Forwarded from Amir Salehi
... به تعبیر کیرکگور، شر خودِ خیر است "در حالتِ شدن": شر به منزلهی قسمی برهم خوردنِ ریشهایِ مدار زندگی "میشود"؛ تفاوت میان خیر و شر مربوط میشود به تبدیلِ مطلقاً صوری از حالتِ "شدن" به حالت "بودن". اینگونه است که "فقط نیزهای که تو را زخمی کرد میتواند زخمت را مداوا کند" (واگنر، پارسیفال): زخم زمانی مداوا میشود که مکان شر توسط محتوایی "خیر" پر شود. در نتیجه خیر به "مثابهی نقابِ چیز-Ding (یعنی نقاب شرریشهای)" (لاکان) تلاشی به لحاظ هستیشناختی ثانوی و تکمیلی است برای برقراریِ تعادلِ از دسترفته؛ سرمشقِ غاییِ آن در در سپهرِ اجتماعی، تلاشِ ایدئولوژیک برای (باز)ساختِ جامعه همچون بنایی هماهنگ، یکپارچه و ناستیزگرانه(غیر متعارض) است...
کافی است تامس مور را به یاد بیاوریم، قدیسِ کاتولیکی که در برابر فشارِ هنری هشتم برای تأییدِ طلاقش مقاومت کرد. امروز برای ما آسان است که او را در مقام "مردی برای تمام فصول" بستاییم، حسِ صداقتِ سرسختانهی او و ایستادگیاش بر سر اعتقادش(پاپس نکشیدن از میلش) را تحسین کنیم، گرچه او بهای آن را با زندگیش پرداخت. اما تصورِ این مسئله دشوارتر است که ایستادگیِ سرسختانهی او چه اثری بر اکثریتِ معاصرانش گذاشت: از نظرگاهی "جماعت باورانه"، صداقتِ او ژستی "غیر عقلانی" و خودویرانگر و به این معنا شر بود که بافتِ بدنهی اجتماعی را شکافت و ثباتِ پادشاهی و به موجب آن کلِ نظمِ اجتماعی را تهدید کرد. بنابراین گرچه انگیزههای تامس مور بی شک "خیر" بود، خودِ ساختارِ صوریِ عملِ او "به طور ریشهای شر" بود: عملِ او عملِ نافرمانی افراطی و ریشهای بود که خیرِ اجتماع را نادیده میگرفت. و آیا مورد خودِ مسیح نیز اینطور نبود، کسی که فعالیتش از دیدِ اجتماعِ یهودیِ سنتی همچون چیزی تجربه شد که بنیادیترین شالودههای زندگیشان را ویران میکند؟ آیا او نیامد تا پسر را بر پدر بشوراند، برادر را بر برادر؟...
منطق شر ریشهای این است:
پُرکردنِ مکانِ شر، چیزِفینفسه و عنصر تروماتیکی که مدارِ بستهی زندگیِ انداموار را از خط خارج میکند، با نوعی خیر(ثانوی). به بیان دیگر با معکوس کردن گفتهی شیطان در بهشت گمشدهی میلتون، باید گفت:
"خیر! تو شرّم باش".
کافی است تامس مور را به یاد بیاوریم، قدیسِ کاتولیکی که در برابر فشارِ هنری هشتم برای تأییدِ طلاقش مقاومت کرد. امروز برای ما آسان است که او را در مقام "مردی برای تمام فصول" بستاییم، حسِ صداقتِ سرسختانهی او و ایستادگیاش بر سر اعتقادش(پاپس نکشیدن از میلش) را تحسین کنیم، گرچه او بهای آن را با زندگیش پرداخت. اما تصورِ این مسئله دشوارتر است که ایستادگیِ سرسختانهی او چه اثری بر اکثریتِ معاصرانش گذاشت: از نظرگاهی "جماعت باورانه"، صداقتِ او ژستی "غیر عقلانی" و خودویرانگر و به این معنا شر بود که بافتِ بدنهی اجتماعی را شکافت و ثباتِ پادشاهی و به موجب آن کلِ نظمِ اجتماعی را تهدید کرد. بنابراین گرچه انگیزههای تامس مور بی شک "خیر" بود، خودِ ساختارِ صوریِ عملِ او "به طور ریشهای شر" بود: عملِ او عملِ نافرمانی افراطی و ریشهای بود که خیرِ اجتماع را نادیده میگرفت. و آیا مورد خودِ مسیح نیز اینطور نبود، کسی که فعالیتش از دیدِ اجتماعِ یهودیِ سنتی همچون چیزی تجربه شد که بنیادیترین شالودههای زندگیشان را ویران میکند؟ آیا او نیامد تا پسر را بر پدر بشوراند، برادر را بر برادر؟...
منطق شر ریشهای این است:
پُرکردنِ مکانِ شر، چیزِفینفسه و عنصر تروماتیکی که مدارِ بستهی زندگیِ انداموار را از خط خارج میکند، با نوعی خیر(ثانوی). به بیان دیگر با معکوس کردن گفتهی شیطان در بهشت گمشدهی میلتون، باید گفت:
"خیر! تو شرّم باش".
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
سلام و ارادت عملی برای تمام فصول سویهی دیگر و ریشهایتر اخلاق کانتی (دستور صوری-تهیِ مطلقِ بیقید و شرط) شر است. هر شر ریشهای تمام الزامات دستور اخلاقی کانتی را برآورده میسازد. هر شر ریشهای دستوری تهی، صوری و عملی غیر پاتولوژیک است که فردِ مرتکبِ آن،…
درود و احترام
و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع .
اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره .
یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر اخلاقی در سیاست به عنوان واقع ، دیالکتیک سیتلیش را مجبور به آپدیت کردن خودش می کنه .یعنی امر واقع ( مثلا در اینجا به عنوان نوعی دغدغه اخلاقی ) بیرون از تحلیل طبقاتی و ستیزه اجتماعی قرار می گیره .
اتفاقا الان که دارم اینا رو می نویسم یاد ریشلیو نخست وزیر فرانسه افتادم که او هم به عنوان یک کاردینال نوعی وابستگی به واتیکان داشت و از طرفی بحث منافع ملی فرانسه .
بنابراین از یک جهت میشه این تضاد رو در بستر بزرگتر مثلا مواجهه ملی گرایی با جهان وطنی کاتولسیسم دانست .
فیلم موفق می شود این ایده را برای ما جا بیندازد که مخالفت مور نه از جهت منافع ملی یا طبقاتی بلکه نوعی تصمیم گیری اخلاقی بود .
وقتی ژیژک مجبور می شود اسم شخص سوم ( کی یر که گور ) رو بین کانت و هگل قرار بده یعنی اینجا ما برای تحلیل درست امر واقع یا شر باید یک چیز ( شخص سوم ) رو در میان این دو قرار بدیم .من البته تحلیلی از هگل در مورد مور ندیدم اما اگر قرار بود هگل این موضوع رو تحلیل کنه ( همچون ماجرای آنتی گونه ) حق رو به هنری می داد ، چون از نظر هگل مور مانع حرکت دیالکتیک واقعی دین در تکه تکه شدن کاتولسیسم ، می دانست یا در واقع این شری بود که باید رفع می شد تا خیر مجددا جایگزین شود .ژیژک ، کی یر که گور رو تصور می کنم هگلی کرده ، اتفافا او تاکید بر این به اصطلاح شر رو داره ، و حمایتش از مسیح یا سقراط هم دقیقا نوعی انتخاب شر رادیکال کانتی است .
البته این تحلیل بین ساحت نمادین و خیر و از طرفی امر واقع و شر نوعی هم ارزی منطقی و توپولوژیک ایجاد کرده که قابل بحث هست .
و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع .
اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره .
یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر اخلاقی در سیاست به عنوان واقع ، دیالکتیک سیتلیش را مجبور به آپدیت کردن خودش می کنه .یعنی امر واقع ( مثلا در اینجا به عنوان نوعی دغدغه اخلاقی ) بیرون از تحلیل طبقاتی و ستیزه اجتماعی قرار می گیره .
اتفاقا الان که دارم اینا رو می نویسم یاد ریشلیو نخست وزیر فرانسه افتادم که او هم به عنوان یک کاردینال نوعی وابستگی به واتیکان داشت و از طرفی بحث منافع ملی فرانسه .
بنابراین از یک جهت میشه این تضاد رو در بستر بزرگتر مثلا مواجهه ملی گرایی با جهان وطنی کاتولسیسم دانست .
فیلم موفق می شود این ایده را برای ما جا بیندازد که مخالفت مور نه از جهت منافع ملی یا طبقاتی بلکه نوعی تصمیم گیری اخلاقی بود .
وقتی ژیژک مجبور می شود اسم شخص سوم ( کی یر که گور ) رو بین کانت و هگل قرار بده یعنی اینجا ما برای تحلیل درست امر واقع یا شر باید یک چیز ( شخص سوم ) رو در میان این دو قرار بدیم .من البته تحلیلی از هگل در مورد مور ندیدم اما اگر قرار بود هگل این موضوع رو تحلیل کنه ( همچون ماجرای آنتی گونه ) حق رو به هنری می داد ، چون از نظر هگل مور مانع حرکت دیالکتیک واقعی دین در تکه تکه شدن کاتولسیسم ، می دانست یا در واقع این شری بود که باید رفع می شد تا خیر مجددا جایگزین شود .ژیژک ، کی یر که گور رو تصور می کنم هگلی کرده ، اتفافا او تاکید بر این به اصطلاح شر رو داره ، و حمایتش از مسیح یا سقراط هم دقیقا نوعی انتخاب شر رادیکال کانتی است .
البته این تحلیل بین ساحت نمادین و خیر و از طرفی امر واقع و شر نوعی هم ارزی منطقی و توپولوژیک ایجاد کرده که قابل بحث هست .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
درود و احترام و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع . اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره . یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر…
ارادت
سپاس از توضیحات خوبتون
به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد.
برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد: نظام نمادین نظرورزانه (دیالکتیک) به مثابهی رفع این مانع سخت، مستقر میشود و تنها در قبال آن تقویم مییابد. هر خیری (نظام نمادینی) جزیزه کیف-ژوئیسانس (شر) خود را دارد. بدون این مانع، نظامی وجود ندارد.
در این معنی است که باید این گزاره نظرورزانه هگل را خواند:
روح استخوان است.
منظور این نیست که برای نیل به روح مطلق باید استخوان (مانع) را درنوردید و از آن گذر کرد بلکه منظور این است که روح خود استخوان است در مدالیته (حالتمندی) دیگرش.
سپاس از توضیحات خوبتون
به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد.
برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد: نظام نمادین نظرورزانه (دیالکتیک) به مثابهی رفع این مانع سخت، مستقر میشود و تنها در قبال آن تقویم مییابد. هر خیری (نظام نمادینی) جزیزه کیف-ژوئیسانس (شر) خود را دارد. بدون این مانع، نظامی وجود ندارد.
در این معنی است که باید این گزاره نظرورزانه هگل را خواند:
روح استخوان است.
منظور این نیست که برای نیل به روح مطلق باید استخوان (مانع) را درنوردید و از آن گذر کرد بلکه منظور این است که روح خود استخوان است در مدالیته (حالتمندی) دیگرش.
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
ارادت سپاس از توضیحات خوبتون به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد. برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد:…
تصور می کنم همان چندخوانی که در مورد " امر واقع " در لکان به وجود اومده ، در مورد دیالکتیک هم وجود داره ( ژیژک تلاش می کنه خوانش هماهنگی از امر واقع لکانی و دیالکتیک هگلی داشته باشه ) .
اگر مبنا را نوشته های متاخر ژیژک قرار بدهیم ، من فکر می کنم شئ فی نفسه کانتی در بیرونیت دیالکتیک همچنان سخت ایستی می کنه ، هر چند ژیژک از زمان نوشتن ابژه والای ایدئولوژی بین نظرگاه های مختلف از امر واقع در رفت و آمد بوده .مثلا در پارالکسی رویکرد کاملا ایده آلیستی است ، دیالکتیکی که تناقضات خودش رو به وجود میاره و حل می کنه ، اما مجددا در کارهای پایانی سر و کله کانت پیدا میشه .
امر واقع یا عمل به مثابه نوعی شر رادیکال بیرونیت مطلقی داره که دیالکتیک نظرورزانه و نمادین رو به هم می ریزه و از نو اونو بازسازی یا تولید می کنه .
اگر مبنا را نوشته های متاخر ژیژک قرار بدهیم ، من فکر می کنم شئ فی نفسه کانتی در بیرونیت دیالکتیک همچنان سخت ایستی می کنه ، هر چند ژیژک از زمان نوشتن ابژه والای ایدئولوژی بین نظرگاه های مختلف از امر واقع در رفت و آمد بوده .مثلا در پارالکسی رویکرد کاملا ایده آلیستی است ، دیالکتیکی که تناقضات خودش رو به وجود میاره و حل می کنه ، اما مجددا در کارهای پایانی سر و کله کانت پیدا میشه .
امر واقع یا عمل به مثابه نوعی شر رادیکال بیرونیت مطلقی داره که دیالکتیک نظرورزانه و نمادین رو به هم می ریزه و از نو اونو بازسازی یا تولید می کنه .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کانت و نیچه
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کانت و هگل
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی ارسطو و مارکس
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کیرکگارد و مارتین هایدگر
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی نیچه و فروید
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مناظره ی نیچه و فروید
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛
در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه محور یا اخلاق طبقه متوسط ( کانت ) را در مقابل اخلاق اریستوکراتیک نیچه که از اخلاق طبقه حاکم دفاع می کنه رو می بینیم .جالبه هر یک از طرفین گفتگو فکر می کنند که طرز فکرشون به حقیقت نزدیک تره و درست تر میگن .حتی نیچه که درستی و حقیقت احکام رو رد می کنه بالاخره انتظار داره که حرفش باورپذیر باشه .کانت فیلسوف طلوع بورژوازی و مدرنیته هست و خوب رویکرد اخلاقی اش هم در راستای گسترش طبقات بورژوازی حامل مدرنیته .بنابراین این مناظره بیشتر مواجهه نیروی مدرن با نیروی اریستوکراتیک و اشرافی امر اجتماعی هست .
کانت ، هگل ؛ به نظرم اینجا ما شاهد روان تر شدن و عمومی شدن امر مدرن هستیم .مواجهه کانت با هگل هم به نوعی در شکل محدود تر مواجهه کانت با نیچه بود .در واقع این مناظره جوانه های مواجهات اجتماعی بعدی روبرویی طبقه بورژوازی که حالا طبقه حاکم شده با طبقات فرودست جامعه است .کانت حالا در جایگاه نیچه ای نشسته که دارد به واسطه قوانین فیکس و صلب فلسفه و اخلاق از ثبات طبقه حاکمه حمایت می کنه اما هگل نماینده طبقه فرودست جامعه است که به تدریج داره آگاهی پیدا می کنه .هگل تظاهر فلسفی اونچه بعدا در مارکس و سوسیالیسم پیدا شد ، هستند .مناظره هگل با کانت مواجهه و رویارویی انتزاعی بورژوازی و طبقات فرودست جامعه است .
قاعدتا در این فرمت هگل و نیچه حرفی با هم ندارن بزنند 😁
مارکس و ارسطو ؛ تا حدودی چکیده و جمع بندی مناظره کانت و نیچه و از طرفی کانت با هگل هست .طبیعی است که ارسطو در حوزه های اجتماعی و سیاسی محافظه کار هست .ارسطو می تونه در جایگاه کانت یا نیچه بشینه و مارکس هم می تونه در جایگاه کانت یا هگل بسته به موقعیت اونا .نکته جالب مناظره مارکس و ارسطو اینه که شمشیرهایی که در مناظرات قبلی در تاریکی و مخفیانه زده می شد آشکار می شود و تقریبا در پایان امکانی برای ادامه گفتگو نمی ماند و طرفین همدیگه رو به دوئل دعوت می کنند .
هایدگر و کی یر کی گارد ؛ خوب این مناظره بیشتر وجه باوری و اعتقادی داره که به نظرم تظاهری از ملال انگیزی پایان مدرنیته یا جامعه پسا- سرمایه داری هست ( هر چند می تونه از نظر فلسفی تو هر شرایط تاریخی اجتماعی هم اتفاق بیوفته ) .اما عموما این بحثها بیشتر آروغ های بعد از خوب خوردن هست ،
وضعیت دینی در شرایط پیشامدرن یا حتی ابتدای مدرن اینقدر ژانوسی و آمبیوالانس نیست .
مناظره فروید ؛ نیچه : به نوعی همان مناظره کانت و نیچه است در شکل دیگرش یعنی رفتار .نیچه اینجا هم مدافع اریستوکراسی و اشرافیت است و فروید مدافع انسان طبقه متوسط تازه به آگاهی رسیده که خوب دنبال لذت هم هست .نیچه مصداق ضرب المثل " آدم گدا و این همه ادا " هست .البته فروید کمی بی انصافی می کنه که دائم جنونش رو به رخش می کشه و هر حرفی که نیچه می زنه رو به واسطه بیماری نیچه از اعتبار می ندازه .اما به نظرم همه مسئله نیچه خودشیفتگی فردیش بود ، نیچه کودک ترین فلاسفه است چون همه عمر به نظرم در مورد فانتزی کودکی اش نوشت .این را از چند پاره نوشته نزدیک به ماجرای تورین میگم که نامه هایش را به اسم مسیح مصلوب یا دیونوزیس یا فردریک کبیر امضا می کرد .به هر حال به نظرم فروید می تونه درمان خودشیفتگی بازگشت به دوران پهلوانی و قهرمانی امثال نیچه باشه .
در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه محور یا اخلاق طبقه متوسط ( کانت ) را در مقابل اخلاق اریستوکراتیک نیچه که از اخلاق طبقه حاکم دفاع می کنه رو می بینیم .جالبه هر یک از طرفین گفتگو فکر می کنند که طرز فکرشون به حقیقت نزدیک تره و درست تر میگن .حتی نیچه که درستی و حقیقت احکام رو رد می کنه بالاخره انتظار داره که حرفش باورپذیر باشه .کانت فیلسوف طلوع بورژوازی و مدرنیته هست و خوب رویکرد اخلاقی اش هم در راستای گسترش طبقات بورژوازی حامل مدرنیته .بنابراین این مناظره بیشتر مواجهه نیروی مدرن با نیروی اریستوکراتیک و اشرافی امر اجتماعی هست .
کانت ، هگل ؛ به نظرم اینجا ما شاهد روان تر شدن و عمومی شدن امر مدرن هستیم .مواجهه کانت با هگل هم به نوعی در شکل محدود تر مواجهه کانت با نیچه بود .در واقع این مناظره جوانه های مواجهات اجتماعی بعدی روبرویی طبقه بورژوازی که حالا طبقه حاکم شده با طبقات فرودست جامعه است .کانت حالا در جایگاه نیچه ای نشسته که دارد به واسطه قوانین فیکس و صلب فلسفه و اخلاق از ثبات طبقه حاکمه حمایت می کنه اما هگل نماینده طبقه فرودست جامعه است که به تدریج داره آگاهی پیدا می کنه .هگل تظاهر فلسفی اونچه بعدا در مارکس و سوسیالیسم پیدا شد ، هستند .مناظره هگل با کانت مواجهه و رویارویی انتزاعی بورژوازی و طبقات فرودست جامعه است .
قاعدتا در این فرمت هگل و نیچه حرفی با هم ندارن بزنند 😁
مارکس و ارسطو ؛ تا حدودی چکیده و جمع بندی مناظره کانت و نیچه و از طرفی کانت با هگل هست .طبیعی است که ارسطو در حوزه های اجتماعی و سیاسی محافظه کار هست .ارسطو می تونه در جایگاه کانت یا نیچه بشینه و مارکس هم می تونه در جایگاه کانت یا هگل بسته به موقعیت اونا .نکته جالب مناظره مارکس و ارسطو اینه که شمشیرهایی که در مناظرات قبلی در تاریکی و مخفیانه زده می شد آشکار می شود و تقریبا در پایان امکانی برای ادامه گفتگو نمی ماند و طرفین همدیگه رو به دوئل دعوت می کنند .
هایدگر و کی یر کی گارد ؛ خوب این مناظره بیشتر وجه باوری و اعتقادی داره که به نظرم تظاهری از ملال انگیزی پایان مدرنیته یا جامعه پسا- سرمایه داری هست ( هر چند می تونه از نظر فلسفی تو هر شرایط تاریخی اجتماعی هم اتفاق بیوفته ) .اما عموما این بحثها بیشتر آروغ های بعد از خوب خوردن هست ،
وضعیت دینی در شرایط پیشامدرن یا حتی ابتدای مدرن اینقدر ژانوسی و آمبیوالانس نیست .
مناظره فروید ؛ نیچه : به نوعی همان مناظره کانت و نیچه است در شکل دیگرش یعنی رفتار .نیچه اینجا هم مدافع اریستوکراسی و اشرافیت است و فروید مدافع انسان طبقه متوسط تازه به آگاهی رسیده که خوب دنبال لذت هم هست .نیچه مصداق ضرب المثل " آدم گدا و این همه ادا " هست .البته فروید کمی بی انصافی می کنه که دائم جنونش رو به رخش می کشه و هر حرفی که نیچه می زنه رو به واسطه بیماری نیچه از اعتبار می ندازه .اما به نظرم همه مسئله نیچه خودشیفتگی فردیش بود ، نیچه کودک ترین فلاسفه است چون همه عمر به نظرم در مورد فانتزی کودکی اش نوشت .این را از چند پاره نوشته نزدیک به ماجرای تورین میگم که نامه هایش را به اسم مسیح مصلوب یا دیونوزیس یا فردریک کبیر امضا می کرد .به هر حال به نظرم فروید می تونه درمان خودشیفتگی بازگشت به دوران پهلوانی و قهرمانی امثال نیچه باشه .
❤1
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛ در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه…
درود بله جالب هستند و از روی متن ساخته شدند و شما چه خوب نوشتی . 👍 اگه خوشت اومد ادامه ی ویدیوها رو بفرستم؟
راجع به تقابل هگل و کانت که برای منم اخیراً جذابیت پیدا کرده ؛ یکی از اساسی ترین اختلافات هگل و کانت همونطور که در پدیدارشناسی آمده ، اینه که شرح کانتی از سوبژکتیویته ی بشری صرفاً به چشم انداز آگاهی محدود است و لذا کانت سوبژکتیویته رو آنطور که باید و شاید به مثابه ی Geist یا روح و ذهن نمی فهمه !
بهمین خاطر است که هگل سعی می کنه مفهوم خود سوبژکتیویته رو از نو صورتبندی کنه همین امر باعث میشه که به همه ی مفروضات پسادکارتی حمله کنه و انکار می کنه که آگاهی جنبه ی خصوصی و درونی داره یا تماشاگر خودش و جهان خودش است و تأکیدش بر اینه که آگاهی ، جمعی و عمومی است و حتی بلحاظ اجتماعی جنبه ی تعاملی داره .
راجع به تقابل هگل و کانت که برای منم اخیراً جذابیت پیدا کرده ؛ یکی از اساسی ترین اختلافات هگل و کانت همونطور که در پدیدارشناسی آمده ، اینه که شرح کانتی از سوبژکتیویته ی بشری صرفاً به چشم انداز آگاهی محدود است و لذا کانت سوبژکتیویته رو آنطور که باید و شاید به مثابه ی Geist یا روح و ذهن نمی فهمه !
بهمین خاطر است که هگل سعی می کنه مفهوم خود سوبژکتیویته رو از نو صورتبندی کنه همین امر باعث میشه که به همه ی مفروضات پسادکارتی حمله کنه و انکار می کنه که آگاهی جنبه ی خصوصی و درونی داره یا تماشاگر خودش و جهان خودش است و تأکیدش بر اینه که آگاهی ، جمعی و عمومی است و حتی بلحاظ اجتماعی جنبه ی تعاملی داره .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛ در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه…
نوشتار جالبی بود 😅 درباره اینکه نیچه تمام عمر فانتزی کودکی اش را نوشته، منظورتون چیزی مربوط به عقده حقارت و این قبیل است؟ چون آن امضاهایی که فرمودید، در زمانهای نزدیک به جنونش نوشته و خب نیچه دیوانه، از فردریک کبیر فراتر رفته و ادعای خدایی می کند.
Forwarded from ا. اردستانی
خواهش می کنم بله گاهی فرستاده بشه و در موردشون بحث بشه خیلی خوبه .
بله هر کدوم از این مواجهات برام جالب بودن .یکی از جالبترین پرسشها هم این می تونه باشه که مثلا فیلسوفی مثل دلوز چرا باید با کانت یا هگل مشکل اساسی داشته باشه ؟ در همین فرمت و کانتکستی که من مواجهات رو بررسی کردم ( یعنی مارکسی و طبقاتی ) دلوز از طرفی میاد این کثرت امر مدرن رو تشدید می کنه ( به واسطه ذره ای دیدن قدرت ) و از طرفی هم رویکردی نیچه ای و نخبه گرایانه با قدرت داره .یعنی مارکس و نیچه چجوری می تونن در اقلیم دلوزی بگنجند ( علی رغم هگل که هفت درویش در گلیمش بخسبند )
اما در مورد کانت و هگل که گفتی به نظرم هگل اصول کانتی رو دیالکتیکی تر می کنه شاید بشه جای خرد و روح رو در این دو عوض کرد .اما خوب روح هگلی پرجنب و جوش تر ، گرم تر و با دیسپلین کمتری از خرد کراوات زده و شق و رق کانتی است .( جالبه اول انقلاب مهندس بازرگان به مهندس سحابی می گفت چرا کراوات نمی زنی؟ 😁
خوب می دونی سحابی پسر خیلی با دیسپلینهای اعضای نهضت کنار نمی اومد و چپ گرا تر بود .) حالا اینکه شوخی بود بیشتر برای بومی کردن موضوع .
از این نظر هگل مردمی تر از کانت بود ( البته در بستر اجتماعی خودش میگم و گرنه کانت هم مثلا نسبت به لایپنیتس انقلابی محسوب می شد ) .به همین علت سوبژکتیویته هگلی خیلی پایبند قواعد سفت و سخت کانتی باقی نمی مونه و تاریخی تر و دیالکتیکی تر هست .
بله هر کدوم از این مواجهات برام جالب بودن .یکی از جالبترین پرسشها هم این می تونه باشه که مثلا فیلسوفی مثل دلوز چرا باید با کانت یا هگل مشکل اساسی داشته باشه ؟ در همین فرمت و کانتکستی که من مواجهات رو بررسی کردم ( یعنی مارکسی و طبقاتی ) دلوز از طرفی میاد این کثرت امر مدرن رو تشدید می کنه ( به واسطه ذره ای دیدن قدرت ) و از طرفی هم رویکردی نیچه ای و نخبه گرایانه با قدرت داره .یعنی مارکس و نیچه چجوری می تونن در اقلیم دلوزی بگنجند ( علی رغم هگل که هفت درویش در گلیمش بخسبند )
اما در مورد کانت و هگل که گفتی به نظرم هگل اصول کانتی رو دیالکتیکی تر می کنه شاید بشه جای خرد و روح رو در این دو عوض کرد .اما خوب روح هگلی پرجنب و جوش تر ، گرم تر و با دیسپلین کمتری از خرد کراوات زده و شق و رق کانتی است .( جالبه اول انقلاب مهندس بازرگان به مهندس سحابی می گفت چرا کراوات نمی زنی؟ 😁
خوب می دونی سحابی پسر خیلی با دیسپلینهای اعضای نهضت کنار نمی اومد و چپ گرا تر بود .) حالا اینکه شوخی بود بیشتر برای بومی کردن موضوع .
از این نظر هگل مردمی تر از کانت بود ( البته در بستر اجتماعی خودش میگم و گرنه کانت هم مثلا نسبت به لایپنیتس انقلابی محسوب می شد ) .به همین علت سوبژکتیویته هگلی خیلی پایبند قواعد سفت و سخت کانتی باقی نمی مونه و تاریخی تر و دیالکتیکی تر هست .
Forwarded from ا. اردستانی
بله
روانپزشکا یک قاعده ای دارن که هذیانها در شروع سایکوز عمدتا طبقاتی و فرهنگی و ناخودآگاه است .یعنی میشه تا حدودی از طریق هذیانها به ناخودآگاه و منویات ناخودآگاه و سرکوب شده فرد پی برد ( در حالتهای کاهش هوشیاری هم ممکنه این وجه خودش رو نشون بده ) .
منظورم فانتزی کودکی شاه شدن یا قدرت برتر بودن که اوج خودشیفتگی کودکانه هست ، بود .فروید باید این نکته رو بهش می گفت که " اراده قدرت " تو چیزی جز فانتزی کودکی ات نیست که بهش آگاه نیستی .
روانپزشکا یک قاعده ای دارن که هذیانها در شروع سایکوز عمدتا طبقاتی و فرهنگی و ناخودآگاه است .یعنی میشه تا حدودی از طریق هذیانها به ناخودآگاه و منویات ناخودآگاه و سرکوب شده فرد پی برد ( در حالتهای کاهش هوشیاری هم ممکنه این وجه خودش رو نشون بده ) .
منظورم فانتزی کودکی شاه شدن یا قدرت برتر بودن که اوج خودشیفتگی کودکانه هست ، بود .فروید باید این نکته رو بهش می گفت که " اراده قدرت " تو چیزی جز فانتزی کودکی ات نیست که بهش آگاه نیستی .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی شوپنهاور و هگل
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی نیچه و سقراط
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ارادت
بله برای دو ویدیوی بعدی کامنت بنویسید پلیز
شوپنهاور خشمگین و هگل :)
بله برای دو ویدیوی بعدی کامنت بنویسید پلیز
شوپنهاور خشمگین و هگل :)
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
ارادت بله برای دو ویدیوی بعدی کامنت بنویسید پلیز شوپنهاور خشمگین و هگل :)
ممنون
به نظرم در مورد مواجهه هگل و شوپنهاور اونچه که مشخصه یا حتی در پشت پرده فلسفه داره تضاد خودشو نشون میده ، مواجهه با همین پیشروی تاریخی امر مدرن هست .هگل خوشبینانه به جنبش تاریخی پیشرفت مدرنیته نگاه می کنه و رنج پیش اومده رو هم در همین بستر تاریخی تکامل عقل و خرد یا تحقق روح می بینه ، تاریخ روحی که هدفی داره و علی رغم رخمهایش بالاخره قابل توجیه هست .
اما شوپنهاور نماینده فلسفی اون گرایش بدبینانه به این پیشرفت تاریخی هست . از نظر او تاریخ هیچ هدفی نداره و اصلا خود تاریخ یک جعل فلسفی هست چیزی به نام تاریخ نداریم و نمی شه یک سری اتفاقات تصادفی و بی جهت رو جهت مند و کلی دید .شوپنهاور هگل را نماینده به روز شده و مدرن همان الهیات مشیت انگارانه می بینه که خود مدرنیته رو در پازل پیشرفت و تکامل و تحقق امر الهی می بینه و از نظر اون اینا همش مزخرف و چرت و پرت هستند .تنها چیزی که واقعیت داره مرگ و رنج و بیماری و شر هست و خیر و لذت و سعادت جعلهای فلسفی هست که بشر برای آرامش روانش اختراع کرده .
بدبینی شوپنهاور در نهایت سر از محافظه کاری افراطی بارتلبی واری درمی اره که همواره می گفت " ترجیح میدهم نه " ترجیح میدهم از جایم تکان نخورم، اوبلوموف فلاسفه .هیچ کاری نکردن بهترین کار است .هر کاری کنیم یا هر چه بیشتر بگوییم بیشتر گند می زنیم .لذت ، عشق ، هنر ، فلسفه بافی و از این قبیل همه پوششهایی برای گریز از امر واقعی رنج و شر و مرگ هست ، در صورتیکه مرگ بی معنا برای هگل ( دیالکتیک ترور در پدیدارشناسی ) تنها مرحله ای از تحقق روح مطلق است که باید از آن گذر کرد .شوپنهاور پیشگوی دقیق بدبینانه شر مدرنیته است ، نوعی ساخت یا تقدیر که هایدگر بعدها اونو گشتل نامید .اگر مبنا را مرارتهای مدرنیته بدانیم حق با شوپنهاور بوده اما آیا به تجربه اش نمی ارزد ؟ اگر فردی خطر کند و زیستن و مرارتهایش را به کاری نکردن یا خودکشی ترجیح بدهد یک هگلی است .
اگر شوپنهاور توسط فروید روانکاوی میشد ( هر چند به نظرم فروید سنتزی از بدبینی شوپنهاوری و خوشبینی هگلی است ) ؛ به نظرتون بهش چی می گفت ؟
به نظرم در مورد مواجهه هگل و شوپنهاور اونچه که مشخصه یا حتی در پشت پرده فلسفه داره تضاد خودشو نشون میده ، مواجهه با همین پیشروی تاریخی امر مدرن هست .هگل خوشبینانه به جنبش تاریخی پیشرفت مدرنیته نگاه می کنه و رنج پیش اومده رو هم در همین بستر تاریخی تکامل عقل و خرد یا تحقق روح می بینه ، تاریخ روحی که هدفی داره و علی رغم رخمهایش بالاخره قابل توجیه هست .
اما شوپنهاور نماینده فلسفی اون گرایش بدبینانه به این پیشرفت تاریخی هست . از نظر او تاریخ هیچ هدفی نداره و اصلا خود تاریخ یک جعل فلسفی هست چیزی به نام تاریخ نداریم و نمی شه یک سری اتفاقات تصادفی و بی جهت رو جهت مند و کلی دید .شوپنهاور هگل را نماینده به روز شده و مدرن همان الهیات مشیت انگارانه می بینه که خود مدرنیته رو در پازل پیشرفت و تکامل و تحقق امر الهی می بینه و از نظر اون اینا همش مزخرف و چرت و پرت هستند .تنها چیزی که واقعیت داره مرگ و رنج و بیماری و شر هست و خیر و لذت و سعادت جعلهای فلسفی هست که بشر برای آرامش روانش اختراع کرده .
بدبینی شوپنهاور در نهایت سر از محافظه کاری افراطی بارتلبی واری درمی اره که همواره می گفت " ترجیح میدهم نه " ترجیح میدهم از جایم تکان نخورم، اوبلوموف فلاسفه .هیچ کاری نکردن بهترین کار است .هر کاری کنیم یا هر چه بیشتر بگوییم بیشتر گند می زنیم .لذت ، عشق ، هنر ، فلسفه بافی و از این قبیل همه پوششهایی برای گریز از امر واقعی رنج و شر و مرگ هست ، در صورتیکه مرگ بی معنا برای هگل ( دیالکتیک ترور در پدیدارشناسی ) تنها مرحله ای از تحقق روح مطلق است که باید از آن گذر کرد .شوپنهاور پیشگوی دقیق بدبینانه شر مدرنیته است ، نوعی ساخت یا تقدیر که هایدگر بعدها اونو گشتل نامید .اگر مبنا را مرارتهای مدرنیته بدانیم حق با شوپنهاور بوده اما آیا به تجربه اش نمی ارزد ؟ اگر فردی خطر کند و زیستن و مرارتهایش را به کاری نکردن یا خودکشی ترجیح بدهد یک هگلی است .
اگر شوپنهاور توسط فروید روانکاوی میشد ( هر چند به نظرم فروید سنتزی از بدبینی شوپنهاوری و خوشبینی هگلی است ) ؛ به نظرتون بهش چی می گفت ؟
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
ممنون به نظرم در مورد مواجهه هگل و شوپنهاور اونچه که مشخصه یا حتی در پشت پرده فلسفه داره تضاد خودشو نشون میده ، مواجهه با همین پیشروی تاریخی امر مدرن هست .هگل خوشبینانه به جنبش تاریخی پیشرفت مدرنیته نگاه می کنه و رنج پیش اومده رو هم در همین بستر تاریخی تکامل…
می گفت شوپنهاور دچار نوروز وسواسی جبری شدید با ویژگیهای پارانوید ، ریشهدار در یک عقده ی ادیپ حلنشده و تقویت شده توسط یک سوپرایگوی فوقالعاده سختگیر ! ترس و بیزاری عمیق از زنان که با توجه به رابطه ی تاثیرگذارش با مادر شکل گرفته .
پرخاشگری بخاطر رابطه ی بدش با پدر و دهها اختلال دیگه😂
پرخاشگری بخاطر رابطه ی بدش با پدر و دهها اختلال دیگه😂
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
می گفت شوپنهاور دچار نوروز وسواسی جبری شدید با ویژگیهای پارانوید ، ریشهدار در یک عقده ی ادیپ حلنشده و تقویت شده توسط یک سوپرایگوی فوقالعاده سختگیر ! ترس و بیزاری عمیق از زنان که با توجه به رابطه ی تاثیرگذارش با مادر شکل گرفته . پرخاشگری بخاطر رابطه ی…
به نکته مهمی اشاره کردی .
روانکاوی تاکید داره که موضع هستی شناسانه انسانها بخش عمده و ناخودآگاهش در همان دوران رشد کودکی شکل می گیره .
مسئله فیگور پدری مخصوصا در این فرماسیون روانی خیلی تاثیرگذار هست .روابط بد بین پسر و پدر رو مثال زدی نمونه کافکا هم مشابه شوپنهاور هست .بدون این تصویرسازی فانتزیک از پدر و نیروهایش ، و یا جایگزینی با تصاویر مادر کاریزماتیک یا اصولا خانواده از هم پاشیده ممکنه این فرماسیون صورت دیگری به خودش بگیره .من قبلا یک مطلبی نوشتم که اشاره به فقدان تصویر پدر در پیامبران شریعت ساز داشته ام .عموما در فقدان این "فادر فیگور " سوپرایگو یا خیلی قوی میشه یا خیلی فقیر و لاغر در اینجا هست که از نظر هستی شناسی ممکنه فقدان یا پوچی هستی شناختی غلبه کنه .اتفاقا شاید این پژوهش جالبی باشه که ارتباط فروپاشی خانواده را در نسبت با هستی شناسی بررسی کنیم .
روانکاوی تاکید داره که موضع هستی شناسانه انسانها بخش عمده و ناخودآگاهش در همان دوران رشد کودکی شکل می گیره .
مسئله فیگور پدری مخصوصا در این فرماسیون روانی خیلی تاثیرگذار هست .روابط بد بین پسر و پدر رو مثال زدی نمونه کافکا هم مشابه شوپنهاور هست .بدون این تصویرسازی فانتزیک از پدر و نیروهایش ، و یا جایگزینی با تصاویر مادر کاریزماتیک یا اصولا خانواده از هم پاشیده ممکنه این فرماسیون صورت دیگری به خودش بگیره .من قبلا یک مطلبی نوشتم که اشاره به فقدان تصویر پدر در پیامبران شریعت ساز داشته ام .عموما در فقدان این "فادر فیگور " سوپرایگو یا خیلی قوی میشه یا خیلی فقیر و لاغر در اینجا هست که از نظر هستی شناسی ممکنه فقدان یا پوچی هستی شناختی غلبه کنه .اتفاقا شاید این پژوهش جالبی باشه که ارتباط فروپاشی خانواده را در نسبت با هستی شناسی بررسی کنیم .
Forwarded from Mk M
درود
بحث جاابی بود بهره گیری از فرمت مارکسی و طبقاتی برای تحلیل قلسفه های فیلسوفان مختلف
اگر با همین فرمت نگاه کنیم ، دفاع لاک به عنوان پدر لیبرالیسم از مالکیت خصوصی در حقیقت چیزی نبود جز زبان حال طبقه نوظهور بورژوازی در مقابل پادشاهی های مطلقه، که خواهان حقوق مالکیت برای خودشان بودند( می دانید، که در اون زمان مالکیت حقی بود تنها منحصر به پادشاه)
یا رساله وی درباره تلورانس و تساهل برامده از وضعیت اشفته ناشی از جنگ های سی ساله مذهبی بود نه حاصل کشف و شهود لاک درباره ابنکه مدارا چقدر خوبه و " ای انسانها باشید با هم مهربان"
لویاتان هابز و گرگ بودن ذاتی انسان که حالا شده است بنیاد ذات طبیعی همه انسانها هم متاثر از جنگ داخلی و تنش های خونین و هرج و مرج وحشتناک انگلستان ان عصر بود
یا به درستی به بحث کانت اشاره کردید، که فلسفه ایدالیسم او، ریشه در وضعیت خاص بورژوازی المان داشت، به ویژه فلسفه اخلاقش. گرچه خودش ادعا می کنه کاملا استعلایی است و ربطی به وضعیت اجتماعی نداره و بریده از شرایط تاریخیه، اما این وضعیت تاریخی خاص المان و به ویژه بورژوازی ضعیف المان هست که از دلش فلسفه اخلاق کانت بیرون میاد( حالا اگر با متر ومعیارهای ایرانی گز کنیم باید کانت رو نه المانی و روس به شمار اورد چون محل تولدش می دونید که در روسیه اسن و تا اخر عمرش از اونجا هم خارج نشد😄، به هرحال افتخار المان یا افتخار روس فرقی به حال بحث ما نداره😄)
در مورد نظریه موناد لایب نیتس ( انجا که وی می گوید: هر مونادی یک اتم سربسته است و اگر باهم تصادم نمی کنند به علت هماهنگی پیشینیی است که میانشان وجود دارد) اگر مارکس بود می گفت این ظاهر فلسفی شما را فریب ندهد ، این فقط می تواند محثول جامعه بورژوازی آغازین اروپای غربی باشد، بورگهای مستقل و در خودبسته و بورژواهایی که فقط درگیر سلف اینترست خودشان هستند و در خود بسته و کاتالاکسی اسمیت همون دست نامرئی هماهنگ کننده این مونادها( بورژواها)
با این تفصیلات لیبرالیسم را باید به شکل اگاهی بورژوازی در حال رشد و قدرت گبری فهمبد و البته مارکسیسم رو هم به همون سیاق نباید مخلوق مارکس فهمید، بلکه باید ان را برایند طبقه کارگر به خود اگاه شده ای فهمید که در بیان مارکسی متجلی شده است
بحث جاابی بود بهره گیری از فرمت مارکسی و طبقاتی برای تحلیل قلسفه های فیلسوفان مختلف
اگر با همین فرمت نگاه کنیم ، دفاع لاک به عنوان پدر لیبرالیسم از مالکیت خصوصی در حقیقت چیزی نبود جز زبان حال طبقه نوظهور بورژوازی در مقابل پادشاهی های مطلقه، که خواهان حقوق مالکیت برای خودشان بودند( می دانید، که در اون زمان مالکیت حقی بود تنها منحصر به پادشاه)
یا رساله وی درباره تلورانس و تساهل برامده از وضعیت اشفته ناشی از جنگ های سی ساله مذهبی بود نه حاصل کشف و شهود لاک درباره ابنکه مدارا چقدر خوبه و " ای انسانها باشید با هم مهربان"
لویاتان هابز و گرگ بودن ذاتی انسان که حالا شده است بنیاد ذات طبیعی همه انسانها هم متاثر از جنگ داخلی و تنش های خونین و هرج و مرج وحشتناک انگلستان ان عصر بود
یا به درستی به بحث کانت اشاره کردید، که فلسفه ایدالیسم او، ریشه در وضعیت خاص بورژوازی المان داشت، به ویژه فلسفه اخلاقش. گرچه خودش ادعا می کنه کاملا استعلایی است و ربطی به وضعیت اجتماعی نداره و بریده از شرایط تاریخیه، اما این وضعیت تاریخی خاص المان و به ویژه بورژوازی ضعیف المان هست که از دلش فلسفه اخلاق کانت بیرون میاد( حالا اگر با متر ومعیارهای ایرانی گز کنیم باید کانت رو نه المانی و روس به شمار اورد چون محل تولدش می دونید که در روسیه اسن و تا اخر عمرش از اونجا هم خارج نشد😄، به هرحال افتخار المان یا افتخار روس فرقی به حال بحث ما نداره😄)
در مورد نظریه موناد لایب نیتس ( انجا که وی می گوید: هر مونادی یک اتم سربسته است و اگر باهم تصادم نمی کنند به علت هماهنگی پیشینیی است که میانشان وجود دارد) اگر مارکس بود می گفت این ظاهر فلسفی شما را فریب ندهد ، این فقط می تواند محثول جامعه بورژوازی آغازین اروپای غربی باشد، بورگهای مستقل و در خودبسته و بورژواهایی که فقط درگیر سلف اینترست خودشان هستند و در خود بسته و کاتالاکسی اسمیت همون دست نامرئی هماهنگ کننده این مونادها( بورژواها)
با این تفصیلات لیبرالیسم را باید به شکل اگاهی بورژوازی در حال رشد و قدرت گبری فهمبد و البته مارکسیسم رو هم به همون سیاق نباید مخلوق مارکس فهمید، بلکه باید ان را برایند طبقه کارگر به خود اگاه شده ای فهمید که در بیان مارکسی متجلی شده است