Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
متشکرم امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی . خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی…
درود
بله. زبان به خودی خود گرچه با بن بست مواجه است ولی مسدود نیست. در مواجهات تروماتیک است که زبان و میل مسدود میگردد.
و کار روانکاو مواجهه مراجع با پیشایندی واقعیت در چنین مواجههای است: نه در زبان، بلکه مواجهه با پیشایندی افق معنا و تهی بودن دال در تروما
در تروما میل و زبان مسدود میشود
بله. زبان به خودی خود گرچه با بن بست مواجه است ولی مسدود نیست. در مواجهات تروماتیک است که زبان و میل مسدود میگردد.
و کار روانکاو مواجهه مراجع با پیشایندی واقعیت در چنین مواجههای است: نه در زبان، بلکه مواجهه با پیشایندی افق معنا و تهی بودن دال در تروما
در تروما میل و زبان مسدود میشود
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
متشکرم امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی . خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی…
آه از این بدنها ، آه از آن گورها :
اکنون باید بدنمندی را از منظر گورها ببینیم .آنچه بدنها برای گورها به ارمغان می برند .همه آن حسهایی که در درون خود تجربه اش کرده اند که حتی خاطره ای هم از آن ندارند .مثلا همه لمسها یا مزه هایی که در دهان حس می کنیم .این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
همانطوریکه برای گفتار این مسیرهای فرعی جدای از آگاهی را تعریف کردیم ، برای رفتار هم چنین مسیرهایی وجود دارند .
یکی از اولین کارهای فروید ( پروژه ) اختصاص به توصیف و تحلیل همین مسیرهای فرعی دارد .مسیرهای لذت و درد بدن در هر نوع احساسی ، نوعی اگاهی جدای از آگاهی دلالی را ایجاد می کنند .به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند ، این ذخایر استراتژیک ژوییسانس را سرکوب و پنهان هم می کند .این ذخایر سرکوب شده گاهی از طریق پت وی ( راهایی فرعی ) خودشان را در بیان یا رفتار نشان می دهند ، این توجیه می کند شکافی که بین آگاهی و رفتار به وجود می آید .رفتار همواره مازادی از ژوییسانس را در خود حمل می کند که آگاهی آن را پدیدار نمی کند .
از آنجا که طبق قانون هیچ چیز از بین نمی رود ، این ژوییسانس با بدن گره خورده و گاهی تا گور آن را همراهی می کند .
بنابراین پرسش اسپینوزایی دلوز را که " چه کسی می داند که یک بدن به چه قادر است ؟ " را باید روانکاوانه و فرویدی خواند .بدنی که حامل ژوییسانس مازاد بر بیان یا دلالت است اما خوب تلاش می کند راهی در زبان پیدا کند .
اکنون باید بدنمندی را از منظر گورها ببینیم .آنچه بدنها برای گورها به ارمغان می برند .همه آن حسهایی که در درون خود تجربه اش کرده اند که حتی خاطره ای هم از آن ندارند .مثلا همه لمسها یا مزه هایی که در دهان حس می کنیم .این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
همانطوریکه برای گفتار این مسیرهای فرعی جدای از آگاهی را تعریف کردیم ، برای رفتار هم چنین مسیرهایی وجود دارند .
یکی از اولین کارهای فروید ( پروژه ) اختصاص به توصیف و تحلیل همین مسیرهای فرعی دارد .مسیرهای لذت و درد بدن در هر نوع احساسی ، نوعی اگاهی جدای از آگاهی دلالی را ایجاد می کنند .به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند ، این ذخایر استراتژیک ژوییسانس را سرکوب و پنهان هم می کند .این ذخایر سرکوب شده گاهی از طریق پت وی ( راهایی فرعی ) خودشان را در بیان یا رفتار نشان می دهند ، این توجیه می کند شکافی که بین آگاهی و رفتار به وجود می آید .رفتار همواره مازادی از ژوییسانس را در خود حمل می کند که آگاهی آن را پدیدار نمی کند .
از آنجا که طبق قانون هیچ چیز از بین نمی رود ، این ژوییسانس با بدن گره خورده و گاهی تا گور آن را همراهی می کند .
بنابراین پرسش اسپینوزایی دلوز را که " چه کسی می داند که یک بدن به چه قادر است ؟ " را باید روانکاوانه و فرویدی خواند .بدنی که حامل ژوییسانس مازاد بر بیان یا دلالت است اما خوب تلاش می کند راهی در زبان پیدا کند .
Forwarded from 💡
درود
ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم.
اما از اینها بگذریم.
از نکاتی که مطرح نمودید متشکرم. فکر میکنم فرمایشات شما را به خوبی میفهمم و از قضا با شما در بسیار جهات موافقم.
من از متن شما چند گزاره را بر میدارم که به زعم خودم مهم هستند:
در گزاره فوق، همانطور که به زیر "ابزار" خط کشیدم. زبان در نزد شما نوعی "ابزار" است؛ زبان ابزاری برای بیان. درحالیکه از منظر هستیشناسی این گزاره واژگون میگردد: بیان ابزاری برای زبان است.
سایر گزارههایی که از حضرتعالی خواهم آورد دقیقا مبتنی بر همین تفسیر "ابزار بودگی زبان" هستند.
من در ادامه به گزارههای دیگر میپردازم.
ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم.
اما از اینها بگذریم.
از نکاتی که مطرح نمودید متشکرم. فکر میکنم فرمایشات شما را به خوبی میفهمم و از قضا با شما در بسیار جهات موافقم.
من از متن شما چند گزاره را بر میدارم که به زعم خودم مهم هستند:
مسئله این نیست که زبان گاهی می پوشاند و گاهی آشکار ،موضوع فروبستگی خود ابزار این آشکارسازی است .
در گزاره فوق، همانطور که به زیر "ابزار" خط کشیدم. زبان در نزد شما نوعی "ابزار" است؛ زبان ابزاری برای بیان. درحالیکه از منظر هستیشناسی این گزاره واژگون میگردد: بیان ابزاری برای زبان است.
سایر گزارههایی که از حضرتعالی خواهم آورد دقیقا مبتنی بر همین تفسیر "ابزار بودگی زبان" هستند.
من در ادامه به گزارههای دیگر میپردازم.
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
درود ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم. اما از اینها بگذریم. از…
زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب )
لال شدگی سوژه از بن بست زبان نیست، بل این زبان گفتاری است که مجال گفتن نمییابد ["مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد.].
از لحاظ پدیدارشناسی، هر ترس/اضطراب/حیرتی همواره از چیزی است. بنابراین لال شدن سوژه در حالاتی که فرمودید، در اصل به پاره شدگی زبان اشاره ندارد، که حتی پارهشدگی بیان [نه زبان]، همواره به واسطه زبان به صورت استعاره فرافکنی میگردد.
این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
هر چند شما در ادامه به مسیرهای فرعی اشاره نمودید و این گزاره را رها ساختید. من نیز موافق مسیرهای فرعی هستم. به عبارتی، آنچه حس میشود بلافاصله بصورت استعاری فرافکنی میگردد. در آفازی نیز همچنان زبان حضور دارد، اما تفاوت در این است که گذر از طرحواره بدنی به فرافکنی میسر نمیشود. اما همچنان در این مرحله نیز زبان حضور دارد و من برای رساندن مقصودم میخواهم دست به یک جاهطلبی بزنم و عبارتی بسازم:
اما همچنان در این مرحله نیز زبان حضور دارد، زیرا بدن زبانی است یا برعکس زبان بدنی است [ما حتی چیزی تحت عنوان زبان بدن داریم]. این عبارت ساخته شده، در اصل دو هدف دارد:
۱. بدن را به سطح استعلایی میکشاند و در تعبیری دیگر، بدن را از راه هایدگر و مرلوپنتی به فلسفه کانت وارد میکند.ادامه دارد...
۲. دوگانهی زبان-بدن را واژگون میکند.
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب ) لال شدگی سوژه از بن بست زبان نیست، بل این زبان گفتاری است که مجال گفتن نمییابد ["مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد.].…
به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند.تفسیر بدن به مخزن [که گویا فروید نیز در دورهای ناخودآگاه را به مخزن تعبیر میکرد] در عصر مدرن بسیار رایج است، تا جایی که هایدگر در نقد تکنولوژی نشان میدهد که چگونه سایه متافیزیک سبب شده است طبیعت به منبع (Bestand) انرژی تفسیر گردد. از این رو تفسیر بدن به مثابهی مخزن چنین ریشههایی دارد.
درحالیکه بدن در موضع هستیشناسانه، منبعی نیست که چیزی بتواند در داخل آن ذخیره شود و سپس از آن بیرون بیاید. بل بدن را همانطور که پیشتر مطرح نموده بودم، باید به عنوان رویداد یا به تعبیر دیگر، روشنیگاه دید. بنابه این تفسیر، بدن [به عنوان رویداد یا روشنیگاه] به مخزن نمیماند، بل بیشتر شبیه پنجرهایست که باز میشود.
پنجره چیزی برای ذخیره نیست. بل گشایش است. تنها با مرگ بسته میشود. از طرفی نکتهی مهم دیگری دارد؛ پنجره همواره چهارچوبی دارد و به واسطه این چهارچوب چشماندازی را قاب میگیرد. پنجره در اصل مرز بیرون و درون را میسازد [همانند پل (به عنوان مکان) هایدگر که اینسو و آنسو (فضا) را گردهم میآورد و میسازد]. به عبارتی پنجره مرز است [ مرز نه درون است نه بیرون، مرز امریست که گوهر چیزها را آشکار میکند].
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند. تفسیر بدن به مخزن [که گویا فروید نیز در دورهای ناخودآگاه را به مخزن تعبیر میکرد] در عصر مدرن بسیار رایج است، تا جایی که هایدگر در نقد تکنولوژی نشان میدهد…
روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند.به نظر حقیر، روانکاوی با چنین تفسیری، زبان را به امر ثانویه فرو میکاهد. زبان مرحلهای است که کودک در مرحلهای تحت عنوان آینهای به آن ورود میکند و سپس سخن گفتن را یاد میگیرد. چنین تفسیری، پیشاپیش زبان را امری ثانویه فرض گرفته است. درحالیکه اگر بپذیریم که بدن زبانی است، آنگاه در مییابیم زبان مقدم بر همه این مراحل است. اکنون شرایط بحث چنین اقتضا میکند که از بدن زبانی، همان مفهوم جاهطلبانه خود را، با وام گیری از مفاهیم دریفوس توضیح دهیم:
یک کودک بدون اینکه تعادل را کسی به او یاد دهد [بدون دانستن-که (knowing-that)]، شروع به حفظ تعادل میکند [دانستن-چگونه (knowing-how)]. این کار بدون هیچ امر ثانویه توسط خود بدن از لحظه تولد آغاز میشود. "دانستن-چگونه" یک امر غیر گزارهای، پیشا مفهومیِ خودِ بدن است. زبانی پیشا-مفهومی [پیشا-انتولوژیک] که هر گونه "دانستن-که" بر آن استوار میگردد.
Forwarded from Amir Salehi
نوروآنالیز
روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند. به نظر حقیر، روانکاوی با چنین تفسیری، زبان را به امر ثانویه فرو میکاهد. زبان مرحلهای است که کودک در مرحلهای تحت عنوان آینهای به آن ورود میکند و سپس سخن…
درود
ازتون خواهش میکنم (مشخصا از دوستان هایدگر خوان) وقتی مباحث روانکاوی را دقیق نمیدانید دائم آن را نقد نکنید.
واقعا گروه شده یک محل سرگرمی و تفریح!!
منظور دکتر اردستانی از روغن کاری کردن زبان، بازنمایی یا ثانوی بودن زبان در روانکاوی نیست!!!!
مسئله روانکاوی، دقیقا به عکس، این است که چه میشود این توهم که زبان امری ثانوی است صلب شده و فانتسم به هذیان تبدیل میشود (اتفاقی که به کرات در گروه رخ میدهد) گویی کلمات به وجود چیزی در پشتش که این کلمات بازنمایی آن هستند اشاره دارد؛ در هذیان این پشت واقعی میشود و عینیت مییابد و زبان در فانتزی قفل میشود: فانتسم تبدیل به هذیان و توهم میشود؛ مسئله روانکاوی تحلیل اختلال بیمار است نه صدور رای هستیشناسی.
کودک حتی قبل از تولدش در ساحت نمادین غوطه ور است نه اینکه در فاز آینه زبان یاد بگیرد.
زبان گفتاری بخشی جزئی از امرنمادین است.
اضطراب در روانکاوی فروپاشی زبان نیست، به عکس نزدیک شدن زیادی به ابژه میل (تمامیت) است.
بن بست بودن زبان به معنی انسداد آن نیست بلکه به این معنی است که زبان فانتزی وجود چیزی را در بن خود (ذات خود) ایجاد و همزمان آن را دور میزند.
بن بست = impass
مسدود= block
و صدها نکته دیگر که بحث درخصوص آن دیگه از حوصله بنده خارج شده است.
از متون خوب شما، آنجا که به پدیدارشناسی و بدنمندی میپردازید، لذت و نهایت استفاده رو میبرم.
امیدوارم این جمله آخر رو نگذارید به پای ساندویچ (سوسیس آلمانی) پیچیدن. واقعا لذت میبرم😄
ازتون خواهش میکنم (مشخصا از دوستان هایدگر خوان) وقتی مباحث روانکاوی را دقیق نمیدانید دائم آن را نقد نکنید.
واقعا گروه شده یک محل سرگرمی و تفریح!!
منظور دکتر اردستانی از روغن کاری کردن زبان، بازنمایی یا ثانوی بودن زبان در روانکاوی نیست!!!!
مسئله روانکاوی، دقیقا به عکس، این است که چه میشود این توهم که زبان امری ثانوی است صلب شده و فانتسم به هذیان تبدیل میشود (اتفاقی که به کرات در گروه رخ میدهد) گویی کلمات به وجود چیزی در پشتش که این کلمات بازنمایی آن هستند اشاره دارد؛ در هذیان این پشت واقعی میشود و عینیت مییابد و زبان در فانتزی قفل میشود: فانتسم تبدیل به هذیان و توهم میشود؛ مسئله روانکاوی تحلیل اختلال بیمار است نه صدور رای هستیشناسی.
کودک حتی قبل از تولدش در ساحت نمادین غوطه ور است نه اینکه در فاز آینه زبان یاد بگیرد.
زبان گفتاری بخشی جزئی از امرنمادین است.
اضطراب در روانکاوی فروپاشی زبان نیست، به عکس نزدیک شدن زیادی به ابژه میل (تمامیت) است.
بن بست بودن زبان به معنی انسداد آن نیست بلکه به این معنی است که زبان فانتزی وجود چیزی را در بن خود (ذات خود) ایجاد و همزمان آن را دور میزند.
بن بست = impass
مسدود= block
و صدها نکته دیگر که بحث درخصوص آن دیگه از حوصله بنده خارج شده است.
از متون خوب شما، آنجا که به پدیدارشناسی و بدنمندی میپردازید، لذت و نهایت استفاده رو میبرم.
امیدوارم این جمله آخر رو نگذارید به پای ساندویچ (سوسیس آلمانی) پیچیدن. واقعا لذت میبرم😄
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
"مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد
خوبست اکنون به نسبت این زبان با بدنمندی اش در مضمون انتظار که اینجا اشاره کردید بپردازیم .
زبان را به درستی گشودگاه هستی دازاین یا این بدنمندی دانستیم ، اگر لمس یک نرمی یا مزه شیرینی انگور برای همیشه در بدن مدفون می شود ، اما گفتار این خصلت را دارد که از این بدن بیرون می زند .زبان به واقع قانع به مرزها و کرانه های بدن باقی نمی ماند .از این رو من مخالف این اصطلاح زبان - بدن هستم ، چون زبان به عنوان دروازه بدن هم مرز و پنجره است و هم پیکان و تیر آرش که تا دورها می رود .از این رو معنای کلام هیچگاه در بدن باقی نمی ماند و معنا یا دلالت همان پیکان یا نخی است که با ابدان دیگر رابطه می گیرد .حس یک لمس یا شیرینی انگور در دهان هیچگاه به بدن دیگری نمی رسد اما معنا همان شبکه تار عنکبوتی است که صحنه نمادین را می سازد .اکنون سخن را نمی خواهم به استقلال این سپهر بیناسوبژکتیو بکشانم که بیرون بدن زیست دارد / ندارد .
پس گفتار از سویی پای در خزینه آب گرم ژوییسانس بدن دارد و از سویی بدن را در شبکه تار عنکبوتی جهان گیر می اندازد .این بدنی است که از این پس باید حدود حرکت و چسبندگی خود را بفهمد و فاصله خود را از ابدان دیگر حفظ کند .این بدنی است که از این پس در معرض تیرهای آرش گون دیگر ابدان قرار دارد .اگر لکان تاکید می کند که زبان ، ژوییسانس بدن را میخ آجین می کند ، منظور همین گیر افتادن در شبکه تار عنکبوتی نمادین است که تیرهای ابدان دیگر جاری و ساری هستند در آن .
از این پس این بدنی است که می خواهد خودش را جمع کند و زخمهایش را ترمیم .بازگشت به بدنمندی و ژوییسانس آن وعده ای است که در زبان به بدن داده می شود .اصطلاح لکانی این وعده ، فانتزی هست .اکنون این بدنی است که از دو سو مورد تاخت قرار گرفته .هم از خودی می خورد هم از بیگانه .از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد ) از سویی دیگر خود را در معرض و گیر افتادگی جهان می بینید .آگاهی عرفانی با غفلت از بنیاد این بیگانگی ، جهان را تخته بند تن می بینید و تصور می کند که با رهایی از این تار عنکبوتی و تخته بند جهان ، وعده متحقق می شود در صورتیکه نمی داند خود این وعده ظهوری از بدن خودش است .این مانع خودساخته است .
گفتار وعده گون ، محل و جایگاه گشودگاهی زبان است .وعده ، وعده ژوییسانس است ، جاییکه زبان بر بدن منطبق می شود .بنابراین خود این اصطلاح زبان - بدن که هر یک بازنمایی دیگری هستند یا اینهمان کردن آنها ، خود فانتزی تمامیت و ژوییسانس است .
اینجا مضمون انتظار ، ساختاری اگزیستانسیال پیدا می کند .یعنی وعده بعدی از ابعاد وجودی هستنده زبان ور است .وعده، وعده تمامیت است چه در اشکال اینهمانی سوژه / ابژه. زبان / بدن
جسم / روح ماده / معنا ( ایده )
یا حضور ( قیامت ، یک معنای قیامت حاضر بودن برای خود است ، تنها در قیامت است که روانکاوان به درستی بیکار می شوند ) .
آگاهی در تکامل خودش ، به ترک خوردگی و گشودگی جهان پی می برد ، و این را مسئول ناکامی اش می داند ، اگر فلان مانع نبود ، چه حالی می کردیم ،
اگر شانس اورده بودم این امتحان را قبول می شدم و از این قبیل .
به همین دلیل این ساخت اگزیستانسیال به سرعت بعد اجتماعی و جهانی به خود می گیرد .از این زاویه باید اعصار فراموشی و نور هایدگر را دوباره بازخوانی کرد یعنی نوعی وعده در گفتار اگزیستانسیال .
زبان را به درستی گشودگاه هستی دازاین یا این بدنمندی دانستیم ، اگر لمس یک نرمی یا مزه شیرینی انگور برای همیشه در بدن مدفون می شود ، اما گفتار این خصلت را دارد که از این بدن بیرون می زند .زبان به واقع قانع به مرزها و کرانه های بدن باقی نمی ماند .از این رو من مخالف این اصطلاح زبان - بدن هستم ، چون زبان به عنوان دروازه بدن هم مرز و پنجره است و هم پیکان و تیر آرش که تا دورها می رود .از این رو معنای کلام هیچگاه در بدن باقی نمی ماند و معنا یا دلالت همان پیکان یا نخی است که با ابدان دیگر رابطه می گیرد .حس یک لمس یا شیرینی انگور در دهان هیچگاه به بدن دیگری نمی رسد اما معنا همان شبکه تار عنکبوتی است که صحنه نمادین را می سازد .اکنون سخن را نمی خواهم به استقلال این سپهر بیناسوبژکتیو بکشانم که بیرون بدن زیست دارد / ندارد .
پس گفتار از سویی پای در خزینه آب گرم ژوییسانس بدن دارد و از سویی بدن را در شبکه تار عنکبوتی جهان گیر می اندازد .این بدنی است که از این پس باید حدود حرکت و چسبندگی خود را بفهمد و فاصله خود را از ابدان دیگر حفظ کند .این بدنی است که از این پس در معرض تیرهای آرش گون دیگر ابدان قرار دارد .اگر لکان تاکید می کند که زبان ، ژوییسانس بدن را میخ آجین می کند ، منظور همین گیر افتادن در شبکه تار عنکبوتی نمادین است که تیرهای ابدان دیگر جاری و ساری هستند در آن .
از این پس این بدنی است که می خواهد خودش را جمع کند و زخمهایش را ترمیم .بازگشت به بدنمندی و ژوییسانس آن وعده ای است که در زبان به بدن داده می شود .اصطلاح لکانی این وعده ، فانتزی هست .اکنون این بدنی است که از دو سو مورد تاخت قرار گرفته .هم از خودی می خورد هم از بیگانه .از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد ) از سویی دیگر خود را در معرض و گیر افتادگی جهان می بینید .آگاهی عرفانی با غفلت از بنیاد این بیگانگی ، جهان را تخته بند تن می بینید و تصور می کند که با رهایی از این تار عنکبوتی و تخته بند جهان ، وعده متحقق می شود در صورتیکه نمی داند خود این وعده ظهوری از بدن خودش است .این مانع خودساخته است .
گفتار وعده گون ، محل و جایگاه گشودگاهی زبان است .وعده ، وعده ژوییسانس است ، جاییکه زبان بر بدن منطبق می شود .بنابراین خود این اصطلاح زبان - بدن که هر یک بازنمایی دیگری هستند یا اینهمان کردن آنها ، خود فانتزی تمامیت و ژوییسانس است .
اینجا مضمون انتظار ، ساختاری اگزیستانسیال پیدا می کند .یعنی وعده بعدی از ابعاد وجودی هستنده زبان ور است .وعده، وعده تمامیت است چه در اشکال اینهمانی سوژه / ابژه. زبان / بدن
جسم / روح ماده / معنا ( ایده )
یا حضور ( قیامت ، یک معنای قیامت حاضر بودن برای خود است ، تنها در قیامت است که روانکاوان به درستی بیکار می شوند ) .
آگاهی در تکامل خودش ، به ترک خوردگی و گشودگی جهان پی می برد ، و این را مسئول ناکامی اش می داند ، اگر فلان مانع نبود ، چه حالی می کردیم ،
اگر شانس اورده بودم این امتحان را قبول می شدم و از این قبیل .
به همین دلیل این ساخت اگزیستانسیال به سرعت بعد اجتماعی و جهانی به خود می گیرد .از این زاویه باید اعصار فراموشی و نور هایدگر را دوباره بازخوانی کرد یعنی نوعی وعده در گفتار اگزیستانسیال .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد
این فشار یا اجبار بدن برای بیان ژوییسانس را لازم دانستم کمی بشکافم و نیز عمق سنجی کنیم .
نام روانکاوانه این اجبار به بیان ، رانه است که از میل متفاوت است .میل خواست ابژه ای است که در جهان نمادین یا همان شبکه تارعنکبوتی محتوی تحقق انتظار یا وعده است ، اگر این خانه یا ماشین را بخرم عیشم کامل می شود ، اگر این مدرک دانشگاهی را کسب کنم ، آینده خودم را تضمین کرده ام و از این قبیل .
اما رانه ، همان نیروی اجبار به تکرار میل در صحنه نمادین است به عبارتی همان پیرمرد گوژپشت بنیامینی که در پشت صحنه نخهای عروسک میل را می کشد .بنیامین حق دارد این را الهیات و عروسک را ماتریالیسم تاریخی بداند .از این جهت که ماتریالیسم تاریخی نسخه تکرار شده ای از همان الهیات است .الهیاتی که گفتار وعده است در خلوص خودش .
اینجا شاید ( بر سیاق بداهه و ساده انگاری ) هستی هایدگر قابل قیاس با این رانه باشد ، هستی به عنوان میزانسن بازی خدایان و انسانها و زمین ( در اشاره به مضامین کتاب افادات ) .هستی به عنوان دست پنهانی که خدایان و انسانها را مجبور می کند که در زمین بازی کنند ، و با یکدیگر نسبتی بگیرند همچون حضور و غیاب و از این قبیل .
الهیات زبان این وعده بوده برای هزاران سال و البته پس مانده هایی از این گفتار وعده گون را در روانکاوی و مارکسیسم هم می بینیم .
رانه تقدیر یک بدن است ؛ بدنها خود را در اتر سیال رانه جایگذاری ( همچون لانه گزینی جنین در رحم ) پیدا می کنند .از این نظر این هستی - رانه پیشین بر این بدن است .هر بدن انباشت و ذخیره ای از این رانه را با خود حمل می کند .
این اجبار رانه ای یا هستی شناسی ، بعدا گرفتار این شبکه تارعنکبوتی جهان دلالی و بازنمایی زبانی قرار می گیرد .
از این جهت این بدن محل برخورد رانه هستی شناسی با معنایی است که تولید می کند .
روانکاوی این را می فهمد ، روانکاوی به نقشه این چارسوق آشناست ( چهارگانه الهیات ، مارکسیسم ، اگزیستانسیالیسم و نورولوژی ) .
از این نظر وعده ، وعده انطباق میل بر رانه است ، جاییکه مثلا سوژه می گوید ؛ این سخن من نیست ، بلکه سخن خداست ، یا این کلام که ؛ سوژه ها در زبان غرق هستند و این زبان( بدن ) است که از ناحیه هستی سخن می گوید " یا حتی این نظریه مارکسیستی که " آگاهی محصول هستی اجتماعی است " .
این اجبار به تکرار ، پیشین از " آگاهی از .." پدیدارشناسی است ، جاییکه سوژه نیست اما به جایش تصمیم گرفته می شود .شکاف ازلی رانه از میل سوژه ، که شلینگ محل آزادی او می داند ،
آیا می توان از این تقدیر گریخت ؟
نام روانکاوانه این اجبار به بیان ، رانه است که از میل متفاوت است .میل خواست ابژه ای است که در جهان نمادین یا همان شبکه تارعنکبوتی محتوی تحقق انتظار یا وعده است ، اگر این خانه یا ماشین را بخرم عیشم کامل می شود ، اگر این مدرک دانشگاهی را کسب کنم ، آینده خودم را تضمین کرده ام و از این قبیل .
اما رانه ، همان نیروی اجبار به تکرار میل در صحنه نمادین است به عبارتی همان پیرمرد گوژپشت بنیامینی که در پشت صحنه نخهای عروسک میل را می کشد .بنیامین حق دارد این را الهیات و عروسک را ماتریالیسم تاریخی بداند .از این جهت که ماتریالیسم تاریخی نسخه تکرار شده ای از همان الهیات است .الهیاتی که گفتار وعده است در خلوص خودش .
اینجا شاید ( بر سیاق بداهه و ساده انگاری ) هستی هایدگر قابل قیاس با این رانه باشد ، هستی به عنوان میزانسن بازی خدایان و انسانها و زمین ( در اشاره به مضامین کتاب افادات ) .هستی به عنوان دست پنهانی که خدایان و انسانها را مجبور می کند که در زمین بازی کنند ، و با یکدیگر نسبتی بگیرند همچون حضور و غیاب و از این قبیل .
الهیات زبان این وعده بوده برای هزاران سال و البته پس مانده هایی از این گفتار وعده گون را در روانکاوی و مارکسیسم هم می بینیم .
رانه تقدیر یک بدن است ؛ بدنها خود را در اتر سیال رانه جایگذاری ( همچون لانه گزینی جنین در رحم ) پیدا می کنند .از این نظر این هستی - رانه پیشین بر این بدن است .هر بدن انباشت و ذخیره ای از این رانه را با خود حمل می کند .
این اجبار رانه ای یا هستی شناسی ، بعدا گرفتار این شبکه تارعنکبوتی جهان دلالی و بازنمایی زبانی قرار می گیرد .
از این جهت این بدن محل برخورد رانه هستی شناسی با معنایی است که تولید می کند .
روانکاوی این را می فهمد ، روانکاوی به نقشه این چارسوق آشناست ( چهارگانه الهیات ، مارکسیسم ، اگزیستانسیالیسم و نورولوژی ) .
از این نظر وعده ، وعده انطباق میل بر رانه است ، جاییکه مثلا سوژه می گوید ؛ این سخن من نیست ، بلکه سخن خداست ، یا این کلام که ؛ سوژه ها در زبان غرق هستند و این زبان( بدن ) است که از ناحیه هستی سخن می گوید " یا حتی این نظریه مارکسیستی که " آگاهی محصول هستی اجتماعی است " .
این اجبار به تکرار ، پیشین از " آگاهی از .." پدیدارشناسی است ، جاییکه سوژه نیست اما به جایش تصمیم گرفته می شود .شکاف ازلی رانه از میل سوژه ، که شلینگ محل آزادی او می داند ،
آیا می توان از این تقدیر گریخت ؟
Forwarded from ا. اردستانی
ملاحظاتی در مورد پیشنهادات هایدگر واپسین ؛
رهایی از گشتل ؛
هایدگر در نوشته های پایانی اش دیگر دست از اون ضد- ماشین گرایی زمان نوشتن مقاله " پرسش از تکنولوژی " برداشته بود .این درست است که تکنولوژی مدرن همبسته و گره خورده علم مدرن است اما اگر قرار باشد در نهایت پذیرش و آشتی نصفه و نیمه ای با تکنولوژی مدرن بکنیم ( چون به هر حال چاره ای نیست ) باید این ملاحظات را در تفاسیرمان از علم و متافیزیک هم در نظر بگیریم ( نگاه کنید به نقدهای جولیان یانگ در هایدگر واپسین فصل چرخش )
حالا اینجا ملاحظه دیگری هم در میان است که اتفاقا خودش را در پیمان گرمایش جهانی ( یک مسئله عملیاتی و واقعی نشان داد ) .پیشنهاد هایدگر استفاده از این علم و تکنولوژی در مراقبت و نگهبانی از چیزها در " خودبودگی شان " است و نه صرفا بهره برداری از آنها .همه ما با نقدهای هایدگر از علم و متافیزیک آشنا هستیم اما در مورد پیشنهادش که در چرخش مطرح می کند و لازمه عبور و چیرگی بر متافیزیک بود چه می توان گفت ؟
بالاتر گفتم این موضوعی هست که نوعی اراده جهانی را می طلبد .همه می دانیم که نوعی نابرابری تکنولوژیک و علمی در پهنه جهانی وجود دارد مثلا اگر امروز تصمیم به نوعی پایین کشیدن فیتیله بهره برداری از منابع اولیه مطرح باشد ، آیا این نابربری فوق را تشدید نمی کند ؟
مسئله این نیست که مثلا من به عنوان یک طرفدار محیط زیست یا سوسیالیست برابری خواه ، بخواهم که همه جهان به این قوانین متعهد باشند اما آیا ضروری نیست برای عملیاتی شدن موضوع فوق این سطح نابرابری در نظر گرفته شود ؟
در حال حاضر البته مخاطب من احمقی مثل ترامپ نیست که فقط محدوده خاصی از قدرت محلی را تعریف می کند ، طبیعی است که ادامه این روند چیزی جز تسلیح بقیه جهان و بهره برداری حریصانه و بیشتر از منابع نخواهد بود بلکه خطاب به عقلای جهان است که این موضوع را جدی می گیرند .
بنابراین سخن این است که اگر قرار به چرخشی باشد ( همچون مسئله سوسیالیسم ) این باید در سطح تصمیم گیری جهانی باشد .
رهایی از گشتل ؛
هایدگر در نوشته های پایانی اش دیگر دست از اون ضد- ماشین گرایی زمان نوشتن مقاله " پرسش از تکنولوژی " برداشته بود .این درست است که تکنولوژی مدرن همبسته و گره خورده علم مدرن است اما اگر قرار باشد در نهایت پذیرش و آشتی نصفه و نیمه ای با تکنولوژی مدرن بکنیم ( چون به هر حال چاره ای نیست ) باید این ملاحظات را در تفاسیرمان از علم و متافیزیک هم در نظر بگیریم ( نگاه کنید به نقدهای جولیان یانگ در هایدگر واپسین فصل چرخش )
حالا اینجا ملاحظه دیگری هم در میان است که اتفاقا خودش را در پیمان گرمایش جهانی ( یک مسئله عملیاتی و واقعی نشان داد ) .پیشنهاد هایدگر استفاده از این علم و تکنولوژی در مراقبت و نگهبانی از چیزها در " خودبودگی شان " است و نه صرفا بهره برداری از آنها .همه ما با نقدهای هایدگر از علم و متافیزیک آشنا هستیم اما در مورد پیشنهادش که در چرخش مطرح می کند و لازمه عبور و چیرگی بر متافیزیک بود چه می توان گفت ؟
بالاتر گفتم این موضوعی هست که نوعی اراده جهانی را می طلبد .همه می دانیم که نوعی نابرابری تکنولوژیک و علمی در پهنه جهانی وجود دارد مثلا اگر امروز تصمیم به نوعی پایین کشیدن فیتیله بهره برداری از منابع اولیه مطرح باشد ، آیا این نابربری فوق را تشدید نمی کند ؟
مسئله این نیست که مثلا من به عنوان یک طرفدار محیط زیست یا سوسیالیست برابری خواه ، بخواهم که همه جهان به این قوانین متعهد باشند اما آیا ضروری نیست برای عملیاتی شدن موضوع فوق این سطح نابرابری در نظر گرفته شود ؟
در حال حاضر البته مخاطب من احمقی مثل ترامپ نیست که فقط محدوده خاصی از قدرت محلی را تعریف می کند ، طبیعی است که ادامه این روند چیزی جز تسلیح بقیه جهان و بهره برداری حریصانه و بیشتر از منابع نخواهد بود بلکه خطاب به عقلای جهان است که این موضوع را جدی می گیرند .
بنابراین سخن این است که اگر قرار به چرخشی باشد ( همچون مسئله سوسیالیسم ) این باید در سطح تصمیم گیری جهانی باشد .
Forwarded from Hesmot
این دگردیسی یا چرخش همان وجه انسان گرایانه نظام مارکسی است منتها «هستی فعال در خود» را نادیده می گیرد که روندی حتمی قطعی تاریخی دارد.
یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی که ارزش سوسیالیسم نیز از چنان بداهتی برخوردار شود که اجماع پیرامون آن فورا شکل گیرد
دو مشکل و معضل بزرگی که مارکس بیان کرده یکی مشکل انباشت سرمایه و دیگری بت واره گی است اولی در سرمایه داری دولتی و دومی در افسون بازار شمایل خود را بنیان نهاده
راه حل مارکس برای از میان برداشتن این دو با کار آزادانه متحد شده یا انسان های آزادانه متحد شده و تبدیل حکایتی تاریخی به شعور تاریخی است و در این راه پرولتاریا و وجهه ی سوژگی آن مهم است
یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی که ارزش سوسیالیسم نیز از چنان بداهتی برخوردار شود که اجماع پیرامون آن فورا شکل گیرد
دو مشکل و معضل بزرگی که مارکس بیان کرده یکی مشکل انباشت سرمایه و دیگری بت واره گی است اولی در سرمایه داری دولتی و دومی در افسون بازار شمایل خود را بنیان نهاده
راه حل مارکس برای از میان برداشتن این دو با کار آزادانه متحد شده یا انسان های آزادانه متحد شده و تبدیل حکایتی تاریخی به شعور تاریخی است و در این راه پرولتاریا و وجهه ی سوژگی آن مهم است
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این دگردیسی یا چرخش همان وجه انسان گرایانه نظام مارکسی است منتها «هستی فعال در خود» را نادیده می گیرد که روندی حتمی قطعی تاریخی دارد. یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی…
درود
بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی .
به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته باشد .بدون آزادی از این مناسبات سرمایه سالارانه ، چرخش مورد نظر در رهایی از گشتل متافیزیک ناممکن است .
بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی .
به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته باشد .بدون آزادی از این مناسبات سرمایه سالارانه ، چرخش مورد نظر در رهایی از گشتل متافیزیک ناممکن است .
Forwarded from Hesmot
ا. اردستانی
درود بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی . به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته…
مسئله به تاریخمندی مدنظر هیدگر نیز بر میگردد که گویی یک زمانی وجود داشته و دیگر وجود ندارد ! تاریخمندی و هستومندی هیدگری ، ای بسا کار مزدی را کار آزاد فرض می کند یا این قضیه را در وادی مفاهیم صرف میریزد
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مسئله به تاریخمندی مدنظر هیدگر نیز بر میگردد که گویی یک زمانی وجود داشته و دیگر وجود ندارد ! تاریخمندی و هستومندی هیدگری ، ای بسا کار مزدی را کار آزاد فرض می کند یا این قضیه را در وادی مفاهیم صرف میریزد
به نظرم هایدگر بنیادی تر به مدرنیته نگاه می کنه ، مارکس هیچگاه مسئلش ماشین نبود ، مارکس ضد تکنولوژی نبود مارکس مسئله بیگانگی رو در سطح اجتماعی و اقتصادی می دید اما هایدگر اون رو متافیزیکال می بینه تکنولوژی مدرن جلوه ای از متافیزیک هست پس باید بر این متافیزیک چیره شد .از نقطه نظر مارکسی البته خود این مفاهیم مثل متافیزیک گشتل و تکنولوژی ، مفاهیمی عینی هستند که تاریخمندی خودشون رو دارند .میشه رو این موضوع بحث کرد .
Forwarded from Hesmot
ا. اردستانی
به نظرم هایدگر بنیادی تر به مدرنیته نگاه می کنه ، مارکس هیچگاه مسئلش ماشین نبود ، مارکس ضد تکنولوژی نبود مارکس مسئله بیگانگی رو در سطح اجتماعی و اقتصادی می دید اما هایدگر اون رو متافیزیکال می بینه تکنولوژی مدرن جلوه ای از متافیزیک هست پس باید بر این متافیزیک…
این رفع اولیه مارکسی بود و رفع ثانویه را نیز بایستی لحاظ کرد کلکتیویسم مارکس در روح خود شامل عنصر فردی گرایانه ای خالص است و باید حسابش کمونیسم مبتذل و بیخردی که شخصیت انسان را کاملاً نفی میکرد جدا کرد
مارکس هم وجه فعال ایدآلیسم و هم پتانسیل آزاد شده تاریخی ماتریالیستی و جنبه های عینی گرایانه آنرا پیش میکشد و به نظرم یکمرتبه از هستومندی هایدگر بالاتر است
مارکس هم وجه فعال ایدآلیسم و هم پتانسیل آزاد شده تاریخی ماتریالیستی و جنبه های عینی گرایانه آنرا پیش میکشد و به نظرم یکمرتبه از هستومندی هایدگر بالاتر است
Forwarded from Hesmot
آنجا که مارکس در مانیفست میگه آزادی فرد، مبنای آزادی همگان است به این وجه انسان گرایانه و جنبه های فعال نظرورزانه نیز نظر دوخته بود
Forwarded from Hesmot
هایدگر فاقد آن انسجام برای حرکت از سوی نظریه به سمت کنش و حرکت و جنبش است از اینرو ضمن درک اهمیت نگرش هیدگری، آنرا برای جنبش مارکسیسم ناکافی و نابسنده می دانم
هایدگر نماینده ی گذار از ایدئالیسم ابژکتیو هگلی به ایدئالیسم سوبژکتیو است
هایدگر نماینده ی گذار از ایدئالیسم ابژکتیو هگلی به ایدئالیسم سوبژکتیو است
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این رفع اولیه مارکسی بود و رفع ثانویه را نیز بایستی لحاظ کرد کلکتیویسم مارکس در روح خود شامل عنصر فردی گرایانه ای خالص است و باید حسابش کمونیسم مبتذل و بیخردی که شخصیت انسان را کاملاً نفی میکرد جدا کرد مارکس هم وجه فعال ایدآلیسم و هم پتانسیل آزاد شده تاریخی…
تصور می کنم همان نقدی که به کمونیسم پیشا- سرمایه داری وجود داشت به یک برداشت نادرست از هایدگر هم وارد است .به نظرم شاعرانه زیستن هایدگری که خوب مشخصات خودش رو در برنامه چیرگی بر متافیزیک و گشتل مدرنیته داره ، تنها در یک جامعه پسا- صنعتی و پسا- سرمایه داری قابلیت عملیاتی شدن داره به خصوص این می تونه برای جوامع سنتی و توسعه نیافته یک سم باشه ، برنامه عبور از ماشین به معنای ضدیت یا نابودی تکنولوژی نیست .به همین دلیل میگیم که بدون یک برنامه اقتصادی و اجتماعی سوسیالیستی این چیرگی بر متافیزیک ناممکن است و ممکن است به نوعی انحراف تروریستی یا توتالیتر تبدیل شود .
اینجا همان نقدی که به روشنفکر چپ مثلا در ایران دهه ۴۰ وارد بود که هنوز سرمایه ای نیومده که بخوایم ریشه کنش کنیم ، به روشنفکر هایدگری هم در بد خوانی ( که اینجا منظور از بدخوانی به معنای تفسیر نادرست از نوشته ها نیست بلکه تفسیر و عملیاتی کردن یک پروژه در زمان و مکان نادرست است ) وارد خواهد بود .به این ترتیب برای شخص خودم علی رغم تمایلات شخصی و فردی ، کم جاذبه ترین بخش هایدگر رو همین نقد تکنولوژی و علم می دونم .
اینجا همان نقدی که به روشنفکر چپ مثلا در ایران دهه ۴۰ وارد بود که هنوز سرمایه ای نیومده که بخوایم ریشه کنش کنیم ، به روشنفکر هایدگری هم در بد خوانی ( که اینجا منظور از بدخوانی به معنای تفسیر نادرست از نوشته ها نیست بلکه تفسیر و عملیاتی کردن یک پروژه در زمان و مکان نادرست است ) وارد خواهد بود .به این ترتیب برای شخص خودم علی رغم تمایلات شخصی و فردی ، کم جاذبه ترین بخش هایدگر رو همین نقد تکنولوژی و علم می دونم .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
ا. اردستانی
تصور می کنم همان نقدی که به کمونیسم پیشا- سرمایه داری وجود داشت به یک برداشت نادرست از هایدگر هم وارد است .به نظرم شاعرانه زیستن هایدگری که خوب مشخصات خودش رو در برنامه چیرگی بر متافیزیک و گشتل مدرنیته داره ، تنها در یک جامعه پسا- صنعتی و پسا- سرمایه داری…
خوبه که به هایدگر اشاره کردی و سوالی دارم از شما و معراج عزیز
لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است
و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی و دموکراسی بحث عمومی یا گفتمان دموکراسی باقی نمیذاره و در نهایت به تسلیم در برابر قدرت سیاسی منجر میشه و ...
یا برخی فمینیست ها معتقد هستند که دازاین خصلتی کاملاً مردانه داره و به مردسالاری دامن میزنه .
آیا این نقدها به فلسفه ی هایدگر وارد است ؟
@Meraj_Jamshidi
لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است
و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی و دموکراسی بحث عمومی یا گفتمان دموکراسی باقی نمیذاره و در نهایت به تسلیم در برابر قدرت سیاسی منجر میشه و ...
یا برخی فمینیست ها معتقد هستند که دازاین خصلتی کاملاً مردانه داره و به مردسالاری دامن میزنه .
آیا این نقدها به فلسفه ی هایدگر وارد است ؟
@Meraj_Jamshidi
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
خوبه که به هایدگر اشاره کردی و سوالی دارم از شما و معراج عزیز لویناس معتقده که هایدگر با اولویت دادن به پرسش از هستی ، اخلاق و دیگری رو نادیده گرفته است و یا هابرمارس میگه فلسفه ی وجودی هایدگر که بر سرنوشت و تقدیر تاریخی تأکید داره ، فضایی برای عقلانیت انتقادی…
من تصور می کنم نقد هایدگری از مدرنیته رو باید در کنار نقد لویناسی و مارکسی خوند .هایدگر متافیزیک رو مقصر اصلی وضعیت مدرن می دونه ، وضعیتی که خدایان گم شده اند ، و انسانها فقط مصرف می کنند .تحلیل مرگ در هایدگر وقتی اهمیت پیدا می کنه که از حدود متافیزیک مورد نظر او بیرون بیاییم .البته هایدگر در همان زمان که به نازیها نزدیک شده بود ، ایده ضد تکنولوژی هم داشت و تصورش این بود که انسان اروپایی موفق بشه ( به رهبری آلمان ) دوباره برگرده به اون کلیت روستایی و ارگانیک خودش اما بعدا مثلا در دهه ۶۰ و ۷۰ از این تخیلات دست برداشت و به نقد اینا پرداخت .به طور کلی من تصور می کنم نقد هایدگری از مدرنیته در زمینه ای از خود وضعیت مدرن ایجاد میشه یعنی زمینه ای از انباشت سرمایه ، مصرف گرایی ، تکنیک بالا و دموکراسی سیاسی .هایدگر از تغییر نگاه به طبیعت و چیزها میگه ، شاید در این زمینه نیای فکری سبزها در آلمان باشه ( در کنار چپ ) .امروزه اکثر چپها ، دغدغه محیط زیست و خود زمین را هم دارند در کنار نابرابریهای جنسیتی و اقتصادی و سیاسی .چپ می تونه نقد هایدگری رو در خودش هضم کنه و البته اگر قرار بر عملیاتی شدن این نقد در جامعه مدرن باشه راهی به جز جذب چپ شدن نداره .امروزه عمدتا دموکراتهای رادیکال و سوسیالیستهای دموکراسی خواه هستند که دغدغه های محیط زیستی ، ارگانیک بودن و جمع های انسانی رو دارن .من با مانویسم هایدگری خیلی همدل نیستم اینطور نیست که عصر مدرن عصر تاریکی و فراموشی باشه حداقل برای ما در اینجا مدرن شدن مدتها یک آرزوی دست نیافتی بوده .
من نقد لویناسی را هم در ادامه پروژه هایدگری می دونم لویناس همان امر دیگری هایدگری را رادیکالیزه کرد این اندیشه هستی بود که لویناس رو به اندیشه دیگری رسوند بنابراین من لویناس رو بیرون این رویکرد انسانی نمی بینم .به قول لویناس اشکال انسان گرایی مدرن این نیست که به انسان اهمیت نمی ده بلکه اینه که به اندازه کافی انسان گرا نیست ، نقدهای دریدا به لویناس در خشونت و متافیزیک بنیانهای نقد لویناسی رو وابسته به هوسرل و هایدگر می دونه و به لویناس یادآوری می کنه که تبار فکری که تلاش می کنه تبلیغ کنه از اساس هایدگری است .هایدگر مرزهای هستی را گسترش داد و به نظرم اندیشمند مهمی در غرب هست ، اندیشمندان بزرگی مثل لویناس ، دریدا ، لکان و گادامر و خیلی های دیگر از هایدگر تاثیر گرفته اند .البته در هر اندیشمندی افراطهایی هست من مثلا با رویکرد ضد علمی و ضد تکنولوژیک هایدگر همدل نیستم .هایدگر را باید در بستر جامعه دموکراتیک و ثروت مند خواند .من این نقد مارکسیستی رو قبول دارم که مفاهیم هایدگری ، در زمینه ای از عینیت اجتماعی تاریخی خاصی معنا پیدا می کنند ، یعنی اگر از زمینه خودشون کنده بشن بی معنا و پوچ میشن .همین حرف را در مورد لکان هم می زنم .هر چند گفتگوهای پیرامون این افراد از نظر ذهنی تمرین خوبی هست .از نظر عینی جامعه فعلی ما داره انقلاب جنسی و اقتصادی خودشو می گذرونه و از نظر فکری من تصور می کنم ما هنوز مرحله ایده آلیستی را از سر نگذرانده ایم .پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
از طرفی نقد هایدگری از جامعه مدرن را باید در کنار نقد مارکسی از وضعیت سرمایه داری خوند که اون هم در زمینه ای از همین وضعیت فعلی جامعه غرب که البته هنوز مسئله ما نیست .
من نقد لویناسی را هم در ادامه پروژه هایدگری می دونم لویناس همان امر دیگری هایدگری را رادیکالیزه کرد این اندیشه هستی بود که لویناس رو به اندیشه دیگری رسوند بنابراین من لویناس رو بیرون این رویکرد انسانی نمی بینم .به قول لویناس اشکال انسان گرایی مدرن این نیست که به انسان اهمیت نمی ده بلکه اینه که به اندازه کافی انسان گرا نیست ، نقدهای دریدا به لویناس در خشونت و متافیزیک بنیانهای نقد لویناسی رو وابسته به هوسرل و هایدگر می دونه و به لویناس یادآوری می کنه که تبار فکری که تلاش می کنه تبلیغ کنه از اساس هایدگری است .هایدگر مرزهای هستی را گسترش داد و به نظرم اندیشمند مهمی در غرب هست ، اندیشمندان بزرگی مثل لویناس ، دریدا ، لکان و گادامر و خیلی های دیگر از هایدگر تاثیر گرفته اند .البته در هر اندیشمندی افراطهایی هست من مثلا با رویکرد ضد علمی و ضد تکنولوژیک هایدگر همدل نیستم .هایدگر را باید در بستر جامعه دموکراتیک و ثروت مند خواند .من این نقد مارکسیستی رو قبول دارم که مفاهیم هایدگری ، در زمینه ای از عینیت اجتماعی تاریخی خاصی معنا پیدا می کنند ، یعنی اگر از زمینه خودشون کنده بشن بی معنا و پوچ میشن .همین حرف را در مورد لکان هم می زنم .هر چند گفتگوهای پیرامون این افراد از نظر ذهنی تمرین خوبی هست .از نظر عینی جامعه فعلی ما داره انقلاب جنسی و اقتصادی خودشو می گذرونه و از نظر فکری من تصور می کنم ما هنوز مرحله ایده آلیستی را از سر نگذرانده ایم .پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
از طرفی نقد هایدگری از جامعه مدرن را باید در کنار نقد مارکسی از وضعیت سرمایه داری خوند که اون هم در زمینه ای از همین وضعیت فعلی جامعه غرب که البته هنوز مسئله ما نیست .
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
پروژه هایدگری یک پروژه پسا - ایده آلیستی است که هنوز با شرایط عینی جامعه ما مطابق نیست .
به عبارتی ما هنوز سوژه نشدهایم تا سوژگی خود را به پرسش گرفته و آن را پشت سر نهاده و به دازاین بدل بشویم. ما هنوز ابژهایم. در جمع مذهبیها ابژهٔ خدا یا ولایت. در جمع سلطنتطلبها ابژه شاه. و همینطور بقیه گرایشهای برجسته. ما هنوز خود را به مدار تولید قدرت نرساندهایم. ما هنوز آفرینندگان زمین نشده ایم. حتی در صحنه سیاسی، در انتظار قدرتی فراتریم تا صحنه را تغییر دهند.
هایدگر فیلسوف منتقد سوژگی است. ما دومرتبه از هایدگر عقبیم.
هایدگر فیلسوف منتقد سوژگی است. ما دومرتبه از هایدگر عقبیم.