Forwarded from Hesmot
آنجا که مارکس در مانیفست میگه آزادی فرد، مبنای آزادی همگان است به این وجه انسان گرایانه و جنبه های فعال نظرورزانه نیز نظر دوخته بود
Forwarded from Hesmot
هایدگر فاقد آن انسجام برای حرکت از سوی نظریه به سمت کنش و حرکت و جنبش است از اینرو ضمن درک اهمیت نگرش هیدگری، آنرا برای جنبش مارکسیسم ناکافی و نابسنده می دانم
هایدگر نماینده ی گذار از ایدئالیسم ابژکتیو هگلی به ایدئالیسم سوبژکتیو است
هایدگر نماینده ی گذار از ایدئالیسم ابژکتیو هگلی به ایدئالیسم سوبژکتیو است
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این رفع اولیه مارکسی بود و رفع ثانویه را نیز بایستی لحاظ کرد کلکتیویسم مارکس در روح خود شامل عنصر فردی گرایانه ای خالص است و باید حسابش کمونیسم مبتذل و بیخردی که شخصیت انسان را کاملاً نفی میکرد جدا کرد مارکس هم وجه فعال ایدآلیسم و هم پتانسیل آزاد شده تاریخی…
تصور می کنم همان نقدی که به کمونیسم پیشا- سرمایه داری وجود داشت به یک برداشت نادرست از هایدگر هم وارد است .به نظرم شاعرانه زیستن هایدگری که خوب مشخصات خودش رو در برنامه چیرگی بر متافیزیک و گشتل مدرنیته داره ، تنها در یک جامعه پسا- صنعتی و پسا- سرمایه داری قابلیت عملیاتی شدن داره به خصوص این می تونه برای جوامع سنتی و توسعه نیافته یک سم باشه ، برنامه عبور از ماشین به معنای ضدیت یا نابودی تکنولوژی نیست .به همین دلیل میگیم که بدون یک برنامه اقتصادی و اجتماعی سوسیالیستی این چیرگی بر متافیزیک ناممکن است و ممکن است به نوعی انحراف تروریستی یا توتالیتر تبدیل شود .
اینجا همان نقدی که به روشنفکر چپ مثلا در ایران دهه ۴۰ وارد بود که هنوز سرمایه ای نیومده که بخوایم ریشه کنش کنیم ، به روشنفکر هایدگری هم در بد خوانی ( که اینجا منظور از بدخوانی به معنای تفسیر نادرست از نوشته ها نیست بلکه تفسیر و عملیاتی کردن یک پروژه در زمان و مکان نادرست است ) وارد خواهد بود .به این ترتیب برای شخص خودم علی رغم تمایلات شخصی و فردی ، کم جاذبه ترین بخش هایدگر رو همین نقد تکنولوژی و علم می دونم .
اینجا همان نقدی که به روشنفکر چپ مثلا در ایران دهه ۴۰ وارد بود که هنوز سرمایه ای نیومده که بخوایم ریشه کنش کنیم ، به روشنفکر هایدگری هم در بد خوانی ( که اینجا منظور از بدخوانی به معنای تفسیر نادرست از نوشته ها نیست بلکه تفسیر و عملیاتی کردن یک پروژه در زمان و مکان نادرست است ) وارد خواهد بود .به این ترتیب برای شخص خودم علی رغم تمایلات شخصی و فردی ، کم جاذبه ترین بخش هایدگر رو همین نقد تکنولوژی و علم می دونم .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
تصور می کنم همان نقدی که به کمونیسم پیشا- سرمایه داری وجود داشت به یک برداشت نادرست از هایدگر هم وارد است .به نظرم شاعرانه زیستن هایدگری که خوب مشخصات خودش رو در برنامه چیرگی بر متافیزیک و گشتل مدرنیته داره ، تنها در یک جامعه پسا- صنعتی و پسا- سرمایه داری…
خوبه که به هایدگر اشاره کردی و سوالی دارم از شما و معراج عزیز
لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است
و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی و دموکراسی بحث عمومی یا گفتمان دموکراسی باقی نمیذاره و در نهایت به تسلیم در برابر قدرت سیاسی منجر میشه و ...
یا برخی فمینیست ها معتقد هستند که دازاین خصلتی کاملاً مردانه داره و به مردسالاری دامن میزنه .
آیا این نقدها به فلسفه ی هایدگر وارد است ؟
@Meraj_Jamshidi
لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است
و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی و دموکراسی بحث عمومی یا گفتمان دموکراسی باقی نمیذاره و در نهایت به تسلیم در برابر قدرت سیاسی منجر میشه و ...
یا برخی فمینیست ها معتقد هستند که دازاین خصلتی کاملاً مردانه داره و به مردسالاری دامن میزنه .
آیا این نقدها به فلسفه ی هایدگر وارد است ؟
@Meraj_Jamshidi
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
خوبه که به هایدگر اشاره کردی و سوالی دارم از شما و معراج عزیز لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی…
من تصور می کنم نقد هایدگری از مدرنیته رو باید در کنار نقد لویناسی و مارکسی خوند .هایدگر متافیزیک رو مقصر اصلی وضعیت مدرن می دونه ، وضعیتی که خدایان گم شده اند ، و انسانها فقط مصرف می کنند .تحلیل مرگ در هایدگر وقتی اهمیت پیدا می کنه که از حدود متافیزیک مورد نظر او بیرون بیاییم .البته هایدگر در همان زمان که به نازیها نزدیک شده بود ، ایده ضد تکنولوژی هم داشت و تصورش این بود که انسان اروپایی موفق بشه ( به رهبری آلمان ) دوباره برگرده به اون کلیت روستایی و ارگانیک خودش اما بعدا مثلا در دهه ۶۰ و ۷۰ از این تخیلات دست برداشت و به نقد اینا پرداخت .به طور کلی من تصور می کنم نقد هایدگری از مدرنیته در زمینه ای از خود وضعیت مدرن ایجاد میشه یعنی زمینه ای از انباشت سرمایه ، مصرف گرایی ، تکنیک بالا و دموکراسی سیاسی .هایدگر از تغییر نگاه به طبیعت و چیزها میگه ، شاید در این زمینه نیای فکری سبزها در آلمان باشه ( در کنار چپ ) .امروزه اکثر چپها ، دغدغه محیط زیست و خود زمین را هم دارند در کنار نابرابریهای جنسیتی و اقتصادی و سیاسی .چپ می تونه نقد هایدگری رو در خودش هضم کنه و البته اگر قرار بر عملیاتی شدن این نقد در جامعه مدرن باشه راهی به جز جذب چپ شدن نداره .امروزه عمدتا دموکراتهای رادیکال و سوسیالیستهای دموکراسی خواه هستند که دغدغه های محیط زیستی ، ارگانیک بودن و جمع های انسانی رو دارن .من با مانویسم هایدگری خیلی همدل نیستم اینطور نیست که عصر مدرن عصر تاریکی و فراموشی باشه حداقل برای ما در اینجا مدرن شدن مدتها یک آرزوی دست نیافتی بوده .
من نقد لویناسی را هم در ادامه پروژه هایدگری می دونم لویناس همان امر دیگری هایدگری را رادیکالیزه کرد این اندیشه هستی بود که لویناس رو به اندیشه دیگری رسوند بنابراین من لویناس رو بیرون این رویکرد انسانی نمی بینم .به قول لویناس اشکال انسان گرایی مدرن این نیست که به انسان اهمیت نمی ده بلکه اینه که به اندازه کافی انسان گرا نیست ، نقدهای دریدا به لویناس در خشونت و متافیزیک بنیانهای نقد لویناسی رو وابسته به هوسرل و هایدگر می دونه و به لویناس یادآوری می کنه که تبار فکری که تلاش می کنه تبلیغ کنه از اساس هایدگری است .هایدگر مرزهای هستی را گسترش داد و به نظرم اندیشمند مهمی در غرب هست ، اندیشمندان بزرگی مثل لویناس ، دریدا ، لکان و گادامر و خیلی های دیگر از هایدگر تاثیر گرفته اند .البته در هر اندیشمندی افراطهایی هست من مثلا با رویکرد ضد علمی و ضد تکنولوژیک هایدگر همدل نیستم .هایدگر را باید در بستر جامعه دموکراتیک و ثروت مند خواند .من این نقد مارکسیستی رو قبول دارم که مفاهیم هایدگری ، در زمینه ای از عینیت اجتماعی تاریخی خاصی معنا پیدا می کنند ، یعنی اگر از زمینه خودشون کنده بشن بی معنا و پوچ میشن .همین حرف را در مورد لکان هم می زنم .هر چند گفتگوهای پیرامون این افراد از نظر ذهنی تمرین خوبی هست .از نظر عینی جامعه فعلی ما داره انقلاب جنسی و اقتصادی خودشو می گذرونه و از نظر فکری من تصور می کنم ما هنوز مرحله ایده آلیستی را از سر نگذرانده ایم .پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
از طرفی نقد هایدگری از جامعه مدرن را باید در کنار نقد مارکسی از وضعیت سرمایه داری خوند که اون هم در زمینه ای از همین وضعیت فعلی جامعه غرب که البته هنوز مسئله ما نیست .
من نقد لویناسی را هم در ادامه پروژه هایدگری می دونم لویناس همان امر دیگری هایدگری را رادیکالیزه کرد این اندیشه هستی بود که لویناس رو به اندیشه دیگری رسوند بنابراین من لویناس رو بیرون این رویکرد انسانی نمی بینم .به قول لویناس اشکال انسان گرایی مدرن این نیست که به انسان اهمیت نمی ده بلکه اینه که به اندازه کافی انسان گرا نیست ، نقدهای دریدا به لویناس در خشونت و متافیزیک بنیانهای نقد لویناسی رو وابسته به هوسرل و هایدگر می دونه و به لویناس یادآوری می کنه که تبار فکری که تلاش می کنه تبلیغ کنه از اساس هایدگری است .هایدگر مرزهای هستی را گسترش داد و به نظرم اندیشمند مهمی در غرب هست ، اندیشمندان بزرگی مثل لویناس ، دریدا ، لکان و گادامر و خیلی های دیگر از هایدگر تاثیر گرفته اند .البته در هر اندیشمندی افراطهایی هست من مثلا با رویکرد ضد علمی و ضد تکنولوژیک هایدگر همدل نیستم .هایدگر را باید در بستر جامعه دموکراتیک و ثروت مند خواند .من این نقد مارکسیستی رو قبول دارم که مفاهیم هایدگری ، در زمینه ای از عینیت اجتماعی تاریخی خاصی معنا پیدا می کنند ، یعنی اگر از زمینه خودشون کنده بشن بی معنا و پوچ میشن .همین حرف را در مورد لکان هم می زنم .هر چند گفتگوهای پیرامون این افراد از نظر ذهنی تمرین خوبی هست .از نظر عینی جامعه فعلی ما داره انقلاب جنسی و اقتصادی خودشو می گذرونه و از نظر فکری من تصور می کنم ما هنوز مرحله ایده آلیستی را از سر نگذرانده ایم .پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
از طرفی نقد هایدگری از جامعه مدرن را باید در کنار نقد مارکسی از وضعیت سرمایه داری خوند که اون هم در زمینه ای از همین وضعیت فعلی جامعه غرب که البته هنوز مسئله ما نیست .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
به عبارتی ما هنوز سوژه نشدهایم تا سوژگی خود را به پرسش گرفته و آن را پشت سر نهاده و به دازاین بدل بشویم. ما هنوز ابژهایم. در جمع مذهبیها ابژهٔ خدا یا ولایت. در جمع سلطنتطلبها ابژه شاه. و همینطور بقیه گرایشهای برجسته. ما هنوز خود را به مدار تولید قدرت نرساندهایم. ما هنوز آفرینندگان زمین نشده ایم. حتی در صحنه سیاسی، در انتظار قدرتی فراتریم تا صحنه را تغییر دهند.
هایدگر فیلسوف منتقد سوژگی است. ما دومرتبه از هایدگر عقبیم.
هایدگر فیلسوف منتقد سوژگی است. ما دومرتبه از هایدگر عقبیم.
Forwarded from ا. اردستانی
مردهایی برای همه فصول
فیلم " مردی برای همه فصول " را می توان در کشور من ، هر روز تماشا کرد و پی به نکات جدیدی برد .
شاید نام واقعیت مورد اشاره این فیلم را در اینجا باید " مردی برای این فصل " نامید .
" مردی برای همه فصول " عنوانی بود که اراسموس به توماس مور ، نویسنده کتاب اتوپیا داد .مردی که مدتی جایگاه دوم سیاسی کشور انگلستان را داشت .
تصمیم اخلاقی مور را می توان در دو سطح به بحث گذاشت .از نظر تاریخی مور جز افرادی قرار می گیرد که مخالف جدا شدن کلیسای انگلستان از رم بودند ، امری که شاید بتوان آن را حرکتی در جهت تضعیف بیشتر کلیسای کاتولیک و به تبع آن کاهش اقتدار دین در عرصه سیاسی دانست ، بنابراین از نظر تاریخی مخالفت مور نوعی حرکت ضد مدرن بود .
اما اهمیت مور در مخالفت اخلاقی با میل پادشاه در ازدواج مجدد او بود .به قول یکی از بازیگران فیلم ، مخالفت مور از جهت وجدانی اهمیت داشت .مور دقیقا در شکافی قرار گرفته بود که اخلاق کانتی را از اخلاق هگلی جدا می کرد .مور به این نتیجه رسیده بود که همگام شدن با جمع یا عرف اخلاقی جامعه ، خیانت به خود است ، خیانت به آنچه خودانگیختگی سوژه می نامیم .
بعد از اعدام ،مور تبدیل به وجدان روشنفکری آزادی خواه شد .مور تبدیل به مازاد نمادین جامعه خود شد ، یا چیزی که امر واقع می گوییم .
در جوامعی که قدرت سیاسی نه آنقدر توتالیتر است که جایی برای هیچ رشدی باقی نگذارد و نه همچون جوامع مدرن دموکراتیک که نیازی به خونریزی برای پایین کشیدن شخص اول نباشد ، گاهی چنین مردهایی ظهور می کنند .مردهایی برای تمام فصول .مردهایی که هم زمانی در خدمت قدرت بوده اند اما بر آن شوریده اند ، اینها معمولا کتابهایی هم نوشته اند یا اثراتی که با آنها تا ابد شناخته می شوند ، و معمولا اگر شخص اول در تاریخ گم شود ، نام این مردان تا ابد بحث برانگیز خواهد ماند .
از میان یادداشتها
فیلم " مردی برای همه فصول " را می توان در کشور من ، هر روز تماشا کرد و پی به نکات جدیدی برد .
شاید نام واقعیت مورد اشاره این فیلم را در اینجا باید " مردی برای این فصل " نامید .
" مردی برای همه فصول " عنوانی بود که اراسموس به توماس مور ، نویسنده کتاب اتوپیا داد .مردی که مدتی جایگاه دوم سیاسی کشور انگلستان را داشت .
تصمیم اخلاقی مور را می توان در دو سطح به بحث گذاشت .از نظر تاریخی مور جز افرادی قرار می گیرد که مخالف جدا شدن کلیسای انگلستان از رم بودند ، امری که شاید بتوان آن را حرکتی در جهت تضعیف بیشتر کلیسای کاتولیک و به تبع آن کاهش اقتدار دین در عرصه سیاسی دانست ، بنابراین از نظر تاریخی مخالفت مور نوعی حرکت ضد مدرن بود .
اما اهمیت مور در مخالفت اخلاقی با میل پادشاه در ازدواج مجدد او بود .به قول یکی از بازیگران فیلم ، مخالفت مور از جهت وجدانی اهمیت داشت .مور دقیقا در شکافی قرار گرفته بود که اخلاق کانتی را از اخلاق هگلی جدا می کرد .مور به این نتیجه رسیده بود که همگام شدن با جمع یا عرف اخلاقی جامعه ، خیانت به خود است ، خیانت به آنچه خودانگیختگی سوژه می نامیم .
بعد از اعدام ،مور تبدیل به وجدان روشنفکری آزادی خواه شد .مور تبدیل به مازاد نمادین جامعه خود شد ، یا چیزی که امر واقع می گوییم .
در جوامعی که قدرت سیاسی نه آنقدر توتالیتر است که جایی برای هیچ رشدی باقی نگذارد و نه همچون جوامع مدرن دموکراتیک که نیازی به خونریزی برای پایین کشیدن شخص اول نباشد ، گاهی چنین مردهایی ظهور می کنند .مردهایی برای تمام فصول .مردهایی که هم زمانی در خدمت قدرت بوده اند اما بر آن شوریده اند ، اینها معمولا کتابهایی هم نوشته اند یا اثراتی که با آنها تا ابد شناخته می شوند ، و معمولا اگر شخص اول در تاریخ گم شود ، نام این مردان تا ابد بحث برانگیز خواهد ماند .
از میان یادداشتها
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
مردهایی برای همه فصول فیلم " مردی برای همه فصول " را می توان در کشور من ، هر روز تماشا کرد و پی به نکات جدیدی برد . شاید نام واقعیت مورد اشاره این فیلم را در اینجا باید " مردی برای این فصل " نامید . " مردی برای همه فصول " عنوانی بود که اراسموس به توماس مور…
سلام و ارادت
عملی برای تمام فصول
سویهی دیگر و ریشهایتر اخلاق کانتی (دستور صوری-تهیِ مطلقِ بیقید و شرط) شر است. هر شر ریشهای تمام الزامات دستور اخلاقی کانتی را برآورده میسازد. هر شر ریشهای دستوری تهی، صوری و عملی غیر پاتولوژیک است که فردِ مرتکبِ آن، در هر زمان و مکانی جز آن نمیتواند عمل کند.
مطابق با نظر هگل، این شر تنها در صیرورت و شدن خود تبدیل به خیر میشود. به عبارت دیگر و به تأسی از کیرکهگارد میتوان شر را "خیر در شُدن و صیرورت" نامید. سقراط در شوراندن جوانان آتن شر محسوب میشد. مسیح در شوراندن پسران و جوانان یهود شر محسوب میشد. محمد در شوراندن جوانان و مردم قریش شر محسوب میشد. عمل آنها شری بود که تنها بعد از برقراری نظام نمادین جدید به عنوان خیر مستقر گردید. هر نظام نمادینی و هر خیری، چنین بخیهایاست بر شکاف عمل؛ عمل همواره شر است.
هنری هشتم از همسر اول خود ،که دختر پادشاه اسپانیا بود و چنانکه در آن زمان مرسوم بود به دلیل تحکیم پایههای روابط دو کشور با او ازدواج کرده بود، صاحب فرزند پسر نمیشد. نداشتن اولاد ذکور، موجب در خطر افتادن ادامه سلسله پادشاهی و نظام موجود بود. به همین دلیل او خواستار اجازه طلاق همسر اولش از کلیسای کاتولیک روم و ازدواج مجدد بود؛ امری که خلاف آیین کلیسای روم بود و هنری هشتم بر آن اصرار داشت. مخالفت سر توماس مور (صدر اعظم هنری هشتم) در جهت تأکید و پایفشاری بر رعایت آئین کاتولیک کلیسای روم بود. عمل مور در راستای تزلزل بقا و استمرار نظام موجود بود و شر محسوب میشد. تنها بعد از اعدام توماس مور و استقرار کلیسای مستقل انگلستان و ازدواج هنری هشتم بود که سرتوماس مور به درجه قدیس در کلیسای کاتولیک ارتقا یافت. مرگ سرتوماس مور و استقلال کلیسای انگلستان همزمان بود با دوره اصلاح دینی اروپا در قرن شانزدهم میلادی.
ژیژک این موضوع را چنین شرح میدهد:
عملی برای تمام فصول
سویهی دیگر و ریشهایتر اخلاق کانتی (دستور صوری-تهیِ مطلقِ بیقید و شرط) شر است. هر شر ریشهای تمام الزامات دستور اخلاقی کانتی را برآورده میسازد. هر شر ریشهای دستوری تهی، صوری و عملی غیر پاتولوژیک است که فردِ مرتکبِ آن، در هر زمان و مکانی جز آن نمیتواند عمل کند.
مطابق با نظر هگل، این شر تنها در صیرورت و شدن خود تبدیل به خیر میشود. به عبارت دیگر و به تأسی از کیرکهگارد میتوان شر را "خیر در شُدن و صیرورت" نامید. سقراط در شوراندن جوانان آتن شر محسوب میشد. مسیح در شوراندن پسران و جوانان یهود شر محسوب میشد. محمد در شوراندن جوانان و مردم قریش شر محسوب میشد. عمل آنها شری بود که تنها بعد از برقراری نظام نمادین جدید به عنوان خیر مستقر گردید. هر نظام نمادینی و هر خیری، چنین بخیهایاست بر شکاف عمل؛ عمل همواره شر است.
هنری هشتم از همسر اول خود ،که دختر پادشاه اسپانیا بود و چنانکه در آن زمان مرسوم بود به دلیل تحکیم پایههای روابط دو کشور با او ازدواج کرده بود، صاحب فرزند پسر نمیشد. نداشتن اولاد ذکور، موجب در خطر افتادن ادامه سلسله پادشاهی و نظام موجود بود. به همین دلیل او خواستار اجازه طلاق همسر اولش از کلیسای کاتولیک روم و ازدواج مجدد بود؛ امری که خلاف آیین کلیسای روم بود و هنری هشتم بر آن اصرار داشت. مخالفت سر توماس مور (صدر اعظم هنری هشتم) در جهت تأکید و پایفشاری بر رعایت آئین کاتولیک کلیسای روم بود. عمل مور در راستای تزلزل بقا و استمرار نظام موجود بود و شر محسوب میشد. تنها بعد از اعدام توماس مور و استقرار کلیسای مستقل انگلستان و ازدواج هنری هشتم بود که سرتوماس مور به درجه قدیس در کلیسای کاتولیک ارتقا یافت. مرگ سرتوماس مور و استقلال کلیسای انگلستان همزمان بود با دوره اصلاح دینی اروپا در قرن شانزدهم میلادی.
ژیژک این موضوع را چنین شرح میدهد:
Forwarded from Amir Salehi
... به تعبیر کیرکگور، شر خودِ خیر است "در حالتِ شدن": شر به منزلهی قسمی برهم خوردنِ ریشهایِ مدار زندگی "میشود"؛ تفاوت میان خیر و شر مربوط میشود به تبدیلِ مطلقاً صوری از حالتِ "شدن" به حالت "بودن". اینگونه است که "فقط نیزهای که تو را زخمی کرد میتواند زخمت را مداوا کند" (واگنر، پارسیفال): زخم زمانی مداوا میشود که مکان شر توسط محتوایی "خیر" پر شود. در نتیجه خیر به "مثابهی نقابِ چیز-Ding (یعنی نقاب شرریشهای)" (لاکان) تلاشی به لحاظ هستیشناختی ثانوی و تکمیلی است برای برقراریِ تعادلِ از دسترفته؛ سرمشقِ غاییِ آن در در سپهرِ اجتماعی، تلاشِ ایدئولوژیک برای (باز)ساختِ جامعه همچون بنایی هماهنگ، یکپارچه و ناستیزگرانه(غیر متعارض) است...
کافی است تامس مور را به یاد بیاوریم، قدیسِ کاتولیکی که در برابر فشارِ هنری هشتم برای تأییدِ طلاقش مقاومت کرد. امروز برای ما آسان است که او را در مقام "مردی برای تمام فصول" بستاییم، حسِ صداقتِ سرسختانهی او و ایستادگیاش بر سر اعتقادش(پاپس نکشیدن از میلش) را تحسین کنیم، گرچه او بهای آن را با زندگیش پرداخت. اما تصورِ این مسئله دشوارتر است که ایستادگیِ سرسختانهی او چه اثری بر اکثریتِ معاصرانش گذاشت: از نظرگاهی "جماعت باورانه"، صداقتِ او ژستی "غیر عقلانی" و خودویرانگر و به این معنا شر بود که بافتِ بدنهی اجتماعی را شکافت و ثباتِ پادشاهی و به موجب آن کلِ نظمِ اجتماعی را تهدید کرد. بنابراین گرچه انگیزههای تامس مور بی شک "خیر" بود، خودِ ساختارِ صوریِ عملِ او "به طور ریشهای شر" بود: عملِ او عملِ نافرمانی افراطی و ریشهای بود که خیرِ اجتماع را نادیده میگرفت. و آیا مورد خودِ مسیح نیز اینطور نبود، کسی که فعالیتش از دیدِ اجتماعِ یهودیِ سنتی همچون چیزی تجربه شد که بنیادیترین شالودههای زندگیشان را ویران میکند؟ آیا او نیامد تا پسر را بر پدر بشوراند، برادر را بر برادر؟...
منطق شر ریشهای این است:
پُرکردنِ مکانِ شر، چیزِفینفسه و عنصر تروماتیکی که مدارِ بستهی زندگیِ انداموار را از خط خارج میکند، با نوعی خیر(ثانوی). به بیان دیگر با معکوس کردن گفتهی شیطان در بهشت گمشدهی میلتون، باید گفت:
"خیر! تو شرّم باش".
کافی است تامس مور را به یاد بیاوریم، قدیسِ کاتولیکی که در برابر فشارِ هنری هشتم برای تأییدِ طلاقش مقاومت کرد. امروز برای ما آسان است که او را در مقام "مردی برای تمام فصول" بستاییم، حسِ صداقتِ سرسختانهی او و ایستادگیاش بر سر اعتقادش(پاپس نکشیدن از میلش) را تحسین کنیم، گرچه او بهای آن را با زندگیش پرداخت. اما تصورِ این مسئله دشوارتر است که ایستادگیِ سرسختانهی او چه اثری بر اکثریتِ معاصرانش گذاشت: از نظرگاهی "جماعت باورانه"، صداقتِ او ژستی "غیر عقلانی" و خودویرانگر و به این معنا شر بود که بافتِ بدنهی اجتماعی را شکافت و ثباتِ پادشاهی و به موجب آن کلِ نظمِ اجتماعی را تهدید کرد. بنابراین گرچه انگیزههای تامس مور بی شک "خیر" بود، خودِ ساختارِ صوریِ عملِ او "به طور ریشهای شر" بود: عملِ او عملِ نافرمانی افراطی و ریشهای بود که خیرِ اجتماع را نادیده میگرفت. و آیا مورد خودِ مسیح نیز اینطور نبود، کسی که فعالیتش از دیدِ اجتماعِ یهودیِ سنتی همچون چیزی تجربه شد که بنیادیترین شالودههای زندگیشان را ویران میکند؟ آیا او نیامد تا پسر را بر پدر بشوراند، برادر را بر برادر؟...
منطق شر ریشهای این است:
پُرکردنِ مکانِ شر، چیزِفینفسه و عنصر تروماتیکی که مدارِ بستهی زندگیِ انداموار را از خط خارج میکند، با نوعی خیر(ثانوی). به بیان دیگر با معکوس کردن گفتهی شیطان در بهشت گمشدهی میلتون، باید گفت:
"خیر! تو شرّم باش".
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
سلام و ارادت عملی برای تمام فصول سویهی دیگر و ریشهایتر اخلاق کانتی (دستور صوری-تهیِ مطلقِ بیقید و شرط) شر است. هر شر ریشهای تمام الزامات دستور اخلاقی کانتی را برآورده میسازد. هر شر ریشهای دستوری تهی، صوری و عملی غیر پاتولوژیک است که فردِ مرتکبِ آن،…
درود و احترام
و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع .
اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره .
یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر اخلاقی در سیاست به عنوان واقع ، دیالکتیک سیتلیش را مجبور به آپدیت کردن خودش می کنه .یعنی امر واقع ( مثلا در اینجا به عنوان نوعی دغدغه اخلاقی ) بیرون از تحلیل طبقاتی و ستیزه اجتماعی قرار می گیره .
اتفاقا الان که دارم اینا رو می نویسم یاد ریشلیو نخست وزیر فرانسه افتادم که او هم به عنوان یک کاردینال نوعی وابستگی به واتیکان داشت و از طرفی بحث منافع ملی فرانسه .
بنابراین از یک جهت میشه این تضاد رو در بستر بزرگتر مثلا مواجهه ملی گرایی با جهان وطنی کاتولسیسم دانست .
فیلم موفق می شود این ایده را برای ما جا بیندازد که مخالفت مور نه از جهت منافع ملی یا طبقاتی بلکه نوعی تصمیم گیری اخلاقی بود .
وقتی ژیژک مجبور می شود اسم شخص سوم ( کی یر که گور ) رو بین کانت و هگل قرار بده یعنی اینجا ما برای تحلیل درست امر واقع یا شر باید یک چیز ( شخص سوم ) رو در میان این دو قرار بدیم .من البته تحلیلی از هگل در مورد مور ندیدم اما اگر قرار بود هگل این موضوع رو تحلیل کنه ( همچون ماجرای آنتی گونه ) حق رو به هنری می داد ، چون از نظر هگل مور مانع حرکت دیالکتیک واقعی دین در تکه تکه شدن کاتولسیسم ، می دانست یا در واقع این شری بود که باید رفع می شد تا خیر مجددا جایگزین شود .ژیژک ، کی یر که گور رو تصور می کنم هگلی کرده ، اتفافا او تاکید بر این به اصطلاح شر رو داره ، و حمایتش از مسیح یا سقراط هم دقیقا نوعی انتخاب شر رادیکال کانتی است .
البته این تحلیل بین ساحت نمادین و خیر و از طرفی امر واقع و شر نوعی هم ارزی منطقی و توپولوژیک ایجاد کرده که قابل بحث هست .
و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع .
اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره .
یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر اخلاقی در سیاست به عنوان واقع ، دیالکتیک سیتلیش را مجبور به آپدیت کردن خودش می کنه .یعنی امر واقع ( مثلا در اینجا به عنوان نوعی دغدغه اخلاقی ) بیرون از تحلیل طبقاتی و ستیزه اجتماعی قرار می گیره .
اتفاقا الان که دارم اینا رو می نویسم یاد ریشلیو نخست وزیر فرانسه افتادم که او هم به عنوان یک کاردینال نوعی وابستگی به واتیکان داشت و از طرفی بحث منافع ملی فرانسه .
بنابراین از یک جهت میشه این تضاد رو در بستر بزرگتر مثلا مواجهه ملی گرایی با جهان وطنی کاتولسیسم دانست .
فیلم موفق می شود این ایده را برای ما جا بیندازد که مخالفت مور نه از جهت منافع ملی یا طبقاتی بلکه نوعی تصمیم گیری اخلاقی بود .
وقتی ژیژک مجبور می شود اسم شخص سوم ( کی یر که گور ) رو بین کانت و هگل قرار بده یعنی اینجا ما برای تحلیل درست امر واقع یا شر باید یک چیز ( شخص سوم ) رو در میان این دو قرار بدیم .من البته تحلیلی از هگل در مورد مور ندیدم اما اگر قرار بود هگل این موضوع رو تحلیل کنه ( همچون ماجرای آنتی گونه ) حق رو به هنری می داد ، چون از نظر هگل مور مانع حرکت دیالکتیک واقعی دین در تکه تکه شدن کاتولسیسم ، می دانست یا در واقع این شری بود که باید رفع می شد تا خیر مجددا جایگزین شود .ژیژک ، کی یر که گور رو تصور می کنم هگلی کرده ، اتفافا او تاکید بر این به اصطلاح شر رو داره ، و حمایتش از مسیح یا سقراط هم دقیقا نوعی انتخاب شر رادیکال کانتی است .
البته این تحلیل بین ساحت نمادین و خیر و از طرفی امر واقع و شر نوعی هم ارزی منطقی و توپولوژیک ایجاد کرده که قابل بحث هست .
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
درود و احترام و ممنون بابت رادیکالیزه کردن موضوع . اول اینکه اتفاقا این تحلیل نشون میده که امر سیاسی چطور در بستر امر اخلاقی ( استثنائن ) قرار می گیره . یعنی مسئله اخلاق در وجه سیاسی اش در سیتلیش هگلی حل و خاک مال نمی شود و در متن اشاره شد که این مازاد امر…
ارادت
سپاس از توضیحات خوبتون
به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد.
برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد: نظام نمادین نظرورزانه (دیالکتیک) به مثابهی رفع این مانع سخت، مستقر میشود و تنها در قبال آن تقویم مییابد. هر خیری (نظام نمادینی) جزیزه کیف-ژوئیسانس (شر) خود را دارد. بدون این مانع، نظامی وجود ندارد.
در این معنی است که باید این گزاره نظرورزانه هگل را خواند:
روح استخوان است.
منظور این نیست که برای نیل به روح مطلق باید استخوان (مانع) را درنوردید و از آن گذر کرد بلکه منظور این است که روح خود استخوان است در مدالیته (حالتمندی) دیگرش.
سپاس از توضیحات خوبتون
به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد.
برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد: نظام نمادین نظرورزانه (دیالکتیک) به مثابهی رفع این مانع سخت، مستقر میشود و تنها در قبال آن تقویم مییابد. هر خیری (نظام نمادینی) جزیزه کیف-ژوئیسانس (شر) خود را دارد. بدون این مانع، نظامی وجود ندارد.
در این معنی است که باید این گزاره نظرورزانه هگل را خواند:
روح استخوان است.
منظور این نیست که برای نیل به روح مطلق باید استخوان (مانع) را درنوردید و از آن گذر کرد بلکه منظور این است که روح خود استخوان است در مدالیته (حالتمندی) دیگرش.
Forwarded from ا. اردستانی
Amir Salehi
ارادت سپاس از توضیحات خوبتون به نظر بنده اینطور نیست که هگل در برابر آنتیگونه یا توماس مور (عمل به مثابهشر، مانع) حق را به کرئون یا هنری بدهد. برداشت بنده این است که هر دیالکتیکی در برابر چنین مانعی که شر و بیرون (از نظام) محسوب میشود برقرار میگردد:…
تصور می کنم همان چندخوانی که در مورد " امر واقع " در لکان به وجود اومده ، در مورد دیالکتیک هم وجود داره ( ژیژک تلاش می کنه خوانش هماهنگی از امر واقع لکانی و دیالکتیک هگلی داشته باشه ) .
اگر مبنا را نوشته های متاخر ژیژک قرار بدهیم ، من فکر می کنم شئ فی نفسه کانتی در بیرونیت دیالکتیک همچنان سخت ایستی می کنه ، هر چند ژیژک از زمان نوشتن ابژه والای ایدئولوژی بین نظرگاه های مختلف از امر واقع در رفت و آمد بوده .مثلا در پارالکسی رویکرد کاملا ایده آلیستی است ، دیالکتیکی که تناقضات خودش رو به وجود میاره و حل می کنه ، اما مجددا در کارهای پایانی سر و کله کانت پیدا میشه .
امر واقع یا عمل به مثابه نوعی شر رادیکال بیرونیت مطلقی داره که دیالکتیک نظرورزانه و نمادین رو به هم می ریزه و از نو اونو بازسازی یا تولید می کنه .
اگر مبنا را نوشته های متاخر ژیژک قرار بدهیم ، من فکر می کنم شئ فی نفسه کانتی در بیرونیت دیالکتیک همچنان سخت ایستی می کنه ، هر چند ژیژک از زمان نوشتن ابژه والای ایدئولوژی بین نظرگاه های مختلف از امر واقع در رفت و آمد بوده .مثلا در پارالکسی رویکرد کاملا ایده آلیستی است ، دیالکتیکی که تناقضات خودش رو به وجود میاره و حل می کنه ، اما مجددا در کارهای پایانی سر و کله کانت پیدا میشه .
امر واقع یا عمل به مثابه نوعی شر رادیکال بیرونیت مطلقی داره که دیالکتیک نظرورزانه و نمادین رو به هم می ریزه و از نو اونو بازسازی یا تولید می کنه .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کانت و نیچه
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کانت و هگل
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی ارسطو و مارکس
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی کیرکگارد و مارتین هایدگر
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مناظره ی نیچه و فروید
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مناظره ی نیچه و فروید
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛
در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه محور یا اخلاق طبقه متوسط ( کانت ) را در مقابل اخلاق اریستوکراتیک نیچه که از اخلاق طبقه حاکم دفاع می کنه رو می بینیم .جالبه هر یک از طرفین گفتگو فکر می کنند که طرز فکرشون به حقیقت نزدیک تره و درست تر میگن .حتی نیچه که درستی و حقیقت احکام رو رد می کنه بالاخره انتظار داره که حرفش باورپذیر باشه .کانت فیلسوف طلوع بورژوازی و مدرنیته هست و خوب رویکرد اخلاقی اش هم در راستای گسترش طبقات بورژوازی حامل مدرنیته .بنابراین این مناظره بیشتر مواجهه نیروی مدرن با نیروی اریستوکراتیک و اشرافی امر اجتماعی هست .
کانت ، هگل ؛ به نظرم اینجا ما شاهد روان تر شدن و عمومی شدن امر مدرن هستیم .مواجهه کانت با هگل هم به نوعی در شکل محدود تر مواجهه کانت با نیچه بود .در واقع این مناظره جوانه های مواجهات اجتماعی بعدی روبرویی طبقه بورژوازی که حالا طبقه حاکم شده با طبقات فرودست جامعه است .کانت حالا در جایگاه نیچه ای نشسته که دارد به واسطه قوانین فیکس و صلب فلسفه و اخلاق از ثبات طبقه حاکمه حمایت می کنه اما هگل نماینده طبقه فرودست جامعه است که به تدریج داره آگاهی پیدا می کنه .هگل تظاهر فلسفی اونچه بعدا در مارکس و سوسیالیسم پیدا شد ، هستند .مناظره هگل با کانت مواجهه و رویارویی انتزاعی بورژوازی و طبقات فرودست جامعه است .
قاعدتا در این فرمت هگل و نیچه حرفی با هم ندارن بزنند 😁
مارکس و ارسطو ؛ تا حدودی چکیده و جمع بندی مناظره کانت و نیچه و از طرفی کانت با هگل هست .طبیعی است که ارسطو در حوزه های اجتماعی و سیاسی محافظه کار هست .ارسطو می تونه در جایگاه کانت یا نیچه بشینه و مارکس هم می تونه در جایگاه کانت یا هگل بسته به موقعیت اونا .نکته جالب مناظره مارکس و ارسطو اینه که شمشیرهایی که در مناظرات قبلی در تاریکی و مخفیانه زده می شد آشکار می شود و تقریبا در پایان امکانی برای ادامه گفتگو نمی ماند و طرفین همدیگه رو به دوئل دعوت می کنند .
هایدگر و کی یر کی گارد ؛ خوب این مناظره بیشتر وجه باوری و اعتقادی داره که به نظرم تظاهری از ملال انگیزی پایان مدرنیته یا جامعه پسا- سرمایه داری هست ( هر چند می تونه از نظر فلسفی تو هر شرایط تاریخی اجتماعی هم اتفاق بیوفته ) .اما عموما این بحثها بیشتر آروغ های بعد از خوب خوردن هست ،
وضعیت دینی در شرایط پیشامدرن یا حتی ابتدای مدرن اینقدر ژانوسی و آمبیوالانس نیست .
مناظره فروید ؛ نیچه : به نوعی همان مناظره کانت و نیچه است در شکل دیگرش یعنی رفتار .نیچه اینجا هم مدافع اریستوکراسی و اشرافیت است و فروید مدافع انسان طبقه متوسط تازه به آگاهی رسیده که خوب دنبال لذت هم هست .نیچه مصداق ضرب المثل " آدم گدا و این همه ادا " هست .البته فروید کمی بی انصافی می کنه که دائم جنونش رو به رخش می کشه و هر حرفی که نیچه می زنه رو به واسطه بیماری نیچه از اعتبار می ندازه .اما به نظرم همه مسئله نیچه خودشیفتگی فردیش بود ، نیچه کودک ترین فلاسفه است چون همه عمر به نظرم در مورد فانتزی کودکی اش نوشت .این را از چند پاره نوشته نزدیک به ماجرای تورین میگم که نامه هایش را به اسم مسیح مصلوب یا دیونوزیس یا فردریک کبیر امضا می کرد .به هر حال به نظرم فروید می تونه درمان خودشیفتگی بازگشت به دوران پهلوانی و قهرمانی امثال نیچه باشه .
در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه محور یا اخلاق طبقه متوسط ( کانت ) را در مقابل اخلاق اریستوکراتیک نیچه که از اخلاق طبقه حاکم دفاع می کنه رو می بینیم .جالبه هر یک از طرفین گفتگو فکر می کنند که طرز فکرشون به حقیقت نزدیک تره و درست تر میگن .حتی نیچه که درستی و حقیقت احکام رو رد می کنه بالاخره انتظار داره که حرفش باورپذیر باشه .کانت فیلسوف طلوع بورژوازی و مدرنیته هست و خوب رویکرد اخلاقی اش هم در راستای گسترش طبقات بورژوازی حامل مدرنیته .بنابراین این مناظره بیشتر مواجهه نیروی مدرن با نیروی اریستوکراتیک و اشرافی امر اجتماعی هست .
کانت ، هگل ؛ به نظرم اینجا ما شاهد روان تر شدن و عمومی شدن امر مدرن هستیم .مواجهه کانت با هگل هم به نوعی در شکل محدود تر مواجهه کانت با نیچه بود .در واقع این مناظره جوانه های مواجهات اجتماعی بعدی روبرویی طبقه بورژوازی که حالا طبقه حاکم شده با طبقات فرودست جامعه است .کانت حالا در جایگاه نیچه ای نشسته که دارد به واسطه قوانین فیکس و صلب فلسفه و اخلاق از ثبات طبقه حاکمه حمایت می کنه اما هگل نماینده طبقه فرودست جامعه است که به تدریج داره آگاهی پیدا می کنه .هگل تظاهر فلسفی اونچه بعدا در مارکس و سوسیالیسم پیدا شد ، هستند .مناظره هگل با کانت مواجهه و رویارویی انتزاعی بورژوازی و طبقات فرودست جامعه است .
قاعدتا در این فرمت هگل و نیچه حرفی با هم ندارن بزنند 😁
مارکس و ارسطو ؛ تا حدودی چکیده و جمع بندی مناظره کانت و نیچه و از طرفی کانت با هگل هست .طبیعی است که ارسطو در حوزه های اجتماعی و سیاسی محافظه کار هست .ارسطو می تونه در جایگاه کانت یا نیچه بشینه و مارکس هم می تونه در جایگاه کانت یا هگل بسته به موقعیت اونا .نکته جالب مناظره مارکس و ارسطو اینه که شمشیرهایی که در مناظرات قبلی در تاریکی و مخفیانه زده می شد آشکار می شود و تقریبا در پایان امکانی برای ادامه گفتگو نمی ماند و طرفین همدیگه رو به دوئل دعوت می کنند .
هایدگر و کی یر کی گارد ؛ خوب این مناظره بیشتر وجه باوری و اعتقادی داره که به نظرم تظاهری از ملال انگیزی پایان مدرنیته یا جامعه پسا- سرمایه داری هست ( هر چند می تونه از نظر فلسفی تو هر شرایط تاریخی اجتماعی هم اتفاق بیوفته ) .اما عموما این بحثها بیشتر آروغ های بعد از خوب خوردن هست ،
وضعیت دینی در شرایط پیشامدرن یا حتی ابتدای مدرن اینقدر ژانوسی و آمبیوالانس نیست .
مناظره فروید ؛ نیچه : به نوعی همان مناظره کانت و نیچه است در شکل دیگرش یعنی رفتار .نیچه اینجا هم مدافع اریستوکراسی و اشرافیت است و فروید مدافع انسان طبقه متوسط تازه به آگاهی رسیده که خوب دنبال لذت هم هست .نیچه مصداق ضرب المثل " آدم گدا و این همه ادا " هست .البته فروید کمی بی انصافی می کنه که دائم جنونش رو به رخش می کشه و هر حرفی که نیچه می زنه رو به واسطه بیماری نیچه از اعتبار می ندازه .اما به نظرم همه مسئله نیچه خودشیفتگی فردیش بود ، نیچه کودک ترین فلاسفه است چون همه عمر به نظرم در مورد فانتزی کودکی اش نوشت .این را از چند پاره نوشته نزدیک به ماجرای تورین میگم که نامه هایش را به اسم مسیح مصلوب یا دیونوزیس یا فردریک کبیر امضا می کرد .به هر حال به نظرم فروید می تونه درمان خودشیفتگی بازگشت به دوران پهلوانی و قهرمانی امثال نیچه باشه .
❤1
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛ در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه…
درود بله جالب هستند و از روی متن ساخته شدند و شما چه خوب نوشتی . 👍 اگه خوشت اومد ادامه ی ویدیوها رو بفرستم؟
راجع به تقابل هگل و کانت که برای منم اخیراً جذابیت پیدا کرده ؛ یکی از اساسی ترین اختلافات هگل و کانت همونطور که در پدیدارشناسی آمده ، اینه که شرح کانتی از سوبژکتیویته ی بشری صرفاً به چشم انداز آگاهی محدود است و لذا کانت سوبژکتیویته رو آنطور که باید و شاید به مثابه ی Geist یا روح و ذهن نمی فهمه !
بهمین خاطر است که هگل سعی می کنه مفهوم خود سوبژکتیویته رو از نو صورتبندی کنه همین امر باعث میشه که به همه ی مفروضات پسادکارتی حمله کنه و انکار می کنه که آگاهی جنبه ی خصوصی و درونی داره یا تماشاگر خودش و جهان خودش است و تأکیدش بر اینه که آگاهی ، جمعی و عمومی است و حتی بلحاظ اجتماعی جنبه ی تعاملی داره .
راجع به تقابل هگل و کانت که برای منم اخیراً جذابیت پیدا کرده ؛ یکی از اساسی ترین اختلافات هگل و کانت همونطور که در پدیدارشناسی آمده ، اینه که شرح کانتی از سوبژکتیویته ی بشری صرفاً به چشم انداز آگاهی محدود است و لذا کانت سوبژکتیویته رو آنطور که باید و شاید به مثابه ی Geist یا روح و ذهن نمی فهمه !
بهمین خاطر است که هگل سعی می کنه مفهوم خود سوبژکتیویته رو از نو صورتبندی کنه همین امر باعث میشه که به همه ی مفروضات پسادکارتی حمله کنه و انکار می کنه که آگاهی جنبه ی خصوصی و درونی داره یا تماشاگر خودش و جهان خودش است و تأکیدش بر اینه که آگاهی ، جمعی و عمومی است و حتی بلحاظ اجتماعی جنبه ی تعاملی داره .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
جالب بودن .خوب هوش مصنوعی با استفاده از نوشته های این فیلسوفان ترتیب این مناظره ها رو داده است .حالا من چند تا نکته که در مورد هر کدوم نظرم رو جلب کرد رو میگم ؛ در مورد مناظره کانت با نیچه ؛ خوب بیشتر روی اخلاق تاکید شد .اینجا ما مواجهه رویکرد اخلاقی عامه…
نوشتار جالبی بود 😅 درباره اینکه نیچه تمام عمر فانتزی کودکی اش را نوشته، منظورتون چیزی مربوط به عقده حقارت و این قبیل است؟ چون آن امضاهایی که فرمودید، در زمانهای نزدیک به جنونش نوشته و خب نیچه دیوانه، از فردریک کبیر فراتر رفته و ادعای خدایی می کند.
Forwarded from ا. اردستانی
خواهش می کنم بله گاهی فرستاده بشه و در موردشون بحث بشه خیلی خوبه .
بله هر کدوم از این مواجهات برام جالب بودن .یکی از جالبترین پرسشها هم این می تونه باشه که مثلا فیلسوفی مثل دلوز چرا باید با کانت یا هگل مشکل اساسی داشته باشه ؟ در همین فرمت و کانتکستی که من مواجهات رو بررسی کردم ( یعنی مارکسی و طبقاتی ) دلوز از طرفی میاد این کثرت امر مدرن رو تشدید می کنه ( به واسطه ذره ای دیدن قدرت ) و از طرفی هم رویکردی نیچه ای و نخبه گرایانه با قدرت داره .یعنی مارکس و نیچه چجوری می تونن در اقلیم دلوزی بگنجند ( علی رغم هگل که هفت درویش در گلیمش بخسبند )
اما در مورد کانت و هگل که گفتی به نظرم هگل اصول کانتی رو دیالکتیکی تر می کنه شاید بشه جای خرد و روح رو در این دو عوض کرد .اما خوب روح هگلی پرجنب و جوش تر ، گرم تر و با دیسپلین کمتری از خرد کراوات زده و شق و رق کانتی است .( جالبه اول انقلاب مهندس بازرگان به مهندس سحابی می گفت چرا کراوات نمی زنی؟ 😁
خوب می دونی سحابی پسر خیلی با دیسپلینهای اعضای نهضت کنار نمی اومد و چپ گرا تر بود .) حالا اینکه شوخی بود بیشتر برای بومی کردن موضوع .
از این نظر هگل مردمی تر از کانت بود ( البته در بستر اجتماعی خودش میگم و گرنه کانت هم مثلا نسبت به لایپنیتس انقلابی محسوب می شد ) .به همین علت سوبژکتیویته هگلی خیلی پایبند قواعد سفت و سخت کانتی باقی نمی مونه و تاریخی تر و دیالکتیکی تر هست .
بله هر کدوم از این مواجهات برام جالب بودن .یکی از جالبترین پرسشها هم این می تونه باشه که مثلا فیلسوفی مثل دلوز چرا باید با کانت یا هگل مشکل اساسی داشته باشه ؟ در همین فرمت و کانتکستی که من مواجهات رو بررسی کردم ( یعنی مارکسی و طبقاتی ) دلوز از طرفی میاد این کثرت امر مدرن رو تشدید می کنه ( به واسطه ذره ای دیدن قدرت ) و از طرفی هم رویکردی نیچه ای و نخبه گرایانه با قدرت داره .یعنی مارکس و نیچه چجوری می تونن در اقلیم دلوزی بگنجند ( علی رغم هگل که هفت درویش در گلیمش بخسبند )
اما در مورد کانت و هگل که گفتی به نظرم هگل اصول کانتی رو دیالکتیکی تر می کنه شاید بشه جای خرد و روح رو در این دو عوض کرد .اما خوب روح هگلی پرجنب و جوش تر ، گرم تر و با دیسپلین کمتری از خرد کراوات زده و شق و رق کانتی است .( جالبه اول انقلاب مهندس بازرگان به مهندس سحابی می گفت چرا کراوات نمی زنی؟ 😁
خوب می دونی سحابی پسر خیلی با دیسپلینهای اعضای نهضت کنار نمی اومد و چپ گرا تر بود .) حالا اینکه شوخی بود بیشتر برای بومی کردن موضوع .
از این نظر هگل مردمی تر از کانت بود ( البته در بستر اجتماعی خودش میگم و گرنه کانت هم مثلا نسبت به لایپنیتس انقلابی محسوب می شد ) .به همین علت سوبژکتیویته هگلی خیلی پایبند قواعد سفت و سخت کانتی باقی نمی مونه و تاریخی تر و دیالکتیکی تر هست .