Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود مطلب از خودتان هست؟
سلام بله
بخشی از یک مطلب طولانی تر است
بخشی از یک مطلب طولانی تر است
Forwarded from Gildaad Ebrahimi
ا. اردستانی
سلام بله بخشی از یک مطلب طولانی تر است
مسئله اول:
شما ابتدا یک نمودار مفهومی-آماری-تاریخی از سِیر روند دین و الهیات در بافت سیاسی ایران ترسیم کردید و فرمودید در یک آونگ ۲۰ ساله بطور میانگین قرار گرفته و سپس نتیجهای چنین گرفتید:
شما ابتدا یک نمودار مفهومی-آماری-تاریخی از سِیر روند دین و الهیات در بافت سیاسی ایران ترسیم کردید و فرمودید در یک آونگ ۲۰ ساله بطور میانگین قرار گرفته و سپس نتیجهای چنین گرفتید:
اگرچه ممکن است صورتهای مذهبی شناخته شده در شیوه های عمل و کنش سیاسی آینده نقشی نداشته باشند اما تصور می کنم با به عرق نشستن تب تند لائیسیته فعلی، مجددا مفاهیمی مثل شهادت ، انتظار ، ایثار و عدالت ، غسل تعمید داده شوند و شاهد رویش دوباره مفاهیم فوق باشیم .ابتدائا بفرمایید شما چگونه از حرکت گذشته حکم به تکرار آن در آینده میدهید؟ آنهم در جهانی که درگیر شتابی فزاینده است و قابل قیاس با رفتار تاریخیِ خود نیست و از آن گاها برکنده و جدا است [و گاه متعارض]
Forwarded from ا. اردستانی
البته این طور نیست که همان صورتهای قبلی برگردند .هم دین و هم سیاست طبیعتا خودشون رو اپدیت می کنند .
همونطوری که مثلا در ۵۷ نه اون دین دین سنتی بود و نه اون سیاست مثلا سیاست زمان قاجار .
اصولا حرف اصلی من تو اون مقاله این بود که در حال حاضر وضعیت نهیلیستیک فعلی جامعه روشنفکری به نوعی بی عملی و ملال کشیده میشه که توان تولید و خلق سیاست رو در میدان مقابل ساخت سیاسی نداره
همونطوری که مثلا در ۵۷ نه اون دین دین سنتی بود و نه اون سیاست مثلا سیاست زمان قاجار .
اصولا حرف اصلی من تو اون مقاله این بود که در حال حاضر وضعیت نهیلیستیک فعلی جامعه روشنفکری به نوعی بی عملی و ملال کشیده میشه که توان تولید و خلق سیاست رو در میدان مقابل ساخت سیاسی نداره
Forwarded from Gildaad Ebrahimi
فرمودید مسائل واقعی، مسائل واقعی چیا هستند و مسائل غیرواقعی چیا؟
قصد دیالکتیک سقراطی ندارم اما شما مبهم و بدون توضیح بکار میبرید و مجبور به پرسش میشوم
آیا این شکل و صورتِ دیگه، نمیتونه در تعارض با شکل و صورت اولیه باشه؟
بطور مثال پسری که عاشق دختری میشه ولی خانواده دختر مانع از وصلت میشن نمیتونه دختر رو به قتل برسونه ناشی از این تفکر که یا باید به من برسه یا هیچکس؟ (مثال کاملا داهه و بدون تفکر هست)
مهم نیست فرمول لکانی است ژیژکی است یا کیکیایست، کاربرد اسامی در اینجا چیزی جز تحت شعاع قرار دادن و نفوذ ایده بخاطر بزرگی نام نیست، چرا که ما بر سر این بحث نمیکنیم که برای چه کسی است و چرا برای اون است.
قصد دیالکتیک سقراطی ندارم اما شما مبهم و بدون توضیح بکار میبرید و مجبور به پرسش میشوم
آنچه سرکوب میشه در شکل و صورت دیگه ای بر می گرده
آیا این شکل و صورتِ دیگه، نمیتونه در تعارض با شکل و صورت اولیه باشه؟
بطور مثال پسری که عاشق دختری میشه ولی خانواده دختر مانع از وصلت میشن نمیتونه دختر رو به قتل برسونه ناشی از این تفکر که یا باید به من برسه یا هیچکس؟ (مثال کاملا داهه و بدون تفکر هست)
این یک فرمول لاکانی هست .
مهم نیست فرمول لکانی است ژیژکی است یا کیکیایست، کاربرد اسامی در اینجا چیزی جز تحت شعاع قرار دادن و نفوذ ایده بخاطر بزرگی نام نیست، چرا که ما بر سر این بحث نمیکنیم که برای چه کسی است و چرا برای اون است.
در ثانی برای آینده غیبگویی که نداریم تنها می توانیم بر اساس شواهد گذشته نگر حدسهایی بزنیم، مثلا وقتی من در عرض ۵ سال رفتار مشابهی از شما می بینیم می تونم تا حدودی پیش بینی رفتار آینده تون رو هم داشته باشمفرق پیشگویی با پیشبینی همین است، بنده کجا به پیشگویی یا به عبارت خودتون غیبگویی اشارهای داشتم؟ بنده عرض کردم پیشبینی براساس الگوهای ثابتِ پیشینی، توی عصر ما اعتبار چندانی نداره جز برای مناطق محدودی مثل افغانستان یا اینچنین کشورهایی که هنوز در بافت سنتی خود گرفتارن و درگیر روندِ جهانیشدن و شتابگرایی (نه به معنای مکتبِ فلسفیِ نیکلندی اون بلکه به معنای عصری که شتاب مولفه اصلیاش هست) نشدن.
Forwarded from MaLea400
آقای اردستانی من این نقدها را دارم:
در کل متن اشارە هایی بە امر سیاسی و امر اجتماعی کردید کە ظاهرا دلالت های تعیین کنندە برای شما هستن ولی نسبتشون مشخص نیست هرچند تقدم رو بر امر اجتماعی گذاشتین کە اون هم مبهمە بە نظرم. مثلا تقلیل گرایانە در مورد وضعیت گرایش بە مذهب یا نفی اش و حجاب حرف زدید و معنای سیاسی اش نامشخصە.
اینکە گفتید مسئلە خدا و آخرت یا امر دینی بە طور کل بە مقولە ی عدالت و امر سیاسی ربط دارە بە نظرم کاملا درست و تحلیلی مارکسیستیە.
ولی بە شکلی تقلیل گرایانە دوری از مذهب را صرفا بە خواندن امثال نیچە ربط دادە اید.
نکتە ی مهم دیگر اینە کە نیاز بە الهیات جدید کە مطرح کردین خیلی محافظە کارانە است کە با تحلیل مارکسیستی قبلی کە اشارە کردید در تناقض درون گفتمانیە.
یک پانوشت بگم: اینکە من فکر نمیکنم گرایش بە مذهب توی ایران یا کل جهان خیلی کم شدە باشە. حتی اگر کم شدە باشە یە خطای معرفت شناختی اینجا هست. بدین معنی کە گرایش مذهبی رو در سطح پدیدار دینی اش بررسی کردە و مذهب رو بە عنوان منطقی ویژە از نگریستن و رویکرد بە جهان تعریف نکردە، مثلا در نظرگرفتن انواع تراپی ها و عرفان های نوظهور خودشان پدیدارهایی مذهبی میشە در نظرشون گرفت.
ا. اردستانی
در کل متن اشارە هایی بە امر سیاسی و امر اجتماعی کردید کە ظاهرا دلالت های تعیین کنندە برای شما هستن ولی نسبتشون مشخص نیست هرچند تقدم رو بر امر اجتماعی گذاشتین کە اون هم مبهمە بە نظرم. مثلا تقلیل گرایانە در مورد وضعیت گرایش بە مذهب یا نفی اش و حجاب حرف زدید و معنای سیاسی اش نامشخصە.
اینکە گفتید مسئلە خدا و آخرت یا امر دینی بە طور کل بە مقولە ی عدالت و امر سیاسی ربط دارە بە نظرم کاملا درست و تحلیلی مارکسیستیە.
ولی بە شکلی تقلیل گرایانە دوری از مذهب را صرفا بە خواندن امثال نیچە ربط دادە اید.
نکتە ی مهم دیگر اینە کە نیاز بە الهیات جدید کە مطرح کردین خیلی محافظە کارانە است کە با تحلیل مارکسیستی قبلی کە اشارە کردید در تناقض درون گفتمانیە.
یک پانوشت بگم: اینکە من فکر نمیکنم گرایش بە مذهب توی ایران یا کل جهان خیلی کم شدە باشە. حتی اگر کم شدە باشە یە خطای معرفت شناختی اینجا هست. بدین معنی کە گرایش مذهبی رو در سطح پدیدار دینی اش بررسی کردە و مذهب رو بە عنوان منطقی ویژە از نگریستن و رویکرد بە جهان تعریف نکردە، مثلا در نظرگرفتن انواع تراپی ها و عرفان های نوظهور خودشان پدیدارهایی مذهبی میشە در نظرشون گرفت.
ا. اردستانی
Forwarded from Me'rāj
از قضا ارسال این مطلب از شما همزمان شده است با خوانش چند فصل میانی از کتاب هایدگر در میانهٔ خوب و بد از سافرانسکی درباره سالهای پیوستن هایدگر به نازیسم. یک لحظه احساس کردم دارم آن کتاب را میخوانم. دقیقاً در همین سالها نیز هایدگر بسیار انقلابی بود و از ایثار و عدالت و تغییر و ملت و رستاخیز و بیداری و ... صحبت میکرد.
من با شما در چند محور موافق نیستم. یک اینکه با تصور دوری بودن تاریخ، پیشبینی کردید که در آینده مجدداً. مردمان ایران به ایدههای اینچنینی بازخواهند گشت. دوم این که درباره رهایی از نیهیلیسم به مثابهٔ امری شوم نوشتید.
اول اینکه از نظر من، همهٔ فلسفههای تاریخ توهماند. یعنی نخست فیلسوف از مقام شامخ عقل آناکساگوراسی توهم میکند که چرخ جهان طبیعی و یا جهان انسانی نیز ذیل عقل میچرخد، قانون و مقرراتی بر آن حاکم است، و روبهسوی هدفی پیش میرود. حتی اگر با خوشبینی کانتی به چنین غایتنگاری جهان نیز بیاندیشیم همچنان آن را صرفاً باید بهعنوان صفتی برای تصور سوژه از جهان تفسیر کنیم و نه خود جهان. حتی قانونی که برای پیشبینی نیز ذکر کردید، صرفاً یک وضع سوبژکتیو است برای به نظم کشیدن وضعیتهای آشوبناک. انسان چنان در تعامل محاسبهناپذیر رانه و زبان، در تصادفیبودن هستی ریشه دوانده است که هرگونه دعوی پیشبینی، صرفاً پناهجستن در انگارههایی خوشباورانه برای گریز از مواجهه با آشوب بیمرز است.
دوم اینکه من فکر میکنم ایران هرگز یک جامعه نیست. بلکه جمعیتی است که به فراخور برخی رویدادها، حبابهایی از جامعهوارگی پیدا کرده و بلافاصله مجدداً از دست میدهد. تمایز توده از جامعه تمایزی مهم است که از قضا در اندیشه هانا آرنت، در بعد روانی-اجتماعی، یگانه خاستگاه توتالیتاریسم، همین وضعیت تودهای است. من در ایران چه اکنون و چه در گذشته، فقط توده میبینم که به فراخور رویدادها، در برخی مقاطع گرد هم جمع شده و به سبب نیازی که به هویت جمعی دارند، کسی را باد کرده و جلودارش کرده اند تا از این وضعیت برزخواری که دچار آن اند رهایی یابند. تحلیل شما و همهٔ این دست تحلیلها از متدهایی پیروی میکند که نخستین بار در نوشتههای غربی قرن ۱۸ و ۱۹ بازتاب یافته است. ازاینرو پیشاپیش این فرض در نهاد این متدهای تحلیلی درج است که جامعهای در کار است. اما ایران و بسیاری کشورهای دیگر فاقد جامعهاند. تودههای در هملولیدهای هستند که چیزی جز سرسپردگی و بلاهت تولید نمیکنند. حساب اندکشماری که پرسشی دارند و در پی آگاهی و مطالعه روانهٔ کوچههای اندیشه میشوند جدا. اما بدنهٔ اجتماعی، تودهها اند نه جامعه. البته این وضعیت در حال حاضر یک امر جهانی است و باید در آن نوعی زوال ایده/مفهوم را بازیابی کرد. به نظر میرسد خیزش تاریخی غرب به سوی پرورش و تولید مفهوم به سر آمده و اینک مجدداً حتی انسان غربی با اشباح دمخور است. عصر، عصر اشباح است و نه ارواح. همانند قرنها زیست اسطورهای که آدمیان در سراسر زندگی خود، فقط حضور شبح را احساس میکردند و مفاهیم یکّه، واضح و متمایز، و دارای انباشتی از قدرتِ اقدام نداشتند، اکنون نیز به همان شیوه، ایده/مفهوم از میان رفته است. اینک تنها اشباح ماندهاند. بخارهای پراکندهای که نجواهای آرام سر میدهند و از خدا، آزادی، عدالت، و از این قبیل صداهای مشوّش تولید میکنند، بی آنکه نه قدرتی را برانگیزانند و نه امکانهایی برای اندیشیدن فراهم کنند. به همین دلیل من فکر میکنم هیچ بازگشتی به ایدهها اعم از دینی و غیردینی در آینده ایران و جهان - در سطحی از اکثریت جامعهها و جمعیتها - در کار نیست و ما اینک در شیوهٔ متفاوتی از روزگاری زیست میکنیم که مفاهیم بدل به شبح میشوند و در زندگی ما در آمیزهای از نوسان میان حضور و غیبت، پرسه میزنند و زمزمه میکنند. ایده مُرده است و مجالی برای زندهشدن ندارد.
من با شما در چند محور موافق نیستم. یک اینکه با تصور دوری بودن تاریخ، پیشبینی کردید که در آینده مجدداً. مردمان ایران به ایدههای اینچنینی بازخواهند گشت. دوم این که درباره رهایی از نیهیلیسم به مثابهٔ امری شوم نوشتید.
اول اینکه از نظر من، همهٔ فلسفههای تاریخ توهماند. یعنی نخست فیلسوف از مقام شامخ عقل آناکساگوراسی توهم میکند که چرخ جهان طبیعی و یا جهان انسانی نیز ذیل عقل میچرخد، قانون و مقرراتی بر آن حاکم است، و روبهسوی هدفی پیش میرود. حتی اگر با خوشبینی کانتی به چنین غایتنگاری جهان نیز بیاندیشیم همچنان آن را صرفاً باید بهعنوان صفتی برای تصور سوژه از جهان تفسیر کنیم و نه خود جهان. حتی قانونی که برای پیشبینی نیز ذکر کردید، صرفاً یک وضع سوبژکتیو است برای به نظم کشیدن وضعیتهای آشوبناک. انسان چنان در تعامل محاسبهناپذیر رانه و زبان، در تصادفیبودن هستی ریشه دوانده است که هرگونه دعوی پیشبینی، صرفاً پناهجستن در انگارههایی خوشباورانه برای گریز از مواجهه با آشوب بیمرز است.
دوم اینکه من فکر میکنم ایران هرگز یک جامعه نیست. بلکه جمعیتی است که به فراخور برخی رویدادها، حبابهایی از جامعهوارگی پیدا کرده و بلافاصله مجدداً از دست میدهد. تمایز توده از جامعه تمایزی مهم است که از قضا در اندیشه هانا آرنت، در بعد روانی-اجتماعی، یگانه خاستگاه توتالیتاریسم، همین وضعیت تودهای است. من در ایران چه اکنون و چه در گذشته، فقط توده میبینم که به فراخور رویدادها، در برخی مقاطع گرد هم جمع شده و به سبب نیازی که به هویت جمعی دارند، کسی را باد کرده و جلودارش کرده اند تا از این وضعیت برزخواری که دچار آن اند رهایی یابند. تحلیل شما و همهٔ این دست تحلیلها از متدهایی پیروی میکند که نخستین بار در نوشتههای غربی قرن ۱۸ و ۱۹ بازتاب یافته است. ازاینرو پیشاپیش این فرض در نهاد این متدهای تحلیلی درج است که جامعهای در کار است. اما ایران و بسیاری کشورهای دیگر فاقد جامعهاند. تودههای در هملولیدهای هستند که چیزی جز سرسپردگی و بلاهت تولید نمیکنند. حساب اندکشماری که پرسشی دارند و در پی آگاهی و مطالعه روانهٔ کوچههای اندیشه میشوند جدا. اما بدنهٔ اجتماعی، تودهها اند نه جامعه. البته این وضعیت در حال حاضر یک امر جهانی است و باید در آن نوعی زوال ایده/مفهوم را بازیابی کرد. به نظر میرسد خیزش تاریخی غرب به سوی پرورش و تولید مفهوم به سر آمده و اینک مجدداً حتی انسان غربی با اشباح دمخور است. عصر، عصر اشباح است و نه ارواح. همانند قرنها زیست اسطورهای که آدمیان در سراسر زندگی خود، فقط حضور شبح را احساس میکردند و مفاهیم یکّه، واضح و متمایز، و دارای انباشتی از قدرتِ اقدام نداشتند، اکنون نیز به همان شیوه، ایده/مفهوم از میان رفته است. اینک تنها اشباح ماندهاند. بخارهای پراکندهای که نجواهای آرام سر میدهند و از خدا، آزادی، عدالت، و از این قبیل صداهای مشوّش تولید میکنند، بی آنکه نه قدرتی را برانگیزانند و نه امکانهایی برای اندیشیدن فراهم کنند. به همین دلیل من فکر میکنم هیچ بازگشتی به ایدهها اعم از دینی و غیردینی در آینده ایران و جهان - در سطحی از اکثریت جامعهها و جمعیتها - در کار نیست و ما اینک در شیوهٔ متفاوتی از روزگاری زیست میکنیم که مفاهیم بدل به شبح میشوند و در زندگی ما در آمیزهای از نوسان میان حضور و غیبت، پرسه میزنند و زمزمه میکنند. ایده مُرده است و مجالی برای زندهشدن ندارد.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
فرمودید مسائل واقعی، مسائل واقعی چیا هستند و مسائل غیرواقعی چیا؟ قصد دیالکتیک سقراطی ندارم اما شما مبهم و بدون توضیح بکار میبرید و مجبور به پرسش میشوم آنچه سرکوب میشه در شکل و صورت دیگه ای بر می گرده آیا این شکل و صورتِ دیگه، نمیتونه در تعارض با شکل و…
این تحلیل بر مبنای یک سری مشاهدات استقرایی و نیز نوعی اصول پایه ای فلسفه تاریخ صورت گرفته .
از نظر مشاهدات استقرایی ما از زمان مشروطه چند موج سینوسی نزدیک شونده - دورشونده مذهب و سیاست رو می تونیم نشان گذاری کنیم .به طور کلی می تونیم بگیم که از زمان مشروطه تا اواخر دهه ۲۰ ما شاهد موج دورشونده و از اوایل دهه ۳۰ تا ابتدای دهه ۶۰ موج نزدیک شونده و از ابتدای دهه ۶۰ تا حالا مجددا تابع دورشونده رو شاهد هستیم .البته این توابع خود در ارتباط با یکدیگر تعریف می شوند یعنی جهت گیریهای ساخت سیاسی .
البته پرسش اساسی ( یکی از پرسشهای متن ) این بود که در ایران چه اتفاقی افتاد که ما در دهه ۴۰ با موج برگشت مذهب روبرو شدیم و آیا این موج بازگشتی تاثیری در سیاست داشت یا نه ؟ مذهب به دنبال سیاست بود یا سیاست تابعی از گشت دینی ؟
بر این اساس می شود پرسید آیا در صورت گشت سیاست مثلا یک ساخت سیاسی لائیک و نه سکولار ، امکان اون اتفاقی در دهه ۴۰ افتاد باز هم هست یا نه ؟
دومین پروبلماتیک مقاله ؛ نسبت وضعیت اجتماعی فعلی ( خلا نظریه ) با گشت سیاسی است .یعنی آیا امکان نوعی چرخش سیاسی در شکل رادیکال یا جابجایی بدون تغییر وضعیت فوق وجود دارد یا نه ؟ به زعم من چنین امکانی وجود ندارد .و نتیجه مقاله این هست که برای رسیدن به نوعی کنش سیاسی رادیکال باید از وضعیت فلسفی - اجتماعی فوق خارج شد و البته مسلح به نوعی نظریه .صد البته که این نظریه صورتهای جدیدی از نظریه انتقادی و رادیکال قبلی است و صورت بندی خودش را دارد .
فرضهای متافیزیکی و باوریک فلسفه تاریخ هم بر دو اصل بود ؛ اول ثبت ردگونی هستی در کلیت خودش
دوم ؛ بازگشت امر سرکوب شده .
در قسمتهای بعدی ممکن است بعضی پاسخهای خود را دریافت کنید .
از نظر مشاهدات استقرایی ما از زمان مشروطه چند موج سینوسی نزدیک شونده - دورشونده مذهب و سیاست رو می تونیم نشان گذاری کنیم .به طور کلی می تونیم بگیم که از زمان مشروطه تا اواخر دهه ۲۰ ما شاهد موج دورشونده و از اوایل دهه ۳۰ تا ابتدای دهه ۶۰ موج نزدیک شونده و از ابتدای دهه ۶۰ تا حالا مجددا تابع دورشونده رو شاهد هستیم .البته این توابع خود در ارتباط با یکدیگر تعریف می شوند یعنی جهت گیریهای ساخت سیاسی .
البته پرسش اساسی ( یکی از پرسشهای متن ) این بود که در ایران چه اتفاقی افتاد که ما در دهه ۴۰ با موج برگشت مذهب روبرو شدیم و آیا این موج بازگشتی تاثیری در سیاست داشت یا نه ؟ مذهب به دنبال سیاست بود یا سیاست تابعی از گشت دینی ؟
بر این اساس می شود پرسید آیا در صورت گشت سیاست مثلا یک ساخت سیاسی لائیک و نه سکولار ، امکان اون اتفاقی در دهه ۴۰ افتاد باز هم هست یا نه ؟
دومین پروبلماتیک مقاله ؛ نسبت وضعیت اجتماعی فعلی ( خلا نظریه ) با گشت سیاسی است .یعنی آیا امکان نوعی چرخش سیاسی در شکل رادیکال یا جابجایی بدون تغییر وضعیت فوق وجود دارد یا نه ؟ به زعم من چنین امکانی وجود ندارد .و نتیجه مقاله این هست که برای رسیدن به نوعی کنش سیاسی رادیکال باید از وضعیت فلسفی - اجتماعی فوق خارج شد و البته مسلح به نوعی نظریه .صد البته که این نظریه صورتهای جدیدی از نظریه انتقادی و رادیکال قبلی است و صورت بندی خودش را دارد .
فرضهای متافیزیکی و باوریک فلسفه تاریخ هم بر دو اصل بود ؛ اول ثبت ردگونی هستی در کلیت خودش
دوم ؛ بازگشت امر سرکوب شده .
در قسمتهای بعدی ممکن است بعضی پاسخهای خود را دریافت کنید .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
آقای اردستانی من این نقدها را دارم: در کل متن اشارە هایی بە امر سیاسی و امر اجتماعی کردید کە ظاهرا دلالت های تعیین کنندە برای شما هستن ولی نسبتشون مشخص نیست هرچند تقدم رو بر امر اجتماعی گذاشتین کە اون هم مبهمە بە نظرم. مثلا تقلیل گرایانە در مورد وضعیت گرایش…
درود بر شما و متشکرم از نقد خوبتون .
خدمتتون عرض کنم که اصولا من این مقاله رو با تحلیل مشخص ماتریالیستی و دیالکتیکی نوشتم یعنی تحلیلم از مذهب در ایران کاملا مادی هست و به عنوان نوعی نیروی اجتماعی تاثیرگذار در روابط سیاسی .
در واقع جهت گیری اصلی مقاله نقد نوعی گرایش فکری بود که در اوایل دهه ۷۰ جریان لیبرال مذهبی مثل مرحوم بازرگان و عبدالکریم سروش مطرح می کردند بود .هر چند با کمال احترام برای این بزرگواران که از آنها بسیار آموختم .
من در پست قبلی کمی در مورد پربلماتیک اون صحبت کردم .
طبیعتا در اینجا هم مذهب و هم سیاست را به عنوان نیروهای اجتماعی در نظر گرفته ام و هیچ ذهنیت ایده آلیستی یا روحانی ندارم و صرفا اثر گذاری خارجی این نیروها بررسی شده است .
خدمتتون عرض کنم که اصولا من این مقاله رو با تحلیل مشخص ماتریالیستی و دیالکتیکی نوشتم یعنی تحلیلم از مذهب در ایران کاملا مادی هست و به عنوان نوعی نیروی اجتماعی تاثیرگذار در روابط سیاسی .
در واقع جهت گیری اصلی مقاله نقد نوعی گرایش فکری بود که در اوایل دهه ۷۰ جریان لیبرال مذهبی مثل مرحوم بازرگان و عبدالکریم سروش مطرح می کردند بود .هر چند با کمال احترام برای این بزرگواران که از آنها بسیار آموختم .
من در پست قبلی کمی در مورد پربلماتیک اون صحبت کردم .
طبیعتا در اینجا هم مذهب و هم سیاست را به عنوان نیروهای اجتماعی در نظر گرفته ام و هیچ ذهنیت ایده آلیستی یا روحانی ندارم و صرفا اثر گذاری خارجی این نیروها بررسی شده است .
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
از قضا ارسال این مطلب از شما همزمان شده است با خوانش چند فصل میانی از کتاب هایدگر در میانهٔ خوب و بد از سافرانسکی درباره سالهای پیوستن هایدگر به نازیسم. یک لحظه احساس کردم دارم آن کتاب را میخوانم. دقیقاً در همین سالها نیز هایدگر بسیار انقلابی بود و از ایثار…
درود
به نظر مطالعه زیادی شما در متون پسامدرن ، باعث فراموشی و غفلت وضعیت عینی و ابژکتیو و تاریخی جامعه خودمون شده و تصور می کنم یک وضعیت پسامدرن و پساسرمایه داری رو دارید به وضعیت عینی ایران تحمیل می کنید .همین نقد می تواند زیربنای مخالفت با همه تزهای شما از قبیل نقد فلسفه تاریخ یا نیاز به نظریه باشد .
جامعه ای که هنوز مسائل واقعی اش استبداد فردی و مافیای اقتصادی و لچک زنانش باشد ، اورد نشسته خائوس و اشباح رفته برایش رو دل می آورد .
فلسفه تاریخ و نظریه برای سوژه شدن اجتماعی ضروری است ، همانطوری که خودتان چند شب پیش با اشاره به هایدگر از عقب ماندگی مضاعف ما نسبت به فلسفه او گفتید .
جامعه ایران اگر هم هنوز توده ای است چون هنوز فلسفه تاریخ و نظریه ندارد ، و در قید و بند ایشالله ماشالله است .چشم ابتدا اجازه بدید منعقد بشیم آن وقت سروقت اشباح هم خواهیم رفت .
به نظر مطالعه زیادی شما در متون پسامدرن ، باعث فراموشی و غفلت وضعیت عینی و ابژکتیو و تاریخی جامعه خودمون شده و تصور می کنم یک وضعیت پسامدرن و پساسرمایه داری رو دارید به وضعیت عینی ایران تحمیل می کنید .همین نقد می تواند زیربنای مخالفت با همه تزهای شما از قبیل نقد فلسفه تاریخ یا نیاز به نظریه باشد .
جامعه ای که هنوز مسائل واقعی اش استبداد فردی و مافیای اقتصادی و لچک زنانش باشد ، اورد نشسته خائوس و اشباح رفته برایش رو دل می آورد .
فلسفه تاریخ و نظریه برای سوژه شدن اجتماعی ضروری است ، همانطوری که خودتان چند شب پیش با اشاره به هایدگر از عقب ماندگی مضاعف ما نسبت به فلسفه او گفتید .
جامعه ایران اگر هم هنوز توده ای است چون هنوز فلسفه تاریخ و نظریه ندارد ، و در قید و بند ایشالله ماشالله است .چشم ابتدا اجازه بدید منعقد بشیم آن وقت سروقت اشباح هم خواهیم رفت .
❤1
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
درود بر شما و متشکرم از نقد خوبتون . خدمتتون عرض کنم که اصولا من این مقاله رو با تحلیل مشخص ماتریالیستی و دیالکتیکی نوشتم یعنی تحلیلم از مذهب در ایران کاملا مادی هست و به عنوان نوعی نیروی اجتماعی تاثیرگذار در روابط سیاسی . در واقع جهت گیری اصلی مقاله نقد…
سلام بە شما آقای اردستانی. خواهش میکنم.
متوجە متدولوژی تحلیلتون هستم. میخوام بە این نکتە اشارە کنم کە بە نظر من مذهب و سیاست دو طراز و ساحت مجزا در هستی اجتماعی نیستند. منظورم این نیست کە درهم تنیدە اند، یا طبق رویکرد سطحی جامعە شناختی، بر هم تاثیر میگذارند. بلکە منظورم اینە کە سیاست بستر و بودن اجتماعی انسانە و مذهب مظروفی ست کە امر سیاسی از طریقش میتونە بە پیش برە. سیاست بە عنوان بستر چیزی خارج از مازاد شکاف و تضادهای بنیادین برسازندە ی جامعە نمیتونە باشە. سیاست ناگزیری تضادهای امر واقع در جهت تداوم یا نفی اش است کە سوژە (بە نظرم طبقە) محمل پراتیک شدنش میشە.
بر این اساس بررسی پدیدارهای مذهبی و فرگشت های زمانیش نمیتونە بە عنوان جایگزین امر سیاسی در نظر گرفتە بشە. این امر سیاسی است کە مذهب رو بە عنوان مدلی از سیاست ورزی پیش میبرە نە برعکس. بە عبارتی بسیار سادە: مذهب ابزار ساحتی هستی شناختی بە نام سیاست است.
ا. اردستانی
متوجە متدولوژی تحلیلتون هستم. میخوام بە این نکتە اشارە کنم کە بە نظر من مذهب و سیاست دو طراز و ساحت مجزا در هستی اجتماعی نیستند. منظورم این نیست کە درهم تنیدە اند، یا طبق رویکرد سطحی جامعە شناختی، بر هم تاثیر میگذارند. بلکە منظورم اینە کە سیاست بستر و بودن اجتماعی انسانە و مذهب مظروفی ست کە امر سیاسی از طریقش میتونە بە پیش برە. سیاست بە عنوان بستر چیزی خارج از مازاد شکاف و تضادهای بنیادین برسازندە ی جامعە نمیتونە باشە. سیاست ناگزیری تضادهای امر واقع در جهت تداوم یا نفی اش است کە سوژە (بە نظرم طبقە) محمل پراتیک شدنش میشە.
بر این اساس بررسی پدیدارهای مذهبی و فرگشت های زمانیش نمیتونە بە عنوان جایگزین امر سیاسی در نظر گرفتە بشە. این امر سیاسی است کە مذهب رو بە عنوان مدلی از سیاست ورزی پیش میبرە نە برعکس. بە عبارتی بسیار سادە: مذهب ابزار ساحتی هستی شناختی بە نام سیاست است.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
سلام بە شما آقای اردستانی. خواهش میکنم. متوجە متدولوژی تحلیلتون هستم. میخوام بە این نکتە اشارە کنم کە بە نظر من مذهب و سیاست دو طراز و ساحت مجزا در هستی اجتماعی نیستند. منظورم این نیست کە درهم تنیدە اند، یا طبق رویکرد سطحی جامعە شناختی، بر هم تاثیر میگذارند.…
بله کاملا درست هست و حتی من می خوام تاکید کنم که در هم تنیدگی دین و سیاست اینجا مضاعف است و منظورم از این مضاعف بودن این است که یک بار سیاست خودش را در الهیات فرافکن کرده ، و سپس همین الهیات فرافکن شده مجددا در سیاست بازمی تابه .به این صورت که مثلا الهیات اسلامی بسیار متاثر از نظریه سیاسی شاه - خدا بوده که ابتدا در فرهنگهای امپریالیستی سامی در بین النهرین به وجود آمد و خود این الهیات توتالیتر به سیاست بازتابیده شد یعنی سیاست فردی را تقویت کرد .
البته در دوره مورد نظر ( بازگشت مذهب دهه ۴۰ و ۵۰ ) امکان چنین نقدی وجود نداشت .نقد مذهبی که سواد یا جسارت آن را نداشت و نقد ماتریالیستی هم فاقد ابزارهای عینی و ذهنی لازم ( فویرباخ و مارکس متقدم متاثر از هگل ) بود .این بود که نظریه سیاسی منتج از مذهب مجددا همان روابط را بازتولید کرد .
اما در مورد شرایط مادی فقط به یک نکته اشاره می کنم که ساخت سیاسی نظام سابق تا حدودی جدای از بافت طبقاتی جامعه بود که دو نهاد عمده اش روحانیت و فئودالیسم بود .اینها هر یک در دوره پدر و پسر ضربه خوردند و به نظرم نیروی طبقاتی سوار شده بر امواج انقلاب شدند .
البته در دوره مورد نظر ( بازگشت مذهب دهه ۴۰ و ۵۰ ) امکان چنین نقدی وجود نداشت .نقد مذهبی که سواد یا جسارت آن را نداشت و نقد ماتریالیستی هم فاقد ابزارهای عینی و ذهنی لازم ( فویرباخ و مارکس متقدم متاثر از هگل ) بود .این بود که نظریه سیاسی منتج از مذهب مجددا همان روابط را بازتولید کرد .
اما در مورد شرایط مادی فقط به یک نکته اشاره می کنم که ساخت سیاسی نظام سابق تا حدودی جدای از بافت طبقاتی جامعه بود که دو نهاد عمده اش روحانیت و فئودالیسم بود .اینها هر یک در دوره پدر و پسر ضربه خوردند و به نظرم نیروی طبقاتی سوار شده بر امواج انقلاب شدند .
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
بله کاملا درست هست و حتی من می خوام تاکید کنم که در هم تنیدگی دین و سیاست اینجا مضاعف است و منظورم از این مضاعف بودن این است که یک بار سیاست خودش را در الهیات فرافکن کرده ، و سپس همین الهیات فرافکن شده مجددا در سیاست بازمی تابه .به این صورت که مثلا الهیات…
با این تحلیل تان موافقم و بە نظرم درستە. یعنی در واقع مذهب رو بە عنوان بخشی از بیگانگی انسان و نگاە شی وار تعریف کردن و ارتباط دادن منطق مذهبی بە بنیان های مادی - اجتماعی آن برای نمونە ساخت فئودالی یا همینطور سرمایە داری. ولی موافق این نیستم کە ساخت سیاسی نظام سابق بە قول شما، از بافت طبقاتی جدا بود. تمام احزاب و جریاناتی کە در دوران پهلوی اول و دوم حضور داشتند نظیر تودە، حزب ایران، اعتدالیون، اتحاد ملی، حزب وطن و ...همە و همە نمایندە های طبقات مختلف بودند. انگلیسی ها مخصوصا میومدن کشمکش های سیاسی و ائتلاف های شکنندە ی اون دوران رو از طریق روانشناسی فردی و اجتماع ایرانیان توضیح میدادند. در حالی کە تمام این ها با پایگاە طبقاتی شان و نوع جهانبینی و ایدئولوژی منطبق بر آن کە خودش هزارتویی بود، مطابقت داشت.
ا. اردستانی
ا. اردستانی
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
درود به نظر مطالعه زیادی شما در متون پسامدرن ، باعث فراموشی و غفلت وضعیت عینی و ابژکتیو و تاریخی جامعه خودمون شده و تصور می کنم یک وضعیت پسامدرن و پساسرمایه داری رو دارید به وضعیت عینی ایران تحمیل می کنید .همین نقد می تواند زیربنای مخالفت با همه تزهای شما…
درود متقابل.
به نظر میرسد ناخودآگاه میان دو سطح توصیف و تجویز خلط میکنید. اینکه ما نیازمند سوژگی هستیم یک مطلب است و اینکه اکنون در جهانی زیست میکنیم که سوژه و امکان سوژگی در ابعاد گسترده و واجد امتداد تمدنی که نه فقط در برخی رویدادهای مقطعی، همچون حبابهای متورم اما ناپایدار، بلکه به مثابۀ زمین تثبیتشدهای که بتواند فرهنگ و تمدنی را در بلندمدت برپا کند، دود شده و رفته هوا، مطلبی دیگر. بله اینک برای سوژهشدن ما نیازمند فلسفه تاریخ و نظریه سیاسی هستیم. اما ای کاش من نمیدانستم که فلسفه تاریخ یک برساخت توهمی است. به نظر میرسد به همان اندازه که من در متنهای پستمدرن غوطهورم شما از وضعیت نیهیلیستیک رو به رشد ایران دور هستید که فکر میکنید میتوان بر آن غالب آمد. چرا روایت جنین مرده را فراموش کردهاید؟ ما جنینهای مردۀ تاریخ انسانیم. ما پیش از آنکه در بستری از امکان سوژگی زاده شویم، پیشاپیش در زهدان مادر مردهایم. من هم آرزو میکردم که کاشکی چنین نبود، اما تاریخ امری خطی نیست. جمعیتهای غیرغربی در طول این چند صد سال، همواره در معرض وزشهای فکری-فرهنگی غرب بوده اند. نیهیلیسم، نقطۀ اوجگیری عقلانیت مدرن، سوژۀ دموکراتیک و اومانیسم غربی است. اما برای نیهیلیستیک شدن نیازمند طی کردن همین یک مسیر غربی نیست. چه بسا گاه بویِ تعفن مردگان، جنینی را در زهدان مادر مسموم کند و او به دنیا نیامده، بمیرد. شما هنوز منتظر آنید که در ایران سوژه شکل گرفته و بعد از سیصد سال همچون سیر غربی، مثلاً به ایستگاه فلسفه هایدگر برسد؟ زهی خیال بیهوده. کاشکی چنین بود، اما اینک ما با گوشت و پوست و خون، همراه با سوژۀ عقلانی غرب، تهی بودن این سیر را ادراک کرده ایم و در اثر این ادراک زودهنگام، غذاهای مدرن غربی را نخورده بالا آوردیم. بله چنین چیزی ممکن است. کافی است نگاهی به دنیای خود بیاندازید. بلک فری را میشناسید؟ یک کمدین نیهیلیستیک است. اکنون چنین فیگورهایی در میدانِ فاهمۀ مردمان جولان میدهند نه بازرگانها و سروشها. من صرفاً در متون پسامدرن غوطه نمیخورم. دست کم روزانه هشت ساعت با تازهترین میوههای نسلی این سرزمین معاشرت نزدیک میکنم. نه تنها سوژهای در کار نیست، بلکه امکان سوژگی نیز بتمامی در دسترس نیست. البته من نسبت به چنین وضعی، چندان ناخشنود نیستم. از قضا جنون امثال بلک فری را دوست دارم. لوگوس رخنه کرده در ذهن مرا خوب به باد فنا میدهد و فنا برایم دل انگیز است. خلاصه اینکه یک. دعوت میکنم روایت جنین مرده را در ضمیر ایرانیان و به طور کلی مردمان غیر غربی، بیشتر به مطالعه بگیرید. و دو. تا این اندازه خوشخیالانه به عبور از نیهیلیسم امیدوار نباشید. نیهیلیسم، گذرگاهی برای رهگذران نیست. نقطۀ خاموشی و انقراض است. اگرکه بیعلاقه نیستم، روایت ققنوس را در این باب برای خود زمزمه کنم. اما نکته اصلی اینجاست که اگر ققنوس میدانست بناست که پس از خاکستر شدن، مجدد زاده خواهد شد، هرگز با تمام وجود نمیسوخت و از این رو مجدد زاده نمی شد. به همین دلیل من فکر میکنم بیش ازآنکه به زاده شدن مجدد سوژه دل ببندیم، باید خود را به نیهیلیسم سپرده و با تمام وجود بسوزیم. امید بزرگترین نفرین زندگی است. باید به حکمرانیِ مطلق یأس خود را واسپرد.
به نظر میرسد ناخودآگاه میان دو سطح توصیف و تجویز خلط میکنید. اینکه ما نیازمند سوژگی هستیم یک مطلب است و اینکه اکنون در جهانی زیست میکنیم که سوژه و امکان سوژگی در ابعاد گسترده و واجد امتداد تمدنی که نه فقط در برخی رویدادهای مقطعی، همچون حبابهای متورم اما ناپایدار، بلکه به مثابۀ زمین تثبیتشدهای که بتواند فرهنگ و تمدنی را در بلندمدت برپا کند، دود شده و رفته هوا، مطلبی دیگر. بله اینک برای سوژهشدن ما نیازمند فلسفه تاریخ و نظریه سیاسی هستیم. اما ای کاش من نمیدانستم که فلسفه تاریخ یک برساخت توهمی است. به نظر میرسد به همان اندازه که من در متنهای پستمدرن غوطهورم شما از وضعیت نیهیلیستیک رو به رشد ایران دور هستید که فکر میکنید میتوان بر آن غالب آمد. چرا روایت جنین مرده را فراموش کردهاید؟ ما جنینهای مردۀ تاریخ انسانیم. ما پیش از آنکه در بستری از امکان سوژگی زاده شویم، پیشاپیش در زهدان مادر مردهایم. من هم آرزو میکردم که کاشکی چنین نبود، اما تاریخ امری خطی نیست. جمعیتهای غیرغربی در طول این چند صد سال، همواره در معرض وزشهای فکری-فرهنگی غرب بوده اند. نیهیلیسم، نقطۀ اوجگیری عقلانیت مدرن، سوژۀ دموکراتیک و اومانیسم غربی است. اما برای نیهیلیستیک شدن نیازمند طی کردن همین یک مسیر غربی نیست. چه بسا گاه بویِ تعفن مردگان، جنینی را در زهدان مادر مسموم کند و او به دنیا نیامده، بمیرد. شما هنوز منتظر آنید که در ایران سوژه شکل گرفته و بعد از سیصد سال همچون سیر غربی، مثلاً به ایستگاه فلسفه هایدگر برسد؟ زهی خیال بیهوده. کاشکی چنین بود، اما اینک ما با گوشت و پوست و خون، همراه با سوژۀ عقلانی غرب، تهی بودن این سیر را ادراک کرده ایم و در اثر این ادراک زودهنگام، غذاهای مدرن غربی را نخورده بالا آوردیم. بله چنین چیزی ممکن است. کافی است نگاهی به دنیای خود بیاندازید. بلک فری را میشناسید؟ یک کمدین نیهیلیستیک است. اکنون چنین فیگورهایی در میدانِ فاهمۀ مردمان جولان میدهند نه بازرگانها و سروشها. من صرفاً در متون پسامدرن غوطه نمیخورم. دست کم روزانه هشت ساعت با تازهترین میوههای نسلی این سرزمین معاشرت نزدیک میکنم. نه تنها سوژهای در کار نیست، بلکه امکان سوژگی نیز بتمامی در دسترس نیست. البته من نسبت به چنین وضعی، چندان ناخشنود نیستم. از قضا جنون امثال بلک فری را دوست دارم. لوگوس رخنه کرده در ذهن مرا خوب به باد فنا میدهد و فنا برایم دل انگیز است. خلاصه اینکه یک. دعوت میکنم روایت جنین مرده را در ضمیر ایرانیان و به طور کلی مردمان غیر غربی، بیشتر به مطالعه بگیرید. و دو. تا این اندازه خوشخیالانه به عبور از نیهیلیسم امیدوار نباشید. نیهیلیسم، گذرگاهی برای رهگذران نیست. نقطۀ خاموشی و انقراض است. اگرکه بیعلاقه نیستم، روایت ققنوس را در این باب برای خود زمزمه کنم. اما نکته اصلی اینجاست که اگر ققنوس میدانست بناست که پس از خاکستر شدن، مجدد زاده خواهد شد، هرگز با تمام وجود نمیسوخت و از این رو مجدد زاده نمی شد. به همین دلیل من فکر میکنم بیش ازآنکه به زاده شدن مجدد سوژه دل ببندیم، باید خود را به نیهیلیسم سپرده و با تمام وجود بسوزیم. امید بزرگترین نفرین زندگی است. باید به حکمرانیِ مطلق یأس خود را واسپرد.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
با این تحلیل تان موافقم و بە نظرم درستە. یعنی در واقع مذهب رو بە عنوان بخشی از بیگانگی انسان و نگاە شی وار تعریف کردن و ارتباط دادن منطق مذهبی بە بنیان های مادی - اجتماعی آن برای نمونە ساخت فئودالی یا همینطور سرمایە داری. ولی موافق این نیستم کە ساخت سیاسی…
نظام سابق ( پدر و پسر ) دو طبقه سنتی و نهادینه شده رو طی چند دهه سرکوب کردند .پدر طبقه روحانی جامعه را که مثلا بعد از مشروطه تا همین اواخر دهه ۵۰ تاثیرگذرترین طبقه نخبه جامعه بودند ، و پسر هم با اصلاحات ارضی ، طبقه فئودال را .رژیم پهلوی خودش رو دلخوش کرده بود به طبقه نورسته نخبگانی ( طبقه ریشه کن شده ای که برایش یک رفاه نسبی در شهر ها ایجاد شده بود ) اما به نظر فرزندان روحانیون و فرزندان خوانین شاید غیر مستقیم نیروی مادی ضد رژیم را فراهم کردند .من منکر جریانات مستقل اجتماعی یا سیاسی نیستم .سوابق اعضای اصلی حزب توده و جبهه ملی را نگاه کنید همه به فئودالهای بزرگ می رسیدند ، و نیز فرزندان طبقات بازاری مذهبی و روحانیت که به شدت متاثر از مرجعیت بودند .به نظر من رژیم سابق نتوانست یک طبقه مستقل حامی برای خودش فراهم کند و همین نخبگان جوانی در زمان انقلاب به سادگی به جریان اصلی پیوستند .
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
درود متقابل. به نظر میرسد ناخودآگاه میان دو سطح توصیف و تجویز خلط میکنید. اینکه ما نیازمند سوژگی هستیم یک مطلب است و اینکه اکنون در جهانی زیست میکنیم که سوژه و امکان سوژگی در ابعاد گسترده و واجد امتداد تمدنی که نه فقط در برخی رویدادهای مقطعی، همچون حبابهای…
می دانید ، چند روز پیش کتاب یونس ( از مجموعه کتابهای عهد عتیق ) رو می خوندم و قرار گذاشتم که مطلبی که در مورد یونس در کانال نوشته بودم را مجددا بازنویسی کنم .نوشته شما مرا همراه یونس نبی به اعماق تاریک شکم ماهی برد و ناگهان به یاد اون جمله هایدگر در مصاحبه با اشپیگل افتادم که تنها یک خدا می تواند ما را نجات دهد .می دانید که اگر اشتباه نکنم ، هایدگر جایی گفته بود که نیچه مرا پیر کرد و این سخن مرا یاد اون حدیث پیامبر اسلام انداخت که گفته ؛ سوره یونس مرا پیر کرد .
به راستی که مواجهه و عبور از نهیلیسم گیر افتاده در شکم ماهی در اعماق اقیانوسها آدمی را پیر می کند .آنجا بود که به خودم گفتم این داستان یونس آیا روایت همین مغاک هستی نیست ؟ تاریک ترین لحظه جهان ؟
اما آیا هایدگر از نیچه عبور کرد ؟ آیا هایدگر توانست بر نهیلیسم فائق بیاید .از این جهت بود که در متن اشاره به نیچه داشتیم و آن را مانع بزرگ دانستیم .جالب است من فقط یک بار با اردبیلی گفتگو کردم ( در یک گروه تلگرامی ) و آن هم به مناسبت نقدی بود که در ۹۶ به جریانات سیاسی زده بود ، بلا استثنا همه را از دم تیغ گذارانده بود ، من فقط یک سوال پرسیدم ؛ با این حساب با چه همراهانی می خواهی انقلاب کنی ؟ درماند .( مطمئنم اینقدر باهوش هستی که متوجه اشاره ام به این نام شده باشی ) .
اما من هایدگر را همانطور می خوانم که گفتم .انتظار عصری دیگر و عبور از این عسرت کده و عصر تاریک هستی .
به راستی که مواجهه و عبور از نهیلیسم گیر افتاده در شکم ماهی در اعماق اقیانوسها آدمی را پیر می کند .آنجا بود که به خودم گفتم این داستان یونس آیا روایت همین مغاک هستی نیست ؟ تاریک ترین لحظه جهان ؟
اما آیا هایدگر از نیچه عبور کرد ؟ آیا هایدگر توانست بر نهیلیسم فائق بیاید .از این جهت بود که در متن اشاره به نیچه داشتیم و آن را مانع بزرگ دانستیم .جالب است من فقط یک بار با اردبیلی گفتگو کردم ( در یک گروه تلگرامی ) و آن هم به مناسبت نقدی بود که در ۹۶ به جریانات سیاسی زده بود ، بلا استثنا همه را از دم تیغ گذارانده بود ، من فقط یک سوال پرسیدم ؛ با این حساب با چه همراهانی می خواهی انقلاب کنی ؟ درماند .( مطمئنم اینقدر باهوش هستی که متوجه اشاره ام به این نام شده باشی ) .
اما من هایدگر را همانطور می خوانم که گفتم .انتظار عصری دیگر و عبور از این عسرت کده و عصر تاریک هستی .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
مطمئنم اینقدر باهوش هستی که متوجه اشاره ام به این نام شده باشی
نه متاسفانه. اگر منظورتان چیزی فراتر از اشاره به کتاب اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم است، متوجه منظورتون نشدم.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
نه متاسفانه. اگر منظورتان چیزی فراتر از اشاره به کتاب اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم است، متوجه منظورتون نشدم.
بله تصور می کنم این نهیلیسم مورد اشاره ، در نهایت راه به صوفی گری ببرد .به همین دلیل تاکید خود را بر نظریه و فلسفه تاریخ گذاشتم و تصور می کنم که یک خوانش صحیح از هایدگر متاخر واجد فلسفه تاریخ است همچنانکه واضع نظریه " هیچ چیز بیرون متن وجود ندارد " در پایان سخنی به جز عدالت نداشت .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
بله تصور می کنم این نهیلیسم مورد اشاره ، در نهایت راه به صوفی گری ببرد .به همین دلیل تاکید خود را بر نظریه و فلسفه تاریخ گذاشتم و تصور می کنم که یک خوانش صحیح از هایدگر متاخر واجد فلسفه تاریخ است همچنانکه واضع نظریه " هیچ چیز بیرون متن وجود ندارد " در پایان…
البته اردبیلی خود را تئوریسین مبارزه می داند. او اگرچه خیلی علاقه مند عرفان شرقی است، اما همین راهبرد را نوعی مبارزه می داند. من مثل اردبیلی فکر نمی کنم. هرگونه مبارزه یا مقاومت، محصولی جز بیرون پرت شدن از بازی ندارد. من فکر میکنم باید به تمامی در بازی مشارکت کرد. امروزه میزان مصرف مواد مخدر و رابطه جنسی در بین بچه ها به طرز شدیدی افزایش پیدا کرده. با نفس مصرف مواد مشکلی ندارم. خب کسی که دوست دارد ارگان های جسمش را از بین ببرد، مواد مخدر یکی از راه های طلایی است. مصرف مواد مخدر، شاید تجسد آلودۀ نیهیلیسم در مادّی ترین شکل خود باشد که برای بسیاری، تنها راه تصعید در شیوه ای تجربۀ خلسه و روحانیت است. اما من که علاقه ای به از بین بردن ارگان های جسمم ندارم، سهم خود را در این بازیِ نیهیلیستیک چنین ادا می کنم که هر جا اثری از فلسفه تاریخ دیدم، آن را دود کنم و بالا بکشم. :)) نه مبارزه و نه سماع. مشارکت در بازی به فراخور علایق بیبنیاد.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
سهم خود را در این بازیِ نیهیلیستیک چنین ادا می کنم که هر جا اثری از فلسفه تاریخ دیدم، آن را دود کنم و بالا بکشم
پس برای خود رسالتی قائلید ،
آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟ اگر فرض را بر نادانی بگذاریم ، به همان میزان که تاریخ فلسفه ای ندارد ، ممکن است تصادف کور هم نباشد .چه تاریخ را واجد غایتی بدانیم و چه تصادف کور نیروها ، موضعی گرفته ایم ، منتها فرقش این است که در دومی توهم دانایی و بی موضعی هم داریم .
اما پرسشی دارم ؛ در مورد هایدگر پاسخ خود را نگرفتم ، آیا تعلیمات هایدگر قادر به مسلح کردن ما برای عبور از وضعیت نهیلیسم می باشد ؟
آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟ اگر فرض را بر نادانی بگذاریم ، به همان میزان که تاریخ فلسفه ای ندارد ، ممکن است تصادف کور هم نباشد .چه تاریخ را واجد غایتی بدانیم و چه تصادف کور نیروها ، موضعی گرفته ایم ، منتها فرقش این است که در دومی توهم دانایی و بی موضعی هم داریم .
اما پرسشی دارم ؛ در مورد هایدگر پاسخ خود را نگرفتم ، آیا تعلیمات هایدگر قادر به مسلح کردن ما برای عبور از وضعیت نهیلیسم می باشد ؟
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
نظام سابق ( پدر و پسر ) دو طبقه سنتی و نهادینه شده رو طی چند دهه سرکوب کردند .پدر طبقه روحانی جامعه را که مثلا بعد از مشروطه تا همین اواخر دهه ۵۰ تاثیرگذرترین طبقه نخبه جامعه بودند ، و پسر هم با اصلاحات ارضی ، طبقه فئودال را .رژیم پهلوی خودش رو دلخوش کرده…
من بە جای اینکە بگم رضاشاە و محمدرضاشاە دوطبقە را نابود کردند میگم خود ظهور پهلوی ها و کاهش تاثیرگذاری این دو طبقە کە شما گفتین (هرچند من روحانیت و فئودال هارو دو طبقە نمیدونم، بلکە روحانیت یکی از اصلی ترین سوژە های طبقە ی فئودال است، خود روحانیت طبقە نیست.) نتیجە ی شدآیند و تحول نیروها و مناسبات مادی جامعە ی ایران بودە و قطعا دولت و نیروهای سیاسی نقش تاثیرگذار در این دیالکتیک داشتند.
همین قشر نخبگان و روشنفکران فرنگ رفتە از اواخر دورە رضا شاە بخش بزرگیشون بە مخالف نظام شاهی تبدیل شدند. مخصوصا سر مقولە دخالت خارجی و وابستگی. یعنی بیشتر اتفاقا روشنفکران نیروی ضدشاهی شدند تا روحانیون در دهە ی 20 ولی بعدا بلە، چپ و بخش بزرگی از راست و جامعە تقریبا زمان فراروی شان از این دوران تاریخی فرارسیدە بود. و این نکتە کە گفتین رژیم حاکم نتونستە بود طبقە ی حامی برای خودش درست کنە باز من برعکس میبینم، بە این معنی کە از همان اوان مشروطە، این طبقە و ساختار طبقاتی و تکوین سرمایە در سایە ی وابستگی بود کە ظهور اقتداری شاهی رو منکشف می کرد.
ا. اردستانی
همین قشر نخبگان و روشنفکران فرنگ رفتە از اواخر دورە رضا شاە بخش بزرگیشون بە مخالف نظام شاهی تبدیل شدند. مخصوصا سر مقولە دخالت خارجی و وابستگی. یعنی بیشتر اتفاقا روشنفکران نیروی ضدشاهی شدند تا روحانیون در دهە ی 20 ولی بعدا بلە، چپ و بخش بزرگی از راست و جامعە تقریبا زمان فراروی شان از این دوران تاریخی فرارسیدە بود. و این نکتە کە گفتین رژیم حاکم نتونستە بود طبقە ی حامی برای خودش درست کنە باز من برعکس میبینم، بە این معنی کە از همان اوان مشروطە، این طبقە و ساختار طبقاتی و تکوین سرمایە در سایە ی وابستگی بود کە ظهور اقتداری شاهی رو منکشف می کرد.
ا. اردستانی
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
پس برای خود رسالتی قائلید ، آیا خود این رسالت نوعی غایت مندی نیست ؟ اگر فرض را بر نادانی بگذاریم ، به همان میزان که تاریخ فلسفه ای ندارد ، ممکن است تصادف کور هم نباشد .چه تاریخ را واجد غایتی بدانیم و چه تصادف کور نیروها ، موضعی گرفته ایم ، منتها فرقش این…
بنظر من هایدگر نخواست پاسخهایی داشته باشه ، بخصوص هایدگر متأخر از تجویز بکلی دست شست و به طرح پرسش ها پرداخت . پرسش های بنیادین که به راحتی قابل پاسخگویی نیستند . هایدگر متفکری ایدئولوگ نبود که برای پرسش هایش ، جواب های قاطعی بدهد . اما بطور کلی هیچ متفکری به تنهایی نمی تونه انسان رو برای عبور از بحران های اجتماعی و فردی مسلح کنه . بعید می دونم خود هایدگر چنین ادعایی کرده باشه .