Forwarded from MaLea400
شما نیستین کە دلالت همجنسگرایی رو بە عنوان جنبش تعیین میکنین، پیشاپیش مبتنی بر کلیت دلالت مند شدە
Forwarded from ا. اردستانی
درود
به نظرم برداشتتون از دموکراسی کلاسیک و صلب هست .
اینجا ما با دو اصل بنیادی روبرو هستیم که قابل فروکاست به یکدیگر نیستند
ستیز اجتماعی قابل فروکاست به امر سیاسی یا اقتصادی نیست
امر سیاسی حذف ناشدنی است
به همین دلیل ناممکن است که به دنبال حذف سیاست هویت باشید اگرچه پروژه دموکراسی رادیکال با برجسته کردن ستیزه اجتماعی در صورتهای متکثر آن نفی این هویت خواهی هم همزمان هست .
به نظرم برداشتتون از دموکراسی کلاسیک و صلب هست .
اینجا ما با دو اصل بنیادی روبرو هستیم که قابل فروکاست به یکدیگر نیستند
ستیز اجتماعی قابل فروکاست به امر سیاسی یا اقتصادی نیست
امر سیاسی حذف ناشدنی است
به همین دلیل ناممکن است که به دنبال حذف سیاست هویت باشید اگرچه پروژه دموکراسی رادیکال با برجسته کردن ستیزه اجتماعی در صورتهای متکثر آن نفی این هویت خواهی هم همزمان هست .
Forwarded from ا. اردستانی
تاکید بدیو و ژیژک بر کل گرایی ، از سویی همخوانی با همین سیاست هویت هم دارد ، جاییکه مثلا سرمایه داری روزمره با خلق هویتهای متکثر تلاش می کنه هر نوع هویتی رو نابود کنه ، مثلا حمایت از جنبشهای قومی در مقابل هویتهای ملی .
از طرفی پروژه دموکراسی رادیکال نیاز به نوعی هویت پیش پنداشته داره ، نمی تونه تو هوا شکل بگیره
به همین دلیل من معتقدم که این سیاست هویت باید بومی سازی بشه مثلا در ایران یک سیاست قوم گرایانه در خدمت اهداف امپریالیسم است اما ممکن است در فرانسه یا اسپانیا اینگونه نباشد .
از طرفی پروژه دموکراسی رادیکال نیاز به نوعی هویت پیش پنداشته داره ، نمی تونه تو هوا شکل بگیره
به همین دلیل من معتقدم که این سیاست هویت باید بومی سازی بشه مثلا در ایران یک سیاست قوم گرایانه در خدمت اهداف امپریالیسم است اما ممکن است در فرانسه یا اسپانیا اینگونه نباشد .
Forwarded from Erfan Bigdeli
ا. اردستانی
من فکر می کنم به خوبی در پستهای قبلی که اشاره کردید صورت بندی مارکس از بورژوازی قرن نوزدهمی بود و شاید اصلا اون صورت سرمایه داری بنا بر مارکس فروپاشیده . اما تجربه این دو قرن نشون داده که صورتهای سرمایه داری همچون فیگورهای هگلی در پدیدارشناسی جای خود را به…
موضوعِ مبارزه در جوامعِ امروز، بهنظرِ بنده مبحثِ سلیقه است. در حقیقت خیلِ عظیمی از نابرابریهای تولید در جوامع معاصر مبتنی بر سلیقهایه که درونِ اشخاص تولید شده و این سلیقه اساساً یک دادهی تحمیلیه، هدیهایه که اونها ازش بینصیب موندن (در اینجا آخرین مدلِ آیفون رو پیش چشم دارم، این اشخاص احساس میکنن در حقشون جفا شده چون توانّ اقتصادیِ خریدِ فلان آیفون رو ندارن، درحالی که از زندگیِ روزمرهی نسبتاً خوبی برخوردارن). اما این قضیه نباید به این شیوه تفسیر بشه که "خب، ما باید قناعت کنیم و نخریم و نخوایم"؛ بحث اینه که آگاهانه بخواهیم. سلیقه در جوامعِ ما بیش از اندازه تولید شده است و این نیازِ خودِ وضعیتِ اقتصادیه! کالا باید تقاضای خودشون رو تولید کنن چون بازتولیدِ نیازهای اولیه سودِ چندانی نداره و حتی ممکنه بهخاطر فزونی یافتنِ بیش از حدشون قیمتشون از هزینهی تولید پایینتر بیاد و از همین جهت باید سلیقه تولید کنن تا آیفون بفروشن. بهنظرِ من تحلیلِ سلیقه، نقدِ عقلِ تودهای، مبحثِ بسیار مهمتریه تا تحلیلِ نابرابریهای توزیع و منافع کارگر چون این سلیقه است که بنیانِ نابرابری رو میکاره در عصر ما.
Forwarded from 1
ا. اردستانی
تاکید بدیو و ژیژک بر کل گرایی ، از سویی همخوانی با همین سیاست هویت هم دارد ، جاییکه مثلا سرمایه داری روزمره با خلق هویتهای متکثر تلاش می کنه هر نوع هویتی رو نابود کنه ، مثلا حمایت از جنبشهای قومی در مقابل هویتهای ملی . از طرفی پروژه دموکراسی رادیکال نیاز به…
درسته خودویژگی های هر منطقه از جهان رو باید لحاظ داشت
مثلا در مورد دموکراسی باید بگم که در آمریکای لاتین دموکراسی اتفاقا کمک کننده به به چپ رادیکاله برای تقابل با سرمایهداری
اما توی ایران برعکس یک بازوی کمکی هست برای یورش به چپ و تثبیت سیاست پروامپریالیستی
سیاست قومی هم در ایران بنظرم آنچنان قابل دفاع نیست و دلایلشم خیلی مشخصه که چه نیرو هایی پشت این قومگرایی هستن
مثلا در مورد دموکراسی باید بگم که در آمریکای لاتین دموکراسی اتفاقا کمک کننده به به چپ رادیکاله برای تقابل با سرمایهداری
اما توی ایران برعکس یک بازوی کمکی هست برای یورش به چپ و تثبیت سیاست پروامپریالیستی
سیاست قومی هم در ایران بنظرم آنچنان قابل دفاع نیست و دلایلشم خیلی مشخصه که چه نیرو هایی پشت این قومگرایی هستن
Forwarded from ا. اردستانی
Erfan Bigdeli
موضوعِ مبارزه در جوامعِ امروز، بهنظرِ بنده مبحثِ سلیقه است. در حقیقت خیلِ عظیمی از نابرابریهای تولید در جوامع معاصر مبتنی بر سلیقهایه که درونِ اشخاص تولید شده و این سلیقه اساساً یک دادهی تحمیلیه، هدیهایه که اونها ازش بینصیب موندن (در اینجا آخرین مدلِ…
اگر درست برداشت کرده باشم تحلیل شما از وضعیت ، درون ماندگار است همان حرف معروف مارکس که کران سرمایه خودشه ،
هر چند نظریه مارکسیستی ، از این تضاد درون ماندگاری و تعالی سوژه محورانه رنج یا ( بقا ) می برد .
اما موضوع منابع هم هست ، آیا نیاز به پیامبری داریم که از بیرون این وضعیت را به نمایش برای همه بگذارد ؟
هر چند نظریه مارکسیستی ، از این تضاد درون ماندگاری و تعالی سوژه محورانه رنج یا ( بقا ) می برد .
اما موضوع منابع هم هست ، آیا نیاز به پیامبری داریم که از بیرون این وضعیت را به نمایش برای همه بگذارد ؟
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
درود به نظرم برداشتتون از دموکراسی کلاسیک و صلب هست . اینجا ما با دو اصل بنیادی روبرو هستیم که قابل فروکاست به یکدیگر نیستند ستیز اجتماعی قابل فروکاست به امر سیاسی یا اقتصادی نیست امر سیاسی حذف ناشدنی است به همین دلیل ناممکن است که به دنبال حذف سیاست هویت…
سلام بە شما اقای اردستانی. امر اجتماعی و تعینش در قالب جامعە مدنی و همچنین امر سیاسی در این مورد خاص دولت بورژوایی، انکشاف های ضروری منطق و تضادهای سرمایە بە عنوان امر واقع هستن. بە این معنا کە از نظر من اعتبار امر اجتماعی یا ساحت مدنی و سیاسی و اقتصادی بە لحاظ انتولوژیک اصلا هم مرتبە نیستن. اینکە بگیم اقتصاد و اجتماع و سیاست و فرهنگ همە بە یە اندازە مهم اند، خودش اغتشاشی هستی شناسانە است. برای مثال ساحت مدنی بە وجود نمیاد اگر منطق ارزش سرمایە تضادمند نباشد و همچنین امر سیاسی ای منکشف نمیشە (چە بورژوایی چە پرولتری).
بە علاوە من بە دنبال حذف سیاست هویت نیستم، خواستم بگم سیاست هویت بروزات سیاست سرمایە دارنە در قالب تکثر اتمیزە شدە است و ضد پرولتری.
ا. اردستانی
بە علاوە من بە دنبال حذف سیاست هویت نیستم، خواستم بگم سیاست هویت بروزات سیاست سرمایە دارنە در قالب تکثر اتمیزە شدە است و ضد پرولتری.
ا. اردستانی
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
سلام بە شما اقای اردستانی. امر اجتماعی و تعینش در قالب جامعە مدنی و همچنین امر سیاسی در این مورد خاص دولت بورژوایی، انکشاف های ضروری منطق و تضادهای سرمایە بە عنوان امر واقع هستن. بە این معنا کە از نظر من اعتبار امر اجتماعی یا ساحت مدنی و سیاسی و اقتصادی بە…
متشکرم به نکات ظریفی اشاره کردید .
من منکر این تضاد که در اعماق جامعه جریان داره نیستم
بلکه نظرم این بود که سیاست هویت تقلیل صد درصدی به تعارضات سرمایه نیست .فرض کنیم همین بحثی که چند روز پیش در گروه شکل گرفت ، مضمون " غیرت " در اجتماع یا باورهای دینی
مسئله این نیست که اینها خود مرحله ای از تاریخ تکامل جوامع هستند ، مسئله اینجاست که اینها اموری واقعی هستند که فعلا امورات ما را تعیین می کنند .
من منکر این تضاد که در اعماق جامعه جریان داره نیستم
بلکه نظرم این بود که سیاست هویت تقلیل صد درصدی به تعارضات سرمایه نیست .فرض کنیم همین بحثی که چند روز پیش در گروه شکل گرفت ، مضمون " غیرت " در اجتماع یا باورهای دینی
مسئله این نیست که اینها خود مرحله ای از تاریخ تکامل جوامع هستند ، مسئله اینجاست که اینها اموری واقعی هستند که فعلا امورات ما را تعیین می کنند .
Forwarded from Erfan Bigdeli
ا. اردستانی
اگر درست برداشت کرده باشم تحلیل شما از وضعیت ، درون ماندگار است همان حرف معروف مارکس که کران سرمایه خودشه ، هر چند نظریه مارکسیستی ، از این تضاد درون ماندگاری و تعالی سوژه محورانه رنج یا ( بقا ) می برد . اما موضوع منابع هم هست ، آیا نیاز به پیامبری داریم…
بله اما درونماندگاریای که پیشتر توی مکالمه با جناب معراج مطرح کردم: درونی بیناسوبژکتیو که در سنتِ مشتکی بسط یافته. و به نظرم این حرفِ مارکس رو باید در سطحِ رویکردِ هرمنوتیکی بازخوانی کرد: حدِ فهم تا حدِ تفسیره. تاجایی که بشه روی چیزی سرمایهگذاری کرد سرمایهداری تا اونجا پیش میره و مبحثِ سلیقه (که بنده ذیلِ ایدهی تقدمِ توزیع-تبلیغ پیشتر بهش اشاره کردم)، دقیقا مبنای تمامیِ سرمایهگذاریهای کلانه که سویهی بازدهیشون معطوف میشه به تولد/تحمیلِ سلیقه.
اما اینکه آیا ما به منجی نیاز داریم، بحث جالبیه. بنده بهشخصه به توده و عقلِ تودهای بسیار بدبین، و به آنتاگونیسمِ ذاتی هر همبودگیای بسیار باور دارم؛ اما از جهتِ دیگه، استحالهی این آنتاگونیسم به یک سوژهی تکین درجهتِ رفعِ تخاصمها خودش صرفاً به برجستگیِ تخاصمها میانجامه. از همین جهت، صرفاً باید به رخداد گشوده بود و خردهتحلیلهای ناشی از تکثرِ تفاسیرِ رو برداشت کنیم تا اصطلاحا ببینیم چه میشود😁.
اما نباید برنامهریزیهای کلان رو برای جهتبخشی به حیاتِ اجتماعی رو کنار بذاریم.
اما اینکه آیا ما به منجی نیاز داریم، بحث جالبیه. بنده بهشخصه به توده و عقلِ تودهای بسیار بدبین، و به آنتاگونیسمِ ذاتی هر همبودگیای بسیار باور دارم؛ اما از جهتِ دیگه، استحالهی این آنتاگونیسم به یک سوژهی تکین درجهتِ رفعِ تخاصمها خودش صرفاً به برجستگیِ تخاصمها میانجامه. از همین جهت، صرفاً باید به رخداد گشوده بود و خردهتحلیلهای ناشی از تکثرِ تفاسیرِ رو برداشت کنیم تا اصطلاحا ببینیم چه میشود😁.
اما نباید برنامهریزیهای کلان رو برای جهتبخشی به حیاتِ اجتماعی رو کنار بذاریم.
Forwarded from ا. اردستانی
Erfan Bigdeli
بله اما درونماندگاریای که پیشتر توی مکالمه با جناب معراج مطرح کردم: درونی بیناسوبژکتیو که در سنتِ مشتکی بسط یافته. و به نظرم این حرفِ مارکس رو باید در سطحِ رویکردِ هرمنوتیکی بازخوانی کرد: حدِ فهم تا حدِ تفسیره. تاجایی که بشه روی چیزی سرمایهگذاری کرد سرمایهداری…
به نظرم اهمیت فردی مثل مارکس اینجا نمود پیدا می کنه و البته شبح مارکس و نه خود تعلیمات مارکس واقعی .منظور از شبح مارکس همین گشودگی به رخداد هست .من سخن شما را می پذیرم که ممکن است پایان این وضعیت فروپاشی باشد و منظورم از پیامبری هم گرفتن موضع استعلایی از این دروماندگاری که تقدیرش نابودی هست .
مارکس به عنوان پیشگویی کننده فروپاشی این وضعیت یکی از انبیای بنی اسراییل محسوب می شد 😁( این نبوت هم از ذاتیات یهودیان است دیگر ) .
مارکس به عنوان پیشگویی کننده فروپاشی این وضعیت یکی از انبیای بنی اسراییل محسوب می شد 😁( این نبوت هم از ذاتیات یهودیان است دیگر ) .
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
متشکرم به نکات ظریفی اشاره کردید . من منکر این تضاد که در اعماق جامعه جریان داره نیستم بلکه نظرم این بود که سیاست هویت تقلیل صد درصدی به تعارضات سرمایه نیست .فرض کنیم همین بحثی که چند روز پیش در گروه شکل گرفت ، مضمون " غیرت " در اجتماع یا باورهای دینی مسئله…
تشکر آقای اردستانی. منم اصلا نگرش تقلیل گرا ندارم فقط بحثم در رابطە با انکشاف سطوح متفاوت هستی اجتماعی بود کە بە نظرم از سرمایە بە عنوان امر واقع دیالکتیکی شروع میشە. کاملا با واقعی بودن سیاست هویت موافقم و غیرقابل انکارە. بحثی کە دوستمون مطرح کردن گفتن سیاست پرولتری بخشی از رهایی بە عنوان امر عام هستش در کنار سیاست هویت. عرض من این بود کە سیاست پرولتری اولا سیاست هویت نیست، چون اصلا از نظر من پرولتر بودن هویت نیست. همجنسگرا بودن یا ملیت یا فمینیسم اینا هویت هستن. هویت مقولە ای هستش کە صرفا میخاد روی بعد سابژکتیو هستی اجتماعی تاکید کنە درحالی کە کارگر بە عنوان جایگاە طبقاتی اساسا امری ساختاریە و سیاست طبقاتی هم نە برساخت هویت بلکە پیشبرد مبارزە طبقاتیە. ثانیا هویت گرایی مبتنی بر برابری طلبی دموکراتیکە و نمیتونە خارج از منطق سیاست سرمایە دارنە باشە.
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
تشکر آقای اردستانی. منم اصلا نگرش تقلیل گرا ندارم فقط بحثم در رابطە با انکشاف سطوح متفاوت هستی اجتماعی بود کە بە نظرم از سرمایە بە عنوان امر واقع دیالکتیکی شروع میشە. کاملا با واقعی بودن سیاست هویت موافقم و غیرقابل انکارە. بحثی کە دوستمون مطرح کردن گفتن سیاست…
بله من متوجه تاکید شما بر ساختاری بودن این مبارزه هستم اما بحث این است که از نظر تاریخ واقعی کارگران در جوامع مختلف حزب تشکیل دادند و یا تمام یا بخشی از قدرت را تصاحب کردند یعنی عملا در پراکسیس خودشون به این سیاست هویت گردن نهادند .حالا در کشورهایی مثل ما که اصلا چنین امکانی ( از نظر واقعی ) نیست یعنی حتی سازمان یابی کارگران تحت عنوان حزب ناممکن شده .اگرچه مارکسیستها در کشورهایی مثل ما تلاش می کنند ابتدا داخل این سیاست هویت خودشون رو پیدا کنند یعنی این سیاست هویت تبدیل به سکوی پرش برای کسب قدرت میشده ( حالا دهه های بیست و سی شمسی را مد نظر دارم که حزب توده وزیر داشت در دولت و چند نماینده در مجلس ) .
Forwarded from MaLea400
ا. اردستانی
بله من متوجه تاکید شما بر ساختاری بودن این مبارزه هستم اما بحث این است که از نظر تاریخ واقعی کارگران در جوامع مختلف حزب تشکیل دادند و یا تمام یا بخشی از قدرت را تصاحب کردند یعنی عملا در پراکسیس خودشون به این سیاست هویت گردن نهادند .حالا در کشورهایی مثل ما…
درستە در تاریخ بودە این موارد و طبق شرایط تاریخی چپ هم اشتباهات خودشو داشتە ولی هدف بیشتر فهم اینە کە مبارزە طبقاتی دنبالە رو سیاست بورژوایی نشە.
Forwarded from 1
ا. اردستانی
بله من متوجه تاکید شما بر ساختاری بودن این مبارزه هستم اما بحث این است که از نظر تاریخ واقعی کارگران در جوامع مختلف حزب تشکیل دادند و یا تمام یا بخشی از قدرت را تصاحب کردند یعنی عملا در پراکسیس خودشون به این سیاست هویت گردن نهادند .حالا در کشورهایی مثل ما…
این دوستمون سیاست هویت رو میزنه چون داره چرخ دموکراسی رو بازتولید میکنه و از منظر ایشون دموکراسی خواهی یکجور پروامپریالیستی بودنه
من میگم که سیاست هویت یکجور مدخلیه برای یورش به خود سرمایه
طبق عقیده دوستمون فقط سیاست پرولتری هست که داره با سرمایهداری مبارزه میکنه
ولی بنده فکر نمیکنم اینطور باشه مثلا همین سیاست پرولتری در قرن بیستم پاسخ مشخص و رادیکالی در برابر مسئلهی زنان نداشت و دچار لکنت شد در برابر همجنسگرایی هم اینطوری بود
من دارم از تلاقی سوبژکیتویتهی هویت حرف میزنم ما با یک کارگر صرف طرف نیستیم که نیروی کارشو به فروشه ما یک تعین چند وجهی طرفیم که قابل تقلیل به طبقهی واحد و تضاد اقتصادی و تضاد طبقاتی نیست.
من میگم که سیاست هویت یکجور مدخلیه برای یورش به خود سرمایه
طبق عقیده دوستمون فقط سیاست پرولتری هست که داره با سرمایهداری مبارزه میکنه
ولی بنده فکر نمیکنم اینطور باشه مثلا همین سیاست پرولتری در قرن بیستم پاسخ مشخص و رادیکالی در برابر مسئلهی زنان نداشت و دچار لکنت شد در برابر همجنسگرایی هم اینطوری بود
من دارم از تلاقی سوبژکیتویتهی هویت حرف میزنم ما با یک کارگر صرف طرف نیستیم که نیروی کارشو به فروشه ما یک تعین چند وجهی طرفیم که قابل تقلیل به طبقهی واحد و تضاد اقتصادی و تضاد طبقاتی نیست.
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
بحث اینه که چپ ها باید موضع خودشونو قویاً اعلام کنند یا انقلاب یا اصلاحات اساسی و ساختاری .
در هر دو صورت با پرسش های چالش برانگیزی روبرو هستیم .
هگل به درستی خطرات انقلاب فرانسه رو به ما نشان داد که پایان خوشی نداشت . دیالکتیک برای ما روشن کرد که ضدانقلاب همانا درون انقلاب وجود داره . یا در انقلاب اکتبر و اکثر انقلاب های سوسیالیستی بعد از آن ، به یک ونگاردیسم اپورتونیستی ختم شد
بدین صورت که بخش الیت و رادیکال جامعه یعنی لنین و رفقا ، رهبری جنبش های مردمی رو به عهده می گرفتند تا به قدرت برسند و مردم رو با اهرم زور و فشار و سرکوب به جامعه ای که مدنظرشون بود تغییر دهند ، هسته ی اصلی سوسیالیسم کنترل ِ کارگر بر محصول و تولید است یعنی در وهله ی اول با چنین چیزی آغاز میشه . اما آنچه که در شوروی اتفاق افتاد این بود که شوراها و انجمن های کارخانه ای ، دستگاههای کنترل کارگری و تمامی ابزار کارآمد به تصاحب کامل دولت درآمد ! لنین و تروتسکی معتقد بودند آنچه نیاز است یک ارتش کارگری است که مطیع یک رهبر باشند و سوسیالیسم و پیشرفت مدرن نیازمند یک توده ی عظیم تحت فرماندهی قاطعانه ی یک رهبر یا پیشواست ! این نگرش مطلقاً ربطی به سوسیالیسم نداره ، درواقع نقطه ی مخالف سوسیالیسم است و البته مورد انتقاد سخت سوسیالیست های واقعی مثل لوکزامبورگ و پانه کوئک قرار گرفت . سیستم خفقان و ماشین سرکوبی که در شوروی تثبیت شد بخصوص بعد از مرگ لنین ، به سوسیالیسمی انجامید که به شکل های بعدی توتالیتاریسم بدل شد و از آن لحظه به بعد نه تنها کمترین اثری از سوسیالیسم در شوروی وجود نداشت بلکه تبدیل شد به یک سرمایه داری دولتی .
این بزرگترین چالشی است که بشر تاکنون با آن مواجه شده ، اینکه جامعه ی پساانقلابی چگونه جامعه ای خواهد بود : ارتجاعی یا رو به پیشرفت ؟! ما نیز امروز با همین چالش مواجهیم بویژه چپ ها !
چگوارا راست می گفت انقلاب لزوماً به تئوری انقلابی لنینی وابسته نیست یا نباید باشه بشرط آنکه واقعیت تاریخی به نحو درستی تفسیر شده باشه و نیروهای درگیر در آن به نحو صحیحی مورد استفاده قرار گرفته باشند . اگر به مفهوم انقلاب مارکس توجه کنیم انقلاب چیزی نیست که بتوان آن را از بالا ساخت بلکه نیازمند توده های درحال حرکت در جنبشی خودجوش و رو به جلو است . مارکس تکامل نیروی انسانی که غایتی در خود است را برمبنای حرکت مطلق برای شدن استوار ساخت .
من هیچ شباهتی میان چپ ها و مارکس نمی بینم و اصلاً نمی دونم چپ ها چرا خودشونو به مارکس وصل می کنند .
Ta
@Yandreoim
در هر دو صورت با پرسش های چالش برانگیزی روبرو هستیم .
هگل به درستی خطرات انقلاب فرانسه رو به ما نشان داد که پایان خوشی نداشت . دیالکتیک برای ما روشن کرد که ضدانقلاب همانا درون انقلاب وجود داره . یا در انقلاب اکتبر و اکثر انقلاب های سوسیالیستی بعد از آن ، به یک ونگاردیسم اپورتونیستی ختم شد
بدین صورت که بخش الیت و رادیکال جامعه یعنی لنین و رفقا ، رهبری جنبش های مردمی رو به عهده می گرفتند تا به قدرت برسند و مردم رو با اهرم زور و فشار و سرکوب به جامعه ای که مدنظرشون بود تغییر دهند ، هسته ی اصلی سوسیالیسم کنترل ِ کارگر بر محصول و تولید است یعنی در وهله ی اول با چنین چیزی آغاز میشه . اما آنچه که در شوروی اتفاق افتاد این بود که شوراها و انجمن های کارخانه ای ، دستگاههای کنترل کارگری و تمامی ابزار کارآمد به تصاحب کامل دولت درآمد ! لنین و تروتسکی معتقد بودند آنچه نیاز است یک ارتش کارگری است که مطیع یک رهبر باشند و سوسیالیسم و پیشرفت مدرن نیازمند یک توده ی عظیم تحت فرماندهی قاطعانه ی یک رهبر یا پیشواست ! این نگرش مطلقاً ربطی به سوسیالیسم نداره ، درواقع نقطه ی مخالف سوسیالیسم است و البته مورد انتقاد سخت سوسیالیست های واقعی مثل لوکزامبورگ و پانه کوئک قرار گرفت . سیستم خفقان و ماشین سرکوبی که در شوروی تثبیت شد بخصوص بعد از مرگ لنین ، به سوسیالیسمی انجامید که به شکل های بعدی توتالیتاریسم بدل شد و از آن لحظه به بعد نه تنها کمترین اثری از سوسیالیسم در شوروی وجود نداشت بلکه تبدیل شد به یک سرمایه داری دولتی .
این بزرگترین چالشی است که بشر تاکنون با آن مواجه شده ، اینکه جامعه ی پساانقلابی چگونه جامعه ای خواهد بود : ارتجاعی یا رو به پیشرفت ؟! ما نیز امروز با همین چالش مواجهیم بویژه چپ ها !
چگوارا راست می گفت انقلاب لزوماً به تئوری انقلابی لنینی وابسته نیست یا نباید باشه بشرط آنکه واقعیت تاریخی به نحو درستی تفسیر شده باشه و نیروهای درگیر در آن به نحو صحیحی مورد استفاده قرار گرفته باشند . اگر به مفهوم انقلاب مارکس توجه کنیم انقلاب چیزی نیست که بتوان آن را از بالا ساخت بلکه نیازمند توده های درحال حرکت در جنبشی خودجوش و رو به جلو است . مارکس تکامل نیروی انسانی که غایتی در خود است را برمبنای حرکت مطلق برای شدن استوار ساخت .
من هیچ شباهتی میان چپ ها و مارکس نمی بینم و اصلاً نمی دونم چپ ها چرا خودشونو به مارکس وصل می کنند .
Ta
@Yandreoim
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
بحث اینه که چپ ها باید موضع خودشونو قویاً اعلام کنند یا انقلاب یا اصلاحات اساسی و ساختاری . در هر دو صورت با پرسش های چالش برانگیزی روبرو هستیم . هگل به درستی خطرات انقلاب فرانسه رو به ما نشان داد که پایان خوشی نداشت . دیالکتیک برای ما روشن کرد که ضدانقلاب…
باید بین نظریه انقلاب و حصول سوسیالیسم تفاوت بگذاریم .آیا انقلاب خود هدف است ؟ آیا بدون انقلاب نمی شود به سوسیالیسم رسید ؟ آیا تنها شکل درست و حقیقی سوسیالیسم نفی مالکیت است یا بی اثر شدن آن ؟ همین جا الان بحث مسئله جنسی و کارگران جنسی مطرح است ؛ آیا تنها روش رسیدن به نقطه نفی کالایی شدن بدن ، ممنوعیت روسپی گری است ؟ باید همواره بدیلهای مختلفی را مد نظر داشت .
مثلا در مورد مسئله مالکیت و نفی سوسیالیستی آن ، خوب به قول شما مگر تجربه دولتهای کمونیستی شکست محض آن را نشان ندادند ؟ درسی که اینجا می گیریم این است که نفی مالکیت خصوصی نه تنها به حذف دولت کشیده نمی شود بلکه آن را فربه تر و توتالیتر تر هم می کند .
به همین دلیل من فکر می کنم هر نوع نظریه سوسیالیستی باید از این رویکرد دست بردارد که تنها راه سوسیالیسم نفی مالکیت خصوصی است بلکه سوسیالیسم آنگاه دست یافت می شود که موضوع مالکیت بی اثر باشد .
بنابراین نظریه دموکراسی یک وجه ضروری هر نوع روش سوسیالیستی است .بدون دموکراسی تحقق سوسیالیسم محال است .تنها در یک دولت دموکراتیک است که می شود در مورد پهنا و عمق دولت گفتگو کرد نه حذف کامل آن .
من با برداشت شما از پراکسیس مارکسی جدای از اینکه با متون مارکس همخوان باشد یا نه ، موافقم و این رویکرد البته لازمه اش نظرداشت یک پروژه دموکراتیک است هر چند ممکن است از طریق انقلاب .
ایا دموکراسی ، انقلاب را بلاموضوع می کند ؟
من تصور می کنم پاسخ این سوال مثبت باشد .یعنی اگر ما دموکراسی به معنای واقعی داشته باشیم انقلاب سوسیالیستی بلاموضوع می شود .در اینجا بدیلی برای روش پارلمانتاریستی و سندیکالیستی وجود ندارد ، به عبارت دیگر به طور خلاصه من اینجا تا حدودی فرانسوی نگاه می کنم .
تنها خطر در اینجا خطر فاشیسم است و در کشورهایی مثل ما واپس گرایی و ارتجاع مذهبی .
من علاقه دارم این موضوعات رو از نقطه نظر مشکلات واقعی نگاه کنم
مثلا بپرسم اینجا در ایران معاصر با این ساخت سیاسی و شرایط اجتماعی چپ چکار می تواند بکند ؟
و پاسخم البته چیزی غیر از این نیست که : دست یافتن به نوعی آگاهی به موقعیت خود در حمایت از نوعی جنبش ملی و دموکراتیک پیشرو و رادیکال تا هدف نهایی خود را دست یافت کند .سوسیالیسم تنها در یک جامعه دموکراتیک قابل حصول است .
پ ن ؛
یکی از مشکلات امر سیاسی در نظریه مارکسی سوسیالیسم مسئله قدرت بین الملل است .به قول اون ضرب المثل ژیژکی معروف ؛ خوب من خودم باور ندارم مرغ هستم اما آیا بقیه هم چنین باوری دارند ؟
شاید این یکی از دلایل توتالیتر شدن دولتهای کمونیستی بود که در نظم جهانی قدرت ، طبیعتا سخن گفتن از بی دولتی تا حدودی بی عقلی هم هست .
پ ن ۲؛ مسئله اینجاست که خود بازی چپ مارکسی در حوزه سیاست ، تبدیل به نوعی سیاست هویت و تاریخ سیاست شده است بنابراین خود این مبارزه در تحلیل نهایی به نفع پروژه دموکراسی و تحکیم آن بوده یعنی درست است که آنها با براندازی انقلابی این نظم دموکراتیک ( البته در کشورهای غربی ) شروع کردند اما در نهایت پایه های دموکراسی را محکم تر کردند .
مثلا در مورد مسئله مالکیت و نفی سوسیالیستی آن ، خوب به قول شما مگر تجربه دولتهای کمونیستی شکست محض آن را نشان ندادند ؟ درسی که اینجا می گیریم این است که نفی مالکیت خصوصی نه تنها به حذف دولت کشیده نمی شود بلکه آن را فربه تر و توتالیتر تر هم می کند .
به همین دلیل من فکر می کنم هر نوع نظریه سوسیالیستی باید از این رویکرد دست بردارد که تنها راه سوسیالیسم نفی مالکیت خصوصی است بلکه سوسیالیسم آنگاه دست یافت می شود که موضوع مالکیت بی اثر باشد .
بنابراین نظریه دموکراسی یک وجه ضروری هر نوع روش سوسیالیستی است .بدون دموکراسی تحقق سوسیالیسم محال است .تنها در یک دولت دموکراتیک است که می شود در مورد پهنا و عمق دولت گفتگو کرد نه حذف کامل آن .
من با برداشت شما از پراکسیس مارکسی جدای از اینکه با متون مارکس همخوان باشد یا نه ، موافقم و این رویکرد البته لازمه اش نظرداشت یک پروژه دموکراتیک است هر چند ممکن است از طریق انقلاب .
ایا دموکراسی ، انقلاب را بلاموضوع می کند ؟
من تصور می کنم پاسخ این سوال مثبت باشد .یعنی اگر ما دموکراسی به معنای واقعی داشته باشیم انقلاب سوسیالیستی بلاموضوع می شود .در اینجا بدیلی برای روش پارلمانتاریستی و سندیکالیستی وجود ندارد ، به عبارت دیگر به طور خلاصه من اینجا تا حدودی فرانسوی نگاه می کنم .
تنها خطر در اینجا خطر فاشیسم است و در کشورهایی مثل ما واپس گرایی و ارتجاع مذهبی .
من علاقه دارم این موضوعات رو از نقطه نظر مشکلات واقعی نگاه کنم
مثلا بپرسم اینجا در ایران معاصر با این ساخت سیاسی و شرایط اجتماعی چپ چکار می تواند بکند ؟
و پاسخم البته چیزی غیر از این نیست که : دست یافتن به نوعی آگاهی به موقعیت خود در حمایت از نوعی جنبش ملی و دموکراتیک پیشرو و رادیکال تا هدف نهایی خود را دست یافت کند .سوسیالیسم تنها در یک جامعه دموکراتیک قابل حصول است .
پ ن ؛
یکی از مشکلات امر سیاسی در نظریه مارکسی سوسیالیسم مسئله قدرت بین الملل است .به قول اون ضرب المثل ژیژکی معروف ؛ خوب من خودم باور ندارم مرغ هستم اما آیا بقیه هم چنین باوری دارند ؟
شاید این یکی از دلایل توتالیتر شدن دولتهای کمونیستی بود که در نظم جهانی قدرت ، طبیعتا سخن گفتن از بی دولتی تا حدودی بی عقلی هم هست .
پ ن ۲؛ مسئله اینجاست که خود بازی چپ مارکسی در حوزه سیاست ، تبدیل به نوعی سیاست هویت و تاریخ سیاست شده است بنابراین خود این مبارزه در تحلیل نهایی به نفع پروژه دموکراسی و تحکیم آن بوده یعنی درست است که آنها با براندازی انقلابی این نظم دموکراتیک ( البته در کشورهای غربی ) شروع کردند اما در نهایت پایه های دموکراسی را محکم تر کردند .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
توتالیتر شدن دولت های کمونیستی لزوماً به دلیل نفی دولت نیست بلکه بخاطر ناسازگاری آن با جوامع بین المللی و تک افتادن آن چونان جزیره ی کوچکی در اقیانوس است . فرض کنید همه جوامع دنیا کمونیستی بود ، و یک جامعه ای مثلاً امریکا عزم را جزم می کرد که از کمونیزم به کاپیتالیسم شیفت کنه در حالیکه همسایگانش و همچنین اکثر کشورها قصد تغییر ندارند . در اینصورت امریکا برای اینکه بتونه نظامش رو سرمایه داری کنه مجبوره به زور و فشار و سرکوب رو بیاره تا بقای خودشو تضمین کنه ، بعد از مدتی به یک نظام توتالیتر تبدیل میشه که می خواد به هرقیمتی که شده در جهت خلاف آب شنا کنه . شرایط ایجاب می کنه چنین روندی در پیش بگیره . بعبارت دیگه نمی تونه تضادهای درونی و بیرونی رو برطرف کنه .
مارکس به درستی فهمیده بود که استقرار سوسیالیسم در یک کشور محکوم به شکست است .
در باقی مواردی که گفتی ، همنظرم .
مارکس به درستی فهمیده بود که استقرار سوسیالیسم در یک کشور محکوم به شکست است .
در باقی مواردی که گفتی ، همنظرم .
Forwarded from 𝐏𝐎𝐘 ⃤
صد در صد حرفهای شما درسته ، اما اگه یادتون باشه قبلاً بحثی پیرامون روانکاوی و مارکسیسم داشتیم و من اشاره کردم که مارکسیسم همانطور که از آموزه های مارکس مشخصه ، به نظریه های یادگیری اهمیت بیشتری میده ولی حالات درونی افراد رو منکر نیست اما کاربردی نمی دونه . در واقع به مطالعه ی رفتار انسان و شرطی ها و تنها بر آنچه که میتوان با مشاهده ی مستقیم با استفاده از روشهای آماری و کمی تأیید کرد ، تمرکز میکنه . انجمن روانشناسی شوروی ، روانکاوی رو غیرعلمی و امری عبث می دونست و روانشناس مورد تأییدشان پاولف بود . این اسکینر بود که رفتارگرایی رو به انتها برد . ولی در کل با شما موافقم بدون تحلیل روانکاوی ، نمیشه به اعماق رفت .
اما مفاهیم مارکس هم سهمی در روانکاوی داره آنجا که تمثیل تاریکخانه رو بکار میبره که تصاویر در آن وارونه است . اشیا بر روی شبکیه ی چشم وارونه می افتند که ایدئولوژی چنین کارکردی داره : آگاهی کاذب . شبیه ناخودآگاه فروید نیست ؟
انسان فردی ، منافع طبقاتی ، فرهنگی و اجتماعیش را درونفکنی می کنه که در نهایت این منافع آگاهی کاذبش را موجب میشه ، در همین زمان اقتصادِ سیاسی همچون برون فکنی ِ امیال ِ فردی جمعیتی تلقی میشد که مولد آن بود .
اما مفاهیم مارکس هم سهمی در روانکاوی داره آنجا که تمثیل تاریکخانه رو بکار میبره که تصاویر در آن وارونه است . اشیا بر روی شبکیه ی چشم وارونه می افتند که ایدئولوژی چنین کارکردی داره : آگاهی کاذب . شبیه ناخودآگاه فروید نیست ؟
انسان فردی ، منافع طبقاتی ، فرهنگی و اجتماعیش را درونفکنی می کنه که در نهایت این منافع آگاهی کاذبش را موجب میشه ، در همین زمان اقتصادِ سیاسی همچون برون فکنی ِ امیال ِ فردی جمعیتی تلقی میشد که مولد آن بود .
Forwarded from ا. اردستانی
نوروآنالیز
صد در صد حرفهای شما درسته ، اما اگه یادتون باشه قبلاً بحثی پیرامون روانکاوی و مارکسیسم داشتیم و من اشاره کردم که مارکسیسم همانطور که از آموزه های مارکس مشخصه ، به نظریه های یادگیری اهمیت بیشتری میده ولی حالات درونی افراد رو منکر نیست اما کاربردی نمی دونه .…
بله به نظرم در رابطه با آگاهی کاذب و ناخودآگاه به نکته دقیقی اشاره کردی و جا داره که بیشتر اونو بکاویم .سالها پیش مطلبی تحت همین عنوان یا چیزی شبیه این نوشتم اون زمان هنوز از تلگرام خبری نبود و اگر وبلاگ حذف نشده باشه باید مطلب در وبلاگ باشه .
من فکر می کنم مارکس این اصطلاح رو از ایده الیسم هگلی گرفته باشه اما ببینید مراحل آگاهی در نزد هگل فریبنده نیستند یعنی هگل هیچگاه از کاذب بودن مومنتهای قبلی نمی گه بلکه رفع اینها به این دلیل اتفاق می افته که در خود هستند و برای خود نشدند ، یعنی اینطور نیست که کاملا از حقیقت خالی باشند .
این مفهوم از ایدئولوژی بعدها در روانکاوی خیلی اهمیت پیدا کرد .اسم لکانی اون فانتزی است .فانتزی نوعی آگاهی بخیه زننده به هستار اجتماعی و هستی شناختی ما هست که ما رو سرپا نگه می داره .مثلا یک فرد مذهبی هستار خدا براش چنین کارکردی داره [ به همین دلیل مسئله خدا مهمترین مسئله مذهب بوده ] خدا صرفا نوعی نظریه هستی نیست بلکه ستون هستی فردی و اجتماعی فرد مومن هم هست و فانتزی اینجا معنی میده .فانتزی نوعی آگاهی هست ( نه لزوما نادرست ) که وهم همبستگی و کلیت ایجاد می کنه ( به این ترتیب خود فلسفه هگل بزرگترین این فانتزی ها نیست ؟ ) .فانتزی از طریق برقراری و ثبات این کلیت سوژه رو از متلاشی شدن نجات میده .
خوب برگردیم به مشابهت ساختاری این آگاهی کاذب و ناخودآگاه ؛
مسئله اینجاست ( چیزی که عمدتا بهش توجه نمی شه ) این آگاهی کاذب فقط آگاهی نیست بلکه نوعی آگاهی همراه با میل است ، به تاسی از هگل شاید بشه گفت میل به کلیت .بنابراین ایدئولوژی فقط نوعی نظریه شناخت جهان نیست بلکه ریشه های سوژه را به ساختار بنیادی هستی وصل می کنه ، شاید این دلیلی باشه که چرا انسانها اینقدر نسبت به تغییرات باوری خود مقاومت می کنند .
نکته بعدی و مهم این است که اتخاذ ایدئولوژی همچون ناخودآگاه ، غافلانه و اجباری است .این تا حدودی با اون حرف مارکس که آگاهی را محصول هستی اجتماعی می دونه مطابقت داره و در این بدبینی مارکسیستی شریک هست که در نهایت این وضعیت طبقاتی فرد هست که دیدگاه ایدئولوژیک اون رو متعین می کنه و هر چی هم فرد تلاش کنه امکان خروج از افق طبقاتی خودش رو نداره .
خوب من بنا داشتم در مورد اون نگاه جمعی به عنوان ابژه واقع در روانکاوی و ایستار انتقادی که این مضمون به مارکسسیم و اگزیستانسیالیسم ایجاد می کنه صحبت کنم که خوب قطار من رسید و می زارمش برای یک فرصت دیگه .
@AmirSalehi75
من فکر می کنم مارکس این اصطلاح رو از ایده الیسم هگلی گرفته باشه اما ببینید مراحل آگاهی در نزد هگل فریبنده نیستند یعنی هگل هیچگاه از کاذب بودن مومنتهای قبلی نمی گه بلکه رفع اینها به این دلیل اتفاق می افته که در خود هستند و برای خود نشدند ، یعنی اینطور نیست که کاملا از حقیقت خالی باشند .
این مفهوم از ایدئولوژی بعدها در روانکاوی خیلی اهمیت پیدا کرد .اسم لکانی اون فانتزی است .فانتزی نوعی آگاهی بخیه زننده به هستار اجتماعی و هستی شناختی ما هست که ما رو سرپا نگه می داره .مثلا یک فرد مذهبی هستار خدا براش چنین کارکردی داره [ به همین دلیل مسئله خدا مهمترین مسئله مذهب بوده ] خدا صرفا نوعی نظریه هستی نیست بلکه ستون هستی فردی و اجتماعی فرد مومن هم هست و فانتزی اینجا معنی میده .فانتزی نوعی آگاهی هست ( نه لزوما نادرست ) که وهم همبستگی و کلیت ایجاد می کنه ( به این ترتیب خود فلسفه هگل بزرگترین این فانتزی ها نیست ؟ ) .فانتزی از طریق برقراری و ثبات این کلیت سوژه رو از متلاشی شدن نجات میده .
خوب برگردیم به مشابهت ساختاری این آگاهی کاذب و ناخودآگاه ؛
مسئله اینجاست ( چیزی که عمدتا بهش توجه نمی شه ) این آگاهی کاذب فقط آگاهی نیست بلکه نوعی آگاهی همراه با میل است ، به تاسی از هگل شاید بشه گفت میل به کلیت .بنابراین ایدئولوژی فقط نوعی نظریه شناخت جهان نیست بلکه ریشه های سوژه را به ساختار بنیادی هستی وصل می کنه ، شاید این دلیلی باشه که چرا انسانها اینقدر نسبت به تغییرات باوری خود مقاومت می کنند .
نکته بعدی و مهم این است که اتخاذ ایدئولوژی همچون ناخودآگاه ، غافلانه و اجباری است .این تا حدودی با اون حرف مارکس که آگاهی را محصول هستی اجتماعی می دونه مطابقت داره و در این بدبینی مارکسیستی شریک هست که در نهایت این وضعیت طبقاتی فرد هست که دیدگاه ایدئولوژیک اون رو متعین می کنه و هر چی هم فرد تلاش کنه امکان خروج از افق طبقاتی خودش رو نداره .
خوب من بنا داشتم در مورد اون نگاه جمعی به عنوان ابژه واقع در روانکاوی و ایستار انتقادی که این مضمون به مارکسسیم و اگزیستانسیالیسم ایجاد می کنه صحبت کنم که خوب قطار من رسید و می زارمش برای یک فرصت دیگه .
@AmirSalehi75
👍1
Forwarded from ا. اردستانی
خوب اون مقاله خیلی سوالات برام پیش اورد و به طور شهودی باعث شد که من اون جمله پایانی رو بنویسم یعنی عدم تقلیل سپهر روانکاوی به مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم بود .منظورم سپهرهای فردی و جمعی کنش هست .
به نظرم نه مارکسیسم و نه اگزیستانسیالیسم نمی تونه واقعیت این پراکسیس بر اساس میل ناب رو تحلیل کنه به همین دلیل من اعتقاد دارم هم تحلیل ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی و هم تحلیل انتولوژیک نیاز به روانکاوی دارند .تحلیل مارکسیستی ناتوان از مداخله مازادگون سوژه در وهله نهایی و نیز تحلیل اگزیستنس غافل از ناب بودن چنین میلی تنها در وضعیت جمعی است یعنی در حضور اون نگاه خیره دیگری .مارکسیسم در این نگاه خیره حل می شود و اگزیستانسیالیسم وقعی به این نگاه خیره نمی دهد .
نقدی که به ژیژک و کمونیستها ( در رویکرد چپ لکانی ) وارد بود همین نادیده گرفتن عرصه نمادین کنش بود .خوب بحثهای جالبی اینجا شکل می گیره که من چند قطعه از کتاب رو هم فرستادم مخصوصا مواجهه کنش رادیکال روانکاوی و کنش رخدادین بدیویی .
معمولا روانکاوی متهم می شود که صرفا از امر منفی می گوید و کنش ایجابی ندارد .
اونچه که شما غبطه به نوعی کنش خاص نام می برید ، این چیزی نیست که با خود پراکسیس ماتریالیسم تاریخی توضیح داده شود ، چیزی بیرون می ماند و به همین دلیل ما نیاز به تحلیل روانکاوی داریم .
@AmirSalehi75
به نظرم نه مارکسیسم و نه اگزیستانسیالیسم نمی تونه واقعیت این پراکسیس بر اساس میل ناب رو تحلیل کنه به همین دلیل من اعتقاد دارم هم تحلیل ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی و هم تحلیل انتولوژیک نیاز به روانکاوی دارند .تحلیل مارکسیستی ناتوان از مداخله مازادگون سوژه در وهله نهایی و نیز تحلیل اگزیستنس غافل از ناب بودن چنین میلی تنها در وضعیت جمعی است یعنی در حضور اون نگاه خیره دیگری .مارکسیسم در این نگاه خیره حل می شود و اگزیستانسیالیسم وقعی به این نگاه خیره نمی دهد .
نقدی که به ژیژک و کمونیستها ( در رویکرد چپ لکانی ) وارد بود همین نادیده گرفتن عرصه نمادین کنش بود .خوب بحثهای جالبی اینجا شکل می گیره که من چند قطعه از کتاب رو هم فرستادم مخصوصا مواجهه کنش رادیکال روانکاوی و کنش رخدادین بدیویی .
معمولا روانکاوی متهم می شود که صرفا از امر منفی می گوید و کنش ایجابی ندارد .
اونچه که شما غبطه به نوعی کنش خاص نام می برید ، این چیزی نیست که با خود پراکسیس ماتریالیسم تاریخی توضیح داده شود ، چیزی بیرون می ماند و به همین دلیل ما نیاز به تحلیل روانکاوی داریم .
@AmirSalehi75
👍1
Forwarded from Amir Salehi
درود
بعد از کانت حضور امثال هگل، شوپنهاور، مارکس و نیچه اجتناب ناپذیر بود و از اینجا راه چندانی نبود تا فروید.
بعد از کانت حضور امثال هگل، شوپنهاور، مارکس و نیچه اجتناب ناپذیر بود و از اینجا راه چندانی نبود تا فروید.
👍1