Forwarded from ا. اردستانی
درود و احترام و ممنون از پست این مقاله خوب و با کیفیت .
اتفاقا این چند روز درگیر نوشته های فلسفی لنین در مورد منطق هگل بودم و خوب لازم بود هر بار به خود کتاب اصلی مراجعه کنم و اون قطعه رو نگاه کنم هر چند خود آقای مرتضوی با ترجمه خیلی خوبشان قطعاتی از متن منطق را با اشاره به یادداشتهای لنین آورده .
خوب مارکسیستها از زمان لنین نیاز دیدند دوباره بازگشتی به منطق هگل داشته باشند مخصوصا بعد از پیدا شدن دست نوشته ها که مارکس اونجا به این موضوع پرداخته .من قبول دارم این بحث درازدامنی هست که میشه کم کم بدون عجله پیش برد و مفاهیم و نقدهای جدید ازش بیرون کشید یعنی همزمان که ما به این چند متن اساسی مراجعه می کنیم می تونیم در کنارش این بحث را هم ادامه بدیم .
اما خوب من چند نکته در مورد همین بحثی که نویسنده باز کرده رو عرض می کنم تا مدخلی باز شود جهت ادامه .
ادعای نویسنده یک ادعای سیاسی است در درجه اول و اون بر می گرده به اختلاف سلطنت طلبی هگل و دموکراسی خواهی مارکس .مارکس اینجا منتقد رویکرد سلطنت خواهی هگل است و این نقد رو به منطق هگل می کشونه یعنی مارکس معتقده اگر هگل در نهایت به تایید سلطنت رسید این به خاطر وارونه بینی در منطق هست .حالا این کله پا کردن منطق هگل که انگلس اول بار مطرح کرد و لنین هم خیلی بهش اهمیت میده چیه ؟ برداشت بازاری و عوامانه این هست که مارکس ایده آلیسم رو تبدیل به ماتریالیسم کرد یعنی اون هستی شناسی ایده الیستی رو ماتریالیستی کرد ، مارکس همان جایگاهی را نسبت به هگل داره که ارسطو نسبت به استادش داشت یعنی ایده رو تبدیل به جوهر مادی کرد .
اما خوب نویسنده اینجا ابعاد عمیق تری از وارونه سازی را از مارکس ( با تفسیر مجدد نقد هینریش به مارکس ) مطرح می کنه .
عمدتا دو تا ایده اصلی منطق یعنی وساطت و صدور باوری در منطق نقد میشه .نویسنده این نظر هینریش رو می پذیره که هگل چنین برداشتی از منطق داشته ، این فرض اصولی که منطق هگل همون هستی شناسی اش است کاملا درست است و منطق هگل عملا هستی شناسی است از خلق تا حرکت و نهایتش .
مارکس به زعم نویسنده هر دو ایده وساطت و صدورباوری رو رد می کنه اما ما نمی دونیم چی به جاش می زاره .
من معتقدم نفی منطق وساطت در مارکس پروبلماتیک می کنه دفاع او رو از دموکراسی .
اما نقد من به هگل بر خلاف مارکس اینه که منطق هگلی ( منطق وساطت ) و صدور باوری اتفاقا با ایده دموکراسی سازگارتر هست تا سلطنت .مارکس در اینکه جانب دموکراسی رو می گیره در مقابل سلطنت بر حقه اما در اینکه به واسطه سلطنت طلبی هگل منطق رو به چالش می کشه اشتباه می کنه .
هم منطق وساطت و هم منطق صدور باوری و تفاوت اتفاقا موید نظریه دموکراسی رادیکال هستند .مارکس با نفی منطق وساطت عملا بعدها رای به نفی و رد دموکراسی و نیز جامعه مدنی داد ، جامعه مدنی که اتفاقا میانجی قدرت دولت و افراد جامعه هست .منطق میانجی همان منطق سپهر نمادین اجتماعی است که اینترسوبژکتیو و مستقل از سوژه ها است سپهری که اتفاقا خود سوژه ها را تحت ایدئولوژی یا آنچه روانکاوی فانتزی می گوید در بر می گیرد .در نقد مارکسی منطق وساطت این حلقه حذف می شود به همین دلیل مارکس در نهایت مجبور می شود خود دولت را نادیده بگیرد.
از سویی صدور باوری و خلق تفاوت از خود ایده ، هم به نظر با امر دموکراتیک همخوان تر باشد در دموکراسی است که قدرت از هیچ از خلا ایجاد می شود .
اتفاقا سلطنت بر پایه ای از امر ابدی و ازلی پایدار می ماند ، دنیا تا بوده همین بوده .
از این جهت حتی این رویکرد الهیاتی خلق از هیچ ( که هگل منطق خودش رو با اون شروع می کنه ) موید نظریه دموکراسی است نه سلطنت .
دفاع هگل از سلطنت نوعی نفهمی منطق خودش بوده و با تعالیم فلسفی او سازگار نیست .
@AmirSalehi75
اتفاقا این چند روز درگیر نوشته های فلسفی لنین در مورد منطق هگل بودم و خوب لازم بود هر بار به خود کتاب اصلی مراجعه کنم و اون قطعه رو نگاه کنم هر چند خود آقای مرتضوی با ترجمه خیلی خوبشان قطعاتی از متن منطق را با اشاره به یادداشتهای لنین آورده .
خوب مارکسیستها از زمان لنین نیاز دیدند دوباره بازگشتی به منطق هگل داشته باشند مخصوصا بعد از پیدا شدن دست نوشته ها که مارکس اونجا به این موضوع پرداخته .من قبول دارم این بحث درازدامنی هست که میشه کم کم بدون عجله پیش برد و مفاهیم و نقدهای جدید ازش بیرون کشید یعنی همزمان که ما به این چند متن اساسی مراجعه می کنیم می تونیم در کنارش این بحث را هم ادامه بدیم .
اما خوب من چند نکته در مورد همین بحثی که نویسنده باز کرده رو عرض می کنم تا مدخلی باز شود جهت ادامه .
ادعای نویسنده یک ادعای سیاسی است در درجه اول و اون بر می گرده به اختلاف سلطنت طلبی هگل و دموکراسی خواهی مارکس .مارکس اینجا منتقد رویکرد سلطنت خواهی هگل است و این نقد رو به منطق هگل می کشونه یعنی مارکس معتقده اگر هگل در نهایت به تایید سلطنت رسید این به خاطر وارونه بینی در منطق هست .حالا این کله پا کردن منطق هگل که انگلس اول بار مطرح کرد و لنین هم خیلی بهش اهمیت میده چیه ؟ برداشت بازاری و عوامانه این هست که مارکس ایده آلیسم رو تبدیل به ماتریالیسم کرد یعنی اون هستی شناسی ایده الیستی رو ماتریالیستی کرد ، مارکس همان جایگاهی را نسبت به هگل داره که ارسطو نسبت به استادش داشت یعنی ایده رو تبدیل به جوهر مادی کرد .
اما خوب نویسنده اینجا ابعاد عمیق تری از وارونه سازی را از مارکس ( با تفسیر مجدد نقد هینریش به مارکس ) مطرح می کنه .
عمدتا دو تا ایده اصلی منطق یعنی وساطت و صدور باوری در منطق نقد میشه .نویسنده این نظر هینریش رو می پذیره که هگل چنین برداشتی از منطق داشته ، این فرض اصولی که منطق هگل همون هستی شناسی اش است کاملا درست است و منطق هگل عملا هستی شناسی است از خلق تا حرکت و نهایتش .
مارکس به زعم نویسنده هر دو ایده وساطت و صدورباوری رو رد می کنه اما ما نمی دونیم چی به جاش می زاره .
من معتقدم نفی منطق وساطت در مارکس پروبلماتیک می کنه دفاع او رو از دموکراسی .
اما نقد من به هگل بر خلاف مارکس اینه که منطق هگلی ( منطق وساطت ) و صدور باوری اتفاقا با ایده دموکراسی سازگارتر هست تا سلطنت .مارکس در اینکه جانب دموکراسی رو می گیره در مقابل سلطنت بر حقه اما در اینکه به واسطه سلطنت طلبی هگل منطق رو به چالش می کشه اشتباه می کنه .
هم منطق وساطت و هم منطق صدور باوری و تفاوت اتفاقا موید نظریه دموکراسی رادیکال هستند .مارکس با نفی منطق وساطت عملا بعدها رای به نفی و رد دموکراسی و نیز جامعه مدنی داد ، جامعه مدنی که اتفاقا میانجی قدرت دولت و افراد جامعه هست .منطق میانجی همان منطق سپهر نمادین اجتماعی است که اینترسوبژکتیو و مستقل از سوژه ها است سپهری که اتفاقا خود سوژه ها را تحت ایدئولوژی یا آنچه روانکاوی فانتزی می گوید در بر می گیرد .در نقد مارکسی منطق وساطت این حلقه حذف می شود به همین دلیل مارکس در نهایت مجبور می شود خود دولت را نادیده بگیرد.
از سویی صدور باوری و خلق تفاوت از خود ایده ، هم به نظر با امر دموکراتیک همخوان تر باشد در دموکراسی است که قدرت از هیچ از خلا ایجاد می شود .
اتفاقا سلطنت بر پایه ای از امر ابدی و ازلی پایدار می ماند ، دنیا تا بوده همین بوده .
از این جهت حتی این رویکرد الهیاتی خلق از هیچ ( که هگل منطق خودش رو با اون شروع می کنه ) موید نظریه دموکراسی است نه سلطنت .
دفاع هگل از سلطنت نوعی نفهمی منطق خودش بوده و با تعالیم فلسفی او سازگار نیست .
@AmirSalehi75
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
درود و احترام و ممنون از پست این مقاله خوب و با کیفیت . اتفاقا این چند روز درگیر نوشته های فلسفی لنین در مورد منطق هگل بودم و خوب لازم بود هر بار به خود کتاب اصلی مراجعه کنم و اون قطعه رو نگاه کنم هر چند خود آقای مرتضوی با ترجمه خیلی خوبشان قطعاتی از متن منطق…
درود و ارادت ، سپاس از توجه شما
من با آقای جعفری موافقم که منطق هگل لنگ می زند چه بعنوان یک دانش و چه غیر آن .
ابتدا از منطق هگل از دیدگاه مارکس شروع می کنم تا به موضوعات بعدی که اشاره کردی بپردازم . البته هیچ ایده ای ندارم که حرف مارکس درسته یا هگل . صرفاً می خوام پیچیدگی رابطه ی مارکس رو با هگل نشون بدم که با استفاده از منطق ارسطویی ، منطق هگلی رو به چالش و پرسش می کشه . وارونگی های مارکسی همچون اشباحش اهمیت دارند که روی اولی پل ریکور تأکید داره و روی دومی دریدا .
کار ِ هگل ، کشف ِ منطق نیست ؛ منطق ِ کشف است . مارکس
گزاره ی " سیب (موضوع) شیرین (محمول) است " را در نظر بگیریم : این قاعدتاً یک جمله ی خبری است که در آن ما شیرین بودن رو به سیب نسبت دادیم با استفاده از ربط یا رابط ِ است .
سیب آن چیزی است که به آن نسبت داده میشه یعنی موضوع است در گزاره ی فوق
موضوع ، حمل کننده ی چیزی است
و آن نسبتی که داده میشه محمول است یعنی چیزی که حمل خواهد شد یعنی نسبت شیرینی یا شیرین بودن .
محمول ها همیشه کلی هستند یعنی وقتی میگیم شیرین ، شیرین یک مفهوم کلی و قابل حمل بر موضوع های مختلف است مانند میوه ، قند و شکر و سخن و غیره که می تونن شیرین باشن . سیب به مثابه ی مفهوم می تونه کلی باشه و سیب های دیگه رو شامل بشه ؛ هر صفتی مشخصاً ، یک مفهوم کلی است پس در یک گزاره هر کلمه ای که در جایگاه محمول قرار بگیره ، باید کلی باشه .
با توضیح بالا ، حالا مسئله اینه که کلی ها واقعیت دارند یا موضوع ها ؟؟ در واقع بحث بر سر کیکیت و واگعیت کلی ها یا موضوع هاست :)
اگه بگیم سیب واقعیت داره ؛ یعنی منظور اینه که یک سیب داریم که واقعی و شیرین است ، اما اگه بگیم مزه ی شیرین واقعیت داره و موجود است اونوقت نتیجه این میشه که مفهومی بنام شیرینی خودشو در سیب یا میوه متحقق می کنه . در حالت اول باور داریم که کلی ها وجود ندارند بلکه انتزاع هستن ؛ کلی بودن یعنی انتزاعی که پس از بررسی جزئی های مختلف بهش رسیدیم .
منطق ارسطو میگه فقط خاص موجوده و فقط جزئی واقعیت داره و کلی ؛ انتزاع است .
این سیب مشخص وجود داره ، این خودکار مشخص وجود داره ، این کتاب مشخص وجود داره و ... یا میگیم این جزئی ها همه کوچک اند یا همه رنگی هستند و غیره ...
با بررسی اشیاء خاص مفهوم کلی رنگی بودن ، شیرین یا تلخ بودن و یا بزرگ و کوچک بودن رو انتزاع کردیم . پس هنگامی که از مفاهیم کلی حرکت کنیم و جزئی هارو نتیجه بگیریم در واقع از مقولات حرکت کرده و واقعیت رو نتیجه گرفته ایم و اگه برعکس عمل کنیم پس از واقعیت های مشخص حرکت کرده و مقولات کلی را استنتاج کرده ایم .
مارکس میگه هگل دچار رئالیسم کلی هاست یعنی هگل باور داره که کلی ها وجود دارند که در فرآیند حرکتشان ، خودشونو در جزئی های مختلف متعین می کنند . از دید مارکس ، هگل وقتی که از کلی ها شروع و حرکت می کنه و از آن مفاهیم جزئی رو نتیجه می گیره ، رابطه ی موضوع یا سوژه و محمول رو وارونه کرده است . مارکس چندتا گزاره میاره تا نشون بده هگل چگونه با مهارت و تردستی خاصی ، جایگاه مسندالیه و مسند رو وارونه کرده و آن را بعنوان منطق جا زده :
کار هگل کشف حقیقت هستی امپریک نیست بلکه کشف هستی امپریک ِ حقیقت است !
کار هگل تحقق تاریخ نیست بلکه تاریخ ِ تحقق است .
کار هگل کشف ِ منطق نیست ؛ منطق ِ کشف است .
حالا چرا هگل چنین استدلال می کنه بحث دیگری است و چرا هرجا که کم میاره از واسطه ها کمک می گیره ؟ اصلاً کی گفته تعین حتماً نیاز به واسطه داره ؟؟
من با آقای جعفری موافقم که منطق هگل لنگ می زند چه بعنوان یک دانش و چه غیر آن .
ابتدا از منطق هگل از دیدگاه مارکس شروع می کنم تا به موضوعات بعدی که اشاره کردی بپردازم . البته هیچ ایده ای ندارم که حرف مارکس درسته یا هگل . صرفاً می خوام پیچیدگی رابطه ی مارکس رو با هگل نشون بدم که با استفاده از منطق ارسطویی ، منطق هگلی رو به چالش و پرسش می کشه . وارونگی های مارکسی همچون اشباحش اهمیت دارند که روی اولی پل ریکور تأکید داره و روی دومی دریدا .
کار ِ هگل ، کشف ِ منطق نیست ؛ منطق ِ کشف است . مارکس
گزاره ی " سیب (موضوع) شیرین (محمول) است " را در نظر بگیریم : این قاعدتاً یک جمله ی خبری است که در آن ما شیرین بودن رو به سیب نسبت دادیم با استفاده از ربط یا رابط ِ است .
سیب آن چیزی است که به آن نسبت داده میشه یعنی موضوع است در گزاره ی فوق
موضوع ، حمل کننده ی چیزی است
و آن نسبتی که داده میشه محمول است یعنی چیزی که حمل خواهد شد یعنی نسبت شیرینی یا شیرین بودن .
محمول ها همیشه کلی هستند یعنی وقتی میگیم شیرین ، شیرین یک مفهوم کلی و قابل حمل بر موضوع های مختلف است مانند میوه ، قند و شکر و سخن و غیره که می تونن شیرین باشن . سیب به مثابه ی مفهوم می تونه کلی باشه و سیب های دیگه رو شامل بشه ؛ هر صفتی مشخصاً ، یک مفهوم کلی است پس در یک گزاره هر کلمه ای که در جایگاه محمول قرار بگیره ، باید کلی باشه .
با توضیح بالا ، حالا مسئله اینه که کلی ها واقعیت دارند یا موضوع ها ؟؟ در واقع بحث بر سر کیکیت و واگعیت کلی ها یا موضوع هاست :)
اگه بگیم سیب واقعیت داره ؛ یعنی منظور اینه که یک سیب داریم که واقعی و شیرین است ، اما اگه بگیم مزه ی شیرین واقعیت داره و موجود است اونوقت نتیجه این میشه که مفهومی بنام شیرینی خودشو در سیب یا میوه متحقق می کنه . در حالت اول باور داریم که کلی ها وجود ندارند بلکه انتزاع هستن ؛ کلی بودن یعنی انتزاعی که پس از بررسی جزئی های مختلف بهش رسیدیم .
منطق ارسطو میگه فقط خاص موجوده و فقط جزئی واقعیت داره و کلی ؛ انتزاع است .
این سیب مشخص وجود داره ، این خودکار مشخص وجود داره ، این کتاب مشخص وجود داره و ... یا میگیم این جزئی ها همه کوچک اند یا همه رنگی هستند و غیره ...
با بررسی اشیاء خاص مفهوم کلی رنگی بودن ، شیرین یا تلخ بودن و یا بزرگ و کوچک بودن رو انتزاع کردیم . پس هنگامی که از مفاهیم کلی حرکت کنیم و جزئی هارو نتیجه بگیریم در واقع از مقولات حرکت کرده و واقعیت رو نتیجه گرفته ایم و اگه برعکس عمل کنیم پس از واقعیت های مشخص حرکت کرده و مقولات کلی را استنتاج کرده ایم .
مارکس میگه هگل دچار رئالیسم کلی هاست یعنی هگل باور داره که کلی ها وجود دارند که در فرآیند حرکتشان ، خودشونو در جزئی های مختلف متعین می کنند . از دید مارکس ، هگل وقتی که از کلی ها شروع و حرکت می کنه و از آن مفاهیم جزئی رو نتیجه می گیره ، رابطه ی موضوع یا سوژه و محمول رو وارونه کرده است . مارکس چندتا گزاره میاره تا نشون بده هگل چگونه با مهارت و تردستی خاصی ، جایگاه مسندالیه و مسند رو وارونه کرده و آن را بعنوان منطق جا زده :
کار هگل کشف حقیقت هستی امپریک نیست بلکه کشف هستی امپریک ِ حقیقت است !
کار هگل تحقق تاریخ نیست بلکه تاریخ ِ تحقق است .
کار هگل کشف ِ منطق نیست ؛ منطق ِ کشف است .
حالا چرا هگل چنین استدلال می کنه بحث دیگری است و چرا هرجا که کم میاره از واسطه ها کمک می گیره ؟ اصلاً کی گفته تعین حتماً نیاز به واسطه داره ؟؟
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود و ارادت ، سپاس از توجه شما من با آقای جعفری موافقم که منطق هگل لنگ می زند چه بعنوان یک دانش و چه غیر آن . ابتدا از منطق هگل از دیدگاه مارکس شروع می کنم تا به موضوعات بعدی که اشاره کردی بپردازم . البته هیچ ایده ای ندارم که حرف مارکس درسته یا هگل . صرفاً…
متشکرم
نکته ای که مورد غفلت مارکس و فویرباخ قرار گرفت ، این بود که از منطق [ هگل ] شروع کردند و البته خود هگل هم این بهانه رو دست آدم میده ، جاییکه شروع منطق با بحث آغاز شروع میشه ، اما من تصور می کنم آغاز هگل نه آغاز منطق که پدیدارشناسی است .
اصلا چرا پدیدارشناسی نیاز به پیش گفتار داره یا مقدمه ؟
چرا آغاز پدیدارشناسی مجددا قواعد منطق مطرحه ؟ یعنی شما خود پدیدارشناسی رو هم نمی تونی بدون در نظر گرفتن یک سری قواعد کلی شروع کنی مثل تمایز خود و دیگری ، در خود و برای خود ، کلی انتزاعی ، جزیی ، کلی انضمامی یا همون منطق سه گانه معروف .این منطق فرای منطق یا منطق مقدم بر پدیدارشناسی به عنوان قواعد روش ضروری هست ، چون تو باید نحوه کار خودت رو ابتدا توضیح بدی .
اگر پدیدارشناسی منطق حرکت آگاهی هست و کتاب منطق ، منطق حرکت هستی ، پیش گفتار روش یا منطق خود این حرکتهاست .یعنی حرکت از نقطه صفر پدیدارشناسی به نقطه پایان کتاب منطق .
خوب حالا هگل پدیدارشناسی رو با چی شروع می کنه ؟ با همین نقدی که مارکس و فویرباخ مطرح می کنند ؛ چرا از واقعیت خاص انضمامی شروع نکردی و رفتی از هستی کلی انتزاعی شروع کردی ؟
خوب جواب مشخصه هگل قبلا این کار رو کرده بود پدیدارشناسی با" این سیب " شروع میشه و خوب مشخص میشه که الفاظ این، اینجا ، اکنون ، می تونن کلی باشند و دلالت انضمامی خاص نداشته باشند .این منطق زبان است . مارکس متوجه نیست که همینکه داره هگل رو به واسطه انتزاع بافی نقد می کنه ، کلام خودش مشحون از الفاظ کلی هست .
من یک برداشت دارم و خوب نمی دونم قبلا این نقد مطرح شده یا نه ؛ تصور می کنم مارکس اینجا تحت تاثیر طبیعت گرایی اتم گرای اپیکوری است ، که به نظرم رساله دکتری مارکس هم بود .نقد مارکس در نهایت به اتم باوری می رسد .
شاید بعدها وقتی مارکس شروع به نقد فویرباخ می کنه و در تزها حق رو به هگل می ده در برابر فویرباخ ، نوعی دست شستن از این ماتریالیسم اتم باورانه اپیکوری یا دموکریتی هست که در رساله دکتری اش دفاع کرده .
بنابراین نقد ارسطویی برای موجودی که سخن می گوید منتفی است .هر چند این نقد ممکنه گریبان هستی مقولی ارسطویی رو هم بگیره هر چند در حال حاضر من صلاحیت و آمادگی این نقد رو به ارسطو ندارم .
بنابراین مسئله اصلی اینجاست که ما منطق را در پیوستار با پدیدارشناسی بخوانیم نه به عنوان آغاز .
با بحثهایی که هگل در مورد بنیاد یا آغاز در ابتدای منطق می کند ، به نظرم باید توجه داشته باشیم که این آغاز بر بنیاد خلا و نیستی ایجاد شده .
یکی از مشکلات اصلی هگل به نظرم همین مسئله آغاز منطق بود که اون با آغاز خود هستی اشتباه گرفته می شه .لزوما اینها بر هم منطبق نیستند اگرچه منطق همان متافیزیک هستی و هستنده هاست .
مثلا انتزاع هستی و نیستی و وحدت آنها در شدن ، نیاز و مشروط به آگاهی به قاعده اینهمانی و تفاوت است .بدون اینهمانی و تفاوت امکان وحدت و تمایز هستی و نیستی وجود ندارد و این یکی از باگ های شروع منطق در هگل است .به همین دلیل شاید حق با فیلسوفی مثل دریدا باشه که اولویت رو به تفاوت میده تا خود هستی .از یک نظر منطق می تونه با تفاوت هستی و نیستی یعنی در فاصله و شکاف این دو شروع بشه و این تفاوت هم همان امر منفی است .
پدیدارشناسی با دانش ناب تمام می شود و منطق با همین دانایی ناب ؛ هستی ناب ، انتزاع محض همان ایده یا اندیشه ناب است ، پس منطق در اصل با اینهمانی اندیشه با هستی شروع می شود جاییکه به زبان الهیات چیزها در ذهن خدا بودند .
به عبارت دیگر اگرچه هگل نقدهای بنیادی به منطق صوری دارد ، اما توجه کنیم که منطق دیالکتیکی ضرورتا باید از قاعده اصلی منطق صوری یعنی اینهمانی و تفاوت شروع کند .
پدیدارشناسی و منطق را باید به عنوان نیم دایره هایی خواند که انتهای یکی ، ابتدای آن دیگری است .انتزاع محض تفاوتی با انضمام محض ندارد ، در نهایت اتم دموکریت هم یک ایده ناب است .
پ ن ؛ مسئله اینجاست که تقاضای فویرباخ و مارکس متاثر از فویرباخ ، بازگشت به طبیعت ، برای موجود سخنگو برای همیشه منتفی شده و این اتفاقا تفاوت بحث بیگانگی در هگل و مارکس رو پربلماتیک می کنه که من بعدا بهش می پردازم .
پ ن ۲
البته هگل بعدا در منطق ذات دوباره به مقولات اینهمانی و تفاوت می پردازه که خوب کمی مشکل ساز هست این موضوع .
نکته ای که مورد غفلت مارکس و فویرباخ قرار گرفت ، این بود که از منطق [ هگل ] شروع کردند و البته خود هگل هم این بهانه رو دست آدم میده ، جاییکه شروع منطق با بحث آغاز شروع میشه ، اما من تصور می کنم آغاز هگل نه آغاز منطق که پدیدارشناسی است .
اصلا چرا پدیدارشناسی نیاز به پیش گفتار داره یا مقدمه ؟
چرا آغاز پدیدارشناسی مجددا قواعد منطق مطرحه ؟ یعنی شما خود پدیدارشناسی رو هم نمی تونی بدون در نظر گرفتن یک سری قواعد کلی شروع کنی مثل تمایز خود و دیگری ، در خود و برای خود ، کلی انتزاعی ، جزیی ، کلی انضمامی یا همون منطق سه گانه معروف .این منطق فرای منطق یا منطق مقدم بر پدیدارشناسی به عنوان قواعد روش ضروری هست ، چون تو باید نحوه کار خودت رو ابتدا توضیح بدی .
اگر پدیدارشناسی منطق حرکت آگاهی هست و کتاب منطق ، منطق حرکت هستی ، پیش گفتار روش یا منطق خود این حرکتهاست .یعنی حرکت از نقطه صفر پدیدارشناسی به نقطه پایان کتاب منطق .
خوب حالا هگل پدیدارشناسی رو با چی شروع می کنه ؟ با همین نقدی که مارکس و فویرباخ مطرح می کنند ؛ چرا از واقعیت خاص انضمامی شروع نکردی و رفتی از هستی کلی انتزاعی شروع کردی ؟
خوب جواب مشخصه هگل قبلا این کار رو کرده بود پدیدارشناسی با" این سیب " شروع میشه و خوب مشخص میشه که الفاظ این، اینجا ، اکنون ، می تونن کلی باشند و دلالت انضمامی خاص نداشته باشند .این منطق زبان است . مارکس متوجه نیست که همینکه داره هگل رو به واسطه انتزاع بافی نقد می کنه ، کلام خودش مشحون از الفاظ کلی هست .
من یک برداشت دارم و خوب نمی دونم قبلا این نقد مطرح شده یا نه ؛ تصور می کنم مارکس اینجا تحت تاثیر طبیعت گرایی اتم گرای اپیکوری است ، که به نظرم رساله دکتری مارکس هم بود .نقد مارکس در نهایت به اتم باوری می رسد .
شاید بعدها وقتی مارکس شروع به نقد فویرباخ می کنه و در تزها حق رو به هگل می ده در برابر فویرباخ ، نوعی دست شستن از این ماتریالیسم اتم باورانه اپیکوری یا دموکریتی هست که در رساله دکتری اش دفاع کرده .
بنابراین نقد ارسطویی برای موجودی که سخن می گوید منتفی است .هر چند این نقد ممکنه گریبان هستی مقولی ارسطویی رو هم بگیره هر چند در حال حاضر من صلاحیت و آمادگی این نقد رو به ارسطو ندارم .
بنابراین مسئله اصلی اینجاست که ما منطق را در پیوستار با پدیدارشناسی بخوانیم نه به عنوان آغاز .
با بحثهایی که هگل در مورد بنیاد یا آغاز در ابتدای منطق می کند ، به نظرم باید توجه داشته باشیم که این آغاز بر بنیاد خلا و نیستی ایجاد شده .
یکی از مشکلات اصلی هگل به نظرم همین مسئله آغاز منطق بود که اون با آغاز خود هستی اشتباه گرفته می شه .لزوما اینها بر هم منطبق نیستند اگرچه منطق همان متافیزیک هستی و هستنده هاست .
مثلا انتزاع هستی و نیستی و وحدت آنها در شدن ، نیاز و مشروط به آگاهی به قاعده اینهمانی و تفاوت است .بدون اینهمانی و تفاوت امکان وحدت و تمایز هستی و نیستی وجود ندارد و این یکی از باگ های شروع منطق در هگل است .به همین دلیل شاید حق با فیلسوفی مثل دریدا باشه که اولویت رو به تفاوت میده تا خود هستی .از یک نظر منطق می تونه با تفاوت هستی و نیستی یعنی در فاصله و شکاف این دو شروع بشه و این تفاوت هم همان امر منفی است .
پدیدارشناسی با دانش ناب تمام می شود و منطق با همین دانایی ناب ؛ هستی ناب ، انتزاع محض همان ایده یا اندیشه ناب است ، پس منطق در اصل با اینهمانی اندیشه با هستی شروع می شود جاییکه به زبان الهیات چیزها در ذهن خدا بودند .
به عبارت دیگر اگرچه هگل نقدهای بنیادی به منطق صوری دارد ، اما توجه کنیم که منطق دیالکتیکی ضرورتا باید از قاعده اصلی منطق صوری یعنی اینهمانی و تفاوت شروع کند .
پدیدارشناسی و منطق را باید به عنوان نیم دایره هایی خواند که انتهای یکی ، ابتدای آن دیگری است .انتزاع محض تفاوتی با انضمام محض ندارد ، در نهایت اتم دموکریت هم یک ایده ناب است .
پ ن ؛ مسئله اینجاست که تقاضای فویرباخ و مارکس متاثر از فویرباخ ، بازگشت به طبیعت ، برای موجود سخنگو برای همیشه منتفی شده و این اتفاقا تفاوت بحث بیگانگی در هگل و مارکس رو پربلماتیک می کنه که من بعدا بهش می پردازم .
پ ن ۲
البته هگل بعدا در منطق ذات دوباره به مقولات اینهمانی و تفاوت می پردازه که خوب کمی مشکل ساز هست این موضوع .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
متشکرم نکته ای که مورد غفلت مارکس و فویرباخ قرار گرفت ، این بود که از منطق [ هگل ] شروع کردند و البته خود هگل هم این بهانه رو دست آدم میده ، جاییکه شروع منطق با بحث آغاز شروع میشه ، اما من تصور می کنم آغاز هگل نه آغاز منطق که پدیدارشناسی است . اصلا چرا پدیدارشناسی…
باسلام و ادب
اتفاقاً هگل در پدیدارشناسی هم از امر جزئی آغاز نمیکند، بلکه تنها به نحو صوری آن را به عنوان فرض سادهلوحانهٔ آگاهی تفسیر میکند که در دیالکتیک به سوی دانش مطلق، در همان گام نخست، به بلاهت خویش پی میبرد. لذا همچنان نقد مارکس پابرجاست. هگل بر امر جزئی نمیایستد و صرفاً آن را طرح میکند تا نشان دهد، امر جزئی ناپختهترین شیوهٔ دانش است.
هگل هنگامی که پدیدارشناسی را نوشت، تصورش همان بود که شما نوشتید. به عنوان مقدمهای برای دانش محض که همان منطق است. اما بعد از منطق، در نگارش دایرة المعارف به عنوان اثر متعلق به دوران پختگی، نشان میدهد که از حیثیت سوبژکتیو تصور هگل دربارهٔ اولویت دانش، کاسته شده و در موازنهٔ هستی و آگاهی، به سمت هستی لغزیده و نظام خود را با منطق آغاز میکند و مباحث پدیدارشناسی را مجدداً در بخش سوم دایرة المعارف نه به عنوان مقدمه ای برای نظام، بلکه به عنوان آخرین ثلث دایرهٔ نظام خود، تکرار میکند. هنگامی که در فلسفه طبیعت به اندام ارگانیک میرسد، طبیعت را به پایان رسانده و در بخش سوم با روح ذهنی آغاز میکند که متشکل از مراحل مختلف است و آگاهی حسی که به «این» تعلق دارد، در ان مرحله خود را متعین میکند. تفاوت بحث هگل در این بخش با پدیدارشناسی در آن است که اینجا دیگر تصور نمیکند امر جزئی صرفاً تعینی از ناپختگی یا بلاهت اولیه در آگاهی است. بلکه خودِ همین امر، یکی از دقایق تکامل هستی است که از منطق حرکت خود را آغاز کرده است. ازاینرو هگل در مراحل پختگی تفکر خود، تربیت آگاهی را نه به عنوان مقدمهای برای علم، بلکه آن را تنها یکی از تعینهای درون پروسهٔ عظیم ظهور ایدهٔ مطلق و تبدل آن به روح مطلق و از قضا یکی از اجزاء آخرین مرحله تفسیر میکند.
نقد مارکس بر هگل، از این منظر همچنان برقرار است. چراکه هگل حتی در پدیدارشناسی نیز در امر جزئی سقوط نمیکند و در دل جزئیت پدیدههای وابسته به تاریخ، زندگی را به تجربه نمیگیرد. به عبارتی هگل در «این» زندگی نمیکند. تنها به یک مسح موقتی اکتفا کرده و به سرعت با اتکاء به منطق زبان، امر جزئی انضمامی را از میان برمیدارد. اگرچه این شدت عمل به کار رفته در پدیدارشناسی، اینک در دایرة المعارف، تا حدودی تعدیل شده و خود همین آگاهی حسی به امر جزئی یکی از دقایق بنیادین دیالکتیک شناخته شده و دیالکتیک نیز از محدودهٔ انحصاری آگاهی سوژه آزاد شده و اینک به شیوهای تبیین واقعیت میپردازد، در نسبت وثیق با آگاهی محض. به عبارت بهتر، هگل در دوران پختگی خود، آگاهی خام سوژه را در تکامل به سوی دانش مطلق، نه مقدمه ای بر آگاهی محض، بلکه یکی از تعینات پایانی آگاهی محض میداند، در فرایند تبدلش به روح مطلق.
اتفاقاً هگل در پدیدارشناسی هم از امر جزئی آغاز نمیکند، بلکه تنها به نحو صوری آن را به عنوان فرض سادهلوحانهٔ آگاهی تفسیر میکند که در دیالکتیک به سوی دانش مطلق، در همان گام نخست، به بلاهت خویش پی میبرد. لذا همچنان نقد مارکس پابرجاست. هگل بر امر جزئی نمیایستد و صرفاً آن را طرح میکند تا نشان دهد، امر جزئی ناپختهترین شیوهٔ دانش است.
هگل هنگامی که پدیدارشناسی را نوشت، تصورش همان بود که شما نوشتید. به عنوان مقدمهای برای دانش محض که همان منطق است. اما بعد از منطق، در نگارش دایرة المعارف به عنوان اثر متعلق به دوران پختگی، نشان میدهد که از حیثیت سوبژکتیو تصور هگل دربارهٔ اولویت دانش، کاسته شده و در موازنهٔ هستی و آگاهی، به سمت هستی لغزیده و نظام خود را با منطق آغاز میکند و مباحث پدیدارشناسی را مجدداً در بخش سوم دایرة المعارف نه به عنوان مقدمه ای برای نظام، بلکه به عنوان آخرین ثلث دایرهٔ نظام خود، تکرار میکند. هنگامی که در فلسفه طبیعت به اندام ارگانیک میرسد، طبیعت را به پایان رسانده و در بخش سوم با روح ذهنی آغاز میکند که متشکل از مراحل مختلف است و آگاهی حسی که به «این» تعلق دارد، در ان مرحله خود را متعین میکند. تفاوت بحث هگل در این بخش با پدیدارشناسی در آن است که اینجا دیگر تصور نمیکند امر جزئی صرفاً تعینی از ناپختگی یا بلاهت اولیه در آگاهی است. بلکه خودِ همین امر، یکی از دقایق تکامل هستی است که از منطق حرکت خود را آغاز کرده است. ازاینرو هگل در مراحل پختگی تفکر خود، تربیت آگاهی را نه به عنوان مقدمهای برای علم، بلکه آن را تنها یکی از تعینهای درون پروسهٔ عظیم ظهور ایدهٔ مطلق و تبدل آن به روح مطلق و از قضا یکی از اجزاء آخرین مرحله تفسیر میکند.
نقد مارکس بر هگل، از این منظر همچنان برقرار است. چراکه هگل حتی در پدیدارشناسی نیز در امر جزئی سقوط نمیکند و در دل جزئیت پدیدههای وابسته به تاریخ، زندگی را به تجربه نمیگیرد. به عبارتی هگل در «این» زندگی نمیکند. تنها به یک مسح موقتی اکتفا کرده و به سرعت با اتکاء به منطق زبان، امر جزئی انضمامی را از میان برمیدارد. اگرچه این شدت عمل به کار رفته در پدیدارشناسی، اینک در دایرة المعارف، تا حدودی تعدیل شده و خود همین آگاهی حسی به امر جزئی یکی از دقایق بنیادین دیالکتیک شناخته شده و دیالکتیک نیز از محدودهٔ انحصاری آگاهی سوژه آزاد شده و اینک به شیوهای تبیین واقعیت میپردازد، در نسبت وثیق با آگاهی محض. به عبارت بهتر، هگل در دوران پختگی خود، آگاهی خام سوژه را در تکامل به سوی دانش مطلق، نه مقدمه ای بر آگاهی محض، بلکه یکی از تعینات پایانی آگاهی محض میداند، در فرایند تبدلش به روح مطلق.
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
مارکس متوجه نیست که همینکه داره هگل رو به واسطه انتزاع بافی نقد می کنه ، کلام خودش مشحون از الفاظ کلی هست .
این یک نکته مهم است. بله آنگاه که مارکس کلیتاندیشی هگل را نقد میکند، خود دچار نظامی از مفاهیم کلی است. اما آنچه مارکس میخواهد بگوید، از قضا همین است که کلیتاندیشی نه در زبان، بلکه در عمل نقد میشود. دقیقاً هنگامی که کارگران انقلاب کردهاند و سر صاحبسرمایه را بر سر دستگاههای تولید در کارخانه، بیخ تا بیخ میبُرند، فقط در همین هنگام است که کلیتاندیشی هگل نقد میشود، نه در تولید فلسفهای دیگر که اساساً تا آنگاه که یک فلسفه است، سراسر شیوهای سروکارداشتن با امر کلی است. عمل در ذات خود واجد سطحی از خشونت است که قادر است هر مدار کلّی تمامیتیافتهای را دریده و طغیان امر جزئی را بیان کند. عمل بیان امر جزئی است. لحظهای که کارگران، سر صاحبسرمایه را با چاقو میبرند، آن صدای خرخری که از گلوی آن مرد بلند میشود، یگانه منتقد هگل است، نه کتابهای مارکس.
مارکس به زبان سمیونیک کریستوا و تفکر شاعرانه هایدگر دسترسی نداشت تا با شیوهای از زبان تماس داشته باشد که امر جزئی را بیان میکند. اما از همین رو پراتیک انقلابی را پیش نهاد و امر جزئی را در پراتیک دعوت به بیان کرد.
مارکس به زبان سمیونیک کریستوا و تفکر شاعرانه هایدگر دسترسی نداشت تا با شیوهای از زبان تماس داشته باشد که امر جزئی را بیان میکند. اما از همین رو پراتیک انقلابی را پیش نهاد و امر جزئی را در پراتیک دعوت به بیان کرد.
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
درود و احترام و ممنون از پست این مقاله خوب و با کیفیت . اتفاقا این چند روز درگیر نوشته های فلسفی لنین در مورد منطق هگل بودم و خوب لازم بود هر بار به خود کتاب اصلی مراجعه کنم و اون قطعه رو نگاه کنم هر چند خود آقای مرتضوی با ترجمه خیلی خوبشان قطعاتی از متن منطق…
درود
سپاس از توضیحات خوبتون
در متنی که پویای عزیز از شورینگا ارسال کردند، وارونگی هگل از دید مارکس چنین شرح داده میشود:
به عبارت دیگر با شرح شورینگا و به زعم مارکس، هگل وجود تضاد را در سطح واقعیت انکار کرده و آن را با وحدت حاصل از منطق لغو میکند ولی همین تضاد (به عنوان تضاد کلیت و فردیت) دوباره به عنوان بخشی از آن منطق وحدت بخش ظاهر میشود.
اما برداشت بنده از شرح ژیژک بر هگل (ر.ک به کتاب درنگیدن با امر منفی بخش سعادت نمادین) این است که در هگل وجود تضاد در واقعیت صرفًا و صرفاً از طریق تأیید تعارض در واقعیت، انکار میشود.
در هگل، تضاد صرفا بعد از استقرار کلیت نظام نمادین (مفهوم) و به عنوان رفع تعارض در کلیت مفهوم، مجددا مستقر میشود. به عبارت دیگر کلیت وحدت بخش مفهوم که به عنوان میدانی واحد (سنتزی) برای استقرار تز و آنتیتز عمل میکند، رفع تعارض (رفع ِ فعلیت ِ متعارض ِ منحصر به فرد در صیرورت ِ خود) است در میدان ِ وحدتبخش ِ منطق دیالکتیک: کلیتی که تضاد ،به عنوان رفع تعارض، در آن مستقر میشود.
به عبارت دیگر و با اصطلاحات روانکاوی، سوژه برای عدم مواجهه با تعارض، تضاد مفهومی را در میدان وحدت بخش زبان بکار میگیرد. تاب آوردن تضاد به مراتب راحتتر است تا مواجههی ناممکن با رخداد واقع.
سپاس از توضیحات خوبتون
در متنی که پویای عزیز از شورینگا ارسال کردند، وارونگی هگل از دید مارکس چنین شرح داده میشود:
فقط این نیست که هگل با این تأکید که هر جفت حد نهایی را در نظر بگیریدْ یک میانجیگری از پیش در منطق در انتظار آن است، امکان وجود حدهای نهایی واقعی را رد میکند. روی دیگر سکه این است که ــ همانطور که مارکس ادامه میدهد ــ «هگل کلیت و فردیت [Einzelnheit]، عناصر انتزاعی قیاس، را بهعنوان اضداد واقعی در نظر میگیرد.» مارکس این را «دوگانگی بنیادی منطق او» مینامد.[۶۵] این به ما کمک میکند درک بهتری از مقصود مارکس با متهم کردن هگل به وارونهسازی داشته باشیم. تضاد در واقعیت انکار میشود و با وحدتی که منطق فراهم میکند لغو میشود؛ اما دوباره بهعنوان بخشی از آن منطق وحدتبخش ظاهر میشود. درمان چنین وارونهسازیهایی، آشکارا، نمیتواند صرفاً سرپا کردن مجدد آنها باشد.
به عبارت دیگر با شرح شورینگا و به زعم مارکس، هگل وجود تضاد را در سطح واقعیت انکار کرده و آن را با وحدت حاصل از منطق لغو میکند ولی همین تضاد (به عنوان تضاد کلیت و فردیت) دوباره به عنوان بخشی از آن منطق وحدت بخش ظاهر میشود.
اما برداشت بنده از شرح ژیژک بر هگل (ر.ک به کتاب درنگیدن با امر منفی بخش سعادت نمادین) این است که در هگل وجود تضاد در واقعیت صرفًا و صرفاً از طریق تأیید تعارض در واقعیت، انکار میشود.
در هگل، تضاد صرفا بعد از استقرار کلیت نظام نمادین (مفهوم) و به عنوان رفع تعارض در کلیت مفهوم، مجددا مستقر میشود. به عبارت دیگر کلیت وحدت بخش مفهوم که به عنوان میدانی واحد (سنتزی) برای استقرار تز و آنتیتز عمل میکند، رفع تعارض (رفع ِ فعلیت ِ متعارض ِ منحصر به فرد در صیرورت ِ خود) است در میدان ِ وحدتبخش ِ منطق دیالکتیک: کلیتی که تضاد ،به عنوان رفع تعارض، در آن مستقر میشود.
به عبارت دیگر و با اصطلاحات روانکاوی، سوژه برای عدم مواجهه با تعارض، تضاد مفهومی را در میدان وحدت بخش زبان بکار میگیرد. تاب آوردن تضاد به مراتب راحتتر است تا مواجههی ناممکن با رخداد واقع.
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
متشکرم نکته ای که مورد غفلت مارکس و فویرباخ قرار گرفت ، این بود که از منطق [ هگل ] شروع کردند و البته خود هگل هم این بهانه رو دست آدم میده ، جاییکه شروع منطق با بحث آغاز شروع میشه ، اما من تصور می کنم آغاز هگل نه آغاز منطق که پدیدارشناسی است . اصلا چرا پدیدارشناسی…
این غفلت و ایراد به مارکس ، در همون مرحله ی فوئرباخی وارد است اما نقد مارکس به هگل فراتر رفته و نمیشه نقد فویرباخ و مارکس به هگل رو یکسان در نظر گرفت .
برای درک نقد مارکس ، باید مبحث علل و مبحث تقدم رو دریابیم که الگو ارسطویی است .
ارسطو میگه هر چیزی معلول چهار علت است : علت فاعلی ، مادی ، صوری و غایی .
از دید ارسطو علت غایی تصوری است که قبلاً از مجسمه در ذهن مجسمه ساز بوده . یعنی مجسمه ساز چون قبلاً ایده یا نقشه ای در ذهن داشته حالا هرگونه حرکتی که صورت گرفته در جهت تحقق آن ایده بوده . هگل میگه علت غایی بر فرآیند مقدم است ! یعنی اینکه در واقع این علت غایی است که در حرکت خودش ، فرآیند رو متحقق می کنه ، ایده ی مجسمه در ذهن مجسمه ساز بشکل انتزاعی وجود داره پس ایده موقعی خودشو متحقق می کنه که عین آن شکلی که در ذهن هست بصورت واقعیت جلوی او قرار بگیره ، نتیجه اینکه ایده بر فرآیند مقدم است ، یعنی همیشه این ایده است که موجب میشه فرآیند مادی اتفاق بیفتد به این ترتیب علت غایی بر فرآیند مقدم است که هگل اینو به تاریخ هم تسری میده که غایت تاریخ بر تاریخ مقدم است ! غایت تاریخ وجود داره که در مراحل مختلف به خودش سروشکل میده تا به مرحله ی نهایی برسه . پس مبحث تقدم کلی ها که هگل نظر خودشو بر آن استوار کرده مبتنی بر مبحث تقدم علت غایی به فرآیند است . تقدم ایده علت غایی به فرآیند واقعیت دارد . از دید هگل چون این ایده علت غایی ، علت است پس فاعل قضیه است . این ایده همان است که موجب میشه سنگ تغییرشکل بده .
میشه اینارو از هگل پذیرفت که ایده موجب حرکت دست مجسمه ساز است و علت غایی مقدم بر فرآیند . فرض کنیم ایده ی مجسمه در ذهن مجسمه ساز ، فاعل فعلش است اما نمی تونیم از هگل قبول کنیم که ایده علت وجودی یا خالق مجسمه ساز است بدین ترتیب نمیشه ادعا کرد که ایده علت وجودی موضوع است . حالا هگل میگه ایده ی دولت وجود داشته و خودشو در طول تاریخ تحقق داده ! ولی توی ذهن چه کس یا چه نهادی وجود داشته ؟؟ اینجا دیگه هگل با خودش صادق نیست و داره اجی مجی لاترجی می کنه چیزی از توی کلاهش دربیاره 😂 شدیداً به پارادوکس میرسه چون مجبور میشه قبول کنه که ایده ، خالق موضوع نیز هست ! اگه بگه این ایده قبلاً خالق این موضوع شده ، خود انسان رو بوجود آورده ! که در اینصورت توی یک تسلسل باطل غلت می زند چون میشه پرسید ؛ خالق ِ موضوع ِ قبلی ِ ما چه کسی بود ؟؟ شاید اگه هاوکینگ رفیق هگل بود می گفت بگو بیگ بنگ :)) درست همینجاست که مارکس می تونه معضل تقدم ایده ی غایی یا علت غایی به فرآیند رو حل و فصل کنه . در یک قضیه ی وجودی که در اون یک فاعل مشخص مثل انسان مشخص یا غیره موضوع قضیه واقع شده ؛ علت غایی می تونه فاعل فرآیند باشه ولی علت وجودی و خالق موضوع نمی تونه باشه . بهمین خاطر مارکس میگه هگل نه پوزیتیویست ناب است و نه ایدئالیستی تمام عیار ! چونان ایدئالیست می خواهد بگوید که تمام واقعیت ، تحقق ایده است اما جابجا ناچار می شود برای اینکه حرفهایش پذیرفتنی شود ، چیزهایی را از واقعیت قرض بگیرد و در تحلیل خود جای دهد در حالی که چنین استنباطاتی اصلاً از فرآیند حرکت مقولات قابل استنتاج نیستند .. هگل در موارد بسیاری واقعیت را انکار می کند فقط به این دلیل که بگوید حرکت مقولات وجود دارد ...
برای درک نقد مارکس ، باید مبحث علل و مبحث تقدم رو دریابیم که الگو ارسطویی است .
ارسطو میگه هر چیزی معلول چهار علت است : علت فاعلی ، مادی ، صوری و غایی .
از دید ارسطو علت غایی تصوری است که قبلاً از مجسمه در ذهن مجسمه ساز بوده . یعنی مجسمه ساز چون قبلاً ایده یا نقشه ای در ذهن داشته حالا هرگونه حرکتی که صورت گرفته در جهت تحقق آن ایده بوده . هگل میگه علت غایی بر فرآیند مقدم است ! یعنی اینکه در واقع این علت غایی است که در حرکت خودش ، فرآیند رو متحقق می کنه ، ایده ی مجسمه در ذهن مجسمه ساز بشکل انتزاعی وجود داره پس ایده موقعی خودشو متحقق می کنه که عین آن شکلی که در ذهن هست بصورت واقعیت جلوی او قرار بگیره ، نتیجه اینکه ایده بر فرآیند مقدم است ، یعنی همیشه این ایده است که موجب میشه فرآیند مادی اتفاق بیفتد به این ترتیب علت غایی بر فرآیند مقدم است که هگل اینو به تاریخ هم تسری میده که غایت تاریخ بر تاریخ مقدم است ! غایت تاریخ وجود داره که در مراحل مختلف به خودش سروشکل میده تا به مرحله ی نهایی برسه . پس مبحث تقدم کلی ها که هگل نظر خودشو بر آن استوار کرده مبتنی بر مبحث تقدم علت غایی به فرآیند است . تقدم ایده علت غایی به فرآیند واقعیت دارد . از دید هگل چون این ایده علت غایی ، علت است پس فاعل قضیه است . این ایده همان است که موجب میشه سنگ تغییرشکل بده .
میشه اینارو از هگل پذیرفت که ایده موجب حرکت دست مجسمه ساز است و علت غایی مقدم بر فرآیند . فرض کنیم ایده ی مجسمه در ذهن مجسمه ساز ، فاعل فعلش است اما نمی تونیم از هگل قبول کنیم که ایده علت وجودی یا خالق مجسمه ساز است بدین ترتیب نمیشه ادعا کرد که ایده علت وجودی موضوع است . حالا هگل میگه ایده ی دولت وجود داشته و خودشو در طول تاریخ تحقق داده ! ولی توی ذهن چه کس یا چه نهادی وجود داشته ؟؟ اینجا دیگه هگل با خودش صادق نیست و داره اجی مجی لاترجی می کنه چیزی از توی کلاهش دربیاره 😂 شدیداً به پارادوکس میرسه چون مجبور میشه قبول کنه که ایده ، خالق موضوع نیز هست ! اگه بگه این ایده قبلاً خالق این موضوع شده ، خود انسان رو بوجود آورده ! که در اینصورت توی یک تسلسل باطل غلت می زند چون میشه پرسید ؛ خالق ِ موضوع ِ قبلی ِ ما چه کسی بود ؟؟ شاید اگه هاوکینگ رفیق هگل بود می گفت بگو بیگ بنگ :)) درست همینجاست که مارکس می تونه معضل تقدم ایده ی غایی یا علت غایی به فرآیند رو حل و فصل کنه . در یک قضیه ی وجودی که در اون یک فاعل مشخص مثل انسان مشخص یا غیره موضوع قضیه واقع شده ؛ علت غایی می تونه فاعل فرآیند باشه ولی علت وجودی و خالق موضوع نمی تونه باشه . بهمین خاطر مارکس میگه هگل نه پوزیتیویست ناب است و نه ایدئالیستی تمام عیار ! چونان ایدئالیست می خواهد بگوید که تمام واقعیت ، تحقق ایده است اما جابجا ناچار می شود برای اینکه حرفهایش پذیرفتنی شود ، چیزهایی را از واقعیت قرض بگیرد و در تحلیل خود جای دهد در حالی که چنین استنباطاتی اصلاً از فرآیند حرکت مقولات قابل استنتاج نیستند .. هگل در موارد بسیاری واقعیت را انکار می کند فقط به این دلیل که بگوید حرکت مقولات وجود دارد ...
Forwarded from Me'rāj
آقاپویا...! من هم با هگل همسو نیستم و مخالفتهای بنیادینی با هگل دارم. اما فکر میکنم باید تدقیق بیشتری در هگل کرد. در اندیشه هگل، ایده خالق چیزی نیست. بلکه در وهله اول امری در خود است که در فرایند خودتعینبخشی برای خود میشود. اما این به معنای آفرینش جهان نیست. جهان از منظر هگل یک ضرورت منطقی است و نه یک امر واقعشده. هگل مفهوم معرفتشناختی استنتاج را برمیدارد و به آن شأن هستیشناختی میبخشد. جهان از ایده خلق یا واقع نمیشود، بلکه استنتاج میشود. به همین دلیل ایده پیشاپیش حامل جهان است و فقط در فرایند دیالکتیک، باز میشود و جهان پدید میآید.
Forwarded from Me'rāj
Me'rāj
آقاپویا...! من هم با هگل همسو نیستم و مخالفتهای بنیادینی با هگل دارم. اما فکر میکنم باید تدقیق بیشتری در هگل کرد. در اندیشه هگل، ایده خالق چیزی نیست. بلکه در وهله اول امری در خود است که در فرایند خودتعینبخشی برای خود میشود. اما این به معنای آفرینش جهان…
در میان تاریخ فلسفه، نوس آناکساگوراسی نزدیکترین مفهوم به «ایده/روح» در هگل است. جهان واقع در منظر هگل، یک پدیده نیست که نیازی به پدیدآورنده داشته باشد. جهان، ضرورت منطقی ایده است که به طبیعت گذار میکند.
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
Me'rāj
آقاپویا...! من هم با هگل همسو نیستم و مخالفتهای بنیادینی با هگل دارم. اما فکر میکنم باید تدقیق بیشتری در هگل کرد. در اندیشه هگل، ایده خالق چیزی نیست. بلکه در وهله اول امری در خود است که در فرایند خودتعینبخشی برای خود میشود. اما این به معنای آفرینش جهان…
خوانش مارکس از هگل اینگونه است
که در نهایت هگل می خواد همینو بگه
وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته
ایده ی تاریخ وجود داشته
در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
که در نهایت هگل می خواد همینو بگه
وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته
ایده ی تاریخ وجود داشته
در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
Forwarded from Baktiar
درود، اولا ایده در پیش هگل وجه ملموس مفهوم هست، بهتر است از اینکه مفهوم اون شیء چگونه میتواند پا به جهان عینی بگذارد بپرسید.
مفهوم با دم دوم کنش مندی به فعلیت میرسه(که البته باز هم با واقعیت فرق داره که شما در متن های بالا لحاظ نکردید و اون رو با به فعلیت ارسطویی تا جایی یکی کردید) و اون ذات عقلانی و ضروری شیء محقق میشه.
در وضعیت تضادهای جدید این مفهوم دوباره تکامل پیدا میکنه، بر فرض حرکت تاریخ برای رسیدن به ایده مطلق که آزادی باشه همسو است با مفهوم آزادی، این ایده مطلق تقدم زمانی ندارد بلکه تقدم منطقی داره، به محض اینکه شرایط تغییر بکنه و وارد تضادهای جدید بشه مفهوم به سمت خودش رو حرکت میده به سراغ مفهوم رشد یافته تر، یا سنتز میرود.
مفهوم با دم دوم کنش مندی به فعلیت میرسه(که البته باز هم با واقعیت فرق داره که شما در متن های بالا لحاظ نکردید و اون رو با به فعلیت ارسطویی تا جایی یکی کردید) و اون ذات عقلانی و ضروری شیء محقق میشه.
در وضعیت تضادهای جدید این مفهوم دوباره تکامل پیدا میکنه، بر فرض حرکت تاریخ برای رسیدن به ایده مطلق که آزادی باشه همسو است با مفهوم آزادی، این ایده مطلق تقدم زمانی ندارد بلکه تقدم منطقی داره، به محض اینکه شرایط تغییر بکنه و وارد تضادهای جدید بشه مفهوم به سمت خودش رو حرکت میده به سراغ مفهوم رشد یافته تر، یا سنتز میرود.
Forwarded from Me'rāj
نوروآنالیز
خوانش مارکس از هگل اینگونه است که در نهایت هگل می خواد همینو بگه وقتی میگه ایده ی دولت وجود داشته ایده ی تاریخ وجود داشته در کجا وجود داشته ؟ چطور استنتاج شده ؟
در اندیشه محض. اندیشه محض پیوسته در خود به تعارض میخورد و باز میشود. و باز میشود و باز میشود و ....
اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه خدا به معنای موجودی متعال نیست. اما در عین حال از انسان هم مستقل و منفک نیست.
به عبارتی نباید پرسید اندیشه محض متعلق به کجا و چه کسی است. چراکه این پرسش اندیشه محض را از محضیت ساقط میکند. اندیشه محض در هگل، شبیه ایدوسهای هوسرلی است که نه در انسان است نه عالم مثل افلاطونی و نه اینجا و آنجا. بلکه صرفاً اندیشهٔ محض است. هگل در عزیمتگاه خود یک پدیدارشناس تمامعیار است و از این جهت، پیش از هوسرل، فقط در عزیمتگاههای تفکر خود، اپوخه را اجرا کرده است.
اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه خدا به معنای موجودی متعال نیست. اما در عین حال از انسان هم مستقل و منفک نیست.
به عبارتی نباید پرسید اندیشه محض متعلق به کجا و چه کسی است. چراکه این پرسش اندیشه محض را از محضیت ساقط میکند. اندیشه محض در هگل، شبیه ایدوسهای هوسرلی است که نه در انسان است نه عالم مثل افلاطونی و نه اینجا و آنجا. بلکه صرفاً اندیشهٔ محض است. هگل در عزیمتگاه خود یک پدیدارشناس تمامعیار است و از این جهت، پیش از هوسرل، فقط در عزیمتگاههای تفکر خود، اپوخه را اجرا کرده است.
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
Me'rāj
در اندیشه محض. اندیشه محض پیوسته در خود به تعارض میخورد و باز میشود. و باز میشود و باز میشود و .... اینکه اندیشه محض چیست، به نحو سلبی پاسخ میگیرد. اندیشه انسانی نیست. متعلق به من و شما نیست. اندیشه رئال و واقعشده نیست. عقلی برتر و متعال نیست. اندیشه…
همون اظهار نظر هایدگر بهتره که هگل با روح همه ی مارو گیج کرده
هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده
هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو جایگزین حرکت واقعیت میکنه !
این طرز فلسفیدن میشه آش شله قلمکار :)
هرچیزی می تونی توش بریزی :)
هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده
هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو جایگزین حرکت واقعیت میکنه !
این طرز فلسفیدن میشه آش شله قلمکار :)
هرچیزی می تونی توش بریزی :)
Forwarded from Me'rāj
مهم شروع کردنش نیست. بلکه مهم این است که رویکرد ایجابی داشته باشد و نه صرفاً سلبی. هگل به امر فردی/جزئی، رویکرد سلبی دارد و آن را عجولانه رفع میکند. حتی اگر از آن شروع کرده باشد. نقد مارکس، صرفاً به فرم خطی حرکت هگل نیست که بتوان با نشان دادن شروع و پایان یک کتاب به آن پاسخ داد. مسئله مربوط به اولویتها و رویکردهای قوامبخش است که همواره در هگل این اولویت به امر ایدئال/کلی متعلق است و رویکرد همواره سلبی است.
Forwarded from Me'rāj
نوروآنالیز
همون اظهار نظر هایدگر بهتره که هگل با روح همه ی مارو گیج کرده هر جا کم میاره واسطه ها میان وسط یا ایده هگل واقعیت تاریخی رو بررسی میکنه و به شکل وارونهای اونو جایگزین ایده میکنه یعنی انتزاع ایده رو از واقعیت اش استخراج میکنه و سپس حرکت این انتزاع رو…
تا حدود خیلی زیادی همینطور است. فلسفه هگل از حیث محتوا منسوخ است. از خطکش تا نور تا جانور تا روح توش هست. :))
اما از حیث صوریشده میتواند همچنان امکانهایی نو برای تفکر بدهد. مثل ضوابط نانوشتهٔ آن که میتواند الهامبخش پروژههای پدیدارشناختی در قرن معاصر باشد.
اما از حیث صوریشده میتواند همچنان امکانهایی نو برای تفکر بدهد. مثل ضوابط نانوشتهٔ آن که میتواند الهامبخش پروژههای پدیدارشناختی در قرن معاصر باشد.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
همین آگاهی حسی به امر جزئی یکی از دقایق بنیادین دیالکتیک شناخته شده و دیالکتیک نیز از محدودهٔ انحصاری آگاهی سوژه آزاد شده و اینک به شیوهای تبیین واقعیت میپردازد
درود
متشکرم از تکمله خیلی دقیق تان
بله هگل به نظرم در دوران تنظیم دایره المعارف دیگر به پدیدارشناسی به عنوان مقدمه منطق نگاه نمی کنه بلکه به عنوان یکی از مومنتهای روح ذهنی ابتیاع پیدا می کنه .اما به نظرم همچنان صحبت بالا صدق می کند یعنی نظام هگلی به هر حال از پدیدارشناسی شروع میشه ، به عنوان مومنت آگاهی از امر خاص که هنوز به کلیت خود آگاه نشده .آگاهی دایره المعارف نوعی آگاهی فراروی شده تر از پدیدارشناسی است .البته ممکن است زمانی که هگل در حال نوشتن پدیدارشناسی بوده ، به این نکته وقوف نسبی داشته که در حال تدوین یکی از دقایق دیالکتیک روح است ، اما تصور می کنم سخن شما خالی از حقیقت نباشد که در دایره المعارف این دقایق در نظامی هم بسته هم قرار می گیرند .
متشکرم از تکمله خیلی دقیق تان
بله هگل به نظرم در دوران تنظیم دایره المعارف دیگر به پدیدارشناسی به عنوان مقدمه منطق نگاه نمی کنه بلکه به عنوان یکی از مومنتهای روح ذهنی ابتیاع پیدا می کنه .اما به نظرم همچنان صحبت بالا صدق می کند یعنی نظام هگلی به هر حال از پدیدارشناسی شروع میشه ، به عنوان مومنت آگاهی از امر خاص که هنوز به کلیت خود آگاه نشده .آگاهی دایره المعارف نوعی آگاهی فراروی شده تر از پدیدارشناسی است .البته ممکن است زمانی که هگل در حال نوشتن پدیدارشناسی بوده ، به این نکته وقوف نسبی داشته که در حال تدوین یکی از دقایق دیالکتیک روح است ، اما تصور می کنم سخن شما خالی از حقیقت نباشد که در دایره المعارف این دقایق در نظامی هم بسته هم قرار می گیرند .
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
نچه مارکس میخواهد بگوید، از قضا همین است که کلیتاندیشی نه در زبان، بلکه در عمل نقد میشود
پراتیک یکی از مقولات منطق است که بعدا در وحدت با شناخت تعین زندگی را تشکیل می دهند ، منطق ، منطق پراتیک هم هست ، یعنی انسان در تاریخ فعالیت عملی اش مثل ساخت زبان ، فرهنگ ، نهادها ، و از این قبیل که هگل به آن روح عینی می گوید .نقد مارکس این نبود که هگل فلسفه پردازی کرده ، بریزمش دور بریم انقلاب کنیم ، بلکه این بود که هگل توجهی به این تغییر عینی در نظریه شناخت ندارد .از نظر مارکس اونچه باعث تظاهر تعارضات شناخت می شود ، تعارضات عین است ، اما روح نظام هگلی هم همین است .منطق هم منطق جنبش عینیت است ، این آگاهی ؛ که تعارضات عین باعث تعارضات ذهن می شود ، خود دقیقه ای از فرایند ایده است ، که باید فراروی و آفهبونگ شود .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود سپاس از توضیحات خوبتون در متنی که پویای عزیز از شورینگا ارسال کردند، وارونگی هگل از دید مارکس چنین شرح داده میشود: فقط این نیست که هگل با این تأکید که هر جفت حد نهایی را در نظر بگیریدْ یک میانجیگری از پیش در منطق در انتظار آن است، امکان وجود حدهای…
درود
در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم تغییر می کند ، اما خود واقعیت هم اینجا دچار تغییر می شود .دقیقه کنش دقیقا معطوف به این تغییر است .کنش هگلی صرفا کنشی توجیه گرایانه نیست بلکه تعارض زداست .رابطه بین عقلانی و واقعی دیالکتیکال است ، هر یک بر دیگری تغییر ایجاد می کنند به عبارتی فیدبک به هم می دهند نوعی رابطه رسیپوریکال است .همانطور که خود نظام فکری به عنوان نوعی معرفت ایده آلیستی منشا تغییرات عینی می شود .
امر واقع در نظام به تدریج جذب و ادغام می شود ، هر چند روح در هر مرحله از این فرآیند ادغام پس مانده ای تولید می کند .
در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم تغییر می کند ، اما خود واقعیت هم اینجا دچار تغییر می شود .دقیقه کنش دقیقا معطوف به این تغییر است .کنش هگلی صرفا کنشی توجیه گرایانه نیست بلکه تعارض زداست .رابطه بین عقلانی و واقعی دیالکتیکال است ، هر یک بر دیگری تغییر ایجاد می کنند به عبارتی فیدبک به هم می دهند نوعی رابطه رسیپوریکال است .همانطور که خود نظام فکری به عنوان نوعی معرفت ایده آلیستی منشا تغییرات عینی می شود .
امر واقع در نظام به تدریج جذب و ادغام می شود ، هر چند روح در هر مرحله از این فرآیند ادغام پس مانده ای تولید می کند .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این غفلت و ایراد به مارکس ، در همون مرحله ی فوئرباخی وارد است اما نقد مارکس به هگل فراتر رفته و نمیشه نقد فویرباخ و مارکس به هگل رو یکسان در نظر گرفت . برای درک نقد مارکس ، باید مبحث علل و مبحث تقدم رو دریابیم که الگو ارسطویی است . ارسطو میگه هر چیزی معلول…
تا حدودی مضمون " به سوی مرگ هستن " هایدگر شباهت ساختاری و منطقی به مقوله غایت هگلی داره .البته غایت یکی از تعینات فرآیند ایده است ، ایده از اساس یک فرآیند است غایت یکی از دقایق اون .البته غایت بر مراحل و دقایق قبلی خودش مسلطه یعنی تعین اش از دقایق قبلی قوی تر یا به اصطلاح فراروی شده تر است .مثلا غایت به عنوان تعینی که از دلیل بالاتر است موثر تر است مثل اینکه در مرگ هستن هایدگر امورات دازاین را موثرتر از نحوه تولدش متاثر می کند .غایت مقوله مهمی است چون با آینده روح هم مطابق است .این یکی از مضامینی هست که میشه روش بحث کرد و من ذهن روشنی ندارم اینجا .یعنی اگر فرض کنیم غایت و تاریخ دو نسبت زمانمند روح در فرآیند خود هستند ، روح تا غایت خودش رو از سر نگذرونه ، ایده مطلق نیست .اما به نظرم تصور غایت به عنوان نقطه پایان حرکت یا فرآیند روح اشتباه باشد .یعنی روح تصور روشنی از غایت یا پایان خودش نداره .این یکی از نقاطی هست که نظام هگلی رو برای من پروبلماتیک می کنه .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
درود در هگل مفهوم در مواجهه با تضاد خود ( دگر خود ) فراروی می شود ، این مفهوم فراروی شده ، واقعیت متعارض را نیز تغییر می دهد ، یعنی خود مفهوم فراروی شده سرمنشا فراروی واقعیت از " هستی در خود " به " هستی برای خود " می شود .مثل اینکه مثلا باورهای دینی مردم…
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان هیچ محمولی به آن نسبت داد، و در نتیجه نیستی به مثابه حقیقت هستی همچون پوزتیو شدن و "جوهری شدنِ" این بنست عمل میکند. در هر گذارِ هگلی از یک مقوله به مقولهی دیگر که همچون"حقیقتِ" مقولهی نخست عمل میکند اینگونه پوزتیوشدنِ یک امکانناپذیری در کار است: سیر هگلی هرگز فروروی به سوی ذاتی ژرفتر و انضمامیتر نیست؛ منطق گذارِ مفهومی بنا به تعریف، منطقِ پوزتیوشدنِ بازتابیِ یک بنبست، بازتابیِ یک شکست است، یعنی پوزتیوشدنِ بازتابیِ امکانناپذیریِ خودِ گذار مفهومی.
ژیژک
درنگیدن با امر منفی
ژیژک
درنگیدن با امر منفی
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
... [در هگل] هستی نخست به مثابهی سوژه (به معنای منطقی کلمه [یعنی، به منزلهی موضوع]) برنهاده میشود، و کوشیده میشود نوعی محمول به آن داده شود و به هر شکلِ ممکن متعین گردد. با این همه، هر کوششی شکست میخورد: نمیتوان هچچیزِ متعینی درباره هستی گفت؛ نمیتوان…
تا حدودی این برداشت ژیژک برگرفته از مواجهه سوژه با امر واقع در روانکاوی است و خیلی تبیین خوبی است .
اونجا که گفتم نظام در پی ادغام امر واقع هست همین بود .امر واقع همان پس مانده ای است که از چنگ نظام بیرون است .دیالکتیک وقتی چرخش می چرخه که مازادی از خودش به جا بزاره .
به طور کلی نظام هگلی نونش رو از تضاد و تعارض می خوره و آرامش براش معنی نداره .برای هگل همه لحظات ، لحظه حساس کنونی است .
اونجا که گفتم نظام در پی ادغام امر واقع هست همین بود .امر واقع همان پس مانده ای است که از چنگ نظام بیرون است .دیالکتیک وقتی چرخش می چرخه که مازادی از خودش به جا بزاره .
به طور کلی نظام هگلی نونش رو از تضاد و تعارض می خوره و آرامش براش معنی نداره .برای هگل همه لحظات ، لحظه حساس کنونی است .