Forwarded from ایزان
نوروآنالیز
از چه نظر میگید خوبه و به نفع همهاس؟
افزایش طرف های درگیر با اسرائیل یه حل مشکل کمک خواهد کرد. ترکیه هم عضو ناتوست.
مخصوصا به نفع ایران است. فقط ایران کشور بزرگی نباشد که مورد حمله اسرائیل است.
مخصوصا به نفع ایران است. فقط ایران کشور بزرگی نباشد که مورد حمله اسرائیل است.
Forwarded from LaLa kiavash
نوروآنالیز
از چه نظر میگید خوبه و به نفع همهاس؟
منطق اینه:
دو امپریالیست امریکایی مرکز گرا درگیر میشوند و مجال برای تنفس حاشیه نشینان مهیا میشود
دو امپریالیست امریکایی مرکز گرا درگیر میشوند و مجال برای تنفس حاشیه نشینان مهیا میشود
Forwarded from Mehdi
نوروآنالیز
افزایش طرف های درگیر با اسرائیل یه حل مشکل کمک خواهد کرد. ترکیه هم عضو ناتوست. مخصوصا به نفع ایران است. فقط ایران کشور بزرگی نباشد که مورد حمله اسرائیل است.
خب اگه اسرائیل اول بیاد سراغ ایران و بخواد ج.ا رو از پا در بیاره چی؟ بازم میشه گفت به نفع ایرانه؟
من فکر میکنم اگه مجدد نبرد ها آغاز بشن و امکان تجزیهی ایران هم خیلی بیشتر میشه و معلوم نیست چه چیزی پیش روی ماست.
من فکر میکنم اگه مجدد نبرد ها آغاز بشن و امکان تجزیهی ایران هم خیلی بیشتر میشه و معلوم نیست چه چیزی پیش روی ماست.
Forwarded from Mehdi
نوروآنالیز
منطق اینه: دو امپریالیست امریکایی مرکز گرا درگیر میشوند و مجال برای تنفس حاشیه نشینان مهیا میشود
اخه اگه دول امپریالیستی درگیر بشن جنگ معطوف به یک ناحیه و منطقه نمیماند،قطعا سرایت میکنه به همه جا
مخصوصا دوران ما که هر روز یک جنگ جدید شروع میشه
مخصوصا دوران ما که هر روز یک جنگ جدید شروع میشه
Forwarded from Mk M
نوروآنالیز
اخه اگه دول امپریالیستی درگیر بشن جنگ معطوف به یک ناحیه و منطقه نمیماند،قطعا سرایت میکنه به همه جا مخصوصا دوران ما که هر روز یک جنگ جدید شروع میشه
در زمان جنگهای امپریالیستی، فضا برای انقلاب فراهم تر خواهد بود، انقلاب اکتبر در چنین زمینه ای به وقوع پیوست
Forwarded from LaLa kiavash
نوروآنالیز
اخه اگه دول امپریالیستی درگیر بشن جنگ معطوف به یک ناحیه و منطقه نمیماند،قطعا سرایت میکنه به همه جا مخصوصا دوران ما که هر روز یک جنگ جدید شروع میشه
و هزاران عوارض ناشناخته دیگر
نابودی اقتصاد ها سیل مهاجرین و...
تنها چیزی که خاور میانه هیچ وقت کم نداشته جنگه
نابودی اقتصاد ها سیل مهاجرین و...
تنها چیزی که خاور میانه هیچ وقت کم نداشته جنگه
Forwarded from ایزان
نوروآنالیز
خب اگه اسرائیل اول بیاد سراغ ایران و بخواد ج.ا رو از پا در بیاره چی؟ بازم میشه گفت به نفع ایرانه؟ من فکر میکنم اگه مجدد نبرد ها آغاز بشن و امکان تجزیهی ایران هم خیلی بیشتر میشه و معلوم نیست چه چیزی پیش روی ماست.
نه دیگه این به نفع ایران که نیست که دوباره به آن حمله شود. من گفتم ترکیه
Forwarded from B/W
نوروآنالیز
به نظر میاد پس از ۷۰ سال یهود میخواد کار رو برای همیشه خلاص کنه و غزه رو تصرف کنه احتمالا تا چند سده مالک این منطقه باشه تا یک سلسله جدید و حکومتی نو....
غزه در تصرف اسرائیل بود، خود شارون باریکه مستقل اعلامش کرد. غزه ای ها بیشتر کسانی بودن که تو سال ۱۹۴۷ و یوم النکبه مجبور به ترک موطن شده بودن و اونجا سکنا کرده بودن.
در مورد اتمام غزه، من هم با اون رفیق هم نظرم که هزار باده ...
در مورد اتمام غزه، من هم با اون رفیق هم نظرم که هزار باده ...
Forwarded from Me'rāj
ا. اردستانی
خوب تو همین چند ماه شاهد بودیم که باد ترامپ به میزان زیادی خالی شد او که ابتدا اون رفتار افتضاح رو به سر زلنسکی در اورد اکنون داره به اروپا و هند فشار میاره که نفت روسیه رو نخرن . چند بار هم دروازهای جهنم رو به روی غزه باز کرده و بسته و نمی دونیم دیگه چه کاری…
نمی دانم از نظر شما جهنم چه شکلی است ولی غزه کاملا به جهنم تبدیل شده است. وضعیت دوزخی بهداشت در غزه چنان بحرانی است که بعد از مبتلاشدن چند سرباز اسرائیلی به بیماریهای پوستی خطرناک، صدایش درآمد. ما در مواجهه با ترامپ و به طور کلی سیاستهای امریکا در تمام دورهها تفاوت بسیار زیادی میان آنچه در بوقوکرنا گفته میشود و آنچه در استراتژیهای کلان و خرد، هدفگذاری شده و پیگیری میشود باید قائل شویم. ترامپ از همان دوره اول، رسانهای کردن و ایجاد سروصدای رسانهای از تاکتیکهای او در پیشبرد اهداف است. تحلیل روانشناختی در این موارد، باید کمی پیچیدهتر شود و از سادهلوحی فاصله بگیرد. از آغاز مشخص بود، من معراج جمشیدی که در گوشهای نان و ماستم را میخورم هم میدانستم طبق مطالعات اندکی که در تاریخ داشتم، از بین بردن کامل گروههای مسلحی که شبیه ریزوم گسترش پیدا کرده اند و چریکهای شهری، محال است. من میدانستم. شما میدانید. استراتژیستهای امریکایی نمیدانستند؟ این نحو تصورات معالأسف در بین ما جهان سومیها رایج است به این دلیل که تصور دقیقی از سیستمهای تحلیلی و استراتژیست در قدرتهای بزرگ همچون امریکا نداریم. فکر میکنیم مثلا چون در ایران و افغانستان و فلسطین و ترکیه و ... ارادهٔ افراد بر ارادهٔ سیستم غلبهٔ نسبی دارد، پس ترامپ هم لابد اوایل باد داشت که اونطوری حرف میزد و الان سرش به سنگ خورده. زهی خیال ساده و خام حقیقتاً آقای دکتر اردستانی عزیز. چنین نیست. امورات ابرقدرتی همچون امریکا چنین نمیچرخد. حال میدانم سخت بر آنید که در پاسخ به من، به شکاف دیگری بزرگ و گفتمان ارباب اشاره کنید و بگویید خود این تصور تمامیت در سیستمهای سیاسی ریشه روانکاوی دارد :))) اما در پاسخ باید بگویم من هم تصور تمامیت ندارم. بلکه صرفاً فکر میکنم ماجرا درباره ترامپ بسیار پیچیدهتر از آن است که شما میگویید. اگرچه همیشه شکافخورده :))
حماس، حزبالله لبنان و حتی مقاومت اسلامی در ایران، هیچگاه کاملاً از میان نخواهد رفت. اما پایههای بسط قدرت امریکا مستلزم آن است که این مقاومت پس از صد سال جولان در منطقه و تامین منافع فراوانی که برای آمریکا داشت، باید چنان تضعیف شود که هیچ عاملیتی در سطوح کلان نداشته باشد. این هدف تا حدود زیادی محقق شده و اکنون در مراحل پایانی خود به سر میبرد. برای تحقق این هدف هم هیچ مانعی وجود ندارد. از حقوق بشر بگیرید تا حق تمامیت ارضی و امنیت ملی کشورها. هیچچیز در برابر این هدف، مانعیتی ندارد و امریکا با عاملیت اسرائیل تا تحقق کامل هدف پیش خواهد تاخت. کشورهایی همچون قطر و ترکیه و ... هم هرگز با این جبهه به جنگ وارد نخواهند شد. چراکه هیچ ارادهای برای چنین کاری در ریشههای گفتمانی خود ندارند. اردوغان به فکر احیاء امپراتوری عثمانی هست. ولی تاکنون نشان داده است که نه تنها به هیچ وجه از پازل امریکا پا بیرون ننهاده، که حتی بهغایت در پازل امریکا بازی کرده است. از حمایتش از گروههای ضد بشار (ضد روس) در سوریه بگیرید تا حمایت از جبهه اسرائیلی در آذربایجان و مقابله با اهداف ارمنی (روسی) در قره باغ و .....
حماس، حزبالله لبنان و حتی مقاومت اسلامی در ایران، هیچگاه کاملاً از میان نخواهد رفت. اما پایههای بسط قدرت امریکا مستلزم آن است که این مقاومت پس از صد سال جولان در منطقه و تامین منافع فراوانی که برای آمریکا داشت، باید چنان تضعیف شود که هیچ عاملیتی در سطوح کلان نداشته باشد. این هدف تا حدود زیادی محقق شده و اکنون در مراحل پایانی خود به سر میبرد. برای تحقق این هدف هم هیچ مانعی وجود ندارد. از حقوق بشر بگیرید تا حق تمامیت ارضی و امنیت ملی کشورها. هیچچیز در برابر این هدف، مانعیتی ندارد و امریکا با عاملیت اسرائیل تا تحقق کامل هدف پیش خواهد تاخت. کشورهایی همچون قطر و ترکیه و ... هم هرگز با این جبهه به جنگ وارد نخواهند شد. چراکه هیچ ارادهای برای چنین کاری در ریشههای گفتمانی خود ندارند. اردوغان به فکر احیاء امپراتوری عثمانی هست. ولی تاکنون نشان داده است که نه تنها به هیچ وجه از پازل امریکا پا بیرون ننهاده، که حتی بهغایت در پازل امریکا بازی کرده است. از حمایتش از گروههای ضد بشار (ضد روس) در سوریه بگیرید تا حمایت از جبهه اسرائیلی در آذربایجان و مقابله با اهداف ارمنی (روسی) در قره باغ و .....
Forwarded from LaLa kiavash
نوروآنالیز
غزه در تصرف اسرائیل بود، خود شارون باریکه مستقل اعلامش کرد. غزه ای ها بیشتر کسانی بودن که تو سال ۱۹۴۷ و یوم النکبه مجبور به ترک موطن شده بودن و اونجا سکنا کرده بودن. در مورد اتمام غزه، من هم با اون رفیق هم نظرم که هزار باده ...
اگر باقی جمعیت را هم بکشد دیگر مشکلی برای تصرف نخواهد داشت
حتی مصر از جمعیت وحشت داره از خداش هست اسراییل غزه رو تصرف کنه تا سیل جمعیت نفوذ نکنه
حتی مصر از جمعیت وحشت داره از خداش هست اسراییل غزه رو تصرف کنه تا سیل جمعیت نفوذ نکنه
Forwarded from B/W
نوروآنالیز
اگر باقی جمعیت را هم بکشد دیگر مشکلی برای تصرف نخواهد داشت حتی مصر از جمعیت وحشت داره از خداش هست اسراییل غزه رو تصرف کنه تا سیل جمعیت نفوذ نکنه
نمیشه دوست عزیز. تو غزه همین الان دو و اندی میلیون آدم زندگی می کنه.
بعد مساله دقیقا همینه، وقتی تنها راه کشتنه فقط، یعنی راهبرد و راه حل هژمونیک سیاسی نداری و به عنوان یک قدرت، وقتی هژمونی نداشته باشی، یعنی قطعا در سقوط قرار گرفتی. قدرت سیاسی با هژمونی پایا می مونه.
بعد مساله دقیقا همینه، وقتی تنها راه کشتنه فقط، یعنی راهبرد و راه حل هژمونیک سیاسی نداری و به عنوان یک قدرت، وقتی هژمونی نداشته باشی، یعنی قطعا در سقوط قرار گرفتی. قدرت سیاسی با هژمونی پایا می مونه.
Forwarded from LaLa kiavash
نوروآنالیز
نمیشه دوست عزیز. تو غزه همین الان دو و اندی میلیون آدم زندگی می کنه. بعد مساله دقیقا همینه، وقتی تنها راه کشتنه فقط، یعنی راهبرد و راه حل هژمونیک سیاسی نداری و به عنوان یک قدرت، وقتی هژمونی نداشته باشی، یعنی قطعا در سقوط قرار گرفتی. قدرت سیاسی با هژمونی پایا…
نمیدونم
هر دولتی میتونه توجیح کنه برای دفاع از شهروندانم دست به هرکاری میزنم
تا همین الان مجموعا میگن اندازه چند بمب اتمی در مجموع روی غزه فرو ریخته
مثل ژاپن
وقتی بحث نظامی و جنگ باشه ایا مشروعیت سیاسی ملاک هست؟
مطمئن نیستم
هر دولتی میتونه توجیح کنه برای دفاع از شهروندانم دست به هرکاری میزنم
تا همین الان مجموعا میگن اندازه چند بمب اتمی در مجموع روی غزه فرو ریخته
مثل ژاپن
وقتی بحث نظامی و جنگ باشه ایا مشروعیت سیاسی ملاک هست؟
مطمئن نیستم
Forwarded from B/W
آقای اردستانی تو تحلیل هاتون گمونم موضوع افول هژمونی و تبعاتش رو وارد کنین، دقیق تر می شه.
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
نمی دانم از نظر شما جهنم چه شکلی است ولی غزه کاملا به جهنم تبدیل شده است. وضعیت دوزخی بهداشت در غزه چنان بحرانی است که بعد از مبتلاشدن چند سرباز اسرائیلی به بیماریهای پوستی خطرناک، صدایش درآمد. ما در مواجهه با ترامپ و به طور کلی سیاستهای امریکا در تمام دورهها…
سلام و احترام
با شما موافقم که ساختار تصمیم سازی در ایالات متحده آمریکا هم پیچیده تر و هم بزرگتر از اراده افراد یا شخصیتشان ، است .اتفاقا اینجا تاکید بر دو ساخت سیاسی هست ( در مقایسه با جمهوری اسلامی ) که چطور فردی که در ابتدا خودش را لایق مقام نمی دانست عاقبت اینگونه ای پیدا کند و از آن طرف فردی که خود را در حد فرعون فعال مایشا می دانست بدین گونه با زمین سفت برخورد .اینها تاکیدات موکد من در تحلیل قدرت بوده و خوب احتمالا تصورتان از تاکید من بر خالی شدن باد ترامپ این بوده که من صحنه را اراده گرایانه تفسیر می کنم .من از قدرت ساختها به خوبی آگاه هستم فراتر از افراد ، چیزی که روانکاوی به آن دیگری بزرگ یا ساحت نمادین می گوید .مثلا در همین تجربه شب گذشته خودتان که ادمین پستهایتان را پاک می کرد فقط وجه اراده گرایانه اعمال قدرت کار نمی کرد بلکه دیگری بزرگی هم در کار است که حتی فراتر از آنچه بندهای یازدگانه یا دوازده گانه گروه مجبور به رعایت آن می شوید .
مایلم گفتگو را به طرف مسائل بنیادی تر و متافیزیکال ببرم فراتر از بازی شخصیتها که اکنون در جریان است .
تصور می کنم رویکردتان به قدرت نیچه ای - اسپینوزایی باشد این گزاره را از این جهت نوشتم که حداقل در حد افوریسمی بتوانم برانگیختگی ایجاد کنم و نه برای اتکیت زدن یا تصلب اندیشه در جنابعالی .
منظورم این است که نوعی تصور درون ماندگار و غیر تاریخی از هژمونی فعلی دارید مثل اینکه مثلا مارکس این اتهام بهش وارد بشه که نوعی فرماسیون تاریخی یا وجهی از سرمایه داری را مبنای تحلیل کلی و غیر تاریخی قرار داده .
بنابراین خوبست که در زمینه ای از روش " اندیشه به هستی " که به هر حال نوعی همدلی و نزدیکی به آن دارید به مسئله قدرت بپردازیم .
حال پرسش این است که هستی هایدگری چه نسبتی با این قدرت دارد ؟ آیا قدرت وجهی از این هستی است ؟ یا این هستی نسبت به هر نوع اعمال قدرتی لابشرط است ؟ هستی از جنس بی تفاوتی ؟
و اگر اعمال قدرت دارد به چه ترتیباتی است ؟ ایا همان ترتیبات نیچه ای - دلوزی از قدرت که مثلا اخلاق را هم وجهی از قدرت در نظر می گیرد ؟
آیا این متافیزیک قدرت آنتی تزی در مقابل خود دارد ؟ مثلا از جنس مقاومت که فوکو این اواخر بعد از اینکه از ساخت گرایی اش عبور کرد ؟
همانطور که مارکس قدرت اقتصاد و پول را شناخت ( در وجه علمی و متافیزیکی اش ) فروید هم منابع سوژگانی آن را کشف کرد .البته فرماسیون روانکاوی در نزد فروید و لاکان متفاوت است .فروید هم صورتی از درام خانوادگی بورژوازی قرن نوزدهم را فرم ابدی تحلیل روانکاوی در نظر گرفت .روانکاوی با لاکان دیالکتیکی تر ، زنانه تر ، هیستریک تر و بیشتر وابسته به گفتار شد .
فروید کاشف قدرت هیستری بود ( شاید باید این کشف را به مسیح یا پولس رسول نسبت دهیم که بی قدرتی را نوعی قدرت به حساب آورد ) .هیستری در ظاهر نوعی رنج و بی قدرتی است ، اما آیا هیستری همان نقطه مقاومت نیست ؟
هیستری محصول اختگی است ، هر نوع قدرت مستقری در جایگاه اعمال اختگی قرار می گیرد فرقی نمی کند محمد باشد یا فرعون ، همین که در جایگاه قدرت مستقر قرار گرفتی ، هیستری را در مقابل خود می بینی .و حالا هر چه هژمونی و اعمال این قدرت بیشتر و عریان تر باشد ، تخطی گری هیستری بیشتر است .وجه سیاسی هیستری کنش انقلابی است .تصور می کنم اگر درست برداشت کرده باشم چنین ترمینولوژی در نوشتار شما غایب باشد ، سوژه انقلابی غایب است چون نیروی هیستری فراموش شده .نمی توانم در این مورد داوری کنم ( چون هنوز به آن نیندیشیده ام ) که ایا هستی هایدگری نسبتی با این هیستری دارد ؟ یا همچنان در هستی بر پاشنه قدرت دروماندگار نیچه - اسپینوزایی می چرخد ؟
پ ن ؛ هیستری یکی از تظاهرات امر واقع در روانکاوی هست .هیستری ماهیت رخدادین داره و نظم هژمونیک یا نمادین را به هم می ریزه .دیگری بزرگ از این جهت همواره شکاف داره که هیستری وجود داره ، شکاف در دیگری بزرگ تاوانی است که با اعمال قدرت اخته کننده با آن مواجه می شود .
@Bewater1871
با شما موافقم که ساختار تصمیم سازی در ایالات متحده آمریکا هم پیچیده تر و هم بزرگتر از اراده افراد یا شخصیتشان ، است .اتفاقا اینجا تاکید بر دو ساخت سیاسی هست ( در مقایسه با جمهوری اسلامی ) که چطور فردی که در ابتدا خودش را لایق مقام نمی دانست عاقبت اینگونه ای پیدا کند و از آن طرف فردی که خود را در حد فرعون فعال مایشا می دانست بدین گونه با زمین سفت برخورد .اینها تاکیدات موکد من در تحلیل قدرت بوده و خوب احتمالا تصورتان از تاکید من بر خالی شدن باد ترامپ این بوده که من صحنه را اراده گرایانه تفسیر می کنم .من از قدرت ساختها به خوبی آگاه هستم فراتر از افراد ، چیزی که روانکاوی به آن دیگری بزرگ یا ساحت نمادین می گوید .مثلا در همین تجربه شب گذشته خودتان که ادمین پستهایتان را پاک می کرد فقط وجه اراده گرایانه اعمال قدرت کار نمی کرد بلکه دیگری بزرگی هم در کار است که حتی فراتر از آنچه بندهای یازدگانه یا دوازده گانه گروه مجبور به رعایت آن می شوید .
مایلم گفتگو را به طرف مسائل بنیادی تر و متافیزیکال ببرم فراتر از بازی شخصیتها که اکنون در جریان است .
تصور می کنم رویکردتان به قدرت نیچه ای - اسپینوزایی باشد این گزاره را از این جهت نوشتم که حداقل در حد افوریسمی بتوانم برانگیختگی ایجاد کنم و نه برای اتکیت زدن یا تصلب اندیشه در جنابعالی .
منظورم این است که نوعی تصور درون ماندگار و غیر تاریخی از هژمونی فعلی دارید مثل اینکه مثلا مارکس این اتهام بهش وارد بشه که نوعی فرماسیون تاریخی یا وجهی از سرمایه داری را مبنای تحلیل کلی و غیر تاریخی قرار داده .
بنابراین خوبست که در زمینه ای از روش " اندیشه به هستی " که به هر حال نوعی همدلی و نزدیکی به آن دارید به مسئله قدرت بپردازیم .
حال پرسش این است که هستی هایدگری چه نسبتی با این قدرت دارد ؟ آیا قدرت وجهی از این هستی است ؟ یا این هستی نسبت به هر نوع اعمال قدرتی لابشرط است ؟ هستی از جنس بی تفاوتی ؟
و اگر اعمال قدرت دارد به چه ترتیباتی است ؟ ایا همان ترتیبات نیچه ای - دلوزی از قدرت که مثلا اخلاق را هم وجهی از قدرت در نظر می گیرد ؟
آیا این متافیزیک قدرت آنتی تزی در مقابل خود دارد ؟ مثلا از جنس مقاومت که فوکو این اواخر بعد از اینکه از ساخت گرایی اش عبور کرد ؟
همانطور که مارکس قدرت اقتصاد و پول را شناخت ( در وجه علمی و متافیزیکی اش ) فروید هم منابع سوژگانی آن را کشف کرد .البته فرماسیون روانکاوی در نزد فروید و لاکان متفاوت است .فروید هم صورتی از درام خانوادگی بورژوازی قرن نوزدهم را فرم ابدی تحلیل روانکاوی در نظر گرفت .روانکاوی با لاکان دیالکتیکی تر ، زنانه تر ، هیستریک تر و بیشتر وابسته به گفتار شد .
فروید کاشف قدرت هیستری بود ( شاید باید این کشف را به مسیح یا پولس رسول نسبت دهیم که بی قدرتی را نوعی قدرت به حساب آورد ) .هیستری در ظاهر نوعی رنج و بی قدرتی است ، اما آیا هیستری همان نقطه مقاومت نیست ؟
هیستری محصول اختگی است ، هر نوع قدرت مستقری در جایگاه اعمال اختگی قرار می گیرد فرقی نمی کند محمد باشد یا فرعون ، همین که در جایگاه قدرت مستقر قرار گرفتی ، هیستری را در مقابل خود می بینی .و حالا هر چه هژمونی و اعمال این قدرت بیشتر و عریان تر باشد ، تخطی گری هیستری بیشتر است .وجه سیاسی هیستری کنش انقلابی است .تصور می کنم اگر درست برداشت کرده باشم چنین ترمینولوژی در نوشتار شما غایب باشد ، سوژه انقلابی غایب است چون نیروی هیستری فراموش شده .نمی توانم در این مورد داوری کنم ( چون هنوز به آن نیندیشیده ام ) که ایا هستی هایدگری نسبتی با این هیستری دارد ؟ یا همچنان در هستی بر پاشنه قدرت دروماندگار نیچه - اسپینوزایی می چرخد ؟
پ ن ؛ هیستری یکی از تظاهرات امر واقع در روانکاوی هست .هیستری ماهیت رخدادین داره و نظم هژمونیک یا نمادین را به هم می ریزه .دیگری بزرگ از این جهت همواره شکاف داره که هیستری وجود داره ، شکاف در دیگری بزرگ تاوانی است که با اعمال قدرت اخته کننده با آن مواجه می شود .
@Bewater1871
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
آقای اردستانی تو تحلیل هاتون گمونم موضوع افول هژمونی و تبعاتش رو وارد کنین، دقیق تر می شه.
درود
من در تحلیل فوق مبانی روانی افول هژمونی را شرح دادم و تصور می کنم از نظر تاریخی هم این امکان شکل گیری دارد .نگاه تاریخی به قدرت این را تایید می کند .
من در تحلیل فوق مبانی روانی افول هژمونی را شرح دادم و تصور می کنم از نظر تاریخی هم این امکان شکل گیری دارد .نگاه تاریخی به قدرت این را تایید می کند .
Forwarded from Me'rāj
سلام و ارادت
ممنون از شرحی که دادید. بله، در شیوهٔ فکر من راجع به قدرت، سوژهٔ انقلابی غائب است چراکه بهکل نسبت به «مقاومت» بیایمانم. بله، اسپینوزایی-نیچهای فکر میکنم اما لزوماً به مقدمات رئالیستی اسپینوزا و نتایج ایدئالیستی نیچه متعهد نیستم. خوشحالم که میخواهید با هایدگر، این طرز تلقی را به چالش بکشید، زیرا مایهٔ آن است که بیشازپیش به بسط و گسترش برسد و از مهلکههای سخت گذر کند و اگر بتواند چنین کند، فکر میکنم نظری بهغایت پختهتر از قبل خواهد بود.
اتفاقاً دیروز داشتم مجلد ۷۳ مجموعه آثار هایدگر را میخواندم و به مضمون تکرارشوندهٔ «نیروی پنهان هستی» برخوردم. از نظر هایدگر هستی، خودِ نیروی صمیمانهٔ مصممیت است. این مفهوم در هستی و زمان، در نسبت وثیق با امکانهای دازاین قرار میگیرد. اما رفته رفته در آثار متاخر هایدگر دازاین بدل به دقیقهٔ بنیانگذاری حقیقت برای هستی میشود و مصممیت نیز نیروی خودِ هستی شمرده میشود. هایدگر به صراحت تنها وقتی از قدرت سیاسی سخن گفته است که دولتمرد را در معیت شاعر و فیلسوف در کار برپاییِ جهان قرار داده است. اما به نحو بنیادیتر مفهوم قدرت نزد او غائب است و نسبت به ارادهٔ قدرت نیچه - از این جهت که ایدئالیستی است و با مرکزیت سوژه تعیین میشود - بدبین است. اما با این حال مفهوم کلیدی «نیرو» پیوسته در آثار هایدگر طنین برجستهای دارد. هستی خودِ نیرویی است که دقیقهٔ مصممیت را رقم میزند. اما رویهٔ دائمی نیروی هستی، واپسنشینی و وانهادگی است. واپسنشینی از هستیدن و وانهادگی هستنده به حال خود. تنها در چنین دقیقهای است که هستنده امکان آن را مییابد که بهمثابهٔ هستنده دوام (اینهمانی) بیابد. یا به تعبیری رویداد (Ereignis) خود را انکار میکند تا هستنده صلبیت یافته و تثبیت شود. با این تفسیر، هستی بهمثابهٔ نیرو، پیوسته خود را عقب میکشد و در کار نیست، چراکه اگر پیوسته در کار بود و هستنده را به حال خود وانمینهاد، هستنده امکان تثبیتشدن پیدا نمیکرد و ازاینرو دازاین نیز امکان پدیداری نمییافت. البته این گزارهٔ شرطیه جهت تسهیل فهم مطلب بیان میشود و در حقیقت، ذاتِ هستی به مثابهٔ نیرو مستلزم این واپسنشینی است. بنابراین هستی بهمثابهٔ نیرو پیوسته در پنهانشدگی است و دازاین به مثابهٔ بنیانگذاری حقیقت برای هستی، پیوسته در ستیز میان جهان و زمین، در ستیز میان ناپوشیدگی و پوشیدگی امکان رویدادگی هستی را فراهم میکند.
همانطور که میبینید در چنین تفکری، قدرت در عین حال که سرچشمهٔ ناشناختهٔ همهٔ کنشهاست اما خود در کار نیست تا نیروهای متکثر قادر باشند تعین یافته و به دید آیند. تنها به این شیوه قدرت میتواند همچنان هر نیروی متعینی را از آنِ خود کند. ازاینرو سوژهٔ انقلابی به مثابهٔ نیرویی که در غیبت قدرت امکان کنش مییابد، نهتنها مقاومتی دربرابر قدرت نیست، بلکه خود یکی از أشکال بسط قدرت است. و به همین دلیل مقاومت بهکل بیمعناست. از قضا هر کس در طول تاریخ دربرابر حکومتی مقاومت کرده است سرانجام خود در بسط قدرت همان حاکمیت شرکت جسته و یکی از شکلهای متفاوتی از قدرت را بنیانگذاری کرده است. قدرت در این منظر درونماندگار نیست، چراکه خود پیوسته در خود شکاف میخورد چراکه در میانهٔ ناپوشیدگی و پوشیدگی معلّق است و از قضا دقیقاً پدیدآورندهٔ خوریسموس بنیادینی است که از آغازین روزهای فلسفه در افلاطون خود را نشان داده است. تمایز هستی از هستنده، تمایزی میان دو چیز نیست. بلکه شکاف در خودِ هستی است. پیش از لکان، این خود هایدگر است که مفهوم شکاف (Zerkluftung) را به گفتمان فلسفی وارد میکند و هم در افادات و هم در مجلد ۷۳ از آن به تفصیل سخن میگوید. بهیقین در آثار دیگر نیز این مفهوم انعکاس دارد و باید خواند.
ممنون از شرحی که دادید. بله، در شیوهٔ فکر من راجع به قدرت، سوژهٔ انقلابی غائب است چراکه بهکل نسبت به «مقاومت» بیایمانم. بله، اسپینوزایی-نیچهای فکر میکنم اما لزوماً به مقدمات رئالیستی اسپینوزا و نتایج ایدئالیستی نیچه متعهد نیستم. خوشحالم که میخواهید با هایدگر، این طرز تلقی را به چالش بکشید، زیرا مایهٔ آن است که بیشازپیش به بسط و گسترش برسد و از مهلکههای سخت گذر کند و اگر بتواند چنین کند، فکر میکنم نظری بهغایت پختهتر از قبل خواهد بود.
اتفاقاً دیروز داشتم مجلد ۷۳ مجموعه آثار هایدگر را میخواندم و به مضمون تکرارشوندهٔ «نیروی پنهان هستی» برخوردم. از نظر هایدگر هستی، خودِ نیروی صمیمانهٔ مصممیت است. این مفهوم در هستی و زمان، در نسبت وثیق با امکانهای دازاین قرار میگیرد. اما رفته رفته در آثار متاخر هایدگر دازاین بدل به دقیقهٔ بنیانگذاری حقیقت برای هستی میشود و مصممیت نیز نیروی خودِ هستی شمرده میشود. هایدگر به صراحت تنها وقتی از قدرت سیاسی سخن گفته است که دولتمرد را در معیت شاعر و فیلسوف در کار برپاییِ جهان قرار داده است. اما به نحو بنیادیتر مفهوم قدرت نزد او غائب است و نسبت به ارادهٔ قدرت نیچه - از این جهت که ایدئالیستی است و با مرکزیت سوژه تعیین میشود - بدبین است. اما با این حال مفهوم کلیدی «نیرو» پیوسته در آثار هایدگر طنین برجستهای دارد. هستی خودِ نیرویی است که دقیقهٔ مصممیت را رقم میزند. اما رویهٔ دائمی نیروی هستی، واپسنشینی و وانهادگی است. واپسنشینی از هستیدن و وانهادگی هستنده به حال خود. تنها در چنین دقیقهای است که هستنده امکان آن را مییابد که بهمثابهٔ هستنده دوام (اینهمانی) بیابد. یا به تعبیری رویداد (Ereignis) خود را انکار میکند تا هستنده صلبیت یافته و تثبیت شود. با این تفسیر، هستی بهمثابهٔ نیرو، پیوسته خود را عقب میکشد و در کار نیست، چراکه اگر پیوسته در کار بود و هستنده را به حال خود وانمینهاد، هستنده امکان تثبیتشدن پیدا نمیکرد و ازاینرو دازاین نیز امکان پدیداری نمییافت. البته این گزارهٔ شرطیه جهت تسهیل فهم مطلب بیان میشود و در حقیقت، ذاتِ هستی به مثابهٔ نیرو مستلزم این واپسنشینی است. بنابراین هستی بهمثابهٔ نیرو پیوسته در پنهانشدگی است و دازاین به مثابهٔ بنیانگذاری حقیقت برای هستی، پیوسته در ستیز میان جهان و زمین، در ستیز میان ناپوشیدگی و پوشیدگی امکان رویدادگی هستی را فراهم میکند.
همانطور که میبینید در چنین تفکری، قدرت در عین حال که سرچشمهٔ ناشناختهٔ همهٔ کنشهاست اما خود در کار نیست تا نیروهای متکثر قادر باشند تعین یافته و به دید آیند. تنها به این شیوه قدرت میتواند همچنان هر نیروی متعینی را از آنِ خود کند. ازاینرو سوژهٔ انقلابی به مثابهٔ نیرویی که در غیبت قدرت امکان کنش مییابد، نهتنها مقاومتی دربرابر قدرت نیست، بلکه خود یکی از أشکال بسط قدرت است. و به همین دلیل مقاومت بهکل بیمعناست. از قضا هر کس در طول تاریخ دربرابر حکومتی مقاومت کرده است سرانجام خود در بسط قدرت همان حاکمیت شرکت جسته و یکی از شکلهای متفاوتی از قدرت را بنیانگذاری کرده است. قدرت در این منظر درونماندگار نیست، چراکه خود پیوسته در خود شکاف میخورد چراکه در میانهٔ ناپوشیدگی و پوشیدگی معلّق است و از قضا دقیقاً پدیدآورندهٔ خوریسموس بنیادینی است که از آغازین روزهای فلسفه در افلاطون خود را نشان داده است. تمایز هستی از هستنده، تمایزی میان دو چیز نیست. بلکه شکاف در خودِ هستی است. پیش از لکان، این خود هایدگر است که مفهوم شکاف (Zerkluftung) را به گفتمان فلسفی وارد میکند و هم در افادات و هم در مجلد ۷۳ از آن به تفصیل سخن میگوید. بهیقین در آثار دیگر نیز این مفهوم انعکاس دارد و باید خواند.
👎1
Forwarded from ا. اردستانی
Me'rāj
سلام و ارادت ممنون از شرحی که دادید. بله، در شیوهٔ فکر من راجع به قدرت، سوژهٔ انقلابی غائب است چراکه بهکل نسبت به «مقاومت» بیایمانم. بله، اسپینوزایی-نیچهای فکر میکنم اما لزوماً به مقدمات رئالیستی اسپینوزا و نتایج ایدئالیستی نیچه متعهد نیستم. خوشحالم که…
متشکرم
به خوبی آگاهم که در چه مسیر خطرناکی قدم گذاشته ایم ، از این جهت که نیازمند ابداع و تخیل است .
تصور می کنم نوعی تغییر در هایدگر را در مورد قدرت هستی از " نامه ای در باب اومانیسم " به بعد شاهدیم . از نوعی هستی ناظر که نسبت به هستنده ها بی تفاوت است ( اگرچه نسبت خلق در میان است ) تا هستی که در کار جهان با حضور و غیاب خودش ، مداخله می کند .اجازه بدید این رو بگم که چطور در یک سیر تاریخی ( در الهیات ) هم ما چنین روندی را شاهدیم .مثلا در الهیات سامی از ال تا الله ما همین روند را می بینیم .ال خدایی است که علی رغم برتری و پذیرش این برتری ، در کار و بار جهان مداخله ای ندارد ( کار و بار جهان بر عهده بعل و دیگر خدایان است ) ستیزه جهانی در حدود این خدایان می گذرد و ال تنها به هنگام اندوه ، غمناک می شود و خاک و کاه بر سر خود می ریزد و در هنگامه مرگ بعل تلاش برای برگرداندن با درخواست از خدای موت .از این خدای نظاره گر تا خدای الله که تا نفس کشیدنهای هستنده ها را محاسبه می کند تاریخی است به فاصله هزاره ها .اما هایدگر تصور می کنم در این میانه ها در رفت و برگشت است .در " نامه " هستی فقط می بیند و می شنود اما خنثی است ، صرفا دادگی و بخشندگی است ، اما آیا می توان نام این را قدرت گذاشت ؟
اگر هستنده ها تنها در غیاب و پنهان شدگی هستی ، مقام هستندگی دارند ، اکنون نیروی هستی چه می شود ؟ به ظاهر هستی محل ستیزه هستنده هاست ، نیروهای تلف شده ، مرگهای زودرس ، نعشهای بی سر ، بی گناهان گرسنه .به این ترتیب این نیرویی است که تنها وقتی نیرویش را می بینیم که پنهان شده ، یا هست یا نیرو می بینیم .
اگر این نیرو[ ی هستی ] در حضورش در شکل ستیزه هستنده ها ظاهر می شود ،
رویدادگی اش چیست ؟ حضورش یا غیابش ؟ مداخله ظهور این نیروست یا نظاره گری ؟
مشخص نیست ، مشخص نیست دیالکتیک این حضور و غیاب .آیا هستی در نبودنش نوعی قدرت است ؟
اکنون باید بپرسیم نسبت این رویدادگی را با این حضور و غیاب .رویدادگی حضور هستی در صورت هستندگی است یا غیاب اش ؟ اینکه خدایان در عصر ما گم شده اند این از قدرتشان است یا بی قدرتی ؟
اکنون نوعی امکان مفهومی را در برابر خود می بینیم .آیا نسبتی بین هیستری و رویدادگی وجود دارد ؟ من چنین می اندیشیدم .وقتی از رخداد هیستری نوشتم ، منظورم رخداد یا رویدادی است که هیچگاه از آن خود نمی شود ، به تعبیر دریدا ، آینده ، آینده ای که می آید اما محاسبه پذیر نیست ، امکان محاسبه آمدنش وجود ندارد ، نمی شود محاسبه کرد چگونه می آید ، یا چه وقت .
این رخداد هیستری یا رخداد امر واقع است که فراتر از دوگانه حضور و غیاب است .رویداد آینده این بازی حضور و غیاب را به هم می زند و ستیزه هستنده ها را جابجا می کند .
اکنون ماییم و این هستی ترک خورده .اگر هستنده ها تنها در غیاب هستی صلبیت پیدا می کنند ، آیا وجود ( اگزیستنس ) نوعی فقدان یا ترک خوردگی نیست ؟ آیا هستنده ها صرفا در میانه های این ترک خوردگی و فقدان ظاهر نمی شوند ؟ رویدادگی محل و مقام این ترک خوردگی را جابجا می کند یا به عبارتی محل ستیزه عوض می شود و این عوض شدن همان دست به دست شدن قدرت در نزد هستنده هاست .
به خوبی آگاهم که در چه مسیر خطرناکی قدم گذاشته ایم ، از این جهت که نیازمند ابداع و تخیل است .
تصور می کنم نوعی تغییر در هایدگر را در مورد قدرت هستی از " نامه ای در باب اومانیسم " به بعد شاهدیم . از نوعی هستی ناظر که نسبت به هستنده ها بی تفاوت است ( اگرچه نسبت خلق در میان است ) تا هستی که در کار جهان با حضور و غیاب خودش ، مداخله می کند .اجازه بدید این رو بگم که چطور در یک سیر تاریخی ( در الهیات ) هم ما چنین روندی را شاهدیم .مثلا در الهیات سامی از ال تا الله ما همین روند را می بینیم .ال خدایی است که علی رغم برتری و پذیرش این برتری ، در کار و بار جهان مداخله ای ندارد ( کار و بار جهان بر عهده بعل و دیگر خدایان است ) ستیزه جهانی در حدود این خدایان می گذرد و ال تنها به هنگام اندوه ، غمناک می شود و خاک و کاه بر سر خود می ریزد و در هنگامه مرگ بعل تلاش برای برگرداندن با درخواست از خدای موت .از این خدای نظاره گر تا خدای الله که تا نفس کشیدنهای هستنده ها را محاسبه می کند تاریخی است به فاصله هزاره ها .اما هایدگر تصور می کنم در این میانه ها در رفت و برگشت است .در " نامه " هستی فقط می بیند و می شنود اما خنثی است ، صرفا دادگی و بخشندگی است ، اما آیا می توان نام این را قدرت گذاشت ؟
اگر هستنده ها تنها در غیاب و پنهان شدگی هستی ، مقام هستندگی دارند ، اکنون نیروی هستی چه می شود ؟ به ظاهر هستی محل ستیزه هستنده هاست ، نیروهای تلف شده ، مرگهای زودرس ، نعشهای بی سر ، بی گناهان گرسنه .به این ترتیب این نیرویی است که تنها وقتی نیرویش را می بینیم که پنهان شده ، یا هست یا نیرو می بینیم .
اگر این نیرو[ ی هستی ] در حضورش در شکل ستیزه هستنده ها ظاهر می شود ،
رویدادگی اش چیست ؟ حضورش یا غیابش ؟ مداخله ظهور این نیروست یا نظاره گری ؟
مشخص نیست ، مشخص نیست دیالکتیک این حضور و غیاب .آیا هستی در نبودنش نوعی قدرت است ؟
اکنون باید بپرسیم نسبت این رویدادگی را با این حضور و غیاب .رویدادگی حضور هستی در صورت هستندگی است یا غیاب اش ؟ اینکه خدایان در عصر ما گم شده اند این از قدرتشان است یا بی قدرتی ؟
اکنون نوعی امکان مفهومی را در برابر خود می بینیم .آیا نسبتی بین هیستری و رویدادگی وجود دارد ؟ من چنین می اندیشیدم .وقتی از رخداد هیستری نوشتم ، منظورم رخداد یا رویدادی است که هیچگاه از آن خود نمی شود ، به تعبیر دریدا ، آینده ، آینده ای که می آید اما محاسبه پذیر نیست ، امکان محاسبه آمدنش وجود ندارد ، نمی شود محاسبه کرد چگونه می آید ، یا چه وقت .
این رخداد هیستری یا رخداد امر واقع است که فراتر از دوگانه حضور و غیاب است .رویداد آینده این بازی حضور و غیاب را به هم می زند و ستیزه هستنده ها را جابجا می کند .
اکنون ماییم و این هستی ترک خورده .اگر هستنده ها تنها در غیاب هستی صلبیت پیدا می کنند ، آیا وجود ( اگزیستنس ) نوعی فقدان یا ترک خوردگی نیست ؟ آیا هستنده ها صرفا در میانه های این ترک خوردگی و فقدان ظاهر نمی شوند ؟ رویدادگی محل و مقام این ترک خوردگی را جابجا می کند یا به عبارتی محل ستیزه عوض می شود و این عوض شدن همان دست به دست شدن قدرت در نزد هستنده هاست .
👍1👌1
دروغ از نوع سوم ؛
فردی می گوید ؛ هیچکدام از حرفهای من رو باور نکن
مخاطب ممکن است گیج شود که اگر همه حرفهای او دروغ است ، آن وقت خود این حرف آخری که می گوید " هیچکدام از حرفای من رو باور نکن " دروغ است یا راست ؟
به دو شیوه می شود گرفتار این پارادکس نشد .
اول ؛ ممکن است فرد همه محتوی سخن خود را نقل قول از جای دیگری می کند و در پایان می گوید این حرفها را باور نکن .در گفتار امکان تفکیک نقل قول از قول شخص حاضر وجود ندارد مگر اینکه تاکید شود آن هم به شکل یک گزاره اضافه ، در صورتیکه این امکان در نوشتار وجود دارد .
دوم ؛ سوژه گوینده در زمان متحول شده باشد .یعنی اون حرفهای دروغ مربوط به زمان گذشته یا اینده باشه .مثلا فرض کنیم دو نفر در یک وضعیت امنیتی گرفتار می شوند و برای خلاصی از آن مجبورن چیزهایی را به هم نسبت دهند .یا در نسبت با گذشته فرد گوینده از سخنان قبلی خود پشیمان شده و این سخن که ؛ هیچ یک از حرفای من رو باور نکن " دال بر پشیمانی بعدی او دارد.پس پارادکس دروغگو در دو جا به مشکل بر می خورد یکی در نوشتار و دیگری در زمان .
ببشتر افراد با دو نوع دروغ گویی متداول آشنا هستند .تقریبا همه مردمان دروغ به معنای تخطی از حقیقت یا واقع را می شناسند مثلا من وضعیت را به گونه دیگری جلوه دهم ( این را دروغ اخلاقی می نامیم )
و در نوع دوم هم تقریبا بسیاری از مردمان باسواد دورغ از نوع غیر اخلاقی یا روانکاوانه را می فهمند .فردی که عزیزی را از دست داده ممکن است در مراحل اولیه این موضوع را انکار کند و همگان را به دروغ گویی متهم کند یا کودکی که کودک دیگر را کتک زده ، مدعی شود کتک خورده ( در اینجا مرزهای ایگو و غیر ایگو به هم می ریزد و در هم می رود )
از بیماران روانی یا کودکان یا افراد مسن دچار اختلال شناختی انتظار رعایت سفت و سخت قوانین اخلاقی وجود ندارد چون مرزهای ایگو در این موارد آشفته است یا مثلا در کودکان هنوز شکل نگرفته .بنابراین دروغ به مفهوم روانکاوانه یا غیر اخلاقی به شدت وابسته به شکل گیریهای ساختارهای روانی مثل ایگو و اید یا سوپرایگو هست .
اما دروغ از نوع سوم که می توان آن را "دروغ زبان " نامید به صرف سخن گفتن فرد را دچار می کند .همین که فردی سخن می کند پیشاپیش درون این حلقه راست و دروغ گرفتار شده است .از جمله دروغ احکام کلی یا نسبی .
وقتی فردی می گوید " همه چیز نسبی است " یک شنونده با هوش متوسط می تواند بپرسد آیا همین سخن هم نسبی است ؟ اگر فرد بگوید بله ، خوب مدعای سخن قبلی خود را نقص کرده چون وقتی فرد می پذیرد همین سخن او هم نسبی است بنابراین ممکن است گاهی اوقات چیزی پیدا شود که نسبی نباشد ولی اگر فرد بر مدعای خود مبنی بر نسبی بودن همه چیز مصر باشد یعنی نوعی مطلق بودگی برای حرف خودش را اصرار کند ، آنگاه نیز حکم خود را نقص کرده چون حداقل یک چیز ( حکم خودش ) هست که نسبی نیست .ممکن است فرد مذکور اگر فلسفه و منطق خوانده باشد بگوید خوب این سخن در مورد چیزها و وقایع صدق می کند نه در مورد گزاره ها ، آن وقت مجبور است دوباره متوسل به مطلق بودن معیار جدایی گزاره ها از چیزها شود و دوباره دچار همان پارادکس می شود .
از سویی فردی که ادعای مطلق بودن سخنی را می کند هم دچار همین پارادکس می شود .
فرض کنید فردی مسلمان بگوید " همه چیز در قرآن گفته شده و ما به جز قران به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم "
چرا این فرد دروغگو هست ؟
حتی اگر همه چیز هم در قرآن گفته شده باشد ، این اظهار کلامی به زبان فارسی که " همه چیز در قران امده " بیرون از قرآن قرار می گیرد .بنابراین خود اظهار این فرد دروغ از آب در می اید .
حتی اگر این فرد آیه معروف قرآن را که مبنی بر همین مدعای خودش است را به زبان عربی برایمان بخواند ، آنگاه اگر ما بگوییم عربی نمی فهمیم ، بیرون حکم او قرار گرفته ایم .
از اینجا نتیجه گرفته می شود که هر سخنی نوعی تفسیر سخن قبل از خود است ، و البته نقل قول و دوباره به نوشتار باز می گردیم .شاید این موضوع یکی از دلایلی باشد که اگر بخواهیم به محتوی مثلا کتاب قرآن باورمند باشیم ، چرا تنها در صورت نوشتاری چنین باوری ممکن است .
فردی می گوید ؛ هیچکدام از حرفهای من رو باور نکن
مخاطب ممکن است گیج شود که اگر همه حرفهای او دروغ است ، آن وقت خود این حرف آخری که می گوید " هیچکدام از حرفای من رو باور نکن " دروغ است یا راست ؟
به دو شیوه می شود گرفتار این پارادکس نشد .
اول ؛ ممکن است فرد همه محتوی سخن خود را نقل قول از جای دیگری می کند و در پایان می گوید این حرفها را باور نکن .در گفتار امکان تفکیک نقل قول از قول شخص حاضر وجود ندارد مگر اینکه تاکید شود آن هم به شکل یک گزاره اضافه ، در صورتیکه این امکان در نوشتار وجود دارد .
دوم ؛ سوژه گوینده در زمان متحول شده باشد .یعنی اون حرفهای دروغ مربوط به زمان گذشته یا اینده باشه .مثلا فرض کنیم دو نفر در یک وضعیت امنیتی گرفتار می شوند و برای خلاصی از آن مجبورن چیزهایی را به هم نسبت دهند .یا در نسبت با گذشته فرد گوینده از سخنان قبلی خود پشیمان شده و این سخن که ؛ هیچ یک از حرفای من رو باور نکن " دال بر پشیمانی بعدی او دارد.پس پارادکس دروغگو در دو جا به مشکل بر می خورد یکی در نوشتار و دیگری در زمان .
ببشتر افراد با دو نوع دروغ گویی متداول آشنا هستند .تقریبا همه مردمان دروغ به معنای تخطی از حقیقت یا واقع را می شناسند مثلا من وضعیت را به گونه دیگری جلوه دهم ( این را دروغ اخلاقی می نامیم )
و در نوع دوم هم تقریبا بسیاری از مردمان باسواد دورغ از نوع غیر اخلاقی یا روانکاوانه را می فهمند .فردی که عزیزی را از دست داده ممکن است در مراحل اولیه این موضوع را انکار کند و همگان را به دروغ گویی متهم کند یا کودکی که کودک دیگر را کتک زده ، مدعی شود کتک خورده ( در اینجا مرزهای ایگو و غیر ایگو به هم می ریزد و در هم می رود )
از بیماران روانی یا کودکان یا افراد مسن دچار اختلال شناختی انتظار رعایت سفت و سخت قوانین اخلاقی وجود ندارد چون مرزهای ایگو در این موارد آشفته است یا مثلا در کودکان هنوز شکل نگرفته .بنابراین دروغ به مفهوم روانکاوانه یا غیر اخلاقی به شدت وابسته به شکل گیریهای ساختارهای روانی مثل ایگو و اید یا سوپرایگو هست .
اما دروغ از نوع سوم که می توان آن را "دروغ زبان " نامید به صرف سخن گفتن فرد را دچار می کند .همین که فردی سخن می کند پیشاپیش درون این حلقه راست و دروغ گرفتار شده است .از جمله دروغ احکام کلی یا نسبی .
وقتی فردی می گوید " همه چیز نسبی است " یک شنونده با هوش متوسط می تواند بپرسد آیا همین سخن هم نسبی است ؟ اگر فرد بگوید بله ، خوب مدعای سخن قبلی خود را نقص کرده چون وقتی فرد می پذیرد همین سخن او هم نسبی است بنابراین ممکن است گاهی اوقات چیزی پیدا شود که نسبی نباشد ولی اگر فرد بر مدعای خود مبنی بر نسبی بودن همه چیز مصر باشد یعنی نوعی مطلق بودگی برای حرف خودش را اصرار کند ، آنگاه نیز حکم خود را نقص کرده چون حداقل یک چیز ( حکم خودش ) هست که نسبی نیست .ممکن است فرد مذکور اگر فلسفه و منطق خوانده باشد بگوید خوب این سخن در مورد چیزها و وقایع صدق می کند نه در مورد گزاره ها ، آن وقت مجبور است دوباره متوسل به مطلق بودن معیار جدایی گزاره ها از چیزها شود و دوباره دچار همان پارادکس می شود .
از سویی فردی که ادعای مطلق بودن سخنی را می کند هم دچار همین پارادکس می شود .
فرض کنید فردی مسلمان بگوید " همه چیز در قرآن گفته شده و ما به جز قران به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم "
چرا این فرد دروغگو هست ؟
حتی اگر همه چیز هم در قرآن گفته شده باشد ، این اظهار کلامی به زبان فارسی که " همه چیز در قران امده " بیرون از قرآن قرار می گیرد .بنابراین خود اظهار این فرد دروغ از آب در می اید .
حتی اگر این فرد آیه معروف قرآن را که مبنی بر همین مدعای خودش است را به زبان عربی برایمان بخواند ، آنگاه اگر ما بگوییم عربی نمی فهمیم ، بیرون حکم او قرار گرفته ایم .
از اینجا نتیجه گرفته می شود که هر سخنی نوعی تفسیر سخن قبل از خود است ، و البته نقل قول و دوباره به نوشتار باز می گردیم .شاید این موضوع یکی از دلایلی باشد که اگر بخواهیم به محتوی مثلا کتاب قرآن باورمند باشیم ، چرا تنها در صورت نوشتاری چنین باوری ممکن است .
👍1
اسنپ بک، فعال شده به دنیا آمد ؛
نکته ای که باید بهش توجه کنیم اینکه با ترتیبات حقوقی در نظر گرفته شده برای بازگشت تحریمها ، هیچ راهی برای پیشگیری و ممانعت از آن وجود نداشت .
حتی اگر ایران به همه تعهدات برجامی خودش عمل می کرد ، یعنی در چارچوب برجام هم حرکت می کرد ، اروپاییها فرصت اسنپ بک را از دست نمی دادند .
امروزه با آشکارشدن پتانسیلهای توافق اتمی برای هر یک از طرفها مشخص شد که برجام توافقی بود که تنها در نوعی بازدارندگی طرفینی قابلیت اجرایی داشت و وقتی این تعادل بازدارندگی از بین رفت امکان ادامه حیات نداشت .شاید در دوران بایدن امکان تمدید این توافق بود اما همچنان این خطر وجود داشت که مجددا ترامپ همان بازی قبلی را تکرار کند .
در هر صورت و با هر نوع اجرای تعهدی اروپاییها این فرصت حقوقی را برای امتیاز گیری از دست نمی دادند .
در حال حاضر تصور نمی کنم با وضعیت تعادل قدرت طرفین ، غرب علاقه چندانی به توافق یا مذاکره داشته باشه و اینکه از طرفی اروپاییها عدم اسنپ بک را منوط به مذاکره ایران با آمریکا می کنند و از آن طرف آمریکاییها علاقه ای به مذاکره نشان نمی دهند ، خوب این هم احتمالا از طنزهای تلخ قدرت بین المللی باشد .
روسها در این مرحله بدشان نمی آید که این وضعیت ادامه پیدا کند .از طرفی ممکن است نفت ایران از بازار خارج شده و این به نفع روسیه است از طرفی ممکن است روند انتقال سلاح در جنگ اوکرایین در عوض اقدام خصمانه اروپاییها ایران را به طرف بحران اوکرایین بیشتر وارد کند .
مسئله ایران در مرحله فعلی نه بازگشت تحریمها که تضمین عدم حمله مجدد هست که امریکاییها فعلا این تضمین را ندادند .ایران تصور می کند حتی اگر همه شروط اروپاییها را بپذیرد آنها همچنان فرآیند اسنپ بک را فعال می کنند و مانعی هم برای حمله مجدد ایجاد نمی کند ، همه این موضوعات هست که جمهوری اسلامی را به این نتیجه می رساند که در حال حاضر اقدام بیشتری نکند و به وضعیت دفاعی خود بیشتر بیندیشد .
نکته ای که باید بهش توجه کنیم اینکه با ترتیبات حقوقی در نظر گرفته شده برای بازگشت تحریمها ، هیچ راهی برای پیشگیری و ممانعت از آن وجود نداشت .
حتی اگر ایران به همه تعهدات برجامی خودش عمل می کرد ، یعنی در چارچوب برجام هم حرکت می کرد ، اروپاییها فرصت اسنپ بک را از دست نمی دادند .
امروزه با آشکارشدن پتانسیلهای توافق اتمی برای هر یک از طرفها مشخص شد که برجام توافقی بود که تنها در نوعی بازدارندگی طرفینی قابلیت اجرایی داشت و وقتی این تعادل بازدارندگی از بین رفت امکان ادامه حیات نداشت .شاید در دوران بایدن امکان تمدید این توافق بود اما همچنان این خطر وجود داشت که مجددا ترامپ همان بازی قبلی را تکرار کند .
در هر صورت و با هر نوع اجرای تعهدی اروپاییها این فرصت حقوقی را برای امتیاز گیری از دست نمی دادند .
در حال حاضر تصور نمی کنم با وضعیت تعادل قدرت طرفین ، غرب علاقه چندانی به توافق یا مذاکره داشته باشه و اینکه از طرفی اروپاییها عدم اسنپ بک را منوط به مذاکره ایران با آمریکا می کنند و از آن طرف آمریکاییها علاقه ای به مذاکره نشان نمی دهند ، خوب این هم احتمالا از طنزهای تلخ قدرت بین المللی باشد .
روسها در این مرحله بدشان نمی آید که این وضعیت ادامه پیدا کند .از طرفی ممکن است نفت ایران از بازار خارج شده و این به نفع روسیه است از طرفی ممکن است روند انتقال سلاح در جنگ اوکرایین در عوض اقدام خصمانه اروپاییها ایران را به طرف بحران اوکرایین بیشتر وارد کند .
مسئله ایران در مرحله فعلی نه بازگشت تحریمها که تضمین عدم حمله مجدد هست که امریکاییها فعلا این تضمین را ندادند .ایران تصور می کند حتی اگر همه شروط اروپاییها را بپذیرد آنها همچنان فرآیند اسنپ بک را فعال می کنند و مانعی هم برای حمله مجدد ایجاد نمی کند ، همه این موضوعات هست که جمهوری اسلامی را به این نتیجه می رساند که در حال حاضر اقدام بیشتری نکند و به وضعیت دفاعی خود بیشتر بیندیشد .
Forwarded from Me'rāj
تفسیر (Interpretation) در هایدگر چندان پر اهمیت نیست. بلکه از حیث ورود سنت هرمنوتیک به اندیشه او، گاه از این واژه نیز استفاده کرده. اما هنگامی که در حال طرح بحث اصلی خود بوده، عمدتاً بر تعبیر (Auslegung) متمرکز است. رابطه دازاین با جهان، یک نسبت هرمنوتیکی به معنای Auslegung است. یعنی فهم (Verstehen) مبتنی بر تعبیر پیش می رود: فهم چیزی به مثابۀ چیزی. این عبارت است از تعبیر که نسبت هرمنوتیکی دازاین با جهان است. اما Destruktion عنوانی است برای پروژه هایدگر. در این پروژه چیزی به مثابه چیزی تعبیر نمی شود، بلکه آن چیز در هستیِ خود، واسازی شده و وادار به پدیدارکردنِ ناپدیداری میشود که در پدیدار اولیه مستور مانده بود. هایدگر روش خود را در Destruktion عبارت از آزادسازی (Freilegung) می داند. در آزادسازی، برای مثال، جوهر در اندیشه ارسطو را واسازی کرده و از دل آن حضور را بیرون می کشد و از دل حضور، اکنون را و از دل اکنون، وحدت زمان را تا بتواند سرانجام هستی را در افق زمان تعبیر (Auslegung) کند: فهم هستی به مثابۀ زمان.
خلاصه اینکه کار هایدگر در نسبت با سنت فلسفی، Destruktion آن تفسیر هاست. در این کار، هایدگر در کنار دیگران قرار نمی گیرد. بلکه ویروسی است در درون آن ها. و این خاصیت فیلسوفان دوران ساز است. برای مثال افلاطون نیز در نسبت با سنت پیش از خود، چنین بود.
خلاصه اینکه کار هایدگر در نسبت با سنت فلسفی، Destruktion آن تفسیر هاست. در این کار، هایدگر در کنار دیگران قرار نمی گیرد. بلکه ویروسی است در درون آن ها. و این خاصیت فیلسوفان دوران ساز است. برای مثال افلاطون نیز در نسبت با سنت پیش از خود، چنین بود.
Forwarded from 💡
Me'rāj
تفسیر (Interpretation) در هایدگر چندان پر اهمیت نیست. بلکه از حیث ورود سنت هرمنوتیک به اندیشه او، گاه از این واژه نیز استفاده کرده. اما هنگامی که در حال طرح بحث اصلی خود بوده، عمدتاً بر تعبیر (Auslegung) متمرکز است. رابطه دازاین با جهان، یک نسبت هرمنوتیکی…
ممنونم، توضیحات مفید و ارزندهای بود که مخالف آن نیستم، حتی در گفتگوهای اخیرم نیز به مفهوم "رها سازی" اشاره داشتهام.
فقط نکتهای لازم میدانم بگویم این است که هر تعبیری در خود، زیر مجموعهای از تفسیر است و نه برعکس. زیرا در نهایت در سخن از نیستی عبارات " نیستی به مثابهی، نیستی همچو، نیستی به عنوان، هستی به مثابه زمان " ملزم به کار برده شدن است.
من نیز خلاصه اینکهای بگویم و شب را به شما بسپارم و بخوابم:
هدف بنده بیشتر متمرکز بر گپی/نیستی/امر واقعی بود که در بدن خود را آشکار میکند: اضطراب. هر دو متفکر با اضطراب مواجه هستند، زیرا هر دو از ساختار بدنی مشابه برخوردارند و در مورد یک امر مشترک سخن میگویند، زبانشناسی شناختی این تمایز را در طرحافکنی استعاری میبیند. به عنوان نمونه، تعادل میتواند بصورت دو نیروی مخالفِ مساوی کششی یا فشاری درک شود که بر آیند آن صفر است و این تجربه به صورت نگاشت استعاری به معنای متفاوتی منتهی میشود. اینکه لکان به آن نتیجه رسید و هایدگر به نتیجه دیگر، بسیار وابسته به روانکاو و فیلسوف بودن و ایضا فرهنگ اجتماعی آنان بستگی داشت.
ممنونم از شرکت در این گفتگو
فقط نکتهای لازم میدانم بگویم این است که هر تعبیری در خود، زیر مجموعهای از تفسیر است و نه برعکس. زیرا در نهایت در سخن از نیستی عبارات " نیستی به مثابهی، نیستی همچو، نیستی به عنوان، هستی به مثابه زمان " ملزم به کار برده شدن است.
من نیز خلاصه اینکهای بگویم و شب را به شما بسپارم و بخوابم:
هدف بنده بیشتر متمرکز بر گپی/نیستی/امر واقعی بود که در بدن خود را آشکار میکند: اضطراب. هر دو متفکر با اضطراب مواجه هستند، زیرا هر دو از ساختار بدنی مشابه برخوردارند و در مورد یک امر مشترک سخن میگویند، زبانشناسی شناختی این تمایز را در طرحافکنی استعاری میبیند. به عنوان نمونه، تعادل میتواند بصورت دو نیروی مخالفِ مساوی کششی یا فشاری درک شود که بر آیند آن صفر است و این تجربه به صورت نگاشت استعاری به معنای متفاوتی منتهی میشود. اینکه لکان به آن نتیجه رسید و هایدگر به نتیجه دیگر، بسیار وابسته به روانکاو و فیلسوف بودن و ایضا فرهنگ اجتماعی آنان بستگی داشت.
ممنونم از شرکت در این گفتگو