نوروآنالیز
302 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from Amir Salehi
(ارسال مجدد متن)

چگونه مارکس عارضه(سیمپتوم) را اختراع کرد؟
ارزش افزوده و کیف(ژوئیسنس) افزوده


... دقیقاً به همین نحو است که سرمایه‌داری با شیوه‌های فرآوری(تولید) مقدم برخود فرق می‌کند: در شیوه‌های قبلی، می‌توانیم از دوره‌های "انطباق" سخن بگوییم که در طی آنها روند فرآوری و بازفرآوریِ اجتماعی حرکتی آرام و دَوَرانی دارد، و نیز از دوره‌های "تشنج" که در زمان آنها تضاد میان نیروها و مناسبات فرآوری عمقی‌تر می‌شود؛ و حال آنکه در سرمایه‌داری این تضاد، این عدمِ انطباقِ نیروها/مناسبات، در همان مفهومِ سرمایه داری مندرج و هرلحظه منتشر است(به شکل تضاد میان شیوه‌ی فرآوری اجتماعی از یکسو و آزادی و شیوه‌ی فردی و خصوصی مالکیت از سوی دیگر). همین تضاد درونی منتشر در سرمایه داری است که آن را دائماً به سوی بازفرآوریِ گسترده، به توسعه‌ی بی‌انقطاع شرایطِ فرآوریِ خود پیش می‌راند ـــ و این برخلاف شیوه‌های پیشین فرآوری‌ست که در آنها، دست‌کم در حالت عادی، (باز) فرآوری حرکتی دَوَرانی دارد.

پس خوانش تکاملی صورتچه‌ی "سرمایه به مثابه‌ی کران خود" خوانش معتبری نیست: نکته این نیست که قالب مناسبات فرآوری در لحظه‌ی معینی از توسعه‌ی خود شروع می‌کند به تنگ کردن راه توسعه‌ی نیروهای فرآور؛ نکته این است که دقیقاً همین محدودیت طبعی، و همین "تضاد درونی"، است که سرمایه‌داری را به توسعه‌ی مداوم خود وا می‌دارد. حالت "عادی" سرمایه‌داری همین منقلب سازی مداوم شرایط وجودی ِ خود است: سرمایه داری از همان آغاز ِ کار "گندیده" است، یک تضاد و ناهمسازی ِ سراسری، یک عدم تعادل دائمی بر آن مستولی است: دقیقاً به همین علت است که بی وقفه تغییر می‌کند وتوسعه می‌یابد - توسعه‌ی بی وقفه تنها راه در پیش پای سرمایه است تا بدین ترتیب بارها و بارها عدم تعادل ِاستوارنده‌ی خود را، "تضاد ِ" خود را "درنوشته" کند و با آن کنار بیاد. این محدودیت نه تنها راه را بر توسعه‌ی سرمایه تنگ نمی‌کند، بلکه همان محرک آن است. خارقه‌ی خاص سرمایه‌داری، واپسین چاره و ترفند آن، در آن است که سرمایه‌داری می‌تواند کران خود را تغییر دهد، که همان عجز و ضعف آن سرچشمه‌ی قدرت آن است - هرچه که بیشتر "بگندد"، هرچه بیشتر تضاد ذاتی آن تعمیق شود، بیشتر مجبور است که برای بقا خود را منقلب و متحول کند.
همین خارقه است که "ژوئیسنس افزوده" را تعریف می‌کند: این افزوده/مازاد چیزی نیست که صرفاً خودش را به یک ژوئیسنس معمولی و "اصلی"چسبانده باشد، بلکه ژوئیسنس اصلاً در همین مازاد پدیدار می‌شود، و از همان آغاز "زیادی" است. اگر مازاد را کسر کنیم خود ژوئیسنس را از دست خواهیم داد، درست همانطور که سرمایه‌داری (که تنها با منقلب کردن بی‌وقفه‌ی شرایط مادی‌اش می‌تواند باقی بماند) اگر "یکسان بماند"، و اگر به تعادلی درونی دست یابد، دیگر وجود نخواهد داشت. باری، این است همطرازی ارزش‌افزوده ( "علت ِ" محرکه‌ی روند ِ فرآوری سرمایه‌ای) و ژوئیسنس‌افزوده ( "علت ِ" میل).

اسلاوی ژیژک
عینیت ایدئولوژی
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
درود جناب دکتر ممنون از توضیحات خوبتون . طبق توضیحات مفصل ژیژک در کتاب "عینیت ایدئولوژی"، ژوئیسانس بدون ژوئیسانس افزوده وجود ندارد. ژویسانس- ژوئیسانس افزوده در روانکاوی معادل ارزش افزوده در کانتکس مارکس است. تا آنجا که مارکسیسم در پی توزیع عادلانه ارزش…
البته از سویی هم نمی توان به ساختار سرمایه داری یعنی توزیع ناعادلانه ژوییسانس تن داد .اصولا کنش انسانی ( کنش نمادین ) همواره در پی عادلانه کردن این ژوییسانس بوده ، اصلا این منشا ادیان هم هست یعنی دین یکی از بنیادهای خودش رو از این کیف می گیرد .به نظرم مطلب آقای احمدی بیشتر در جهت توجیه نظام سرمایه داری بود.
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
این عبارت از آقای احمدی کاملا نادرست هست .مارکسیسم به دنبال عادلانه تر کردن تقسیم ژوییسانس است ، چون اصولا ژوییسانس را در دیگری بزرگ می بیند ( در سپهر نمادین و قانون ) و باور دارد اگر شرایط مادی توزیع مالکیت عادلانه تر شود ، ژوییسانس عادلانه تر به همه خواهد…
در تایید فرمایش شما، آرمان برابری، در پی الغای کلی قدرت است. و از آنجا که قدرت نابرابرساز است، چراکه همواره در تکثر و تفاوت تعین می‌یابد، بنابراین عملاً آرمان برابری، در جهت از میان رفتن امکان زندگی پیش می‌رود. فکر می‌کنم یک جامعه ایدئال کمونیستی با نظر به خلق‌وخوی روانی انسان، یک جامعهٔ کرخت و خاموش است. اما مسئله اینجاست که کنش ما حتی نباید این آرمان را در چشم‌انداز داشته باشد. اینکه ما بدانیم هیچ‌وقت کنش ما کامل نیست و این آرمان دست‌یافتنی نیست، کافی نیست. به این دلیل که همین آرمان، به محض قصدیت، کنش را تمامیت‌خواهانه کرده و در خود شیوه‌ای سرکوب تفاوت را نهادینه ساخته و به سمت الغای کلی قدرت حرکت می‌کند. کنش عدالت‌طلبانه، خود شیوه‌ای رویکرد وسواسی است که در خواستِ تمامیت، از تن دادن به نابرابری تقسیم ژوئیسانس و تکثر تعین قدرت سر باز زده و در نتیجه همواره در خواست تمامیت، ناکام، بیقرار، روان‌رنجور و زخمی باقی می‌ماند. بی‌آنکه قادر باشد با نشانگان خود خوش باشد.
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
البته از سویی هم نمی توان به ساختار سرمایه داری یعنی توزیع ناعادلانه ژوییسانس تن داد .اصولا کنش انسانی ( کنش نمادین ) همواره در پی عادلانه کردن این ژوییسانس بوده ، اصلا این منشا ادیان هم هست یعنی دین یکی از بنیادهای خودش رو از این کیف می گیرد .به نظرم مطلب…
خود حرکت عادلانه کردن ژوئیسنس در قالب لذت برابر، موتور محرکه‌ی سرمایه داری است؛ حرکتی که هیچگاه به انتها نمیرسد. ژوئیسنس، گندیگی سرمایه‌داری است و موتور محرک آن.

با شرح متون مذکور، غفلت مارکسیسم این است که لذت را بدون ژوئیسنس می خواهد.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
در تایید فرمایش شما، آرمان برابری، در پی الغای کلی قدرت است. و از آنجا که قدرت نابرابرساز است، چراکه همواره در تکثر و تفاوت تعین می‌یابد، بنابراین عملاً آرمان برابری، در جهت از میان رفتن امکان زندگی پیش می‌رود. فکر می‌کنم یک جامعه ایدئال کمونیستی با نظر به…
درود
اما از این سو این خطر هست که با وضع موجود ساخته شود .من منکر این رویه انسانی اختگی نیستم اما تاریخ بشر همواره تاریخ تخطی بوده ، یعنی اصلا تاریخ یعنی تخطی و تکان خوردن و جابجایی قدرت .شما اصلا وقتی داری تاریخ درس میدید داری از جابجایی قدرت میگی نه روزمرگی و گذران امور پادشاهان .
اما خوب قبول دارم که نیروی اختگی یکی از بنیانهای جامعه ساز بوده .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
خود حرکت عادلانه کردن ژوئیسنس در قالب لذت برابر، موتور محرکه‌ی سرمایه داری است؛ حرکتی که هیچگاه به انتها نمیرسد. ژوئیسنس، گندیگی سرمایه‌داری است و موتور محرک آن. با شرح متون مذکور، غفلت مارکسیسم این است که لذت را بدون ژوئیسنس می خواهد.
به همین دلیل من سوسیالیسم رو وجه هیستریک سرمایه داری تعریف کردم نه ساختاری دگرگون از آن .
بله یک ساختار دگرگون برای سرمایه داری شاید نفی هر نوع لذت و میل باشد ( بنیادگرایی اسلامی ) که هر نوع لذتی را نفی می کند .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
به همین دلیل من سوسیالیسم رو وجه هیستریک سرمایه داری تعریف کردم نه ساختاری دگرگون از آن . بله یک ساختار دگرگون برای سرمایه داری شاید نفی هر نوع لذت و میل باشد ( بنیادگرایی اسلامی ) که هر نوع لذتی را نفی می کند .
احمدی چنین تقسیم میکند:

الف- روان نژندی
یهودیت: فوبیک
مسیحیت: هیستریک
اسلام: وسواسی

ب- انحراف
سرمایه داری


ب- روانپریشی
ادیان شرقی: اوتیسم
مارکسیسم: پارانویا
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
درود اما از این سو این خطر هست که با وضع موجود ساخته شود .من منکر این رویه انسانی اختگی نیستم اما تاریخ بشر همواره تاریخ تخطی بوده ، یعنی اصلا تاریخ یعنی تخطی و تکان خوردن و جابجایی قدرت .شما اصلا وقتی داری تاریخ درس میدید داری از جابجایی قدرت میگی نه روزمرگی…
من مخالف بیدارکردن کارگران برای احقاق حقوق خود نیستم. از قضا فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های جامعه‌وارگی یک جمعیت، همین است که بتواند پیوسته اشکال سلطه را شفاف کرده، و در خود نقد کند. اما لزوماً هر نقد سلطه‌ای به معنای راهبرد عدالت به عنوان آرمان ایدئال نیست. آنچه مد نظر من است کاری شبیه مکتب فرانکفورتی هاست که هرچه کنید، توسط این جنبش فکری نقد می‌شوید. به عبارتی موتور نقد سلطه، نباید منتهی به راهبردی خاص به سوی یک فرماسیون خاص بشود. نقد سلطه در یک شیوهٔ جنون‌آمیز همواره زنده می‌ماند تا رهایی به‌مثابهٔ یک تجربهٔ زنده و پویا عملی شود و نه به‌مثابهٔ یک وضعیت تثبیت‌شده در آیندهٔ ایدئال‌. به جنون افتادن موتور نقد، نیازمند نهیلیستیک‌کردن بنیاد زندگی است.
Forwarded from Amir Salehi
Amir Salehi
احمدی چنین تقسیم میکند: الف- روان نژندی یهودیت: فوبیک مسیحیت: هیستریک اسلام: وسواسی ب- انحراف سرمایه داری ب- روانپریشی ادیان شرقی: اوتیسم مارکسیسم: پارانویا
به عبارت دیگر متن دکتر احمدی بیشتر در جهت ادیان (ساختار روانپریشی که تعریف گر سوژه است) است تا سرمایه داری یا مارکسیسم.


ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
احمدی چنین تقسیم میکند: الف- روان نژندی یهودیت: فوبیک مسیحیت: هیستریک اسلام: وسواسی ب- انحراف سرمایه داری ب- روانپریشی ادیان شرقی: اوتیسم مارکسیسم: پارانویا
احمدی این مفاهیم را درخود و غیر تاریخی انتزاع می کند .
دین سامی از یهودیت تا اسلام تا عرفان ایرانی یا شیعه هر کدام خوانش های از همان دو بنیادی که تعریف کردیم یعنی اختگی و تخطی بوده .در یهودیت دیگری بزرگ جا را بر همه تنگ می کند و برعکس مسیحیت واکنش هیستریک به این دیگری بزرگ بود ، در اسلام ما شاهد ژانوس اختگی / تخطی هستیم .
ادیان شرقی به واسطه دوری از تبادل نمادین زبان ( زبان آرامی که توسط هخامنشیان در سراسر غرب آسیا و اروپا گسترش پیدا کرد ) ما شاهد غیبت سپهر نمادین هستیم
مارکسیسم در وجه الهیاتی اش تفسیری ماتریالیستی از دین بوده ، نمی دانم از چه جهت گفته پارانوییک ؟
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
پارانویا= وجود دیگری‌ای که کیف (ژوئیسنس) من را دزدیده و مانع کیف بردن من می‌شود
سوژه روانکاوی از اساس پارانوییک است ، چون کیف همیشه نزد دیگری است ( از نظر روانکاوی مرغ همسایه غاز است ) .اصولا تحلیل در جهت تصحیح این باور هست ؛ که ژوییسانس نزد هیچ کس نیست ، ( زبان شکنجه گاه وجود است ) نهایتش می توانیم بگوییم مارکسیسم در فانتزی ژوییسانس تمام است و نقد روانکاوانه باید این را متوجه مارکسیسم کند .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
منظور از پارانویا در متن احمدی هذیانهای روانپریشی است که حالت واقعیت برایش دارد نه آن پارانوییکی که در افواه تحت عنوان شک به دیگری رایج است.
البته این هر دو تعریفی که اینجا گفتید همان پارانوییای روان پزشکی را مد نظر داشتید که به نظرم با تعریف مورد نظر آقای احمدی تفاوت دارد ، تعریف آقای احمدی به نظرم همان است که در یک پست بالاتر فرمودید یعنی دزدیده شدن ژوییسانس توسط دیگری .
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
به عبارت دیگر در متن احمدی ادیان= پذیرش اختگی، روان نژندی سرمایه داری= انکار اختگی، انحراف مارکسیسم= تخطی از اختگی، روانپریشی
خوب من این تعاریف صلب شده را نمی پذیرم
نه ادیان در بست تظاهری از اختگی بوده اند و نه مارکسیسم روان پریشی .
در هر کدام هم نیروی اختگی وجود دارد هم تخطی البته کم و زیاد .
روند انتزاع و والایش خدا در ادیان تظاهری از نیروی تخطی بوده و صلبیت قوانین فقهی از زمان حمورابی تا محمد نیروی اختگی
سرمایه داری هم نیروی هیستری و تخطی گر داشته و نیز اختگی و قانون تثبیت خودش ( قوانین اقتصاد کینز و همین اواخر کمک های دولتی به بانکها )
مارکسیسم هم در دو شکل دولتی و جنبشی ایجاد شده که نشان دهنده وجود هر دو نیروی اختگی و تخطی بوده .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
خوب من این تعاریف صلب شده را نمی پذیرم نه ادیان در بست تظاهری از اختگی بوده اند و نه مارکسیسم روان پریشی . در هر کدام هم نیروی اختگی وجود دارد هم تخطی البته کم و زیاد . روند انتزاع و والایش خدا در ادیان تظاهری از نیروی تخطی بوده و صلبیت قوانین فقهی از زمان…
بله
همانطور که منظور از زن و مرد در روانکاوی مواضع سوبژکتیو صلب شده‌ی نهایی (دو سر طیف جنسیت) هستند برای شرح تغییر مواضع جنسیتی، اینجا نیز دکتر احمدی از تعاریف صلب شده برای شرح حدود مواضع دینی و سیاسی بهره برده است.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
من مخالف بیدارکردن کارگران برای احقاق حقوق خود نیستم. از قضا فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های جامعه‌وارگی یک جمعیت، همین است که بتواند پیوسته اشکال سلطه را شفاف کرده، و در خود نقد کند. اما لزوماً هر نقد سلطه‌ای به معنای راهبرد عدالت به عنوان آرمان ایدئال نیست.…
هیستری در دامنه ای از وضعیت نمادین ایجاد میشه ، زنی که در زندگی احساس خفگی می کند ، حملاتش را به شکل تنگی نفس نشان می دهد .
بنابراین تخطی هم تخطی از قانون نمادین خودش است .عمل نکردن به قوانین اینکاها برای من چه تخطی محسوب میشه ؟
به همین دلیل من متدولوژی فرانکفورتیها را نمی پذیرم .
Forwarded from Ta
ا. اردستانی
درود و احترام من مطلب آقای احمدی و نقد شما رو خوندم و نکاتی که به نظرم می رسه رو خدمتتان عرض می کنم . ابتدا تصور کردم که این نوشته از آقای احمدی نیست چون به نظرم اشتباهاتی داشت اما به کانال ایشان رجوع کردم و مطلب رو پیدا کردم که مربوط به چند سال پیش بوده…
سلام آقای اردستانی
روزتون بخیر.
ممنون که وقت گذاشتید، خوندید و پاسخ مفصلی دادید.
با احترام، چند نکته‌ی بنیادی در استدلال شما محل تامل‌ه.

مورد اول، همون‌طور که خودتون اشاره کردید، ژوئیسانس در روان‌کاوی لاکانی از سوژه سخنگو دریغ شده، اما این به معنای "قرار داشتن در نزد دیگری " نیست. دیگری در لاکان ساختاری نمادینه، نه محل تملک ژوئیسانس. اگر بگیم ژوئیسانس نزد دیگریه، عملا از سطح تحلیل لاکانی به تحلیل میل در چارچوب سلطه‌ی اجتماعی می‌لغزیم. در واقع چیزی که رضا احمدی در متن‌شون مرتکب شدن.
مورد دوم، قیاس بین مارکسیسم و دین از اساس قیاسی نادرسته، چون ممنوعیت در دین از نوع اخلاقی و الهی‌ه، اما در مارکسیسم، بیگانگی ناشی از روابط تولید و شکل تاریخی سلطه‌ست. الغای بیگانگی در مارکسیسم، لغو یک دستور اخلاقی نیست، بلکه تغییر شرایط مادیه. به همین دلیل گفتن ِ اینکه مارکسیسم هم وعده میده مثل دین، دقیقا به معنای نادیده گرفتن تفاوت میان وعده‌ی متافیزیکی و امکان تاریخیه.
مورد سوم، شما می‌فرمایید مارکسیسم با تغییر شرایط مالکیت میخواد ژوئیسانس رو برای همه ممکن کنه و این رو اشتباه می‌دونید. اما در مارکسیسم، رهایی نه به معنای توزیع برابر لذت، بلکه به معنای پایان بیگانگی انسان از کار و از خویشه. ژوئیسانس در جامعه‌ی بی‌طبقه نه شیء قابل توزیعه و نه امر اخلاقی، بلکه صورت مادی ِ آزاد شدن ِ فعالیت انسانی از سلطه‌ی انتزاع سرمایه‌ست. در واقع مارکس از بازگشت لذت به زندگی واقعی حرف می‌زنه، نه از تقسیم کیف میان آدمها.
توی همین دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، مارکس میگه: در جامعه کمونیستی، کار دیگر صرفا وسیله‌ی بقا نیست، بلکه خودش شکلی از خودآفرینی است.
که خب همین رو لوکاچ "بازگشت انسان به کلیت خویش" نام می‌ذاره.