شدن و چیزبودن .و همین تضاد و تناقض هست که چیز رو به سوژه یا مفهوم می بره .هم ذات و هم سوژه ( ذاتی که خودش رو نفی کرده ) مراحل گذر هستند .سوژه یا مفهوم نفی ذات است که خودش نفی هستی بوده بنابراین سوژه ایجابیت هستی است یا شدنی که یک در میان هست و نیست .یا هست یا نیست .نمی تواند همزمان باشد یا نباشد یا اینکه همیشه باشد یا نباشد .
منطق ذات منطق چیزهاست از جهت گذرشان به نیستی یعنی نمود یا پدیدار ،
منطق ذات هگل را باید با بخش آنالیتیک استعلایی عقل محض مقایسه کنید جاییکه شهودات پراکنده و چندگانه حسی ذیل مفهوم مقوله به وحدت می رسند یا متعین می شوند .منطق مفهوم را باید با وحدت استعلایی این شهودات مفهوم شده ذیل من استعلایی فهم کرد .
اصولا مقولات منطق هگل بسط و دیالکتیزه کردن مقولات کانتی هستند .منتها باید کتاب منطق را ذیل مسیر عقل محض خواند .هر چند با روش ابداعی جنبشی خود هگل .
می شود در جزییات این قیاس نوشت و اندیشید .
این بخش را کلی نوشتم و شاید احساس کنید که پاسخ مستقیم به پرسش شما نبود اما من فکر کردم برای ادامه بحث شاید نیاز باشه این کلیات رو مرور کنیم .
ذات در هگل مقوله ای منفی و بازتابی هست ، یعنی بازتاب منفیت در خودش .ذات همون نیستی یا نمود است ، هستنده انضمامی نفی این ذات منفی است .یعنی نفی نفی .نمود خودش ناذاتی ذات است ، ذاتی که خودش" نیست بودگی" هستی است .قبلا در منطق هستی ، مقوله شدن که به هستی اینجایی نزدیک تر بود ، حاصل دیالکتیک هستی و نیستی بود .شدن در واقع یک درمیون شدن هستی و نیستی است .یعنی سیلانی از هستی و نیستی .
ذات منفیت این شدن است ، یعنی نفی شدن .ذات متصلب شدن این شدن است ، پس نفی شدن است .حالا نمود از آنجا که نفی ذات است ، پس نفی نفی است .ایجاب است اما ایجابی که محصول نوعی نفی است .
ذات بازتاب منفیت درون خودش است ، یعنی منفیت خود ربط یابنده ، منفیتی که در خودش می پیچد .ذات به نظر من همون من استعلایی کانت در قدم اول هست ، اما ذات در خودش نمی ماند و تبدیل به مفهوم یا سوژه می شود .منطق ذات یا همان منطق چیزها ، منطق بازتاب است .یعنی بازتاب نیستی در مدالیته شدن به خودش .چیز همون بازتاب شدنش است به خودش پس چیزها از یک تضاد بنیادی رنج می برند از تضاد بین شدن و چیزبودن .و همین تضاد و تناقض هست که چیز رو به سوژه یا مفهوم می بره .هم ذات و هم سوژه ( ذاتی که خودش رو نفی کرده ) مراحل گذر هستند .سوژه یا مفهوم نفی ذات است که خودش نفی هستی بوده بنابراین سوژه ایجابیت هستی است یا شدنی که یک در میان هست و نیست .یا هست یا نیست .نمی تواند همزمان باشد یا نباشد یا اینکه همیشه باشد یا نباشد .
منطق ذات منطق چیزهاست از جهت گذرشان به نیستی یعنی نمود یا پدیدار ،
منطق ذات هگل را باید با بخش آنالیتیک استعلایی عقل محض مقایسه کنید جاییکه شهودات پراکنده و چندگانه حسی ذیل مفهوم مقوله به وحدت می رسند یا متعین می شوند .منطق مفهوم را باید با وحدت استعلایی این شهودات مفهوم شده ذیل من استعلایی فهم کرد .
اصولا مقولات منطق هگل بسط و دیالکتیزه کردن مقولات کانتی هستند .منتها باید کتاب منطق را ذیل مسیر عقل محض خواند .هر چند با روش ابداعی جنبشی خود هگل .
می شود در جزییات این قیاس نوشت و اندیشید .
این بخش را کلی نوشتم و شاید احساس کنید که پاسخ مستقیم به پرسش شما نبود اما من فکر کردم برای ادامه بحث شاید نیاز باشه این کلیات رو مرور کنیم .