Forwarded from 💡
ا. اردستانی
نکته ای که به نظرم در گفتگو مغفول ماند ارتباط این بدنمندی با زبان بود .زبان هم بخشی از این بدنمندی یا تظاهری از آن است .به نظرم هایدگر بیش از حد زبان را معنوی و جدای از بدن بررسی می کند .زبان در تعارفاتش ، در لکنتش هنگام اضطراب یا بند آمدنش هنگام ترس شدید…
درود
شاید مغفول مانده باشد و منکر آن نیستم، اما نظر شخصیام این است که، من پیوسته در گفتگو با آقای جمشیدی به جسمانی بودن زبان تاکید ورزیدهام [که فکر نمیکنم ایشان نیز مخالف باشند، البته انشالاه😁].
به عبارت بیشتر:
زبان ساختاری است که معنا را از طریق پروجکشن [فرافکنی]های استعاری و طرحوارههای تصویری، بیان و گسترش میدهد [ به ادبیات دیگر، زبان نقش گشوده سازی دارد، همچو بافته شدن تار از تاری به تاری دیگر]. اما نکته مهم دیگر این است که زبان ریشه در تعامل بدن با جهان دارد [ یعنی نسبت است همچو هایفن (-)]. به نظرم لازم است تاکید مجددی بر ریشه زبان داشته باشیم:
تعامل بدن با جهان [نقش نسبت سازی].
بنده معتقد نیستم زبان در نزد هایدگر آن معنای عرفانی داشته باشد، برای این نظرم، به سخنرانی لیکاف در دانشگاه پکن متوسل میشوم جایی که لیکاف با توسل بر استادش میگوید: مطالعه زبان، مطالعه همه چیز است.
من با "بدن خانه هستی است." با شما همفکر و همدل هستم اشاره شما به کودکی به عنوان دوران پیشا-مفهومی اشارهای مهم و موضوع عالی برای گفتگو است. اما جایی که راه ما را از یکدیگر جدا میسازد، آنجاییست که میفرمایید "زبان این ژوئیسانس را تکه تکه میکند.". من با ایده نمیتوانم همگرا شوم، زیرا در ابتدا تعریفی که ما از زبان به عنوان "امری جسمانی" مطرح ساختیم، با بدن گره خورده است و چیزی ثانویه نیست. زیرا زبانی بدون بدن نمیتواند پدیدار شود، از طرفی زمانی که از بدن یاد میکنیم، از امری یاد کردهایم که همواره در مواجه قرار دارد. نتیجهی این زنجیره چنین خواهد بود که هر مواجهای شکلی از تعامل است [همان در نسبت قرار گرفتن].
بنابر تفسیر فوق و بازگشت به مثالی که مطرح نمودم [تار عنکبوت]، همان تکهها، همان گپها، همان شکافها، در تار عنکبوت، شکلی از گشودگی است. شکافهایی در تار عنکبوت انسداد تار را نشان نمیدهند و تار در آنجا پایان نمییابد، بل شکافها تار را مبدل به گشودگی میکند که حتی در شکاف افتادن همچنان آشکارگی تار است.
من شما را به تفسیر هایدگر از مفهوم "حد" ارجاع میدهم که او آن را با واژه "افق" در قرابت میبیند:
شکافهای تار به مثابهی حد، به معنای پایان آن نیست، بل شکافهای تار، گوهر خود تار را آشکار میکنند.
اما در باب قسمت نهایی فرمایشات شما:
بازنمایی زبان یکی از وجههای زبان است، اما آن وجه بنیادین زبان، امکان یافتن هر گونه بازنمایی را فراهم میآورد. یعنی اگر زبان را جسمانی بدانیم [گره خورده با بدن]، زبان خود آن نسبتی است که هرگونه بازنمایی در آن ممکن میشود.
از طرفی چیزی بیرون زبان نمیماند، و من برای ادامه مجددا به مثال تار عنکبوت بازمیگردم:
شکافهای تار چیزی بیرون از آن نیست، بل آن شکاف بخشی از خود زبان است.
شاید مغفول مانده باشد و منکر آن نیستم، اما نظر شخصیام این است که، من پیوسته در گفتگو با آقای جمشیدی به جسمانی بودن زبان تاکید ورزیدهام [که فکر نمیکنم ایشان نیز مخالف باشند، البته انشالاه😁].
به عبارت بیشتر:
زبان ساختاری است که معنا را از طریق پروجکشن [فرافکنی]های استعاری و طرحوارههای تصویری، بیان و گسترش میدهد [ به ادبیات دیگر، زبان نقش گشوده سازی دارد، همچو بافته شدن تار از تاری به تاری دیگر]. اما نکته مهم دیگر این است که زبان ریشه در تعامل بدن با جهان دارد [ یعنی نسبت است همچو هایفن (-)]. به نظرم لازم است تاکید مجددی بر ریشه زبان داشته باشیم:
تعامل بدن با جهان [نقش نسبت سازی].
بنده معتقد نیستم زبان در نزد هایدگر آن معنای عرفانی داشته باشد، برای این نظرم، به سخنرانی لیکاف در دانشگاه پکن متوسل میشوم جایی که لیکاف با توسل بر استادش میگوید: مطالعه زبان، مطالعه همه چیز است.
من با "بدن خانه هستی است." با شما همفکر و همدل هستم اشاره شما به کودکی به عنوان دوران پیشا-مفهومی اشارهای مهم و موضوع عالی برای گفتگو است. اما جایی که راه ما را از یکدیگر جدا میسازد، آنجاییست که میفرمایید "زبان این ژوئیسانس را تکه تکه میکند.". من با ایده نمیتوانم همگرا شوم، زیرا در ابتدا تعریفی که ما از زبان به عنوان "امری جسمانی" مطرح ساختیم، با بدن گره خورده است و چیزی ثانویه نیست. زیرا زبانی بدون بدن نمیتواند پدیدار شود، از طرفی زمانی که از بدن یاد میکنیم، از امری یاد کردهایم که همواره در مواجه قرار دارد. نتیجهی این زنجیره چنین خواهد بود که هر مواجهای شکلی از تعامل است [همان در نسبت قرار گرفتن].
بنابر تفسیر فوق و بازگشت به مثالی که مطرح نمودم [تار عنکبوت]، همان تکهها، همان گپها، همان شکافها، در تار عنکبوت، شکلی از گشودگی است. شکافهایی در تار عنکبوت انسداد تار را نشان نمیدهند و تار در آنجا پایان نمییابد، بل شکافها تار را مبدل به گشودگی میکند که حتی در شکاف افتادن همچنان آشکارگی تار است.
من شما را به تفسیر هایدگر از مفهوم "حد" ارجاع میدهم که او آن را با واژه "افق" در قرابت میبیند:
حد داشتن یعنی چیزی گوهر خود را در آن آشکار میکند.
شکافهای تار به مثابهی حد، به معنای پایان آن نیست، بل شکافهای تار، گوهر خود تار را آشکار میکنند.
اما در باب قسمت نهایی فرمایشات شما:
بازنمایی زبان یکی از وجههای زبان است، اما آن وجه بنیادین زبان، امکان یافتن هر گونه بازنمایی را فراهم میآورد. یعنی اگر زبان را جسمانی بدانیم [گره خورده با بدن]، زبان خود آن نسبتی است که هرگونه بازنمایی در آن ممکن میشود.
از طرفی چیزی بیرون زبان نمیماند، و من برای ادامه مجددا به مثال تار عنکبوت بازمیگردم:
شکافهای تار چیزی بیرون از آن نیست، بل آن شکاف بخشی از خود زبان است.
Forwarded from 💡
درود مجدد
از جانب بنده هیچ مناقشهای نبوده و چه بسا موضعگیریام با موضعگیری شما تطابق دارد [مگر اینکه مانند هایدگر خود را یگانه انتولوژیکالیست بدانید و مابقی را انتیک 😁].
اما موضوعی که پیوسته خواهان اشاره به آن بودم، دقیقا اشاره به "امر مشترک" است. موضوعی که با خود موضوعات چالش برانگیزی پیش میکشند و نویسنده [ خودم را میگویم و فعلا به دیگران کاری ندارم] را در برابرش قرار میدهند [منطق، سخن گفتن، دیگری و ...].
از لحاظ زبانشناسی علومشناختی، تفاوت هایدگر با لکان در مرحلهای هست که زیرش خط کشیدهام:
تجربه بدنی → طرحواره → فرافکنی استعاری → معنا
حال با اضافه نمودن مسئله خودمان به رابطه فوق، چنین رابطهای خواهیم داشت:
تجربه بدنی [اضطراب] → طرحواره → فرافکنی استعاری [روانکاوانه-هستیشناسانه] → معنا [امر پسینی-امر پیشینی]
به هر حال، با آنکه بنده با فرمایشات شما موافق و هم فکر هستم، اما خب شاید از نظر حضرتعالی اختلافاتی وجود دارد.
پ.ن
جهتهای فلش به سمت خاکی اشاره دارند که تمام چیزها در آن ریشه دواندهاند.
از جانب بنده هیچ مناقشهای نبوده و چه بسا موضعگیریام با موضعگیری شما تطابق دارد [مگر اینکه مانند هایدگر خود را یگانه انتولوژیکالیست بدانید و مابقی را انتیک 😁].
اما موضوعی که پیوسته خواهان اشاره به آن بودم، دقیقا اشاره به "امر مشترک" است. موضوعی که با خود موضوعات چالش برانگیزی پیش میکشند و نویسنده [ خودم را میگویم و فعلا به دیگران کاری ندارم] را در برابرش قرار میدهند [منطق، سخن گفتن، دیگری و ...].
از لحاظ زبانشناسی علومشناختی، تفاوت هایدگر با لکان در مرحلهای هست که زیرش خط کشیدهام:
تجربه بدنی → طرحواره → فرافکنی استعاری → معنا
حال با اضافه نمودن مسئله خودمان به رابطه فوق، چنین رابطهای خواهیم داشت:
تجربه بدنی [اضطراب] → طرحواره → فرافکنی استعاری [روانکاوانه-هستیشناسانه] → معنا [امر پسینی-امر پیشینی]
به هر حال، با آنکه بنده با فرمایشات شما موافق و هم فکر هستم، اما خب شاید از نظر حضرتعالی اختلافاتی وجود دارد.
پ.ن
جهتهای فلش به سمت خاکی اشاره دارند که تمام چیزها در آن ریشه دواندهاند.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود شاید مغفول مانده باشد و منکر آن نیستم، اما نظر شخصیام این است که، من پیوسته در گفتگو با آقای جمشیدی به جسمانی بودن زبان تاکید ورزیدهام [که فکر نمیکنم ایشان نیز مخالف باشند، البته انشالاه😁]. به عبارت بیشتر: زبان ساختاری است که معنا را از طریق پروجکشن…
خوبست که به نسبت این بدن با زبان بیشتر دقیق شویم .
من تصور می کنم که مسئله زبان کاملا با مضمون بدنمندی قابل تحلیل و توصیف نباشد .بدنمندی البته زمینه زبان وری است بدون بدن هیچ نوع زبان انسانی ممکن نیست. اگرچه زبان امتداد بدن است یا به نوعی افق بدنمندی ، زبان از حدود بدن بیرون می رود .نه فقط بدن به عنوان زیربنای خودش مثلا فیزیک و فیزیولوژی آن ، بلکه به نوعی ایده آل شدن .زبان از بدنمندی بیرون می زند به این معنا که زبان فقط واقعیتی فیزیکی و بدنمندانه نیست بلکه شان ایده آتیک هم دارد .شما هر چه سخن را تجزیه کنید مثلا به تونالیته صدا ، چرخش زبان در دهان ، بزاق لازم یا زیاده برای ادای درست حروف و اصوات ، تقطیع کلمات هنگام تنفس ، حجم ریه ، و از این قبیل ، سخن همچنان مازادی بر این دارد و آن تولید ایده آلیته است .البته با تاکید بر بدنمندی سخن گفتن ، نورولوژی مغز و نیز مهارت دستها در نوشتن ( چه نوشتن هم نوعی مهارت کلامی است ) اهمیت زیادی دارند .اما آیا زبان اگر سکونتگاه هستی است ، تنها از جهت بدنمندی آن است ؟ به این ترتیب ؛ زبان تظاهری از بدنمندی است و از بدن است ، پس بیان هستی است ، هستی با همه عظمتش در این تکه از بدن لانه کرده .
البته که این هست اما جهت دیگر این سکونتگاه ، افقمندی این بدن است .از آنجا که زبان امتداد بدن در ایده آلیته است ، افق این بدن هم محسوب می شود ، پس هستی تا آنجایی امتداد دارد که زبان قدرت امتدادی و ایده ال خود را حفظ کند یا آن باشد .
تعببر خانه اجاره ای را هم از این جهت به کار بردم که گاهی زبان در امتداد صفر خود باقی می ماند ، در سنگینی زبان در چسبیدنش به بدن .هر چند سخن و زبان حتی در کارکرد اولیه بازنمایی فیزیکی خودش هم عناصری از ایده آلیته را واجد است اما به نظرم در سطوح با ایده آلیته بالاتر امتداد این سکونت بیشتر است .
بیشتر مایلم از واژه شبح - هستی استفاده کنم که هستی همچون شبحی گاه گاهی در زبان سکونت می کند .
از سویی زبان محل گشودگی و بازشدن این بدن هم هست .لازمه کاربرد زبان بازبودن دهان است ( البته اگر دیگر سویه های زبان مثل نوشتار یا زبان بدن و از این قبیل را به حساب نیاوریم ) .
زبان از این جهت لیختانگ هستی است که گشودگاه بدن است .تنها به دلیل گشوده بودن هست ، تنها در خالی بودن بدن خودش را نشان می دهد .
زیادت زبان و کلام بر اندیشه و آگاهی تنها این حضور سنگین مادی حرف ( نفسی که به وساطت حرکت زبان گوشتی ایجاد می شود ) نیست بلکه بر مازاد کلمات بر اندیشه و آگاهی است .همینکه به دنبال هستی در ناگفته ها هستیم ، ناگفته هایی که از گفته ها نتیجه می گیریم ، اینجا در گذرگاه و معبر روانکاوی ایستاده ایم .روانکاوی به دنبال همین کلماتی است که بدون غرض در کلام تکرار می شوند یا حتی به زبان نمی آیند .از این جهت روانکاوی یار پنهان هستی شناسی بنیادی است و نه رقیب آن .هم از جهت کشف این پنهان بودگی هستی و هم از جهت تاکید بر مغاکی که این گشودگی ایجاد می کند .
@Meraj_Jamshidi
@AmirSalehi75
من تصور می کنم که مسئله زبان کاملا با مضمون بدنمندی قابل تحلیل و توصیف نباشد .بدنمندی البته زمینه زبان وری است بدون بدن هیچ نوع زبان انسانی ممکن نیست. اگرچه زبان امتداد بدن است یا به نوعی افق بدنمندی ، زبان از حدود بدن بیرون می رود .نه فقط بدن به عنوان زیربنای خودش مثلا فیزیک و فیزیولوژی آن ، بلکه به نوعی ایده آل شدن .زبان از بدنمندی بیرون می زند به این معنا که زبان فقط واقعیتی فیزیکی و بدنمندانه نیست بلکه شان ایده آتیک هم دارد .شما هر چه سخن را تجزیه کنید مثلا به تونالیته صدا ، چرخش زبان در دهان ، بزاق لازم یا زیاده برای ادای درست حروف و اصوات ، تقطیع کلمات هنگام تنفس ، حجم ریه ، و از این قبیل ، سخن همچنان مازادی بر این دارد و آن تولید ایده آلیته است .البته با تاکید بر بدنمندی سخن گفتن ، نورولوژی مغز و نیز مهارت دستها در نوشتن ( چه نوشتن هم نوعی مهارت کلامی است ) اهمیت زیادی دارند .اما آیا زبان اگر سکونتگاه هستی است ، تنها از جهت بدنمندی آن است ؟ به این ترتیب ؛ زبان تظاهری از بدنمندی است و از بدن است ، پس بیان هستی است ، هستی با همه عظمتش در این تکه از بدن لانه کرده .
البته که این هست اما جهت دیگر این سکونتگاه ، افقمندی این بدن است .از آنجا که زبان امتداد بدن در ایده آلیته است ، افق این بدن هم محسوب می شود ، پس هستی تا آنجایی امتداد دارد که زبان قدرت امتدادی و ایده ال خود را حفظ کند یا آن باشد .
تعببر خانه اجاره ای را هم از این جهت به کار بردم که گاهی زبان در امتداد صفر خود باقی می ماند ، در سنگینی زبان در چسبیدنش به بدن .هر چند سخن و زبان حتی در کارکرد اولیه بازنمایی فیزیکی خودش هم عناصری از ایده آلیته را واجد است اما به نظرم در سطوح با ایده آلیته بالاتر امتداد این سکونت بیشتر است .
بیشتر مایلم از واژه شبح - هستی استفاده کنم که هستی همچون شبحی گاه گاهی در زبان سکونت می کند .
از سویی زبان محل گشودگی و بازشدن این بدن هم هست .لازمه کاربرد زبان بازبودن دهان است ( البته اگر دیگر سویه های زبان مثل نوشتار یا زبان بدن و از این قبیل را به حساب نیاوریم ) .
زبان از این جهت لیختانگ هستی است که گشودگاه بدن است .تنها به دلیل گشوده بودن هست ، تنها در خالی بودن بدن خودش را نشان می دهد .
زیادت زبان و کلام بر اندیشه و آگاهی تنها این حضور سنگین مادی حرف ( نفسی که به وساطت حرکت زبان گوشتی ایجاد می شود ) نیست بلکه بر مازاد کلمات بر اندیشه و آگاهی است .همینکه به دنبال هستی در ناگفته ها هستیم ، ناگفته هایی که از گفته ها نتیجه می گیریم ، اینجا در گذرگاه و معبر روانکاوی ایستاده ایم .روانکاوی به دنبال همین کلماتی است که بدون غرض در کلام تکرار می شوند یا حتی به زبان نمی آیند .از این جهت روانکاوی یار پنهان هستی شناسی بنیادی است و نه رقیب آن .هم از جهت کشف این پنهان بودگی هستی و هم از جهت تاکید بر مغاکی که این گشودگی ایجاد می کند .
@Meraj_Jamshidi
@AmirSalehi75
Forwarded from 💡
ا. اردستانی
خوبست که به نسبت این بدن با زبان بیشتر دقیق شویم . من تصور می کنم که مسئله زبان کاملا با مضمون بدنمندی قابل تحلیل و توصیف نباشد .بدنمندی البته زمینه زبان وری است بدون بدن هیچ نوع زبان انسانی ممکن نیست. اگرچه زبان امتداد بدن است یا به نوعی افق بدنمندی ، زبان…
درود مجدد
در جمعبندی پیام حضرتعالی، بنده با شما هم فکر و همگرا هستم.
بله، نگرش تقلیلگرایانهی فیزیکالیستی قادر به تحلیل و بررسی زبان نیست [در فلسفه ذهن و عصبشناسی مسئله، تحت عنوان مسئله دشوار آگاهی (به لطف نقدهای چالمرز) مطرح میشود]. همچنین من معتقد به نگرشهای عینیگرایانه به "معنا" نیستم، بل به تبعیت از لیکاف و جانسون، پیرو نگرش "رئالیسم غیر ابژکتیو" هستم.
پیرو نوشته شما، من در باب "بیرون زدگی زبان" چنین میاندیشم:
به صورت عمدی زیر واژه "از" خط کشیدم و هایفن میان آگاهی، از، چیزی، نهادم، تا دقیقا به نقش دلالتی و نسبتسازی اشاره کنم. این نسبتسازی موضوعیست که باید به خود آگاهی توجه داشت. شاید دوباره پیش کشیدن مثال "تار عنکبوت" بیراه نباشد [و البته شاید مع الفارق باشد] که فهم تار از فهم فیزیک عنکبوت میسر نمیشود، بل تار را باید از شکاف و نقاط اتصالاش فهمید.
اما اجازه بفرمایید به نکتهای اشاره نمایم که شاید خواننده بگوید "قسمت اول پیام [تعریف زبان] و قسمت دوم [مسئله دشوار آگاهی] حاوی تناقض است.
من برای عدم طولانی شدن پیام، ادامه را به پیام دیگری موکول میکنم.
در جمعبندی پیام حضرتعالی، بنده با شما هم فکر و همگرا هستم.
بله، نگرش تقلیلگرایانهی فیزیکالیستی قادر به تحلیل و بررسی زبان نیست [در فلسفه ذهن و عصبشناسی مسئله، تحت عنوان مسئله دشوار آگاهی (به لطف نقدهای چالمرز) مطرح میشود]. همچنین من معتقد به نگرشهای عینیگرایانه به "معنا" نیستم، بل به تبعیت از لیکاف و جانسون، پیرو نگرش "رئالیسم غیر ابژکتیو" هستم.
پیرو نوشته شما، من در باب "بیرون زدگی زبان" چنین میاندیشم:
بدن خود در افق گشودگیاش فهمیده میشود. بدن، خود، همواره [به واسطهی زبان بدنمندانه] در حال نسبتسازی است و هر نسبت، افقی است. پس آنچه "بیرونشدن زبان از بدن" میخوانیم، چیزی جز نام دیگرِ همان نسبتمندی بنیادین نیست. در نتیجه، «افق زبان» نه چیزی فراتر از بدن، که خودِ بدن در گشودهشدگیهایش است.اما لازم میدانم، شتاب زده موضوعات مهمی که مطرح نمودید را رها نکنیم. مخصوصا امروزه در علم عصبشناسی و فلسفه ذهن مسئلهی "آگاهی" داغ است. مسئلهای که افرادی چون چالمرز و نیگل نقدهای بسیار دقیقی به رویکرد فیزیکالیست نوشتهاند. آنچه سبب میشود، آگاهی [زبان] تماما با نگرشی علیتی تحلیل نگردد، ناشی از وجه دلالتی/نسبتسازی آگاهی [زبان] است. من لازم میبینم ارجاعی به مفهوم مهمی در نزد هوسرل داشته باشم؛ حیث التفاتی [آگاهی همواره آگاهی-از-چیزی است].
بطور خلاصه، حتی مفهوم "بیرون شدن" از طرحوارهی بدنی ظرف ناشی میشود و به واسطهی فرافکنی استعاری زبان، از دالی به دالی دیگر دوخته میشود.
به صورت عمدی زیر واژه "از" خط کشیدم و هایفن میان آگاهی، از، چیزی، نهادم، تا دقیقا به نقش دلالتی و نسبتسازی اشاره کنم. این نسبتسازی موضوعیست که باید به خود آگاهی توجه داشت. شاید دوباره پیش کشیدن مثال "تار عنکبوت" بیراه نباشد [و البته شاید مع الفارق باشد] که فهم تار از فهم فیزیک عنکبوت میسر نمیشود، بل تار را باید از شکاف و نقاط اتصالاش فهمید.
اما اجازه بفرمایید به نکتهای اشاره نمایم که شاید خواننده بگوید "قسمت اول پیام [تعریف زبان] و قسمت دوم [مسئله دشوار آگاهی] حاوی تناقض است.
من برای عدم طولانی شدن پیام، ادامه را به پیام دیگری موکول میکنم.
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
درود مجدد در جمعبندی پیام حضرتعالی، بنده با شما هم فکر و همگرا هستم. بله، نگرش تقلیلگرایانهی فیزیکالیستی قادر به تحلیل و بررسی زبان نیست [در فلسفه ذهن و عصبشناسی مسئله، تحت عنوان مسئله دشوار آگاهی (به لطف نقدهای چالمرز) مطرح میشود]. همچنین من معتقد به…
به وسع فهم خودم، یکی از نقاط کور عصبشناسی و فلسفه ذهن را ریشه در دوگانهای میبینم که از حالت کلاسیک به حالت مدرن گذر کرده است. یعنی دوگانهی ذهن-جسم در عصر حاضر مبدل به مغز-جسم شده است. من با پیش کشیدن مسئلهی بدن، میکوشم از دوگانهی مغز-جسم، راه دیگری را کشف کنم. هر چند ادعای کنونی بسیار ناپخته است و نیاز به چکشکاری بسیاری دارد. اما اگر بخواهم این ناپختگی را بدون هیچ ترسی بیان کنم، [فعلا در ناپختگیاش] چنین خواهد بود:
زمانی که از بدن سخن میگوییم، از بدن زندهای سخن میگوییم. بدن در مقام کلیت خود، از مغز، قلب و ... تشکیل نمیشود تا مغز سرور آن باشد [همانند ذهن در نزد دکارت در برابر جسم]. بل بدن به عنوان کل، اجزایی مانند مغز، قلب و .. را گردهم میآورد. این دور هرمنوتیکی راهیست برای یگانهانگاری، و بخش [زنده] در عبارت [بدن زنده]، به آن وجه التفاتمند و کیفی زیست بدن، در امکاناش برای "در مواجه قرار گرفتن" اشاره دارد. مفهوم "زنده" در این عبارت مقام هستیشناسانه دارد. به عبارتی، در واژه "جاندار"، ما از چیزی سخن میگوییم که "جان دارد" یا به عبارتی، "حاوی جان داشتن است". اما این "جان" داشتن همانند ابژهی در دست یا جیبمان نیست، بل به معنای امکان هر داشتن، یا مواجه با جانهای دیگر را فراهم میآورد. حال میتوان همین کار را با واژه "هستنده" به مثابهی "دارندهی هستی" انجام داد و مسئلهی "هستی" را پیش کشید [همانند مسئلهی آگاهی در علوم عصاب و فلسفه ذهن].
این تفسیر [با آوردن مسئله از سطح معرفتشناسی به هستیشناسی] حاوی دو نکته مهم است:
زمانی که از بدن سخن میگوییم، از بدن زندهای سخن میگوییم. بدن در مقام کلیت خود، از مغز، قلب و ... تشکیل نمیشود تا مغز سرور آن باشد [همانند ذهن در نزد دکارت در برابر جسم]. بل بدن به عنوان کل، اجزایی مانند مغز، قلب و .. را گردهم میآورد. این دور هرمنوتیکی راهیست برای یگانهانگاری، و بخش [زنده] در عبارت [بدن زنده]، به آن وجه التفاتمند و کیفی زیست بدن، در امکاناش برای "در مواجه قرار گرفتن" اشاره دارد. مفهوم "زنده" در این عبارت مقام هستیشناسانه دارد. به عبارتی، در واژه "جاندار"، ما از چیزی سخن میگوییم که "جان دارد" یا به عبارتی، "حاوی جان داشتن است". اما این "جان" داشتن همانند ابژهی در دست یا جیبمان نیست، بل به معنای امکان هر داشتن، یا مواجه با جانهای دیگر را فراهم میآورد. حال میتوان همین کار را با واژه "هستنده" به مثابهی "دارندهی هستی" انجام داد و مسئلهی "هستی" را پیش کشید [همانند مسئلهی آگاهی در علوم عصاب و فلسفه ذهن].
این تفسیر [با آوردن مسئله از سطح معرفتشناسی به هستیشناسی] حاوی دو نکته مهم است:
۱. دوگانهانگاری دکارتی علوم عصاب را به شکل مدرن نشان میدهد که علوم عصاب در عین نقد دکارت، همچنان در زمین و مسیر دکارت هستند.ادامه دارد...
۲. بدن را پیش از تجزیهای در مقام کل میبیند نه در نگرش طبیعیِ تجزیه شده.
Forwarded from 💡
ا. اردستانی
خوبست که به نسبت این بدن با زبان بیشتر دقیق شویم . من تصور می کنم که مسئله زبان کاملا با مضمون بدنمندی قابل تحلیل و توصیف نباشد .بدنمندی البته زمینه زبان وری است بدون بدن هیچ نوع زبان انسانی ممکن نیست. اگرچه زبان امتداد بدن است یا به نوعی افق بدنمندی ، زبان…
شما چندین نکته مهم را مطرح کردهاید که بشخصه نمیتوانم بدون لمسی حداقلی، آنان را رها کنم. اما متاسفانه تمام این موضوعات چنان گستردهاند که نمیشود تماما باز شده و پرداخته شوند. من در این فرصت و فضای محدود دو مورد دیگر را بر میگزینم.
ابتدا به "زبان خانه هستی" بپردازیم و سپس به "خانهی اجارهای".
من "خانه بودن" زبان برای هستی را مجددا به کمک بینش لیکاف و جانسون دنبال کرده و به ریاضیات از نظر لیکاف گریز اندکی خواهم داشت.
اگر تاریکی شب فرصت دهد، به مورد سومی نیز یعنی "امر مشترک" خواهم پرداخت. موضوعی که در گفتگو با آقای جمشیدی مطرح شد و ایشان فکر نمیکنند مسئلهی مهمی باشد. درحالیکه توجه به "امر مشترک" ما را متوجه "امر نا-مشترک" میکند؛ یعنی جنون.
ابتدا به "زبان خانه هستی" بپردازیم و سپس به "خانهی اجارهای".
من "خانه بودن" زبان برای هستی را مجددا به کمک بینش لیکاف و جانسون دنبال کرده و به ریاضیات از نظر لیکاف گریز اندکی خواهم داشت.
اگر تاریکی شب فرصت دهد، به مورد سومی نیز یعنی "امر مشترک" خواهم پرداخت. موضوعی که در گفتگو با آقای جمشیدی مطرح شد و ایشان فکر نمیکنند مسئلهی مهمی باشد. درحالیکه توجه به "امر مشترک" ما را متوجه "امر نا-مشترک" میکند؛ یعنی جنون.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
درود مجدد در جمعبندی پیام حضرتعالی، بنده با شما هم فکر و همگرا هستم. بله، نگرش تقلیلگرایانهی فیزیکالیستی قادر به تحلیل و بررسی زبان نیست [در فلسفه ذهن و عصبشناسی مسئله، تحت عنوان مسئله دشوار آگاهی (به لطف نقدهای چالمرز) مطرح میشود]. همچنین من معتقد به…
متشکرم
امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی .
خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی فهم ) نیاز داریم .
گفتیم که زبان و زبانمندی گشودگاه بدن ( به عنوان ماده و جسم یا مغز ) به بیرون از خودش است .البته بدن راههای دیگری هم دارد اما زبان وجه خاصی است .گفتار پیوندگاه ماده و روح است ، جسم و ایده آلیته است ، یا مغز و معناست .این خیلی عجیب است .
اما در گفتار چیزی هست که در پدیدارشناسی آنچنانکه به آگاهی می پردازد نیست .در گفتار زیادتی بر فهم وجود دارد .از نظر نورولوژی برای من آسان است که این راه فرعی گفتار را تشریح کنم .گفتار در مغز هم مسیر موتور و حرکتی دارد و هم سنسوری ( فهم ) مثلا ما در سنسوری آفازیا ، اکسپرشن موتور گفتاری را داریم اما این کلمات هیچ معنایی را افاده نمی کنند .از طرف دیگر در موتور آفازیا ، بیمار درک و فهم کلامی دارد اما قادر به بیان این آگاهی نیست .پس در گفتار ما یک مدار حرکتی اضافی بر فهم داریم که شباهت ساختاری با مهارت های حرکتی دستها یا پاها هستند .به دلیل همین مدارهای فرعی و اضافی هست که گاهی کلماتی از دهان ما خارج می شود که یا متوجه آنها نمی شویم یا درکی از معنای آن نداریم .این ممکن است رسوب فرهنگی و تبارشناسانه گفتار باشد که غافلانه استفاده می شود یا بسته به وضعیتهای عادت فردی مستقل از اگاهی بیان شوند .
بنابراین اولین نکته اینکه در زبان ؛ بیان هیچگاه بر آگاهی و فهم منطبق نیست .چیزی ( مازادی ، ترشحی ) در بیان هست که در دلالت آگاهی نیست .
خود این موضوع موید این نکته است که پدیدارشناسی فهم کافی نیست ( نه اینکه اهمیت نداشته باشد ) اما همواره مازادی از بیان هست که از فهم پدیدارشناسانه بیرون می ریزد .این آن نقطه ای است که روانکاوی سنگ بنای خودش را می گذارد .
این مازاد بیان بر فهم ، ما را بیرون از کرانه های پدیدارشناسی قرار می دهد .
اما زبان امتداد دارد .این امتداد دلالی ، معنا را همواره بیرون از بیان نگه می دارد .یک ترشح مازادی بر بیان در معنا و فهم است که جدای از مازاد بیان بر فهم است .اینها با هم متفاوت هستند .این مازاد و ترشح معنا بر بیان ، ما را بیرون از کرانه های نورولوژی می برد .
اینجا هم مجددا ما به پیوندگاهی مثل روانکاوی نیاز داریم که حق هستی شناسی را از نورولوژی بگیرد .چون نورولوژی و هستی شناسی یکدیگر را به رسمیت نمی شناسند و کرانه های یکدیگر را نمی بینند .تنها از منظرگاه روانکاوی هست که می شود هم کرانه های نورولوژی را دید و هم هستی شناسی .هم مرزهای بیان را و هم افقهای بی انتهای معنا را .
زبان در این جایگاه ( پیوندگاه ) گاهی تسمه تایم پاره می کند و آن زمان انسدادش است .جاییکه نه توان بیان دارد و نه افق معنا به کارش می آید .این سپهر خاص روانکاوی است .روانکاوی با رفت و برگشت از هستی شناسی به نورولوژی یعنی با دیالکتیزه کردن سوژه ، این انسداد را می گشاید .اینجا جاییکه زبان در گشوده بودنش دچار انسداد و بن بست می شود ، زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب ) روانکاوی پا به صحنه می گذارد .روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند .تصور می کند زبان تا بوده باز بوده و کرانه ای ندارد .مسئله این نیست که زبان گاهی می پوشاند و گاهی آشکار ،موضوع فروبستگی خود ابزار این آشکارسازی است .
ادامه .
@AmirSalehi75
@Meraj_Jamshidi
امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی .
خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی فهم ) نیاز داریم .
گفتیم که زبان و زبانمندی گشودگاه بدن ( به عنوان ماده و جسم یا مغز ) به بیرون از خودش است .البته بدن راههای دیگری هم دارد اما زبان وجه خاصی است .گفتار پیوندگاه ماده و روح است ، جسم و ایده آلیته است ، یا مغز و معناست .این خیلی عجیب است .
اما در گفتار چیزی هست که در پدیدارشناسی آنچنانکه به آگاهی می پردازد نیست .در گفتار زیادتی بر فهم وجود دارد .از نظر نورولوژی برای من آسان است که این راه فرعی گفتار را تشریح کنم .گفتار در مغز هم مسیر موتور و حرکتی دارد و هم سنسوری ( فهم ) مثلا ما در سنسوری آفازیا ، اکسپرشن موتور گفتاری را داریم اما این کلمات هیچ معنایی را افاده نمی کنند .از طرف دیگر در موتور آفازیا ، بیمار درک و فهم کلامی دارد اما قادر به بیان این آگاهی نیست .پس در گفتار ما یک مدار حرکتی اضافی بر فهم داریم که شباهت ساختاری با مهارت های حرکتی دستها یا پاها هستند .به دلیل همین مدارهای فرعی و اضافی هست که گاهی کلماتی از دهان ما خارج می شود که یا متوجه آنها نمی شویم یا درکی از معنای آن نداریم .این ممکن است رسوب فرهنگی و تبارشناسانه گفتار باشد که غافلانه استفاده می شود یا بسته به وضعیتهای عادت فردی مستقل از اگاهی بیان شوند .
بنابراین اولین نکته اینکه در زبان ؛ بیان هیچگاه بر آگاهی و فهم منطبق نیست .چیزی ( مازادی ، ترشحی ) در بیان هست که در دلالت آگاهی نیست .
خود این موضوع موید این نکته است که پدیدارشناسی فهم کافی نیست ( نه اینکه اهمیت نداشته باشد ) اما همواره مازادی از بیان هست که از فهم پدیدارشناسانه بیرون می ریزد .این آن نقطه ای است که روانکاوی سنگ بنای خودش را می گذارد .
این مازاد بیان بر فهم ، ما را بیرون از کرانه های پدیدارشناسی قرار می دهد .
اما زبان امتداد دارد .این امتداد دلالی ، معنا را همواره بیرون از بیان نگه می دارد .یک ترشح مازادی بر بیان در معنا و فهم است که جدای از مازاد بیان بر فهم است .اینها با هم متفاوت هستند .این مازاد و ترشح معنا بر بیان ، ما را بیرون از کرانه های نورولوژی می برد .
اینجا هم مجددا ما به پیوندگاهی مثل روانکاوی نیاز داریم که حق هستی شناسی را از نورولوژی بگیرد .چون نورولوژی و هستی شناسی یکدیگر را به رسمیت نمی شناسند و کرانه های یکدیگر را نمی بینند .تنها از منظرگاه روانکاوی هست که می شود هم کرانه های نورولوژی را دید و هم هستی شناسی .هم مرزهای بیان را و هم افقهای بی انتهای معنا را .
زبان در این جایگاه ( پیوندگاه ) گاهی تسمه تایم پاره می کند و آن زمان انسدادش است .جاییکه نه توان بیان دارد و نه افق معنا به کارش می آید .این سپهر خاص روانکاوی است .روانکاوی با رفت و برگشت از هستی شناسی به نورولوژی یعنی با دیالکتیزه کردن سوژه ، این انسداد را می گشاید .اینجا جاییکه زبان در گشوده بودنش دچار انسداد و بن بست می شود ، زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب ) روانکاوی پا به صحنه می گذارد .روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند .تصور می کند زبان تا بوده باز بوده و کرانه ای ندارد .مسئله این نیست که زبان گاهی می پوشاند و گاهی آشکار ،موضوع فروبستگی خود ابزار این آشکارسازی است .
ادامه .
@AmirSalehi75
@Meraj_Jamshidi
Forwarded from Amir Salehi
ا. اردستانی
متشکرم امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی . خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی…
درود
بله. زبان به خودی خود گرچه با بن بست مواجه است ولی مسدود نیست. در مواجهات تروماتیک است که زبان و میل مسدود میگردد.
و کار روانکاو مواجهه مراجع با پیشایندی واقعیت در چنین مواجههای است: نه در زبان، بلکه مواجهه با پیشایندی افق معنا و تهی بودن دال در تروما
در تروما میل و زبان مسدود میشود
بله. زبان به خودی خود گرچه با بن بست مواجه است ولی مسدود نیست. در مواجهات تروماتیک است که زبان و میل مسدود میگردد.
و کار روانکاو مواجهه مراجع با پیشایندی واقعیت در چنین مواجههای است: نه در زبان، بلکه مواجهه با پیشایندی افق معنا و تهی بودن دال در تروما
در تروما میل و زبان مسدود میشود
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
متشکرم امشب بنای ادامه بحث رو می زارم روی بعضی مسائل پیوندی .پیوند بین نورولوژی گفتار از سویی و تاکید روانکاوی بر تحلیل گفتار و نیز گشودگی زبانمندانه دازاین و پدیدارشناسی . خوب چرا میگیم اینجا ما به نوعی پیوندگاه روانکاوی ( سپهری مازاد بر نورولوژی و پدیدارشناسی…
آه از این بدنها ، آه از آن گورها :
اکنون باید بدنمندی را از منظر گورها ببینیم .آنچه بدنها برای گورها به ارمغان می برند .همه آن حسهایی که در درون خود تجربه اش کرده اند که حتی خاطره ای هم از آن ندارند .مثلا همه لمسها یا مزه هایی که در دهان حس می کنیم .این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
همانطوریکه برای گفتار این مسیرهای فرعی جدای از آگاهی را تعریف کردیم ، برای رفتار هم چنین مسیرهایی وجود دارند .
یکی از اولین کارهای فروید ( پروژه ) اختصاص به توصیف و تحلیل همین مسیرهای فرعی دارد .مسیرهای لذت و درد بدن در هر نوع احساسی ، نوعی اگاهی جدای از آگاهی دلالی را ایجاد می کنند .به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند ، این ذخایر استراتژیک ژوییسانس را سرکوب و پنهان هم می کند .این ذخایر سرکوب شده گاهی از طریق پت وی ( راهایی فرعی ) خودشان را در بیان یا رفتار نشان می دهند ، این توجیه می کند شکافی که بین آگاهی و رفتار به وجود می آید .رفتار همواره مازادی از ژوییسانس را در خود حمل می کند که آگاهی آن را پدیدار نمی کند .
از آنجا که طبق قانون هیچ چیز از بین نمی رود ، این ژوییسانس با بدن گره خورده و گاهی تا گور آن را همراهی می کند .
بنابراین پرسش اسپینوزایی دلوز را که " چه کسی می داند که یک بدن به چه قادر است ؟ " را باید روانکاوانه و فرویدی خواند .بدنی که حامل ژوییسانس مازاد بر بیان یا دلالت است اما خوب تلاش می کند راهی در زبان پیدا کند .
اکنون باید بدنمندی را از منظر گورها ببینیم .آنچه بدنها برای گورها به ارمغان می برند .همه آن حسهایی که در درون خود تجربه اش کرده اند که حتی خاطره ای هم از آن ندارند .مثلا همه لمسها یا مزه هایی که در دهان حس می کنیم .این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
همانطوریکه برای گفتار این مسیرهای فرعی جدای از آگاهی را تعریف کردیم ، برای رفتار هم چنین مسیرهایی وجود دارند .
یکی از اولین کارهای فروید ( پروژه ) اختصاص به توصیف و تحلیل همین مسیرهای فرعی دارد .مسیرهای لذت و درد بدن در هر نوع احساسی ، نوعی اگاهی جدای از آگاهی دلالی را ایجاد می کنند .به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند ، این ذخایر استراتژیک ژوییسانس را سرکوب و پنهان هم می کند .این ذخایر سرکوب شده گاهی از طریق پت وی ( راهایی فرعی ) خودشان را در بیان یا رفتار نشان می دهند ، این توجیه می کند شکافی که بین آگاهی و رفتار به وجود می آید .رفتار همواره مازادی از ژوییسانس را در خود حمل می کند که آگاهی آن را پدیدار نمی کند .
از آنجا که طبق قانون هیچ چیز از بین نمی رود ، این ژوییسانس با بدن گره خورده و گاهی تا گور آن را همراهی می کند .
بنابراین پرسش اسپینوزایی دلوز را که " چه کسی می داند که یک بدن به چه قادر است ؟ " را باید روانکاوانه و فرویدی خواند .بدنی که حامل ژوییسانس مازاد بر بیان یا دلالت است اما خوب تلاش می کند راهی در زبان پیدا کند .
Forwarded from 💡
درود
ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم.
اما از اینها بگذریم.
از نکاتی که مطرح نمودید متشکرم. فکر میکنم فرمایشات شما را به خوبی میفهمم و از قضا با شما در بسیار جهات موافقم.
من از متن شما چند گزاره را بر میدارم که به زعم خودم مهم هستند:
در گزاره فوق، همانطور که به زیر "ابزار" خط کشیدم. زبان در نزد شما نوعی "ابزار" است؛ زبان ابزاری برای بیان. درحالیکه از منظر هستیشناسی این گزاره واژگون میگردد: بیان ابزاری برای زبان است.
سایر گزارههایی که از حضرتعالی خواهم آورد دقیقا مبتنی بر همین تفسیر "ابزار بودگی زبان" هستند.
من در ادامه به گزارههای دیگر میپردازم.
ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم.
اما از اینها بگذریم.
از نکاتی که مطرح نمودید متشکرم. فکر میکنم فرمایشات شما را به خوبی میفهمم و از قضا با شما در بسیار جهات موافقم.
من از متن شما چند گزاره را بر میدارم که به زعم خودم مهم هستند:
مسئله این نیست که زبان گاهی می پوشاند و گاهی آشکار ،موضوع فروبستگی خود ابزار این آشکارسازی است .
در گزاره فوق، همانطور که به زیر "ابزار" خط کشیدم. زبان در نزد شما نوعی "ابزار" است؛ زبان ابزاری برای بیان. درحالیکه از منظر هستیشناسی این گزاره واژگون میگردد: بیان ابزاری برای زبان است.
سایر گزارههایی که از حضرتعالی خواهم آورد دقیقا مبتنی بر همین تفسیر "ابزار بودگی زبان" هستند.
من در ادامه به گزارههای دیگر میپردازم.
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
درود ابتدا بایستی از حضرتعالی پوزش بطلبم که ادامه عرایضم را رها کردم. از آنجایی که تفکر نیاز به حال و هوایی دارد، نوشتن نیز برای من چنین است. در آخرین گام [به نظرم گام مهم] حال و هوا به نابه دلایلی محو گردید و نوشتن را بیخیال شدم. اما از اینها بگذریم. از…
زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب )
لال شدگی سوژه از بن بست زبان نیست، بل این زبان گفتاری است که مجال گفتن نمییابد ["مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد.].
از لحاظ پدیدارشناسی، هر ترس/اضطراب/حیرتی همواره از چیزی است. بنابراین لال شدن سوژه در حالاتی که فرمودید، در اصل به پاره شدگی زبان اشاره ندارد، که حتی پارهشدگی بیان [نه زبان]، همواره به واسطه زبان به صورت استعاره فرافکنی میگردد.
این حسها هیچگاه به گفتار و بیان نمی آیند و در بدنها برای همیشه مدفون می مانند .
هر چند شما در ادامه به مسیرهای فرعی اشاره نمودید و این گزاره را رها ساختید. من نیز موافق مسیرهای فرعی هستم. به عبارتی، آنچه حس میشود بلافاصله بصورت استعاری فرافکنی میگردد. در آفازی نیز همچنان زبان حضور دارد، اما تفاوت در این است که گذر از طرحواره بدنی به فرافکنی میسر نمیشود. اما همچنان در این مرحله نیز زبان حضور دارد و من برای رساندن مقصودم میخواهم دست به یک جاهطلبی بزنم و عبارتی بسازم:
اما همچنان در این مرحله نیز زبان حضور دارد، زیرا بدن زبانی است یا برعکس زبان بدنی است [ما حتی چیزی تحت عنوان زبان بدن داریم]. این عبارت ساخته شده، در اصل دو هدف دارد:
۱. بدن را به سطح استعلایی میکشاند و در تعبیری دیگر، بدن را از راه هایدگر و مرلوپنتی به فلسفه کانت وارد میکند.ادامه دارد...
۲. دوگانهی زبان-بدن را واژگون میکند.
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
زمانیکه سوژه لال می شود ( از ترس یا حیرت یا اضطراب ) لال شدگی سوژه از بن بست زبان نیست، بل این زبان گفتاری است که مجال گفتن نمییابد ["مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد.].…
به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند.تفسیر بدن به مخزن [که گویا فروید نیز در دورهای ناخودآگاه را به مخزن تعبیر میکرد] در عصر مدرن بسیار رایج است، تا جایی که هایدگر در نقد تکنولوژی نشان میدهد که چگونه سایه متافیزیک سبب شده است طبیعت به منبع (Bestand) انرژی تفسیر گردد. از این رو تفسیر بدن به مثابهی مخزن چنین ریشههایی دارد.
درحالیکه بدن در موضع هستیشناسانه، منبعی نیست که چیزی بتواند در داخل آن ذخیره شود و سپس از آن بیرون بیاید. بل بدن را همانطور که پیشتر مطرح نموده بودم، باید به عنوان رویداد یا به تعبیر دیگر، روشنیگاه دید. بنابه این تفسیر، بدن [به عنوان رویداد یا روشنیگاه] به مخزن نمیماند، بل بیشتر شبیه پنجرهایست که باز میشود.
پنجره چیزی برای ذخیره نیست. بل گشایش است. تنها با مرگ بسته میشود. از طرفی نکتهی مهم دیگری دارد؛ پنجره همواره چهارچوبی دارد و به واسطه این چهارچوب چشماندازی را قاب میگیرد. پنجره در اصل مرز بیرون و درون را میسازد [همانند پل (به عنوان مکان) هایدگر که اینسو و آنسو (فضا) را گردهم میآورد و میسازد]. به عبارتی پنجره مرز است [ مرز نه درون است نه بیرون، مرز امریست که گوهر چیزها را آشکار میکند].
Forwarded from 💡
نوروآنالیز
به همین دلیل بدن مخزن و انبار ژوییسانسی می شود که آگاهی در همان حال که آن را ابستره و اکسپرس می کند. تفسیر بدن به مخزن [که گویا فروید نیز در دورهای ناخودآگاه را به مخزن تعبیر میکرد] در عصر مدرن بسیار رایج است، تا جایی که هایدگر در نقد تکنولوژی نشان میدهد…
روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند.به نظر حقیر، روانکاوی با چنین تفسیری، زبان را به امر ثانویه فرو میکاهد. زبان مرحلهای است که کودک در مرحلهای تحت عنوان آینهای به آن ورود میکند و سپس سخن گفتن را یاد میگیرد. چنین تفسیری، پیشاپیش زبان را امری ثانویه فرض گرفته است. درحالیکه اگر بپذیریم که بدن زبانی است، آنگاه در مییابیم زبان مقدم بر همه این مراحل است. اکنون شرایط بحث چنین اقتضا میکند که از بدن زبانی، همان مفهوم جاهطلبانه خود را، با وام گیری از مفاهیم دریفوس توضیح دهیم:
یک کودک بدون اینکه تعادل را کسی به او یاد دهد [بدون دانستن-که (knowing-that)]، شروع به حفظ تعادل میکند [دانستن-چگونه (knowing-how)]. این کار بدون هیچ امر ثانویه توسط خود بدن از لحظه تولد آغاز میشود. "دانستن-چگونه" یک امر غیر گزارهای، پیشا مفهومیِ خودِ بدن است. زبانی پیشا-مفهومی [پیشا-انتولوژیک] که هر گونه "دانستن-که" بر آن استوار میگردد.
Forwarded from Amir Salehi
نوروآنالیز
روانکاوی صحنه را روغن کاری می کند تا زبان باز شود.مسئله هستی شناسی این است که از این مهم غفلت می کند. به نظر حقیر، روانکاوی با چنین تفسیری، زبان را به امر ثانویه فرو میکاهد. زبان مرحلهای است که کودک در مرحلهای تحت عنوان آینهای به آن ورود میکند و سپس سخن…
درود
ازتون خواهش میکنم (مشخصا از دوستان هایدگر خوان) وقتی مباحث روانکاوی را دقیق نمیدانید دائم آن را نقد نکنید.
واقعا گروه شده یک محل سرگرمی و تفریح!!
منظور دکتر اردستانی از روغن کاری کردن زبان، بازنمایی یا ثانوی بودن زبان در روانکاوی نیست!!!!
مسئله روانکاوی، دقیقا به عکس، این است که چه میشود این توهم که زبان امری ثانوی است صلب شده و فانتسم به هذیان تبدیل میشود (اتفاقی که به کرات در گروه رخ میدهد) گویی کلمات به وجود چیزی در پشتش که این کلمات بازنمایی آن هستند اشاره دارد؛ در هذیان این پشت واقعی میشود و عینیت مییابد و زبان در فانتزی قفل میشود: فانتسم تبدیل به هذیان و توهم میشود؛ مسئله روانکاوی تحلیل اختلال بیمار است نه صدور رای هستیشناسی.
کودک حتی قبل از تولدش در ساحت نمادین غوطه ور است نه اینکه در فاز آینه زبان یاد بگیرد.
زبان گفتاری بخشی جزئی از امرنمادین است.
اضطراب در روانکاوی فروپاشی زبان نیست، به عکس نزدیک شدن زیادی به ابژه میل (تمامیت) است.
بن بست بودن زبان به معنی انسداد آن نیست بلکه به این معنی است که زبان فانتزی وجود چیزی را در بن خود (ذات خود) ایجاد و همزمان آن را دور میزند.
بن بست = impass
مسدود= block
و صدها نکته دیگر که بحث درخصوص آن دیگه از حوصله بنده خارج شده است.
از متون خوب شما، آنجا که به پدیدارشناسی و بدنمندی میپردازید، لذت و نهایت استفاده رو میبرم.
امیدوارم این جمله آخر رو نگذارید به پای ساندویچ (سوسیس آلمانی) پیچیدن. واقعا لذت میبرم😄
ازتون خواهش میکنم (مشخصا از دوستان هایدگر خوان) وقتی مباحث روانکاوی را دقیق نمیدانید دائم آن را نقد نکنید.
واقعا گروه شده یک محل سرگرمی و تفریح!!
منظور دکتر اردستانی از روغن کاری کردن زبان، بازنمایی یا ثانوی بودن زبان در روانکاوی نیست!!!!
مسئله روانکاوی، دقیقا به عکس، این است که چه میشود این توهم که زبان امری ثانوی است صلب شده و فانتسم به هذیان تبدیل میشود (اتفاقی که به کرات در گروه رخ میدهد) گویی کلمات به وجود چیزی در پشتش که این کلمات بازنمایی آن هستند اشاره دارد؛ در هذیان این پشت واقعی میشود و عینیت مییابد و زبان در فانتزی قفل میشود: فانتسم تبدیل به هذیان و توهم میشود؛ مسئله روانکاوی تحلیل اختلال بیمار است نه صدور رای هستیشناسی.
کودک حتی قبل از تولدش در ساحت نمادین غوطه ور است نه اینکه در فاز آینه زبان یاد بگیرد.
زبان گفتاری بخشی جزئی از امرنمادین است.
اضطراب در روانکاوی فروپاشی زبان نیست، به عکس نزدیک شدن زیادی به ابژه میل (تمامیت) است.
بن بست بودن زبان به معنی انسداد آن نیست بلکه به این معنی است که زبان فانتزی وجود چیزی را در بن خود (ذات خود) ایجاد و همزمان آن را دور میزند.
بن بست = impass
مسدود= block
و صدها نکته دیگر که بحث درخصوص آن دیگه از حوصله بنده خارج شده است.
از متون خوب شما، آنجا که به پدیدارشناسی و بدنمندی میپردازید، لذت و نهایت استفاده رو میبرم.
امیدوارم این جمله آخر رو نگذارید به پای ساندویچ (سوسیس آلمانی) پیچیدن. واقعا لذت میبرم😄
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
"مجال" بیشتر در این نقطه به امری زمانی دلالت دارد، که اگر بخواهیم آن را بکاویم، به سوی واژهی "انتظار" هدایت خواهیم شد
خوبست اکنون به نسبت این زبان با بدنمندی اش در مضمون انتظار که اینجا اشاره کردید بپردازیم .
زبان را به درستی گشودگاه هستی دازاین یا این بدنمندی دانستیم ، اگر لمس یک نرمی یا مزه شیرینی انگور برای همیشه در بدن مدفون می شود ، اما گفتار این خصلت را دارد که از این بدن بیرون می زند .زبان به واقع قانع به مرزها و کرانه های بدن باقی نمی ماند .از این رو من مخالف این اصطلاح زبان - بدن هستم ، چون زبان به عنوان دروازه بدن هم مرز و پنجره است و هم پیکان و تیر آرش که تا دورها می رود .از این رو معنای کلام هیچگاه در بدن باقی نمی ماند و معنا یا دلالت همان پیکان یا نخی است که با ابدان دیگر رابطه می گیرد .حس یک لمس یا شیرینی انگور در دهان هیچگاه به بدن دیگری نمی رسد اما معنا همان شبکه تار عنکبوتی است که صحنه نمادین را می سازد .اکنون سخن را نمی خواهم به استقلال این سپهر بیناسوبژکتیو بکشانم که بیرون بدن زیست دارد / ندارد .
پس گفتار از سویی پای در خزینه آب گرم ژوییسانس بدن دارد و از سویی بدن را در شبکه تار عنکبوتی جهان گیر می اندازد .این بدنی است که از این پس باید حدود حرکت و چسبندگی خود را بفهمد و فاصله خود را از ابدان دیگر حفظ کند .این بدنی است که از این پس در معرض تیرهای آرش گون دیگر ابدان قرار دارد .اگر لکان تاکید می کند که زبان ، ژوییسانس بدن را میخ آجین می کند ، منظور همین گیر افتادن در شبکه تار عنکبوتی نمادین است که تیرهای ابدان دیگر جاری و ساری هستند در آن .
از این پس این بدنی است که می خواهد خودش را جمع کند و زخمهایش را ترمیم .بازگشت به بدنمندی و ژوییسانس آن وعده ای است که در زبان به بدن داده می شود .اصطلاح لکانی این وعده ، فانتزی هست .اکنون این بدنی است که از دو سو مورد تاخت قرار گرفته .هم از خودی می خورد هم از بیگانه .از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد ) از سویی دیگر خود را در معرض و گیر افتادگی جهان می بینید .آگاهی عرفانی با غفلت از بنیاد این بیگانگی ، جهان را تخته بند تن می بینید و تصور می کند که با رهایی از این تار عنکبوتی و تخته بند جهان ، وعده متحقق می شود در صورتیکه نمی داند خود این وعده ظهوری از بدن خودش است .این مانع خودساخته است .
گفتار وعده گون ، محل و جایگاه گشودگاهی زبان است .وعده ، وعده ژوییسانس است ، جاییکه زبان بر بدن منطبق می شود .بنابراین خود این اصطلاح زبان - بدن که هر یک بازنمایی دیگری هستند یا اینهمان کردن آنها ، خود فانتزی تمامیت و ژوییسانس است .
اینجا مضمون انتظار ، ساختاری اگزیستانسیال پیدا می کند .یعنی وعده بعدی از ابعاد وجودی هستنده زبان ور است .وعده، وعده تمامیت است چه در اشکال اینهمانی سوژه / ابژه. زبان / بدن
جسم / روح ماده / معنا ( ایده )
یا حضور ( قیامت ، یک معنای قیامت حاضر بودن برای خود است ، تنها در قیامت است که روانکاوان به درستی بیکار می شوند ) .
آگاهی در تکامل خودش ، به ترک خوردگی و گشودگی جهان پی می برد ، و این را مسئول ناکامی اش می داند ، اگر فلان مانع نبود ، چه حالی می کردیم ،
اگر شانس اورده بودم این امتحان را قبول می شدم و از این قبیل .
به همین دلیل این ساخت اگزیستانسیال به سرعت بعد اجتماعی و جهانی به خود می گیرد .از این زاویه باید اعصار فراموشی و نور هایدگر را دوباره بازخوانی کرد یعنی نوعی وعده در گفتار اگزیستانسیال .
زبان را به درستی گشودگاه هستی دازاین یا این بدنمندی دانستیم ، اگر لمس یک نرمی یا مزه شیرینی انگور برای همیشه در بدن مدفون می شود ، اما گفتار این خصلت را دارد که از این بدن بیرون می زند .زبان به واقع قانع به مرزها و کرانه های بدن باقی نمی ماند .از این رو من مخالف این اصطلاح زبان - بدن هستم ، چون زبان به عنوان دروازه بدن هم مرز و پنجره است و هم پیکان و تیر آرش که تا دورها می رود .از این رو معنای کلام هیچگاه در بدن باقی نمی ماند و معنا یا دلالت همان پیکان یا نخی است که با ابدان دیگر رابطه می گیرد .حس یک لمس یا شیرینی انگور در دهان هیچگاه به بدن دیگری نمی رسد اما معنا همان شبکه تار عنکبوتی است که صحنه نمادین را می سازد .اکنون سخن را نمی خواهم به استقلال این سپهر بیناسوبژکتیو بکشانم که بیرون بدن زیست دارد / ندارد .
پس گفتار از سویی پای در خزینه آب گرم ژوییسانس بدن دارد و از سویی بدن را در شبکه تار عنکبوتی جهان گیر می اندازد .این بدنی است که از این پس باید حدود حرکت و چسبندگی خود را بفهمد و فاصله خود را از ابدان دیگر حفظ کند .این بدنی است که از این پس در معرض تیرهای آرش گون دیگر ابدان قرار دارد .اگر لکان تاکید می کند که زبان ، ژوییسانس بدن را میخ آجین می کند ، منظور همین گیر افتادن در شبکه تار عنکبوتی نمادین است که تیرهای ابدان دیگر جاری و ساری هستند در آن .
از این پس این بدنی است که می خواهد خودش را جمع کند و زخمهایش را ترمیم .بازگشت به بدنمندی و ژوییسانس آن وعده ای است که در زبان به بدن داده می شود .اصطلاح لکانی این وعده ، فانتزی هست .اکنون این بدنی است که از دو سو مورد تاخت قرار گرفته .هم از خودی می خورد هم از بیگانه .از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد ) از سویی دیگر خود را در معرض و گیر افتادگی جهان می بینید .آگاهی عرفانی با غفلت از بنیاد این بیگانگی ، جهان را تخته بند تن می بینید و تصور می کند که با رهایی از این تار عنکبوتی و تخته بند جهان ، وعده متحقق می شود در صورتیکه نمی داند خود این وعده ظهوری از بدن خودش است .این مانع خودساخته است .
گفتار وعده گون ، محل و جایگاه گشودگاهی زبان است .وعده ، وعده ژوییسانس است ، جاییکه زبان بر بدن منطبق می شود .بنابراین خود این اصطلاح زبان - بدن که هر یک بازنمایی دیگری هستند یا اینهمان کردن آنها ، خود فانتزی تمامیت و ژوییسانس است .
اینجا مضمون انتظار ، ساختاری اگزیستانسیال پیدا می کند .یعنی وعده بعدی از ابعاد وجودی هستنده زبان ور است .وعده، وعده تمامیت است چه در اشکال اینهمانی سوژه / ابژه. زبان / بدن
جسم / روح ماده / معنا ( ایده )
یا حضور ( قیامت ، یک معنای قیامت حاضر بودن برای خود است ، تنها در قیامت است که روانکاوان به درستی بیکار می شوند ) .
آگاهی در تکامل خودش ، به ترک خوردگی و گشودگی جهان پی می برد ، و این را مسئول ناکامی اش می داند ، اگر فلان مانع نبود ، چه حالی می کردیم ،
اگر شانس اورده بودم این امتحان را قبول می شدم و از این قبیل .
به همین دلیل این ساخت اگزیستانسیال به سرعت بعد اجتماعی و جهانی به خود می گیرد .از این زاویه باید اعصار فراموشی و نور هایدگر را دوباره بازخوانی کرد یعنی نوعی وعده در گفتار اگزیستانسیال .
Forwarded from ا. اردستانی
ا. اردستانی
از سویی ژوییسانس می خواهد خود را بیان کند ( تحت اجبار برای این بیان قرار دارد
این فشار یا اجبار بدن برای بیان ژوییسانس را لازم دانستم کمی بشکافم و نیز عمق سنجی کنیم .
نام روانکاوانه این اجبار به بیان ، رانه است که از میل متفاوت است .میل خواست ابژه ای است که در جهان نمادین یا همان شبکه تارعنکبوتی محتوی تحقق انتظار یا وعده است ، اگر این خانه یا ماشین را بخرم عیشم کامل می شود ، اگر این مدرک دانشگاهی را کسب کنم ، آینده خودم را تضمین کرده ام و از این قبیل .
اما رانه ، همان نیروی اجبار به تکرار میل در صحنه نمادین است به عبارتی همان پیرمرد گوژپشت بنیامینی که در پشت صحنه نخهای عروسک میل را می کشد .بنیامین حق دارد این را الهیات و عروسک را ماتریالیسم تاریخی بداند .از این جهت که ماتریالیسم تاریخی نسخه تکرار شده ای از همان الهیات است .الهیاتی که گفتار وعده است در خلوص خودش .
اینجا شاید ( بر سیاق بداهه و ساده انگاری ) هستی هایدگر قابل قیاس با این رانه باشد ، هستی به عنوان میزانسن بازی خدایان و انسانها و زمین ( در اشاره به مضامین کتاب افادات ) .هستی به عنوان دست پنهانی که خدایان و انسانها را مجبور می کند که در زمین بازی کنند ، و با یکدیگر نسبتی بگیرند همچون حضور و غیاب و از این قبیل .
الهیات زبان این وعده بوده برای هزاران سال و البته پس مانده هایی از این گفتار وعده گون را در روانکاوی و مارکسیسم هم می بینیم .
رانه تقدیر یک بدن است ؛ بدنها خود را در اتر سیال رانه جایگذاری ( همچون لانه گزینی جنین در رحم ) پیدا می کنند .از این نظر این هستی - رانه پیشین بر این بدن است .هر بدن انباشت و ذخیره ای از این رانه را با خود حمل می کند .
این اجبار رانه ای یا هستی شناسی ، بعدا گرفتار این شبکه تارعنکبوتی جهان دلالی و بازنمایی زبانی قرار می گیرد .
از این جهت این بدن محل برخورد رانه هستی شناسی با معنایی است که تولید می کند .
روانکاوی این را می فهمد ، روانکاوی به نقشه این چارسوق آشناست ( چهارگانه الهیات ، مارکسیسم ، اگزیستانسیالیسم و نورولوژی ) .
از این نظر وعده ، وعده انطباق میل بر رانه است ، جاییکه مثلا سوژه می گوید ؛ این سخن من نیست ، بلکه سخن خداست ، یا این کلام که ؛ سوژه ها در زبان غرق هستند و این زبان( بدن ) است که از ناحیه هستی سخن می گوید " یا حتی این نظریه مارکسیستی که " آگاهی محصول هستی اجتماعی است " .
این اجبار به تکرار ، پیشین از " آگاهی از .." پدیدارشناسی است ، جاییکه سوژه نیست اما به جایش تصمیم گرفته می شود .شکاف ازلی رانه از میل سوژه ، که شلینگ محل آزادی او می داند ،
آیا می توان از این تقدیر گریخت ؟
نام روانکاوانه این اجبار به بیان ، رانه است که از میل متفاوت است .میل خواست ابژه ای است که در جهان نمادین یا همان شبکه تارعنکبوتی محتوی تحقق انتظار یا وعده است ، اگر این خانه یا ماشین را بخرم عیشم کامل می شود ، اگر این مدرک دانشگاهی را کسب کنم ، آینده خودم را تضمین کرده ام و از این قبیل .
اما رانه ، همان نیروی اجبار به تکرار میل در صحنه نمادین است به عبارتی همان پیرمرد گوژپشت بنیامینی که در پشت صحنه نخهای عروسک میل را می کشد .بنیامین حق دارد این را الهیات و عروسک را ماتریالیسم تاریخی بداند .از این جهت که ماتریالیسم تاریخی نسخه تکرار شده ای از همان الهیات است .الهیاتی که گفتار وعده است در خلوص خودش .
اینجا شاید ( بر سیاق بداهه و ساده انگاری ) هستی هایدگر قابل قیاس با این رانه باشد ، هستی به عنوان میزانسن بازی خدایان و انسانها و زمین ( در اشاره به مضامین کتاب افادات ) .هستی به عنوان دست پنهانی که خدایان و انسانها را مجبور می کند که در زمین بازی کنند ، و با یکدیگر نسبتی بگیرند همچون حضور و غیاب و از این قبیل .
الهیات زبان این وعده بوده برای هزاران سال و البته پس مانده هایی از این گفتار وعده گون را در روانکاوی و مارکسیسم هم می بینیم .
رانه تقدیر یک بدن است ؛ بدنها خود را در اتر سیال رانه جایگذاری ( همچون لانه گزینی جنین در رحم ) پیدا می کنند .از این نظر این هستی - رانه پیشین بر این بدن است .هر بدن انباشت و ذخیره ای از این رانه را با خود حمل می کند .
این اجبار رانه ای یا هستی شناسی ، بعدا گرفتار این شبکه تارعنکبوتی جهان دلالی و بازنمایی زبانی قرار می گیرد .
از این جهت این بدن محل برخورد رانه هستی شناسی با معنایی است که تولید می کند .
روانکاوی این را می فهمد ، روانکاوی به نقشه این چارسوق آشناست ( چهارگانه الهیات ، مارکسیسم ، اگزیستانسیالیسم و نورولوژی ) .
از این نظر وعده ، وعده انطباق میل بر رانه است ، جاییکه مثلا سوژه می گوید ؛ این سخن من نیست ، بلکه سخن خداست ، یا این کلام که ؛ سوژه ها در زبان غرق هستند و این زبان( بدن ) است که از ناحیه هستی سخن می گوید " یا حتی این نظریه مارکسیستی که " آگاهی محصول هستی اجتماعی است " .
این اجبار به تکرار ، پیشین از " آگاهی از .." پدیدارشناسی است ، جاییکه سوژه نیست اما به جایش تصمیم گرفته می شود .شکاف ازلی رانه از میل سوژه ، که شلینگ محل آزادی او می داند ،
آیا می توان از این تقدیر گریخت ؟
Forwarded from ا. اردستانی
ملاحظاتی در مورد پیشنهادات هایدگر واپسین ؛
رهایی از گشتل ؛
هایدگر در نوشته های پایانی اش دیگر دست از اون ضد- ماشین گرایی زمان نوشتن مقاله " پرسش از تکنولوژی " برداشته بود .این درست است که تکنولوژی مدرن همبسته و گره خورده علم مدرن است اما اگر قرار باشد در نهایت پذیرش و آشتی نصفه و نیمه ای با تکنولوژی مدرن بکنیم ( چون به هر حال چاره ای نیست ) باید این ملاحظات را در تفاسیرمان از علم و متافیزیک هم در نظر بگیریم ( نگاه کنید به نقدهای جولیان یانگ در هایدگر واپسین فصل چرخش )
حالا اینجا ملاحظه دیگری هم در میان است که اتفاقا خودش را در پیمان گرمایش جهانی ( یک مسئله عملیاتی و واقعی نشان داد ) .پیشنهاد هایدگر استفاده از این علم و تکنولوژی در مراقبت و نگهبانی از چیزها در " خودبودگی شان " است و نه صرفا بهره برداری از آنها .همه ما با نقدهای هایدگر از علم و متافیزیک آشنا هستیم اما در مورد پیشنهادش که در چرخش مطرح می کند و لازمه عبور و چیرگی بر متافیزیک بود چه می توان گفت ؟
بالاتر گفتم این موضوعی هست که نوعی اراده جهانی را می طلبد .همه می دانیم که نوعی نابرابری تکنولوژیک و علمی در پهنه جهانی وجود دارد مثلا اگر امروز تصمیم به نوعی پایین کشیدن فیتیله بهره برداری از منابع اولیه مطرح باشد ، آیا این نابربری فوق را تشدید نمی کند ؟
مسئله این نیست که مثلا من به عنوان یک طرفدار محیط زیست یا سوسیالیست برابری خواه ، بخواهم که همه جهان به این قوانین متعهد باشند اما آیا ضروری نیست برای عملیاتی شدن موضوع فوق این سطح نابرابری در نظر گرفته شود ؟
در حال حاضر البته مخاطب من احمقی مثل ترامپ نیست که فقط محدوده خاصی از قدرت محلی را تعریف می کند ، طبیعی است که ادامه این روند چیزی جز تسلیح بقیه جهان و بهره برداری حریصانه و بیشتر از منابع نخواهد بود بلکه خطاب به عقلای جهان است که این موضوع را جدی می گیرند .
بنابراین سخن این است که اگر قرار به چرخشی باشد ( همچون مسئله سوسیالیسم ) این باید در سطح تصمیم گیری جهانی باشد .
رهایی از گشتل ؛
هایدگر در نوشته های پایانی اش دیگر دست از اون ضد- ماشین گرایی زمان نوشتن مقاله " پرسش از تکنولوژی " برداشته بود .این درست است که تکنولوژی مدرن همبسته و گره خورده علم مدرن است اما اگر قرار باشد در نهایت پذیرش و آشتی نصفه و نیمه ای با تکنولوژی مدرن بکنیم ( چون به هر حال چاره ای نیست ) باید این ملاحظات را در تفاسیرمان از علم و متافیزیک هم در نظر بگیریم ( نگاه کنید به نقدهای جولیان یانگ در هایدگر واپسین فصل چرخش )
حالا اینجا ملاحظه دیگری هم در میان است که اتفاقا خودش را در پیمان گرمایش جهانی ( یک مسئله عملیاتی و واقعی نشان داد ) .پیشنهاد هایدگر استفاده از این علم و تکنولوژی در مراقبت و نگهبانی از چیزها در " خودبودگی شان " است و نه صرفا بهره برداری از آنها .همه ما با نقدهای هایدگر از علم و متافیزیک آشنا هستیم اما در مورد پیشنهادش که در چرخش مطرح می کند و لازمه عبور و چیرگی بر متافیزیک بود چه می توان گفت ؟
بالاتر گفتم این موضوعی هست که نوعی اراده جهانی را می طلبد .همه می دانیم که نوعی نابرابری تکنولوژیک و علمی در پهنه جهانی وجود دارد مثلا اگر امروز تصمیم به نوعی پایین کشیدن فیتیله بهره برداری از منابع اولیه مطرح باشد ، آیا این نابربری فوق را تشدید نمی کند ؟
مسئله این نیست که مثلا من به عنوان یک طرفدار محیط زیست یا سوسیالیست برابری خواه ، بخواهم که همه جهان به این قوانین متعهد باشند اما آیا ضروری نیست برای عملیاتی شدن موضوع فوق این سطح نابرابری در نظر گرفته شود ؟
در حال حاضر البته مخاطب من احمقی مثل ترامپ نیست که فقط محدوده خاصی از قدرت محلی را تعریف می کند ، طبیعی است که ادامه این روند چیزی جز تسلیح بقیه جهان و بهره برداری حریصانه و بیشتر از منابع نخواهد بود بلکه خطاب به عقلای جهان است که این موضوع را جدی می گیرند .
بنابراین سخن این است که اگر قرار به چرخشی باشد ( همچون مسئله سوسیالیسم ) این باید در سطح تصمیم گیری جهانی باشد .
Forwarded from Hesmot
این دگردیسی یا چرخش همان وجه انسان گرایانه نظام مارکسی است منتها «هستی فعال در خود» را نادیده می گیرد که روندی حتمی قطعی تاریخی دارد.
یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی که ارزش سوسیالیسم نیز از چنان بداهتی برخوردار شود که اجماع پیرامون آن فورا شکل گیرد
دو مشکل و معضل بزرگی که مارکس بیان کرده یکی مشکل انباشت سرمایه و دیگری بت واره گی است اولی در سرمایه داری دولتی و دومی در افسون بازار شمایل خود را بنیان نهاده
راه حل مارکس برای از میان برداشتن این دو با کار آزادانه متحد شده یا انسان های آزادانه متحد شده و تبدیل حکایتی تاریخی به شعور تاریخی است و در این راه پرولتاریا و وجهه ی سوژگی آن مهم است
یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی که ارزش سوسیالیسم نیز از چنان بداهتی برخوردار شود که اجماع پیرامون آن فورا شکل گیرد
دو مشکل و معضل بزرگی که مارکس بیان کرده یکی مشکل انباشت سرمایه و دیگری بت واره گی است اولی در سرمایه داری دولتی و دومی در افسون بازار شمایل خود را بنیان نهاده
راه حل مارکس برای از میان برداشتن این دو با کار آزادانه متحد شده یا انسان های آزادانه متحد شده و تبدیل حکایتی تاریخی به شعور تاریخی است و در این راه پرولتاریا و وجهه ی سوژگی آن مهم است
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
این دگردیسی یا چرخش همان وجه انسان گرایانه نظام مارکسی است منتها «هستی فعال در خود» را نادیده می گیرد که روندی حتمی قطعی تاریخی دارد. یک زمانی ارزش های جهانی سرمایه داری از چنان بداهتی برخوردار بود که ریکاردو اسمیت و همگان بر آن صحه گذاشتند و دور نیست زمانی…
درود
بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی .
به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته باشد .بدون آزادی از این مناسبات سرمایه سالارانه ، چرخش مورد نظر در رهایی از گشتل متافیزیک ناممکن است .
بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی .
به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته باشد .بدون آزادی از این مناسبات سرمایه سالارانه ، چرخش مورد نظر در رهایی از گشتل متافیزیک ناممکن است .
Forwarded from Hesmot
ا. اردستانی
درود بله نقص راه حل هایدگری این است که این ملاحظه مارکسی را در نظر ندارد یعنی بدون در نظر گرفتن وضعیت سرمایه داری در این گشتل متافیزیکی . به همین دلیل موضوع را شاعرانه می بیند .سخن اصلی این بود که این چرخش باید نوعی چرخش سوسیالیستی را هم در کنار خود داشته…
مسئله به تاریخمندی مدنظر هیدگر نیز بر میگردد که گویی یک زمانی وجود داشته و دیگر وجود ندارد ! تاریخمندی و هستومندی هیدگری ، ای بسا کار مزدی را کار آزاد فرض می کند یا این قضیه را در وادی مفاهیم صرف میریزد
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
مسئله به تاریخمندی مدنظر هیدگر نیز بر میگردد که گویی یک زمانی وجود داشته و دیگر وجود ندارد ! تاریخمندی و هستومندی هیدگری ، ای بسا کار مزدی را کار آزاد فرض می کند یا این قضیه را در وادی مفاهیم صرف میریزد
به نظرم هایدگر بنیادی تر به مدرنیته نگاه می کنه ، مارکس هیچگاه مسئلش ماشین نبود ، مارکس ضد تکنولوژی نبود مارکس مسئله بیگانگی رو در سطح اجتماعی و اقتصادی می دید اما هایدگر اون رو متافیزیکال می بینه تکنولوژی مدرن جلوه ای از متافیزیک هست پس باید بر این متافیزیک چیره شد .از نقطه نظر مارکسی البته خود این مفاهیم مثل متافیزیک گشتل و تکنولوژی ، مفاهیمی عینی هستند که تاریخمندی خودشون رو دارند .میشه رو این موضوع بحث کرد .