نوروآنالیز
302 subscribers
101 photos
9 videos
25 files
65 links
همینطور تکه تکه ،
همینطور ناتمام
Download Telegram
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
پس برای خود رسالتی قائلید ، آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟ اگر فرض را بر نادانی بگذاریم ، به همان میزان که تاریخ فلسفه ای ندارد ، ممکن است تصادف کور هم نباشد .چه تاریخ را واجد غایتی بدانیم و چه تصادف کور نیروها ، موضعی گرفته ایم ، منتها فرقش این…
بنظر من هایدگر نخواست پاسخهایی داشته باشه ، بخصوص هایدگر متأخر از تجویز بکلی دست شست و به طرح پرسش ها پرداخت . پرسش های بنیادین که به راحتی قابل پاسخگویی نیستند . هایدگر متفکری ایدئولوگ نبود که برای پرسش هایش ، جواب های قاطعی بدهد . اما بطور کلی هیچ متفکری به تنهایی نمی تونه انسان رو برای عبور از بحران های اجتماعی و فردی مسلح کنه . بعید می دونم خود هایدگر چنین ادعایی کرده باشه .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
من بە جای اینکە بگم رضاشاە و محمدرضاشاە دوطبقە را نابود کردند میگم خود ظهور پهلوی ها و کاهش تاثیرگذاری این دو طبقە کە شما گفتین (هرچند من روحانیت و فئودال هارو دو طبقە نمیدونم، بلکە روحانیت یکی از اصلی ترین سوژە های طبقە ی فئودال است، خود روحانیت طبقە نیست.)…
بله در مورد روحانیت درست میگید ، روحانیت طبقه یا روبنای ایدئولوژیک فئودالیسم بود ( یا به عبارتی روبنای ایدوئولوژیک نهادهای سنتی مثل بازار ، فئودالها ) اما از آنجا که روحانیت در ارتباط ارگانیک با طبقات فرودست هم بود به واسطه آموزش مذهبی و ارتباط مالی ، توانست بهترین تاثیرگذاری را در جریان بازگشت از پهلوی اجرایی کند .
وقتی از بازگشت امر سرکوب شده گفتم منظورم بازگشت طبقات سرکوب شده روحانیت و فئودال سنتی بود که در جریان ۵۷ مشارکت طبقاتی داشت .
در مورد رژیم سابق سخن من و شما در اصل تفاوتی ندارد .اما به نظرم در مورد طبقه با هم اختلاف داریم .وقتی می گویم طبقه ، طبیعتا نوعی وفاداری ایدئولوژیک هم مد نظر دارم .اون طبقه نخبه روشنفکر و جوان که رژیم سابق حول خودش ایجاد کرد در موقع لزوم نتوانست وفاداری طبقاتی به رژیم نشان دهد و از هم پاشید یا جذب طبقات سنتی تر شد .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟
نه نیست. لغزیدن در غایت‌مندی، به همان اندازه تصادفی است که لغزیدن در بیهودگی. به عبارتی آنچه گفتم، یک موضع فراتر از همه موضع ها نیست. بلکه امکانِ بی‌بنیادِ "به هر جلد و پوسته در آمدن" است. زندگی که بدون غایتمندی ممکن نیست. بله. من برای خود رسالتی قائلم اما نه از برای هدف یا غایتی بالاتر. من به نحو اتفاقی، برای خود رسالتی قائلم. من محصول افقی از پرتاب‌شدگی هستم که یگانه امکان گشوده در برابرم، خواندن فلسفه و انجام رسالت در آن است. می توانست چنین نباشد. می توانست قاتلی پشت میله ها باشد یا معتادی مرده در مترو یا بیزینس منی در آسمان خراش های لاکچری. هیچ یک کاری معطوف به غایتی بالاتر نیست. بازیِ تصادفی غایت هاست.

من فکر می کنم هایدگر پس از تجربۀ رمانتیک و به غایت ابلهانه ای که در انقلاب نازیسم داشت، تجربۀ بسیار ژرفی از نیهیلیسم را پشت سر نهاد. شاید اگر این تجربه نبود، قادر نبود در آن سطح از التهاب، از شبِ فراگیر هجرت خدایان سخن بگوید. اما من فکر می کنم دقیقاً از همین رو در هایدگر متاخر هیچ ابزاری برای عبور از نیهیلیسم وجود ندارد. از قضا اندیشه هایدگر معطوف به شیرجه زدن یا به تعبیر خود، جهش کردن به درون مغاک است. جایی که ما می پنداریم نیهیلیسم است، از برای آن است که به تبع تفکر متافیزیکی در پی چیزهایی هستیم و نمی یابیم. آنچه برای ما وحشتناک است، برای هایدگر جهش در نیافتگی است. اما همین شیوه حیات را می توان در اوج تجسد آلوده به حضور ارگانیسم، یعنی در مصرف مواد مخدر تجربه کرد و همچنین می توان در مشارکت فلسفی در دود کردن مفاهیم.
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
بله در مورد روحانیت درست میگید ، روحانیت طبقه یا روبنای ایدئولوژیک فئودالیسم بود ( یا به عبارتی روبنای ایدوئولوژیک نهادهای سنتی مثل بازار ، فئودالها ) اما از آنجا که روحانیت در ارتباط ارگانیک با طبقات فرودست هم بود به واسطه آموزش مذهبی و ارتباط مالی ، توانست…
قطعا من هم طبقە رو عینیتی مادی - سیاسی و ایدئولوژیک میبینم مثل شما. بحثی در این مورد نیست.
ولی در مورد بازگشت امر سرکوب شدە، بە نظرم نوعی منطق اکونومیستی خام بر این قاعدە حکم فرماست. این کە بگیم امر سرکوب شدە بازمی گردد، بدون تشریح مکانیسم و پیچدگی های سیاسی و تنوع پدیداری، در واقع چیزی رو توضیح ندادیم. با یک سوال منظورمو توضیح میدم: خب طبقە کارگر هم سرکوب شدە و حذف فیزیکی شدە در همین دوران هایی کە سخن میگیم در موردش، ولی چرا اینجا امر سرکوب شدە بازنگشتە است؟
اینجاست کە اگر این قاعدە ی عام کە منم بە عنوان یکی از اصلی ترین قواعد دیالکتیک و تضاد امر واقع باهاش موافقم باید بە تحلیل سیاسی آراستە بشە وگرنە خیلی از امور سرکوب شدە وجود دارن کە برنگشتن.
بازگشت تفکر دینی ج، اسلامی بازگشت ناشی از سرکوب مذهب نبودە، بلکە انتخاب و ناگزیری بورژوازی ایران در وهلە ی انقلاب 57 از چنین انتخابی در مقابل طوفانی طبقاتی بود کە میرفت تا طومار سرمایە داری در ایران را در هم بپیچد. خوب چنین انتخابی مسلمە بر بستر فرهنگ مذهبی صورت گرفتە کە اگر اینجا کشوری مسیحی می بود قطعا مسیحیت چنین نقشی رو بازی می کرد. منظورم سیاسی دیدن کاربرد مذهب است نە مذهبی کردن سیاست.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
قطعا من هم طبقە رو عینیتی مادی - سیاسی و ایدئولوژیک میبینم مثل شما. بحثی در این مورد نیست. ولی در مورد بازگشت امر سرکوب شدە، بە نظرم نوعی منطق اکونومیستی خام بر این قاعدە حکم فرماست. این کە بگیم امر سرکوب شدە بازمی گردد، بدون تشریح مکانیسم و پیچدگی های سیاسی…
فرآیند صنعتی شدن ، خود به نوعی سرکوب طبقات ماقبل سرمایه داری بود ،( هر چند بهتر از من با این مسائل آشنا هستید ) مشکل رژیم سابق این بود که این صنعتی شدن صرفا با موتور دولتی حرکت می کرد و فاقد موتور طبقاتی مخصوص به خود بود به همین دلیل مدرنیسم با دولت در اینجا گره خورده بود .به عبارت دیگر همه اون طبقاتی که تصور می کردند با صنعتی شدن متضرر میشن جهت گیری نیروی خودشون رو به طرف دولت گرفتند به خاطر همین شاه در ۵۷ به اطرافش نگاه کرد و هیچ کس را ندید .در سرمایه داری کلاسیک این تخلیه نیروها عمدتا بین طبقات تخلیه میشه اما اینجا به طرف دولت گرفته شد .اما از نظر نیروهای طبقاتی خوب بازار به عنوان طبقه متوسط سنتی و نیز جریان چپ به عنوان فرزندان خوانین عمدتا جهت گیری ضد دولت داشتند .فرزندان بازاریان عمدتا جذب سازمان مجاهدین می شدند چون عمدتا جوانان تحصیل کرده دانشگاهی اما با زمینه مذهبی بودند و فرزندان کارمندان دولت تا حدودی جذب سازمانهای چریکی چپ .به عبارت دیگر رژیم سابق نتوانست هیچ جایگاه طبقاتی مستقل مثلا بورژوازی مدرن برای خود ایجاد کند و به این ترتیب یک شبه دود شد .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
پس برای خود رسالتی قائلید ، آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟ اگر فرض را بر نادانی بگذاریم ، به همان میزان که تاریخ فلسفه ای ندارد ، ممکن است تصادف کور هم نباشد .چه تاریخ را واجد غایتی بدانیم و چه تصادف کور نیروها ، موضعی گرفته ایم ، منتها فرقش این…
نمی‌دانم آیا با آگامبن آشنایی عمیقی دارید یا نه. آگامبن فیلسوفی است که از قضا مثل شما خیلی علاقه‌مند به امر سیاسی و اجتماعی است. اما از آن حیث که بسیار از هایدگر متاثر است و به طور کلی شاخک‌هایش به نیهیلیسم حساس است و بنیادی‌بودن مسئله را دریافته، مثل اردبیلی، خام‌اندیشه به فکر مبارزه یا عبور از نیهیلیسم نیست. مثلاً او با تأمل در جنون هولدرلین، در پی میراث سیاسی است. این را در چند صفحه آخر کتاب وقایع‌نگاری جنون هولدرلین می‌توان دید. همچنین در کتاب همبودگی آینده، از همبودگی بی‌هویت، از جامعهٔ بی‌هویت‌ها، باهم‌بودن بی‌تعلق سخن می‌گوید. او امر سیاسی را نه در گذار از نیهیلیسم بلکه دقیقاً در نقطهٔ بدون بُعدِ هیچ بازشناسی می‌کند. با این حال آن را به عنوان امر خنثی تفسیر می‌کند. در جنون هولدرلین نیز آگامبن بی‌رنگ شدن مرزهای میان امر عمومی و امر خصوصی را می‌بیند که چگونه می‌تواند سیاست را در نوعی زندگی خنثی و بدون اتفاق، مثل جنون هولدرلین، خالی و در عین حال ساکن، عادی، پیش پا افتاده، و در یک کلام، تهی از سوژه بنیان گذارد. بنیادنهادنی که چنان شکننده است که حتی برای شکسته‌شدن آمادگی ندارد. من فکر می‌کنم اگر شما مدتی نیز با آگامبن بگذرانید، شاید بالاخره از این آرزوی سرسخت عهد جوانی خود یعنی چریک شدن عبور کنید.
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
فرآیند صنعتی شدن ، خود به نوعی سرکوب طبقات ماقبل سرمایه داری بود ،( هر چند بهتر از من با این مسائل آشنا هستید ) مشکل رژیم سابق این بود که این صنعتی شدن صرفا با موتور دولتی حرکت می کرد و فاقد موتور طبقاتی مخصوص به خود بود به همین دلیل مدرنیسم با دولت در اینجا…
اینجا سر جایگاە ساختاری دولت در کلیت نظم اجتماعی شاید کمی مباحثە داریم آقای اردستانی عزیز.
خب من هم موافقم کە اقتداری شاهی و مدرن سازی اقتدارگرایانە وجود داشتە، ولی آیا اقتدار خود فرمی از سیاست ورزی بر بستر ویژە ای از تاریخ نیست؟
بە عقیدە ی من هست. تحول جامعە بە سرمایە داری و روند رشد صنایع و تجارت در هیچ کجای جهان بدون حمایت، زمینە سازی، بوروکراسی و اقتدار دولتی ممکن نبودە. اما ایران بە دلیل حضور امپریالیسم و دخالت قدرت های هژمون سطح متفاوتی از اقتدار رو بە لحاظ انکشاف تاریخی اقتضا می کرد. در واقع اقتدار دولتی بخشی از خودپویی صنعت است نە برخلاف آن. وگرنە مجبوریم بە تئوریسین تحریف گر اقتصاد آزاد بدل شیم. دقیقا اقتدار شاهی بخشی از فعل و انفعالات طبقاتی و گذر سرمایە داری از نوپایی اش بود نە اینکە دارای تضاد منطقی با هم باشند.
یە پانوشت باز: پهلوی ها هم یک شبە دود نشدن، 57 سال بورژوازی ایران رو بە پیش بردند.
ا. اردستانی
Forwarded from Mk M
درود
پرسشی که من دارم شاید مستقیما به متن شما مرتبط نباشه، اما در نسبتی با آن قابل طرح است
روشنفکری قبل از انقلاب، که می دونید تقریبا انحطارا در دست چپگرایان است، بسیار معطوف به عمل است و در جامعه ایران که ایده ها بسیار دارای تشخص و جایگاه بودند، این روشنفکری برج عاج نشین نبود و پیوندی تنگاتنگ میان نظر و عمل را شکل داد، از دل این درهم تنیدگی بود که ما شاهد ظهور انواع احزاب و سازمانهای کنشگر بودیم که حتی در نسل جوان ترش به کنش مسلحانه و رادیکال و نهایتا انقلاب ختم شد
برخلاف آن اما، هم اکنون، به نظر می رسد که نه چنین است، در فضایی که ایده ها هم دیگر چندان دارای تشخص و منزلت نیستند. اما روشنفکری و به ویژه جریان چپ که با ایده های پیشرو و مترقی شناخته می شود ، بشدت منفعل و دچار رکود است
اگر به سنت تاریخی شیعی هم بنگریم، بعد از شکستهای سنگین در دوره های اولیه، شیعه از آن فاز انقلابیگری خارج می شود. در دوره باقرین( محمد باقر و جعفر صادق) ما شاهد نوعی رادیکالیسم در نظر و مماشات در عمل هستیم. اتفاقا در همین دوران است که فقه و کلام و مبانی نظری تشیع بسیار فربه می شود اما شاهد هیچ نوع قیام یا شورش از جنس اولیه نیستیم و در حقیقت اینان به ساحت نظر کاملا عقب می نشینند در همین رابطه:
آیا می توان ظهور مارکسیستهایی در ایران را که چنین اند، ( رادیکالیسم بولشویستی در نظر و مماشات با دولت بورژوایی حاکم در عمل با اعلام بی طرفی در مناقشات ) را بازگشت نوعی سنت شیعی دوران باقرین تحلیل نمود؟
به هر حال عموم این مارکسیستها هم در ناخوداگاه هنوز شیعه هستند و مارکسیسم را به شکل نوعی الهیات سکولار شده درک می کنتد، این پرسشی بود که برام طرح شد🌹
Forwarded from SiSi
درود
منظورتون از ناگزیری بورژوازی ایران این است که اگر انقلاب اسلامی رخ نمی داد در عوض وقوع طوفان طبقاتی و انقلاب پرولتری حتمی بود؟ ... حداقل نیمی از مردم ایران در دهه ۵۰ حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند و تمایلات چپ گرایی بیشتر مختص طبقه بورژوازی و خرده بورژواهای تحصیلکرده بود.چطوری قرار بود طومار سرمایه داری توسط اقلیت چپ ایران پیچیده شود؟
Forwarded from ا. اردستانی
حالا بعد از جنگ به حساب آگامبن هم می رسیم 😁
اما پرسشی دارم هر چند که پاسخش برای خودم روشن است اما برایم مهم است که به این نسبت اندیشه کرده اید یا نه .
اینکه آیا این تبلیغ نظریه " فقدان نظریه " و دود کردن مفاهیم نسبتی با آن اراده قدرت ندارد ؟ یعنی قاعده " الحق لمن غلبه " یا حداقل در خدمت این قاعده ؟
Forwarded from ا. اردستانی
پارامتر حمایت خارجی رو وارد می دونم .به همین دلیل از نظر تئوریک بورژوازی اینترنشنال هست .اما خوب توضیح روابط بسیار ساده تر بوده .منابع اولیه ای بوده و متروپل مشتری آن ، و سرمایه داری جهانی نیاز به نگهبان برای آن .اگر این فاکتور نبود که یک شبه دود می شد نه اینکه ۵۷ سال طول بکشه .
Forwarded from MaLea400
نوروآنالیز
درود منظورتون از ناگزیری بورژوازی ایران این است که اگر انقلاب اسلامی رخ نمی داد در عوض وقوع طوفان طبقاتی و انقلاب پرولتری حتمی بود؟ ... حداقل نیمی از مردم ایران در دهه ۵۰ حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند و تمایلات چپ گرایی بیشتر مختص طبقه بورژوازی و خرده بورژواهای…
شاخص باسوادی با وجود اهمیت، عنصری حیاتی در انقلاب نیست، نفوذ و ارتباط با طبقە کارگر و سازماندهی مهم ترین عامل است. کما اینکە وضعیت سوادآموزی در انقلاب اکتبر یا دیگر انقلابات کمونیستی و حتی بورژوایی نظیر انقلاب 1789 هم سنگ و پایین تر از ایران بودە است.
منظور من از این سخن، نفرت تودە ها از حضور امپریالیسم و وابستگی دولت بە آن بود کە در کنار تضاد عمیق طبقاتی و حضور فعال سازمان های کمونیست، امکان انقلاب سوسیالیستی را بە وجود آوردە بود و حتی تا دو سال بعد انقلاب حضور شوراهای کارگری و ادارە کارخانە ها توسط کارگران اثبات این موضوع است.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود پرسشی که من دارم شاید مستقیما به متن شما مرتبط نباشه، اما در نسبتی با آن قابل طرح است روشنفکری قبل از انقلاب، که می دونید تقریبا انحطارا در دست چپگرایان است، بسیار معطوف به عمل است و در جامعه ایران که ایده ها بسیار دارای تشخص و جایگاه بودند، این روشنفکری…
درود
منطق تاریخی شیعه تا حدودی با برداشت مارکسیستی ( البته بدون در نظر گفتن متافیزیک آن ) شباهتهای ساختاری دارد به همین دلیل در دهه ۵۰ خیلی راحت از نظر عملیاتی نظریه انقلاب تبدبل به پارادایم غالب بین چپها و مذهبی ها شد.این قضیه آنقدر شور شده بود که ارتدوکسی دو طرف هشدار می دادند .مثلا از نظر تئوریک تحلیل مارکسیستی به شدت در علی شریعتی از وقایع صدر اسلام نفوذ پیدا کرد .چپ و جنبش انقلابی شیعه در ایران تا حدود زیادی بر سر متدولوژی مبارزه نزدیک شده بودند هر چند مرزبندیهای طبقاتی خودشون رو داشتند .
پایگاه طبقاتی رادیکالیسم چپ عمدتا فرزندان کارمندان یا نسل تازه بروکراسی شهری بودند در صورتیکه رادیکالیسم مذهبی عمدتا پایگاه سنتی در بازار یا جنوب شهر و نیز شهرستانها بودند .
به نظرم روحانیت به عنوان سخنگوی روبنای ایدئولوژیک طبقات یا نیروهای مادی مقابل رژیم سابق به خوبی از چنین نیروی طبقاتی سرکوب شده به واسطه صنعتی شدن ، سواری گرفت .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
حالا بعد از جنگ به حساب آگامبن هم می رسیم 😁 اما پرسشی دارم هر چند که پاسخش برای خودم روشن است اما برایم مهم است که به این نسبت اندیشه کرده اید یا نه . اینکه آیا این تبلیغ نظریه " فقدان نظریه " و دود کردن مفاهیم نسبتی با آن اراده قدرت ندارد ؟ یعنی قاعده " الحق…
نخست. فروپاشی نظریه، نه فقدان نظریه. فقدان ملازم با حضور است و گویی چیزی که شایسته حضور بود، اینک نیست. اما آنچه در یک وضعیت نیهیلیستیک رخ می‌دهد فروپاشی نظریه است. و فروپاشی نظریه، خود یک نظریه نیست. بلکه رویداد پویا و در حالِ انجام است. به عبارتی فروپاشی نظریه، شیوه‌ای از تجربهٔ زندهٔ نیهیلیسم است و نه نظام مفهومی خاص که صرفاً منشأ آگاهی باشد. جایگزینی امر پویا به جای امر ایستا، برای ذهنی که صرفاً به فراگیری نظریه عادت کرده است دشوار است. اینک ما نه با نظریه، بلکه با رویدادی مواجهیم که هستهٔ تجربه‌ای را شکل می‌دهد که در نظمی از نظر و مفهوم درنمی‌آید، بلکه برعکس؛ به‌مثابهٔ یک رویداد توصیف می‌شود.

دوم. حق=قدرت بله یک فرمول شمایل‌نگاری‌شده و زبانی است. اما آنچه در این فرمول بیان می‌شود یک قاعده نیست. پرسش شما مجدداً خاستگاه خود را در منحصردیدن هرگونه «بیان» در شکل‌دادن نظریه و نظام مفهومی عیان می‌کند. در این حال‌وهوا دیگر ما با نظریه‌ها و قاعده‌ها مواجه نیستیم. ما تماشاگران و توصیف‌کنندگان رویدادهایی هستیم که رخ می‌دهند و با رویدادگی خود، حتی امکان تماشا و توصیف را نیز فراهم می‌کنند. از این رو حق=قدرت بیانِ توصیفی رویداد قدرت است، نه قاعده‌ای معرفت‌شناختی برای یک نظریه.
Forwarded from SiSi
نوروآنالیز
شاخص باسوادی با وجود اهمیت، عنصری حیاتی در انقلاب نیست، نفوذ و ارتباط با طبقە کارگر و سازماندهی مهم ترین عامل است. کما اینکە وضعیت سوادآموزی در انقلاب اکتبر یا دیگر انقلابات کمونیستی و حتی بورژوایی نظیر انقلاب 1789 هم سنگ و پایین تر از ایران بودە است. منظور…
نفرت از امپریالیسم و وابستگی به غرب یک عنصر مشترک میان ملی گراها و ملی مذهبی ها و مارکسیست ها بود و ج.ا هم در امتداد همین شعارهای ضد امپریالیستی پا گرفت! بنابراین صرف اتکا به نفرت توده از امپریالیسم به معنای پتانسیل بالای انقلاب سوسیالیستی [ به معنای ماتریالیستی و سکولار آن] نیست چرا که همان زمان هم چپ ها از نظر مذهبی ها کافر و نجس به حساب می آمدند! چون معروف بودن به لائیک یا لامذهب بودن!

شما در تحلیل هاتون عنصر مذهب در زمان انقلاب را خیلی دستکم می گیرید و تنها نگاه سیاسی و روبنایی به آن دارید! در صورتی که مردم ایران آن زمان به دلیل زمینه فرهنگی و سطح سواد و ... بیشتر به روحانی و مذهبی جماعت اعتماد داشتند تا چپِ سوسیالیستِ بی خدا! از طرفی مقایسه تاثیر عنصر مذهب میان اروپایی که رنسانس و عصر روشنگری را پشت سر گذاشته با خاورمیانه ای که هنوز نیز پتانسیل رشد بنیادگرایی اسلامی در آن بالا است قابل اتکا نیست! حال بماند که همان استالین هم بسیاری از اماکن مذهبی و کلیساها را تخریب کرد...مشابه کاری که رضاخان با برداشتن زورکی حجاب کرد و نتیجه معکوس آن را در ۵۷ دیدیم!

من پتانسیل و بالقوگی تشکلات کارگری و چپ را در دهه ۵۰ انکار نمی کنم و دستکم نمی گیرم اما اگر بر فرض محال چپی ها به قدرت هم می رسیدند بدون حفظ عنصر مذهب نمی توانستند اقبال عمومی از توده دهه ۵۰ دریافت کنند!
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
شیوه‌ای از تجربهٔ زندهٔ نیهیلیسم است و نه نظام مفهومی
هر چند خود توصیف این وضعیت نیاز به مشاهده گری بیرونی و سوژه شده دارد ، اما از آنجا که مرغ نهیلیسم و رخداد آن یک پا دارد و به راحتی رنگ عوض می کند ، چندان نیاز به گذاشتن وقت و تلاش تئوریک نیست ، گو اینکه خود توصیف گر وضعیت نهیلیسم باید حداقل فاصله ای یا برزخی را تجربه بکند تا بتواند آن را توصیف کند .
من با شما موافقم که ممکن است توصیف تان از وضعیت کنونی حقیقت هم داشته باشد ، منتها تفاوت من با شما این است که شما این را تقدیر تاریخی می دانید که چاره ای ندارد و باید با آن کنار امد اما من فکر می کنم که چرا هم چاره دارد و هم نیازی نیست با آن کنار بیاییم .البته ممکن است بگویید هر نوع تجویز عملیاتی تجربه ای شکست خورده یا آسیب زا بوده ، اما این شکستها نباید خدشه ای در اصل اخلاق جمعی وارد کند که هدف و غایتی برای خود تعریف کرده .

یک وقت صحبت و گعده فلسفی است بحث دیگری است اما وقتی پای مدیریت اجتماعی و ساخت سیاسی وسط باشد ، آن وقت با فرمول دود کردن کاری از پیش نمی رود .
پرسش من این نبود که آیا معیار حقیقت برایتان قدرت است یا نه ، بلکه پرسشم معطوف به نسبت این قدرت = حقیقت با به اصطلاح فروپاشی نظریه بود .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
هر چند خود توصیف این وضعیت نیاز به مشاهده گری بیرونی و سوژه شده دارد ، اما از آنجا که مرغ نهیلیسم و رخداد آن یک پا دارد و به راحتی رنگ عوض می کند ، چندان نیاز به گذاشتن وقت و تلاش تئوریک نیست ، گو اینکه خود توصیف گر وضعیت نهیلیسم باید حداقل فاصله ای یا برزخی…
از قضا چون مرغ نیهیلیسم بیشمار پا دارد، نا-موضعیتی است که می‌تواند در هر رنگ و موضعی بلغزد. نه یک پا. با یک پا تنها می‌توان در یک موضع لغزید. شبیه موضع اخلاقی شما که یک پا دارد و آن هم ارادهٔ به تغییر وضع و انقلاب و رستگاری و نجات است. ایده‌هایی که یک تاریخ زبونی و مچاله‌شدگی انسان را در خود انباشت کرده اند. مثل دویدن آن صیاد در پی سایهٔ پرنده در مثنوی مولانا.

پای مدیریت اجتماعی وسط است؟! یک مدیر باید کتاب شهریار ماکیاولی را بخواند و قلع و قمع کند. یا اگر کمی اهل مدارا و تساهل است، شهریار را با ایده‌های حکومت لاک بخواند. به هر حال برای نخستین بار این ارسطو بود که فلسفه عملی و فلسفه نظری را از هم جدا کرد. اگرچه آنکه وضعیت نیهیلیستیکِ نظر را به عمق دریابد، خود را گرفتار مناصبی مثل مدیریت و سیاست نمی‌کند تا حمّال نظم شود. اگر هم شد، بالتبع فلسفه نیهیلیسم به دلیل آنکه بیشمار پا دارد، هزار بار قادر است که در رنگ و موضع‌های گوناگون در آید. یک متفکر نیهیلیست هنگام حکمران و مدیر شدن نیز قادر است چنان نظریاتی بدهد و چنان نظم خشکی را برقرار کند که هیچ تفاوتی با کسی که نیهیلیست نیست نداشته باشد. یگانه تفاوت در این است که این یکی همهٔ آنچه می‌کند، چیزی جز بازیِ اتفاقی غایت‌ها نیست‌. اما آنیکی در توهم نجات و رستگاری و انقلاب رهایی بخش است.
Forwarded from Mk M
ا. اردستانی
درود منطق تاریخی شیعه تا حدودی با برداشت مارکسیستی ( البته بدون در نظر گفتن متافیزیک آن ) شباهتهای ساختاری دارد به همین دلیل در دهه ۵۰ خیلی راحت از نظر عملیاتی نظریه انقلاب تبدبل به پارادایم غالب بین چپها و مذهبی ها شد.این قضیه آنقدر شور شده بود که ارتدوکسی…
گرچه گفتمانی که هژمونیک شده، بواسطه انهدام ایده ها و از میان رفتن آن تشخص ایده که قبلا وجود داشت، نوعی روشنفکر ستیزی و چپ ستیزی را در میان توده های مردم رواج می دهد، اما و این اما مهم است، حتی اگر این جریان موفق به ارمان خود ، که همان براندازی و قرار گرفتن در مدار امپریالیستی است، شود ، میان پرده ای بیش نخواهد بود ، و با عدم توانش در حل مشکلات عدیده، نهایتا جامعه به سمت چپ گردش خواهد نمود و مارکسیسم به عنوان ابزار مبارزه طبقاتی هژمونیک خواهد شد.... ( البته اگر باز هم یک عده مثل رهبری حزب توده دوباره ما را به انحطاط نکشانند) . زمانی فکر می کنم کسروی، گفته بود که ایران یک حکومت به این آخوندها بدهکار است. اما با تسویه این بدهی، اکنون باید گفت که ایران یک حکومت به طبقه کارگرش بدهکار است
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
گرچه گفتمانی که هژمونیک شده، بواسطه انهدام ایده ها و از میان رفتن آن تشخص ایده که قبلا وجود داشت، نوعی روشنفکر ستیزی و چپ ستیزی را در میان توده های مردم رواج می دهد، اما و این اما مهم است، حتی اگر این جریان موفق به ارمان خود ، که همان براندازی و قرار گرفتن…
خوب یکی از مشکلات جریان چپ در ایران پایگاه طبقاتی اش بوده ، مثلا اگر بخواهیم زوج کیانوری - فیروز رو به عنوان نمادین بررسی کنیم ، انگار چپ از سویی به روحانیت سنتی می رسید و از سوی دیگر به فئودالیسم ( هر چند می دانیم که خانوم فیروز برای این ازدواج چقدر تحت فشار بود ) .البته این شاخصی نمادین بود که ممکن است ابزاری دست مخالفان حزب توده عمل می کرده ، شاید یکی از دلایل انشعابات متعدد از توده همین پایگاه طبقاتی اکثر سران حزب بود .حتی در نسل دوم چپ در دوران پهلوی یعنی چپ رادیکال هم ما این تنش طبقاتی را تا حدودی می بینیم .یعنی پایگاه چپ چه نسل اول ( توده ) و چه نسل دوم ( چپ رادیکال ) یا فئودالیسم و طبقات برگزیده جامعه بودند یا بعدتر طبقاتی که به تازگی به بروکراسی و فرهنگ زیست شهری عادت کرده بودند .حتی یک شایعه بود که اکثر سران حزب توده کسانی بودند که رضا شاه املاکشون رو توقیف کرده بود .حداقل در مورد خانواده فرمانفرما که دخترش ( ستاره ) خواهر مریم ، جزییات را تشریح کرده می دانیم که رضا شاه خیلی از املاک بالاشهر او را تملک کرد .خانواده فرمانفرما از طرف دیگر تبار جبهه ملی هم بودند .مادر مصدق خواهر فرمانفرما بود ، شاید یکی از دلایلی که قبل از کودتا کیانوری از طریق مریم فیروز پیامی برای مصدق فرستاد همین نسبت فامیلی پسر عمه ، دختر دایی بودن خانوم فیروز با مصدق بوده .
علی الظاهر یک پهلویست می تواند استدلال کند ببینید پس پهلوی می خواسته دست هزارفامیل رو از سرمایه کوتاه کنه .اما مسئله اینجاست که این کار به درستی انجام نشد .اعضای جبهه ملی اگر چه تبار فئودال یا میرزایی دربار قاجار را داشتند اما به نظرم مهمترین افراد نخبه جامعه بودند که مشروطیت را تبلیغ می کردند ، یعنی شاهی که تصمیمات را به میرزایان و صدراعظم ها بسپرد .من فکر می کنم تا ۳۲ بحث مشروطیت بود از ۳۲ به بعد بود که نخبگان جامعه پی بردند که امکان روندی دموکراتیک داشتن اجتماعی با مشروطیت ناممکن است و خوب نظریه جمهوری و انقلاب طرفداران بیشتری پیدا کرد .
به هر حال این روایتی که الان دارد خودش را با خشونت روایت بالاتر و خواستنی تر معرفی می کند ، بر پایه و زمینه ای از شکست جمهوری خواهی بعد از ۳۲ ایجاد شده .خوب در کنار پارامترهای مذهب و زیربناهای اقتصادی که اینجا شرح دادیم عامل خارجی همواره مهم بوده .از زمان جنگهای ایران و روس و توجه اروپا به ایران ، عمدتا نخبگان جامعه بین روس ( بعدا شوروی ) و اروپا و بعدا آمریکا تقسیم می شدند .حزب توده همیشه متهم به پایگاه حافظ منافع شوروی بود و از طرفی خوب انگلستان و آمریکا هم در دولت نفوذ زیادی داشتند .با شکست جریان ملی در ۳۲ تا حدود زیادی نخبگان جامعه از هر دو طرف ناامید شدند و به دنبال ساخت سیاسی رفتند که از دو جبهه مستقل باشد اما شکست تجربه استقلال خواهی ساخت سیاسی بعدی همچنان این موضوع رو پروبلماتیک کرد و اون جریان بازگشت به سلطنت که قبلا اشاره کردم در پی بازسازی روابط از دست رفته است به موازات نزدیکی ساخت سیاسی به محور ضد آمریکایی .
همین جا هم ما شاهد یکی از پروبلمهای پر تنش جریان چپ هستیم یعنی تنظیم نسبت بین مخالفت با ساخت سیاسی موجود از طرفی و نفی امپریالیسم آمریکایی معاصر و البته خود این موضوع چپ را آماج تیرهای طرف مقابل کرده که تا حدود زیادی کنش رادیکال او را خنثی می کند .
اینها بخشی از موضوعات واقعی بودند که همواره علی رغم حذف و ادغام ، مجددا در صورت دیگری تکرار می شوند .
پایان کانت ؛ آغاز هگل

می گویند کانت زندگی خود را با این عبارت به پایان رسانید ؛ " هست "
و می دانیم که هگل منطق خود را با همین " هست " شروع کرد ؛ هستی نابی که هیچ تعین یا محتوی یا مادیتی ندارد ، و در واقع " نیستی " است .البته هگل در ابتدای کتاب منطقش ، خطبه غرایی برای این امر آغازین می خواند و این آغاز ناب بودن را با دانایی به آن یکی می گیرد .این وحدت آغازین اندیشه و هستی ؛ " بشو ، پس شد "
هستی که در ناب بودگی اش همان ذهن یا اندیشه خداست ( قبلا متافیزیسین ها به این رسیده بودند که جهان در اندیشه خدا می گذرد ) .
منطق سه گانه هستی ، ذات ، مفهوم هگلی قابل مقایسه با منطق تفکیک هستی شناختی کانتی مبتنی بر " چیزها در خود " ، " پدیدار ها " و " من استعلایی" به عنوان وحدت این دو ، می باشد ( آیا تا کنون کسی چنین مقایسه ای کرده ؟ )
منطق ذات در هگل همان شان و جایگاه پدیدار در کانت را دارد که واسطه ای است بین هستی در خود و سوژه استعلایی .در هگل هم منطق ذات میانجی منطق هستی و منطق مفهوم است .اما تفاوتها اینجا زیاد است به همان شباهت کنایه گاوهای سیاه در تاریکی شب .به این ترتیب ساختار کتاب منطق هگل چیزی شبیه نقد عقل محض کانت هست ، هر چند در هردو مواجه با نویسنده ای هستیم که کلیت را توصیف و توضیح می کند و نسبت به هستی شناسی خود بیرون است .
2
Forwarded from کژ نگریستن
♦️دردسرهای بهشت!
رضا احمدی

🔺خوشبختی در روان‌کاوی همبسته‌ی ژوئیسانس است، یعنی همان کِیف مازاد و همراه با رنج که فراسوی اصل لذت قرار دارد. این هسته‌ی کِیف از انسان بصورت طبیعی دریغ شده است و برای دست‌یافتن به آن باید متحمل رنج و ناملایمتی شد. تمام ریاضت کِشی‌ها از سوی مرتاض‌ها و اهل زهد، ثبت رکورد، بلعیدن شیشه، سکس خشن، خیانت، اعتراف به گناه و انواع ماجراجویی‌ها تلاشی مذبوحانه برای چنگ‌زدن به چنین کیف و لذتی است. محدودیت ومشخصه‌ی "کیف‌مازاد" این است که در صورت وجود، همواره در جانب دیگری قرار دارد. ژوئیسانس دقیقا همان چیزی است که «دیگری» از ما دریغ کرده و در اختیار دارد. در سرمایه‌داری آن دیگری که این ژوئیسانس را در تصاحب خویش دارد، دیگری خیالی است یعنی همنوعان ما که امکانات بیشتر و بهتری از هواپیمای اختصاصی گرفته تا خانه‌های استخردار، خدمت‌کار و غیر در اختیار دارند. به همین دلیل ساختار سرمایه‌داری منحرفانه است. در ادیان ابراهیمی عموما فرض بر این است که ژوئیسانس در دست‌تان دیگری نمادین و سوپر اگو و آن چهره‌ی فراسوی قانون است؛ لذا اکتساب چنین لذتی در این ادیان ممنوع می‌گردد. شاید از این حیث بتوانیم ساختار این ادیان را روان‌رنجوری تلقی کنیم؛ اسلام دارای ساختار وسواسی، مسیحیت دارای ساختار هیستریک و یهودیت دارای ساختار فوبیک است. در ادیان شرقی و مارکسیسم هیچ‌کس واجد چنین کیفی نیست، نه دیگری خیالی و نه دیگری نمادین، هرچند ساختار روانی که در پس گفتار مارکسیسم و ادیان شرقی می‌شود شناسایی کرد روان‌پریشانه است، اما تفاوت میان ادیان شرقی و مارکسیسم این است که در ادیان شرقی سوژه خود تنها کسی است که مستحق تصاحب ژوئیسانس است، بر خلاف مارکسیسم که هیچکس نهایتا این استحقاق را ندارد. اگر این نوع تقلیل‌گرایی را با قدری اغامض بپذیریم، می‌توانیم ساختار ادیان شرقی را اوتیسمی قلمداد کنیم چون این ادیان با توصیه به سکوت، عزلت و همنوایی با طبیعت در پی حداقل‌ترین سطح سوژه بودگی در انسان هستند و ساختار مارکسیستی را پارانویایی بشماریم که نوعی توهم و هذیان در پس زمینه‌ی خود دارد.
🔺بنابراین مهم‌ترین نتیجه‌ای که از مقدمه‌ی فوق می‌توان گرفت این است که خوشبختی تابع ممنوعیّت بنیادین است و تمام ادیان و مکاتب بشری نه راه حلّی برای دست یافتن به آن، بلکه سازوکاری برای کنار آمدن با فقدان خوشبختی است. لذا هیچکس خوشبخت نیست و چنین تجربه‌ای نمی تواند برای کسی یک تجربه دائمی باشد. از این رو خوشبختی و اکتساب ژوئیسانس یک تجربه زودگذر است که در دو موضع بصورت موقت برای انسان قابل دسترسی است: موضع اول؛ موضع تخطئ است، جایی که انسان قانون را زیر پا می‌گذارد و بر آن عمل نمی‌کند؛ مهم‌ترین شکل تجلی و نمود آن در قالب خیانت است. و موضع دوم؛ این‌همانی با کیف و سرمستی دیگری، مانند چشم‌چرانی است، دقیقا زمانی که با درد و رنج زنِ درونِ فیلمِ پورن همذات‌پنداری می‌کنیم. بر این اساس در چشم‌چرانی، جایی که نظر به کیف دیگری داریم و در خیانت، جایی که به دور از حضور دیگری ابژه‌ی میل را بدست می‌آوریم، اندک بهره‌ای از ژوئیسانس نصیب انسان می‌گردد. بی جهت نیست که دنیای مدرن با سینما که متکی بر چشم‌چرانی است و انگاره‌ی لیبرالیسم که مروج آزادی فردی و نادیده انگاشتن و خیانت به هنجارهای عمومی در حوزه خصوصی است، تلاش دارد چنین تجاربی را همگانی سازد. در مقابل چنین بینشی، اندیشه مارکسیستی قرار دارد که می‌پذیرد ژوئیسانس قابل توزیع برابر نیست، یا باید از همه محروم گردد و یا اینکه ناعادلانه وجود داشته باشد، به همین جهت مارکسیسم ایده‌ای در خصوص توزیع برابر ثروت نیست، بلکه ایده‌ای در خصوص الغاء مالکیت خصوصی و نفی ژوئیسانس از همگان است. به عبارتی از منظر مارکسیستی ایده‌ی بهشت ذاتا تبعیض آمیز و جانبدارانه است، اما جهنم ذاتا عادلانه است. به همین دلیل کسی که از بهشت سخن می‌گوید شارلاتان است و تنها منجی واقعی مانند مارکس کسی است که وعده جهنم می‌دهد؛ جایی که هیچکس خوشبخت نیست‌.
@lookingawry